نوشته هایی که درمورد ’ وبلاگ ’ هستند

مدتها بود که می دانستم که اگر «کمانگیر» را در گوگل جستجو کنی، در صفحه ی نتایج جلوی اسم این وبلاگ نام انواع داروها و تقویت کننده های جنسی ردیف می شود.

مساله ی اساسی این بود که ظاهر وبلاگ هیچ ردی از این مهمانان ناخوانده نشان نمی داد،

اما کش گوگل نشان می داد که کسی در خفا کنترل این وبلاگ را در دست گرفته است.

همین تضاد بین ظاهری که من می دیدم و ظاهری که گوگل می دید من را به این اشتباه انداخته بود که مشکل از کش گوگل است و حل خواهد شد.

بالاخره هیاهوی بی ربطی من را به صرافت این انداخت که سر از راز این مساله دربیاورم.

چند ساعت جستجو نشان داد که هکر/هکرهایی از قدیمی بودن نرم افزار وبلاگ های مبتنی بر وردپرس استفاده کرده و در یک ترفند سه مرحله ای کلمات کلیدی دلخواه خود را در آنها جاسازی کرده اند. این ترفند به نام Pharma Hack، یا «هک داروخانه ای»، شناخته شده است و در تالارهای گفتگوی وردپرس و گوگل می توان رد آن را پیدا کرد. یک جستجوی ساده در گوگل هم نشان می دهد که وبلاگ ها و وبسایت های زیادی در این حمله مورد آسیب قرار گرفته اند.

اما نکته ی مهم در «فارماهک» این است که کدی که در نرم افزار وبلاگ وارد می شود در زمانی که یک آدمیزاد به وبلاگ یا خوراک آن سر می زند فعالیت خاصی از خود نشان نمی دهد. این کد به روبات گوگل حساس است و زمانی که این روبات در دوره های منظم خود به هر وبلاگ سر می زند، «فارماهک» ترتیبی می دهد که عنوان و متن وبلاگ پر از نام انواع داروها، از جمله ویاگرا، باشد. این همان تفاوت مهم بین دو تصویر بالا از «کمانگیر» است.

یک راه خوب برای دیدن این وضعیت استفاده از ابزار Fetch as Googlebot در Google Webmasters است. علاوه بر این از ابزارهایی نظیر این هم می توان استفاده کرد (دقت کنید که User-Agent را Google Bot وارد کنید).

در بین توضیحاتی که در مورد «فارما هک» پیدا کردم این متن بهتر از بقیه بود. در نهایت من هم با صرف حدود چهارساعت از روی این متن زیردامنه های مختلف کمانگیر را آلودگی زدایی کردم. همانطور که اینجا توضیح داده شده، «فارما هک» یک فایل کوچک در کد وردپرس وارد می کند، بعد یک یا چندتا از پلاگین ها را آلوده می کند و در نهایت کد خود را در بانک اطلاعاتی وبلاگ پنهان می کند. این کدی بود که من در یکی از زیردامنه های کمانگیر پیدا کردم.

بخشهایی از کد را محو کرده ام، چون نگران بودم این کدهای Hash شده اطلاعاتی از بانک داده ی این وبلاگ در خود داشته باشند.

مرتبط: توضیح بیشتر از کیا طاهری عزیز: بررسی اتهام وارد شده به «کمانگیر»

اسراییل وبلاگ نویس استخدام می کند

هاآرتز می نویسد وزارت مهاجرت اسراییل طرحی برای استخدام “لشگر”ی از وبلاگ نویسان اسراییلی ِ دو زبانه دارد. این وبلاگ نویسان برخلاف طرح ِ مشابه ایرانی قرار نیست بر جریان وبلاگستان اسراییلی تاثیر بگذارند. هدف این طرف تاثیر گذاری روی جریان های ضدصهیونیستی در وبلاگستانهای انگلیسی زبان، فرانسوی، اسپانیایی، و آلمانی است. وبلاگ نویسانی که در طرح شرکت می کنند به بخش رسانه ای وزارت خارجه معرفی می شوند.

روسی و پرتغالی زبانهای دیگر ِ مورد علاقه ی وزارت مهاجرت هستند. بنظر می رسد طرح در شکل فعلی برنامه ای برای وبلاگستان فارسی یا عربی زبان ندارد.

از طریق مرکز برکمن

و اما بلوهوست

kamangir_disabled.jpg

این چیزی بود که چند روز گذشته به جای این وبلاگ و چند وبلاگ و سایت دیگر دیده می شد. برخلاف چیزی که معاندین ِ عزیز شایع کردند، این موضع ارتباطی به پرداخت ِ سالیانه نداشت (که شرکت معظم بلوهوست مستقیما از کارت اعتباری من برداشت می کند).

مساله، کار ِ بیش از حد کشیدن از هوست ِ کمانگیر توسط “دیدیش” بود. کارهایی انجام داده ام و هنوز باید در کدها دستکاری هایی انجام بدم. اما مساله ی این پست این نیست.

bluehost.pngهنوز برداشت من این است که بلوهوست Bluehost بهترین هوستی است که در دسترس داریم (وردپرس هم همین را می گوید). اما یک نکته ی اساسی را هرگز فراموش نکنید: اگر از صف اول پاسخ دهندگان در خدمات فنی بلوهوست جواب نگرفتید، هرگز گوشی را قطع نکنید، بگویید “می خواهم با سوپروایزر تو صحبت کنم”. فراموش نکنید که شما با یک شرکت طرف هستید و باید با ذکاوت تمام برای گرفتن خدمات بهتر مبارزه کنید.

نکته ی مهم دیگر: اگر می خواهید از بلوهوست خرید کنید، حتما این کار را از طریق یک آشنا انجام  دهید. به این ترتیب می توانید تخفیف زیادی برای سال اول بگیرید.

من یک وبلاگ نویس هستم – روند یک بحث

آیا “وبلاگ نویس” چیزی است از جنس “نوازنده ی حرفه ای ِ عود”؟ یا اینطور بگوییم، جمله ی “من وبلاگ نویس هستم”، آیا بیشتر از جمله ی “من کیف سیاه به دست می گیرم” اطلاعات درمورد گوینده ارایه می دهد؟ این جمله ها برداشت من از بحثی است که این روزها در چند وبلاگ در گرفته است.

اینجا روال این بحث را دنبال می کنیم.

بحث را وحید آغاز کرد،

وقتی پرخواننده‌ترین و البته غنی‌ترین وبلاگهای ایران و جهان سیاسی نیستند، عبارت «وبلاگ‌نویس» در جامعه ما چرا یک بار معنائی خاص پیدا کرده؟ به تعداد آدمهای روی زمین نوع وبلاگ هست برای نوشته شدن: روزمره، علمی، گل‌واژه، ترجمه، خاطرات، موسیقی، شعر، عکس، دانلود، اجتماعی، سیاسی، عوام زده، کپی از بالاترین و دیگ، مخلوط، مخصوص… چطور با یک لغت می‌شود فلان وبلاگ که هر مقاله‌اش حاصل کلی زمان و انرژی است را گذاشت کنار یک شعرکپی کن و حادثه تروریستی هند را از زبانشان محکوم کرد؟

بامداد موافق نبود،

وبلاگ‌نویس حتی اگر زردنویس باشد فرهنگی را در جامعه گسترش می‌دهد و تابوهایی را می‌شکند که لرزه به پشت «گردن‌کلفت‌های سنتی قدرت» انداخته است و خواهد انداخت. وبلاگ‌نویس تهیه‌کننده و سردبیر رسانه‌‌های اجتماعی نوظهور است. باز هم بگویم؟ پس «وبلاگ‌نویس» از لحاظ ماهوی با «کسی که از روبه‌روی روزنامه‌فروشی رد می‌شود» فرق می‌کند.

سلمان جریری کنایه ای زد که شاید به این بحث بی ربط نبود،

“جامعه وبلاگ نویسان ایران”؟! ….. ….. ….. …..

آزاده اینطور جمع بندی کرد،

وقتی حرف از وبلاگستان فارسی میزنیم و عظمتش و هزارها وبلاگش، مهمه که یادمون باشه اکثریت همون عده ای هستند که وبلاگ نویسی یکی از سرگرمیهاشونه و نه دغدغه اصلیشون. من آمار ندارم و خیلی هم در این وادی نیستم، ولی فکر نمیکنم وبلاگ نویس هایی که وبلاگ نویسی دغدغه اصلیشون باشه از صد یا دویست بیشتر باشند و این عده هم روی موضوعات متنوعی متمرکزند. شاید اگر این دو گروه و این اعداد رو از هم جدا کنیم دید واقعی تر و انتظارات درستتری از وبلاگستان داشته باشیم.

شما چه فکر می کنید؟ اگر مطلبی نوشتید بفرمایید اضافه کنم.

از دیگران:

یک ماه با روزانه های کمانگیر – مهر

اواسط مهرماه پستی داشتیم به نام یک ماه با روزانه های کمانگیر – شهریور. گفتیم که،

این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

در آن پست، گلچینی از “روزانه های کمانگیر” در شهریورماه را آوردیم. این هم نگاهی به ماه مهر که همین یکی دو روز پیش جایش را به آبان داد.

تشنگی از پیِ دویدن عقربه ها – ۲۵ مهر

وقتی عقربه ساعت و دقیقه خیلی سریع از پی هم می آیند و می روند، و تو هنوز نه خسته ای و نه سیراب!

انگار زمان را به سخره گرفته باشی! آب خواهم خواست

پس فردا هم روز دیگری است – ۸مهر

اینکه چطور می شود یک “نامومن” معتقد به “خیر” باشد سوال بزرگی است که هیچ جوابی برای آن ندارم. تجربه اما می گوید که وقتی به اهدافمان نمی رسیم همیشه موقعیت بهتری در چهارراه بعدی منتظرمان است. فقط باید درست نگاه کرد و ایمان داشت به اینکه، خدا یا انتخاب طبیعی، “تصمیم” بر این بوده است که آدمیزاد زنده بماند و امکاناتش را توسعه بدهد. اینکه قرار باشد من و توی نوعی سهمی از این “مهر” نبریم البته لابد یعنی خفت زندگی را نچسبیده ایم که سهممان را بدهد. بچسبیم خب.

مرتبط: فردا روز دیگری است

آفتابه گیری به صورت اول شخص مفرد – ۱۰ مهر

– داد که می زند، یعنی که “هستم! یادتان نرود که هستم!” نمونه می خواهی؟ سر بزن به وبلاگ این پسره، یک سال قبل.

– کی؟

-همین یارو کمانگیر دیگه.

ضمیمه: ابری نیست، بادی نیست

هویجوری – ۱۱ مهر

رفتم توی فروشگاه، پسره میگه “هویج بدم آقا؟” میگم “هویج؟” میگه “بله، هویج! برای سلامتی خیلی خوبه ها!” میگم “میگو با مربای هویج دوست داری؟” قهر می کنه می ره

از رنج های بزرگ – ۱۲ مهر

آمده ایم برای فرسوده شدن، برای درد کشیدن، برای قربانی کردن، و برای رنج. سرت را در آخورت اگر کردی که هیچ، و گرنه، پا به آن حریم ممنوعه که گذاشتی، بیش از نفس کشیدن و بودن ِ پاورچین که طلب کردی، خودت را گذاشته ای در معرض ِ باد و طوفان و درد. رنج های بزرگ آدم های بزرگ می سازند. فقط آدم های بزرگ شادی های مردافکن را تجربه می کنند. رنج را اگر نپذیری، شادی نخواهد آمد.

این موسیقی را پیش از این هم همین دوروبرها شنیده بودیم (ببینید:موسیقی هفته: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه). باز هم گوش می کنیم (درانتهای پست).

درخواست ِ صمیمانه برای سنگسار ِ دسته جمعی ِ آی تی نویسان – ۱۲ مهر

تصور بفرمایید که تمام هیبت کمانگیرانه را برداشته ام رفتم در گوگل می گردم دنبال “خدایا مرا آن ده که مرا آن به“. اولین مورد توضیحش این ه،

با استفاده از ابزاری که در سی دی ویندوز xp در فولدر support قرار داده شده ، آن هم در یک فایل Cab !!! براحتی نسبت به نصب خودکار ویندوز اقدام نمایید.

پست آخر در همین وبلاگ، که نام ِ مومنانه ی “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” بر اون گذاشته شده، در مورد “تنظیمات رجیستری مربوط به Windows Media Player” ه.

بد دنیایی شده برادر من! وبلاگستان رو که گرفتید با مافیای ِ ترجمه ای تون (کپی رایت محفوظ است)، حالا رفتید تو کار خدا؟ حیا نمی کنید؟ شرم ندارید؟ وبلاگستان هیچ چی، خدا پیغمبر که بچه بازی نیست. صاحب داره! (کپی رایت محفوظ است)

و اینگونه است که یک عدد کمانگیر روزش را با هوار کشیدن آغاز می کند و سپس لبخند زنان به سمت دانشگاه می رود.

چاکریم!

یک سوسمار ِ شادمان 🙂 – ۱۵ مهر

جیل تیلر Jill Taylor نویسنده ی کتاب “ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight رو راجع بهش اینجا حرف زدیم: این وبلاگ واگذار نمی شود. در فصل سوم این کتاب، که بیشتر راجع بهش حرف خواهیم زد، نویسنده مغز رو به لایه های مختلف تقسیم می کنه (کتاب به زبان بسیار ساده نوشته شده، گاهی زیادی ِ ساده). این از پاراگراف آخر صفحه ی ۱۹ است،

وقتی ما حسهایی نظیر غم، شادی، خشم، سردرگرمی یا هیجان را در خود تجربه میکنیم، این قسمت لیمبیک limbic مغز ماست که درحال فعالیت است.

قسمت لیمبیک، یا مغز ِ خزندگی، یا مغز ِ عاطفی، همان چیزی است که ما از اجداد ِ میلیون سال ِ پیشمان به ارث برده ایم.

مطمئن نیستم خزنده ها دوش می گرفته اند یا نه، اما حالا یک عدد آقای کمانگیر بسیار خزندگانه شاد است. “یکی نیست بگه به من چه” (این را تو می گویی).

پلنگ میل دارید؟ – ۱۶ مهر

تصور کن که دنبال استاد “پردازش تصویر ِ رنگی” کار در کانادا می گشتم و رفتم عین “ببو”ها در IEEE گشتم دنبال Color Image Processing Canada و حداقل یک سرنخ جالب پیدا کردم.

گاهی خوب ه که ماشین متوجه نیست مثلا “پلنگ” خوردنی ه یا پوشیدنی! 🙂

در ساعت سه دقیقه ی صبح – ۱۷ مهر

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

اشرح لی صدری. اصل قضیه همین است.

چند هزار سال سنت ِ خداپرستی دارند، همه چیزشان هم به راه است. ما هم “اجاره” می کنیم ازشان. پولی هم نمی دهیم.

اشرح لی صدری. مساله همین است. ۳۰ سال عمر و هنوز نه سینه ی گشاده ای. بابا جان ِ من، اشرح! صدا نمی رسه دیگه. بدبختی همین ه.

و این بود یک عدد نق از یک عدد نامومن، راس ساعت سه دقیقه ی صبح.

از مصدر ِ ویگولیدن – ۱۷ مهر

زیگولی! پیگولی! ویگولی!

صدای صحنه: می شنویم که نویسنده روی میزش رِنگ گرفته است.

حسب حال – ۱۸ مهر

من مست ِ مست ِ سرخوشم، من مست ِ بی سر سرخوشم.

توضیح: حسب حال ترجمه ی فخیمانه ی status است.

اصل ِ قضیه – ۱۹ مهر

یک آن چشم باز می کنی انگار و می بینی اینهمه با سر دویدن ها و کلنجار رفتن ها حاصل ندیدن ِ اصل قضیه بوده. اصل قضیه. بود، حل ه، نبود، علافی. هر چه بلندتر هوار می کشی، نشان از استیصال بیشترت ه.

داستان، داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص مفرد.

ای بابا.

روزگار ِ دراز ِ دراز ِ دراز – ۲۰ مهر

کسی خبر دارد کجا هستم من؟ دوباره بنویسم، کسی خبر دارد کجا بوده ام من این همه وقت؟

بعضی روزها ماهی می شویم – ۲۱ مهر

بالای سر، چراغ های خیابان روشن هستند. دو طرف، ردیف خانه ها. کسی آن دور، درون پنجره ای، کاری می کند. نور قل می خورد لای قطره های آب و پخش می شود روی برگ ها که کف خیابان را پوشانده اند. خیابان خالی است.

پیشتر، کمی باران زده است، حالا، قطره های آب میان زمین و آسمان معلق ایستاده اند. از میان شب می گذرم. کسی در خیابان نیست. من هستم و تنهایی. و هزار فکر.

در گوشم “قلبت را باز کن و دیوارها را عقب بزن” از Push the Limits از گروه Enigma. پرده ی گوشم زیر بار موسیقی بالا و پایین می پرد. همچنان اما، خطی این هیجان ِ شنیداری را به منظره ی پیش رو متصل می کند.

وقتی می رسم، میزبان می پرسد “چرا موهایت سفید است؟”. یکسال بزرگتر شده ام انگار، در عبور از حجم آب. غرق آب هستم با چتر ِ بسته ای در دست. هزاران قطره لای موهایم گیر افتاده اند.

لذت های ساده” را از دست ندهیم.

نسخه ی آرامتر همین موسیقی: هدیه آغاز سال ۲۰۰۸ (موسیقی را درانتهای پست بشنوید)

آنک بهار! – ۲۴ مهر

یک روز زیبای بهاری در میانه ی پاییز ِ دلگیر ِ وینیپگ.

این از دیروز مانده بود

آنک فرندفید! – ۲۴ مهر

با پرده برداری از امکان جدید فرندفید، محققان جهان را به دو دوره ی “پیش از فرندفید” و “پس از فرندفید” تقسیم می کنند. به دوره ی اول دوران ِ قارپوز هم گفته می شود.

حالا بیا بحث کن وب ۲ بله یا خیر.

به سمت چهل سالگی لابد – ۲۴ مهر

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الا احسن الحال

می دانم. برای خودم هم شگفت است. عمری جنگیده باشی و حالا برزبانت بیاید. تحلیل و روانشناسی را کنار بگذار. حول حالنا الا احسن الحال. نکته اساسی این است. انگار گفتنش هم حتی آرامشت می دهد.

دوست نازنینی می گفت، چهل سالم که بشود می شوم “مذهبی ِ شدید”. لابد عوارض ِ نزدیک شدن است. کم کم ۳۰ ساله می شوم.

انتظار یعنی هستی – ۲۸ مهر

چه کسی می گوید انتظار سخت است؟

انتظار یعنی کسی را داری که چشم براهش هستی. مگر همه ی بالا و پایین رفتن ها برای همین داشتن ِ یک نفر نیست؟ جوراب که نیست یک کمد پر داشته باشی. یک آدم است. یک آدم که می تواند در هر نقطه ای از زمین و زمان باشد. و این آدم است که وقتی می آید زمین می ایستد و قلب زمان برای لحظه ای از زدن می ایستد. می ایستد و نگاه می کند به تلاقی دو نگاه. می ایستد به احترام ِ هم آغوشی دو روح.

انتظار یعنی هست. انتظار یعنی هستی.

(…) – ۲۸ مهر

موقعیت ویژه: زمانی روی تحلیل تصاویر پورن کار می کرده ای و حالا ایمیل می گیری که “بانک تصویرتان را بدهید”.

بانک تصویری نبود، تشریف ببرید گوگل سرچ بفرمایید (…) و (…) و (…) و (…).

اتفاق می افتد – ۲۹ مهر

به مادرم گفتم دیگر تمام شد، گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

پس نوشت: خبر بدی نیست. یک تغییر. همان “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” ِ مومنین.

شادمانگی – ۲۹ مهر

مهم این است که خراب و خسته چقدر طول می کشد تا قهقهه بزنی، وقتی که هست. می شود هم که قهقهه ات بماسد روی لبت، وقتی که می آید. مهم این است که کدام.

وبلاگ نویسی: خواب خوشی که شاید تعبیر نداشته باشد

آریانا هافتنیگتون Arianna Huffington، وبلاگ نویس و فعال سیاسی که در هافتینگتون پست می نویسد، اخیرا برای انجمن سیاسی دانشگاه Yale سخنرانی کرد. عنوان سخنرانی اون این بود: “مساله حل شد: وبلاگ برای دموکراسی خوب است!” در بحثهای پس از این سخنرانی اما وبلاگ نویسان به نکات جالبی اشاره کردند که در اینجا بخشی از آنها ذکر شده است.

اینجا نگاهی می کنیم به یکی از واکنش ها به این بحث. عنوان این نوشته این است “چرا وبلاگ برای دموکراسی بد است“.

همین تازگی، اندرو سولیوان Andrew Sullivan (وبلاگ نویس متمایل به محافظه کاران) به وبلاگ من لینک داد. قلبم ایستاد. تا پیش از من هم یکی از خیل دانشجویان وبلاگ نویسی بودم که به خودم می قبولاندم که کسی نوشته های من را می خواند. ناگهان اما، تعداد بینندگان وبلاگ من ۴۰ برابر شد. وبلاگ نویسانی را دیدم، که اساسا نمی شناختمشان، و به پستهای من لینک می دادند. معنی این موضوع این بود که من حالا این فرصت را داشتم که خودم را به رسانه ها نشان بدهم و احتمالا کاری پیدا کنم. اما بیش از آنکه این اتفاق به من امکان ارتباط بیشتر با دنیا را بدهد، من را از آن فاصله دار تر کرد (ترجمه آزاد است).

وبلاگ نویس، که بوضوح متمایل به کار حرفه ای در زمینه ی رسانه است، در ادامه مدلی برای ارتباط بین وبلاگ نویسان و آنچه می توان به “مجمع الجزایر شدن وبلاگستان” (echo chamber effect) ترجمه کرد ارایه می دهد.

نکته مهم این است که ابزار ِ وبلاگ نویسی در دسترس همه است. این یعنی در ازای هر آریانا هافتینگتون میلیون ها وبلاگ نویسی هستند که روی تحت خوابشان نشسته اند و چیزی تایپ می کنند بدون اینکه خواننده ای داشته باشند. به همین دلیل، برای یک شروع مناسب، شما احتیاج دارید توجه کسانی را جلب کنید که مشوق شما باشند. این یعنی باید سعی کنید با کسانی که با شما مشابهت فکری دارند تماس برقرار کنید.

هر زمان که وبلاگ نویسی به مطلبی در یک وبلاگ دیگر لینک می دهد، صاحب ِ مطلب لینک را در کنترل پنل ِ وبلاگش می بیند. این یعنی من ِ محافظه کار برای اینکه اندرو سولیوان ِ محافظه کار متوجهم شود، مرتب به نوشته هایش لینک خواهم داد و برای او کامنت خواهم گذاشت. به این ترتیب، او بالاخره به صرافت این می افتد که به من لینکی بدهد و اینجاست که پرواز من به اوج آغاز می شود.

این فرایند منجر به شکل گرفتن وبلاگستانی می شود که به مجمع الجزایری تقسیم شده است که در آن اهالی هر جزیره فقط با خودشان صحبت می کنند و گرد یک وبلاگ نویس ِ معروفتر گرد آمده اند. این به این معنی است که وبلاگ نویسی لزوما به گفتگو بین کسانیکه متفاوت می اندیشند منتهی نمی شود.

اما مساله جنبه ی ناخوشایندتری هم دارد. اوج گیری ِ پدیده ی وبلاگ نویسی یعنی هر کسی یک صدا خواهد داشت. این یعنی هر یک از ما مجرایی برای اظهار نظر داریم. به این ترتیب، با زیاد شدن ِ تعداد صداها، بخش عمده ای از آنها در فضای وبلاگستان نشنیده هرز می روند. و اینگونه می شود که میلیون ها صدایی که قرار بود تغییری در جهان ایجاد کنند، صبح وبلاگشان را باز می کنند و می بینند که کسی صدای آنها را نشنیده است. این سرخوردگی ِ بزرگ مسلما اتفاق ِ خوبی برای یک جامعه نیست.

به همه ی این دلایل مخالفم با این ایده که “وبلاگها برای دموکراسی خوب هستند” (ترجمه آزاد است).

نکته ی جالب: برای من (کمانگیر) هم وبلاگ نویسی با یک لینک ِ اندرو سولیوان “جدی” شد.

یک ماه با روزانه های کمانگیر – شهریور

این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

گاهی برمی گردم و نوشته های قدیمی را می خوانم، برای یادآوری شادی های و داستانهای گذشته. این خلاصه ای است از نوشته های ماه ِ شهریور در “روزانه های کمانگیر“. چندتایی از پستها موسیقی یا “پادکستک“ی هم داشته که پایین می توانید بشنویدشان.

پادکستک ِ خودمانی ِ دو – ۱ شهریور

دویدن از سراشیب، با باد بر شانه هایت، و همه ی رنگها می درخشند. دیروز ِ روزناک ِ دیرگشته، می دویدی و افسار نداشتی، و می دویدی، در پی افسار. و افسار نداشتی. و افسار نداشتی. افسار خراب می کند، همه ی هستی تو را. خراب. و خراب. و خراب.

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک


بل و کمانگیر – ۲ شهریور

عین دیوانه ها خوراک اضافه می کنم به گوگل ریدر. دور از جون عین سگ می خونم. دنبال راز پنهان ِ وبلاگستان می گردم به گمانم. شما دیدیدش؟

گنده گردیدگی کمانگیرانه و باقی قضایا – ۴ شهریور

فردا یا پس فردا، بسته به اینکه وطنی حساب کنی یا فرنگی، می روم در -۱ سالگی. رفقای مهربان زیادی، بخصوص اهالی فرندفید، مرحمت کردند و تبریک گفتند. چاکریم دسته جمعی. آقایید و خانمید همگی. همیشه شاد و خرم باشید. روزهای شادیتان را ببینم.

اما چرا -۱. سالهاست قرار گذاشته ام با خودم که ۳۰ سالگی رو درحالی شروع کنم که چند مساله ی اساسی حل شده باشند. و حالا این آخرین سال ه. باید از تز دفاع کنم، باید برای دو سال آینده جایی پیدا کنم، و باید به وضع زبان برسم، … این لیست بیش از اینها طول داره. مهم اما این همه نیست. مهم وجود حضور مبارک ِ “رفاقت” ه.

چاکریم. شاد و خرم باشیم همگی.

مکاشفات مثلا – ۴ شهریور

شده هرگز که انگار یکهو دری از آسمان برایت گشوده شود؟ چشم دلت انگار همیشه غبار گرفته بوده و حالا باز ِ باز می شود و نور می زند تویش و داری انگار کور می شوی از اینهمه نادانی ِ گذشته.

آسمان را ولش کن. بچسب به همین پایین مایین ها. همین آدمیزاد. همین خود ِ خود ِ آدمیزاد.

یههو – ۴ شهریور

تا حالا فکر کردی که ماشین هم می تونه عاشق بشه؟ بین کی گفتم. ۲۵ آگوست ۲۰۰۸. ۵ شهریور ۱۳۸۷.

برمی گردیم به این. بر می گردیم.

پادکستک ِ خودمانی ِ سه: ناآفتاب – ۴ شهریور

زمستان ِ دراز ِ وحشی از کشتن ما خسته شد، و رفت. برفها هم که بروند، گمان می کنم بشود دوباره فکر کرد، به آفتاب. و من فکر می کنم، مغز سرت که داغ می شود، زیر آفتاب، با خودت فکر می کنی، مه بود و محو شد، بدرک که محو شد!

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک و پادکستک ِ خودمانی ِ دو

برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا – ۷ شهریور

اسمش را بگذاریم “پرسه ی نوشتنی”. یعنی همین که کاغذ جلویت می گذاری و غرق فکر و خیال ِ خودت چیزهایی می نویسی، شاید خط و خطوطی هم می کشی. صبح که بلند شدم، این عبارات را از نوشته های بی ترتیبی که روی دو برگ کاغذ نوشته بودم جمع کردم:

رسیدن به نرسیدن. تن ندادن. رفتن برق چشمها. فراموشی همه ی رویاها. نبودن. به خودت احترام بگذار. برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا. بدون برق مگر می شود زندگی کرد؟ برق اگر نزند که نمی شود. چشم های او برق نمی زند. برق باید بزند. دیدن مهم است. اگر نبینی نمی توانی بدوی. دویده ای؟ می دوی آیا؟

لحظه – ۷ شهریور

و من مدام به کولج فکر می کنم. به آنجا که حالا پدربزرگم در خاک خوابیده است. به دویدن فکر می کنم. به زمان، که می گذرد.

فکر می کنم باید بنشینم و بنویسم.

حضور حضرت ِ چرتکه – ۸ شهریور

“دلم می خواد عاشق کسی بشم که همیشه باهام می مونه”. این و یه دختری در مصاحبه ی دیسکوی زمانه می گه.

به این میگم علاقه ی مبتنی بر چرتکه. واضح ه که قضاوت نمی کنم، و اساسا مطمئن نیستم در این زمینه بر چه مبنایی باید قضاوت کرد.

گوش کن دلت شاد بشه. بی خیال.

اردنگ میل دارید؟ – ۱۱ شهریور

از چاله باید آمد بیرون. با اردنگ. تصور کن خودت را که با لگد می زنی به ماتحت خودت!

لابد بعد با صورت می خوری زمین.

ای بابا.

آدمیزاد ِ الکی – ۱۱ شهریور

erotic-dreams.jpgاین چه اشرف مخلوقانی است که با یک نگاه یخ دلش می گیرد و با یک آهنگ ِ توپ دنیایش آفتابی می شود؟

بی خیال ِ جواب. آهنگ گوش کن. از آلبوم “رویاهای شهوانی” Erotic Dreams از گروه انیگما Enigma. اسم آهنگ هست Sequoia که گویا نوعی کاج است.

کمانگیر نبودن – ۱۳ شهریور

صادقانه، وبلاگ به معنی ِ وبلاگ اینجاست، آن جای دیگر را گاهی اوقات می مانم اساسا “که چی؟”

کمانگیر، آبادپور، چند وقتی است نفر سومی بودن را هم بیشتر تجربه می کنم. و این یکی است که “باید در پستو نهانش کرد”.

ایستاده بر اوج کافئین! – ۱۳ شهریور

یک روزهایی هست، شوق میاد و پُرِت می کنه. بی صدا. مثل یک نسیم.

و البته می تونه تاثیر این باشه که با استاد گرامی قرار داشتم و تحویلات اساسی گرفت. این قهوه هم کافئینش بالاست.

ای بابا.

نوشابیدگی – ۱۳ شهریور

بدین وسیله اعلام می دارد که یک نامه ی بلند انگلیسی نوشتم بدون غلط یاب و هیچ ایرادی نداشت.

نوشابه! باز! می کنیم!

مداد بدم خدمتتون؟ – ۱۴ شهریور

برای تولدم هدیه یک بسته مداد خریدم. دورشان آبی است و تهشان پاک کن دارد.

لعنت بر اتود که این لذت ِ ناب، این صدای محشر ِ کشیده شدن ِ مداد روی کاغذ، این حظ ِ دل انگیز ِ تیز کردن مداد کند را از ما گرفته.

یک آقایی می گفت، “مداد ِ همیشه تیز مثل عشقهای هالیوودی است”.

آسمان ِ حقیر – ۱۵ شهریور

می نویسد،

وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یک حبه قند یا … را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند . (تاکید از من)

همیشه فکر می کنم، خدا اگر خداست، که همه چیز است، بنده مگر می شود جز اطمینان و توکل مطلق کاری کند؟ “نور ولایت”ی که “شاید معجزه کند” نخواستیم. “آن نور روی موسی عمرانم آرزوست”.

ثبت احوال – ۱۶ شهریور

شادم – ۶ سپتامبر ۲۰۰۸ – ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ – ساعت ۷:۱۲ بعد از ظهر به وقت مرکزی آمریکا و کانادا.

نوشتم که برای سالگرد گرفتن دم دست باشه.

جوکش رو شنیدید؟

دوستانه – ۱۷ شهریور

دوست، اگر دوست است، وقتی نیست دوست تر می داری اش. دوباره بنویسم، دوست که نیست، قدر ِ بودن هایش را بهتر می دانی.

ثبت احوال، دوباره – ۱۸ شهریور

الو؟ ثبت احوال؟

مراجعه فرمایید به: (لینک)

خودخرکردگی – ۱۹ شهریور

بیا بابایی، این تز رو بخون، تموم کن، بعد می ریم php بازی.

قرائتی هم یکبار می گفت دین را باید مثل قرص تلخ که در پوشش شکر بخورد بچه می دهند، “شیرین کرد”.

نق ِ موزیکال – ۱۹ شهریور

مهسا و مرجان وحدت گوش می کنم. هنوز اینقدر گوش نداده ام که آهنگ ِ خاصی شان را بیش از بقیه دوست داشته باشم.

دو روز است که هوا سرد شده و من خوشحالم. مثل یک خرس خسته که آماده می شود برای خواب زمستانی. زیر باران راه می روم و فکر می کنم، دنیا بدون آدمهایش. باران، سبزه، و جیرجیرک ی که داخل دستشویی ِ محل کارم گیر افتاده. سخت می گیریم.

این بود نقی که زدیم. شما ببخش.

لذتهای ساده – یک – ۲۰ شهریور

لذتهای ساده را می شود که از دست نداد، مثل شکم برآمده ی یک دختر و چه دلپذیر که سنگین راه می رود. فقط باید کمی آرام تر راه رفت. کمی.

توضیح ضروری: خبری نیست. بنده خدا در خیابان بود. هیزی ِ مختصری کردم. ببخشید.

وبلاگ نویسی در حمام – ۲۱ شهریور

اینقدر هی نوشتی “من این کار رو کردم”، “من اونطور شدم”، “من چنان فکر کردم”، که حذف کردم خوراکت رو از خوراک خوان.

خنک شد دلت؟ حالا برو توی حموم واسه خودت آواز بخون.

لذتهای ساده: دو – ۲۲ شهریور

لذتهای ساده از دست می روند، زمانی که شتاب داریم که “به کاری برسیم”. می شود اما آرام تر راه رفت و نگاه کرد به اطراف.

موسیقی در گوش، از خانه به دانشگاه می آیم. “جنگل” از بابک بیات پخش می شود. ناگهان نسیمی می آید و شاخه های نوک ِ درختها به رقص در می آیند. برای چند ثانیه، موسیقی و رقص شاخه ها هماهنگ است. انگار دستی که نواها را در هم می آمیزد، هم او سر درختها را هم نوازشی کرده است که اینچنین شادمانه برجای خود می جنبند. رقص تمام می شود، اما شیرینی اش می ماند.

مصیبت عظمای یک موجود حقیر – ۲۴ شهریور

فکر کن عصر روز یکشنبه است و می خواهی موسیقی گوش کنی که دلت نفسی بکشد و هدفون هم خراب می شود. امروز را شانس آورده ام که تعطیل است که کسی دانشگاه نیست و می شود با اسپیکر سر کرد. فردا باید فکری کرد.

و این همین حقارت ِ مصایب ِ یک آدمیزاد است که می خواهی سرت را بکوبی به دیوار.

در ستایش ِ آقای خدا – ۲۵ شهریور

خدا دوستی است که هست، همیشه هست، و همه جا هست. بار ِ دوشت نیست، یار ِ همیشه ات است.

و این را یک بی دین می گوید.

۱۳:۱۳ – ۲۵ شهریور

سیزده دقیقه و سیزده ثانیه می ناب.

استعغا – ۳۰ شهریور

الان این را جایی خواندم،

از دوست داشتن اگر می شد استعفا داد، برای همیشه، روزهای آفتابی را از دست می دادی، اما رعدو برق ِ مرگ هم شاید از آسمان رخت می بست.

از بزرگی و عشق – ۳۱ شهریور

راز اول دوست داشتن این است: بزرگ باش. آدمهای حقیر فقط می توانند عاشق شوند.

طنین ِ خنده های دوست. “با اینا زمستون و سر می کنم، با اینا خستگیم و در می کنم” (متن کامل).

بازی با خوراک ِ مردم: امکان جدیدی در خوراک شمار

درمورد گزارش ِ جدید خوراک شمار حرف زدیم (ببینید:دود ِ کنده ی وبلاگستان – گزارش جدید خوراک شمار). API  ِ فیدبرنر هم هم دم دست ه و ابزار ِ کد باز ِ کشیدن انواع نمودار هم (ببینید:چرا گوگل همیشه بهترین نیست: سلام بر اپن سورس– با تشکر از سید یوسف منیری عزیز). اینها رو بگذارید کنار هم، می شه امکان مقایسه رشد خوراک ها.

بازه ی بررسی روی یک ماه ثابت ه حالا، برای اینکه ساده تر بود اینطور. تعداد خوراک ها هم حداکثر ۵ تاست، که سرور شاکی نشه. حرفش رو هم گوش نکنید، با آدرس ِ کامل خوراک هم کار می کنه. روی Normalized by Mean اگر بگذارید میانگین ِ اعداد ِ ناصفر رو می گیره و همه رو بر اون تقسیم می کنه. ببینید چی درمیاد ازش.

ایده ای دارید بفرمایید ببینیم سوادمون می رسه اجراش کنیم یا نه. انصافا فقط یک چاکریم ته این پست کم داره. پس، چاکریم!

وبلاگ هفته: کپی رایت کیلویی چند؟

هیچ بعید نیست که شما هم مشتری دایمی “شب زنده ها” باشید. اگر نیستید، همین حالا این خوراک را به گوگل ریدرتان اضافه کنید.

هر پست ِ “شب زنده ها” یک آلبوم موسیقی است که روی MediaFire هم آپلود شده اند (و بنابراین با سرعت بالا می شود دانلودشان کرد). از پسورد و انتظار ِ طولانی هم خبری نیست. و البته سلیقه ی صاحب وبلاگ هم حرف ندارد.

عکس روز: مراحل ِ پنجگانه ی وبلاگ نویسی

پس نوشت: سلمای زبانشناس می گوید که آخرین مرحله “فنا” است. استدلالش هم کاملا منطقی است.

منبع