نوشته هایی که درمورد ’ تورنتو ’ هستند

از میخ و مهاجرت

آدم جاهایی از شهر را میخ می‌زند. یک کافه، میزی که گوشه‌ی کنار پنجره است، چهارراهی که آدم همیشه می‌خواهد چراغ قرمز شود که بتواند یک لحظه درنگ کند، محل ِ کار قدیمی که برایش انگشت هوا می‌کند، گوشه‌ی کنار ساحل که توش عربده کشیده‌است.

دیشب که به میخ‌زدن فکر می‌کردم به خیالم رسید که شاید FourSquare می‌خواهد نسخه‌ی مجازی همین قضیه باشد.

مهاجرت میخ‌های آدم را ذهنی می‌کند. خاطره‌های قدیمی از دسترس خارج می‌شوند و شهر ِ جدید خاطره ندارد. هیچ گوشه‌ایش با گوشه‌ی دیگر فرقی نمی‌کند. یک گستره‌ی مسطح است که توش راه می‌روی ولی نه از چیزی دور می‌شوی و نه به چیزی نزدیک می‌شوی.

وقتی حرف ِ برگشتن به ایران می‌شود، یک طرف ِ ذهنم می‌گوید حتما برمی‌گردم. طرف ِ دیگر نمی‌خواهد دوباره مهاجرت کند. می‌دانم که بعد از هشت، نه سال، دیگر کرج شهری که من می‌شناختم نیست. همان وقت که می‌آمدم هم شهر داشت پوست می‌انداخت. و در این پوست‌انداختن میخ‌های من هم گم و گور شدند. من حالا میخ‌هایم را در تورنتو زده‌ام.

عکس از این‌جا

«بغض» در «آوارگی»

دیشب «بغض» رضا درمیشیان در جشنواره‌ی فیلم ِ «آوارگی» روی پرده رفت. اسم آوارگی را من روی Diaspora Film Festival گذاشته‌ام. فکر نمی‌کنم جشنواره، که گردانندگان‌اش اغلب ایرانی هستند، اسمی به فارسی داشته باشد.

تماشای فیلم ِ روز ِ ایران در یک جمع ایرانی در تورنتو حظ ِ مکرر است. اول این‌که می‌شود از ایران دید و این خودش ارضای دل‌تنگی و کنجکاوی ِ توامان است. فیلم فقط روایتی از این‌که در ایران چه خبر است نیست، چیزی هم هست که در همین لحظه دارد در ایران مصرف می‌شود. شمه‌ای از وضعیت ِ فرهنگی و خوراک ِ همان‌جایی است که ازش آواره شده‌ایم.

اما فیلم آینه‌ای هم می‌شود برای دیدن ِ ایرانی‌های تورنتو، که روی صندلی‌های کناری نشسته‌اند. زمزمه‌ها و خندیدن‌ها و تک جمله‌هایی که سرفیلم می‌گویند. مثلا دوسال پیش، یکی سر ِ تماشای «تهران من حراج» به بغل‌دستی‌اش گفت «این سی‌ان‌تاورشون‌ه» و اشاره‌اش به برج میلاد بود. خود ِ این یک جمله را می‌شود خیلی درباره‌اش حرف زد.

طنز ِ وضعیت ِ دیشب این بود که فیلم با پارتی رادیوجوان در تورنتو هم‌زمان شده‌بود. فیلم هم به لحاظ ِ زمانی وقتی شروع می‌شود که حامد می‌خواهد توی دیسکو برود و تنهایی راهش نمی‌دهند.

عکس از صفحه‌ی فیس‌بوک «بغض»

عکس – تظاهرات ِ اشغال منطقه‌ی بانکی (بی‌استریت) تورنتو

دیروز رفتیم برای دیدن و عکاسی تظاهرات اشغال بی‌استریت، منطقه‌ی بانکی، تورنتو. عکس‌ها را در پارکی گرفته‌ام که معترضان درش مستقر شدند. جمعیت چیزی بین دو تا پنج هزار نفر بود، به گفته‌ی رسانه‌ها. عکس‌های بیشتر را اینجا ببینید. بهاره عکس‌هایش را اینجا گذاشت.

کاری که خودمان با خودمان می‌کنیم

دیروز خبرنگار ِ یکی از روزنامه‌های چپ‌گرای تورنتو زنگ زده بود و درباره‌ی یک وکیل/فعال حقوق‌بشر ِ ایرانی ِ آمریکانشین سوال می‌کرد. گفتم که با هم دو سال پیش عضو یک کمپین بوده‌ایم و من کارهای اطلاع‌رسانی را می‌کرده‌ام. توضیح داده‌ام که تماس دیگری نداشته‌ام. قبلا تلفن‌های رسمی‌تری درباره‌ی این «همکاری» داشتم و همین‌ها را گفته بودم و طرفم گویا سوال دیگری نداشت و تشکر کرده بود. فهمیدم که قضیه حالا از مرحله‌ی پیگیری قانونی گذشته است و رسانه‌ای شده است، که لابد صدایش را به‌زودی این‌طرف آب و آن‌طرف آب می‌شنویم.

تلفن که تمام شد گوگل کردم و متن حقوقی را پیدا کردم. جابه‌جای متن اسامی زندانیان سیاسی گذشته و دیگرانی بود که حالا زندانی سیاسی هستند و از «فعال حقوق بشر» شکایت کرده‌بودند یا گواهی داده‌بودند که «فعال حقوق بشر» حقوق کسانی را زیر پا گذاشته‌است.

امروز که ویدیوهای جدید حمایت از اعتصاب غذای ۱۲ نفره را دیدم خواستم برای خانم خبرنگار بفرستم. زود اما به خیالم رسید که حتما خانم «فعال» هم تا قبل از این همین کار را می‌کرده است؛ مصاحبه می‌کرده است، و این‌طرف و آن طرف از «جنایات رژیم» می‌نوشته است. شاید حتی همین حالا هم دارد همین کارها را می‌کند.

گاهی برای زمین زدن ِ یک جنبش اجتماعی احتیاجی به زور و خشونت نیست؛ کافی است یک عده‌شان را به تبعید خودخواسته و یا نخواسته بفرستی و تماشا کنی که چطور همدیگر را نردبان می‌کنند.

پس‌نوشت – ویدیو (لینک مستقیم)

نابینایی دربرابر فاجعه به‌مثابه‌ی یک مکانیزم دفاعی

شنبه‌ی هفته‌ی قبل یک گروه چند ده نفره، که اغلب ایرانی بودند، در پیاده‌روی جلوی موزه‌ی ROM در تورنتو تصاویر زندانیان و قربانیان حوادث اخیر در ایران را در سکوت سردست گرفتند. برنامه توسط عفوبین‌الملل ترتیب داده‌شده بود و فراخوان عمومی برای آن فرستاده نشده بود. من از برگزارکنندگان این گردهم‌آیی نبودم اما تصور می‌کنم برای برگزاری مراسم بزرگ‌تر احتیاج به هماهنگی با پلیس و شهرداری هست. با بهاره از بچه‌ها عکس گرفتیم که اینجا و اینجا گذاشتیم و عکس‌ها جاهای مختلف منتشر شد.

وبلاگ‌نویسی روی عکس‌ها یادداشت گذاشت،

تصور کنید این مراسم در تورنتو هست و کلی هم ایرانی در اونجا داریم. هیچ خطری هم تهدیدشون نمیکنه ، در اطلاعرسانی هم آزادن، اونوقت تعداد شرکت کنندگان اینقدر ناچیزه!

اونوقت همینها میان اینترنت و از پشت کامپیوتر بقیه رو دعوت به تظاهرات خیابانی می کنن!!

من مطمئن نیستم عکاس این تصاویر یا برگزارکنندگان این مراسم کسی را به تظاهرات خیابانی دعوت کرده‌باشند یا نه، و مساله هم این نیست. چیزی که برای من دردناک است این است که نویسنده می‌گوید «تصور کنید این مراسم در تورنتو هست و کلی هم ایرانی در اونجا داریم. هیچ خطری هم تهدیدشون نمیکنه، در اطلاعرسانی هم آزادن، … » و هم‌چنان ادامه می‌دهد. من این‌طور می‌بینم؛ کسی دارد می‌گوید «مراسم در تورنتو برگزار می‌شود که کسی با چوب آدم‌ها را نمی‌زند و زندانی‌شان نمی‌کند که بعد بصورت مشکوکی در زندان فوت کنند/کشته‌شوند» و می‌تواند ادامه‌بدهد.

وبلاگ‌نویس عزیز! قرار بر این است که خطری کسی را که دارد تظاهرات مسالمت‌آمیز می‌کند تهدید نکند و مردم برای اطلاع‌رسانی برای چنین تظاهراتی آزاد باشند. وقتی جز این است، من و تو باید بپرسیم چرا کسی مردم را تهدید می‌کند و چرا اطلاع‌رسانی آزاد نیست. من با تو موافقم که وقتی کسی در تورنتو نشسته و شهروند تهرانی را به خیابان می‌فرستد یک جای کار می‌لنگد، اما بقیه‌ی حرفت را نمی‌فهمم. شهروند ایرانی اگر تظاهرات مسالمت‌آمیز کند تهدید می‌شود و حق اطلاع‌رسانی برای آن ندارد و به زندان می‌افتد و در زندان بصورت مشکوکی فوت می‌کند/کشته می‌شود. این اتفاقات آن‌قدر مهم هستند که من صادقانه نمی‌دانم چطور می‌شود کسی از روی این فاجعه بپرد و درباره‌ی تعداد جمعیت شرکت‌کننده در مراسم تورنتو سوال کند و هم‌زمان هم تلویحا تایید کند که احتمالا در ایران چند نفر شهروند نمی‌توانند عکس کسی که ماه‌هاست با وضعیت قانونی سوال‌برانگیز پشت میله‌هاست سر دست بگیرند.

مدتی است فکر می‌کنم در وضعیتی که در آن هستیم سخت‌ترین موقعیت مال کسی است که می‌خواهد به همدلی با دیکتاتور ادامه‌بدهد و مجبور است پله پله پایین‌تر برود.

روز شنبه با کارگردانی که دارد یک مستند درباره‌ی حوادث مرتبط با نشست جی۲۰ در تورنتو (ببینید: تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو) می‌سازد حرف می‌زدیم. یکی از نکات جالب گپ یک‌ساعته‌ی‌مان، آتش‌زده‌شدن یک خودروی پلیس در یک تقاطع مهم در تورنتو بود. تصویر این ماشین در رسانه‌های مختلف منتشر شد و بعضی به آن به‌عنوان نمونه‌ای از آشوب‌گری کور ِ مخالفان نشست استناد کردند. اما از همان ابتدا سوالات زیادی درباره‌ی جزییات این اتفاق پرسیده شد. برای مثال عده‌ای می‌پرسیدند ماموران تحت چه شرایطی ماشین خود را ترک کرده‌اند که در ضمن فرصت هم داشته‌اند که همه‌ی تجهیزات خود، از جمله کامپیوتر ماشین را، از آن بیرون ببرند. اینکه آتش‌نشانی خیلی دیر در صحنه حاضر شد و ماشین ِ پلیس مدت ِ زیادی در چهارراه سوخت و از آن عکس و فیلم گرفته شد هم برای عده‌ای نشانه‌ای بود که این اتفاق یک اتفاق معمولی نبود.

«مدل میامی» Miami model اصطلاحی است که بعد از برخورد پلیس با معترضان به پیمان تجاری FTAA در نوامبر ۲۰۰۳ در شهر میامی باب شد. مدل میامی مجموعه‌ای از روش‌های انتظامی برای مقابله با آشوب‌های شهری‌است. علاوه بر افزایش شدید نیروی پلیس و استفاده از ابزارهای کنترل جمعیت، که گروه‌های مدافع حقوق‌بشر استفاده از آن‌ها را محکوم می‌کنند، مدل میامی شامل روش‌های رسانه‌ای برای ایجاد نگرش منفی نسبت به معترضین هم هست. برای مثال در اتفاقی که در تورنتو افتاد، شواهدی وجود دارد که پلیس نمایش‌هایی از «سلاح»های کشف‌شده برگزار کرد، در حالیکه که ابزار به نمایش گذاشته‌شده سلاح نبود یا واقعی نبود و یا اساسا ارتباطی به نشست جی۲۰ نداشت. علاوه بر این نفوذ در گروه‌های معترض و استفاده از آشوب‌های نقطه‌ای برای کنترل جمعیت به نظر بعضی جزء روش‌هایی است که در مدل میامی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

بحث ما به اینجا کشید که احتمال اینکه بعضی اتفاقات ِ مشکوک ِ ایران، در قضیه‌ی کوی دانشگاه و همین‌طور اتفاقات بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، هم نمونه‌هایی از استفاده از مدل میامی باشند را نمی‌توان براحتی رد کرد. اینکه می‌شنویم در اتفاقات اخیر مصر به موزه‌های قاهره حمله شده‌است هم به‌راحتی ممکن است نسخه‌ی مصری مدل میامی باشد.

تریلر «دژ تورنتو» Fortress Toronto را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اگر ساکن تورنتو هستید و در حین اتفاقات مرتبط با جی۲۰ شاهد خشونت پلیس بوده‌اید، یا احتمالا از این اتفاقات عکس یا ویدیو تهیه کرده‌اید به من، به نشانی arash@kamangir.net، ایمیل بزنید که شما را با گروه سازنده‌ی فیلم مرتبط کنم.

پس‌نوشت – در قضایای تورنتو مشکوک‌تر‌ها معتقد بودند «سیستم» تلاش کرده‌است با ایجاد آشوب تصنعی «پیام اصلی معترضین» را به حاشیه براند. من خیلی نمی‌دانم «پیام»ی مثل «مبارزه با نظام سرمایه‌داری» را چطور می‌شود در خیابان مطرح کرد یا در آشوب ِ خیابانی محو کرد.

روزانه: ارزیابی شتاب‌زده در حین صبحانه‌ی شتاب‌زده

صبح، در حین بلعیدن صبحانه‌ی فوری که از در بزنم بیرون، دو مجله‌ی فارسی زبان تورنتو را ورق می‌زدم. مشاهده‌ی اولم پر بودن بیشتر صفحات از تبلیغاتی بود که به‌نحوی به سرمایه‌گذاری مرتبط بودند. اغلب، اگر نه تقریبا‌ همه‌ی این آگهی‌ها، مزین به عکس آقا یا خانمی بود که برای خرید ملک یا سرمایه‌گذاری، مثلا در یک سالن عروسی با درامد یک میلیون دلار در سال، یا در یک بیزنس «فرانچایز»، خدمات ارایه می‌دادند. در این عکس‌ها فقط یک خانم محجبه دیدم، که در کار بیزنس مهاجرت بود. مشاهده‌ی دومم اشتباهات دستوری متعدد در متن آگهی‌ها بود؛ جمله‌ها حرف‌اضافه زیاد داشت و بسیاری اوقات بدون فعل تمام می‌شد. در یک نوشته‌ی نیم‌صفحه‌ای مرد میان‌سالی پیشنهادهایی برای وارد شدن در بیزنس در کانادا داده بود اما متن انگار پیاده‌شده‌ی ویرایش‌نشده‌ی یک گفتگوی شفاهی ِ شلخته بود. این دو فقط نمونه‌هایی از انبوه مجلات ایرانی تورنتو هستند که هر هفته ستونهای‌شان در فروشگاه‌های ایرانی تا سقف چیده می‌شوند، و همگی رایگان هستند. یکی از این مجلات «سیاه و سفید» است که مطالبش از جنس «چگونه رابطه‌ی خوبی داشته باشیم» است و صفحاتش مملو از آگهی و منقش به تصاویر «سافت‌پورن» است. گاهی چینش آگهی و عکس نیمه‌لختی که تمام صفحه را پوشانده است بیشتر اسباب خنده است تا دقت به قضیه‌ی عکس یا حتی آگهی.

مشاهده‌ی یک‌لیوانی‌ام را اینطور خلاصه می‌کنم: سرمایه‌گذاری دغدغه‌ی مهمی بین بسیاری از ایرانیان تورنتو است. مراعات قواعد دستور زبان در فهرست اولویت‌های بسیاری از ایرانیان تورنتونشین مرتبه‌ی بالایی ندارد.

لطفا پیچ‌گوشتی‌تان را غلاف کنید

یکشنبه عصر رفتیم نمایشگاه کتاب خیابانی در تورنتو. خیابان‌های اطراف پارلمان را تا وسط راه حصار کشیده‌بودند و چادر هوا کرده‌بودند و در سایه کتاب‌ها را چیده‌بودند. روی چمن‌های وسط میدان ِ پشت ساختمان پارلمان هم بچه‌ها دور سکوی بزرگی جمع شده‌بودند و با صدایی که از بالا می‌آمد جست‌و‌خیز می‌کردند.

یکی از چادرها اسم حزب سوسیالیست کانادا را داشت. مردی با لهجه‌ی بریتیش و سروظاهر مرتب توی چادر ایستاده بود و روی میزی روبرویش مجله‌های نازک و چندبرگی‌های «مقاومت»، «ما پیش می‌رویم» و «برابری» را چیده‌بودند. گوشه‌ی میز عکسی از یک غاز ِ سراپانفتی با جمله‌ی «این میراث کاپیتالیسم است» گذاشته‌بودند.

از مرد پرسیدم «نظرت راجع به احمدی‌نژاد چیه؟» گفت احمدی‌نژاد هم مثل روسیه‌ی شوروی فقط ظاهری از مبارزه با نظام سرمایه‌داری را دارد و در عمل کمک‌حال آن است. خودش سر حرف را گرفت و رسید به اینکه جامعه‌ی ایده‌آل با پیاده‌سازی کمونیسم حاصل می‌شود. کمی گوش‌کردم بعد گقتم «اما می‌دونید که عده‌ای معتقد هستند با برداشتن امکان ِ رقابت در جامعه، دیگر کسی انگیزه‌ای برای تولید نخواهد داشت». گفت «در جامعه‌ای که من حرفش را می‌زنم تو هر چیزی که بخواهی در دسترست است. مثلا تو نان می‌خواهی، می روی فروشگاه و همه جور نان چیده شده و تو هرچیزی می‌خواهی برمی‌داری». وقتی با دستهایش قفسه‌ی نان‌ها را در هوا نقاشی می‌کرد من یاد کوبا افتادم و فروشگاهی که شبیه تعاونی بچگی‌مان بود و بعضی قفسه‌هایش پر بود از چیزهایی، اما مشتری نداشت و مرد ِ قدبلند ِ کت‌و‌شلوار سیاه پوشیده‌ای که کارمندان فروشگاه حرفش را گوش می‌کردند، در جواب سوال‌های من گفت «من چیزی بهت نمی‌گم، خودت فکر کن چرا در فروشگاه مشتری نیست». بعدا فهمیدم قیمت‌های فروشگاه به پول محلی به ارقام ِ غیرقابل‌دسترسیی تبدیل می‌شود.

از مرد پرسیدم چرا در جامعه‌ای ایده‌آل او کسی باید کار کند. گفتم وقتی همه‌ی امکانات را به همه بدهی انگیزه را از آنها گرفته‌ای. گفت «ذهنیت انسان باید برای جامعه‌ی ایده‌آل تغییر کند. تو در جامعه‌ای که من دارم حرفش را می‌زنم متفاوت فکر می‌کنی. تو باید برای زندگی در آن جامعه تغییر کنی» و با انگشتش به سرم اشاره کرد. بحث ما تمام شده بود. من می‌خواستم من باشم و او می خواست پیچ‌گوشتی‌اش را توی مغز من فرو کند. ما حرف بیشتری برای زدن با هم نداشتیم، مرد یک جزوه‌ی هشت صفحه‌ای از روی میزش برداشت و به من داد و گفت اینجا بیشتر توضیح داده‌ایم، «پولش رو نمی‌خواد بدی». روی میز جلوی دسته‌ی کاغذها نوشته‌بود «یک دلار». یک دلار از جیبم درآوردم و گفتم «این رو بعنوان هدیه donation قبول کنید».

جلوتر غرفه‌ی انتشارات هارپر کالینز بود. کتاب‌های جلد کاغذی را دو دلار حراج کرده‌بودند و جلد سخت‌ها hardcover سه دلار. من یک کتاب سیصد و هفت صفحه‌ای خریدم که در این مورد حرف می‌زند که چطور اختراع یک ابزار قابل حمل برای انرژی الکتریکی منجر به یک انقلاب تکنولوژیک شده است.

پاییز که می‌شود، لولو را باد می‌برد

من یک آدم تجربی هستم. مطمئن نیستم دارم اصطلاح درستی را استفاده می‌کنم، اما به‌نظرم «ماتریالیست» هم اینجا کلمه‌ی مناسبی نیست.

من می‌توانم تصور کنم که خدایی وجود دارد و فرشته‌هایی هستند که حتی گاهی میان آدم‌ها می‌آیند. یا حتی اینکه بهشتی هست و جهنمی و نظامی برای عاقبت و مجازات. اما همچنان معتقدم برای هرچیزی یک خط‌کش هست که لزوما من حالا ندارمش، اما من می‌توانم داشته باشمش. معتقد نیستم من قادرم هر چیزی را با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. در واقع من هیچ چیز را نمی‌توانم با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. اما اگر خدایی هست، و اگر فقط یکی است، این به این دلیل است که معادله‌ای هست که جوابش می شود «یک و فقط یک خدا هست». و اگر نوعی از موجود هست که پرواز می کند و یک جوری اثیری است، بعد یک فرشته مساوی دو فرشته نیست و یک فرشته و سه‌چهارم معنی ندارد و می‌شود درمورد فرشته‌ها اطلاعات کسب کرد و اینطور نیست که یک فرشته برود توی یک اتاق و یک آرمادیلو بیاید بیرون، مگر اینکه تبدیلی وجود داشته باشد که فرشته را به آرمادیلو، و شاید بالعکس، تبدیل کند.

تورنتو پاییز شده است. امروز صبح رفتم بیرون و وسط پارکینگ ایستادم. کسی کلاه‌به‌سر دم ِ در ِ شرکت ِِ کناری ایستاده بود و سیگار می‌کشید. باد بلند شد و یک غاز مهاجر از جلوی پایم خیز گرفت که پرواز کند و سر راه از دست باد که می‌خواست به دیوار و دودکش بکوبدش در رفت و چیزی از تهش ریخت و پشت یک ساختمان پیچید و دور شد. بعد چند مرغ مهاجر جلوی یک کامیون جیغ و داد کردند و پرواز کردند و رفتند. باد می‌آمد و آفتاب روی دیوارهای آجر قرمز افتاده بود و من خوشحال بودم.

اینکه من خوشحال بودم قابل اندازه‌گیری است. یعنی من امروز بیشتر از دیروز خوشحال بودم و باد که بلند می‌شد من خوشحال‌تر می شدم و می‌دانم اگر قهوه بنوشم خوشحال می‌شوم اما اگر قهوه با شکر باشد نیم ساعت بعد خوشحالیم سقوط می‌کند. من حتی از این اطلاع اگاهانه و بطور برنامه‌ریزی شده استفاده می‌کنم. مثلا قبل از جلسه‌های مهم یک ته‌لیوان قهوه می‌خورم و بعد یک ساعت و نیم بلبل‌زبانی می‌کنم و اسلاید هوا می‌کنم و ریپورت رو می‌کنم و آقای رییس لبخند می‌زند.

چیزی که درش هستم، و خودم هم، راز و گوشه ی ناشناخته اصلا کم ندارد. اما شعبده و معجزه ندارد. چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم. این ندانستن را اگر هزینه‌اش را بدهیم تبدیل به دانستن می‌شود. همیشه البته از پس از هزینه‌ها برنمی‌آییم.

عکس را همان صبح با موبایل گرفتم. افتاده بود روی آسفالت (بزرگتر)

در مورد یک فتوا، یا چرا فراموشی مهارت خوبی است

20080116_bmv.jpg

بخش عمده های کتابخانه ی ما، و همینطور آنها که از این وبلاگ سردرمی آورند، از یکی از شعبه های کتابفروشی زنجیره ای BMV خریده شده اند. گویا طبق تعریف قرار بوده است BMV، که سه شعبه در تورنتو دارد، محل فروش کتابهای دست دوم به قیمت ارزان باشد، اما من زیاد شده است که کتاب ِ روز را هم از BMV خریده ام، و البته همچنان به کمتر از یک سوم قیمت فروشگاه های دیگر.

rushdie002_s.jpgروش کار BMV این است: کتابها در بسته های چند ده تایی روی میزها چیده شده اند و معمولا اگر کتابی را دیدی و خواستی بخری باید بخری چون چند روز بعد آرایش روی میزها کاملا تغییر کرده است. من از پشت صحنه ی این کتابفروشی خبر ندارم، اما دیده ام که عده ی زیادی از آشنایان من سلیقه ی انتخاب کنندگان ِ کتابها را بسیار می پسندند. یکی از نویسندگانی که کتابهایش زیاد در BMV دیده می شود سلمان رشدی است.

تا همین چند لحظه ی پیش برای من معما بود که چرا حضور سلمان رشدی در BMV تحمل می شود. اما دقیق تر خواندن متن فتوای آیت الله خمینی نشان می دهد که هدف این فتوا «مولف» و «ناشرین مطلع از محتوای کتاب» هستند و نه هر کتاب فروشی که کتاب را بفروشد (البته ویکیپدیا می گوید در اوج واقعه به کتابفروشی هایی هم حمله شده است). اما با اینحال، این برای من همیشه سوال بوده است که با توجه به پایین بودن قیمت کتاب در BMV، چرا کسی پیدا نمی شود که هر هفته همه ی کتابهای سلمان رشدی را از BMV بصورت جمعی بخرد و نابود کند. یک تخمین برای هزینه ی این عملیات اعتقادی ۲۰۰ دلار در هفته است؛ مبلغی کمتر از اجاره ی یک آپارتمان در تورنتو. اما چرا کسی این کار را نمی کند؟ یا اینطور بپرسم، آیا این عجیب است که کسی این کار را نمی کند؟

به نظرم پاسخ را باید در ذات بنیادگرایی جستجو کنیم. راه حل های تند و تیز، از جنس بریزیم و بسوزانیم و انقلاب کنیم و یک شبه کله پا کنیم، در زمان کوتاه قابل پیگیری هستند اما در زمان طولانی انگیزه ها فرسوده می شوند و روزمرگی وسط می آید و دیگر سخت می شود آدمی برای حضور ِ خیابانی پیدا کرد. واضح است که قربانی این اتفاق صرفا فتوای آیت الله نیست؛ تجمع های انبوه ِ خیابانی که سراسر ِ تابستان سال گذشته در تورنتو برپا شد را هم احتمالا تا مدتها دیگر نخواهیم دید. و این البته اصلا یک نگاه انتقادی نیست. حتی دولت جمهوری اسلامی ایران بالاخره مجبور شد ده سال بعد از فتوا آن را «تمام شده» اعلام کند (نقل از پارسینه). اینطور نگاه کنیم، اگر قرار بود هیچ اتفاقی تا بی نهایت به فراموشی سپرده نشود، ما باید دوهزار و اندی سال ِ گذشته را صرف به توبره کشیدن خاک مقدونیه می کردیم و کسانی هم حتما در حال به توبره کشیدن خاک ما بودند. این یعنی اساسا فراموشی مهارت مفیدی است.

تصاویر از اینجا و اینجا