نوشته هایی که درمورد ’ حرف می زنیم ’ هستند

خیلی نزدیک، خیلی دور

mccloskeys

دیشب پای صحبت دیردری مک‌کلوسکی، استاد اقتصاد و تاریخ آمریکایی، نشستم. سخنرانی در یکی از شعبه‌های مرکزی کتابخانه‌ی عمومی تورنتو، و به همت دانشکده‌ی Public Policy & Governance در دانشگاه تورنتو، برگزار شده بود و قرار بود مک‌کلوسکی توضیح بدهد که چرا جهان مدرن، بیش از هر چیز دیگری، ساخته‌ی ایده‌های لیبرال است.

نقطه‌ی شروع سخنرانی ِ مک‌کلوسکی این بود که آدمیزاد، بعنوان یک گونه‌ی انسانی، از چند صد هزار سال پیش از میلاد مسیح تا قرن هجدهم، با ۳ دلار در روز زندگی گذراند، اما این عدد ناگهان در یک بازه‌ی چند صد ساله به ۳۳ دلار در روز رسید. سوال کلیدی این است که چنین اتفاقی چگونه افتاد و چه عواملی مسبب آن شدند. مک‌کلوسکی توضیح داد که سه نظریه‌ی کلیدی در این زمینه وجود دارد که نهادهای اجتماعی، انباشت سرمایه، و استثمار طبقه‌ی کارگر را منشا این رشد ناگهانی و بی‌سابقه می‌دانند. در نظر مک‌کلوسکی اما، هیچ یک از این سه عامل، به تنهایی، قادر به توضیح رخداد نیستند. نظریه‌ی جایگزین مک‌کلوسکی این بود که لیبرالیسم، به افراد ِ جامعه هویت و امکان خلاقیت و کسب و کار آزادانه داد و بنابراین لیبرالیسم اکسیر ِ صعود ِ انفجاری ِ منحنی ِ رفاه است. بوضوح چنین نظریه‌ای صرفا از جنس توضیحی نیست و به موقعیت تجویزی هم می‌رسد: مک‌کلوسکی از زمره‌ی اقتصاددانان ِ Libertarian است که صلاح جامعه را در دولت ِ حداقلی و آزادی‌های حداکثری شهروندان می‌بیند.

برداشتم از سخنرانی مک‌کلوسکی این بود که او بوضوح به موضوع سخنرانی‌اش مسلط است و دهه‌های متعددی را صرف تحقیق و مطالعه در این زمینه کرده است. با این وجود، می‌دیدم که او وارد دو سوال ِ کلیدی نمی‌شود و حتی زمانی که در بخش پرسش و پاسخ مساله بصورت مستقیم با او مطرح شد، از آن عملا طفره رفت.

سوال ِ کلیدی اول، مساله‌ی افزایش جمعیت و آلودگی محیط زیست است. وقتی از مک‌کلوسکی سوال شد که نقش و خطر این دو عامل بازدارنده را چگونه ارزیابی می‌کند، شانه بالا انداخت و اشاره کرد که گروه‌های زیست‌محیطی در چین فعال هستند و «راهی پیدا خواهد شد». قبل از این او گفته بود که منحنی رفاه متوسط، یک بار در قرن هفدهم صعودی سه برابری کرد، اما بدلیل افزایش جمعیت به نقطه‌ی قبل بازگشت. به این دلیل، به‌نظرم این نگرانی به‌جاست که منحنی ممکن است دوباره سقوط کند. مک‌کلوسکی اما این احتمال را مایه‌ی نگرانی و اساسا موضوع گفتگوی جدی نمی‌دید.

سوال ِ کلیدی دوم، و به زعم ِ من مهم‌تر، تقلیل ِ رفاه به یک عدد، و تفسیر چند صد هزار سال تاریخ ِ یک گونه‌ی جانوری، به مدد یک منحنی است. حراری در کتابش Sapiens، مثال ِ جالبی درباره‌ی این سوال ذکر می‌کند. او ابتدا آماری از تعداد مرغ‌های روی کره‌ی زمین، از جنسی که بصورت برشته روی میزهایی پدیدار می‌شوند، ذکر می‌کند. گویا پیش از انقلاب کشاورزی، و اهلی کردن مرغ، جمعیت ِ این گونه‌ی جانوری روی کره‌ی زمین چیزی در حدود چند ده میلیون بوده است و این جمعیت در مناطق بسیار محدودی از کره‌ی زمین زندگی می‌کرده‌اند (برای اعداد و تاریخ‌های دقیق به کتاب مراجعه کنید). ده هزار سال بعد، چند ده میلیارد مرغ روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این جمعیت تقریبا در تمام خشکی‌های روی کره‌ی زمین نمایندگانی دارند. حراری بعد از ذکر این اعداد می‌گوید تصور کنید که یک ناظر مریخی، هر هزار سال یک بار از زمین بازدید می‌کند و گزارش‌هایی برای سیاره‌اش ارسال می‌کند. دانشمندان ِ مریخی با خواندن این گزارش‌ها به این نتیجه می‌رسند که مرغ یک گونه‌ی جانوری بسیار موفق بوده است که در یک دوره‌ی ده هزارساله توانسته است جمعیت‌ش را هزار برابر کند. علاوه بر این، ناظر مریخی یادآوری می‌کند که یک گونه‌ی جانوری دوپا روی کره‌ی زمین وجود دارد که گروهی از آن‌ها بخش عمده‌ای از وقت‌شان را صرفا به تیمار و نگهداری از مرغ‌ها می‌گذرانند. آیا این همه یعنی مرغ موجود خوشبختی است؟ پاسخ حراری جالب است: اگر عدد ِ جمعیت، تنها معیار باشد، بله، مرغ خوشبخت است. از طرف دیگر، مرغ بصورت وحشی عمری حدودا هشت ساله دارد، ولی در وضعیت دامداری صنعتی اغلب بیشتر از چند ماه عمر نمی‌کند. علاوه بر این، عمر چند ماهه‌ی مرغ‌های سال ۲۰۱۷، در قفس، بدون رابطه‌های اجتماعی، و خالی از هر نوع اشتیاقی است. با این تفاصیل، آیا مرغ بعد از اهلی‌شدن خوشبخت‌تر شده است؟ و همین سوال اساسی از مک‌کلوسکی است. آیا آدمیزاد بعد از انقلاب صنعتی خوشبخت‌تر شده است؟

نکته دقیقا این نیست که جواب مک‌کلوسکی به این سوال چیست. مساله‌ی اساسی این است که چرا مک‌کلوسکی این سوال ِ «واضح» را به رسمیت نمی‌شناسد و در یک ساعت و نیم سخنرانی‌اش وقتی به آن اختصاص نمی‌دهد. مک‌کلوسکی بوضوح استاد فنی است که درباره‌ی آن حرف می‌زند، اما سوالی هست که در ذهن ِ غیرمتخصص من، بعد از یک ربع گوش‌دادن به او، ایجاد می‌شود، و برای او، بعد از چند دهه تحقیق، مطرح نمی‌شود یا جدی انگاشته نمی‌شود. چرا؟

نزدیک دوازده ساعت قبل از سخنرانی، در جلسه‌ی روزانه در محل کارم، موضوعی فنی را مطرح کردم. روز قبل به معضلی در یکی از زیرشاخه‌های سیستم برخورده بودم که دو راه حلی که برای آن داشتم، یکی صرفا پشت گوش انداختن بود و دیگری حداقل یک هفته کار می‌طلبید. مساله را در جلسه مطرح کردم و جمع خیلی زود رویکرد اول را رد کرد و راه حل دوم را با اصلاحی پذیرفت. مشکل این بود که این معضل از قبل در برنامه‌ریزی دیده نشده بود و باید برای تغییر ِ لازم در زمان‌بندی فکر می‌کردیم. در حینی که افراد فنی ِ حاضر در جلسه در این باره هم‌فکری می‌کردند، یکی از پزشکان تیم پیشنهادی کرد و در چهره و لحنش می‌شد خواند که تصور نمی‌کند ایده‌اش اساسا ارزشی داشته باشد. جمع برای چند ثانیه ساکت شد، کسی چیزی گفت، و صدای خنده بالا رفت. دو ساعت بعد، معضل حل شده بود. پزشکی که راه حل را پیشنهاد کرد، بوضوح به فن ِ پیاده‌کردن آن مسلط نبود، اما نکته این نبود، انگار فاصله‌ی او از مساله، یا آغشته نبودن ذهنش به جزییات آن، به او کمک کرد که از همه‌ی ما بهتر مساله را ببیند.

شب که به‌سمت خانه برمی‌گشتم، و با رفیقی درباره‌ی سخنرانی حرف می‌زدیم، ذهنم به تشابه اتفاق صبح و شب رفت. در کم‌تر از بیست و چهار ساعت دو بار مشاهده کرده‌بودم که «متخصص» در یک امر، لزوما خلاق‌ترین فرد در همان موضوع نیست و تضمینی ندارد که دید کاملی به مساله داشته باشد. اما نکته از این هم مهم‌تر است: حاصل ِ بحث ِ صبح، حداکثر به تغییر در تراز مالی سالانه‌ی یک شرکت کانادایی منجر می‌شد. بحث شب اما نه فقط می‌تواند خط ِ بین ِ مرگ و زندگی، گرسنگی و سیری، و آرامش یا جنگ را، برای میلیاردها انسان ترسیم کند، که انقراض یا ادامه‌ی زیست ِ گونه‌های متعدد ِ حیوانی، از جمله آدمیزاد، به شدت به آن وابسته است. سوال کلیدی این است که چه چیزی به مک‌کلوسکی، و پال کاداریو، مدیر ارشد سابق بانک جهانی، که این سخنرانی به مرحمت ِ حساب ِ بانکی او برگزار شده بود، این عاملیت را می‌دهد که در تعیین آینده‌ی آدمیزاد نقشی مهم‌تر از یک خیابان‌خواب ِ تورنتویی داشته باشند؟

عکس از این‌جا

چرا روز زن، روز مارتی هم هست

martyandmarch8ths

دیشب، به عادت این روزها، kodi را باز کردم و در فهرست فیلم‌های اسکارگرفته پایین رفتم تا به Marty رسیدم. فیلم در سال ۱۹۵۵ ساخته شده است و داستان ِ ساده‌ای را روایت می‌کند: مارتی قصابی است که با مادر ِ ایتالیایی‌اش دربرانکس زندگی می‌کند. مارتی، به زعم خودش، چاق و زشت است و چاره‌ای جز تنهایی ندارد. در این احوال، مارتی با کلارا آشنا می‌شود که نه فقط خودش، که مارتی هم باور دارد که او زیبا نیست.

درحالی‌که مارتی در فکر پیش رفتن در علاقه است، مادرش، که نگران تنها شدن است، او را برحذر می‌دارد و دوستان مارتی تاکید می‌کنند که کلارا «چیز خاصی» نیست. روایت از این جنس تا دقیقه‌ی سوم یا چهارم مانده به پایان فیلم پیش می‌رود تا این‌که مارتی بر لذت‌مداری ِ دوستانش و ترس ِ خودش چیره می‌شود و به کلارا تلفن می‌زند تا هم‌دیگر را ببینند.

حظ ِ اولم از فیلم، تجربه‌ی غرقه‌شدن در سال‌های ۱۹۵۰ آمریکا و لهجه و ادبیات مارتی، مادرش، و دوستانش بود. مثلا این‌که tomato اصطلاحی برای اشاره به دختر زیباست و dog کلمه‌ای است که به مرد یا زن نخواستنی اطلاق می‌شود. تصادفا اما فیلم را در شب هشتم مارس می‌دیدم و ذهنم به «روز جهانی زن» رفت.

حرف زدن درباره‌ی ظلم کار سختی است که دقت ِ ویژه‌ای می‌طلبد. مثلا این جمله که «یهودیان تنها قربانیان هلوکاست نبوده‌اند» را، باید با احتیاط بر زبان آورد، تا کلمات در ورطه‌ی کاستن از درد ِ کسی، «در مقایسه» با درد ِ دیگری، نیافتند. من معیاری برای اندازه‌گیری درد نمی‌شناسم، پس گفتگو درباره‌ی «میزان» آزاری که بر کولی‌ها و یهودیان در آلمان نازی رفت، و احتمالا مقایسه‌ی آن دو را، از اساس باطل می‌دانم. به همین سیاق، گفتگو درباره‌ی «مظلومین» نظام مردسالار کار سختی است. اما هم‌چنان می‌خواهم تلاش کنم.

تردید نمی‌کنم که نظامی ذهنی بر آدمیزاد مسلط است که آدمیان ِ مختلف را در موقعیت‌های قدرت ِ متفاوتی قرار داده است و می‌دهد. رنگ پوست، مذهب، زبان، جنسیت، ترجیحات عاشقانه، و موضوعاتی شخصی‌تر، هرم قدرتی را بر جمعیت کره‌ی زمین نقش زده‌اند. تقسیم آدمیزاد به «زن» و «مرد» یکی از خطوطی است که این نظام ترسیم کرده است و حقیقت ِ امر این است که هر چه بیشتر فکر می‌کنم، کم‌تر قادر هستم، حقیقتی بیرونی برای این تقسیم بندی ذهنی پیدا کنم. اما نکته این نیست. بدون این‌که تردید کنم که زن، به‌معنی بیولوژیک آن، در چند هزار سال اخیر مورد ظلم قرار گرفته است، می‌خواهم اضافه کنم که تنها قربانی نظام مردسالار، زنان نیستند. و این‌جاست که تصادف زمانی تماشای Marty به اتفاقی ویژه تبدیل می‌شود.

مارتی هم، قربانی همان ساختار ذهنی است که کلارا را قانع کرده است که «خواستنی نیست». مارتی می‌خواهد کسی در زندگی‌اش باشد، اما دوستانش مجله‌ی TV Girls and Gags را در صورتش فرو می‌کنند (اسم مجله را از روی فریمی از فیلم خواندم و بعدا نسخه‌های مختلفش را در اینترنت پیدا کردم. به‌نظر چیزی از جنس Playboy است و عجیب این‌که اثری از آن در ویکیپدیا پیدا نکردم). مارتی از دید دوستانش، به‌اندازه‌ی کافی «مرد» نیست. نکته‌ی کلیدی این است که در این جمله، مفهومی به عنوان «مرد» تعریف شده است که از همان جنس، مرد، به معنی بیولوژیک آن را، شکنجه می‌دهد که تعریف «زن»، انسان حایز شرایط بیولوژیک زن را.

از این دید، هشتم مارس، صرفا روز زن، به معنی بیولوژیک آن، نیست، بلکه روزی است برای به یاد آوردن دو نکته. اول این‌که وضعیت‌های بیولوژیک ِ مختلف، لزوما حتما به موقعیت‌های ذهنی ِ متفاوت منتهی نمی‌شوند. واضح‌تر: لزوما دو  نفر که هر دو رَحِم دارند، به هم شبیه‌تر نیستند تا هر یک به نفر سومی که رَحِم ندارد. نکته‌ی دوم، و دردناک‌تر، این است که شواهد ِ زیادی وجود دارد که رَحِم‌دارندگان و رَحِم‌ندارنگان ِ زیادی، به فرضیه‌ی مجعول ِ اهمیت ِ کلیدی ِ رَحِم در هویت، تن داده‌اند و این وضعیت لزوما به آرامش ِ آن‌ها منتهی نشده‌است. این دومی موقعیتی است که مارتی در هشتاد و هفت دقیقه‌ی اول فیلم دارد و در سکانس ِ آخر آن را می‌شکند: او می‌پذیرد که مرد بودن لزوما به معنی «شکار کردن» «بهترین» tomato نیست. مطمئن نیستم که در موقعیت ِ پرشتاب ِ زندگی مدرن، در سال ۲۰۱۷، چه کسری از جمعیت ِ شکم‌سیر ِ انسانی به این شهود ِ کلیدی می‌رسد.

وضعیت ِ تراکتور در سیرک

elephants

چند روز پیش با دوستی درگیر ِ حرفی دنباله‌دار درباره‌ی تکنولوژی بودیم. در چند هفته‌ای که این حرف را می‌زده‌ایم، رویه‌ی دوستم این بوده است که با تحسین و اشتیاق از یک «پیشرفت» تکنولوژیک حرف بزند، و همیشه من سوال‌هایی داشته‌ام.

دوستم به آدمیزاد خوش‌بین است و برای این خوش‌بینی دلیلی ندارد، اما مدام تلاش می‌کند شواهدی برای به‌جا بودن خوش‌بینی‌اش ارایه کند. این شواهد معمولا درظاهر قانع‌کننده هستند، اما اولین سوال ِ اساسی درباره‌ی آن‌ها با چند دقیقه دقت در ذهن ِ من ساخته می‌شود. دوستم جوابی برای این سوالات ندارد. هفته‌ی پیش به دوستم توضیح دادم که منبع ِ این سوال‌ها دقیقا من نیستم و این سوال‌ها اساسا چندان حاصل ذهن من نیستند، بلکه کافی است نگاهی به تاریخ‌نگاری‌های جدی تکنولوژی بیندازد تا فهرست بلندتری از این سوال‌ها را در آن‌ها پیدا کند. بعنوان فقط یک نمونه کتاب Rudi Volti را به دوستم دادم. نگفت که به کتاب نگاهی کرده باشد و به سرور ِ خوش‌بینانه‌اش ادامه داد.

چند روز پیش روزنامه‌ی National Post عکس بزرگی از دختری روی یک فیل سیرک در صفحه‌ی اول چاپ کرده بود و توضیح داده بود که این آخرین نمایش این سیرک است. دوستم البته در این اتفاق نشانه‌ای دیگر از «پیشرفت آدمیزاد» می‌دید، و برایم توضیح داد که این «اثر بازار» است: مردم فهمیده‌اند که نمایش‌های حیوانات در سیرک منوط به سابقه‌ای از آزار آن‌هاست و بنابراین سیرک‌ها حالا مجبور شده‌اند از آزار حیوانات دست بردارند. دوستم با لبخندی بزرگ جمله‌اش را تمام کرد.

از دوستم پرسیدم تخمین‌اش از تعداد کل فیل‌هایی که در این لحظه در سرتاسر جهان در سیرک به کار گرفته شده‌اند چیست. جوابش «چیزی بین هزار و ده هزار» بود. توضیح دادم که من نمی‌دانم که این تخمین چقدر درست است، اما می‌دانم که تعداد حیواناتی که در دامداری‌های صنعتی به ماشین تقلیل داده شده‌اند، و با آن‌ها بدرفتاری می‌شود، چند صد هزار برابر ِ این عدد است. و در این لحظه بود که دوستم کارت ِ اصلی را زمین زد و گفت «فیل یا گاو عملا یک ماشین‌ه، پس بدرفتاری با اون معنی نداره، با تراکتور که نمی‌شه بدرفتاری کرد».

برداشت اولم این بود که این نظریه، شادی برای بسته شدن ِ سیرک ِ مورد اشاره را از اساس مردود می‌کند. کمی که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی در سال ۲۰۱۷ «فیل نوعی تراکتور است»، قابل تصور است که در سال ۱۸۱۷ «آدم تیره‌پوست نوعی تراکتور است». تا همین‌جا می‌شود درک کرد که شکر ِ چای ِ آدمیزاد ِ طبقه‌ی متوسط ِ انگلیسی از حاصل کار برده‌های تیره‌پوست در آمریکای تازه کشف شده می‌آمد و تخیل ِ این ارتباط، کام ِ کمتر کسی را تلخ می‌کرد.

عصر همان‌روز که به سمت خانه می‌رفتم به این فکر کردم که چند هفته حرف زدن لازم بود تا به کنه مساله برسیم: این‌که به‌نظر دوستم فیل چیزی از جنس تراکتور است و به‌نظر من، من و دوستم چیزی از جنس فیل هستیم. از این دید، رسیدن به این نقطه، هرچند درابتدا آزارنده بود، اما عملا حرف را از مصداق‌ها بیرون کشید و به فرض‌های پایه‌ای رساند. سوالی که برایم ماند این بود که با توجه به افزایش جمعیت در دهه‌های اخیر و ظهور و همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی در بخشی از جهان، احتمالا قابل تصور است که در این دوران بیشتر از هر زمان دیگری آدمیزاد درگیر گفتگوی جمعی باشد. اما این گفتگو دقیقا در چه لایه‌ای اتفاق می‌افتد: مصداق‌ها یا فرض‌های اساسی؟ آیا اساسا آدمیزاد خودش از فرض‌های اساسی خودش آگاه است؟ آیا آدمیزاد بعد از این همه status گذاشتن و comment نوشتن و like زدن، به شناخت خودش و دیگری نزدیک‌تر شده است؟

روزی، مردی، ساندویچ با سیگار

sandwich_and_a_cigarettes

وسط هفته، روز شلوغی داشتم و تصمیم گرفتم که در چند دقیقه، نهار ِ سریعی دست و پا کنم و به کار برگردم. از محل کارم بیرون زدم، از خیابان گذشتم، و با عجله ساندویچی سفارش دادم. در چند دقیقه‌ای که کارگر ِ مغازه مشغول تُست‌کردن ِ نان و چیدن گوجه‌فرنگی و خیارشور بود، مردی وارد مغازه شد. کارگر ِ دوم ِ مغازه، که بعدا فهمیدم صاحب‌کار است، از پشت ِ دخل به سمت مرد بُراق شد که «صد بار بهت گفتم حق نداری بیای تو!»

محل کار ِ من در مرکز ِ شهر ِ تورنتو است و دو کوچه شرق‌تر از آن، چند خوابگاه ِ بی‌خانمان‌ها هست. از طرف ِ دیگر، همین منطقه در نزدیکی یکی از مراکز ِ خرید ِ بزرگ ِ شهر و همین‌طور ساختمان‌های بلند ِ شرکت‌ها و بانک‌هاست. این تطابق ِ مکانی، منشا تولید صحنه‌های شگفتی از تضاد است: مردان و زنانی که در پوشاک ِ گران‌قیمت می‌گذرند و مردان و زنانی که کنار خیابان لم داده‌اند و به ناکجا زل زده‌اند. برداشتم در چندین ماه اخیر این بوده است که این دو گروه تقریبا هرگز با یکدیگر تلاقی نمی‌کنند. مثال ِ نقض ِ این گزاره زمانی است که بی‌خانمانی وارد ساندویچ‌فروشی می‌شود، و قبل از این‌که دهان باز کند، از آن‌جا بیرون رانده می‌شود.

رو به مرد کردم و آرام پرسیدم «چی می‌خوای؟» و به صاحب مغازه گفتم «من پولش رو می‌دم». مغازه دار دوباره به مرد تشر زد و به من جواب داد که «نمی‌تونی این کار رو بکنی!» به چشم‌هایش زل زدم و گفتم «تو حق نداری به من ساندویچ نفروشی و به تو ربطی نداره که من با ساندویچی که می‌خرم چه کار می‌کنم. ببین چی می‌خواد و بهش بده!» صدایم تحکم داشت و مغازه‌دار دست به کار درست کردن ساندویچ شد. «چی می‌خوای؟» مغازه‌دار از مرد پرسید. مرد اندازه و محتویات را گفت. ذهنی حساب کردم که اندازه‌ی کوچکی از یکی از ارزان‌ترین گزینه‌ها را انتخاب کرده است. چرا؟ جوابی نداشتم. فرایند تهیه‌ی ساندویچ شامل هفت یا هشت سوال است: «گوجه می‌خوای؟» «چقدر فلفل سبز بگذارم؟» «زیتون سبز می‌خوای یا سیاه؟». مغازه‌دار خط داستانی را دنبال کرد، اما برایم واضح بود که هرگز همین سوالات را با چنین لحن و زبان بدنی از من نمی‌پرسد. مرد به سوال‌ها دقیق جواب داد و یک بار از بی‌توجهی مرد به جوابش برآشفت.  مغازه‌دار که کارش تمام شد، هم‌کارش هم ساندویچ من را کامل کرده بود. در همین احوال، متوجه بوی سیگار شدم. اول فرض کردم مرد قبلا سیگار کشیده است، اما متوجه نیمه‌سیگاری شدم که در دست او دود می‌کند.

مرد ساندویچش را گرفت و به سمت یکی از صندلی‌ها رفت. روی آن نشست و مشغول خوردن شد. مغازه‌دار بوضوح شاکی بود. رو به من کرد که چیزی بگوید، اما بهانه‌ای وجود نداشت، مرد کار عجیبی نمی‌کرد. مغازه‌دار دوباره رو به مرد کرد و ناگهان نگاهش تیز شد: «اون سیگار رو خاموش کن! تو حق نداری این‌جا سیگار بکشی! ببین! داره سیگار می‌کشه!» این جمله‌ی آخر را مغازه‌دار، در حالی که به سمت مرد شتاب گرفته بود، رو به من گفت. «خاموش‌اش کن یا برو بیرون! ببین! داره سیگار می‌کشه!» نگاه مغازه‌دار بین مرد و من تاب می‌خورد. «الان زنگ می‌زنم به پلیس!» حالا مغازه‌دار به سمت پیشخوان برگشته بود، اما گامش سست شد. به‌نظرم دردسر حضور پلیس، که لابد باید در گزارش ماهانه‌اش ذکر می‌شد، به این آزار کوچک نمی‌ارزید.

از مغازه‌دار و هم‌کارش عذرخواهی کردم و وقتی از کنار مرد می‌گذشتم به او به‌آرامی گفتم «حالا سیگارت و خاموش کن دیگه». سرش را از ساندویچ بالا آورد و چیزی نگفت. سر کار، پشت میزم برگشتم. داشتم روی یک Logistic Classifier کار می‌کردم. ساندویچ در یک دستم و دست دیگرم روی کیبرد، ذهنم پیش سیگار نیمه‌ای بود که در دست مرد دود می‌کرد.

سوال اولم این بود که چرا مرد سیگارش را خاموش نکرد. یک نخ سیگار تقریبا ۱ دلار در کانادا قیمت دارد. از این نظر، کنار گذاشتن سیگار برای مرد پنجاه سنت ضرر داشت. اما این به‌نظرم تمام ِ اتفاق نبود. به‌نظرم از ذهن ِ مرد این نکته هم گذشت که بعد از همه‌ی «چشم»هایی که از صبح ِ همان روز تا دم ِ ظهر و در همه‌ی روزهای پیش گفته است، این یک بار را می‌تواند کاری را بکند که دلش می‌خواهد. سیگار، به‌نظرم، در آن لحظه، بارقه‌ی کوچکی بود که از اراده‌ی مردی مانده بود که وقتش را به تماشای چکمه‌های مردان و زنان می‌گذراند. اما نکته این نبود.

ذهنم از مرد ِ بی‌خانمان فاصله گرفت و روی مرد ِ صاحب مغازه تمرکز کرد. صاحب مغازه احتمالا بصورت حداقل درآمد (minimum wage) کار می‌کند. این یعنی صاحب مغازه در طیف درآمدی، وضعیتی میانه و به سمت پایین دارد، اما حتما محل ِ ثابتی برای زندگی دارد و نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. به‌عبارت ِ دیگر، صاحب مغازه انتظار ندارد که در چند ماه آینده به‌دنبال غذا وارد یک مغازه شود و از آدمی که نمی‌شناسد برای یک ساندویچ ِ کوچک تشکر کند. اما نکته دقیقا فقط این نیست. تمام این اتفاق در ساختمانی رخ می‌داد که بر سر در آن، اواخر قرن نوزدهم بعنوان تاریخ ساخت ثبت شده است (اگر اشتباه نکنم ۱۸۷۱). تا بیشتر از صد سال بعد از این تاریخ، کشیدن سیگار در این ساختمان کاری پذیرفتنی و عادی بود. در این ایالت، کشیدن سیگار در مکان‌های عمومی در سال ۲۰۰۶ ممنوع شد. این یعنی تا ده سال پیش، مرد می‌توانست سر جایش بنشیند، سیگارش را بکشد، و ساندویچش را بخورد، و حرف ِ درشتی نشنود. اما آیا این برداشت درست است؟

تخیل کردم که سال، ۱۹۷۱ است و مردی بی‌خانمان وارد ساختمان، که حالا صد سال عمر دارد، می‌شود و غریبه‌ای برایش غذایی می‌خرد. بیرون، سرد است و پشت میزها مردهایی نشسته‌اند که بعضی سیگاری در دهان دارند. آیا در چنان موقعیتی، مرد اجازه خواهد داشت از این تعلق ِ کوتاه‌مدت به طبقه‌ی متوسط حظ ببرد؟ تصور نمی‌کنم. احتمالا در سال ۱۹۷۱ لباس ِ مرد کثیف شناخته می‌شد، یا حضورش برای کودکی که در محل بود ناامن تشخیص داده می‌شد، یا مرد به زنی در جمع لبخند می‌زد و به خیابان افکنده می‌شد.

 

نتیجه؟ نمی‌دانم. آدمیزاد و نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، شگفت هستند. و شگفتی بزرگ‌تر این است که، گویا، برای آدمیزاد، نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، بدیهی و طبیعی هستند.

عکس از این‌جا

درباره‌ی #نامه_به_ترامپ و بی‌دقتی ِ زبان

american-snipers

دوست ِ عزیزی درباره‌ی «نامه سرگشاده ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی به رئیس جمهور منتخب دالند ترامپ» توییت کرده است «امضاءکنندگان #نامه_به_ترامپ نیاز دارند به آشنایی با: منطق، شرف، انصاف، سیاست روز، نامه‌نویسی به زبان انگلیسی، و این‌که موشک بالیستیک چیست!»

نکته برایم خود ِ نامه نیست، که بیشتر از میزان ِ تحمل ِ من کارتونی است. می‌توانم تصور کنم که کلینت ایستوود، حقوق ِ ساخت ِ فیلمی هیجان‌انگیز را براساس ِ متن ِ این نامه از آن ِ خود کرده باشد. در چنان فیلمی، موسیقی در سکانسی بر اساس این جمله بالا می‌رود و دیو بیرون می‌رود که فرشته دربیاید: «ما امیدواریم که امریکا تحت رهبری شما، به مردم ایران کمک کند تا کشورشان را از تندروهایی که چهار دهه است بر آن حکومت می‌کنند، پس بگیرند» اما نکته این نیست.

توییتم دوستم می‌گوید که امضاکنندگان نامه نیازمند به آشنایی با دو جنس موضوع هستند. در دسته‌ی اول «منطق»، «سیاست روز»، «نامه‌نویسی به زبان انگلیسی» و «این‌که موشک بالیستیک چیست!» قرار دارند. اقلام ِ این دسته را می‌شود با خواندن ِ کتاب‌هایی در این زمینه‌ها به دست آورد و یا حتی به متخصص ِ موضوع مراجعه کرد. این یعنی می‌شود متن نامه را به خانم متخصص منطق و آقای ماهر در سیاست روز و خانم چیره در نامه‌نویسی به زبان انگلیسی سپرد و از آن‌ها نظرخواهی کرد. اما در همین توییت دسته‌ی دومی از «نیازمندی»ها وجود دارد که نمی‌دانم دقیقا باید با آن‌ها چه کرد. این دسته شامل «شرف» و «انصاف» است. «انصاف» موضوعی است که تهیه‌ی تعریفی بی‌جانبه از آن کار دشواری است، اگر ناممکن نباشد. برای مثال، در مساله‌ی مهاجرت به یک سرزمین و چیره شدن بر بومیان و ساختن کشوری جدید، من نمی‌دانم که «انصاف» دقیقا چه حکمی می‌کند. من روشی برای اندازه‌گیری «انصاف» و وضعیت «منصفانه» نمی‌شناسم که قابل اعمال بر کانادا، استرالیا و اسراییل باشد. اما وضعیت «شرف» از این هم پیچیده‌تر است.

در ذهنم تخیل می‌کنم که «شرف» بعنوان دلیل مشت‌های زیادی ارایه شده است که بر دهان و صورت و دیوارهای زیادی کوفته شده اند. به‌استناد ِ «شرف» آدم‌هایی کشته شده‌اند، خانه‌هایی آتش زده شده‌اند، کسانی در انتخابات‌هایی رای داده‌اند و کسانی در انتخابات‌هایی رای نداده‌اند. کسی به دلیل «شرف» تن‌فروشی کرده است و کسی به دلیل «شرف» از فروختن ذهنش سرباز زده است.

در مقابله با این ابهام، واکنش اولم این است که از دوستم در ذهنم انتقاد کنم که از زبانی «نادقیق» استفاده کرده است. فارغ از متن ِ نامه، دوستم واکنشی نشان داده است که نادقیق است و به‌نظر من این عدم دقت نه فقط کمکی به آشنایی با مساله نمی‌کند که احتمال سوتفاهم را بسیار بالا می‌برد.

اما به محض ِ این‌که انتقادم از دوستم را در ذهنم مکتوب می‌کنم، خیالم به گفتگویی در داستان پادآرمان‌گرایانه‌ای از Lois Lowry به نام The Giver می‌رود (پادآرمان‌گرایانه را معادل dystopian استفاده کرده‌ام). داستان در موقعیتی نازمانی و نامکانی اتفاق می‌افتد و جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که به sameness رسیده است. در این وضعیت، همه‌ی آدم‌ها در صداقت و شباهت ِ کامل زندگی می‌کنند و رفتارهای شهروندان از بالا تعیین و نظارت می‌شود. رنگ و موسیقی از این جامعه زدوده شده‌اند و آدمیزاد به صلح ِ کامل رسیده است. و یکی از ابزارهای رسیدن به این تعادل، نکوهش ِ صریح ِ بی‌دقتی در زبان است. در چنین وضعیتی، این گفتگو بین Jonas و پدر و مادرش اتفاق می‌افتد:

“Do you love me?”

There was an awkward silence for a moment. Then Father gave a little chuckle. “Jonas. You, of all people. Precision of language, please!”

“What do you mean?” Jonas asked. Amusement was not at all what he had anticipated.

“Your father means that you used a very generalized word, so meaningless that it’s become almost obsolete,” his mother explained carefully.

Jonas stared at them. Meaningless? He had never before felt anything as meaningful as the memory.

“And of course our community can’t function smoothly if people don’t use precise language. You could ask, ‘Do you enjoy me?’ The answer is ‘Yes,'” his mother said.

“Or,” his father suggested, “‘Do you take pride in my accomplishments?’ And the answer is wholeheartedly ‘Yes.'”

“Do you understand why it’s inappropriate to use a word like ‘love’?” Mother asked.

Jonas nodded. “Yes, thank you, I do,” he replied slowly.

It was his first lie to his parents.

به این‌جا که می‌رسم، ذهنم در موقعیتی برزخی اسیر می‌شود: جمله‌ی دوستم درباره‌ی نامه و نویسندگان ِ آن نادقیق است. واکنش‌های دیگری هم که در شبکه‌های اجتماعی به این نامه دیده‌ام، نادقیق هستند. حتی جنس واکنش ِ من به آن هم نادقیق است (من عملا نامه را به روایتی از جنس American Sniper تقلیل دادم و آن را «بی‌ربط» قلم‌داد کردم). از طرف ِ دیگر، دعوت، و یا اجبار، به دقت رفتاری خطرناک است، که عمل به آن از عهده‌ی آدمیزاد، حداقل در زمانه‌ی شبکه‌های اجتماعی، بیرون است. با این مساله چه باید کرد؟ من نمی‌دانم.

ملاحظات ِ خام ِ شخصی درباره‌ی مساله‌ی خشونت

berlinattacks

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در سالی که گذشت خواندم ۲۳ Things They Don’t Tell You About Capitalism نوشته‌ی Ha-Joon Chang بود. نویسنده، که استاد اقتصاد در دانشگاه کمبریج است، در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد که لزوما پیشنهاد جایگزینی برای ساختار ِ مبنتی بر رشد سرمایه ندارد، اما در عین حال از تکرار ِ ادعاهای نادرست درباره‌ی این نظام اقتصادی-سیاسی به ستوه آمده است. کتاب، در عمل، فهرستی از گزاره‌های مقبول ِ‌ عامی است که کمی دقت، منجر به کشف ِ شواهد ِ متعددی برای نادرستی ِ آن‌ها می‌شود. نکته‌ی کلیدی درباره‌ی این کتاب، دقیقا این نیست که ذهنیت ِ عام درباره‌ی مفاهیمی مانند رقابت، بازار، و توسعه را زیر سوال می‌برد، بلکه دستاورد ِ مهم‌تر ِ کتاب این است که گفتگو را از حیطه‌ی تخصصی بیرون می‌آورد و به شهروند ِ غیرمتخصص اجازه و انگیزه برای سوال کردن می‌دهد.

چند ماه پیش با دوستی درباره‌ی The Shock Doctrine، کتاب ِ باارزش، و دردناک، Naomi Klein حرف می‌زدم. جمله‌هایم که تمام شد، اولین سوال ِ دوستم این بود که «آیا نویسنده متخصص ِ اقتصاد است؟» جواب ِ Ha-Joon Chang به این سوال، در مقدمه‌ی کتابش آمده است. او استدلال می‌کند که، اولا چنین موضوعاتی در زندگی ِ همه‌ی شهروندان تاثیر ِ کلیدی دارند و بنابراین نمی‌توان از شهروندان انتظار داشت که «امر را به متخصص بسپارند». او سپس اضافه می‌کند که احاطه‌ی کامل بر موضوع، لزوم گفتگو درباره‌ی آن نیست، و باید بتوان، با علم به دانش ِ محدود در زمینه‌ی مورد نظر، و با خودداری از نتیجه‌گیری‌های قطعی و ناگهانی، درباره‌ی موضوع حرف زد. وزیر اقتصاد ِ سابق یونان، Yanis Varoufakis، در کتابش And the Weak Suffer What They Must? البته از این پیش‌تر می‌رود و برای علم ِ اقتصاد موقعیتی طبقاتی قایل می‌شود. از دید Varoufakis، و دارم نادقیق حرف می‌زنم، تصمیمات کلان اقتصادی، خیلی بیشتر از آن‌که بر رویکردی علمی پایه داشته باشند، ابزارهای قدرت هستند.

یکی از ستون‌های صفحه‌ی اول روزنامه‌ی دست راستی National Post امروز، درباره‌ی ترور در ترکیه و حمله در برلین نوشته بود و توضیح داده بود که، نقل به مضمون، «تروریست‌ها دیگر هیچ مرزی را به رسمیت نمی‌شناسند». بعد از خواندن مطلب، ذهنم به کنکاش در مفهوم «تروریسم» رفت. به این فکر کردم که تروریسم هم یکی از مفاهیم ِ آشنای ذهنیت ِ این روزگار است که کم‌تر موضوع سوال قرار می‌گیرد. به عبارت ِ دیگر، کم‌تر پیش می‌آید که سوال این باشد که «تروریسم چیست؟» و بیشتر سوال این است که «تروریست کیست؟». و البته جواب‌ها به این سوال، با جغرافیا همبستگی آماری دارند: در یک دیدگاه، چه‌گوارا تروریست است و در دیدگاه ِ دیگری نیکسون در ویتنام.

کمی که به مفهوم و نمونه‌های تروریسم فکر کردم، ذهنم سراغ ِ مفهوم ِ بزرگ‌تر ِ «خشونت» رفت. سوال ِ اولم این بود که «خشونت چیست؟». سوال ِ دومم این بود که «آیا خشونت بد است؟». به نظرم برای سوال اول راحت‌تر بتوان جوابی پیدا کرد: «خشونت یکی از روش‌های خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است». اما این تعریف بیشتر از آن‌که مانع باشد، جامع است. می‌گویم این تعریف جامع است، چون تصور می‌کنم، گذشته از مواردی که خشونت خود یک هدف است، برای مثال آدمی که از آزار یک گربه لذت می‌برد، اغلب خشونت روشی برای رسیدن به وضعیتی است که از نظر کسی که از خشونت استفاده می‌کند، «بهتر» از قبل است. اما این تعریف مانع نیست، چون، برای مثال، «تسلیم شدن» هم روشی برای خروج از وضعیت ِ تضاد منافع است.

به این فکر کردم که نکته‌ی کلیدی درباره‌ی خشونت این است، که میزان موفقیت ِ استفاده کننده از این ابزار، بیش از آن‌که وابسته به نظر ِ فردی بی‌طرف درباره‌ی موقعیت باشد، به «زور» طرفین بستگی دارد. از این دید، یقه‌ی کسی را چسبیدن، رفتاری خشونت‌آمیز است، چون نکته این نیست که چه کسی از نظر ِ فردی بی‌طرف حق دارد، بلکه قطر ِ بازوی طرفین، عامل اساسی در تعیین برنده است. به این دلیل، تعریف خشونت را این‌طور دقیق‌تر می‌کنم: «خشونت روشی برای خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است که حاصل ِ آن، بیشتر از آن‌که مبتنی بر موضوع ِ تضاد باشد، وابسته به توانایی‌های طرفین تضاد است.»

از این دید، هر مبارزه‌ی مسلحانه‌ای، فارغ از توضیحات تاریخی و سیاسی طرفین، رفتاری خشونت‌آمیز است، که حاصل آن، بیشتر از هر تعریفی از «محق» بودن طرفین، وابسته به طول و عرض و ارتفاع ِ انبارهای اسلحه‌ی طرفین و توانایی‌شان در شکل‌دهی به افکار عمومی است. اگر فرض کنم که تعریف گوگل از تروریسم قابل اعتنا است، فرد، گروه، و حاکمیتی که از خشوت برای پیش‌برد ِ اهدافش استفاده می‌کند، تروریست است.

از این دید، وقتی ۲۶ سال پیش ارتش ِ کانادا برای حل ِ اختلافی بین بومیان و ساکنان محلی در نزدیکی شهر Oka دخالت کرد، از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد ِ هدفی سیاسی و اقتصادی استفاده کرد. برخوردهایی که در آمریکا با مخالفان با DAPL انجام شد هم، با این تعریف، نمادی از استفاده از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد اهدافی اقتصادی و سیاسی بودند. رفتارهای روزمره‌ی ساختار حاکم بر ایران هم، با این تعریف، در دسته‌ی استفاده از خشونت برای پیش‌برد اهداف ِ جمعی و گروهی هستند.

اما نکته احتمالا این نیست که کدام رفتار مشمول برچسب ِ «خشونت» است و گویا ادعای نگفته و پذیرفته این است که انواعی از خشونت، پذیرفتنی و انواعی از خشونت، نپذیرفتنی هستند. از این دید، برای مثال، اعدام خشونتی پذیرفتنی است، اما حمله به کسی در خیابان تاریک و یا با تریلی زیر گرفتن ِ مردم در بازار کریسمس، خشونت‌هایی نپذیرفتنی، تهوع‌آور، و منزجرکننده هستند. اما نکته دقیقا این نیست.

واضح فرض می‌کنم که صفحه‌ی اول National Post و اعماق الاخباریه، سخنگوی غیررسمی داعش، احتمالا تا آینده‌ی نامعلوم برچسب‌های یک‌سانی را به‌صورت‌هایی قرینه به کار خواهند برد. اما نکته‌ی اساسی این است که این دو موجودیت، و همه‌ی موجودیت‌های دیگری که در ظاهر، موقعیتی قرینه‌ای دارند، اتفاقا در بخشی از نظریه‌های خود، تفاهم کامل دارند. این یعنی در این وضعیت، کم‌تر کسی ذات ِ استفاده از خشونت، بعنوان ِ ابزاری برای پیش‌برد هدف را، زیر سوال می‌برد و صرفا سوال، جهت ِ بردار ِ خشونت است.

شهروندی که می‌پذیرد که بخشی از مالیاتش برای ابزارهای کشتار هزینه شود، عملا پذیرفته است که خشونت رفتاری پذیرفتنی است. به‌نظرم چنین شهروندی، البته می‌تواند درباره‌ی کشتار در برلین اعتراض کند، اما در عمل، خود، بخشی از نظامی است که استفاده از خشونت را «درصورت لزوم» تایید می‌کند. اما می‌خواهم از این هم پیش‌تر بروم. هرکسی که از یکی از ابزارهای خشونت، در هر اندازه‌ای و در هر شکلی، استفاده می‌کند، عملا به رسمیت شناخته است که گاهی می‌توان ارزش ِ ذاتی ِ حقیقت را کنار گذاشت و پرسید بازوی چه کسی قطورتر است و صدای چه کسی بلندتر است؟

من پیشنهادی برای ترغیب آدمیزاد به کنار گذاشتن رفتارهای خشونت‌آمیز ندارم، اما تا زمانی که آدم‌ها در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، به تهدید و داد زدن، و در رابطه‌های دورتر به یقه‌گرفتن، متوسل می‌شوند، به‌نظرم هیچ کس مشروعیت اخلاقی تخطئه‌ی حمله با تریلی به عابرین در برلین و بمباران مردم در حلب توسط هواپیماهای روسی را ندارد.

خشونت موجودیتی همه یا هیچ است. یا هرنوع خشونتی در هر موقعیتی باید مذموم تلقی شود، و یا مساله این خواهد بود که چه کسی توان ِ چه میزان خشونت‌ورزی را دارد. مطلب ِ صفحه‌ی اول National Post امروز به من می‌گوید که داعش حالا کم‌کم دست بالا را دارد.

جوابی به این متننامه‌ی وارده: ملاحظات غیرشخصی درباره‌ی عدم خشونت

از Sharknado تا Independence Day

independence-days

چند شب پیش دلم فیلم Action می‌خواست، Kodi را باز کردم و در فهرست پایین رفتم. از Pixels و I am Wrath گذشتم تا به Independence Day رسیدم. در مسیر، از سه یا چهار فیلم جدید از سری Sharknado گذشتم که اتفاقا در دو سال اخیر ساخته شده‌اند. یکی Ice Sharks، که مضمونش حمله‌ی کوسه‌ها به ایستگاهی تحقیقاتی در قطب شمال است، و دومی Planet of the Sharks، که آینده‌ای را روایت می‌کند که در آن ذوب شدن یخ قطب‌ها منجر به پوشیده شدن ۹۸٪ از سطح زمین با آب شده است و در این دنیا کوسه‌ها حکم‌رانی می‌کنند. فکر کردم که داستان دوم حداقل اشاره‌ای به گرمایش کره‌ی زمین دارد، اما سوال مهم‌ترم این بود که مخاطب این فیلم‌ها چه کسی است؟ در دنیایی که مبنتی بر رشد سرمایه است، برای هزینه‌کردن برای چنین فیلم‌هایی باید توضیحی وجود داشته باشد، و به این دلیل نتیجه می‌گیرم که احتمالا Sharknado هنوز بیننده دارد.

همین سوال را از دوستی پرسیدم. برایم آدمیزادی را تصویر کرد که وقت، منابع مالی، و خلاقیت محدودی برای لذت بردن دارد. «چنین آدمی می‌شینه جلوی تلویزیون و هرچی از اون بیرون می‌آد مصرف می‌کنه». دوستم گفت. یا حداقل ترجمه‌ی حرفش این می‌شد.

نسخه‌ی قدیمی Independence Day را دیده‌بودم و انتظار زیادی نداشتم. نسخه‌ی جدید، به پیروی از احوال زمانه، تلاش کرده بود «چندفرهنگی» و حتی «انسان‌محور» باشد. فیلم آینده‌ای را تصویر می‌کرد که در آن خلبان چینی و آمریکایی کنار هم پرواز می‌کنند و حتی عوالم عاشقانه‌مانندی هم دارند. اما نکته این نیست.

فیلم، در ظاهر، درباره‌ی «بیگانه»هایی هست که به زمین حمله می‌کنند و می‌خواهند «شیره‌ی زمین» را به سرقت ببرند. در مقابله، «همه‌ی بشریت» با هم متحد می‌شود و کره‌ای سفید هم از آسمان نازل می‌شود، که هم هدف بیگانه‌هاست و هم امید برای آینده‌ای بدون بیگانه‌ها. فیلم، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شود، با شکست بیگانه‌ها، آن هم در آخرین لحظه، به نتیجه‌گیری می‌رسد، اما درست قبل از پایان فیلم، آدم‌های فیلم تصمیم می‌گیرند که بعد از دو بار دفاع، نیرویشان را جمع کنند و به سیاره‌ی بیگانه‌ها حمله کنند و «مساله را برای همیشه حل کنند».

در ظاهر، Independence Day درباره‌ی آدمیزاد است که از خطری «بیرونی» برای بار دوم بیرون می‌آید و حالا آن‌قدر قوی است که می‌خواهد خطر را برای همیشه از بین ببرد. در لایه‌ای پایین‌تر اما، فیلم از اساس خشونت-محور است. حرف ِ فیلم، وقتی از آن‌همه رویه‌های ساخته شده به مدد CG بیرون می‌آید، اتفاقا خیلی ساده است: راه حل ِ مشکلات، از لوله‌ی تفنگ بیرون می‌آید. در طنزی تلخ، درست بعد از حمله‌ی اول، رییس‌جمهور، که اتفاقا زنی است، و همه‌ی اطرافیانش، کشته می‌شوند و ژنرالی، که خیلی زیاد مرد است، در شرایطی جنگی، بعنوان رییس‌جمهور انتخاب می‌شود. رییس‌جمهور قبلی هم البته کارنامه‌ی کمتر خشونت‌باری ندارد: وقتی برای اولین بار قاصدی از آسمان می‌رسد، بانوی رییس‌جمهور دستور نابودی‌اش را می‌دهد.

به‌نظرم فیلم را می‌شود با دو جمله توضیح داد: اول، راه حل خشونت است. دوم، بیگانه برای تاراج آمده است. و به‌نظرم مهم نیست که بیگانه‌ی فیلم، ظاهری خیلی متفاوت با انسان دارد. «متفاوت» امری نسبی است و مرد ِ سفید ِ نگران ِ حساب بازنشستگی‌اش را به‌سادگی می‌توان متقاعد کرد که مرد ِ مکزیکی و زن ِ خاورمیانه‌ای «متفاوت» است و برای دزدیدن «شیره‌ی زندگی» آمده‌اند. اما فیلم حتی از این هم عیان‌تر بازی می‌کند. در انتهای فیلم، هیولا با ابزار خودش کشته می‌شود.

بعد از فیلم به همه‌ی گزاره‌هایی فکر کردم که Independence Day در ذهن ِ بیننده‌ی سردرگرم‌اش خواهد نوشت: این‌که بیگانه‌ای در راه است که با اسلحه کنار زده خواهد شد و این‌که خشونت رفتاری پذیرفتنی است. می‌نویسم «بیننده‌ی سردرگم» و منظورم همان کسی است که برای بار چندم به تماشای Sharknado می‌نشیند، که اگر حوصله و وقت و پولش را داشته باشد Independence Day را می‌بیند، و احتمالا تصور می‌کند فیلم «بهتر»ی دیده است. از این دید، Independence Day و Sharknado کارکردی کاملا مشابه دارند: هر دو، باورهای ساختار حاکم را تکرار می‌کنند، یکی این‌که کوسه مهم‌ترین خطری است که آدمیزاد را تهدید می‌کند و دیگری همه‌ی گزاره‌های بیگانه‌ستیز و خشونت‌پرور در وضعیتی HD.

از موسی تا کوکاکولا

coca-cola-indias

کم‌سال‌تر که بودم، چیزی پس ِ ذهنم به من می‌گفت، روایت ِ رسمی درباره‌ی معجزه جایی‌اش می‌لنگد. تصویر ِ ذهنی‌ام موسی بود که وسط میدان می‌رود، چوب‌دستی‌اش را به جان ِ ابزار ِ جادو می‌اندازد، ساحران مسحور می‌شوند، و پرده پایین می‌افتد. این، البته سکانس ِ خوش‌ساختی بود، اما اتصالِ آن به سکانس ِ بعدی، چیزی‌ش می‌لنگید. سکانس ِ بعدی همان‌جایی بود که موسی در جمع ابلاغ می‌کرد که صلاح ِ خلق را می‌داند و آدمیزاد باید به او اقتدا کند. به‌نظرم نویسنده در این داستان قدمی را فراموش کرده بود: این‌که «من عصای نازمینی دارم» چطور به «از من پیروی کنید» منتهی می‌شود.

در آن سال‌ها البته، به مدد ِ زندگی در زورستان ِ وطن، «تعلیمات دینی» عضوی «بدیهی» از «نظام آموزشی» بود و سوال کردن از چند و چون ِ آن منتهی به دفتر ِ مدیر می‌شد. یکی از خاطراتم از آن صندلی ِ پرحرارت، وقتی بود که مرحوم ِ آقای فضلی، که هم مدیر مدرسه بود و هم معلم ِ دروس ِ ریاضی و هم ذهن ِ تازه‌ای برای حل مساله‌های هندسه و ریاضیات جدید داشت، سوال ِ اساسی را خیلی بدیهی روی میز گذاشت: «آرش، تو مسلمون هستی یا نیستی؟» این البته سوال نبود، و ساطور بود: «مسلمان هستی و دست از سوال می‌کشی یا مسلمان نیستی و راهت را می‌کشی و پی کارت می‌روی؟» این تهدید ِ نیمه علنی اصلا توخالی نبود، چون «سازمان» چند باری، بدون هیچ ظاهرسازی، از «استعداد درخشان» خواندن ِ نامسلمانان خودداری کرده بود.

بیست سال ِ بعد، ساعت ۸ صبح روز چهارشنبه، در ایستگاه متروی North York Center، ذهن ِ تازه‌بیدارم را آماده‌ی روز ِ کاری می‌کردم، که قطاری آغشته در رنگ و تصویر ِ کوکاکولا از تونل بیرون آمد و جلوی پای من ترمز کرد. وارد قطار شدم. از این سر تا آن سر، درون ِ قطار غرق ِ قرمز ِ کوکاکولا بود و جا به جا تصاویری از آدم‌هایی خوش‌حال، در احوالی مختلف، و همیشه یک کوکاکولا در تصویر، نقش ِ دیوار بود. طنز ِ وضعیت این بود که در تصاویر، وضعیت ِ چندفرهنگی ِ کانادا رعایت شده بود. مهم‌تر از آن، زوج‌های حداقل نیمی از تصاویر، از فرهنگ‌های مختلفی بودند، و این هم البته بخشی از نکته بود که در اغلب ِ تصاویر، زوج‌هایی در حظ ِ کوکاکولا بودند.

تصور می‌کنم این نظریه‌ی قابل دفاعی است که احتمال ِ این‌که کسی آن قطار را در تورنتو ببیند و آن لحظه اولین باری باشد که به وجود ِ موجودی به نام ِ کوکاکولا عالم شده است، اگر نه دقیقا صفر، که آن قدر کم است که تخصیص ِ هزینه برای پوشاندن قطار با کاغذدیواری ِ کوکاکولا-نشان را به رفتاری کاملا بی‌معنی تبدیل کند. پس هدف از این نمایش ِ زیرزمینی، «آشنا کردن» مردمان با کوکاکولا نیست. و سوال ِ مهم این است که چرا شرکت ِ معظم ِ کوکاکولا چنین خرج ِ غریبی کرده است؟

به‌نظرم نکته‌ی اساسی این است که در روایت موسی، یک p->q اتفاق نمی‌افتد، بلکه یک گزاره‌ی سوم بین p و q وجود دارد، که ناگفته می‌ماند، اما لزوما ناشنیده نیست. این یعنی، «چوب‌دست من اژدها می‌شود» گزاره‌ی p و «سعادت در گوش‌کردن به من است» گزاره‌ی q است. و البته این p به آن q منتهی نمی‌شود. گزاره‌ی سوم، و کلیدی در این اتفاق، «من از طرف خداوند نمایندگی دارم» یا r است که موسی لزوما علنا آن را نمی‌گوید، اما این r چسب p و q است. این همه یعنی موسی دارد علنا می‌گوید دلیلِ قابل عرضه‌ای برای پیشنهاداتش ندارد، اما خلق باید دم برنزنند، چون موسی از طرف دانای اعظم نمایندگی دارد. این البته ادعای بزرگی است و پیامدهای سنگینی دارد که با یک شعبده‌ی عصا و اژدها نمی‌شود تکلیفش را روشن کرد. موسی اما وارد جزییات نمی‌شود و خلقی منطق ِ نیمه‌اش را می‌پذیرند و ۱.۶ میلیارد مسلمان و ۲.۲ میلیارد مسیحی و ۱۶ میلیون یهودی هنوز گوشی دست‌شان نیامده است که آن چسب ِ نگفته‌ی مقدم و تالی، اساسا ستون ِ ادعا است.

در اتفاق ِ قطار و کاغذ دیواری ِ کوکاکولا، وضعیت حتی از این هم پیچیده‌تر است. همه، یا اکثریت قریب به اتفاق ِ کسانی که قطار را می‌بینند، می‌دانند که کوکاکولا وجود دارد و به احتمال ِ خیلی زیاد مزه‌ی آن را تجربه کرده‌اند. از طرف ِ دیگر، فهرست ِ بلندی از تاثیرات منفی ِ کوکاکولا بر بدن ِ مصرف کننده و همین طور محیط زیست وجود دارد. در مقایسه، موسی در هر دو زمینه موقعیتی برتر داشت: بسیاری از بینندگان ِ نمایش ِ «خداوندگار اژدهایان»، از وجود و ادعای موسی مطلع نبودند یا مزه‌ی ادعای او را تجربه نکرده بودند و، احتمالا در آن زمان، خداوند ِ ابراهیمی دستش چندان به خون آغشته نبود. اما نکته این نیست.

۳۵۰۰ سال بعد از موسی، شرکت ِ کوکاکولا قطاری را در تورنتو به رنگ و نشانش آغشته می‌کند و دلیلی وجود دارد که این کار، احتمالا، منجر به افزایش مصرف کوکاکولا خواهد شد. این به من می‌گوید که آدمیزاد هنوز بلد نیست p->q را موشکافی کند و به حضور ِ مخفی ِ گزاره‌های سوم و چهاری پی ببرد که به مساله رنگی کاملا متفاوت می‌دهند.

من این‌طور موضوع را می‌بینم: کوکاکولا عکس‌هایی از زوج‌هایی خوشحال را در معرض ِ دید مسافران مترو گذاشته است. و این اتفاق دقیقا در زمانه‌ای رخ می‌دهد که تنهایی دغدغه‌ای بزرگ برای آدمیزاد ِ سیر ِ ساکن ِ شمال ِ کره‌ی زمین است. احتمالا تحلیل‌های این شرکت نشان داده است که آدم‌هایی که در مترو زمان می‌گذرانند، اتفاقا بطور خاص درگیر این تنهایی هستند. کوکاکولا برای جذب این عده ترفندی شگفت زده است و همبستگی ِ مشکوک ِ شادی و کوکاکولا را به‌عنوان رابطه‌ای عِلی معرفی کرده است. درد ِ بزرگ این است که اتفاقا این ترفند احتمالا کار خواهد کرد. Dan Ariely به این خاصیت ِ آدمیزاد می‌گوید Predictably Irrational.

درباره‌ی مکالمه‌های دیجیتالی

communications

با رفیق ِ عزیزی در کافه قرار داشتم. ساعت ِ خاصی قرار نگذاشته بودیم، هرکدام درگیر کاری بودیم و قرار بود در یک ساعت آینده در کافه استانبول باشیم. به کافه که رسیدم، برای رفیق کوتاه نوشتم «من اینجام»، قهوه‌ای گرفتم و پشت یکی از میزها جایی پیدا کردم و درگیر کارم شدم. نیم ساعت بعد رفیقم رسید. سلام و علیک و کردیم و پرسید «منظورت چی بود از پیغامت؟ می‌خواستی بگی من دیر کردم؟»

بعد از سال‌ها «با گرگ‌ها می‌رقصد» را دوباره می‌بینم. از حظ ِ موسیقی و تصویرها گذشته، فیلم بازی دل‌پذیری با مضمون frontier می‌کند. جان دانبار می‌خواهد «سرحد را ببیند، قبل از این‌که دیگر سرحدی نباشد»، یا چیزی شبیه به این، و در رابطه‌اش با قبیله‌ی بومی به مشاهده‌ی سرحد در خودش می‌رسد. یکی از پوسترهای فیلم این رفت و برگشت را این‌طور خلاصه می‌کند: John Dunbar is about to discover the frontier…within himself. رابطه‌ی بومیان با هم و با طبیعت، برای سرباز ِ سفید دریچه‌ای به دنیایی جدید است. بخشی از این رابطه را در جلسات ِ بومیان می‌بینم، زمانی که درباره‌ی این‌که باید با «مرد سفید» چه بکنند، حرف می‌زنند. این جلسات از یک طرف ساختاری دمکراتیک دارند و از طرف دیگر جمع ساختاری سنی دارد و لزوما موقعیت همه کاملا برابر نیست. در بخشی از یک جلسه، که یکی از بومیان می‌خواهد مقدس بودن ِ مرد سفید را با فرو کردن تیر در تنش بیازماید، دیگران به او می‌گویند «کسی نمی‌تواند به کسی بگوید چه بکند، اما کشتن مرد سفید حاصلی ندارد». آن‌چه از این سکانس برای من ماند، موقعیت ِ مکالمه در گروه بومی بود: شرکت‌کنندگان روبرو به هم نشسته بودند و هرکدام حرفی می‌زد و دیگران به او واکنش نشان می‌دادند. چند صد سال بعد، من در کافه برای رفیقم نوشتم «من اینجام» و در ذهن ِ رفیقم شماتتش کردم که دیر کرده‌است.

به رفیقم گفتم نکته‌ی کلیدی این است که رابطه‌ی ما از جنسی است که او از از من درباره‌ی برداشتش می‌پرسد و من توضیح می‌دهم. یادم به دوستی رفت که می‌گفت تلاشش برای نزدیک‌شدن به دختری در قدم‌های ابتدایی به سنگلاخ خورده بود و او از این رابطه صرف‌نظر کرده بود، چون «خیلی دیر به دیر جواب پیغام‌هام رو می‌داد». دوستم البته بعدا فهمیده بود که «محبوب بالقوه»ی مورد نظر روی تلفنش data ندارد و بنابراین پیغام‌های فیس‌بوک را صبح ِ زود و شب ِ دیر در خانه می‌بیند.

به همه‌ی مکالمه‌هایی فکر می‌کنم که در دنیای ده سال اخیر بین صدها میلیون نفر انجام شده است و گوینده حرفی زده است و شنونده حرفی دیگر شنیده است، و شنونده برمبنای برداشتش حرفی دیگر زده است که گوینده از اساس چیز دیگری شنیده است.

ابزارهای مدرن ارتباطی، زمینه، لحن و حالت چهره را از کلمات و جملات می‌گیرند و نسخه‌ی خشکیده‌ای تحویل ِ مخاطب می‌دهند که تنها سطح ِ قابل توجهی از آشنایی و تفاهم می‌تواند در آن روحی بدمد. این وضعیت لزوما موقعیتی نیست که آدمیزاد برای بقا در آن آمادگی داشته باشد.

ترامپ و AI، یا وقتی ماشین آدمیزاد را از خودش نجات می‌دهد

arrivals

به‌نظرم دو ادعای قابل دفاع درباره‌ی AI وجود دارد. اول این‌که اغلب آدم‌ها درگیری ِ ذهنی ِ ویژه‌ای با این اتفاق ِ تکنولوژیک ندارند، و دوم این‌که زندگی ِ اغلب ِ آدم‌ها در چند دهه‌ی آینده به‌شدت تحت تاثیر ِ این تکنولوژی‌ها قرار خواهد گرفت. بیشتر توضیح می‌دهم.

هر رفتار ِ شغلی که تکراری است و می‌توان با مشاهده، آن را فرا گرفت، در خطر اضافه شدن به پوشه‌ی قطور کارهایی است که الگوریتم می‌تواند آن‌ها را با کیفیت بهتر و با هزینه‌ی کم‌تر انجام دهد. یک شاهد ِ جالب توجه بر این اتفاق، ظهور stratupی مانند WorkFusion است که یک پروژه‌ی بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم می‌کنند و تصمیم می‌گیرد که کدام مرحله‌ها را به کمک الگوریتم انجام دهد. در قدم بعد، نرم‌افزار ِ WorkFusion برای مراحلی که نیاز به عملگر انسانی دارد، در وب‌سایت‌های محل تردد freelance ها آگهی می‌دهد، افراد را مصاحبه می‌کند، و بعد از انتخاب ِ فرد ِ مورد ِ نظر، روند پیش‌رفت ِ او را زیر نظر می‌گیرد. اما این فقط قدم اول است. WorkFusion در حین مشاهده‌ی افراد، تلاش می‌کند کاری که آن‌ها انجام می‌دهند را یاد بگیرد و، درصورت امکان، در پروژه‌ی بعدی، نیازمند ِ نیروی انسانی برای آن مرحله‌ی خاص نباشد. این مثال را از کتاب Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future انتخاب کرده‌ام. نویسنده، در این کتاب، تحلیل ِ کاملی روی زمینه‌های مختلف شغلی و تاثیر ِ احتمالی الگوریتم‌ها بر آن‌ها ارایه می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این است که Rise of the Robots نه یک پیش‌بینی درباره‌ی آینده است و نه به هجوم ِ خون‌بار ِ ربات‌های مکانیکی، از جنسی که در War of the Worlds ظاهر می‌شوند، اشاره می‌کند. «ربات»های منظور ِ نظر در این بحث، موجوداتی از جنس ریاضیات و نرم‌افزار هستند و خیلی وقت است که دوران ِ آن‌ها آغاز شده است. کاهش ِ ممتد ِ درآمد ِ شغل‌های بدون تخصص در دهه‌های اخیر، یکی از نشانه‌های این دوران است. نشانه‌ی دیگر، تعداد ِ کم ِ کارمندان ِ شرکت‌های موفق ِ نسل جدید، در مقایسه با شرکت‌های مشابه دهه‌های گذشته است. تحلیل کامل‌تر را در Rise of the Robots پیدا کنید، جایی که ارزش GM را، در دوران اوجش، با فیس‌بوک ِ امروز مقایسه می‌کند و این دو عدد را بر تعداد ِ کارمندان ِ این دو شرکت تقسیم می‌کند.

اما این همه چه ارتباطی به ظهور ِ دانلد ترامپ دارد؟

ظهور ماشین، بخوان AI، الگوریتم، ریاضیات، و ربات، ساختار ِ قدرت را دیگرگون می‌کند. ده سال پیش، اقدام نظامی در کشوری دیگر، نیازمند ِ جلب ِ نظر ِ جمع ِ بزرگی از آدم‌ها، از ژنرال‌ها گرفته تا سربازهای پیاده و خانواده‌های آن‌ها، بود. امروز اما، به مدد ماشین، می‌توان هدفی را در قلب ِ کشور دیگری با drone از بین برد، بدون این‌که خبری جایی درز کند یا واکنش ِ قابل توجهی ایجاد شود. به‌طریقی مشابه، نظارت بر شهروندان و مدیریت ِ رفتار ِ آن‌ها به‌کمک اینترنت، امکاناتی را ایجاد کرده است که چند دهه پیش صرفا با روانه کردن نفربر و سرباز به خیابان ممکن بود(نوشته‌های Morozov را در این زمینه از دست ندهید). نکته‌ی کلیدی این است که هرکسی که انگشتانش روی دکمه‌های ماشین است، و جزییات کارکرد الگوریتم‌ها را کنترل می‌کند، در موقعیتی کاملا نابرابر با دیگران قرار دارد.

از طرف ِ دیگر، جهان در حال ِ آشوب‌ناکی است و نابرابری شدید اقتصادی، وضعیت ِ وخیم ِ زیست‌محیطی، و عدد ِ بزرگ ِ جمعیت ِ آدمیان، آینده‌ای تاریک‌تر را کاملا قابل تصور می‌کند. به‌نظرم بیراه نیست که ظهور ِ ترامپ را نشانه‌ای بر این وضعیت بدانم؛ این‌که آدمیزادی زن‌ستیز و نژادگرا در موقعیت ِ قدرت قرار می‌گیرد را تنها می‌توانم این‌طور درک کنم که آدمیزاد در بحرانی ذهنی است: جهان بر مداری پیش می‌رفت که قرار بود به «رشد» و «پیشرفت» منتهی شود، اما این‌گونه نشد و یکی از خاصیت‌های کلیدی رییس‌جمهور ِ آینده‌ی آمریکا این است که «از خارج از ساختار آمده است».

اما ماشین می‌تواند چه دردی از این وضعیت درمان کند؟

اول، فرض می‌کنم که می‌توان ماشین را بصورتی دموکراتیک سازمان داد. از ویکیپدیا گرفته تا Ubuntu و Python و جمع گسترده‌ی پروژه‌های Gnu نشان داده‌اند که جمع قادر است ابزارهای open sourceی بسازد که یا با نظیر ِ تحت ِ مالکیت ِ خود قابل مقایسه هستند، مانند Octave، یا از نظیر ِ تحت مالکیت ِ خود بهتر هستند، مانند Ubuntu، و یا اساسا نظیر ِ تحت مالکیتی ندارند، مانند ویکیپدیا. به این دلیل، فرض می‌کنم نوشتن یک AI بزرگ که ورودی ِ آن اخبار ِ جهان، به‌عام‌ترین معنی ِ آن، و خروجی ِ آن تصمیم‌های اساسی، از جنسی که از ساختارهای سیاسی انتظار می‌رود، باشد، ناممکن نیست. حتی جلوتر می‌روم و ادعا می‌کنم که نوشتن AIهای رقیبی از این جنس کاملا ممکن است. هر کدام از این AIها، تابع ِ هدف ِ مخصوص به خود را خواهد داشت و نه تنها open source است، و نه تنها تاریخ‌چه‌ی تصمیم‌های آن کاملا در دسترس همه‌ی شهروندان است (ساختار ِ سیاسی‌ای را تصور می‌کنم که Wikileaks درونی خود را دارد)، بلکه، مهم‌تر از همه، می‌توان یک نسخه از آن را روی AWS اجرا کرد و تصمیم‌های احتمالی آن را در مواجهه با اتفاقات ِ آینده بررسی کرد و با AI های دیگر مقایسه کرد.

از این دید، انتخابات ِ آینده بین AIهای مختلف خواهد بود و نکته این نخواهد بود که کدام نامزد مرد یا زن است، جمله‌های کدام نامزد جذاب‌تر هستند، و کدام نامزد در استفاده از توییتر ماهرتر است. و این البته فقط شروع راه است. تصور می‌کنم که نسل ِ دومی از این AIها، APIی منتشر می‌کند که هرکسی می‌تواند به کمک برای آن plugin بنویسد. ایده‌هایی نظیر این را می‌توان خیلی بیشتر از این جلو برد و حتی روی آن‌ها کار کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که، اول، ظهور ترامپ برای بار چندم نشان داد که آدمیزاد یکی از بزرگ‌ترین خطرها برای خودش است. مهم‌تر از آن، ماشین، زمانی که از ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه‌دار بیرون می‌آید و بصورت دموکراتیک اداره می‌شود، می‌تواند راه اضافه کردن objectivity به جمع ِ انسانی باشد و از رفتارهای قبیله‌های جلوگیری کند. در چنین جهانی، دیگر ماشین خطری نیست که آدمیزاد را به دزدیدن کار ِ باطل ِ تکراری‌اش، مثل پختن همبرگر، تهدید می‌کند، بلکه نوید ِ رهایی انسان از ترامپ ِ بیرون و ترامپ ِ درون خواهد بود.

عکس را از Arrival برداشته‌ام.