نوشته هایی که درمورد ’ روزانه ’ هستند

ملاحظات ِ آخرهفته‌ای – «هدف»

اول – مجموعه تصویر Global protests را در bigpicture نگاه می‌کنم. تنوع خواسته‌ها و شعارها و ظاهر ِ تظاهرکنندگان دیدنی است. از روزی که این مجموعه منتشر شده‌است چند بار بالا و پایین‌اش کرده‌ام. تلاش کرده‌ام تصور کنم اگر در متن ِ هریک از این اتفاقات بودم چطور فکر می‌کردم.

(لینک مستقیم به ویدیو)

دوم – دیروز …And Justice for All را دیدیم. فیلم به سیاق چند فیلم‌ ِ دیگر ِ آل‌پاچینو با یک مونولوگ ِ طولانی و آتشین تمام می‌شود. آخر ِ فیلم، آرتور ِ وکیل، که آل‌پاچینو نقشش را بازی می‌کند، به دادستان اشاره می‌کند و چیزی می‌گوید شبیه این‌که «این مرد می‌خواهد برنده شود» بعد به خودش اشاره می‌کند و می‌گوید «من هم می‌خواهم برنده شوم». متهم یک قاضی ِ بلندپایه است که به تجاوز متهم شده‌است. آرتور ادامه می‌دهد «عدالت یعنی پیدا کردن ِ حقیقت، اما آیا اینجا ما دنبال ِ حقیقت هستیم، یا می‌خواهیم در این بازی برنده شویم؟»

این قضیه‌ی کنار رفتن ِ هدف ِ «اصلی»، چیزی که حرفش را می‌زنیم، و جایگزین‌شدن‌اش با برنده‌شده در بازی را من در کار حرفه‌ای‌ام، که وکالت نیست، دیده‌ام. جماعت ِ زیادی روی مسایلی کار می‌کنند که یک برچسب ِ مشترک ِ علمی دارند، اما هدف دقیقا رسیدن به این «هدف» نیست؛ هدف ِ واقعی، در عمل، چاپ کردن ِ بیشترین تعداد ِ مقاله و ثبت ِ بیشترین تعداد ِ اختراع است. ما تلاش می‌کنیم «ساختار» را قانع کنیم که «داریم چرخ ِ علم را جلو می‌بریم». اینجا «ساختار» یعنی کسی که پول برای تحقیق می‌دهد یا رییسی که برگه‌ی سنجش ِ سالانه را امضا می‌کند.

راه‌حلی ندارم. حتی مطمئن نیستم روش ِ فعلی در درازمدت منجر به «جلورفتن چرخ ِ علم» نشود.

عکس از Student protests in Chile

ملاحظات زمینی

آخرهفته را در مونترآل گذراندم. برای کنفرانس Rose 2011. از ۴۸ ساعت ِ شنبه و یک‌شنبه نزدیک ۱۶ ساعت را صرف نشستن و گوش‌کردن به مقالاتی در زمینه‌ی روباتیک و بینایی ماشین کردم. حاصل سرخوردگی بود. رفیقی سر ِ نهار از قول یکی از اساتیدش این‌طور مساله را جمع‌بندی کرد «از هر ده هزار مقاله‌ی علمی، هزار تا ارزش خواندن دارد، صدتا حرفی برای گفتن دارد، ده تا نکته‌ی جدیدی دارد، و یکی تکانی در یک شاخه‌ی علم ایجاد می‌کند». حساب کردم که هزینه‌ی رفت‌وآمد، هتل، و ثبت‌نام ِ ۵۰ تا ۱۰۰ شرکت‌کننده در کنفرانس نزدیک ِ ۵۰ هزار دلار است. قابل تصور است که کارهای بهتری با این مبلغ می‌شود کرد. جایی می‌خواندم که موسسه‌ی جهانی مهندسین برق و الکترونیک IEEE هر روز یازده کنفرانس در جهان برگزار می‌کند. اعداد را در هم ضرب کن؛ نجومی می‌شود. بخش ِ عمده‌ی این هزینه‌ها از محل ِ بودجه‌های عمومی ِ تحقیقات پرداخته می‌شود؛ مثلا در کانادا بودجه‌های تحقیقاتی از موسسه‌ی دولتی NSERC می‌آید. سوال مهم این است: در ازای این هزینه‌کردن‌ها چه چیزی به‌دست می‌آید؟

اینطور به مساله نگاه کنیم؛ هزینه‌ی شرکت در یک کنفرانس ِ نوعی، چند صد دلار است. بخشی از این پول به نهادی که اسمش روی کنفرانس است می‌رود، اینجا IEEE. اما این بخش ِ کوچکی از سود ِ این نهاد است. برای دسترسی به مجموعه مقالات IEEE باید چیزی بین ۱۵ دلار برای هر مقاله یا صد و خرده‌ای هزار دلار برای یک‌سال دسترسی کامل پرداخت کرد. پس IEEE دلیل ِ خوبی برای برگزاری بازده کنفرانس در روز دارد.

سمت ِ دیگر مساله، دانشگاه و استاد ِ دانشگاه هستند. ساختار ِ پیشرفت ِ شغلی در خیلی از دانشگاه‌ها، اگر نه همه، مبتنی بر انتشار مقاله در کنفرانس‌ها و مجلات «معتبر» است. معتبر اینجا معمولا یعنی این‌که اسم یکی از نهادهای معتبر، IEEE، Elsevier، یاSpringer، قبل از اسم کنفرانس بیاید؛ پس استاد انگیزه‌ی خوبی برای مقاله نوشتن برای این کنفرانس‌ها، و تشویق/اجبار دانشجویانش برای انتشار مقاله، دارد. هزینه‌ی بالای این روش ِ ارزیابی را دانشگاه‌ها، و موسساتی مثل NSERC، می‌دهند.

این همه یعنی پول‌دهنده با رضایت پول را می‌دهد و پول‌گیرنده با رضایت پول را می‌گیرد. اینکه محصول ِ تولیدشده در این دادوستد چه کیفیتی دارد البته تحت ِ نظارت هیات ِ داوران ِ مقالات است، که خودشان اساتید دانشگاه و دانشجویان تحصیلات تکمیلی هستند؛ و دلیلی برای شرکت‌نکردن در این بازی ندارند. اما آیا این همه یعنی کنفرانس‌های علمی کار بی‌ربطی هستند و باید آنها را از ریشه کند؟

سرعت ِ رشد علم پایین است. خیلی اوقات ایده‌ها تا زمانی که پیاده و سنجیده نشوند قابل ارزیابی نیستند. علم، از نوعی که می‌شناسیم، در یک شبکه از افراد رشد می‌کند. کنفرانس‌های علمی روشی برای ارزیابی و انتقال ایده‌ها و شبکه‌سازی هستند. روش ِ دیگری که می‌شناسیم تحقیق در فضای شرکت‌های خصوصی است، که جای دیگری می‌شود بهش پرداخت، و چندان بهینه‌تر نیست. این همه یعنی سازوکار ِ فعلی ایرادهای زیادی دارد، اما، حداقل فعلا، روش ِ بهتری نمی‌شناسیم، و حتی اگر همین فردا راه خیلی بهتری پیدا کنیم تغییر مسیر ِ این ساختار ِ بزرگ، کار یک روز و یک هفته و یک ماه نیست.

من به این قضیه این‌طور نگاه می‌کنم؛ ساختاری هست که می‌شود بهش ایراد گرفت، اما بهترین گزینه‌ای است که دم دست داریم. من به این می‌گویم «راه ِ حل ِ زمینی». نوع دیگر راه حل‌ها «آسمانی» هستند؛ محدودیت‌های ساختار را به‌رسمیت نمی‌شناسند و «ایراد داشتن» را مترادف ِ «باید برود» می‌دانند. راه‌حل‌های آسمانی مال همان آسمان هستند. روی زمین مجبوریم زمینی باشیم.

پس‌نوشت – این‌جا دارم حرف رشته‌ام را می‌زنم، یعنی علوم کامپیوتر و تخصصی‌تر روباتیک و بینایی ماشین. رشته‌های دیگر علمی شاید قضیه‌شان طور ِ دیگری باشد. من نمی‌دانم.

عکس از اینجا

بی‌رنگی

یادم بود که ۱۲ رفته‌بودم توی رخت‌خواب. این یعنی نزدیک سه ساعت خوابیده‌بودم که روی مبل خودم را پیدا کردم. داشتم کانال‌های تلویزیون را دور می‌زدم. توی یکی زنی با لنگ‌های دراز ِ برق‌انداخته وسط نشسته‌بود و تبلیغ ِ نوعی دستگاه موبر می‌کرد. بعد دوربین می‌رفت روی زن‌های دیگری که حساب‌کتاب کردم که نصف ِ بیشتر پوست‌شان را می‌شد دید و همه می‌گفتند به دستگاه شک داشته‌اند اما وقتی استفاده‌اش کرده‌اند حیرت کرده‌اند. حیرت‌کردن‌شان را که نشان می‌دادند من مورمورم می‌شد. تبیلغ که تمام می‌شد صدایی می‌گفت «روزهات کوتاه شده‌ان؟ الکلی هستی؟ بیا الکهالیک انانیمس». بعد دوباره زن‌های متحیر می‌آمدند.

خودم رو دوباره فرو کردم توی رخت‌خواب. چند ساعتی به‌نظرم چرت زدم. صدایی می‌گفت «از این بیشتر نمی‌تونم». بیدار شدم. تو فکرم بود که خیلی تلاش کرده‌ام و بالاخره شده که بیدار شوم. بعد یکی بهم گفت که خیلی تلاش کرده که همه چیز برگردد و خیلی سخت بوده و همه چیز را برگردانده ولی رنگ‌ها را نشده که برگرداند. رفتم تو ایوان. از طبقه‌ی ۲۷‌ام تورنتو را می‌دیدم. شهر و اتوبان ِ پرصدا رنگ‌شان پریده‌بود.

لباس پوشیدم و کیفم را برداشتم که بیایم سر کار.

روز ۳۹

یکشنبه ساعت دو و نیم صبح خوابیدم و پنج و نیم بیدار شدم. دوش گرفتم، دوچرخه‌ام را برداشتم و رفتم لب دریاچه، سمت غرب تورنتو، برای ماراتن «دوچرخه‌سواری برای قلب»، که یک برنامه‌ی خیریه برای کمک به تحقیقات در زمینه‌ی قلب و بیماری‌های آن است. با بچه‌های شرکت پول جمع کرده‌بودیم و تیم داده‌بودیم و حالا قرار بود ۲۵، ۵۰ یا ۷۵ کیلومتر پا بزنیم. من ۲۵ کیلومتر را رفتم. قبل از دوچرخه سواری رفتیم داخل سالن برای صبحانه. توی لیست شرکت‌ها نگاه کردیم، میز شماره‌ی ۳۹ را بهمان داده‌بودند.

نزدیک ظهر با بهاره رفتیم لب دریاچه، این بار سمت شرق، برای والیبال ساحلی. بچه‌ها قبلا رفته‌بودند. ده دقیقه‌ای گشتیم تا پیدایشان کردیم. هوا گرم بود و در ساحل جای سوزن انداختن نبود. زودتر که آمده‌بودند، یک جای خالی پیدا کرده‌بودند و تورشان را هوا کرده‌بودند و گرم بازی بودند. زمین‌های بازی شماره داشت. رفقای ما شماره‌ی ۳۹ را برداشته بودند.

می‌شد درباره‌ی این مساله خیلی فکر کرد، و حتی حرف هم زد، مثلا من فکرم رفت سمت این‌که ۳×۱۳ می‌شود ۳۹، اما خسته‌بودم، کفشم را گذاشتم زیر سرم و خوابیدم. اطرافم توپ‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و گاهی دوروبر من به زمین می‌خورد و شن‌ها را به هوا پرتاب می‌کرد.

گرگ‌آباد ِ شیشه‌ای

خانه را صبح رفتیم دیدیم. طبقه‌ی ۲۶ ام، یا کمی بالاتر. با منظره‌ی جنوب. همه‌ی خانه‌های دیگری که دیده بودیم، یا کنارشان برجی داشت بالا می‌رفت یا خود ِ ساختمان درحال ساخت بود.

ساعت ۱۰ صبح خانه را دیدیم. خوب بود. مستاجر ایرانی بود، که به عادت ِ زندگی در تورنتو چندان تعجب نکردیم. قرارشد کارهای اداری را انجام بدهیم. قدم اول نوشتن «پیشنهاد» بود. این یعنی من، که فلانی باشم، این خانه را می‌خواهم و این‌قدر اجاره می‌دهم و این آدم هستم و گذشته‌ام این است. این قسمت ِ آخر یعنی «سابقه‌ی اعتباری»ام را برای صاحبخانه فرستادم. Credit Report مشروح همه‌ی ارتباطات مالی من در همه‌ی سالهای زندگی‌ام، یا درمورد من ِ مهاجر، از وقتی در حیطه‌ی این جهان ِ نو زندگی کرده‌ام، است. در کدام بانک حساب دارم، کی وام گرفته‌ام، کجا زندگی کرده‌ام، کارم چه بوده‌است. قبل از این چند مستند درباره‌ی «سابقه‌ی اعتباری»، که ارزش تو را برای «سیستم» تعریف می‌کند، دیده بودم.

رفیقم، که کار معاملات ملکی می‌کند، زنگ زد که «قضیه‌ی دادگاه رفتنت برای یک دعوای مالی با بانک فلان چیه؟ صاحبخانه نگران‌ه». اول مضطرب شدم. قرض و کم‌پولی کم ندارم، اما دادگاه مالی نداشته‌ام. توضیح دادم که از بانکی که حرفش را می‌زند برای ماشینم وام گرفته‌ام و دعوایی نبوده؛ وام پرداخت شده و حرفی نبوده. از اینکه باید درباره‌ی جزییات زندگی‌ام به کسی که ندیده‌ام توضیح می‌دادم راضی نبودم.

رفیقم گفت صاحبخانه گفته کسی قبل از ما روی خانه دست گذاشته و اینکه تا شب تصمیم خواهد گرفت خانه را به کدام‌مان می‌دهد. رفیقم گفت «مدارکت رو خوب کامل کن». کارت ویزیتم را روی میز گذاشتم «اسم، مدرک تحصیلی، شغل».

شب رفیقم زنگ زد که «مبارک‌ه، گرفتیمش». اتفاق خوبی بود. نگران بودم که اگر این خانه را نگیریم باید بیشتر وقت بگذاریم. تشکر کردم و پرسیدم «اون یکی چی شد؟» «توی یه رستوران کار می کرد، تو کارت بهتر بود».

SWIIT!

نزدیک ساعت ۱۲ شب، از شیب ِ طبقه‌ی منفی دو پیچیدم داخل پارکینگ. توی شماره‌ی ۱۲۶ یک ماشین ِ سفید ِ خیلی کوچک ِ اسپرت پارک کرده‌بود. پسری با کلاه ِ کپی ِ روکش-فلزی کنارش ایستاده بود. با اشاره پرسید می‌خواهم تو بروم. با اشاره تایید کردم. معذرت خواست و نشست توی ماشین و استارت زد. صدای بم ِ موتور پارکینگ را پر کرد. عقب رفتم که بیرون بیاید. وقتی آمد، جلوی ماشینش نقش پورشه را شناختم. پارک کردم. بیرون که آمدم پسر هم ماشینش را توی جاپارک بغلی موقت پارک کرد و بیرون آمد که پیش رفیقش برود که داشت بی‌ام‌وی غولش را دستمال می‌کشید. پلاک ِ غول SWIIT بود با یک قلب قرمز کنارش. برای دوتاشان دست تکان دادم و رفتم سمت آسانسور که بیایم بالا برای خواب.

سلام آقای ناباکوف

موبایل سر شش و نیم زنگ زد. خاموشش کردم و دوباره خوابیدم؛ زنگ ِ دوم را شش و چهل و پنج می‌زد. نیمه‌بیدار شدم و ده دقیقه‌ای توی رختخواب غلت زدم. سر هفت تصمیم گرفتم بزنم توی دهن ِ نیاز ِ هرروزه‌ی بیدار شدن سر ِ ساعت و امروز بیشتر بخوابم. گفتم آدمم و خواب لازم دارم. و چیزهایی شبیه این. سرم را توی متکا فرو کردم و خوابیدم. خواب هم دیدم. بیدار که شدم هفت و پانزده دقیقه بود. فهمیدم تا گردن توش فرو رفته‌ام. حالا بخواهم هم نمی‌توانم صبح دیر بیدار شوم.

توی راه موزیک ِ بلند ِ عربی گذاشتم.

دنبال مسخ ِ کافکا در گوگل گشتم و عکس را از اینجا پیدا کردم.

عربده به‌عنوان پیچ‌گوشتی

جمعه شب یکی داشت سر من داد می‌زد. صورتش قرمز شده‌بود و چند بار سمت‌ام حمله آورد و اگر کسی که جلوش را هر بار گرفت جلوش را نگرفته‌بود حتما من چند بار بیشتر و محکم‌تر عقب می‌پریدم.

مرد جثه‌اش بزرگ بود و یک چشمش نیمه باز بود. صورتش قرمز بود. نفس که می‌زد بوی الکل‌اش می‌پاشید توی صورتم. من کاری‌اش نکرده بودم، جز اینکه لابد توی چشمش نگاه کرده بودم (این را بعدا رفیقی که با خلایق ِ مست ِ دعوایی بیشتر تجربه داشت بهم گفت: «هیچ‌وقت توی چشم‌اش زل نزن. مثل سگ. اگر زل بزنی می‌خواهد نشان بدهد که از تو قوی‌تر است و تو نمی‌خواهی کار به آنجا بکشد»). من هیچ ابزاری برای مقابله باهاش نداشتم، جز اینکه زنگ بزنم پلیس بیاید دست و پایش را بگیرد و بیاندازد توی ماشین و ببرد. اینکه تا پلیس بیاید با این آدمیزادی که از سرش شعله بیرون می‌زد باید چه می‌کردم چیزی بود که در آن میانه مایه‌ی تفریحم شده‌بود (شب قبلش یک ویدیو از راسل پیترز، کمدین هندی-آمریکایی، دیده بودم که توش می‌گفت در بچگی باباش را تهدید کرده بود که اگر کتکم بزنی زنگ می‌زنم پلیس و برایت دردسر می‌شود و پدرش جواب داده بود که «آره، برام کمی دردسر می‌شه، اما تا پلیس برسه اینجا ۲۳ دقیقه کار داره و این زمان برای من کافی‌ه»).

ابزارهای من برای «حل مساله» از جنس «بیا حرف بزنیم» و «آقا، من مزاحمتی برای شما ایجاد کرده‌ام؟» بود ولی «آقا» می‌خواست میز را رویم برگرداند. این شد که مهم‌ترین کاری که کردم، در حالیکه منتظر بودم رفیق ِ کارآشناتری «آقا» را بیرون کند، این بود که جلوی یکی دیگر که می‌خواست «آقا» را بزند را گرفتم.

این قضیه قبل از این اتفاق افتاد که ویدیوی حضراتی که فائزه هاشمی را دنبال کردند و بدوبیراه نثارش کردند را ببینم. نکته‌ای که به‌سرعت چشمم را گرفت شباهت ِ لباس‌سفید ِ آن ویدیو و صورت‌سرخ ِ اتفاق ِ جمعه‌شب بود. در هر دو اتفاق کسی از چیزی عصبانی است، و در هر دو اتفاق آدمیزاد ِ عصبانی از ابزاری برای «حل» مشکل استفاده می‌کنند که من ِ «صلح‌جو» باهاش بیگانه‌ام. یا بهتر، بیگانه نیستم، ابزار ِ برادران «ارزشی» و مرد ِ مست چیزی است که من در استفاده ازش مهارت ندارم. من بلدم حرف بزنم اما اگر کار به مشت‌زدن برسد کتک می‌خورم. این یعنی در دنیایی که روش حل اختلافش عربده کشیدن باشد من باید بروم داخل خانه‌ام و در را ببندم.

همین. این یک انشای دبستان نبود که نتیجه‌گیری داشته باشد.

پس‌نوشت – این کارتون مانا را بعد از نوشتن و انتخاب عنوان پیدا کردم.

روزگار ِ مردمان ِ نشسته در این‌طرف اقیانوس

رفته‌ایم تولد، رستورانی در شمال تورنتو. نصف دیگر سالن را یک عروس و داماد و مهمانهایشان گرفته‌اند. دو برادر دوقلو، یکی میکروفن‌به‌دست و یکی پشت ارگ، اول برای صاحب تولد و بعد برای زوج ِ جدید و باز به همین نوبت می‌زنند و می‌خوانند. سوسن خانم، علیشمس، و چیزهای دیگر. تولدی‌ها بیشتر میان‌دار هستند اما اهل عروسی هم گاهی وسط می‌آیند. تا نزدیک نیمه‌شب می‌زنند و مهمانان می‌رقصند. به‌جز نامزد این خانم و دوست‌دختر آن آقا، جمع ایرانی‌ست. نزدیک دوازده برادرها موزیک خداحافظی را می‌زنند. آماده می‌شویم که رخت و لباس‌مان را بپوشیم و برویم خانه. بیرون برف می‌آید. در همین چند ساعت روی ماشین‌ها را یک لایه‌ی ضخیم پوشانده.

مردی بالا می‌رود و میکروفن را دست می‌گیرد؛ «در همین چند ساعتی که ما اینجا خوشی کردیم در ایران هموطنان‌مان زیر باتوم و گاز اشک‌آور بودند». کسی از میان جمع می‌گوید «سرود ای ایران بخوانیم». «ای ایران ای مرز پرگهر»، شروع می‌کنیم. برادر ِ نوازنده سعی می‌کند همراهی کند. نامرتب می‌زند. خارج و با نت اشتباه. برادر ِ خواننده جملات را جا می‌اندازد و کلمات را اشتباه می‌گوید. ما می‌خوانیم. کسی در میز کناری بلند می‌شود و به احترام می‌ایستد. کم‌کم بیشتر جمع بلند می‌شوند. بعد دست می‌زنیم و کت و کلاه می‌کنیم و قبل از اینکه برویم که یخ ِ روی شیشه‌ها را بتراشیم چند عکس دسته‌جمعی می‌گیریم؛ تولدی‌ها، عروسی‌ها، و تولدی‌ها با عروس و داماد. وقتی مرد دم میکروفن رفت و حرف از ایران و باتوم زد، روی لب‌های مردی که چند میز جلوتر نشسته‌بود خواندم که می‌گفت «این‌جا جای این چیزها نیست. این‌جا جای این چیزها نیست».

زنگ آپارتمان شماره‌ی ۱۲۲۴ دوبار می‌زند

پلیس در شکاف ِ پشت ِ دنده‌ی ماشینی که لیز خورده‌بود و چرخش مثل گلی که تازه شکفته‌باشد بالا ایستاده‌بود، یک سرنگ پیدا کرد که لای دستمال کاغذی پیچیده‌شده‌بود. مایع ِ زرد ِ چربی که توی سرنگ بود در نور چراغ قوه‌ی مرد میانسال که در ساعت ۱۱ شب هنوز صورتش از ته‌ریش زبر نشده بود برق زد. سرنگ سوزن نداشت. مرد پلیس، که اسمش لابد رابرت بود و زنش باب صدایش می‌کرد، پاکت ِ «شواهد» را باز کرد و سرنگ و دستمال ِ دورش را با احتیاط در آن گذاشت. کنار دنده، جایی که قهوه و چای می‌شد گذاشت، یک قوطی ِ درباز ِ سیاه‌رنگ افتاده‌بود. روی قوطی چیزی به زبانی که رابرت نمی‌دانست نوشته بود. پایین‌تر، با قلم کوچک، نوشته‌بود Peach DELSTER, NON ALCOHOLIC. باب جمله را ندید و قوطی را هم در پاکت گذاشت.

حالا راننده در آمبولانس به‌‌هوش آمده بود و به سقف زل زده بود که نور آبی و قرمز ِ پلیس و آتش‌نشانی رویش می‌رقصیدند. مرد اول فکر کرده‌بود پشت میزش نشسته و دارد به اسکرین‌سیور مانیتورش نگاه می‌کند. بعدا که درد ِ دستش از نخاعش بالا رفته بود و به مغزش رسیده بود و صدایش در‌آمده بود که «آه» و پرستار طرفش برگشته بود، فهمیده بود که هنوز یکشنبه است و هشت ساعت تا رفتن سرکار مانده. پرستار بعدا به پلیس گفته بود،

No Alcohol in the system, Bob.

اتوبان ۴۰۱ ِ شرق به غرب کند می‌رفت. جلو، در خط غرب به شرق، ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی و آمبولانس را می‌دیدم. تصادف کاری به این طرف اتوبان نداشت، اما لابد راننده‌ها نمی‌توانستند از این منظره‌ی نیمه‌شبی بگذرند. «لابد بعضی‌هاشان هم دارند عکس می‌گیرند و همین الان توییت می‌کنند».

Freaking accident, 401, guy should be dead.

سرنگ را گذاشته بودم در شکاف پشت دنده. کلید در قفل ِ در نمی‌چرخید. شب قبل ده دقیقه بیرون خانه گذاشته‌بودم. زنگ زده‌بودم دفتر ساختمان. گفته بود می‌شود زنگ بزنیم تعمیرکار بیاید یا می‌شود کمی روغن بریزی توش. MD14 یا یک چنین چیزی. بعدا قرار شده بود با روغن زیتون سروته قضیه را هم بیاوریم.

حالا ماشین ِ چپ‌کرده، سمت ِ دیگر گاردریل بود. رنگش رنگ ماشین خودم بود. پلیس‌ها را که دیدم نگران ِ فوطی ِ باز ِ دلستر شدم که توی جالیوانی بود. طعم عجیبی داشت که سرآخر نتیجه گرفتیم باعثش سفر طولانی ِ روی کشتی‌ست. فکری بودم که حتما روی قوطی جایی نوشته الکلی نیست که ماشین جلویی از تماشا سیر شد و گازش را گرفت و رفت و من هم رفتم سمت خانه.

سرنگ را که گذاشتم دم ِ سوراخ ِ کلید و چند قطره‌ی اول را که تزریق کردم کلید طوری در قفل چرخید که انگار اصلا گیری نداشته. شب قبل که ایستاده‌بودم جلوی در شماره‌ی ۱۲۲۴ و کلیدم توی سوراخش نمی‌چرخید شک برم داشته‌بود که آیا اصلا من هرگز در شماره‌ی ۱۲۲۴ زندگی کرده‌ام یا نه.