نوشته هایی که درمورد ’ حرف می زنیم ’ هستند

#MeToo, #YouToo, #TheyToo

d1372e7b43700d9285dcbb1ef04d85d3s

دوست کانادایی‌ام، که یک دختر سفیدپوست است، چند روزی است که مسافر شهرهای ایران است و از مشاهده‌هایش برایم می‌گوید. پریروز می‌گفت «مردم این‌جا خیلی مهربان هستند، امروز مرد هتل‌بان بهم گفت خیلی زیبا هستم». می‌خواستم برایش بگویم که جمله‌ی مرد هتل‌بان دقیقا همان معنی که او تصور می‌کند را ندارد، اما دست نگه داشتم، و کار درستی کردم، چون امروز دوستم برایم نوشت «امروز مردی من را در خیابان touch کرد». برایش نوشتم که رابطه‌ی دو جنس در ایران آکنده از تنش است و حاصل آن اتفاقاتی است که اصلا پذیرفتنی نیستند.

بدیهی می‌دانم که زندگی یک دختر در ایران، و جامعه‌ی ایرانی خارج از کشور هم، آغشته به آزارهای جنسیتی است. نه در این نکته شک می‌کنم و نه دشواری زندگی در این وضعیت را نادیده می‌گیرم. حقیقت این است که من هرگز قربانی تبعیض جنسیتی نبوده‌ام و هرگز متلک جنسی نشنیده‌ام و هرگز مورد تعرض قرار نگرفته‌ام. بنابراین حتی ادعا نمی‌کنم که درک کاملی از موقعیت آشنای دختران ایرانی دارم. سوال اساسی این است که با این وضعیت چه باید کرد، و چه کاری احتمالا بیشتر از جنس slacktivism است و حاصلی ندارد.

به‌نظرم تقلیل ِ اتفاق به تعاملی بین جنس مرد و جنس زن، توضیحی ساده‌فهم است که نه چندان کمکی به فهم وضعیت می‌کند و نه راه‌گشای حل معضل می‌شود. در این نگاه، مرد مجرم ِ گناه‌کار است و زن قربانی ِ بیگناه و آزار خیابانی زنان به این دلیل اتفاق می‌افتد که «مردان بد هستند». سوالات کلیدی که در این روایت ِ ساده بی‌جواب می‌مانند این است که چرا رابطه‌ی زن و مرد به وضعیت کنونی رسیده است، نقش نهادهای مختلف جامعه، از جمله خانواده، مذهب، و ساختارهای آموزشی و قانونی، در این وضعیت چیست، جامعه‌های دیگر چه وضعیتی در این زمینه دارند، بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی چگونه رابطه‌ی زن و مرد را تعریف می‌کنند، رابطه‌ی زن و مرد در جامعه‌ی ایرانی در طول زمان چگونه بوده است، و الی آخر. نکته‌ی کلیدی این است که تقلیل مرد به آزار دهنده و کاستن زن به آزار دیده، نگاه را بر این جزییات می‌بندد.

واضح است که حتی کشف فرایندهایی در جامعه‌ی مادر، که به آزار زنان توسط مردان منتهی می‌شوند، اساسا به این معنی نیست که مردان *حق* دارند زنان را آزار دهند. تحقیق در زمینه‌ی دلایل بروز خشونت، به توجیهی برای اعمال خشونت منتهی نمی‌شوند. می‌توان درباره‌ی دلایل بروز هولوکاست، جنگ جهانی دوم، و قتل عام روآندا تحقیق کرد و نتایج چنین تحقیقی صرفا تلاشی برای توضیح وضعیت است و به «حق دادن» به جنایت‌کاران منتهی نمی‌شود. در نگاهی بزرگ‌تر، تحقیق و تدقیق درباره‌ی دلایل بروز خشونت می‌تواند کمکی به جلوگیری از ادامه و تکرار خشونت باشد. و این‌جاست که این سوال کلیدی مطرح می‌شود که چرا مردان ایرانی به زنان ایرانی تعرض می‌کنند.

حتما بررسی یک اتفاق فرهنگی بزرگ از جنس تعرض مردان به زنان، مستلزم زمان بسیار و تخصص ویژه است و مسلما ذکر نمونه‌هایی از این فاجعه ذیل هشتگ #MeToo به درک ابعاد این معضل منجر می‌شود. اما نکته‌ی کلیدی این است که تنها ذکر فاجعه کردن، به پیدا کردن راه‌حلی برای آن منتهی نمی‌شود. حتی می‌خواهم از این پیش‌تر بروم و ادعا کنم که کمپین #MeToo، مانند نمونه‌های دیگری از نمایش‌های جاری در شبکه‌های اجتماعی، صرفا تاثیری حداقلی و تخدیری دارد و به کنه مطلب و پرسیدن سوال‌های مهم تنه‌ای نمی‌زند.

چند سال پیش، زمانی که درگیر پایان رابطه‌ای بودم که شکل نگرفته بود، دختری که روبرویم نشسته بود، و گیلاس شرابش در دستش بود، و تمام ظواهر زنی مستقل و مدرن را داشت، به من خرده گرفت که چرا او را برای نوشیدنی و شام دعوت کرده‌ام و دنبالش نرفته‌ام. دختر، که حالا اتفاقا دوست خوبی برایم است، جرعه‌ای شراب نوشید و توضیح داد که «وظیفه»ی من به‌عنوان «دوست‌پسر» این است که «لباس مرتب بپوشم و با ماشین دنبالش بروم». وقتی شوخی‌کنان پرسیدم «تو هم در این داستان وظیفه‌ای داری، یا فقط وظیفه‌ها مال من‌ه؟»، دختر خیلی خلاصه گفت «من وظایفم رو تو رخت‌خواب انجام می‌دم» و لبخند شیرینی کرد.

واضح است که از این مشاهده و مشاهد‌ه‌های دیگری از جنس آن نمی‌توان نتیجه‌هایی قابل دفاع گرفت، اما نباید هم ندیده گرفت که مشاهده‌های مختلف آدم‌های مختلف می‌توانند نشان از برداشت‌هایی از زن، مرد، و جنس رابطه‌ی آن‌ها باشند که می‌تواند بی‌ارتباط به مساله‌ی آزار زنان، که موضوع کمپین #MeToo است، نباشد.

تصور می‌کنم که مساله‌ی تعرض مردان به زنان، با وجود نفرت‌انگیز بودن و آزارنده بودن آن، معلول علتی کم‌تر واضح است و جز با شناختن این علت نمی‌توان برای این معضل چاره‌ای اندیشید. برداشت من این است که این علت، نگاه کالایی به جنس زن است، که از وضعیت قانونی رابطه‌ی زن و مرد، از جمله «مهریه» «حق خروج از کشور»، گرفته تا جزییات رابطه‌ی دختران و پسران، بر جنبه‌های مختلف زندگی اجتماعی ما تاثیر می‌گذارد. از این دید، دختری که می‌پذیرد که همیشه پسر رابطه دست در جیب کند، اساسا این نگاه را پذیرفته است که او و محبتش و تنش کالاهایی هستند که در ازای مبلغ مناسب در اختیار مرد قرار می‌گیرند. از دیدی دیگر، دختری که جواب مستقیم و واضح به درخواست پسری نمی‌دهد، پذیرفته است که زنان توان گفتگوی منطقی و بیان خواسته‌های‌شان را ندارند و این مهارت‌ها در انحصار مردان هستند. زنی که تنها کارت بازی‌اش در رابطه تنش است هم، اساسا پذیرفته است که بین «زن» و «تن» رابطه‌ی تساوی وجود دارد.

نکته‌ی کلیدی این است که رفتارهای جمعی، حاصل برداشت‌های فرهنگی هستند و بسیار بعید است که نیمی از جامعه صرفا قربانی یک فرهنگ باشد. سوال اصلی در این وضعیت این است که زنان با دامن زدن به کدام بخش‌های فرهنگ بیمار ایرانی، در را برای تعرض به خود باز گذاشته‌اند. واضح است که وجود هر جوابی برای این سوال، از اساس منتهی به پذیرفتن مساله‌ی تعرض نمی‌شود. نکته‌ی مهم این است که کشف ِ چرایی ِ اتفاق و پذیرفتنی ِ بودن آن دو موضوع مستقل هستند. نکته‌ی مهم‌تر این است که کمپین‌هایی مانند #MeToo، درغیاب ِ تلاش ِ برای فهم اتفاق، به دورهمی‌های لحظه‌ای و مسدود تقلیل پیدا می‌کنند. البته می‌توان فیس‌بوک را از #MeToo پر کرد، اما سوال مهم این است که آیا حضور همه‌ی #MeToo ها احتمال آزار زنی در یک خیابان تاریک در ایران را ذره‌ای کم‌تر می‌کند؟

عکس تزیینی است

«حقوق تشر» در عاشورای تورنتو

toronto_ashuras

دیروز کسی از ایران توییت کرده بود «نقشی که مدافعین حرم تو محرم امسال ایفا میکنن به جد از عباس و حسین بیشتره؛جوری که حسین الان نقش مکمله…». در عاشورای تورنتو هم، حسین نقش دوم را داشت. این‌که نقش اول ِ اتفاقی که روز یکشنبه در بخش شمالی تورنتو افتاد، با چه کسی است، سوالی بود که از صبح تا اوایل بعدازظهر مرا در خیابان نگه داشت. در این چند ساعت بین جمعیت راه رفتم و با آدم‌های زیادی حرف زدم. سوال اولم از هرکسی این بود که درباره‌ی اتفاق چه فکری می‌کند. سوال‌های بعدی‌ام را به تناسب ِ جواب ِ اول و ظاهر ِ آدمی که روبرویم بود، انتخاب می‌کردم.

بعضی از آدم‌هایی که به آن‌ها برمی‌خوردم را می‌شناختم. مثلا فعال ِ سیاسی ِ ایرانی که تمام ِ راه، کنار ِ دسته‌ی عزاداری می‌رفت و روی کاغذی به فارسی و انگلیسی توضیح داده بود که بدلیل اهانت به اسلام در ایران دستگیر و زندانی شده است. جوابش به سوال اولم این بود که «۹۰٪ شون اعتقاد دارن و ۱۰٪ شون رابطه دارن» و ادامه داد که «حق دارن عزاداری کنن». وقتی از من دور می‌شد، می‌دیدم که لب‌هایش هماهنگ با صدای نوحه‌خوان تکان می‌خورند.

ملاقات دوم‌ام با مادر یکی از دوستانم بود. خانم و آرامش‌اش را قبل از این بعد از چند اجرای موسیقی دیده بودم و شاید به این دلیل وقتی حال مضطربش را دیدم نگران شدم. پرسیدم «آبی چیزی می‌خواید؟» و جواب شنیدم «اینا کی‌ان؟ اینا کی‌ان؟ ببخشید من حالم خوب نیست!» حرف بیشتری نزدیم. موقعیت، احوال ِ حرف زدن نبود. در چشم‌های زن نگرانی و رد خاطره‌های تلخ گذشته را می‌دیدم.

دو روزنامه‌نگار ایرانی ِ ساکن تورنتو، مخاطب‌های بعدی‌ام بودند. یکی نگران «زیاده‌روی» بود و دیگری از «تاثیر چنین اتفاقی در قدرت گرفتن راست افراطی در کانادا» حرف زد. هر دو بدیهی می‌دانستند که این گروه حق دارد با مجوز و در حضور پلیس، مناسک مذهبی‌اش را در خیابان به اجرا بگذارد. هر دو از رفتارهای گروه مخالفین ابراز انزجار کردند.

کمی بعدتر با زن سال‌خورده‌ای حرف زدم که حجاب سختی داشت و به انگلیسی گفت که با شوهرش آمده است. ساعتی قبل دیده بودم که مردی خاورمیانه‌ای، ویلچر زن را در میانه‌ی عزاداران هل می‌دهد. از رنگ ِ پوست ِ زن حدس زده بودم روس است، اما توضیح داد که در شهری در نزدیکی تورنتو به‌دنیا آمده است و این‌که دقیقا متوجه نمی‌شود که گروه مخالفین چه می‌گویند، اما معتقد است که حق عزاداری ِ آرام ِ خیابانی ،یکی از حقوق ِ اساسی ِ مسلمانان کانادایی است. از او پرسیدم به‌نظرش بقیه‌ی جامعه‌ی کانادایی چطور فکر می‌کند. «نمی‌دونم، من فکر می‌کنم این آدم‌ها حق دارن این‌جا باشن».

کمی جلوتر دختری از جمع عزاداران برگه‌ای به دستم داد که درباره‌ی قیام عاشورا به انگلیسی روی آن توضیحاتی نوشته شده بود. «من ایرانی‌ام» به دختر گفتم و جواب شنیدم که دختر در فرانسه بزرگ شده است. از او پرسیدم درباره‌ی گروه مخالفین چه فکری می‌کند و به‌فارسی توضیح شنیدم که «اونا با جمهوری اسلامی مخالفن، حرف ما اسلام‌ه». از او پرسیدم «چند سال دیگه فکر می‌کنی یک چنین گردهم‌آیی‌ای از هم‌جنس‌گراها در ایران برگزار بشه» و این‌که آیا او حاضر خواهد بود از چنین اتفاقی حمایت کنند. they are sick. زبان دختر به انگلیسی چرخید. Iran is the only country that lets them get an operation or stop wearing women’s cloths. زبان من هم به انگلیسی چرخید !They don’t let them, they force them و دختر را به مستند «شبیه دیگران باش» ارجاع دادم که مساله‌ی تغییر جنسیت در ایران را بررسی می‌کند. they are sick, even christians don’t like them، دختر گفت و خاموش شد.

همین سوال را از چند نفر دیگر در جمع عزادارن پرسیدم. مردی میان‌سال، که عضو انتظامات برنامه بود، به تندی نگاهم کرد و گفت «هرکی خوشش می‌آد از اون‌ها بره تظاهرات‌شون، من خوشم نمی‌آد» و پسری بیست و خرده‌ای ساله به فارسی گفت «کشور من این‌جاست، این‌ها هم (به عزاداران اشاره کرد) نصف‌شون پاسپورت کانادایی دارن، من می‌خوام این‌جا آزاد باشم، تو ایران هم همه آزاد باشن». مرد میان‌سال دیگری که ظاهری غربی داشت و به‌آرامی سینه می‌زد گفت «من نمی‌دونم».

از مرد میان‌سالی که عضو انتظامات بود پرسیدم «مخالفین چی می‌گن؟ باهاشون حرف زدین؟» و جواب شنیدم «اون‌ها حرفی ندارن، ما هم حرفی نداریم باهاشون بزنیم». شبیه همین جواب را از یکی از مخالفین شنیدم که در واکنش به اولین سوالم به‌سرعت از من فاصله گرفت و گفت «تو هم از اونایی، من حرفی با تو ندارم». جواب دادم «ببین من حتی مسلمون هم نیستم». «تو با اونایی! شما همه مزدورین!» مرد مسن‌تری که با واکر کنار پیاده‌رو ایستاده بود و به عزارادان ناسزا می‌گفت در جوابم گفت «این‌ها همه مامور جمهوری اسلامی‌ان!» به دختر نوجوانی اشاره کردم و پرسیدم «اون به‌نظرت ماموره؟». «همه‌شون مامورن!» به پسر جوانی که موهایش روی سرش سیخ ایستاده بود اشاره کردم و پرسیدم «اون چی؟» «تو هم ماموری! برو گمشو!» و از من فاصله گرفت.

کمی با فاصله از جمع عزاداران، دو زن میان‌سال با پرچم‌های شیر و خورشید راه می‌رفتند و با صدای بلند با هم حرف می‌زدند. از دور به‌نظرم رسید که در بساط‌شان یک پرچم confedrate هم هست. جلو رفتم و جواب شنیدم که پرچم، درفش ِ کاوه‌ی آهن‌گر است. در همین حال یکی از دو زن متوجه سربند «یاحسین»ی شد که در دستم بود. سربند را چند دقیقه قبل مردی به من داده بود. «اون کثافت چیه دستت؟» زن پرسید و ادامه داد «حقوق حشر، دیمیغراسی، آزالی، من از این‌چیزها نمی‌فهمم، این‌ها نباید این‌جا باشن!» و انگار که بازی‌اش با کلمات، آرامش نکرده باشد به عزاداران اشاره کرد و ادامه داد «این‌ها تخم تازی‌ان». به زن به آرامی گفتم که استدلال‌اش مایه‌های نژادی دارد و وقتی حدس زدم که متوجه منظورم نشده است اضافه کردم «این حرف شما racism داره». زن فریاد کشید «آره من racistام! من اصلا racistام! اینا تخم تازی‌ان! نباید این‌جا باشن! تو هم ازشونی!»

اغلب واکنش‌های دیگر اما از این جنس نبود. از کسی شنیدم که این عزاداری «زیبا نیست» و نفر دیگری برایم توضیح داد که «این کار با کانادا هم‌خوانی نداره». دیگری توضیح داد که «حسین خرافه است» و دیگری که «خیابون و بسته‌ان و مزاحم‌ان». با این آدم‌ها از ماده‌ی ۱۸ام اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر حرف زدم که حق «اجرای مناسک …در محیط عمومی» را به رسمیت می‌شناسد. به دیگری گفتم که سلیقه‌ی زیبایی شناختی‌اش مسلما محترم است اما به‌نظر من عزاداری برای امام حسین لزوما از رژه‌ی سالانه‌ی بابا نوئل نازیباتر نیست و این‌که کسی در خرافه بودن بابا نوئل شکی ندارد. ادعای مزاحمت و بستن خیابان را هم با جشنواره‌ی TIFF و بازی‌های Invictus مقایسه کردم، که هر دو منجر به بسته شدن خیابان‌های متعددی در تورنتو شدند.

دسته‌ی عزاداری، حدودا دو ساعت بعد از این‌که به راه افتاد، در پارکینگ یک موسسه‌ی کفن و دفن به انجام رسید. کسی پشت میکروفون، عاشورای حسینی را به شرکت‌کنندگان تسلیت گفت و اعلام کرد که پسر خردسالی در جمعیت گم شده است. کمی بعد کامیونی برای جمع کردن طبل‌ها و بلندگوها رسید و دو ماشین در دو طرف پارکینگ هلیم و شله پخش کردند. وقتی غذا تمام شد، کسی داد زد کبابی … هم داره نذری می‌ده و سوپر … هم. این سوپر دومی را شنیده بودم که زمانی پشت شیشه‌اش کاغذی زده بوده‌است که «ورود بهاییان ممنوع است». در همین احوال، گروه قلیل مخالفان در سمت دیگر خیابان از جنایات «رژیم» می‌گفتند و مردی که تی‌شرت و شلوارک قرمز پوشیده بود با صدای موسیقی می‌رقصید. یک ساعت قبل‌تر مرد را دیده بودم که بیست-سی قوطی آبجو را با ریسمانی رشته کرده است و با صدای به‌هم خوردن آن‌ها کمرش را می‌چرخاند.

عزاداران کم‌کم متفرق شدند و مخالفان هم بلندگوهایشان را جمع کردند. من هم نیم ساعت بعدی را به حرف زدن با چند رفیق گذراندم و بیش از آن‌که به جوابی رسیده باشم، با ذهنی پر از سوال به سمت کافه استانبول رفتم. در سه ساعتی که گذشته بود، با دو گروه آدم حرف زده بودم که هریک تلاش می‌کرد وجود ِ دیگری و ذهنیاتش را ندیده بگیرد و حتی آن را بی‌ارزش و شرم‌آور قلمداد کند. نکته‌ی کلیدی این بود که حضور ِ بی‌طرف ِ پلیس ِ تورنتو، سطح ِ درگیری را در حد صوتی نگه داشته بود و خشونت از حد صدمه زدن به پرده‌ی گوش عابران پیش‌تر نرفته بود. و همین مایه‌ی امیدواری است: شاید گفتگویی که نتوانسته است در ایران شکل بگیرد، به مدد بدیهیات دموکراسی و حقوق شهروندی در تورنتو اتفاق خواهد افتاد. شاید عزادار حسینی در تورنتو گذارش به gay village بیافتد و درباره‌ی حقوق دیگری و حق «دیگری بودن» فکر کند. و شاید ایرانی لاییک در تورنتو به این فکر کند که لزومی ندارد من با دیگری هم‌دلی داشته باشم تا حقش برای انجام مناسک مذهبی را به رسمیت بشناسم. شاید همه‌ی ما به این نکته فکر کنیم که حقوق بشر دقیقا زمانی مهم است که رفتاری که بشر می‌کند به مذاق من خوش نیست، و دقیقا به همین دلیل من نباید تصمیم بگیرم که دیگری باید یکشنبه‌ی پاییزی‌اش را چگونه سپری کند.

مردانی که به ابرها شلیک می‌کنند

global-hawks

خاله‌ی بزرگم، که در شاهرود زندگی می‌کند، روی تلگرام پیغام داده است که «راستی شما از هارپ چی می‌دانی؟ می‌گویند بارش کم در ایران بخاطر هارپ است که ابرها را گرم می‌کنند تا از روی ایران و عراق رد شوند». پیغام دیروقت شب می‌رسد. شروع به نوشتن جواب می‌کنم «خاله جان، HAARP یک پروژه‌ی تحقیقاتی روی لایه‌های جوی است …» در حین نوشتن، انگشتانم سست می‌شوند و خوابم می‌برد.

فردا صبح می‌خواهم جواب را کامل کنم، و احتمالا به ویکیپدیا ارجاع بدم، اما باید زودتر به محل کارم برسم و جواب تاخیر می‌شود. از بعدازظهر اما، سوال خاله را در رنگ و چهارچوب دیگری می‌فهمم.

هرچند به‌نظر می‌رسد که کلمه‌ی کلیدی سوال «هارپ» است، اما برداشتم این است که سوال در حقیقت چهار مولفه مهم دارد که هارپ فقط یکی از آن‌هاست، و اتفاقا هارپ دقیقا بخشی از سوال است که لباس مبدل به تن دارد. توضیح می‌دهم.

سوال ِ خاله از اساس درباره‌ی وضعیتی بین ایران و عراق، از یک سو، و آمریکا، از سوی دیگر است. این‌جا ایران و عراق دو موجودیت مجزا نیستند، آن‌چنان که مثلا شاید می‌شد در اوج جنگ ایران و عراق تصور کرد. بخش اول سوال، درباره‌ی «ما» است. ما که ایران و عراق و پاکستان و افغانستان هستیم. ما که global south هستیم. و همین‌جاست که مولفه‌ی دوم سوال موقعیتش را پیدا می‌کند: آمریکا، به‌عنوان نماد global north. خاله دارد از وضعیتی بین شمال جهان و جنوب آن می‌پرسد.

و نگرانی خاله چیست؟ که شمال جهان، ابر را هم از جنوب جهان دریغ خواهد کرد. و البته که ابر تنها لباس مبدلی بر تن «هستی»، «امید»، و «امکان زیستن» است. خاله نگران است که شمال جهان می‌تواند زیستن را به جنوب جهان سخت کند. و همین‌جاست که مولفه‌ی چهارم پدیدار می‌شود: خاله نگران است که شمال (مولفه‌ی اول)، به مدد تکنولوژی (مولفه‌ی دوم)، زندگی (مولفه‌ی سوم) را به جنوب (مولفه‌ی چهارم) سخت خواهد کرد.

شب که پیغام را روی تلفنم دیدم، حسابش را حواله کردم به همه‌ی نظریه‌های توطئه. حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کنم اما، نه فقط سوال کاملا به‌جاست، که اتفاقا دلیلی که من کم‌تر نگران آن هستم این است که خانه‌ام را به سمت شمال جهان منتقل کرده‌ام.

نکته‌ی کلیدی این است که سوال اساسا این نیست که هارپ چه قابلیت‌هایی دارد. حتی سوال این نیست که آیا نسل من جهانی آشوب‌ناک‌تر از امروز را خواهد دید یا نه. سوال از این دید این نیست که شمال با «هارپ»هایش چه خواهد کرد. موضوع اساسی، و به زعم من منشا نگرانی خاله‌ام، این است که بخش کوچکی از گونه‌ی جانوری هومو سیپینس به drone دسترسی دارد و بخش بزرگ‌تری به کلاشینکف، و کاملا قابل تصور است که کسی که دارد پشت مونیتور و کیبرد drone مسلحش را به سمت هدفی پرواز می‌دهد، در برداشتن گوشی تلفن تعلل خواهد کرد.

آدمیزاد دربرابر آدمیزاد

torontoprotest2017

دیروز ظهر، در تقاطع خیابان‌های بلور و اسپداینا، جایی در لبه‌ی شمال غربی مرکز شهر تورنتو، تجمعی در حمایت از برقراری روابط بین ایران و کانادا برگزار شده بود. ماشین را کمی دورتر پارک کردم و همراه عزیز نازنینی به سمت محل تجمع رفتیم. یک چهارراه مانده به محل، صدای موسیقی ِ حماسی ِ ایرانی، فضا را پر کرده بود. جلوتر که رفتیم، به منظره‌ی قابل پیش‌بینی رسیدیم: پلیس تورنتو خطی از دوچرخه‌ها را بین دو گروهی کشیده بود که روبروی هم با بلندگو و پرچم صف کشیده‌بودند. هر دو سوی این خط، پرچم ایران در هوا تکان می‌خورد، با این تفاوت که در یک طرف، روی پرچم جملاتی با خط سیاه نوشته شده بود و ضربدری بزرگ روی علامت ِ وسط ِ پرچم ترسیم شده بود.

می‌شد در نگاه اول فرض کرد که دو طرف ِ اتفاق، بسیار متفاوت هستند. ظاهری‌ترین شاهد برای چنین تفاوتی، اختلاف سنی فاحش اعضای دو گروه بود: موافقین رابطه‌ی ایران و کانادا اغلب در بازه‌ی سنی ۲۵ تا ۴۵ سال بودند، در حالی که اکثر مخالفین در ده‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ از زندگی بودند. از طرف دیگر، درحالی‌که مخالفین، خشم‌گین‌تر به‌نظر می‌رسیدند، سمت موافقین، حداقل در ظاهر، روحیه‌ی شادتری داشت و زمان‌هایی، تجمع به یک جشن خیابانی شبیه می‌شد. در لایه‌های عمیق‌تری، سمت موافقین تعلق سیاسی واضحی نداشت، در حالی‌که مخالفین، به استناد پرچم‌هایی که حمل می‌کردند، متعلق به گرو‌ه‌های نام و نشان‌دار سیاسی بودند. از طرف دیگر، مخاطب ِ سمت ِ موافقین، دولت فدرال کانادا بود، در حالی‌که سمت مخالفین، علاوه بر دولت کانادا، حرف‌هایی هم برای موافقین ِ رابطه بین کانادا و «رژیم» داشت: بارها دیدم که گروه مخالفین اعضای گروه موافقین را «به شرم از رفتار خود» دعوت می‌کرد. اما به‌نظرم، این همه، صرفا تفاوت‌هایی ظاهری و نه‌چندان قابل توجه هستند.

حقیقت این است که دو طرف ِ خط ِ دوچرخه‌ها، شعارهایی می‌دادند که شک دارم که طرف ِ دیگر با آن‌ها هم‌دلی نداشته باشد. مثلا، گروه موافقین یک ترانه‌ی میهن‌پرستانه پخش کرد که اشاراتی افتخارآمیز به کورش و تخیلات ِ مبهم ِ نژادی ِ دیگر داشت. تصور می‌کنم که بخش‌هایی از گروه مخالفین هم به چنین افسانه‌هایی علاقه‌مند باشد. از طرف دیگر، سمت مخالفین شعارهایی در مذمت ISIS سرداد، که دیدم که سرهایی به نشانه‌ی موافقت در سمت موافقین بالا و پایین رفت. حتی زمانی که سمت مخالفین شواهدی از رفتار جنایت‌کارانه توسط نظام سیاسی حاکم بر ایران ابراز کرد، کسانی در جمع موافقین اعلام هم‌صدایی کردند.

واضح است که بین دو گروه، عدم تفاهم‌های کلیدی وجود داشت. برای مثال، کسی در صف مخالفین ادعا کرد که ما، که در گروه موافقین بودیم، «حقوق‌بگیر رژیم و بورسیه‌ای» هستیم. من می‌دانستم که خودم و تعداد زیادی از کسانی که در تجمع می‌شناسم، رابطه‌ی اقتصادی با ساختار حاکم بر ایران ندارند. یک بار که این نکته را برای کسی که چنین ادعایی را مطرح کرده بود توضیح دادم اضافه کرد که در این صورت ما «ابله» هستیم. البته خط‌کشی برای اندازه‌گیری میزان ابله بودن آدم‌ها وجود ندارد، اما من شواهدی دارم که «ابله»های مورد نظر کم‌هوش نیستند و کتاب‌خوان هستند و می‌شود ساعت‌ها با آن‌ها حرف جدی زد. و همین‌جاست که وضعیت نگران‌کننده می‌شود.

آدمی که از جنس من است، که بدنش مانند بدن من است، که از درخت و سنگ و سگ و زرافه به من بسیار شبیه‌تر است، عمیقا معتقد است که من ابله هستم، و من را قابل ِ گفتگو نمی‌داند. او به تصوراتش، به اعتقادات جمعی گروهش، و به صحت شعارهایی که می‌دهد باور دارد. و همین نگرانی اصلی من است. اگر بپذیرم که طرف مقابلم حرف غیرقابل دفاعی می‌زند، و زمانی که آدم‌های زیادی را سراغ دارم که با من موافق هستند، و با توجه به این‌که طرف مقابلم و همه‌ی اطرافیانش معتقد هستند که من و اطرافیانم حرف غیرقابل دفاعی می‌زنیم، در چنین وضعیتی برایم دشوار است که تفاوتی بین خودم و طرف مقابل پیدا کنم: آیا اتفاق ِ دیروز، چیزی بیشتر از هم‌دلی ِ جمعی ِ درونی دربین اعضای دو گروه ِ مخالف بود؟ آیا دیروز ظهر در تورنتو، دو قبیله به مصاف ِ هم رفتند و تنها برداشت ِ قابل ِ دفاع از این اتفاق این بود که آدمیزاد اساسا اسیر رابطه‌های اجتماعی‌اش است و حقیقت را چنان می‌فهمد که او را در تعارض با جامعه‌ی اطرافش قرار ندهد؟ پذیرفتن چنین توصیفی از آدمیزاد، خط بطلان بر امکان گفتگو، یا حداقل میزان تاثیر آن می‌کشد.

می‌شد تصور کرد که سمت موافقین ِ رابطه بین ایران و کانادا، برنده‌ی اتفاق دیروز بود. این گروه، پیام صلح و گفتگو داشت، دشنام نداد و با نظم تجمعش را به پایان رساند. به‌نظرم اما، در نگاهی بزرگ‌تر، بازنده‌ی بزرگ ِ دیروز آدمیزاد بود: آدمیزادهایی بعدازظهر ِ دل‌پذیر یکی از روزهای آخر ِ تابستان را به گلوپاره کردن دربرابر هم گذراندند. سوال اساسی، که هنوز در ذهن من جوابی پیدا نکرده است، این است که چگونه ذهنی که بسیار قابل مقایسه با ذهن من است، به این ایمان رسیده است که گروهی که من هم عضو آن بودم، تجمعی از مزدبگیران و ابله‌ها است، و اگر ذهنی دیگر چنین خطای فاحشی کرده است، من چه امیدی دارم که به‌کرات و بارها چنین خطایی نکنم؟

the_white_train_s

در دو هفته‌ی پیش حداقل دوبار به دوستانی یادآور شده‌ام که هم‌زمانی ِ نقش‌هایش بعنوان گوینده‌ی حرف و سودبرنده از حرف را باید جدی بگیرند. بار اول، سر نهار، دوستی بدیهی فرض کرد که آدمیزاد از ویروس «بهتر است». سوال ِ بدیهی برایم این بود که در این جمله «بهتر» دقیقا چه تعریفی دارد و جواب ِ دوستم فهرستی از خاصیت‌های آدمیزاد بود؛ این‌که اتوموبیل سوار می‌شود و در فیس‌بوک با دیگران اختلاط می‌کند و این‌که از آنتی‌بیوتیک استفاده می‌کند. من، که تازه از چند هفته سرفه و عطسه خلاص شده بودم، اما عمیقا باور داشتم که ویروسی توانسته‌است از تن ِ من در راستای هدفش استفاده کند (در این چند هفته دو همکارم برای چند روز خانه‌نشین شدند و من یکی از متهمان انتقال بیماری بودم).

بار بعد، دوستی بدیهی فرض کرد که آدمیزاد حق دارد گوشت ِ گاو را بخورد، و نه احتمالا برعکس، چون آدمیزاد «برتر است». جواب ِ دوستم به سوال ِ من درباره‌ی معیار و خط‌کش ِ این «برتری»، تازه‌تر بودن ِ شاخته‌ی فرگشتی‌ای بود که آدمیزاد بر آن تکیه زده است. این‌که شکل ِ درخت ِ فرگشت چرا می‌تواند به «برتری» تعبیر شود، البته سوال ِ خوبی است. سوال ِ دوم، و ترسناک‌تر، درباره‌ی احتمال ِ سفر ِ موجوداتی فضایی به زمین است که ممکن است چند صد هزار سال «تازه‌تر» از آدمیزاد باشند و علاقه‌ی ویژه‌ای به خوراک ِ جگر ِ آدمیزاد داشته باشند.

اما نکته فقط این نیست که آدمیزاد گاهی گوینده‌ی حرف و سودبرنده از حرف است و در این اتفاق، تعارض ِ واضح ِ منافع وجود دارد. سکانسی در ابتدای فیلم گاندی، ساخته‌ی ۱۹۸۲ و برنده‌ی جایزه‌ی اسکار، هست که در آن مرد سفیدی حضور ِ گاندی در قسمت first class قطار در آفریقای جنوبی را غیرقابل پذیرش می‌داند. زمانی که گاندی به ترک صندلی‌اش تن نمی‌دهد، او را از قطار بیرون می‌اندازند و در حالی‌که قطار سرعت می‌گیرد و دور می‌شود، مرد سفید و زنی که همراهش است، و سفید است، و رییس قطار، که سفید است، سر از پنجره‌های قطار بیرون آورده‌اند و گاندی را با تحقیر تماشا می‌کنند که کیفش را جمع می‌کند و خاک از لباسش می‌گیرد. نکته‌ی کلیدی این است که در این سکانس، این سه صرفا تماشاچی نیستند که سفید هستند، که قطار هم سفید است، و نکته‌ی مهم‌تر همین است.

ویدیویی در فیس‌بوک پخش شده است که در جلسه‌ی شورای مدرسه‌ای در میسیساگا (منطقه‌ای در غرب تورنتو) گرفته شده است. یکی از موضوعات این جلسه، بحث درباره‌ی اجازه دادن به دانش‌آموزان مسلمان برای غیبت از کلاس و شرکت در نماز جمعه بوده است. نامه‌ی سرگشاده‌ای علیه این حق، چند هزار امضا جمع کرده است و در ویدیو مردی با پاره کردن قرآن در جلسه و فریاد کشیدن که اسلام دین خشونت است، اعتراضش را اعلام می‌کند.

ویدیو را در فیس‌بوک گذاشتم و زیر آن نوشتم «حرف بزنیم» و واکنش‌های معمول را گرفتم: که اسلام دین خشونت است، که به نام اسلام آدم‌هایی شکنجه و اعدام شده‌اند و این‌که مسلمانانی درگیر «تروریسم» هستند. این که اسلام دین خشونت است یا نه را نمی‌دانم. یک بار به یک کنسرت هارد راک رفتم که درحالی‌که خواننده عربده می‌کشید، تصاویری از خون و انفجار پشت سرش روی صحنه پخش می‌شد. سکانس انتهای Fight Club هم به تعبیری «دعوت به خشونت» است. و یا حتی V for Vendetta. این ادعا که کسانی به نام اسلام خشونت کرده‌اند هم کاملا قابل دفاع است، و البته آدمیزاد به نام مسیحیت، تجارت، ناموس، و اصلاح ژنتیکی هم خشونت‌های زیادی کرده است. احتمالا سوال ِ بهتر در این وضعیت این است که در جمله‌ی «انسان به نام اسلام خشونت کرده است»، کلمه‌ی کلیدی «اسلام» است یا «انسان». درگیر بودن ِ انحصاری ِ مسلمانان در تروریسم هم البته از تعریفی نادقیق از تروریسم بیرون می‌آید. اما نکته، جزییات این ادعاها نیست. نکته‌ی کلیدی این است که این ادعاها از آدم‌هایی بیرون می‌آید که سرشان را از قطار سفید بیرون کرده‌اند و به مهاتما گاندی ِ «رنگین پوست»، که روی سکو پهن شده است، طعنه می‌زنند. نکته‌ی کلیدی در تمام این اتفاق، به نظر من، قطار سفید است. توضیح می‌دهم.

بابک در ایران زندگی می‌کند و موافق اعدام است و معتقد است که «همجنس‌بازی» یک بیماری است. فرانک سال‌ها در آمریکا زندگی کرده است و با حجاب مخالف است و معتقد است که اسلام دینی خشونت‌پرور است. بابک و فرانک در ظاهر دیدگاه‌های متفاوتی دارند، و احتمالا هر کدام، اگر پای صحبت‌های‌شان بنشینی، توضیحاتی برای دیدگاه‌شان دارند، اما نکته‌ی کلیدی این است که بابک و فرانک، هر دو، ایدیولوژی مسلط در جامعه‌شان را پذیرفته‌اند. از این دید، بابک و فرانک عملا تفاوت ِ قابل اعتنایی ندارند. بابک سوار ِ قطاری است که همجنس‌گرا از آن بیرون انداخته می‌شود، و بابک هم سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فحشی نثار قربانی می‌کند و فرانک سوار قطاری است که مسلمان از آن بیرون انداخته می‌شود و فرانک هم سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فحشی نثار قربانی می‌کند.

به‌نظرم آدمیزاد نشان داده است که خیلی خوب قادر است خودش را قانع کند که در سمت ِ درست تاریخ و حقیقت نشسته است. سرباز ِ ارتش ِ نازی که نگهبان آشویتس بود و مردی که گلوله‌ی شیمایی را بار هواپیما می‌کرد که روی حلبچه انداخته شود و بانکداری که برای برزیل shock therapy تجویز می‌کرد، هر سه، توضیحات ِ کاملی برای اثبات ِ درستی رفتارشان داشتند. به همین دلیل، علاقه‌مندم که توضیحات آدم‌ها در دفاع از خودشان را کم‌تر جدی بگیرم و به شواهد ِ بیرونی نگاه کنم. یکی از این شواهد بیرونی، نسبت ِ ذهنیت ِ یک نفر و رنگ ِ قطاری است که بر آن سوار است. این قطار برای دختری که معتقد است از ویروس بهتر است، نظریه‌ی باطل ِ «اشرف مخلوقات بودن آدمیزاد» است و برای پسری که قانع شده‌است حق دارد گوشت گاو را بخورد، پیروزی ذایقه بر ذهن است و برای کانادانشینی که استدلال می‌کند اسلام دین خشونت است، تن دادن به نظریه‌های مدرنی است که جنایت را از دریچه‌ی تنگ ِ فاکس‌نیوز و ترامپ تحلیل می‌کنند.

عکس: سکانس ِ بیرون انداخته‌شدن ِ گاندی از قطار در آفریقای جنوبی از فیلم Gandhi

خیلی نزدیک، خیلی دور

mccloskeys

دیشب پای صحبت دیردری مک‌کلوسکی، استاد اقتصاد و تاریخ آمریکایی، نشستم. سخنرانی در یکی از شعبه‌های مرکزی کتابخانه‌ی عمومی تورنتو، و به همت دانشکده‌ی Public Policy & Governance در دانشگاه تورنتو، برگزار شده بود و قرار بود مک‌کلوسکی توضیح بدهد که چرا جهان مدرن، بیش از هر چیز دیگری، ساخته‌ی ایده‌های لیبرال است.

نقطه‌ی شروع سخنرانی ِ مک‌کلوسکی این بود که آدمیزاد، بعنوان یک گونه‌ی انسانی، از چند صد هزار سال پیش از میلاد مسیح تا قرن هجدهم، با ۳ دلار در روز زندگی گذراند، اما این عدد ناگهان در یک بازه‌ی چند صد ساله به ۳۳ دلار در روز رسید. سوال کلیدی این است که چنین اتفاقی چگونه افتاد و چه عواملی مسبب آن شدند. مک‌کلوسکی توضیح داد که سه نظریه‌ی کلیدی در این زمینه وجود دارد که نهادهای اجتماعی، انباشت سرمایه، و استثمار طبقه‌ی کارگر را منشا این رشد ناگهانی و بی‌سابقه می‌دانند. در نظر مک‌کلوسکی اما، هیچ یک از این سه عامل، به تنهایی، قادر به توضیح رخداد نیستند. نظریه‌ی جایگزین مک‌کلوسکی این بود که لیبرالیسم، به افراد ِ جامعه هویت و امکان خلاقیت و کسب و کار آزادانه داد و بنابراین لیبرالیسم اکسیر ِ صعود ِ انفجاری ِ منحنی ِ رفاه است. بوضوح چنین نظریه‌ای صرفا از جنس توضیحی نیست و به موقعیت تجویزی هم می‌رسد: مک‌کلوسکی از زمره‌ی اقتصاددانان ِ Libertarian است که صلاح جامعه را در دولت ِ حداقلی و آزادی‌های حداکثری شهروندان می‌بیند.

برداشتم از سخنرانی مک‌کلوسکی این بود که او بوضوح به موضوع سخنرانی‌اش مسلط است و دهه‌های متعددی را صرف تحقیق و مطالعه در این زمینه کرده است. با این وجود، می‌دیدم که او وارد دو سوال ِ کلیدی نمی‌شود و حتی زمانی که در بخش پرسش و پاسخ مساله بصورت مستقیم با او مطرح شد، از آن عملا طفره رفت.

سوال ِ کلیدی اول، مساله‌ی افزایش جمعیت و آلودگی محیط زیست است. وقتی از مک‌کلوسکی سوال شد که نقش و خطر این دو عامل بازدارنده را چگونه ارزیابی می‌کند، شانه بالا انداخت و اشاره کرد که گروه‌های زیست‌محیطی در چین فعال هستند و «راهی پیدا خواهد شد». قبل از این او گفته بود که منحنی رفاه متوسط، یک بار در قرن هفدهم صعودی سه برابری کرد، اما بدلیل افزایش جمعیت به نقطه‌ی قبل بازگشت. به این دلیل، به‌نظرم این نگرانی به‌جاست که منحنی ممکن است دوباره سقوط کند. مک‌کلوسکی اما این احتمال را مایه‌ی نگرانی و اساسا موضوع گفتگوی جدی نمی‌دید.

سوال ِ کلیدی دوم، و به زعم ِ من مهم‌تر، تقلیل ِ رفاه به یک عدد، و تفسیر چند صد هزار سال تاریخ ِ یک گونه‌ی جانوری، به مدد یک منحنی است. حراری در کتابش Sapiens، مثال ِ جالبی درباره‌ی این سوال ذکر می‌کند. او ابتدا آماری از تعداد مرغ‌های روی کره‌ی زمین، از جنسی که بصورت برشته روی میزهایی پدیدار می‌شوند، ذکر می‌کند. گویا پیش از انقلاب کشاورزی، و اهلی کردن مرغ، جمعیت ِ این گونه‌ی جانوری روی کره‌ی زمین چیزی در حدود چند ده میلیون بوده است و این جمعیت در مناطق بسیار محدودی از کره‌ی زمین زندگی می‌کرده‌اند (برای اعداد و تاریخ‌های دقیق به کتاب مراجعه کنید). ده هزار سال بعد، چند ده میلیارد مرغ روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این جمعیت تقریبا در تمام خشکی‌های روی کره‌ی زمین نمایندگانی دارند. حراری بعد از ذکر این اعداد می‌گوید تصور کنید که یک ناظر مریخی، هر هزار سال یک بار از زمین بازدید می‌کند و گزارش‌هایی برای سیاره‌اش ارسال می‌کند. دانشمندان ِ مریخی با خواندن این گزارش‌ها به این نتیجه می‌رسند که مرغ یک گونه‌ی جانوری بسیار موفق بوده است که در یک دوره‌ی ده هزارساله توانسته است جمعیت‌ش را هزار برابر کند. علاوه بر این، ناظر مریخی یادآوری می‌کند که یک گونه‌ی جانوری دوپا روی کره‌ی زمین وجود دارد که گروهی از آن‌ها بخش عمده‌ای از وقت‌شان را صرفا به تیمار و نگهداری از مرغ‌ها می‌گذرانند. آیا این همه یعنی مرغ موجود خوشبختی است؟ پاسخ حراری جالب است: اگر عدد ِ جمعیت، تنها معیار باشد، بله، مرغ خوشبخت است. از طرف دیگر، مرغ بصورت وحشی عمری حدودا هشت ساله دارد، ولی در وضعیت دامداری صنعتی اغلب بیشتر از چند ماه عمر نمی‌کند. علاوه بر این، عمر چند ماهه‌ی مرغ‌های سال ۲۰۱۷، در قفس، بدون رابطه‌های اجتماعی، و خالی از هر نوع اشتیاقی است. با این تفاصیل، آیا مرغ بعد از اهلی‌شدن خوشبخت‌تر شده است؟ و همین سوال اساسی از مک‌کلوسکی است. آیا آدمیزاد بعد از انقلاب صنعتی خوشبخت‌تر شده است؟

نکته دقیقا این نیست که جواب مک‌کلوسکی به این سوال چیست. مساله‌ی اساسی این است که چرا مک‌کلوسکی این سوال ِ «واضح» را به رسمیت نمی‌شناسد و در یک ساعت و نیم سخنرانی‌اش وقتی به آن اختصاص نمی‌دهد. مک‌کلوسکی بوضوح استاد فنی است که درباره‌ی آن حرف می‌زند، اما سوالی هست که در ذهن ِ غیرمتخصص من، بعد از یک ربع گوش‌دادن به او، ایجاد می‌شود، و برای او، بعد از چند دهه تحقیق، مطرح نمی‌شود یا جدی انگاشته نمی‌شود. چرا؟

نزدیک دوازده ساعت قبل از سخنرانی، در جلسه‌ی روزانه در محل کارم، موضوعی فنی را مطرح کردم. روز قبل به معضلی در یکی از زیرشاخه‌های سیستم برخورده بودم که دو راه حلی که برای آن داشتم، یکی صرفا پشت گوش انداختن بود و دیگری حداقل یک هفته کار می‌طلبید. مساله را در جلسه مطرح کردم و جمع خیلی زود رویکرد اول را رد کرد و راه حل دوم را با اصلاحی پذیرفت. مشکل این بود که این معضل از قبل در برنامه‌ریزی دیده نشده بود و باید برای تغییر ِ لازم در زمان‌بندی فکر می‌کردیم. در حینی که افراد فنی ِ حاضر در جلسه در این باره هم‌فکری می‌کردند، یکی از پزشکان تیم پیشنهادی کرد و در چهره و لحنش می‌شد خواند که تصور نمی‌کند ایده‌اش اساسا ارزشی داشته باشد. جمع برای چند ثانیه ساکت شد، کسی چیزی گفت، و صدای خنده بالا رفت. دو ساعت بعد، معضل حل شده بود. پزشکی که راه حل را پیشنهاد کرد، بوضوح به فن ِ پیاده‌کردن آن مسلط نبود، اما نکته این نبود، انگار فاصله‌ی او از مساله، یا آغشته نبودن ذهنش به جزییات آن، به او کمک کرد که از همه‌ی ما بهتر مساله را ببیند.

شب که به‌سمت خانه برمی‌گشتم، و با رفیقی درباره‌ی سخنرانی حرف می‌زدیم، ذهنم به تشابه اتفاق صبح و شب رفت. در کم‌تر از بیست و چهار ساعت دو بار مشاهده کرده‌بودم که «متخصص» در یک امر، لزوما خلاق‌ترین فرد در همان موضوع نیست و تضمینی ندارد که دید کاملی به مساله داشته باشد. اما نکته از این هم مهم‌تر است: حاصل ِ بحث ِ صبح، حداکثر به تغییر در تراز مالی سالانه‌ی یک شرکت کانادایی منجر می‌شد. بحث شب اما نه فقط می‌تواند خط ِ بین ِ مرگ و زندگی، گرسنگی و سیری، و آرامش یا جنگ را، برای میلیاردها انسان ترسیم کند، که انقراض یا ادامه‌ی زیست ِ گونه‌های متعدد ِ حیوانی، از جمله آدمیزاد، به شدت به آن وابسته است. سوال کلیدی این است که چه چیزی به مک‌کلوسکی، و پال کاداریو، مدیر ارشد سابق بانک جهانی، که این سخنرانی به مرحمت ِ حساب ِ بانکی او برگزار شده بود، این عاملیت را می‌دهد که در تعیین آینده‌ی آدمیزاد نقشی مهم‌تر از یک خیابان‌خواب ِ تورنتویی داشته باشند؟

عکس از این‌جا

چرا روز زن، روز مارتی هم هست

martyandmarch8ths

دیشب، به عادت این روزها، kodi را باز کردم و در فهرست فیلم‌های اسکارگرفته پایین رفتم تا به Marty رسیدم. فیلم در سال ۱۹۵۵ ساخته شده است و داستان ِ ساده‌ای را روایت می‌کند: مارتی قصابی است که با مادر ِ ایتالیایی‌اش دربرانکس زندگی می‌کند. مارتی، به زعم خودش، چاق و زشت است و چاره‌ای جز تنهایی ندارد. در این احوال، مارتی با کلارا آشنا می‌شود که نه فقط خودش، که مارتی هم باور دارد که او زیبا نیست.

درحالی‌که مارتی در فکر پیش رفتن در علاقه است، مادرش، که نگران تنها شدن است، او را برحذر می‌دارد و دوستان مارتی تاکید می‌کنند که کلارا «چیز خاصی» نیست. روایت از این جنس تا دقیقه‌ی سوم یا چهارم مانده به پایان فیلم پیش می‌رود تا این‌که مارتی بر لذت‌مداری ِ دوستانش و ترس ِ خودش چیره می‌شود و به کلارا تلفن می‌زند تا هم‌دیگر را ببینند.

حظ ِ اولم از فیلم، تجربه‌ی غرقه‌شدن در سال‌های ۱۹۵۰ آمریکا و لهجه و ادبیات مارتی، مادرش، و دوستانش بود. مثلا این‌که tomato اصطلاحی برای اشاره به دختر زیباست و dog کلمه‌ای است که به مرد یا زن نخواستنی اطلاق می‌شود. تصادفا اما فیلم را در شب هشتم مارس می‌دیدم و ذهنم به «روز جهانی زن» رفت.

حرف زدن درباره‌ی ظلم کار سختی است که دقت ِ ویژه‌ای می‌طلبد. مثلا این جمله که «یهودیان تنها قربانیان هلوکاست نبوده‌اند» را، باید با احتیاط بر زبان آورد، تا کلمات در ورطه‌ی کاستن از درد ِ کسی، «در مقایسه» با درد ِ دیگری، نیافتند. من معیاری برای اندازه‌گیری درد نمی‌شناسم، پس گفتگو درباره‌ی «میزان» آزاری که بر کولی‌ها و یهودیان در آلمان نازی رفت، و احتمالا مقایسه‌ی آن دو را، از اساس باطل می‌دانم. به همین سیاق، گفتگو درباره‌ی «مظلومین» نظام مردسالار کار سختی است. اما هم‌چنان می‌خواهم تلاش کنم.

تردید نمی‌کنم که نظامی ذهنی بر آدمیزاد مسلط است که آدمیان ِ مختلف را در موقعیت‌های قدرت ِ متفاوتی قرار داده است و می‌دهد. رنگ پوست، مذهب، زبان، جنسیت، ترجیحات عاشقانه، و موضوعاتی شخصی‌تر، هرم قدرتی را بر جمعیت کره‌ی زمین نقش زده‌اند. تقسیم آدمیزاد به «زن» و «مرد» یکی از خطوطی است که این نظام ترسیم کرده است و حقیقت ِ امر این است که هر چه بیشتر فکر می‌کنم، کم‌تر قادر هستم، حقیقتی بیرونی برای این تقسیم بندی ذهنی پیدا کنم. اما نکته این نیست. بدون این‌که تردید کنم که زن، به‌معنی بیولوژیک آن، در چند هزار سال اخیر مورد ظلم قرار گرفته است، می‌خواهم اضافه کنم که تنها قربانی نظام مردسالار، زنان نیستند. و این‌جاست که تصادف زمانی تماشای Marty به اتفاقی ویژه تبدیل می‌شود.

مارتی هم، قربانی همان ساختار ذهنی است که کلارا را قانع کرده است که «خواستنی نیست». مارتی می‌خواهد کسی در زندگی‌اش باشد، اما دوستانش مجله‌ی TV Girls and Gags را در صورتش فرو می‌کنند (اسم مجله را از روی فریمی از فیلم خواندم و بعدا نسخه‌های مختلفش را در اینترنت پیدا کردم. به‌نظر چیزی از جنس Playboy است و عجیب این‌که اثری از آن در ویکیپدیا پیدا نکردم). مارتی از دید دوستانش، به‌اندازه‌ی کافی «مرد» نیست. نکته‌ی کلیدی این است که در این جمله، مفهومی به عنوان «مرد» تعریف شده است که از همان جنس، مرد، به معنی بیولوژیک آن را، شکنجه می‌دهد که تعریف «زن»، انسان حایز شرایط بیولوژیک زن را.

از این دید، هشتم مارس، صرفا روز زن، به معنی بیولوژیک آن، نیست، بلکه روزی است برای به یاد آوردن دو نکته. اول این‌که وضعیت‌های بیولوژیک ِ مختلف، لزوما حتما به موقعیت‌های ذهنی ِ متفاوت منتهی نمی‌شوند. واضح‌تر: لزوما دو  نفر که هر دو رَحِم دارند، به هم شبیه‌تر نیستند تا هر یک به نفر سومی که رَحِم ندارد. نکته‌ی دوم، و دردناک‌تر، این است که شواهد ِ زیادی وجود دارد که رَحِم‌دارندگان و رَحِم‌ندارنگان ِ زیادی، به فرضیه‌ی مجعول ِ اهمیت ِ کلیدی ِ رَحِم در هویت، تن داده‌اند و این وضعیت لزوما به آرامش ِ آن‌ها منتهی نشده‌است. این دومی موقعیتی است که مارتی در هشتاد و هفت دقیقه‌ی اول فیلم دارد و در سکانس ِ آخر آن را می‌شکند: او می‌پذیرد که مرد بودن لزوما به معنی «شکار کردن» «بهترین» tomato نیست. مطمئن نیستم که در موقعیت ِ پرشتاب ِ زندگی مدرن، در سال ۲۰۱۷، چه کسری از جمعیت ِ شکم‌سیر ِ انسانی به این شهود ِ کلیدی می‌رسد.

وضعیت ِ تراکتور در سیرک

elephants

چند روز پیش با دوستی درگیر ِ حرفی دنباله‌دار درباره‌ی تکنولوژی بودیم. در چند هفته‌ای که این حرف را می‌زده‌ایم، رویه‌ی دوستم این بوده است که با تحسین و اشتیاق از یک «پیشرفت» تکنولوژیک حرف بزند، و همیشه من سوال‌هایی داشته‌ام.

دوستم به آدمیزاد خوش‌بین است و برای این خوش‌بینی دلیلی ندارد، اما مدام تلاش می‌کند شواهدی برای به‌جا بودن خوش‌بینی‌اش ارایه کند. این شواهد معمولا درظاهر قانع‌کننده هستند، اما اولین سوال ِ اساسی درباره‌ی آن‌ها با چند دقیقه دقت در ذهن ِ من ساخته می‌شود. دوستم جوابی برای این سوالات ندارد. هفته‌ی پیش به دوستم توضیح دادم که منبع ِ این سوال‌ها دقیقا من نیستم و این سوال‌ها اساسا چندان حاصل ذهن من نیستند، بلکه کافی است نگاهی به تاریخ‌نگاری‌های جدی تکنولوژی بیندازد تا فهرست بلندتری از این سوال‌ها را در آن‌ها پیدا کند. بعنوان فقط یک نمونه کتاب Rudi Volti را به دوستم دادم. نگفت که به کتاب نگاهی کرده باشد و به سرور ِ خوش‌بینانه‌اش ادامه داد.

چند روز پیش روزنامه‌ی National Post عکس بزرگی از دختری روی یک فیل سیرک در صفحه‌ی اول چاپ کرده بود و توضیح داده بود که این آخرین نمایش این سیرک است. دوستم البته در این اتفاق نشانه‌ای دیگر از «پیشرفت آدمیزاد» می‌دید، و برایم توضیح داد که این «اثر بازار» است: مردم فهمیده‌اند که نمایش‌های حیوانات در سیرک منوط به سابقه‌ای از آزار آن‌هاست و بنابراین سیرک‌ها حالا مجبور شده‌اند از آزار حیوانات دست بردارند. دوستم با لبخندی بزرگ جمله‌اش را تمام کرد.

از دوستم پرسیدم تخمین‌اش از تعداد کل فیل‌هایی که در این لحظه در سرتاسر جهان در سیرک به کار گرفته شده‌اند چیست. جوابش «چیزی بین هزار و ده هزار» بود. توضیح دادم که من نمی‌دانم که این تخمین چقدر درست است، اما می‌دانم که تعداد حیواناتی که در دامداری‌های صنعتی به ماشین تقلیل داده شده‌اند، و با آن‌ها بدرفتاری می‌شود، چند صد هزار برابر ِ این عدد است. و در این لحظه بود که دوستم کارت ِ اصلی را زمین زد و گفت «فیل یا گاو عملا یک ماشین‌ه، پس بدرفتاری با اون معنی نداره، با تراکتور که نمی‌شه بدرفتاری کرد».

برداشت اولم این بود که این نظریه، شادی برای بسته شدن ِ سیرک ِ مورد اشاره را از اساس مردود می‌کند. کمی که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی در سال ۲۰۱۷ «فیل نوعی تراکتور است»، قابل تصور است که در سال ۱۸۱۷ «آدم تیره‌پوست نوعی تراکتور است». تا همین‌جا می‌شود درک کرد که شکر ِ چای ِ آدمیزاد ِ طبقه‌ی متوسط ِ انگلیسی از حاصل کار برده‌های تیره‌پوست در آمریکای تازه کشف شده می‌آمد و تخیل ِ این ارتباط، کام ِ کمتر کسی را تلخ می‌کرد.

عصر همان‌روز که به سمت خانه می‌رفتم به این فکر کردم که چند هفته حرف زدن لازم بود تا به کنه مساله برسیم: این‌که به‌نظر دوستم فیل چیزی از جنس تراکتور است و به‌نظر من، من و دوستم چیزی از جنس فیل هستیم. از این دید، رسیدن به این نقطه، هرچند درابتدا آزارنده بود، اما عملا حرف را از مصداق‌ها بیرون کشید و به فرض‌های پایه‌ای رساند. سوالی که برایم ماند این بود که با توجه به افزایش جمعیت در دهه‌های اخیر و ظهور و همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی در بخشی از جهان، احتمالا قابل تصور است که در این دوران بیشتر از هر زمان دیگری آدمیزاد درگیر گفتگوی جمعی باشد. اما این گفتگو دقیقا در چه لایه‌ای اتفاق می‌افتد: مصداق‌ها یا فرض‌های اساسی؟ آیا اساسا آدمیزاد خودش از فرض‌های اساسی خودش آگاه است؟ آیا آدمیزاد بعد از این همه status گذاشتن و comment نوشتن و like زدن، به شناخت خودش و دیگری نزدیک‌تر شده است؟

روزی، مردی، ساندویچ با سیگار

sandwich_and_a_cigarettes

وسط هفته، روز شلوغی داشتم و تصمیم گرفتم که در چند دقیقه، نهار ِ سریعی دست و پا کنم و به کار برگردم. از محل کارم بیرون زدم، از خیابان گذشتم، و با عجله ساندویچی سفارش دادم. در چند دقیقه‌ای که کارگر ِ مغازه مشغول تُست‌کردن ِ نان و چیدن گوجه‌فرنگی و خیارشور بود، مردی وارد مغازه شد. کارگر ِ دوم ِ مغازه، که بعدا فهمیدم صاحب‌کار است، از پشت ِ دخل به سمت مرد بُراق شد که «صد بار بهت گفتم حق نداری بیای تو!»

محل کار ِ من در مرکز ِ شهر ِ تورنتو است و دو کوچه شرق‌تر از آن، چند خوابگاه ِ بی‌خانمان‌ها هست. از طرف ِ دیگر، همین منطقه در نزدیکی یکی از مراکز ِ خرید ِ بزرگ ِ شهر و همین‌طور ساختمان‌های بلند ِ شرکت‌ها و بانک‌هاست. این تطابق ِ مکانی، منشا تولید صحنه‌های شگفتی از تضاد است: مردان و زنانی که در پوشاک ِ گران‌قیمت می‌گذرند و مردان و زنانی که کنار خیابان لم داده‌اند و به ناکجا زل زده‌اند. برداشتم در چندین ماه اخیر این بوده است که این دو گروه تقریبا هرگز با یکدیگر تلاقی نمی‌کنند. مثال ِ نقض ِ این گزاره زمانی است که بی‌خانمانی وارد ساندویچ‌فروشی می‌شود، و قبل از این‌که دهان باز کند، از آن‌جا بیرون رانده می‌شود.

رو به مرد کردم و آرام پرسیدم «چی می‌خوای؟» و به صاحب مغازه گفتم «من پولش رو می‌دم». مغازه دار دوباره به مرد تشر زد و به من جواب داد که «نمی‌تونی این کار رو بکنی!» به چشم‌هایش زل زدم و گفتم «تو حق نداری به من ساندویچ نفروشی و به تو ربطی نداره که من با ساندویچی که می‌خرم چه کار می‌کنم. ببین چی می‌خواد و بهش بده!» صدایم تحکم داشت و مغازه‌دار دست به کار درست کردن ساندویچ شد. «چی می‌خوای؟» مغازه‌دار از مرد پرسید. مرد اندازه و محتویات را گفت. ذهنی حساب کردم که اندازه‌ی کوچکی از یکی از ارزان‌ترین گزینه‌ها را انتخاب کرده است. چرا؟ جوابی نداشتم. فرایند تهیه‌ی ساندویچ شامل هفت یا هشت سوال است: «گوجه می‌خوای؟» «چقدر فلفل سبز بگذارم؟» «زیتون سبز می‌خوای یا سیاه؟». مغازه‌دار خط داستانی را دنبال کرد، اما برایم واضح بود که هرگز همین سوالات را با چنین لحن و زبان بدنی از من نمی‌پرسد. مرد به سوال‌ها دقیق جواب داد و یک بار از بی‌توجهی مرد به جوابش برآشفت.  مغازه‌دار که کارش تمام شد، هم‌کارش هم ساندویچ من را کامل کرده بود. در همین احوال، متوجه بوی سیگار شدم. اول فرض کردم مرد قبلا سیگار کشیده است، اما متوجه نیمه‌سیگاری شدم که در دست او دود می‌کند.

مرد ساندویچش را گرفت و به سمت یکی از صندلی‌ها رفت. روی آن نشست و مشغول خوردن شد. مغازه‌دار بوضوح شاکی بود. رو به من کرد که چیزی بگوید، اما بهانه‌ای وجود نداشت، مرد کار عجیبی نمی‌کرد. مغازه‌دار دوباره رو به مرد کرد و ناگهان نگاهش تیز شد: «اون سیگار رو خاموش کن! تو حق نداری این‌جا سیگار بکشی! ببین! داره سیگار می‌کشه!» این جمله‌ی آخر را مغازه‌دار، در حالی که به سمت مرد شتاب گرفته بود، رو به من گفت. «خاموش‌اش کن یا برو بیرون! ببین! داره سیگار می‌کشه!» نگاه مغازه‌دار بین مرد و من تاب می‌خورد. «الان زنگ می‌زنم به پلیس!» حالا مغازه‌دار به سمت پیشخوان برگشته بود، اما گامش سست شد. به‌نظرم دردسر حضور پلیس، که لابد باید در گزارش ماهانه‌اش ذکر می‌شد، به این آزار کوچک نمی‌ارزید.

از مغازه‌دار و هم‌کارش عذرخواهی کردم و وقتی از کنار مرد می‌گذشتم به او به‌آرامی گفتم «حالا سیگارت و خاموش کن دیگه». سرش را از ساندویچ بالا آورد و چیزی نگفت. سر کار، پشت میزم برگشتم. داشتم روی یک Logistic Classifier کار می‌کردم. ساندویچ در یک دستم و دست دیگرم روی کیبرد، ذهنم پیش سیگار نیمه‌ای بود که در دست مرد دود می‌کرد.

سوال اولم این بود که چرا مرد سیگارش را خاموش نکرد. یک نخ سیگار تقریبا ۱ دلار در کانادا قیمت دارد. از این نظر، کنار گذاشتن سیگار برای مرد پنجاه سنت ضرر داشت. اما این به‌نظرم تمام ِ اتفاق نبود. به‌نظرم از ذهن ِ مرد این نکته هم گذشت که بعد از همه‌ی «چشم»هایی که از صبح ِ همان روز تا دم ِ ظهر و در همه‌ی روزهای پیش گفته است، این یک بار را می‌تواند کاری را بکند که دلش می‌خواهد. سیگار، به‌نظرم، در آن لحظه، بارقه‌ی کوچکی بود که از اراده‌ی مردی مانده بود که وقتش را به تماشای چکمه‌های مردان و زنان می‌گذراند. اما نکته این نبود.

ذهنم از مرد ِ بی‌خانمان فاصله گرفت و روی مرد ِ صاحب مغازه تمرکز کرد. صاحب مغازه احتمالا بصورت حداقل درآمد (minimum wage) کار می‌کند. این یعنی صاحب مغازه در طیف درآمدی، وضعیتی میانه و به سمت پایین دارد، اما حتما محل ِ ثابتی برای زندگی دارد و نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. به‌عبارت ِ دیگر، صاحب مغازه انتظار ندارد که در چند ماه آینده به‌دنبال غذا وارد یک مغازه شود و از آدمی که نمی‌شناسد برای یک ساندویچ ِ کوچک تشکر کند. اما نکته دقیقا فقط این نیست. تمام این اتفاق در ساختمانی رخ می‌داد که بر سر در آن، اواخر قرن نوزدهم بعنوان تاریخ ساخت ثبت شده است (اگر اشتباه نکنم ۱۸۷۱). تا بیشتر از صد سال بعد از این تاریخ، کشیدن سیگار در این ساختمان کاری پذیرفتنی و عادی بود. در این ایالت، کشیدن سیگار در مکان‌های عمومی در سال ۲۰۰۶ ممنوع شد. این یعنی تا ده سال پیش، مرد می‌توانست سر جایش بنشیند، سیگارش را بکشد، و ساندویچش را بخورد، و حرف ِ درشتی نشنود. اما آیا این برداشت درست است؟

تخیل کردم که سال، ۱۹۷۱ است و مردی بی‌خانمان وارد ساختمان، که حالا صد سال عمر دارد، می‌شود و غریبه‌ای برایش غذایی می‌خرد. بیرون، سرد است و پشت میزها مردهایی نشسته‌اند که بعضی سیگاری در دهان دارند. آیا در چنان موقعیتی، مرد اجازه خواهد داشت از این تعلق ِ کوتاه‌مدت به طبقه‌ی متوسط حظ ببرد؟ تصور نمی‌کنم. احتمالا در سال ۱۹۷۱ لباس ِ مرد کثیف شناخته می‌شد، یا حضورش برای کودکی که در محل بود ناامن تشخیص داده می‌شد، یا مرد به زنی در جمع لبخند می‌زد و به خیابان افکنده می‌شد.

 

نتیجه؟ نمی‌دانم. آدمیزاد و نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، شگفت هستند. و شگفتی بزرگ‌تر این است که، گویا، برای آدمیزاد، نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، بدیهی و طبیعی هستند.

عکس از این‌جا

درباره‌ی #نامه_به_ترامپ و بی‌دقتی ِ زبان

american-snipers

دوست ِ عزیزی درباره‌ی «نامه سرگشاده ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی به رئیس جمهور منتخب دالند ترامپ» توییت کرده است «امضاءکنندگان #نامه_به_ترامپ نیاز دارند به آشنایی با: منطق، شرف، انصاف، سیاست روز، نامه‌نویسی به زبان انگلیسی، و این‌که موشک بالیستیک چیست!»

نکته برایم خود ِ نامه نیست، که بیشتر از میزان ِ تحمل ِ من کارتونی است. می‌توانم تصور کنم که کلینت ایستوود، حقوق ِ ساخت ِ فیلمی هیجان‌انگیز را براساس ِ متن ِ این نامه از آن ِ خود کرده باشد. در چنان فیلمی، موسیقی در سکانسی بر اساس این جمله بالا می‌رود و دیو بیرون می‌رود که فرشته دربیاید: «ما امیدواریم که امریکا تحت رهبری شما، به مردم ایران کمک کند تا کشورشان را از تندروهایی که چهار دهه است بر آن حکومت می‌کنند، پس بگیرند» اما نکته این نیست.

توییتم دوستم می‌گوید که امضاکنندگان نامه نیازمند به آشنایی با دو جنس موضوع هستند. در دسته‌ی اول «منطق»، «سیاست روز»، «نامه‌نویسی به زبان انگلیسی» و «این‌که موشک بالیستیک چیست!» قرار دارند. اقلام ِ این دسته را می‌شود با خواندن ِ کتاب‌هایی در این زمینه‌ها به دست آورد و یا حتی به متخصص ِ موضوع مراجعه کرد. این یعنی می‌شود متن نامه را به خانم متخصص منطق و آقای ماهر در سیاست روز و خانم چیره در نامه‌نویسی به زبان انگلیسی سپرد و از آن‌ها نظرخواهی کرد. اما در همین توییت دسته‌ی دومی از «نیازمندی»ها وجود دارد که نمی‌دانم دقیقا باید با آن‌ها چه کرد. این دسته شامل «شرف» و «انصاف» است. «انصاف» موضوعی است که تهیه‌ی تعریفی بی‌جانبه از آن کار دشواری است، اگر ناممکن نباشد. برای مثال، در مساله‌ی مهاجرت به یک سرزمین و چیره شدن بر بومیان و ساختن کشوری جدید، من نمی‌دانم که «انصاف» دقیقا چه حکمی می‌کند. من روشی برای اندازه‌گیری «انصاف» و وضعیت «منصفانه» نمی‌شناسم که قابل اعمال بر کانادا، استرالیا و اسراییل باشد. اما وضعیت «شرف» از این هم پیچیده‌تر است.

در ذهنم تخیل می‌کنم که «شرف» بعنوان دلیل مشت‌های زیادی ارایه شده است که بر دهان و صورت و دیوارهای زیادی کوفته شده اند. به‌استناد ِ «شرف» آدم‌هایی کشته شده‌اند، خانه‌هایی آتش زده شده‌اند، کسانی در انتخابات‌هایی رای داده‌اند و کسانی در انتخابات‌هایی رای نداده‌اند. کسی به دلیل «شرف» تن‌فروشی کرده است و کسی به دلیل «شرف» از فروختن ذهنش سرباز زده است.

در مقابله با این ابهام، واکنش اولم این است که از دوستم در ذهنم انتقاد کنم که از زبانی «نادقیق» استفاده کرده است. فارغ از متن ِ نامه، دوستم واکنشی نشان داده است که نادقیق است و به‌نظر من این عدم دقت نه فقط کمکی به آشنایی با مساله نمی‌کند که احتمال سوتفاهم را بسیار بالا می‌برد.

اما به محض ِ این‌که انتقادم از دوستم را در ذهنم مکتوب می‌کنم، خیالم به گفتگویی در داستان پادآرمان‌گرایانه‌ای از Lois Lowry به نام The Giver می‌رود (پادآرمان‌گرایانه را معادل dystopian استفاده کرده‌ام). داستان در موقعیتی نازمانی و نامکانی اتفاق می‌افتد و جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که به sameness رسیده است. در این وضعیت، همه‌ی آدم‌ها در صداقت و شباهت ِ کامل زندگی می‌کنند و رفتارهای شهروندان از بالا تعیین و نظارت می‌شود. رنگ و موسیقی از این جامعه زدوده شده‌اند و آدمیزاد به صلح ِ کامل رسیده است. و یکی از ابزارهای رسیدن به این تعادل، نکوهش ِ صریح ِ بی‌دقتی در زبان است. در چنین وضعیتی، این گفتگو بین Jonas و پدر و مادرش اتفاق می‌افتد:

“Do you love me?”

There was an awkward silence for a moment. Then Father gave a little chuckle. “Jonas. You, of all people. Precision of language, please!”

“What do you mean?” Jonas asked. Amusement was not at all what he had anticipated.

“Your father means that you used a very generalized word, so meaningless that it’s become almost obsolete,” his mother explained carefully.

Jonas stared at them. Meaningless? He had never before felt anything as meaningful as the memory.

“And of course our community can’t function smoothly if people don’t use precise language. You could ask, ‘Do you enjoy me?’ The answer is ‘Yes,'” his mother said.

“Or,” his father suggested, “‘Do you take pride in my accomplishments?’ And the answer is wholeheartedly ‘Yes.'”

“Do you understand why it’s inappropriate to use a word like ‘love’?” Mother asked.

Jonas nodded. “Yes, thank you, I do,” he replied slowly.

It was his first lie to his parents.

به این‌جا که می‌رسم، ذهنم در موقعیتی برزخی اسیر می‌شود: جمله‌ی دوستم درباره‌ی نامه و نویسندگان ِ آن نادقیق است. واکنش‌های دیگری هم که در شبکه‌های اجتماعی به این نامه دیده‌ام، نادقیق هستند. حتی جنس واکنش ِ من به آن هم نادقیق است (من عملا نامه را به روایتی از جنس American Sniper تقلیل دادم و آن را «بی‌ربط» قلم‌داد کردم). از طرف ِ دیگر، دعوت، و یا اجبار، به دقت رفتاری خطرناک است، که عمل به آن از عهده‌ی آدمیزاد، حداقل در زمانه‌ی شبکه‌های اجتماعی، بیرون است. با این مساله چه باید کرد؟ من نمی‌دانم.