نوشته هایی که درمورد ’ احوالات نامبرده ’ هستند

وقتی عمو باینری شد

amoos

عمویم دیشب «مرد». مردن را در گیومه می‌گذارم٬ برای این که عمویم چندین سال در نقطه‌ای بین زنده بودن و مرده بودن دراز کشیده بود. توضیح پزشکی٬ اتفاق را به پدیده‌ای به نام «شوک دیابتی» مرتبط می‌داند. این عبارت دوکلمه‌ای اما به من توضیح نمی‌دهد که چطور آدمی چند سال نفس کشید و «بود» اما «نبود». بود٬ چون چیزی روی تخت بود که به نظر می‌رسید حضور افراد مختلف منجر به واکنش‌های متفاوتی در او می‌شود. مثلا دیده بودم که حضور پدرم منجر به حرکتی در دهان و چشم‌های عمو شد که می‌شد تصور کرد اظهار شادی است که به فغان از دردی عمیق ختم می‌شود. اما عمو نبود٬ به کلمات واکنش نشان نمی‌داد٬ و جز چشم‌های بازش و دهانش که شکل‌هایی می‌گرفت٬ ظهوری از حضوری در او نبود.

و نکته‌ی کلیدی همین است. حالا عمو را در یخچالی گذاشته‌اند تا برای انتقال به زیر خاک آماده شود. حالا عمو نیست. پنج سال پیش عمو بود. و در این فاصله٬ عمو در حال سیر مسیر میان بودن و نبودن بود.

من هم علاقه‌مند هستم که بودن را چیزی فراتر از اتفاقی بدانم که در توده‌ای یک و نیم کیلویی از خون و چربی و پروتین رخ می‌دهد. می‌دانم که این علاقه چنان قدرت‌مند است که هنوز آدمیزادهای زیادی وجود دارند که به آسمان که نگاه می‌کنند٬ خداوند و فرشته و عوالم دل‌پذیر می‌بینند. پریروز که در جنگل گم شده بودم٬ من هم صدای آدمیزاد می‌شنیدم. یک آن حتی٬ خنده‌ی دختری را شنیدم و چراغ روی پیشانی‌ام را خاموش کردم تا آتشی که مسبب خنده است را هم ببینم و اطرافم هیچ نبود جز سیاهی و سیاهی و سیاهی.

در کار حرفه‌ای‌ام یک شبکه‌ی عصبی ساده شده و حتی ساده‌تر از ساده شده را٬ چند ساعت در معرض آموزش قرار می‌دهم٬ و همه‌ی شرکت جمع می‌شویم و رییس شامپاین باز می‌کند و اختراع ثبت می‌کنیم و به خودمان می‌بالیم. گاهی تخیل می‌کنم که رفتار من و همکارانم٬ از دید محتوای جمجمه‌های‌مان٬ خوشی پربلاهت کودکانی است که در محضر اصل اتفاق٬ پیروزی حقیرشان را جشن گرفته‌اند.

اما نکته این نیست.

عمو قدری بود و اغلب نبود. و این اتفاق هم زمان با خبر مرگ لطفی علی عسگرزاده افتاد٬ که حالا خبر مرگش تکذیب شده است. پدر علم فازی٬ که برای چند روز به مجموعه‌ی مردگان متعلق شده بود٬ حالا گویا به جمع زندگان برگشته است. عمو اما٬ پنج سال در نقطه‌ی تلاقی دو مجموعه دراز کشیده بود٬ تا این که تعلقش وضعیتی باینری پیدا کرد.

و بر آن نقش دگر

The-Ides-of-Marchs

روال ِ زندگی در سال ۲۰۱۷ وضعیتی بدیهی نیست. این جمله را بر مشاهده‌ی رفتار ِ خودم و آدم‌های دور و بر خودم بنا می‌گذارم. من، و آدم‌هایی که مشاهده می‌کنم، رفتارهای متعددی انجام می‌دهند که نه در ظرف ِ مکان و در نه چهارچوب ِ زمان بدیهی نیستند. دقیق‌تر بنویسم، مجموعه‌ی آدم‌هایی که من مشاهده می‌کنم، و این مجموعه شامل خودم هم هست، کم‌تر رفتاری انجام می‌دهند که بدیهی باشد. در این چند جمله چندین بار از اطلاق «بدیهی» استفاده کردم، اما منظورم از بدیهی چیست؟

تخیل می‌کنم که یک موجود هوشمند مریخی همین لحظه دریچه‌ی سفینه‌اش را باز کرده است و روی زمین، جایی در تورنتو، قدم گذاشته است و برای اولین بار به وجود ِ گونه‌ی جانوری «انسان» آگاهی پیدا کرده است. یکی از اولین مشاهدات ِ این موجود این خواهد بود که انسان‌ها نیمه‌ی پایینی بدن‌شان را با دو شی لوله‌ای شکل که در بالا به هم متصل می‌شوند و لوله‌ای بزرگ‌تر می‌سازند می‌پوشانند (شلوار). شلوار تنها روش پوشاندن پا نیست و شکل ِ دقیق ِ شلوار، و رابطه‌ی آن با یک جنسیت ِ خاص، صرفا در چهارچوب زمانی و مکانی قابل درک هستند. از این دید، شلوار پاسخی بدیهی به نیاز ِ انسان به پوشاندن پایین‌تنه‌اش نیست.

اما نکته‌ی کلیدی این است که موجود مریخی اتفاقا درمقایسه با ابداعات ِ انسانی دیگری مانند «شغل»، «وام مسکن»، و «چراغ راهنمایی»، شلوار را حایز پیچیدگی‌های کم‌تری خواهد یافت: پایین‌تنه‌ی آدمیزاد از دو اندام استوانه‌ای شکل تشکیل شده‌است و اگر مساله این باشد که می‌خواهیم این دو اندام را از سرما و آفتاب محافظت کنیم، احتمالا یکی از دم‌دستی‌ترین راه‌حل‌ها، ساختن چیزی به شکل هندسی شلوار باشد. در مقایسه، بین همه‌ی روش‌هایی که به انسان امکان ِ رفع نیازهایش را می‌دهند، بخش ِ قابل توجهی از انسان‌ها انتخاب کرده‌اند که روزی ۹ ساعت کارهایی را انجام بدهند که لزوما علاقه‌ای به انجام آن‌ها ندارند و یک ساختار قدرت را بپذیرند. این، اصلا وضعیتی بدیهی نیست. دقت کن که می‌گویم «بدیهی» و نه «بهینه».

در مواجهه با رفتارهای «غیربدیهی» آدمیزاد از خودم می‌پرسم این رفتار چقدر قدمت زمانی و شیوع مکانی دارد؟ من نمی‌دانم که «وام مسکن» چند قرن عمر دارد. این‌که مفهومی به نام «قرض» تعریف می‌شود که با دست به دست شدن آن، ساختمانی ساخته می‌شود، من «مالک» بخشی از آن می‌شوم، و چند سال بعد آن را به کسی «می‌فروشم». «مالکیت»، از اساس، و چنان که در این فرایند تعریف می‌شود، مفهومی شگفت و غیر بدیهی است.

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم که مفهوم ِ غیربدیهی ِ «نقش» را پذیرفته‌ام. فارغ از نقش‌های «انسانی‌تر»، مانند هم‌سری و پدری و دوستی، نقش‌های قابل اعتنایی وجود دارند که دوام ِ من به آن‌ها وابسته هستند، و حتی درجه‌ی «موفقیت» من در اجتماع، رابطه‌ی مستقیم با میزان مهارت من در ایفای آن‌ها دارند. مثال می‌زنم.

با رییس سابقم قرار دارم که برای کار ِ جدیدی توصیه‌ام را بکند. از کارم برای او استعفا دادم چون به این نتیجه رسیدم که پروژه‌ای که روی آن کار می‌کنیم به جایی نمی‌رود و این وضعیت برای رشد شغلی من مفید نبود. در حین قرار اما، عامدانه از هر جمله‌ای که منجر به نزدیکی به این موضوع شود اجتناب می‌کنم و می‌پرسم «گفتی رفته بودی باهاما؟ چطور بود؟». رییسم هم از دست من شاکی است. اساسا قرار نبود پروژه به محصول ختم شود و شرکت به‌دنبال ثبت چند اختراع ِ خوش‌ظاهر، هرچند بی‌حاصل، بود. در این وضعیت، من تیم را تنها گذاشتم و کار خیلی بهتری پیدا کردم. رییسم هم آگاهانه از هر نوع اشاره‌ای به گذشته خودداری می‌کند و می‌پرسد «شنیدم medical کار می‌کنی، ما هم یک پروژه‌ی جدید شروع کردیم». من و رییسم در حال نقش بازی کردن هستیم. به عبارت ِ دیگر، هر کدام از این ملاقات هدفی داریم و از قبل برای آن برنامه‌ریزی کرده‌ایم. این، وضعیت، مبتنی بر صداقت نیست. این، یک مذاکره است که در ظاهر در یک کافه و درحال نوشیدن شراب اتفاق می‌افتد.

موفقیت در زندگی در چهارچوب مدرن مبتنی بر مهارت در ایفای نقش‌هاست. این نکته را به تجربه دریافته‌ام و عامدانه این مهارت‌هایم را توسعه می‌دهم. و هم‌زمان به این فکر می‌کنم که آیا وضعیت واژگون نشده است؟ آیا زندگی در موقعیت ِ کنونی به ایفای نقش تقلیل پیدا نکرده است. می‌نویسم «تقلیل» چون تخیل می‌کنم که رابطه‌ی صادقانه، ممکن، و مرجح، است. رابطه‌ای که هدفی ندارد. که جمله برای مصرف ِ مخاطب ساخته نمی‌شود، بلکه حاصل ِ بی‌روتوش ِ ذهن ِ گوینده است.

این همه نقش بازی کردن با ذهن ِ آدمیزاد چه می‌کند؟ آیا می‌شود گوشه‌ای از زندگی را از نقش‌ها دور نگه داشت؟

عکس از Ides of March

برای پانزده‌سالگی وبلاگستان

theylives

دوست ِ تازه‌آشنایی پیغام داد که «وبلاگ‌ت رو دیدم» و حرف‌زدن‌مان انگاری از زمین نیم‌متر بالاتر رفت. تخیل کردم که انگار با لباس ِ کثیف و تن بویناک با کسی آشنا شده‌ام و بار ِ دیگری که گذارم به همان آدم افتاده است، ظاهر ِ آراسته‌ای داشته‌ام و می‌بینم که طرف ِ مقابلم، تصویر ِ ذهنی‌اش از من را اصلاح می‌کند.

خودم را، آن‌چنان که در فیس‌بوک و توییتر هستم، مشاهده کردم. ناله‌های شکم‌سیرانه از معشوق ِ سال ِ دور، که خیال و تخیلش به سنگ ِ داروینی شکست؛ عوالم ِ دلبرانه با ماشینی که سه سال با آن و در آن وقت گذراندم؛ خیالات ِ لحظه‌ای و صعود و نزول ِ معمول ِ آدمیزادی که نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. سوال ِ مهم برایم این بود که این کیست و من کیستم.

وقتی وبلاگ می‌نوشتیم، سفره‌ای پهن نبود. می‌نوشتیم و کار دشواری بود. نسل ِ قبل از من، به ضرب دستکاری کد html وبلاگ می‌نوشت. مشقت بود. و حظ بود. نوشتن در فیس‌بوک و توییتر اما، حضور در محیطی است که لشگری از کدنویسان و مهندسان هر لحظه در تیمار آن هستند که سرپا باشد، که نوشتن به سادگی ِ بیرون کشیدن تلفن، انگشت مالیدن روی صفحه‌ی آن، و ابلاغ ِ حاصل به جهان و جهانیان باشد. حتی شک دارم که استفاده از فعل «نوشتن» برای این رفتار، معنی‌دار باشد. این نوشتن نیست، چنان که مولانا می‌نوشت و جرج اورول می‌نوشت و هوشنگ گلشیری می‌نوشت و وبلاگ‌نویس ِ دهه‌ی قبل می‌نوشت. اگر آن، موج ِ ذهنی بود، این ترشح است. آن رفتاری عامدانه بود، این جبر ِ حضور است. آن حاصل زمانی طولانی بود و در خلوت اتفاق می‌افتاد، این حاصل لحظه است و در میانه‌ی شلوغی اتفاق می‌افتد.

رابطه در وبلاگ در اندازه‌ی پاراگراف و با درنگ ِ روز اتفاق می‌افتاد. در شبکه‌های اجتماعی، حجم به کلمه و جمله، و حتی شصتک، تقلیل داده شده است و درنگ، ثانیه است. جدال ِ ذهنی در وبلاگ چیزی از جنس دوئل بود، آدابی داشت، طولانی بود، و قابل تماشا بود. جدال ِ ذهنی در فیس‌بوک، گلوله‌باران است. جملات ِ کوتاه، جواب‌های پیش‌ساخته، رگبار. وبلاگ‌نویسی ساختن مجسمه از گل بود. فیس‌بوک لگو بازی است. و زاکربرگ ِ بزرگ، به مثابه‌ی خدایگان ِ این همهمه‌ی انسانی، فروشنده‌ی انحصاری لگو است.

چند سال پیش با جمعی از دوستان تحقیقی منتشر کردیم که عنوان آن را می‌شود این‌گونه ترجمه کرد «بر وبلاگستان چه گذشت؟». به‌نظرم بحث ِ George Ritzer در کتابش «مک‌دونالدی‌شدن جامعه»، راهی برای درک ِ اتفاقی است که بر وبلاگستان گذشت*. از این دید، وبلاگستان برای ذایقه‌ی مدرن روی فضای نوپای وب، سفره‌ای غنی پهن کرد. این، اتفاقی شگفت بود. حالا می‌شد «نوشت». برای همه‌ی دیگران و فارغ از زنجیر ِ روش‌های معمول ِ انتشار. بی‌دلیل نیست که حسین درخشان عنوان وبلاگش را «سردبیر: خودم» گذاشت. وبلاگ، نوید ِ آزادی بود. اما این آزادی، در چهارچوب سودمحور، که به‌دنبال بازارهای جدید برای توسعه می‌گردد، طلیعه‌ی زمینی نویافته و بزرگ بود. کافه‌ی وبلاگستان، زاکربرگ و شرکا را به تخیل مک‌دونالد انداخت. و این، وضعیت ِ موجود است؛ موقعیتی که در آن وب، به همان وقاحت ِ خیابان، به انحصار کشیده شده است و ساکنان وب، به همان ساده‌دلی ِ عابران ِ خیابان، به عینک ِ نابینایی They Live خو کرده‌اند.

با بخش اول جمله‌ی اول سلمان موافق نیستم که «چاره‌ای نداریم جز اینکه با تغییرات همراه بشیم». با بخش ِ دوم آن اما هم‌دلی دارم، حتی اگر از سر عجز، «تلاش کنیم در هر پلتفرم و جا و مکانی که هستیم، با مقاله و نوشته و عکس و حتی بذله‌گویی دردی از کسی دوا کنیم». اضافه می‌کنم که دردی برای خدایگان ِ آسمان ِ فاجعه‌ی انسانی باشیم.

صادق ِ عزیز هم نوشته است.

* Ritzer مقاله‌ای هم با این عنوان ِ دل‌پذیر دارد: Production, Consumption, Prosumption The nature of capitalism in the age of the digital prosumer

از این خط‌کش ِ کج‌کش

whynots

جمعه شب، چند رفیق ِ عزیز، مهمانم بودند. قرار گذاشته‌بودیم که شراب بخوریم و موسیقی گوش کنیم و تا نیمه‌های شب حرف بزنیم. و همین کار را کردیم. موسیقی مناسب بود و حال ِ جمع خوش بود و شب ِ تابستانی دل‌پذیر بود، تا صدای در بلند شد. نگهبان بود. همسایه‌ای از صدا شکایت کرده بود. صدا را کم کردم و دوباره به حظ نشستیم. نمی‌دانم چقدر گذشته بود که دوباره صدای در بلند شد. این بار، کوبه‌ها بلندتر و پرادعاتر بود. پشت ِ در، دو مامور پلیس ایستاده بودند. نگاهی به تاریکی ِ داخل خانه انداختند و محترمانه توضیح دادند که کسی از صدا شکایت دارد. صدایی نبود. ساکت‌تر هم شدیم و شب، بی‌حادثه گذشت.

امروز صبح با رفیق ِ عزیزی درباره‌ی اتفاق حرف زدم. گفتم می‌توانم بفهمم که صدای موسیقی احتمالا بلند بوده است و کسی آزار دیده است. به‌نظرم، این حق ِ همسایه‌ام است که از صدای بلند شکایت کند. اما این اتفاق، یک‌طرفه است و حقوق ِ من در آن رعایت نمی‌شود. من هم باید حق داشته باشم شکایت کنم که در همان نیمه‌های شب، زوج‌های زیادی در اطراف ِ من درحال ِ رفتاری هستند که ممکن است به تولیدمثل منجر شود. نکته‌ی کلیدی این است که صدای موسیقی ِ من را می‌توان در لحظه ساکت کرد؛ پیچی که گردانده می‌شود و سکوتی که فراگیر می‌شود، اما هزینه‌ی رفتار ِ تولیدمثلی ِ دیگری برای من را نمی‌توان صفر کرد. آدمیزادی که در آن جمعه شب تولید شده است، خودش و نوزادان ِ احتمالی‌اش، سهم ِ من را در محیط ِ زیستی که همین حالا در وضعیت ِ بحرانی است، در خطر می‌اندازد. و من نمی‌توانم از این رفتار ِ خطرناک شکایت کنم.

رفیقم البته با من موافق نبود و خنده‌ی دل‌پذیری سر داد، اما این فکر با من ماند. این خط‌کش ِ کج‌کش ِ جامعه. و اخلاقیات ِ تولیدمثلی‌اش. چند ساعت ِ پیش که با رفیق ِ دیگری حرف می‌زدم، مثال ِ دیگری داشت: مرخصی ِ بارداری که از جیب ِ مشترک، به حساب ِ بخشی از جامعه می‌رود، مثال ِ دیگری است. و نکته‌ی کلیدی همین است. نظام ِ ارزش‌گزاری‌ای که همه جا حاضر است و با مهارت وانمود می‌کند حتی وجود ندارد. این جمله‌ی نغز ِ Usual Suspects که The greatest trick the Devil ever pulled was convincing the world he didn’t exist.

عکس از این‌جا

درباره‌ی ندیدن

دیروز با دوستی درباره‌ی دیدن حرف می‌زدیم. یا به قول او «انگشت‌کردن در چیزها». حرف، بین ِ ما سابقه داشت، و نقطه‌ی شروع ِ دوباره‌اش، کاری در کافه‌ی یکی از سالن‌های تئاتر تورنتو بود: پنج یا شش سیاره‌ی چندوجهی، از سقف ِ کافه آویزان هستند. سیاره‌ها برق ِ‌ فلزی دارند و روی هرکدام خانه‌ای هست. خانه، وجه ِ رویی ِ سیاره را پوشانده است و برازنده می‌نماید. حرف من این بود که نمی‌توانم از این کار چشم بردارم و فکرهای زیادی به ذهنم می‌رسد. دوستم می‌گفت می‌خواهد آگاهانه این فکرها را پس بزند «چون می‌دونم به کجا می‌رسن» و «راه حلی ندارم» و حرف‌هایی از این دست. حرف ِ من این بود که فارغ از این تجربه‌ی خاص، ندیدن ِ آگاهانه رفتار ِ شگفتی است، و دیدن لزوما به‌معنی راه‌حل پیدا کردن برای چیزی نیست. می‌دانم که خیلی از چیزها را، خیلی‌ها، و من هم، نمی‌بینند. اما دیدن، و عاملیت ورزیدن در ندیدن، اگر اساسا دیگر این «ندیدن» باشد، اتفاق ِ شگفتی است که به‌نظرم می‌شود درباره‌اش حرف زد. دوستم البته چندان نتوانست ندیدن‌اش را ادامه بدهد و بالاخره دقیقه‌های زیادی درباره‌ی سیاره‌هایی که روبرویمان بودند حرف زد.

امروز صبح ِ زود، در ایستگاه مترو، اتفاقی که روبرویم درحال افتادن بود، به متنی که شب ِ قبل می‌خواندم وصل شد. سولژنستین در «یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ»، منظره‌ی باز شدن ِ درهای اردوگاه ِ کار ِ اجباری و خروج ِ زندانیان به سمت ِ محل ِ بیگاری، و بعدتر صحنه‌ی بازگشت ِ آن‌ها را، ترسیم می‌کند. این منظره‌ها آکنده از جزییات هستند. مثلا این‌که درهای اردوگاه به سمت درون باز می‌شود که زندانیان نتوانند با فشار آن را بشکنند. یا لحظه‌ای که عدد ِ زندانیان یکی کم است و همه در سرما نگاه داشته شده‌اند که زندانی ِ غایب، که احتمال ِ فرارش می‌رود، پیدا شود، و باران ِ فحش ِ دسته‌جمعی بر سر و روی زندانی بینوا که جایی خوابش برده بوده است.

بوضوح ایستگاه مترویی در شمال ِ شهر ِ تورنتو، تفاوت‌های اساسی با گولاگ دارد. اما نکته این نیست. هجوم ِ جمعی برای تقدیم ِ هشت ساعت زندگی، در ازای قوت و پول ِ اجاره، اتفاق شگفتی است و من نمی‌توانم آن را نبینم. خیلی نمی‌دانم از این دیدن چه چیزی نصیب ِ من می‌شود. اما مساله دقیقا این است که نکته این نیست. در وضعیتی زندگی می‌کنم که اغلب ِ رفتارها دلیلی بیرونی دارند. دیدن، در این فضا، عملی است که از خواستی درونی نشات می‌گیرد. علاقه‌مندم که این لذت را از دست ندهم.

عکس از این‌جا

از گند ِ مفلوک ِ حوالی

ترجمه‌ی انگلیسی The Immoralist که دست گرفته‌ام، اولین بار در سال ۱۹۷۰ چاپ شده‌است. قبل از آن، در سال ۱۹۳۰، کتاب، برای بار اول به انگلیسی ترجمه شده‌بوده‌است. مترجم ِ دوم در مقدمه‌اش بر کتاب می‌نویسد که دقت ِ بیشتری برای انتقال ِ متن به‌کار برده است و با ارایه‌ی مثالی ادعا می‌کند که آن‌چه او نوشته است به کلام ِ آندره ژید نزدیک‌تر است. اما مهم‌تر از این او می‌نویسد (حتی تلاش نخواهم کرد که این جملات را ترجمه کنم)،

Each decade has its circumlocutions, its compliances; the translator seeks these out, as we see in Mrs. Bussy’s endeavors, falls back on period makeshifts, instead of confronting the often radical outrage of what the author, in his incomparable originality, ventures to say. That is just it: The translator, it is seen in the fullness of time, so rarely venture in this fashion. Rather he falls back, as I say; and it is his peculiar privilege, even his obligation, in his own day and age, to sally forth, to be inordinate instead of placating or merely plausible. Time reveals all translation to be paraphrase…

صبح که این خطوط را می‌خواندم، حواسم به نقش ِ بزرگ‌تر ِ موقعیت رفت. در حالی که قطار در تونل‌های زیرزمینی ِ تورنتو تاب می‌خورد و فروتر می‌رفت، به همه‌ی موجودیت‌های دیگری فکر کردم که در چهارچوب ِ موقعیت تعریف می‌شوند. و نکته‌ی اساسی این است که زیاد پیش می‌آید که این ارتباط نادیده گرفته می‌شود، و بلکه پیش‌تر، انکار می‌شود. توضیح می‌دهم.

نظامی نانوشته و چهارچوبی ضمنی، خطوط ِ رفتار ِ پذیرفتنی را تعریف می‌کنند. مهم‌تر از آن، جدولی اثیری وجود دارد که رفتارها را به مقاصد نقش می‌کند. از این دید، دیکتاتوری جمعی، صرفا بر «باید» ادعای تملک ندارد، بلکه به «است» هم چنگ می‌اندازد. این زمانی است که دیگری بهتر از تو می‌داند که چرا به کاری دست زده‌ای.

و این گند ِ مفلوک، تصویر ِ کامل ِ جهان‌بینی ِ مبتنی و محدود به بقاست. اخلاقیات ِ تولیدمثلی ِ Homo sapienی که تویوتا سوار شده‌است.

یک‌بار دوستی از دوستی‌ش خبر گرفته‌بود و شنیده بود که از این کار به عنوان «دختربازی»، «مخ زدن» و از این جنس یاد شده است. نکته‌ی کلیدی این بود که دوستم و دوستش، هر دو، تا جایی که خبر دارند، دیگرجنس‌گرا هستند، و اندام ِ جنسی ِ متفاوتی را حمل می‌کنند و بلاهت ِ شایع ِ بشری در این روزگار، این اتفاق را قبل از این «شناسایی» کرده است و برای آن برچسبی انتخاب کرده‌است.

نکته این نیست که زندگی در میان ِ Homo sapienها، خیلی اوقات به شناکردن در استخر قیر شبیه است. این وضعیت، موقعیتی دشوار است که می‌شود برای آن راه‌حلی پیدا کرد. درد ِ مهم‌تر، احتمال ِ آلودگی به این حقارت است.

عکس از این‌جا

از مصیبت ِ بزرگ ِ بودن

«ذن و هنر نگه‌داری از موتورسیکلت» را نخوانده‌ام. اولین بار، در آن سکانس ِ مشهور ِ هامون دیدم‌اش. بیست سال بعد، رادیوی CBC مصاحبه‌ای با نویسنده‌اش پخش کرد. این وسط، حداقل یک بار، در کتاب‌فروشی کتاب را دیدم و دست‌به‌دست کردم. سوال ِ اساسی، به‌نظرم، این است که در عوالم ِ روزمره‌ی زندگی، چه چیزهایی نهفته است که در شتاب ِ باطل از دست می‌رود. گاهی، به‌مدد ِ تجربه‌ی مستقیم، نیم‌جوابی برای این سوال داشته‌ام.

دیشب برای نمایشگاه عکاسی Outsiders در AGO بودم. مجموعه، عکس‌هایی از سال‌های ۱۹۵۰-۱۹۸۰ آمریکاست، که در زمان ِ خود متفاوت و «پیش‌رو» بوده است. هر کدام از مجموعه عکس‌های این نمایشگاه به گروهی اختصاص دارد که در آن روز، و حتی امروز، بیرون از جامعه‌ی «اصلی» قرار داشته‌اند (اصلی را به‌جای mainstream استفاده کرده‌ام). یک خانواده‌ی فقیر تیره‌پوست، گروهی از مردان cross-dresser و bikerها، مضمون ِ سه مجموعه از این عکس‌ها هستند.

بعد از نمایشگاه، دوری در بقیه‌ی گالری زدم و آماده‌ی بیرون رفتن بودم که صدای موسیقی شنیدم. گروهی، شامل دو دختر، که می‌خواندند، و سه پسر، که ساز می‌زدند، در صحن ِ اصلی مجموعه، روبروی جمعی چند ده نفره، که روی صندلی‌های راحتی نشسته بودند، می‌خواندند و ساز می‌زدند. شراب ِ قرمز ِ مساعدی مهیا کردم و حظ ِ عکس‌ها را با موسیقی آمیختم. عنصر بعدی که به این مخلوط ِ محبوب اضافه کردم، کباب ِ مناسب و دوغی بود که از کشف ِ جدیدم در downtown تورنتو ابتیاع کردم (این یکی را به مرحمت رفیق ِ نازنینی می‌دانم که یک روز عصر دستم را گرفت و «کبابی» ِ دلپذیری در تقاطع Dundas و University نشانم داد). دوغ که خواستم، بطری ِ چند بار مصرفی، چیزی شبیه شیشه‌ی مربا، دستم دادند. چیزی در این بطری فریاد می‌زد که جایی در مقیاس هشت میلیارد تولید نشده است.

از این جا به‌بعد، تجربه نازمینی بود. شراب و دوغ و کباب و موسیقی ِ خوب در گوش، از محوطه‌ی سبز ِ پارلمان ایالتی گذشتم و گاهی همراه خواننده فریاد کشیدم، تا به ایستگاه مترو رسیدم، و این‌جا بود که لحظه‌ی شهود اتفاق افتاد.

موسیقی در حال پخش شدن بود که از پله‌ها پایین رفتم. به میانه‌ی سکو که رسیدم، به ذهنم رسید که موسیقی به‌زودی قطع خواهد شد. از soundcloud گوش می‌کردم و می‌دانستم که اتصالم، زیر زمین از دست خواهد رفت. یادم آمد که در بعضی ایستگاه‌های مترو، اتصال WiFi وجود دارد. قبل از این‌که کاری کنم، ذهنم دو وضعیت را روبروی هم گذاشت و خط‌هایی کشید و من در حظ ِ این هر دو اتفاق و خطوط ِ بین آن‌ها بودم.

از موسیقی لذت می‌بردم و می‌دانستم که به‌زودی قطع خواهد شد. می‌توانستم تمهیدی پیدا کنم که این تجربه کمی بیشتر ادامه پیدا کند، و می‌توانستم حتی به این نکته فکر نکنم و حظ ِ لحظه را فدای احتمال ِ ادامه‌ی وضعیتی نکنم که لزوما ادامه‌ی زمانی‌اش به‌معنی امتداد ِ تجربه نبود. نکته‌ی کلیدی این بود که خطوطی بدیهی، این وضعیت را به تجربه‌ای بزرگ‌تر متصل می‌کرد. و نکته، دقیقا، همین است.

زیاد فکر می‌کنم که در وضعیت ِ طبقه‌ی متوسط ِ شکم‌سیری که من در آن هستم، یکی از بزرگ‌ترین مصایب ِ زندگی‌ام، اگر نه دقیقا بزرگ‌ترین، خود ِ زندگی است. زیستن، با تعریف امروزه‌اش، نقض ِ غرض است. و همین‌جاست که مساله، دل‌پذیر و شگفت می‌شود. سوال، برای من، این است که چطور می‌شود تجربه‌ی ناب ِ بودن را، از بلاهت ِ روزمره‌ای که بیرون پنجره‌است، بری نگه داشت.

عکس از Marie Menken، از مجموعه‌ی Outsiders

وضعیت ِ Cache ندیدگی

Cacheی Haneke را می‌بینم. مدتی پیش فیلم را کنار گذاشته‌بودم که ببینم و هر بار ازش گذشته بودم و سراغ ِ فیلم ِ دیگری رفته‌بودم. امشب بالاخره روی فیلم زدم که پخش شود. قبل از این، همان ده سال پیش که فیلم آمده‌بود، یک بار دیده‌بودم‌اش. می‌خواستم دوباره، سرفرصت، فیلم را تماشا کنم.

دوستی یک بار ازم پرسید «Cache رو ندیدی؟» طوری پرسید که انگار شنیدم «اکسیژن تنفس نکردی؟» یا «از بلاهت ِ سرنگون ِ پلشت بیرون نیامدی؟» وقتی کسی درباره‌ی فیلمی این طور حرف می‌زند، احوالم به دیدن‌اش نمی‌رود. انگار اگر فیلم را ببینم، تن به دسته‌بندی آدمیان به «آن‌ها که دیده‌اند» و «آن‌ها که ندیده‌اند» داده‌ام.

روایت چندباره‌ی Man is the measure

این‌که Man is the measure را می‌شود بصورت ایجابی استفاده کرد. این یعنی man باید measure باشد و قادر باشد جهانش را خودش تعریف کند. اما Man is the measure کارکرد توصیفی هم دارد. مثلا وقتی سوال این است که چه شد که جمعیت قابل توجهی از آدمیزاد به این نتیجه رسید، و برمبنای آن جنایت می‌کرد، که سفید بر سیاه برتری دارد، می‌شود به این فکر کرد که موجودیت ِ بیرونی‌ای وجود نداشت که بشود از او پرسید «آیا سفید بر سیاه برتری دارد؟» man، measure بود و آدم ِ سفید ِ مسلط به تکنولوژی ِ پرزورتر، به عیان می‌دید که از سیاه برتر است. man، measure بود.

کارکرد توصیفی ِ Man is the measure برایم نقطه‌ی شروع ِ فکر کردن درباره‌ی رفتارهایی از آدمیزاد است که در نگاه ِ اول «احمقانه»، «بزدلانه»، «حقیر»، «جنایتکارانه» و مستحق صفاتی از این دست به‌نظر می‌رسند. از خودم می‌پرسم، قبل از این‌که و بدون این‌که درباره‌ی انجام دهنده‌ی رفتاری قضاوت کنم، آیا می‌توانم تخیل کنم که جای‌اش هستم و رفتارش اتفاقا به‌نظرم کاملا منطقی است؟

دیروز با دوستی حرف می‌زدم و حرف را به مقاله‌ای که در رشته‌ی تخصصی‌ام نوشته‌ام و در جریان چاپ است رساند. گفت «خب همین که این مقاله‌ها رو می‌نویسی یعنی حالا لازم هم نیست پسا‌دکترا می‌گرفتی». در حرف، لایه‌ی زیرینی می‌بینم که سال‌هاست از دوستم شنیده‌ام؛ دوستم قویا اعتقاد دارد که این‌که بعد از دکترا وارد کار شده‌ام، شکست ِ خیلی بزرگی در زندگی‌ام بوده است. چند بار برای دوستم گفته‌ام که وضعیت برعکس است و خیلی اوقات آدمی که دکترا می‌گیرد وقتی نمی‌تواند موقعیت تحقیق در فضای صنعتی (این کلمه را معادل Industry استفاده می‌کنم) پیدا کند، در دانشگاه می‌ماند و در هیات پسادکترا برای یک موقعیت دانشگاهی یا صنعتی در آینده آماده می‌شود. گفته‌ام که آزادی عمل و دسترسی به امکانات می‌تواند در فضای صنعتی بیشتر باشد و چنین موقعیتی درآمد بهتری دارد و من به دانشگاه ترجیح‌اش می‌دهم. دوستم اما حرفش را تکرار می‌کند.

نکته این نیست که حرف، به نظر من، اشتباه است. مساله‌ی اساسی این است که دوستم نه هرگز در موقعیت ِ تحقیق در دانشگاه یا غیر آن بوده است و نه اساسا تجربه‌ی تحصیلات تکمیلی دارد. و همین نکته‌ی اساسی است. Man is the measure و دوستم دوستانی دارد که به‌دلایلی مستقل از موضوع ِ دکترا و پسادکترا، آن‌ها را به من ترجیح می‌دهد و این دوستان بعد از دکترا وارد پسادکترا شده‌اند و با حظ و اشتیاق از آن حرف می‌زنند. تصور می‌کنم دوستم با بحران ِ فکر ِ کمتری روبرو خواهد شد اگر measureاش را بر مبنای دوستانش بسازد و نه من. اما شاید دوستی ِ من هم برایش دردسر فکری می‌سازد و به‌این دلیل، به یک تلفیق ِ خلاقانه دست می‌زند: «آرش از موهبت پسادکترا محروم شده‌است، اما این خیلی مهم نیست، چون کارهایی می‌کند که شبیه پسادکترایان است.» این‌طور که نگاه کردم، اتفاق، پذیرش ِ من نبود، فروکردن من در قالبی بود که براساس measure دیگری ساخته شده‌است.

و البته این آینه روی من هم می‌چرخد. از تجربه‌ی دکترا خواندن به تصویری از تحقیق در محیط دانشگاهی رسیده‌ام که در آن آدم‌ها منزوی هستند و از دنیای بیرون  و پیاده‌سازی عملی کاری که می‌کنند دورند. تصور می‌کنم که این نکته و نیازم به داشتن ِ درآمد، من را به ساختن measureی متقاعد کرده‌است که در آن، آدم در محیط صنعتی کار تحقیقی می‌کند، مگر این‌که نتواند و لاجرم در دانشگاه بماند.

دیروز که به Man is the measure فکر می‌کردم، ذهنم به رابطه‌ی خطی بین اسب، اسب تروا و اتومبیل رفت. چهار پا، چهار پا با چرخی زیر هرکدام، و چهار چرخ. آدمیزاد دید که اسب بهتر از خودش و برده‌های دو پا بار می‌برد و فاصله‌ها را طی می‌کند و اسبی آهنی ساخت. نشستن و تماشای آدمیزاد، حظ ِ خاصی دارد. بخصوص وقتی با حرارت ِ زیاد از ایده‌ای دفاع می‌کند و یا پشت ِ تلفن با دیگری همدلی‌ای می‌کند که عملا به کام ِ خودش است.

به تماشای خود

امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.