نوشته هایی که درمورد ’ احوالات نامبرده ’ هستند

روروئک برای پسری که ریش درآورده بود

پدرم وقتی همسن من بود، من بچه ی دومش بودم. حالا سن پدرم دوبرابر شده است اما خانواده هنوز از دو نسل جلوتر نرفته است.

یک کارت ِ هدیه ی نیمه پر از کتابفروشی زنجیره ای ِ Chapters چند ماه بود توی کیفم سرگردان مانده بود. چند بار رفته بودم شعبه های مختلف و کتاب ِ خوب پیدا کرده بودم و باز فکر کرده بودم «همین را می شود BMV نصف این قیمت خرید» و برگشته بودم. بالاخره آخر هفته چند دلار روی کارت گذاشتیم و دست در دست ِ مونوپلی با ک آمدیم خانه.

شب، هتل سازان و اجاره گیران، به انگشت های بی قواره و دراز عمو سام فکر می کردم که از پس ِ صفحه ی مقوایی ِ یک متر در یک متر و مهره های سربی اش ما را توی خودش می کشید. بچه که بودیم منوپلی نداشتیم. نباید هم می داشتیم. ک می گفت وقتی بازی می کرده اند قانون گذاشته بوده اند که وقتی کسی یک خانه از یک رنگ را می خرد، بقیه نمی توانند خانه های همان رنگ را بخرند (مونوپلی بلدی؟). همان وقتی که داشت این را توضیح می داد، من داشتم سعی می کردم یک کارت قرمز را به سه برابر قیمت بهش بفروشم، چون دوتای دیگر را داشت اما نمی توانست هتل هوا کند و خون من را توی شیشه کند.

سه روز دیگر من سی و یک ساله می شوم. حالا مغز سرم آنقدر خالی شده است که اگر کسی از کنار عکس بگیرد نور فلاش توش منعکس می شود. من سرم را چند بار در یکسال گذشته از ته تراشیده ام که انعکاس را از ریشه بزنم. حاصل این شده است که وقتی موها درآمد قسمت خالی کمتر خالی بود. برای همین چند ماه است که سرم را نتراشیده ام، اما برق ِ توی عکس های چند روز پیش که تولد گرفته بودیم حالی ام کرد که باز باید کلهم ِ موهایم را بریزم پایین که حفره ی بیرون آمده دوباره مخفی بشود.

هدیه ی تولد Lego Mindstorm گرفتم. به جذابیت های سرهم کردن لگو قابلیت برنامه نویسی اضافه کن، می شود همین «طوفان ذهن». روی بسته نوشته است «برای ۱۰ سال به بالا» و می توانم تصور کنم که از ۱۰ تا ۱۵ ساله ها، و حتی تا ۲۰ ساله ها هم، تصورشان از «لگو» همین «لگوی برقی» است. من و تو اما یادمان هست وقتی که «لگوی بی برق» هم جای خاصی توی کمد داشت. می خواهم به لگو پیشنهاد بدهم Mindstorm را با این شعار به ۲۵ سال به بالاها بفروشند «هیچ کس نخواهد فهمید که سیم کشی و برنامه نویسی فقط بهانه است».

خواب ِ خوب و خواب ِ خراب

memento2.jpg

من زیاد خواب می بینم. این یعنی تریلیی که از روبرو می آید و باید خلایق ِ‌خواب آلود را از راهش کنار بکشم یا شکلکی که در چهارچوب در ظاهر می شود و باید ازش حذر کنم. اما نکته ی مهم این است که مساله ی اساسی خود ِ خواب نیست؛ خواب دنیایی است که چهارچوب و قوانین خود را دارد. ممکن است من در خواب در حال رانندگی با پیکان سفیدم روبروی دانشگاه باشم و ناگهان یک کپه ماسه وسط راه سبز بشود و من به هوا پرتاب شوم و بالا و بالاتر بروم. اما این همه خط و ربط خودش را دارد. نشان به آن نشان که من در رویا تلاش می کنم ماشین را فرود بیاورم و انتظار دارم که محیط به رفتار من واکنش نشان بدهد. این یعنی من در موقعیتی که لحظه ی بعد از این لحظه کاملا مستقل است قرار ندارم و روند حوادث به نحوی است که من می توانم با آن ارتباط برقرار کنم و بر‌ آن تاثیر بگذارم. و دقیقا همین نکته ی اساسی درمورد خواب است.

لحظه ی انتقال از خواب به دنیای ِ روزانه موقعیتی است که در آن دو دنیای موازی وجود دارد و من تصمیم می گیرم از یکی به دیگری بروم. این موقعیت ِ خیال و واقعیت نیست، چون در آن لحظه دقیقا دنیای بیرون آن فضای مبهمی است که تصمیم می گیرم بهش تن بدهم. در همان لحظه است که فضای خواب نه فقط محتمل که کاملا واقعی است و مبادله ی پیکانی که دارد در هوا چرخ می خورد با تشک و لحاف احمقانه به نظر می رسد. در این وضعیت بی فایده ترین کار تلاش برای مجاب کردن من است که داشته ام خواب می دیده ام؛ اینکار دقیقا مثل این است که یقه ی یکی را وسط خیابان بگیری و سعی کنی قانعش کنی که یک سگ سبیلو است.

چند شب پیش مِمِنتو Memento را دیدیم. از اینجا به بعد spoiler alert است: لحظه ای هست که «تدی» برای «لنی» توضیح می دهد که در یک دنیای خیالی زندگی می کرده و «سمی» وجود نداشته است و لنی تصمیم می گیرد که این اطلاع را فراموش کند. همین جا لنی زیر عکس تدی می نویسد «به او اعتماد نکن» و ما در ابتدای فیلم دیده ایم که در انتهای داستان لنی تدی را می کشد. این همان چیزی است که خیلی اوقات در رفتن از دنیای خواب به سطح تشک اتفاق می افتد، وقتی کابوس آزارنده است، یا وقتی تصمیم می گیرم که دوباره چشم به هم بگذارم که خواب ادامه پیدا کند، وقتی خواب خوبی می دیده ام.

memento-11502.jpg

(لینک مستقیم به ویدیو)