نوشته هایی که درمورد ’ روزانه ’ هستند

روزانه: ارزیابی شتاب‌زده در حین صبحانه‌ی شتاب‌زده

صبح، در حین بلعیدن صبحانه‌ی فوری که از در بزنم بیرون، دو مجله‌ی فارسی زبان تورنتو را ورق می‌زدم. مشاهده‌ی اولم پر بودن بیشتر صفحات از تبلیغاتی بود که به‌نحوی به سرمایه‌گذاری مرتبط بودند. اغلب، اگر نه تقریبا‌ همه‌ی این آگهی‌ها، مزین به عکس آقا یا خانمی بود که برای خرید ملک یا سرمایه‌گذاری، مثلا در یک سالن عروسی با درامد یک میلیون دلار در سال، یا در یک بیزنس «فرانچایز»، خدمات ارایه می‌دادند. در این عکس‌ها فقط یک خانم محجبه دیدم، که در کار بیزنس مهاجرت بود. مشاهده‌ی دومم اشتباهات دستوری متعدد در متن آگهی‌ها بود؛ جمله‌ها حرف‌اضافه زیاد داشت و بسیاری اوقات بدون فعل تمام می‌شد. در یک نوشته‌ی نیم‌صفحه‌ای مرد میان‌سالی پیشنهادهایی برای وارد شدن در بیزنس در کانادا داده بود اما متن انگار پیاده‌شده‌ی ویرایش‌نشده‌ی یک گفتگوی شفاهی ِ شلخته بود. این دو فقط نمونه‌هایی از انبوه مجلات ایرانی تورنتو هستند که هر هفته ستونهای‌شان در فروشگاه‌های ایرانی تا سقف چیده می‌شوند، و همگی رایگان هستند. یکی از این مجلات «سیاه و سفید» است که مطالبش از جنس «چگونه رابطه‌ی خوبی داشته باشیم» است و صفحاتش مملو از آگهی و منقش به تصاویر «سافت‌پورن» است. گاهی چینش آگهی و عکس نیمه‌لختی که تمام صفحه را پوشانده است بیشتر اسباب خنده است تا دقت به قضیه‌ی عکس یا حتی آگهی.

مشاهده‌ی یک‌لیوانی‌ام را اینطور خلاصه می‌کنم: سرمایه‌گذاری دغدغه‌ی مهمی بین بسیاری از ایرانیان تورنتو است. مراعات قواعد دستور زبان در فهرست اولویت‌های بسیاری از ایرانیان تورنتونشین مرتبه‌ی بالایی ندارد.

«خود»ی که می‌شود نبود

با دوستی در کنسرت نشسته‌ایم. جایی در پستوی یک کافه. جمع کوچک و غیررسمی است. دختری بالا می‌رود و گیتار می‌زند و می‌خواند. بیست و چند ساله است، لباس سیاه پوشیده و پشتش دو بال سفید دارد. روی حنجره‌اش یک پروانه‌ی آبی چسبانده. لباسش دامن کوتاهی دارد و آستینش حلقه‌ای است. اگر دختر را همین حالا از اینجا برداری و بگذاری توی مترو، سرهای زیادی به سمتش خواهد چرخید. دختر صدایش را از بم تا زیر حرکت می‌دهد و باز برمی‌گردد. یکی از شعرهایی که می‌خواند درباره‌ی «دخترهای خوب» است. آرایش تیره کرده است. وقتی توی میکروفن جیغ می‌زند که «گود گیرلز!»، چهره‌اش من را یاد صحنه‌ای از جن‌گیر می‌اندازد. برایش زیاد دست می‌زنیم. «خودش است».

دختر چهار یا پنج قطعه اجرا می‌کند و پایین می‌آید. نفر بعدی دختر دیگری است که روزانه‌تر لباس پوشیده است. شکلی که توی مترو می‌بینی و سرت را هم برنمی‌گردانی. بالا که می‌رود چند شوخی می‌کند که نمی‌گیرد. بعد توضیح می‌دهد که «من عادت دارم برای یک سالن بزرگ بخونم و برقصم. این برام جدیده» و لبخند می‌زند. واکنشی از جمع بلند نمی‌شود. دختر که ادامه می‌دهد، همهمه‌‌ی گپ‌زدن‌ها در جمع بالاتر می‌رود. کم‌کم خیلی نمی‌شود صدای دختر را شنید. دختر آخر برنامه‌اش توضیح می‌دهد که «بلدم ادای لیدی گاگا را بیاورم». «ادای لیدی گاگا» هم برایش تشویقی نمی‌آورد. از اول برنامه دیده‌ام که دختر با دختر دیگری آمده بوده‌است که حالا روی صندلی کناری نشسته‌است و در تمام برنامه آیفونش را ثابت، رو به سمت نوازنده، نگه‌داشته‌بوده‌است. آخر برنامه فیلم‌بردار به نوازنده می‌گوید «به این ور لبخند بزن» و دختر به دوربین نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. «دختر خودش نیست».

از دیشب در این فکرم که این یعنی چه که کسی خودش هست یا نیست. یا چرا باید برای من، و هر کس دیگری، این نکته‌ی قابل توجهی باشد. مساله دقیقا غیرواقعی بودن یک شخصیت نیست؛ من لزوما همیشه مستند نگاه نمی‌کنم و از «نقش بازی کردن» هم لذت می‌برم. یک نظر این است که من از دختر دوم شاکی هستم چون فکر می‌کند من نفهمیده‌ام که به جای عرضه کردن خودش داشته یک نسخه‌ی دوم به من می‌فروخته. اما چرا این موضوع باید برای من اهمیت داشت باشد؟

روزانه – عوالم پاییزی

پارسال پاییز را زیر ِ زمین سپری کردم. صبح، هوا روشن‌نشده، از خانه می‌زدم بیرون و می‌رفتم زیر ِ زمین و یک‌ساعت و نیم بعد سمت ِ دیگر تونل پشت میزم بیرون می‌آمدم. تا شب پشت میز روی کیبرد بالا و پایین می‌رفتم و باز می‌رفتم توی تونل و از سمت دیگر مستقیم می‌رفتم روی تشک که صبح بتوانم زود بیدار شوم و باز همین قضیه تکرار می‌شد. پارسال پاییز ندیدم.

پنج سال پیش همین روزها که سوار هواپیما شدم، محمود تازه قسم خورده بود. پاییز رسیدم زیر آسمان ِ تازه. باد سرد می‌آمد و غازهای مهاجر آماده می‌شدند که بروند جای گرم و من با دوچرخه از خانه تا دانشگاه می‌رفتم.

امسال از همان روز اول که باد پاییزی بلند شد حال خوبی داشته‌ام. سوز که می‌آید دلم حال می‌آید و رسما اوایل می‌ترسیدم این قضیه نشانه‌ی افسردگی باشد. به‌نظرم نیست. خیلی وقت بود پاییز ندیده‌بودم و دارم حالش را می‌برم.

این هم اتفاق جالبی است که دنبال «پاییز» که می‌گردم، سال ۸۷ پاییز داشته، ۸۹ هم دارد، اما ۸۸ بی‌پاییز بوده.

عکس از اینجا

پاییز که می‌شود، لولو را باد می‌برد

من یک آدم تجربی هستم. مطمئن نیستم دارم اصطلاح درستی را استفاده می‌کنم، اما به‌نظرم «ماتریالیست» هم اینجا کلمه‌ی مناسبی نیست.

من می‌توانم تصور کنم که خدایی وجود دارد و فرشته‌هایی هستند که حتی گاهی میان آدم‌ها می‌آیند. یا حتی اینکه بهشتی هست و جهنمی و نظامی برای عاقبت و مجازات. اما همچنان معتقدم برای هرچیزی یک خط‌کش هست که لزوما من حالا ندارمش، اما من می‌توانم داشته باشمش. معتقد نیستم من قادرم هر چیزی را با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. در واقع من هیچ چیز را نمی‌توانم با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. اما اگر خدایی هست، و اگر فقط یکی است، این به این دلیل است که معادله‌ای هست که جوابش می شود «یک و فقط یک خدا هست». و اگر نوعی از موجود هست که پرواز می کند و یک جوری اثیری است، بعد یک فرشته مساوی دو فرشته نیست و یک فرشته و سه‌چهارم معنی ندارد و می‌شود درمورد فرشته‌ها اطلاعات کسب کرد و اینطور نیست که یک فرشته برود توی یک اتاق و یک آرمادیلو بیاید بیرون، مگر اینکه تبدیلی وجود داشته باشد که فرشته را به آرمادیلو، و شاید بالعکس، تبدیل کند.

تورنتو پاییز شده است. امروز صبح رفتم بیرون و وسط پارکینگ ایستادم. کسی کلاه‌به‌سر دم ِ در ِ شرکت ِِ کناری ایستاده بود و سیگار می‌کشید. باد بلند شد و یک غاز مهاجر از جلوی پایم خیز گرفت که پرواز کند و سر راه از دست باد که می‌خواست به دیوار و دودکش بکوبدش در رفت و چیزی از تهش ریخت و پشت یک ساختمان پیچید و دور شد. بعد چند مرغ مهاجر جلوی یک کامیون جیغ و داد کردند و پرواز کردند و رفتند. باد می‌آمد و آفتاب روی دیوارهای آجر قرمز افتاده بود و من خوشحال بودم.

اینکه من خوشحال بودم قابل اندازه‌گیری است. یعنی من امروز بیشتر از دیروز خوشحال بودم و باد که بلند می‌شد من خوشحال‌تر می شدم و می‌دانم اگر قهوه بنوشم خوشحال می‌شوم اما اگر قهوه با شکر باشد نیم ساعت بعد خوشحالیم سقوط می‌کند. من حتی از این اطلاع اگاهانه و بطور برنامه‌ریزی شده استفاده می‌کنم. مثلا قبل از جلسه‌های مهم یک ته‌لیوان قهوه می‌خورم و بعد یک ساعت و نیم بلبل‌زبانی می‌کنم و اسلاید هوا می‌کنم و ریپورت رو می‌کنم و آقای رییس لبخند می‌زند.

چیزی که درش هستم، و خودم هم، راز و گوشه ی ناشناخته اصلا کم ندارد. اما شعبده و معجزه ندارد. چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم. این ندانستن را اگر هزینه‌اش را بدهیم تبدیل به دانستن می‌شود. همیشه البته از پس از هزینه‌ها برنمی‌آییم.

عکس را همان صبح با موبایل گرفتم. افتاده بود روی آسفالت (بزرگتر)

روزانه: روی دور تند

مطمئن نیستم برای Overclocking چه معادلی در فارسی وجود دارد، بنابراین  اینجا از «دورتند» استفاده می کنم.

دورتند یعنی بالا بردن سرعت پالس زمان در یک محاسبه گر الکترونیکی. در کنار بهینه سازی الگوریتم و افزایش تعداد پروسسور، و روشهای بسیار زیاد دیگر، دورتند هم بعنوان روشی برای کوتاه کردن زمان لازم برای انجام یک عملیات نوعی، و بنابراین بالا بردن خروجی سیستم، مورد استفاده قرار می گیرد.

هر پردازشگری برای کار در یک یا چند فرکانس ساعت خاص طراحی می شود. اعمال فرکانس بالاتر به چنین پردازشگری به این معنی است که اگر این وسیله برای انجام یک میلیارد عملیات ریاضی در ثانیه طراحی شده است، حالا صد میلیون عملیات اضافه در ثانیه هم به کارکرد پردازشگر اضافه می شود. چنین کاری، گذشته از همه ی نکات فنی دیگر، به معنی ایجاد گرمای بیش از حد مجاز در پردازشگر و احتمالا کاهش عمر آن است.

مواقعی هست که روی دور تند می روم. این زمانهایی است که تقویم گوگل پر از مربع های رنگ به رنگ می شود و همزمان با آن ایمیل های «داداش چه خبر از فلان کار» در میل باکس انبار می شوند. تصور من این است، و می توانم برای این ادعا منبع و شاهد هم بیاورم، که ساختار محاسباتی آدمیزاد از فعالیت «لذت می برد». یا اینطور بگوییم، تابع هدف مغز، پردازش اطلاعات و تولید خروجی است. اگر به این جمله کمی دقت کنی واضح است که این یعنی مغز روی یک حلقه ی بازخورد مثبت نشسته است و حلقه ی بازخورد مثبت نه در یک نقطه ی میانی که در وضعیت مصرف همه ی منابع متوقف می شود. این همه یعنی مغز آدمیزاد این قابلیت را دارد که وارد دور تند شود و تا نقطه ی خستگی محض پیش برود.

به رییس ایمیل زدم که فردا سر کار نمی آیم. پیچ و مهره ی جمجمه ام را باید فردا آچار کشی کنم.

روزانه: رفتن ِ فُرامرز خان

taleghan_hill.jpgفُرامرز خان پریروز تمام کرد. پدرم می گفت زمین خورده و اسکن مغز یک تومور پیشرفته نشان داده و مرد ِ هفتاد ساله با آن سبیل ِ پرپشتش زمین گیر شده. دکترها همان اول گفته اند که کاری برایش نمی توانند بکنند، و نکرده اند هم. چند بار حمام و چشمها بسته شده و تمام. لابد می برندش طالقان، روی تپه ی کولج، بالای رودخانه، خاکش می کنند. بچه که بودم پایین تپه، کنار جاده که قبرهای قدیمی را بریده بود و تا هرنج بالا رفته بود، استخوان و جمجمه بیرون می آوردم.

یک زمانی یک پیکان سفید داشتم و یک عینک سیاه. دزد، کنار دانشگاه، شیشه ی مثلثی سمت شاگرد را شکست و ضبط ِ کاست خور را برد که جایش یک پخش سی دی نشست. پدرم می گفت آرش عینکش را که می زند و صدای ضبط را که روشن می کند پایش را می گذارد روی گاز و دیگر در این دنیا نیست. قبل از آمدن موتور ماشین را دادم پیاده کردند. سرسیلندر زیر بار ترک برداشته بود. و این همه انگار هزار سال پیش بوده و خواب بوده و ربطی به اینجا و امروز نداشته.

ایمیل را وسط فستیوال موسیقی جاز در مونترآل دیدم. «تسلیت می گویم، فُرامرز خان رفت». نویسنده ضمه نگذاشته بود، طالقانی ها با ضمه ادا می کردند. روی آن پلکان لعنتی که قدم می گذاری و از خاک که بیرون می زنی، خویش و رفیق را می کنی زیر خاک. اینکه کسی زیر خاک جابه جا شده چیزی است مثل ارتباط چند جمله ی لعنتی ِ پینگلیش به چند هزار آدم فرانسوی زبان که با نور و صدا بالا و پایین می پرند.

روزانه: عوالم صبحگاهی یک وبلاگ نویس/برنامه نویس

1998-01-13.gifکار تخصصی من طراحی الگوریتم در حوزه ی پردازش تصویر و بینایی ماشین است. این یعنی یک مسله ی نوعی که به من واگذار می شود چنین ساختاری دارد:

یک بانک بزرگ احتیاج به یک سیستم هوشمند برای نظارت بر نحوه ی استفاده ی افراد از سیستم های عابربانک اش دارد. این سیستم باید بتواند چهره ی فردی که جلوی دستگاه ایستاده است را تشخیص بدهد و مطمئن بشود که همین فرد در زمان های پیش از این به این حساب دسترسی داشته است. علاوه بر این، ماشین باید درصورتی که فرد نقاب به چهره زده است از دادن سرویس خودداری کند.

از آنجا که سالها از ابداع کامپیوتر و روشهایی پردازش تصویر می گذرد، بنابراین خیلی بعید است که مساله ای در این حوزه تعریف شود که هیچ سابقه ای نداشته باشد. این یعنی هر روش جدیدی که ابداع می شود، یا هر اصلاحی که در یکی از روشهای موجود انجام می شود، باید با گذشته مقایسه شود. این مرحله ی ارزیابی evaluation است. در این مرحله الگوریتم های مختلف بر مبنای شاخصه های از پیش تعریف شده ای سنجیده می شوند و کارایی هریک در هر شاخه مشخص می شود. چنین مقایسه ای کمتر به نتیجه گیری هایی نظیر «الگوریتم یک در همه ی شاخصه ها از الگوریتم دو برتر است» می رسد. در عمل، الگوریتم هایی که خطای کمتری دارند معمولا کندتر هستند و روشی که چهره ی فرد را بهتر تشخیص می دهد لزوما نقاب ِ روی چهره ها را سریع تر و دقیق تر کشف نمی کند. با این همه، «ارزیابی ساختارمند» بعنوان روشی برای ایجاد امکان مقایسه بین روشها شناخته شده است. یا اینطور بگوییم، روشی که از مرحله ی ارزیابی نگذشته است حتی امکان مطرح شدن در مراجع علمی را ندارد. اما از این مقدمه ی طولانی به کجا می خواهم برسم.

امروز صبح که خبر جلوگیری از سخنرانی سیدحسن خمینی در مراسم بزرگداشت پدربزرگش را می خواندم به این فکر می کردم که رژیم حاکم در ورای تبلیغات و چهره ها خودش را بعنوان بهترین، یا یکی از بهترین، روشهای حل مساله ی پیچیده ی «چگونه دور هم زندگی کنیم» معرفی می کند. این یعنی سران یک ساختار سیاسی مدعی هستند که راه حلی برای زندگی جمعی، و یا حتی فردی، یک جمعیت ِ چند میلیون نفری دارند که از همه ی راه حل های موجود، یا حتی ممکن، بهتر است. اینکه این «بهتر» بودن دقیقا یعنی چه چیزی است مثل بررسی شاخصه های مختلف که حرفش را زدیم؛ یکی ادعا می کند که جیب ِ خلایق را بهتر پر می کند و یکی معتقد است که به آسمان نزدیک ترشان می کند. یکی هم ممکن است مدعی «دین و دنیای» ابنای بشر باشد. هر چه که هست، گروهی ادعایی دارد که حتما قابل ارزیابی است.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اما این همه اصلا نکته ی پیچیده ای نیست. ساختارهای حاکم بصورت مرتب آمارهایی از موفقیت ها و حتی در مواردی شکست های خود منتشر می کنند و ناظران بیرونی، بخوان شهروندان و رسانه ها، کارایی سیستم را تحت نظارت دارند. علاوه بر این، هر چهار سال یکبار کارایی حاکمان و برآورد شهروندان از آینده ی آنها به رای عمومی گذاشته می شود. واضح است که این فرایند دقیقا قابل مقایسه با ارزیابی روشهای علمی نیست، حداقل به این دلیل که پیچیدگی مساله بسیار بیشتر است. علاوه بر این، دو روش تطابق چهره را می توان بر اساس چند معیار ِ ساده ی «دقت» و «سرعت» سنجید اما در مورد مساله ای به بزرگی «با جامعه چه کنیم» حتی معیارهای ارزیابی هم لزوما مورد توافق نیستند. اما به هر حال این خواسته ی شگرفی نیست که باید بتوانیم روشهای مختلف را ارزیابی کنیم.

2006-01-30.gifاتفاقی مانند رفراندوم ۱۲ فروردین سال ۱۳۵۸ ارزیابی پیش بینی مردم ایران از روشهای کلان جامعه شان بود. یا اینطور بگوییم، روز ۱۲ فروردین مردم ایران به این سوال پاسخ دادند «آیا شما نظام جمهوری اسلامی را از روشهای دیگر بهتر ارزیابی می کنید؟». روایت رسمی این است که بیش از ۹۸ درصد ارزیابی کنندگان به این سوال پاسخ مثبت دادند. حالا ما در نقطه ای هستیم که دیگر نیازمند پیش بینی نیستیم و کارکرد سیستم را یک دوره ی سه دهه ای دیده ایم. قاعدتا بعد از سی سال پاسخ به سوال ِ «جمهوری اسلامی، آری یا خیر» کمتر بر مبنای خیال بافی و بیشتر برپایه ی تجربه است. در چهارچوب مساله ای که حرفش را زدیم این یعنی ما سیستم تشخیص هویت را در یک بازه ی چند ساله در چند بانک آزمایش کرده ایم و حالا می توانیم نه در فضای آزمایشگاهی که در موقعیت عملی کارایی روش را ارزیابی کنیم. اگر مجریان این روش حکومت داری، بخوان «مدعیان داشتن راه حل مناسبی برای مساله ی چگونه دور هم زندگی کنیم»، هنوز مدعی هستند که چیزی برای عرضه دارند، این گروه نباید هراسی از ارزیابی روش ِ پیشنهادی خود داشته باشند.

وقتی در را باز می کردم که وارد محل کارم بشوم در ذهنم تصور می کردم که روزی رییسم بگوید،

کدی که نوشته ای را روی بانک داده ی فلان با روش بهمان ارزیابی کن و حاصل را با سه الگوریتم یک و دو و سه مقایسه کن و هفته ی بعد به من گزارش بده.

بعد تصور کردم که جواب بدهم که این کار را نمی کنم چون دلیلی برای آن نمی بینم و روشی که من انتخاب کرده ام بهترین روش است و حرفی در این مورد نیست. قاعدتا اتخاذ چنین رویه ای در زمان بسیار کوتاهی من را به اینجا می رساند که یک روز صبح کسی دم میزم بیاید و ازم محترمانه بخواهد که جل و پلاسم را جمع کنم و از ساختمان بیرون بروم. من البته می توانم قاصد و هرکسی که به حمایت از او آمد را کتک بزنم و دو دستی به میزم بچسبم و شاید حتی ساختمان را آتش بزنم. می شود هم این کار را نکنم و بپذیرم که بعضی از برنامه هایی که من نوشته ام به لعنت کسی نمی ارزیده اند. من البته برای پافشاری برای اینکه روش من بهترین است کسی را نکشته ام.

getalife.gif

کارتون ها تزیینی هستند.

روزانه: جعبه مهم است

نشسته ام توی کافه و وبلاگ می نویسم. تازه شروع کرده ام که پسری تو می آید و یک دور از کنار همه ی میزها رد می شود و به صورت همه نگاه می کند. من مشغول نوشتن می شوم. کمی بعد می بینم که قهوه اش را گرفته و جلوی من پشت میز دیگری نشسته و دارد با کسی که روبرویش نیست حرف می زند. یک ساعت ِ بعد را من به نوشتن می گذرانم و او به حرف زدن. گاهی هم می خندد و طرفش را با انگشت نشان می دهد و بعد ساکت می شود که جواب بشنود.

نتیجه گیری: کسی که با فضای خالی حرف بزند را باید برد برایش دارو خرید، کسی که با یک جعبه ی سیاه که رویش کلید دارد حرف می زند را باید برایش کامنت گذاشت و گاهی برایش ایمیل زد که «چه باحالی تو!»

روزانه: شلیک به نفر سمت چپی

ibomber2.jpg آدم کشی پشت کیبرد، به تنهایی، و فارغ از همه ی جزییات دیگر، رفتار جالب توجهی است؛ همین نکته ی کوچک که اسم قطعه قطعه کردن و ترکاندن را گذاشته ایم «بازی». این روزها که از خانه می آیم سرکار، همان وسط مردم ِ دیگری که در مترو هستند، تلفن را به چپ و راست تاب می دهم و گاهی عمودی می گیرمش و گاهی یکهو افقی اش می کنم تا از این مانع بگذرم و بمب بزرگ صورتی را صاف بکوبم توی سر یک کشتی دراز که دارد از سمت راست صفحه می رود سمت چپ صفحه و من لابد از اینکه نرود جایی که می رود چیزی گیرم می آید. اما این فقط نصف قضیه است.

از دیروز ِ کیبرد و ماوس رسیده ایم به امروز که وسط جمعیت می شود «بازی» کرد. غیرقابل تصور نیست که در همین چندساله، بازیهای «بهتر»ی از جنس حقیقت مجازی داشته باشیم که همان وسط جمعیت خود ِ جمعیت را باهاش بکشیم. یعنی تصور کن که عینک می زنی و توی ایستگاه مترو راه می روی و تصمیم می گیری که کی شترق بخورد زمین و شترق می خورد زمین.

subway.jpg

روزانه: خب، چه خبر؟

نوشتن البته یعنی چیزی برای اضافه کردن به همه ی حرفهای دنیا داری. این یعنی مضمون نوشته. اما خود ِ فعل ِ نوشتن، فارغ از ماده ی نوشته شده، موجودیت و کارکردی از خود دارد. می نویسی که یعنی هستی. مخاطب این کارکرد ِ نوشتن، هم خودت هستی و هم همه ی عالم.

اما وقتهایی هست که می خواهی به خودت و به همه بگویی که هستی، اما حرفی نداری. این وقتهایی است که اگر در جمع باشی می روی می زنی روش شانه ی کسی و می گویی «خب، چه خبر؟».

این پست یک «خب، چه خبر» است.