نوشته هایی که درمورد ’ مبارزه‌ی بدون خشونت ’ هستند

چرا «کسخل» مهم است.

حدود ۳۶ ساعت پیش، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+ نوشتم،

بخش اول کلمه‌ی «کسخل» گویا به اندام جنسی زنانه اشاره می‌کنه. آیا استفاده از این کلمه سکسیستی‌ه؟ معادل بی‌آزار براش می‌خوام. ‫#‏سکسیسم

واکنش‌های دوستان و آشنایانم در شبکه‌های اجتماعی مختلف به این سوال، نکات جالبی داشت.

این اصطلاح ریشه‌ی تاریخی دیگری دارد – اولین دسته از واکنش‌ها از این جنس بود که بخش اول این کلمه ارتباطی به اندام زنانه ندارد و به «طبل توخالی»، «شعر خواندن دور کرسی»، و یا حتی «کوشر» ارتباط دارد. من نمی‌دانم که این کلمه چه تاریخ‌چه‌ای دارد، و ادعا می‌کنم که تاریخ‌چه‌ی این کلمه، اگرچه احتمالا نکته‌ی جالبی است، به موضوع ِ بحث ِ فعلی بی‌ارتباط است. توضیح می‌دهم.

برداشت کرده‌ام که بسیاری اوقات، زمانی که این کلمه در جمعی مردانه استفاده می‌شود، بصورت ضمنی اشاره‌ای جنسیتی در آن وجود دارد. علاوه بر این، حدس می‌زنم که جمع ِ قابل توجهی از کسانی که از این کلمه استفاده می‌کنند، از آن مفهومی جنسیتی درنظر دارند و یا با شنیدن ِ آن، برداشتی جنسیتی از آن می‌کنند. نکته‌ی کلیدی این است که با جایگزین کردن ِ این کلمه با کلماتی مانند «مشنگ» و «منگ» می‌توان از این نگرانی احتمالی جلوگیری کرد. به عبارت دیگر، اصراری در استفاده از عبارتی که می‌تواند منشا آزار جنسیتی باشد نمی‌بینم.

اصطلاحات آزارنده‌ای با محوریت بدن مردان هم وجود دارند – شک نمی‌کنم که اصطلاحات ِ آزارنده‌ای وجود دارند که برمبنای اندام جنسی مردانه ساخته شده‌اند. ادعا می‌کنم که این نکته به بحث فعلی بی‌ارتباط است. وجود ِ یک تباهی ِ اجتماعی، استدلالی برای دامن‌زدن به یک تباهی دیگر نیست. علاوه بر این، تصور می‌کنم بی‌اهمیت دانستن یک اصطلاح ِ آزارنده، فراموش کردن این نکته است که در رفتارهای دیگرستیز، آزارهای در ظاهر بی‌خطر ِ کلامی نقطه‌ی آغاز هستند و دقیقا در همین نقطه است که باید با آن‌ها جنگید. به این دلیل نمی‌پذیرم که «شما بیا با تمام سوراخ های موجود در اندام زنان و درازی های اندام مردان صفت بساز، اگه با عملکرد اون قشر سازگاری نداشته باشه جز اینکه باعث خنده ی افراد بشه مصرف دیگه ای نخواهد داشت.» حتما این اصطلاحات در لایه‌ی اول باعث خنده‌‌ی گروهی از جامعه می‌شود. نکته‌ی اساسی این است که این خنده، خندیدن به گروهی دیگر در جامعه است و در چنین وضعیتی است که دیگرآزاری در جامعه کلید می‌خورد.

«سخت نگیر. به نظر من البته.» – به‌نظرم «سخت‌نگرفتن» می‌تواند نشان‌دهنده‌ی این باشد که «سخت‌نگیرنده» اساسا قربانی وضعیت ِ «سخت» نیست. که اگر بود، سخت می‌گرفت. وقتی رزا پارکس صندلی‌اش در اتوبوس را به مردی سفید واگذار نکرد، اتفاقا سخت گرفت. تصور می‌کنم بسیاری از سیاه‌پوستان و رنگین‌پوستان از این «سخت‌گرفتن»، که منجر به بازداشت و زندان شد، بسیار خوشنود هستند. نکته‌ی کلیدی این است که «سخت‌نگیر»، شعار اساسی حرکتی است که به وضعیت موجود تن می‌دهد، شاید به این دلیل که نمی‌خواهد برای مخالفت هزینه‌ای بدهد و یا تغییر را باارزش نمی‌داند. این‌که تصمیم بگیریم در شبکه‌های اجتماعی، و در غیاب پلیس و باتوم، راه ِ تن دادن را بپذیریم، برای من علامت خطرناکی است.

فرشتگان ِ نجاتی که شاخ دارند – جایی در مستند She’s Beautiful When She’s Angry، یکی از زنانی که در سال‌های ۱۹۶۰ و در نقطه‌ی شروع جنبش زنان، در شکل مدرن آن در آمریکا، نقش کلیدی داشته است، نقل می‌کند که در این سال‌ها جمع‌هایی از جوانان «پیش‌رو» برای اعتراض به جنگ ویتنام گروه‌هایی را تشکیل داده بودند که شامل مردان و زنان می‌شد. با این‌حال، او می‌گوید، زنان کم‌کم متوجه شدند که مردان در این گروه‌ها نقش‌های کلیدی را بر عهده دارند و زنان به حاشیه رانده می‌شوند. نقطه‌ی اوج ِ این تناقض زمانی اتفاق می‌افتد که در یکی از گردهم‌آیی‌های ضد جنگ، زنی برای سخنرانی پشت میکروفون می‌رود، اما از طرف جمع ِ مردان ِ حاضر هو می‌شود و او را تهدید به تجاوز جنسی می‌کنند. این نقطه‌ی شکستی برای تصویر ِ ذهنی‌ای است که در آن مردان ِ مدرنی که با جنگ ِ ویتنام مخالف هستند، فرشتگان ِ نجات بشریت از تباهی و سیاهی تصویر می‌شوند، اما این فرشتگان ِ شاخ‌دار نشان می‌دهند که «پیش‌روی‌شان» لزوما وارد همه‌ی حیطه‌ها نمی‌شوند. این مردان نه فقط «سخت نمی‌گیرند» که ناگهان شباهتی شگرف به شیاطینی پیدا می‌کنند که حداقل بخشی از جمع بعنوان جبهه‌ی مخالف تعریف کرده‌است. تصور می‌کنم واضح است که تحصیلات عالی، زندگی در غرب، و ظاهر مدرن، دلالتی بر فرشته‌گی کسی ندارند. استفاده از یک اصطلاح دیگرستیز، به‌نظرم، خط‌کش ِ قابل دفاع‌تری است.

 

اما نکته‌ی مهم به‌نظرم این است که استفاده یا عدم استفاده از این کلمه، و موارد مشابه آن، صرفا در لایه‌ی اول تلاشی برای ایجاد امنیت اجتماعی برای یک گروه ویژه از جامعه است که دقیقا روبروی نوک پیکان آزار این کلمه قرار دارد. در لایه‌های بعدی، هدف ِ مهم‌تر، تغییر ِ جامعه به‌نحوی است که در آن اغلب ِ افراد، امنیت ِ قابل قبولی داشته باشند. از این دید، به‌نظرم، مبارزه‌ی فعال با اصطلاحی که دلایلی برای آزارنده بودن آن وجود دارد، اقدامی قابل دفاع است.

کسی برای حرف‌زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود

این متن را نوشتم و منتشر نکردم، چون نگران ِ نخوانده‌شدن و بدفهمیده‌شدن بودم. خودم را قانع کردم که نوشتن درباره‌ی موضوعی «سیاسی»، که این‌قدر نزدیک است، کار ِ نادرست و بیهوده‌ای است و بهتر است وقتم را صرف ِ مساله‌ی تکنولوژی کنم. این تصمیم، آرامش‌بخش و دل‌پذیر بود و می‌توانست از تنش‌های ممکن در آینده جلوگیری کند. با این‌حال روی این تصمیم نماندم و متن را کامل کردم و منتشر کردم. اول به این دلیل که مطمئن نیستم که دقیقا چه موضوعی «سیاسی» است و چه موضوعی نیست. از آن مهم‌تر، به این نکته فکر کردم که دوری کردن از گفتگو درباره‌ی بخشی از موضوعات، عملا به‌معنی پذیرفتن وضعیت موجود است و سکوت، در این وضعیت، مترادف ِ واگذار کردن ِ حیطه‌هایی از حیاط جمعی به دیگران است.

از برگزارکنندگان ِ مراسم یادبود آیت‌الله خمینی در تورنتو توضیح چندانی درباره‌ی این برنامه ندیده بودم، اما در واکنش‌های مخالفین، شواهد ِ نگران‌کننده‌ای از کلی‌گویی وجود داشت. برای مثال، متنی که نازنین افشین‌جم در مخالفت با  این برنامه در فیس‌بوک منتشر کرد با این جملات آغاز می‌شود: «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه در روز یک‌شنبه مراسمی به افتخار آیت‌الله خمینی در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار می‌کند». در این جمله، «آیت‌الله خمینی» با حروف بزرگ نوشته شده‌بود، AYATOLLAH KHOMEINI، و جمله با سه علامت تعجب پایان می‌گرفت. به‌نظرم شاهدی وجود ندارد که برنامه‌ی یک‌شنبه عصر به نمایندگی از طرف «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه» برگزار شده‌باشد. در دوستانم مسلمانان ِ زیادی را سراغ دارم که بعید می‌دانم با این برنامه موافق باشند. من البته از آن‌ها پرس‌وجو نکرده‌ام. تصور نمی‌کنم که نازنین افشین‌جم هم از حمایت ِ جمعی ِ آن‌ها از برنامه‌ای که توسط یک مرکز اسلامی در شمال کلان‌شهر تورنتو برگزار می‌شود اطمینان حاصل کرده‌باشد. زیر ِ مطلب ِ نازنین افشین جم نظرات زیادی نوشته شد. کسی به زبان انگلیسی نوشته بود «یک دلار برابر است با ۳۳۰۰۰ ریال یا ۳۳۰۰ تومان. افتضاح. من دیگر حرفی ندارم.» در برنامه‌ی «اعتراض به مراسم گرامیداشت روح الله خمینی – تورنتو» در فیس‌بوک هم لینک گزارش خطر امنیت ملی در وب‌سایت سازمان اطلاعات کانادا پست شده‌بود و از شرکت‌کنندگان خواسته شده بود که یادبود آیت‌الله را بعنوان «ناقض حقوق بشر» و اتفاقی که «امنیت ملی کانادا را به خطر می‌اندازد» گزارش دهند.

مسجدی که برنامه در آن اتفاق می‌افتاد در حومه‌ی شمالی تورنتو بود و بدون وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی راه ساده‌ای برای رسیدن به آن در آن بعدازظهر بارانی یک‌شنبه وجود نداشت. با این‌حال، از آخرین پیچ که رد شدیم، تجمع ماشین‌ها و آدم‌ها و چراغ‌های گردان پلیس نشان می‌داد که وضعیت اصلا معمولی نیست.

ماشین را کنار جاده‌ی دوبانده‌ پارک کردیم. تابلوی مرکز اسلامی در سمت شمال خیابان دیده می‌شد. روی خط ِ وسط ِ خیابان، ماموران پلیس با بارانی‌های زرد ایستاده بودند. مخالفین، که در سمت جنوبی خیابان صف کشیده‌بودند، پلاکاردهای یکسانی را تکان می‌دادند که نقش پوستر برنامه را با دو خط متقاطع قرمز و چند کلمه روی خود داشت. یک نفر عکسی از تلفیق ِ چهره‌ی آیت‌الله خمینی و دراکولا در دست داشت. روی حاشیه‌ی چپ خیابان چند چادر سفید برپا بود که حالا کارگران مشغول جمع‌کردن آن‌ها بودند. زیر یکی از چادرها کارتن بزرگی از پلاکاردها دیدم. جمعیت میان‌سال بود و ماشین‌های پارک‌شده در کنار جاده اغلب بیشتر از ده سال عمر داشتند. از مردی که کنار جاده پلاکارد ِ مخالفین را با حرارت تکان می‌داد اجازه گرفتم که از او عکس بگیرم. گفتم چهره‌اش را در کادر قرار نخواهم داد. کلاهش را درآورد و گفت «بگیر آقا! بذار قیافه‌ام کامل بیافته». در همین وقت چشمش به ماشینی افتاد که از دور می‌آمد، رو به سمت جمعیت برگرداند و گفت «یکی‌شون داره میاد، آماده باشید!» با نزدیک‌شدن ماشین مرد شروع به هو کشیدن کرد و دیگرانی در جمع با او همراهی کردند. داخل ماشین زنی با حجاب نشسته بود و از آینه‌ی ماشین نمادهای اسلامی آویزان بود. وقتی سرنشینان ماشین‌ها چنین ظاهری داشتند جمع فریاد می‌کشید «مزدور برو گمشو! ISIS go home!» چند نفر دور هم معادل ِ پاکستانی این کلمات را تمرین می‌کردند.

میان جمعیت و زیر چادر رفتیم و چند عکس گرفتیم. دو نفر پشت سرمان حرف می‌زدند. از کنگره‌ی ایرانیان و تیرگان گفتند که «معلوم نیست سرشون به کجا بنده». حیاط مسجد پر از ماشین بود. اغلب ِ ماشین‌هایی که به سمت مسجد می‌پیچیدند ون‌های خانوادگی بودند. تصمیم گرفتیم داخل مسجد برویم.

یکی از ماموران پلیس از ما خواست که بدون راهنما زدن داخل مسجد بپیچیم. احتمالا نگران واکنش مخالفین بود. سه مامور پلیس جلوتر از در مسجد ایستاده بودند، نگاهی به ما کردند و کنار رفتند. جلوتر، درست قبل از در حیاط، پنج یا شش مرد ۳۰ تا ۴۰ ساله ایستاده بودند. دو طرف ماشین را گرفتند و با صدایی که آرام نبود پرسیدند “Who are you?” قبل از این‌که توضیح بدهیم که خصومتی با آن‌ها نداریم و صرفا می‌خواهیم با سمت دیگر اتفاق هم حرف بزنیم، یکی از آن‌ها به‌سرعت جلوی ماشین پرید، که نگران شدم به او صدمه بزنیم. دیگری شروع به صدا کردن پلیس کرد. This is a private property, you cannot enter. در این حال پلیس به سمت ما آمد و ما به سمت جاده دنده عقب گرفتیم. از سمت جنوب جاده چند نفر صدا زدند «ترسوها!»

در راه برگشت، درباره‌ی دو طرف ِ اتفاق و شباهت‌های آن‌ها حرف زدیم. مشاهده‌ی دردناک این بود که حاضرین در مسجد و افرادی که به برنامه اعتراض داشتند در ظاهر با هم مخالف بودند و حضور پرشمار پلیس نشان می‌داد که این مخالفت مایه‌ی نگرانی است، اما در عمل دو طرفی وجود نداشت و این، صرفا ظاهر ادعاها بود که متفاوت بود. این‌طور بگویم، هر دو طرف صرفا برای مخالفت با دیگری آمده بودند و عملا حضور پلیس موهبتی برای هر دو طرف بود: بدون حضور پلیس احتمالا کار به دست به یقه شدن می‌کشید و در چنین وضعیتی بود که تشخیص طرفین حتی از آن‌چه بود دشوارتر می‌شد. در این یک‌شنبه‌ی بارانی در حومه‌ی شمالی تورنتو، در کنار مزرعه‌ها و باغ‌های میوه، کسی برای حرف زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود. نه صرفا این‌که دو طرف در موقعیت یقینی نسبت به موضع خود بودند، بلکه ادعا می‌کنم اساسا «خمینی» در این موقعیت ِ شگفت وضعیتی مشابه توپی را داشت که در میانه‌ی زمین ِ فوتبال این سو و آن سو می‌شود: هر دو گروه برای مخاطبان ویژه‌ی خودشان آمده بودند و به مرحمت ِ پلیس بازی عملا دو برنده و یک بازنده‌ی بزرگ داشت. برنده‌ها دو گروهی بودند که شب به خانه برگشتند و در فیس‌بوک و جمع‌های خودمانی به خودشان بالیدند و گروه مقابل را تحقیر کردند. بازنده‌ی بزرگ اتفاق، گفتگو و رفتار خردورزانه بود، که دو طرف از آن مرخصی گرفته‌بودند تا از کارناوال ِ کنار جاده‌ای لذت ببرند.

مرتبط: یادبود آیت‌الله در تورنتو

یادبود آیت‌الله در تورنتو

درباره‌ی مراسم بزرگداشت یاد آیت‌الله خمینی در تورنتو، از طریق دوستی خبردار شدم که پوستر مراسم را با این جملات روی دیوار من و چند نفر از ساکنین تورنتو و اطراف پست کرد: «مراسم بزرگداشت مرگ خمینی در تورنتو! ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»

مراسم، یک‌شنبه‌ی آینده در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار خواهد شد. با جستجویی در گوگل نتوانستم اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن به‌دست بیاورم. حتی روی وب‌سایت مرکز اسلامی هم اطلاعی درباره‌ی این برنامه پیدا نکردم. حقیقت این است که بیشتر از آن‌که به جزییات برنامه علاقه‌مند باشم، درگیر این نکته بودم که واکنش‌ها به این برنامه از چه جنسی است. حدس می‌زنم که برنامه با حضور پلیس اجرا خواهد شد و حتما گروهی از ایرانیان تورنتو برای اعتراض در اطراف مرکز اسلامی حاضر خواهند شد.

جمله‌ی دوستم که «ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»، با آن علامت تعجب ِ به‌جا در انتهایش را، دعوت به جنگ می‌بینم. عبارت «بچه‌های کانادا» به این برداشتم قدرت بیشتری می‌دهد. انگار شاهد یارکشی برای دعوای دو محله هستم. «بچه‌های خمینی» برنامه‌ای ترتیب داده‌اند و «بچه‌های کانادا» برای «حضور در صحنه» تهییج می‌شوند. («حضور در صحنه» را بی‌دلیل در گیومه نگذاشتم. ادبیات طرفین دعوا اغلب بسیار مشابه است)

با جستجو درباره‌ی عنوان برنامه به این صفحه در Jewish Defence League رسیدم. عنوان صفحه چیزی شبیه این است: «JDL به یارگیری تروریستی خمینی‌چی‌ها در تورنتو اعتراض خواهد کرد.» اعضای JDL را قبلا در یک راه‌پیمایی در تورنتو دیده بودم. طنز ِ تلخ ِ اتفاق این است که JDL از نظر FBI یک گروه تروریستی دست‌راستی است.

اما مخالفت با یادبود آیت‌الله در تورنتو بوضوح بسیار گسترده‌تر از گروه‌های افراطی دست‌راستی است و از وزیر دفاع دولت محافظه‌کار کانادا تا شهروندانی که از نظام جمهوری اسلامی صدمه دیده‌اند را شامل می‌شود. و به‌نظرم همین‌جاست که می‌شود با واقعه رفتاری قبیله‌ای کرد و یا میزانی از عقلانیت را برای مواجهه با یک واقعه‌ی تاریخی به کار گرفت. آیت الله خمینی و تمام آن‌چه به‌دلیل اقدامات ِ او در چهار دهه‌ی گذشته رخ داده است، بخشی از تاریخ ِ ایران هستند و قدم ِ اول در مواجهه با این دوران ِ پرتنش، گفتگو درباره‌ی آن است. فارغ از ملاحظات ِ مرتبط با آزادی بیان، برنامه‌ی تورنتو بخش کوچکی از جریانی است که به یک درک مشترک منتهی خواهد شد.

انتظار دارم که هفته‌ی آینده در تورنتو اتفاقی در مقیاس بسیار کوچک‌تر از جنسی بیافتد که در Discordia می‌بینیم: دعوت از نتانیاهو توسط یک گروه یهودی برای سخنرانی در دانشگاه کنکوردیا در سال ۲۰۰۲ منجر به تنش‌هایی شد که منتهی به لغو سخنرانی و درگیری بین دانشجویان شد. فیلم را با دوستی فلسطینی دیدم که وقتی فیلم تمام شد جلوگیری از سخنرانی را اقدامی کاملا قابل دفاع نمی‌دانست.

درباره‌ی یک ایده‌ی خوب: «پنج در پنج»

درباره‌ی «پنج در پنج» دو روز پیش شنیدم و از هوشمندی این ایده لذت بردم. ایده این است،

پنج در پنج

چه کسی همراهی می‌کنه که هر هفته پنج‌شنبه ساعت پنج، اگه توی خیابان بودیم، برای یک لحظه حجاب برداریم؟ در این حد که روسری رو باز کنیم، اجازه بدیم موها یه لحظه هوا بخوره، بعد دوباره ببندیم؟

اگر هم خطری در اون نزدیکی‌ها بود که این کار رو نمی‌کنیم. اما اگه همه چیز امن بود…؟

این ایده را دوست دارم. کاربردی است. فکرشده است. و معتقدم موفق خواهد شد. اما چرا.

۱– طلب ِ قهرمانی نمی‌کند. در همان توضیح اول می‌گوید «اگر هم خطری در اون نزدیکی‌ها بود که این کار رو نمی‌کنیم». به روان و آرامش ِ مخاطبش احترام می‌گذارد. طلب ِ شهادت نمی‌کند.

۲– منظم است ولی اسیر ِ نظم نمی‌شود. ایده می‌گوید پنج‌شنبه ساعت پنج برای چند لحظه روسری‌اش را برمی‌دارد. منظم است، چون می‌گوید روز ِ خاصی و ساعت ِ خاصی، اما از این جلوتر نمی‌رود. نمی‌گوید «راس ساعت پنج در میدان آزادی». به مخاطب امکان می‌دهد لحظه و مکان را انتخاب کند. مخاطب ۳۶۰۰ ثانیه فرصت دارد تا یک اقدام پنج ثانیه‌ای را انجام دهد.

۳– از ابتدا به راه فرار فکر می‌کند. می‌شود برای چند لحظه برداشتن ِ روسری بهانه تراشید. می‌شود باد آمده باشد. لازم نیست کنش‌گر در معرض ِ خطر ِ بیهوده قرار گیرد.

۴– هیجان‌انگیز است. شبیه flash mob است. می‌شود حالش را برد.

۵– مخاطبش را می‌شناسد. در ایمیلی که از گروه گرفتم توضیح داده‌شده،

برای این کار روی رسانه مجازی خیلی حساب کرده‌ایم. هرچند معتقدیم جای اعتراض مدنی در خیابون است و نه اینترنت، اما هماهنگیهایش می‌تواند با کمک اینترنت تسریع شود.

می‌داند که با کلیک می‌شود کار را آغاز کرد، اما میدان ِ این فعالیت خیابان است.

اما نکته صرفا «پنج در پنج» و ویژگی‌هایش نیست. نکته این است که چنین ایده‌ای در یک جامعه زاده شده است. رفیقی می‌گفت من زیادی خوش‌بین هستم. نمی‌توانم چنین ایده‌هایی را ببینم و به آینده خوش‌بین نباشم.

روزی که در جعبه‌ی اعدام باز شد

خبرگزاری فارس در سلسله گزارش‌هایی به موضوع اعدام در ایالات متحده‌ی آمریکا پرداخته است. فارس‌نیوز توضیح می‌دهد که از دیدگاه نویسندگان این گزارش‌ها «نفس وجود اعدام برای احقاق حق مظلوم امری مذموم نیست اما نوع اعمال این حکم و افرادی که شامل آن می‌شوند از مواردی بوده که همیشه در آمریکا محل بحث اقلیت رنگین پوست آن بوده است». نویسندگان مدعی هستنند که،

از ابتدای تاسیس آمریکا روش‌های متعددی برای اعدام محکومان در این کشور استفاده شده است که از میان آنها می‌توان به ” چرخ خرد کننده “، “زنده زنده سوزاندن “، “له کردن با سنگ ” و “چوبه‌دار ” را نام برد.

در این مجموعه تا امروز فارس‌نیوز به «صندلی الکتریکی»، «زنده سوزاندن» و «چرخ خردکننده» پرداخته‌است.

یکی از روش‌های شکنجه و اعدام در قرون وسطی که تا اوایل قرن ۱۹ ادامه داشته است اعدام به وسیله “چرخ خرد کننده ” بوده است. این نوع اعدام علاوه بر آمریکا در بخش‌هایی از اروپا مانند فرانسه و آلمان هم استفاده می‌شده است. این روش یکی از زجرآورترین روش‌های اعدام است که به تدریج و با درد زیاد باعث مرگ محکومان می‌شده است.

در ویکیپدیا زیر عنوان «چرخ خردکننده» Breaking wheel می‌خوانیم،

این نوع مجازات نوعی از شکنجه‌ی منتهی به مرگ بود که پیش‌تر در فرانسه، آلمان، دانمارک، سوئد، رومانی، روسیه، یونان، اسپانیا، پرتقال و دیگر کشورها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

هیچ کجا در این صفحه اشاره‌ای به استفاده از این نوع شکنجه‌ی جسمی در آمریکا نشده است.

فارس‌نیوز، که یکی از تصاویر ویکیپدیا را برای نمایش «چرخ خردکننده» انتخاب کرده است، درمورد ارتباط این شکنجه به آمریکا توضیح می‌دهد،

این روش برای اعدام و مجازات ۱۱ برده که در “لوئیزیانا ” علیه ارباب خود قیام کرده بودند در بین سالهای ۱۷۳۰ تا ۱۷۵۴ اجرا شد.

اما نکته‌ی مهم بی‌دقتی‌‌هایی نظیر این نیست. مساله‌ی مهم این است که اعدام حالا از وضعیت ِ «یک موضوع معمولی که روزانه اتفاق می‌افتد» بیرون آمده است و رسانه‌ی نیمه‌رسمی نظام حاکم، که پیش‌از‌این با موضوع اعدام بصورت خبری برخورد می‌کرد، «دیروز سه نفر اعدام شدند»، حالا درگیر چرایی و توجیه ضرورت اعدام و مقایسه روش‌های مختلف اعدام شده است. حالا این سوال مهم است که «کدام روش اعدام وحشیانه نیست؟» این به نظر من یک دستاورد بزرگ است. توضیح می‌دهم.

بی‌بی‌سی در سال ۲۰۰۸ مستندی به نام «چطور یک انسان را بکشیم» تولید کرد. در این برنامه مایکل پورتیلو، نماینده‌ی سابق مجلس از جناح محافظه‌کار، روش‌های مختلف اعدام را بررسی کرد، و برخی از آنها را روی خودش یا حیوانات اعمال کرد. سوال اساسی این بود «با این فرض که باید کسی را اعدام کنیم، کدام روش انسانی‌ترین راه برای اعدام است؟» در همین برنامه پورتیلو با کسانی هم صحبت می‌کند که معتقدند اتفاقا اعدام باید دردناک و آزارنده باشد، اما همچنان سوال مهم این است «کدام روش اعدام وحشی‌گری است؟». به نظر می‌رسد فارس‌نیوز دوسال بعد راه بی‌بی‌سی را از ابتدا شروع کرده‌است و تا به اینجا نشان داده‌است که صندلی الکتریکی، اگر درست استفاده نشود، و «چرخ خردکننده»، در هر وضعیتی که استفاده شود، غیرانسانی و وحشیانه هستند. سالهاست که ابزاری شبیه «چرخ خردکننده» دیگر استفاده نمی‌شود و پورتیلو با فارس‌نیوز موافق است که صندلی الکتریکی می‌تواند بشدت نتایج نامناسبی برای فرد اعدام‌شونده داشته باشد.

نسخه‌ی کامل مستند را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم ویدیو در گوگل ویدیو – در یوتیوب)

پورتیلو علاوه بر روش‌های دیگر، به اعدام به‌روش دار زدن نگاه می‌کند. او نشان می‌دهد که محاسبات دقیقی برای دارزدن وجود دارد و عملا انگلیس و آمریکا جدول‌های متفاوتی برای جزییات فنی اعدام به‌روش دارزدن تهیه‌کرده‌بوده‌اند. این جدول‌ها نشان می‌دهند که هر فرد با توجه به وزنش باید از چه ارتفاعی دار زده شود. به عبارت دیگر، فرض اولیه این است که طناب باید با گردن فردی که اعدام می‌شود تماس مستقیم داشته‌باشد و مهم است که فرد به هیچ وجه بالا کشیده نشود، بلکه صندلی از زیر پای او کنار برود و فرد از ارتفاع تعیین شده‌ای سقوط کند. اعدام به‌روش بالاکشیدن منجر به خفگی می‌شود و وضعیتی که در آن پارچه یا لایه‌ی دیگری مانع بین طناب و پوست شود می‌تواند مرگ را به تاخیر بیاندازد و موقعیت دردناکی برای فرد اعدام شونده ایجاد کند.

چند سال پیش ویدیویی از اعدام یک زن و چند مرد در غرب ایران منتشر شد (لینک ویدیو را حالا پیدا نمی‌کنم، اگر خبری از این ویدیو یا عکس‌های آن دارید لطفا در کامنت‌ها بنویسید). در این ویدیو خانم متهم بصورت چادرپیچ زیر طناب آورده می‌شود و طناب دور گردن او بسته می‌شود. سپس طناب بالا کشیده می‌شود و زن دست و پا زنان جان می‌دهد. نبودن واسطه بین طناب و پوست و بالاکشیده نشدن دو اصلی هستند که در این اعدام رعایت نشده‌اند.

به گفته‌ی مستند، هدف اصلی دار زدن شکسته شدن ستون مهره‌ها و قطع نخاع است. به این ترتیب فرد فلج شده و مرگ آرامی خواهد داشت. سقوط از ارتفاعی که بیش از اندازه زیاد است، یا به عبارت دیگر طولانی بودن طناب، می‌تواند منجر به قطع گردن قربانی شود. کوتاه بودن طناب می‌تواند منجر به قطع نشدن نخاع و مرگ در اثر خفگی باشد.

اما هدفم از ذکر این جزییات چیست. فارس‌نیوز وارد بازیی شده است که بازنده‌ی آن نظامی است که او پشتیبانی‌اش را می‌کند. تا زمانی که اعدام یک جعبه‌ی دربسته است که نیاز و الزامی به بازکردن و بررسی محتوای آن نیست، اعدام یک رفتار اجتماعی معمولی خواهد بود که حتی می‌توان دور آن جمع شد و بعد رفت خانه و شام خورد. زمانی که به معدوم به عنوان انسانی نگاه می‌کنیم که نباید شکنجه شود و وقتی وارد جزییات روش‌های مختلف اعدام می‌شویم، موریانه وارد جعبه می‌شود و حالا باید درمورد همه‌‌ی جزییات حرف زد. حالا اعدام یک رفتار انسانی است که باید بصورت بهینه انجام شود. همه‌ی ما موافق هستیم که «چرخ خردکننده» وحشیانه است و بعضی از ما فکر می‌کنیم صندلی الکتریکی هم غیرانسانی است، اما اعدام به روش دارزدن چطور؟ درمورد سنگسار چه فکر می‌کنیم؟ درمورد ذات کشتن آدمیزاد زیر پرچم قانون چطور فکر می‌کنیم؟

ذکر این نکته هم مهم است که حتی بدون توجه به جمعیت بالاتر آمریکا، این کشور به ازای هر هشت نفری که در ایران اعدام می‌شوند تنها یک نفر را اعدام می‌کند. چین در بالای فهرست کشورهای اعدام کننده ایستاده است و ایران مکان دوم را در فهرست دارد. جالب توجه است که چین، که هجده برابر ایران جمعیت دارد، تنها چهاربرابر ایران مجازات اعدام را انجام می‌دهد. این به این معنی است که براساس معیار «تعداد افراد اعدام شده تقسیم بر جمعیت»، ایران بیشترین نرخ اعدام را در جهان دارد. عراق در فهرست تعداد اعدام‌ها با آماری کمتر از یک‌سوم ایران در مکان سوم قرار گرفته است. در این نقشه کشورهای زرشکی مجازات اعدام را در قوانین خود دارند و آن را اجرا می‌کنند. کشورهای نارنجی و زرد یا آن را بیشتر از ده سال است که اجرا نکرده‌اند یا آن را جز در موارد بسیار استثنایی ممنوع کرده‌آند. کشورهای آبی اعدام را از قوانین خود حذف کرده‌آند (منبع ویکیپدیا)

همه‌ی تصاویر از مستند بی‌بی‌سی

امیر عاملی، که فارس نیوز او را یکی از «شاعران متعهد» ایران توصیف می کند، «در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان مردم ایران را تحقیر ‌کنند» می سراید،

گم شدی آوازه خوان پیر ما  – گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش – خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت – خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

او ادامه می دهد،

مکر آمریکا تو را منفور کرد – زرق و برق غرب چشمت کور کرد

و بالاخره می گوید،

وقت پیری ناز کردی با همه – ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد – کم بگو ازیأس ای استاد زرد

وحید این شعر را در گوگل ریدر همخوان می کند (به اشتراک می گذارد). دوستی در جواب فی البداهه اینطور می نویسد،

آنکه گم گشته به زیر دست و پا – غیرت است و راستی هست و حیا

تا به نور حق صدا را ساز کرد – یک گلستان گل برایش ناز کرد

و ادامه می دهد،

مطرب عهد شباب و پیرما – هیبتی دارد صدای شیرما

تار و تنبور و رباب همساز او – ماه و خورشید و فلک هم راز او

گاه سبز و گاه نیلی گاه زرد – مثل یک رنگین کمان آن نیک مرد

سبز می خواند برای ملتش – تُف به ذاتِ “عاملی” و دولتش

قبل از این درمورد پس گرفتن «مشروعیت خیابانی» از حاکمیت ایران در وقایع از پس از فوت آیت الله منتظری حرف زدیم (بببنید: متن یک دروغ سی ساله: فوت آیت الله منتظری و ترک برداشتن مشروعیت خیابانی). زمانی که جمعیت انبوه برای سوگواری مرگ آیت الله به خیابان ریخت و یک وبلاگ نویس «ارزشی» به خط کش و محاسبه ی طول و عرض خیابان رو آورد، عملا پرونده ی سی ساله ی استفاده از هلیکوپتری که در «راهپیمایی های خودجوش» بالای جمعیت می چرخید زیر سوال رفت. به عبارت دیگر، حاکمیت آنقدر از مشروعیت خیابانی استفاده کرد که مخالفینش هم به این فن مسلط شدند و از آن به عنوان ابزاری علیه حاکم استفاده کردند.

«مشروعیت ادیبانه» ابزار دیگری است که حاکمیت ایران سالهاست از آن استفاده کرده است. در سی سال گذشته حاکمان دیوان شعر چاپ کرده اند و شعرا را به حضور پذیرفته اند. در چنین فضایی است که کمتر از ۲۴ ساعت پیش یک کاربر ِ یک شبکه ی اجتماعی به شعر «شاعر دولتی» با هشت بیت ِ فی البداهه، که «پنج دقیقه وقت صرف آنها کرده است»، جواب می دهد. حالا توپ در میدان حاکمیت است. آیا وبلاگ نویس «ارزشی»ی پیدا خواهد شد که «شعر ِ گوگل ریدری» را حلاجی کند و این خطر را بپذیرد که «شعرهای فارس نیوزی» هم زیر ذره بین بروند؟

* یک مصرع از قصیده ی بلندی که مرتضی امیری اسفندقه یکسال پیش در دیدار شاعران با رهبر ایران خواند. مصرع های پیش از این در این شعر که به گفته ی فارس درباره «انتخابات دهم ریاست جمهوری و وقایع بعد از آن» است اینطور بود:

تکرار قافیه به تنوع خلاف نیست – خاصه که در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس که در شعر می‌شود  – جر را به حکم قافیه یا جر جر آورند

این قصیده اینطور تمام شد،

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز  – از کاسه چشم‌های مرا گر در آورند

عکس از فارس

شطرنج چهارنفره در ساعت هشت و نیم شب

اول) a_conflict_of_vision_s.jpgچند روز پیش درکتابفروشی «تعارض دیدگاه ها» A Conflict of Visions را دیدم. روی جلد توضیح داده شده که این کتاب قرار است درمورد «ریشه های ایدئولوژیکی ِ کشمکش های سیاسی» حرف بزند. کتاب را ورق زدم و این قسمت از پیشگفتار چشمم را گرفت،

تعارض ِ دیدگاه ها با رقابتی که بدلیل منافع ِ متضاد رخ می دهد تفاوت دارد. زمانی که صحبت از منافع متفاوت است، گروه های درگیر معمولا به روشنی می دانند که مساله چیست و این برای هر طرف روشن است که خطوط سود و زیان چگونه تعریف شده اند. در چنین حالتی ممکن است عموم مردم مساله را به این روشنی درک نکنند، یا حتی عامدانه توسط تبلیغات طرف های غائله گیج و سردرگم شده باشد. اما این سردرگمی دقیقا نتیجه ی مستقیم واضح بودن مساله برای طرفهای درگیر است. در مقایسه، زمانی که تعارض دیدگاه ها وجود دارد، کاملا ممکن است که همان گروهی که با شدت بیشتری در معرض یک نوع دیدگاه خاص قرار گرفته است، کم اطلاع ترین گروه درباره ی فرض های اساسی آن دیدگاه نیز باشد. به طور مشابه، همین گروه کاملا ممکن است کمترین علاقه را به درنگ کردن برای کنکاش در پایه های نظری مساله داشته باشد، بخصوص زمانیکه جنبه ی «عملی» مساله توجه عاجلی می طلبد؛ مانند وقتی که باید در راه چیزی جهاد کرد، یا زمانی که باید از ارزش ها به هر بهایی دفاع کرد (ترجمه از من).

(لینک مستقیم به ویدئو)

دوم) ۲۰:۳۰ چند شب پیش در یک «یادداشت تصویری» به «طرح اختلاف مسوولان دستگاه های مختلف از تریبون های عمومی» پرداخت. در ابتدای این گزارش صدای زنانه ای گفت،

چرا مسوولان دستگاه های مختلف اختلافات خود را به میان ما مردم می آورند و از تریبون عمومی مطرح می کنند؟ (همه ی تاکیدها از من)

بعد صدای مردانه ای توضیح داد،

این پرسش تلخ و سنگین از جمله سوالاتی است که این روزها در افکار عمومی مردم موج می زند.

در اینجا خانم دوباره پرسید،

مگر مسوولان جلسات مشترک کاری ندارند و مگر وظیفه ی آنها حل اختلافات در چنین جلساتی نیست؟ پس چرا تقریبا هر روز ذهن ما مردم را با حرفهای اختلاف برانگیز ناراحت می کنند و اصطلاحا روی اعصاب ما راه می روند؟

مرد دوباره توضیح داد،

این پرسش غم انگیز و بی پاسخ نیز از جمله سوالات مردم است که تا کنون هیچ مسوولی به آن پاسخ نگفته است.

و گفتگو به همین ترتیب روی تصاویری از مردمی که در خیابان راه می روند، جلسات مجلس و کابینه، و مردمی که روزنامه ها را ورانداز می کنند، ادامه پیدا کرد.

کمی بعدتر خانم توضیح داد که،

واقعیت این است که مسوولان … بدون درنظر گرفتن موقعیت خاص کشور و بی توجه به لزوم آرامش عمومی به روی یکدیگر پنجه ی سیاسی و غیرسیاسی می کشند.

مرد توضیح داد،

مردمی که با تحمل سختی های موجود و فشارهای دشمن، همچنان سینه ی خود را سپر ِ اسلام و انقلاب و ایران کرده اند، در هفته ها و روزهای اخیر تقریبا در اکثر مراسم رسمی و غیررسمی شاهد حواشی اختلاف برانگیز و اتهامات متقابلی هستند که هیچ منطقی برای طرح آنها وجود ندارد و جز هوای نفس، زیاده‌خواهی و حداقل بی‌توجهی به ضورت وحدت و همدلی نمی توان دلیلی برای آنها یافت.

خانم دوباره گفت،

در این میان حرف و خواست مردم کاملا ساده و شفاف است. مردم در انتظاری قابل درک بر این باورند که اختلافات سلیقه ای و غیرسلیقه ای مسوولان و مدیران سه قوه و دیگر دستگاه ها باید در جلسات مشترک و در پرتو تعهد عملی به قانون، پایبندی به حدود وظایف و اختیارات و اجرای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب حل و فصل شود….

در پایان ویدئو مرد آرزو کرد،

… امیدواریم شرح این داستان واقعا ملال آور تا همین اندازه کافی باشد و این ماجرا نیاز به شرح و توضیح بیشتری نیابد. ان شا الله.

در این ویدئو یک نظام اجتماعی مبتنی بر چهار گروه از بازیگران ترسیم می شود. گروه اول مردم هستند که از دهان گوینده ی زن از گروه دوم، یعنی سیاستمداران، می خواهند که «روی اعصاب آنها راه نروند». مردم از سوی دیگر در برابر گروه سوم، یعنی دشمن، «سینه سپر کرده اند». چهارمین بازیگر در این نمایش ِ تلویزیونی «رهبر معظم انقلاب» است که می توان مرد ِ گوینده را صدای او دانست. در این «یادداشت تصویری» مردم و رهبر از سیاسیون می خواهند که مشکلات خود را بصورت درونی حل کنند و استقامت عمومی دربرابر دشمن را تضعیف نکنند.

نکته ی مهم این است که بسیاری از اتفاقات ِ یکسال گذشته و ۳۰ سال پیش از آن را می توان در چهارچوب همین نگاه بهتر فهمید. برای مثال، در این نوع نگاه، آنچه در انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ اتفاق افتاد به این ترتیب خلاصه می شود که گروهی از سیاستمداران اختلاف درونی را به خیابان ها کشیدند و مردم را آزار دادند و مایه ی شادی دشمن را فراهم کردند و به همین دلیل لازم بود توسط رهبر سرجایشان نشانده شوند. اما سوال مهم این است که این مدل ِ پیشنهادی از حکومت داری توسط چه کسی ابداع شده است و به تایید چه کسی رسیده است؟ یا اینطور بپرسیم، در طی کدام فرایندی تصمیم گرفته شده است که خط واضحی بین مردم و سیاست مداران وجود دارد و مشکلات باید پشت درهای بسته حل شوند؟ واضح است که می شود مدلهای جایگزینی پیشنهاد داد که در آنها رهبری وجود ندارد و فضای باز سیاسی به مردم این امکان را می دهد که بر سیاست مداران بصورت مستقیم و غیرمستقیم نظارت کنند و به این وسیله راهی پیدا کنند که دشمن را به رقیب تبدیل کند تا سایه ی جنگ برسر کشور نباشد.

وقتی دعوا به خیابان کشیده می شود، این امکان را از دست می دهیم که به ریشه ها برگردیم و از خودمان و دیگران بپرسیم ریشه ی تفاوت ها در چیست. ویدئوهایی نظیر این فرصت های نادری هستند که در آنها یکی از طرفین تعریف خود از وضعیت و نظرش نسبت به راه حل بهینه را خارج از شولای تبلیغات و آشوب درگیری های خیابانی عرضه می کند. همین جاست که می شود یک نفر را از سمت مقابل کنار کشید و ازش پرسید «این که گفتی می تواند یک راه حل باشد، اما راه حل های دیگری هم وجود دارند که می توانند بهتر باشند».

در انتهای ویدیوی کنفرانس مشترک میرحسین موسوی و مهدی کروبی که در یوتیوب منتشر شده است، از «یاران گمنام جنبش سبز در صدا و سیما» بدلیل کمک در تدوین این ویدیو «تشکر ویژه» شده است. ویدیو را اینجا ببینید*.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اینکه افرادی از درون صدا و سیمای جمهوری اسلامی با مخالفان ِ این نظام سیاسی همکاری کرده اند، موضوع جالب توجهی است که می توان آن را از جنبه های مختلفی تحلیل کرد. از یک نگاه این یک اقدام اخلاقی است که در آن «مشوق ها و تطمیع های بیرونی وجود ندارد». مسلما وجه اخلاقی در این اتفاق و نظایر آن، مانند زمانی که عکاسان خبرگزاری فارس از راهپیمایی های خیابانی عکس گرفتند و برای رسانه های غربی فرستادند، وجه مهمی است. یکی از این عکس ها همان زمان روی جلد مجله ی تایم منتشر شد. در یک نگاه دیگر، این دو اتفاق روشی برای تخمین وضعیت سود و زیان در ارتباط افراد با نظام جمهوری اسلامی و مخالفان آن به دست می دهد. اینجا درمورد این نگاه حرف می زنیم.

در یک چهارچوب داروینیستی، یک رفتار در انسان ها نهادینه نمی شود مگر اینکه برای ادامه ی نسل سودمند باشد. مخالفین این نگاه عنوان می کنند که در چنین چهارچوبی نباید کسی خودش را برای نجات همسایه اش به خطر بیاندازد. موافقین در پاسخ تحلیل های مختلفی ارایه می کنند، مثلا اینکه جامعه ای که افرادش برای هم ایثار می کنند شانس بیشتری برای نجات در برهه های خطرناک دارد و جوامعی که از آدم های خودخواه تشکیل شده اند کمتر عمر می کنند. اینجا هدف تحلیل این ایده نیست، بلکه طرح ِ این سوال است که چه اتفاقی افتاده است که افرادی از قلب نظام به مخالفان آن کمک می کنند. ویدیوی زیر چند مثال دیگر را نشان می دهد: یک مقام عالیرتبه ی نظامی-اطلاعاتی که به حاکمیت پشت کرده است و یک جوان بسیجی که با دیدن موارد شکنجه در اوین از ایران فرار کرده است.

(لینک مستقیم به ویدیوویدیوی اصلی)

time_green_s.jpg«ریزش» اصطلاحی است که به کرات از دهان سیاستمداران عالیرتبه ی ایرانی شنیده ایم. اما مثالهایی که در بالا زدیم خطر مهم تری را برای نظام نشان می دهند: «آمادگی برای ریزش». این یعنی معادله ی سود و زیان به نقطه ای رسیده است که افرادی از درون حاکمیت با مخالفین آن تماس گرفته اند و به آنها کمک می رسانند. حتما بخشی از دلایل این افراد از جنس اخلاقی است، اما اینکه این محرمان نظام راه خیانت به آن را پیش گرفته اند نشان می دهد که کسانی از درون ساختار پیش بینی می کنند که نظام به اندازه ی کافی سست شده است. به عبارت دیگر، این افراد دست به قماری زده اند که اگر آن را ببازند سر از اوین در می آورند. دست زدن به چنین ریسک بزرگی نشان می دهد که فرد «خیانت کار» امیدوار است که بازی خیلی طولانی نخواهد بود.

نکته ی مهم این است که «آمادگی برای ریزش» یکی از خاصیت های مهمی است که نظریه پردازان ِ مبارزه ی بدون خشونت روی آن حساب می کنند. به عبارت دیگر، وقتی تعداد افراد ِ آماده برای ریزش به اندازه ی کافی برسد، دیگر لازم نیست کسی با چوب و تانک به نهادهای حاکمیت حمله کند؛ چنین ساختاری به اندازه ی کافی پوک شده است و تنها لازم است ریزش کنندگان از حضور هم مطلع شوند.

لینک ویدیوی اول از رتوریک

* تیتراژ نهایی را در این ویدیوی خلاصه شده هم می توانید ببینید.

گاهی که غر می زنیم – درمورد «پست کولی نالی آل»یسم

سه ماه پیش برای دیدن ِ یک دوست ِ ندیده ی قدیمی به دفتر خانه ی آزادی Freedom House در واشنگتن رفتم. کنجکاو بودم که داخل این محفل براندازی را ببینم. قبل از این نهادهای برانداز دیگری را دیده بودم و همیشه سرخورده شده بودم. حالا می خواستم این شیطان مجسم را با دیگر همپالگی هایش مقایسه کنم. عملا سر و ظاهر خانه ی آزادی از بقیه بدتر بود.

ما زیاد پیش می آید که غر می زنیم. مثلا می گوییم «هوا افتضاح ه» یا «گوشت خیلی گرون شده». قابل تصور است که ما گاهی غر می زنیم که غر زده باشیم. یعنی می گوییم «هوا افتضاح ه» و سر تکان می دهیم و کمی احساس بهتری می کنیم. در چنین وضعیتی جمله ای که گفته ایم یک گزاره نیست که بشود پی اش را گرفت و درموردش چند و چون کرد. این جمله ها چیزی مثل هوا را با صدا از سینه بیرون دادن هستند. اما گاهی هست که جمله ای می گوییم و منظوری داریم. در این موارد می شود نشست و حرف زد.

دفتر خانه ی آزادی در واشنگتن یک راهرو دراز است که برای گذشتن ازش باید مراقب باشی که به کتابخانه ها گیر نکنی. بقیه ساختمان اتاقهایی هستند که در آن آدمهایی در سن و سال خودمان در فکر انقلاب هوا کردن به کمک وبسایت و کارتون و انیمیشن هستند. البته واضح است که تو می توانی در یک دفتر کوچک در هر جای دنیا و به کمک کارتون و انیمیشن جنگ داخلی راه بیاندازی یا مردم را تشویق کنی که سر دیگران را ببرند. من اما در ظاهر و بیرون خانه ی آزادی دعوت به جنگ و خون ریزی ندیدم. خانه ی آزادی و نظایر ان البته سربازان جنگ نرم هستند. در این نه من شکی دارم و نه تو. اما این دقیقا یعنی چه.

بدون هیچ مقدمه و موخره ای، نق و غری که به خانه ی آزادی و نظایر آن زده می شود را به تنبلی نسبت می دهم. این تسلای خوبی برای ۲۵ تا ۴۰ ساله ی وبچرخ است که نفرت از امپریالیسم آمریکا و نظام سرمایه داری و کارکردن برای شرکت های بزرگ را، یا اساسا کار کردن را، با کمی نوستالژی چپ مخلوط کند و هیولایی به نام خانه ی آزادی علم کند و همه چیز را سرش خراب کند.

خانه ی آزادی نهادی است که در راستای گسترش آزادی به معنای غربی آن تلاش می کند. درک می کنم که کسانی با حاصل این تلاش یا ذات آن مخالفت داشته باشند. چیزی که متوجه نمی شوم این است که جز تنبلی چه چیزی باعث می شود مخالف خانه ی آزادی یک «خانه ی بصیرت»، مثلا، راه نیاندازد که کار تحقیقی انجام بدهد و کتاب بنویسد. از مثالهای سنتی چامسکی و حتی مایکل مور بگذریم. در همین غرب سرمایه دار آدمهایی مثل نآومی کلین وجود دارند که کار می کنند و حرف می زنند و کتابشان پرفروش می شود. به نظرم کسی اگر می خواهد تاثیری داشته باشد، به جای نق زدن به جان امپریالیسم در فیسبوک و فرندفید، و حتی وبلاگ، باید برود کار درست انجام بدهد. اینجاست که غر و قال «پست کولی نالی آل*»ی که دور و بر می شنویم به نظرم بیشتر از جنس باد هوا است تا چیزی که بشود درموردش حرف زد. یا اینطور بگوییم، منتقدان قدرت، از نوعی که می بینیم، بیشتر از آنکه انتقاد ِ مهمی به آن داشته باشند وجودشان به آن وابسته است. حتی قدرت هم از این منتقدانش باکی ندارد.

از خانه ی آزادی با یک پاکت بزرگ کتاب و سی دی بیرون آمدم. چند تا نقشه و نمودار هم روی دیوار دیدم و از هر کدام یک نسخه گرفتم. همه را گذاشتم کنار The American Way of War که نوشته ی کارگردان مستند مشهور Why We Fight است و در سفر می خواندم. کسی اگر «خانه ی بصیرت» راه انداخته است خبر بدهد کتاب و نقشه ی آنها را هم بخوانیم.

* اصطلاح از یک دوست نازنین.