نوشته هایی که درمورد ’ قاط زدگی ’ هستند

از قبیله‌هایی که در آن‌ها زندگی می کنیم

توی ماشین نشسته بودیم، گفت «نمی‌دونم چرا آدم‌ها اینقدر سخت‌شون‌ه که قبول کنن که رابطه‌ای که خیلی هم خوب بوده دیگه تموم شده». بعد چند لحظه زل زد به فرمان و ادامه داد «خودشون رو اذیت می‌کنن.» من تاکید کردم «و دیگران رو».

یادم به کتابی می‌افتد که انگار اسم‌اش «آذرستان» بود و تا چند لحظه پیش فکر می‌کردم نویسنده‌اش عباس معروفی است، که نیست. در داستان، پدری به ناروا کشته شده است و جمع از پسر می‌خواهد که خون‌خواهی کند. پسر اما بچه و زندگی دارد و می‌خواهد خشم‌اش را فرو بخورد و خط ِ خون را دراز نکند. می‌گویم «بخشی‌اش اثر جمع‌ه. یک نفر رو در اتفاق انتخاب می‌کنه، اغلب آدمی که ضعیف‌تره یا صداش بلندتره، و ترغیب‌اش می‌کنه که خاطره‌های خوش رو به گند بکشه.»

به جمع‌های آدمیزاد مشکوک‌ام. بخش مهمی‌اش تردید در objective بودن آدمیزاد است. زیاد شده است که تک نفرهایی را با دقت مشاهده کرده‌ام و ندیده‌ام که آدم ِ روبرویم objective باشد. کم دیده‌ام که آدمیزاد این احتمال را لحاظ کند که اشتباه می‌کند. Descartes’ Error را که خواندم به نظرم رسید تردید در objectivity آدمیزاد بیشتر از یک نظریه‌ی محدود و ناقص است و برای آن شواهد ِ قابل دفاعی وجود دارد. نکته‌ی کلیدی این است که در احوالی که تک تک ِ آدمیزاد، غرقه‌ای روی اقیانوس ِ گذشته و خاطره و تخیلاتش است، امیدی به جمع ِ آدمیزاد ندارم. نویسنده‌ی The Wisdom of Crowds البته به جمع بسیار امیدوار است. Trumbo و High Noon و An Enemy of the People اما حرف دیگری می‌زنند.

این همه را این جمله از این پست در ذهنم جرقه زد: «اجتماعی هستیم اما در قبیله زندگی نمی کنیم».

نکته‌ی اساسی همین «رفتار قبیله‌ای» است.

عکس از اینجا

مرتضی احمدی لیونل مسی نیست

خبر سرراست و دل‌پذیر است. در سکانس اول، عکس‌هایی از مرتضی احمدی، پسر ۵ ساله‌ی افغان، در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود. او در این عکس‌ها کیسه‌ای پلاستیکی بر تن دارد که شبیه لباس بازیکنان تیم آرژانتین است. پشت لباس، نام و شماره‌ی لیونل مسی نوشته شده است. در سکانس دوم، رسانه وارد می‌شود، بی‌بی‌سی با خانواده‌ی مرتضی تماس می‌گیرد و او اولین جمله‌اش پشت گوشی این است: «مه مسی هستم». این سکانس با عکس‌های بیشتری از مرتضی همراه است. در یکی از این عکس‌ها او «شماره‌ی پیراهنش» را می‌بوسد. سکانس سوم، نقطه‌ی اوج است. ابرمرد از صفحه‌ی تلویزیون بیرون می‌آید و می‌گوید «در صورت اثبات هویت مرتضی احمدی، (علاقمند است) برای او کاری بکند». او برای مرتضی، که «خودش توپ ندارد و از کاکایش (عمویش) توپ قرض می‌گیرد» «یک توپ و پیراهن امضا شده و پیام مخصوص می‌فرستد».

اتفاق در نقطه‌ی تلاقی فیس‌بوک، mass media و فوتبال حرفه‌ای اتفاق می‌افتد. عکس را همایون، برادر مرتضی، در فیس‌بوک منتشر کرده‌است. خبر از آن‌جا، از طریق رسانه، به «ستاره» رسیدهاست. بعد از یک پاس‌کاری بین رسانه و ستاره، توپ و پیراهن امضا شده به سمت مرتضی شوت شده است و رسانه و فیس‌بوک خبر را نقل کرده‌اند. مرتضی حالا توپ دارد. نوشتم «نقطه‌ی تلاقی فیس‌بوک، mass media و فوتبال حرفه‌ای»، دقیق‌تر می‌نویسم «نقطه‌ی تلاقی corporationی به‌نام فیس‌بوک و corporationی به نام رسانه و corporationی به نام فوتبال حرفه‌ای».

می‌فهمم که مرتضی از این اتفاق خوش‌حال است. حالا او گوشه‌ی بیغوله‌اش، که در زمینه‌ی عکس اول دیده می‌شود، یک توپ امضا شده دارد. تخیل می‌کنم که بعد از این، هربار تیم مسی روی صفحه‌ی تلویزیون می‌آید، مرتضی توپش را کمی محکم‌تر بغل می‌کند. مرتضی در این تصویر پسر ۵ ساله‌ای است که در وسط مثلث ِ سه غول نشسته‌است و توپش را به خودش فشار می‌دهد. غول اول رابطه‌ی انسانی را، غول دوم علاقه‌ی آدمیزاد به خبردار بودن از اطرافش را، و غول سوم فعالیت بدنی را استثمار می‌کند. این‌جا استثمار را برای exploitation استفاده می‌کنم و اشاره‌ی مکررم به corporatist society را از Unconscious Civilization گرفته‌ام.

چامسکی در Necessary Illusions می‌گوید ورزش حرفه‌ای قدمی برای نزدیک کردن آدمیزاد به هلهله کردن برای موجودیت‌هایی است که دخلی به او ندارند. می‌گوید وقتی مدرسه می‌رفته‌است در شگفت بوده است که چرا باید تیم راگبی مدرسه‌ی خودش را تشویق کند، درحالی‌که رابطه‌ی ویژه‌ای با اعضای تیم نداشته است. طنز تلخ اتفاق دقیقا این نیست که ناشناسی به نام لیونل مسی روی پرده‌ی تلویزیون نقش می‌شود و مرتضی احمدی برایش دست می‌زند و با کیسه‌ی پلاستیکی وانمود می‌کند که لیونل مسی شده است. بلاهت اتفاق وقتی دردآور می‌شود که لیونل مسی، زاکربرگ و ارباب رسانه، داستان پسرک را سر دست می‌گیرند و آدم‌های دیگری از جنس پسرک برای این مثلث ِ باطل هلهله می‌کشند. درد ِ بزرگ‌تر ِ وضعیت این است که روایت، سکانس چهارمی دارد که نه فیس‌بوک و نه رسانه آن را نقل نمی‌کنند. در این سکانس، مرتضی احمدی از جلوی دوربین‌ها کنار زده می‌شود، و خبر ِ سرراست و دل‌پذیر دیگری توجه‌ها را به خود پرت می‌کند.

از این روپوش ِ سفید ِ مشکوک ِ جرم‌گیری (یک از احتمالا دو)

اتفاق ِ اول، چند ماه پیش افتاد. و از همان اتفاق ِ اول، وضعیت، چیزی بین خیال و واقع بود. اتفاق را با روانم و با تنم تجربه می‌کردم و از آن در شگفت می‌شدم، و هم‌چنان می‌دانستم که حرف زدن از اتفاق، چه جنس واکنشی را برمی‌انگیزد. و همین، همین جنس ِ معمول ِ واکنش به اتفاق، همین، بخشی از اتفاق بود. و هست.

سمت ِ چپ ِ فک‌ام درد می‌کرد و درگیر ِ کارهایی بودم و فرصت نمی‌شد که سراغ ِ دندان‌پزشکم بروم. دندان‌پزشک را چند سال پیش از روی آگهی ِ بزرگ‌اش در ایستگاه مترو کشف کرده‌بودم و تا چند ماه پیش، سالی چهار نوبت برای «جرم‌گیری» پیش‌اش می‌رفتم. یکی دو باری حفره‌هایی هم در دندان‌هایم کشف و مرمت کرده بود. تا قبل از این، حضورش چیزی بود بین آزار و آرامش ِ خیال. آزار بود با اصطکاک ِ فلزی‌اش روی دندان‌هایم و آرامش بود که درد ِ بی‌دلیل ِ دندان نخواهم کشید. این‌طور بود که پنج‌شنبه ظهری که درد ِ دندانم بالا گرفت و روی تقویم دیدم که چهارشنبه قرار ِ معمول ِ دندان‌پزشکی دارم، خیالم راحت شد، سری به داروخانه زدم، برای شب ِ مبادا داروی بی‌حسی دندان گرفتم، و منتظر ِ دیدار ِ متخصص ِ امر ِ دندان شدم. جمعه شب، دوستی روایت ِ مبسوطی از کاربرد ِ «اصلی» داروی بی‌حسی برایم گفت و حظ بردم و درد ِ دندان گاهی آمد و گاهی رفت و سرآخر، شبی که درد امانم را بریده بود، با غرغره‌ی ویسکی خودم را کشیدم تا چهارشنبه و موعد ِ دیدار.

در ساعت چهار بعدازظهر ِ چهارشنبه‌ی پاییزی، از پله‌ها بالا رفتم و از در چهارم، سمت چپ، تو رفتم و با خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، احوال‌پرسی کردم، و روی صندلی مجهز ِ دندان‌پزشکی نشستم و دهانم را باز کردم و منتظر ِ دندان‌پزشک ِ عزیزم با روپوش سفیدش شدم، و شی پلاستیکی را روی دندانم فشار دادم و دستگاه برقی زد و عکس روی مونیتور آمد و دندان‌پزشک چند بار به سمت مونیتور جلو رفت و عقب آمد و سرآخر گفت «چیزی نمی‌بینم. دردت مهم نیست» و به دستیار ِ اوکراینی‌اش با گوشواره‌های زمردی اشاره کرد که «ببرش جرم‌گیری» و من رفتم جرم‌گیری و دندانم درد می‌کرد و دردش مهم بود.

سه ساعت یک‌بار مسواک و دهان‌شویه و دو شب یک‌بار غرغره‌ی ویسکی که دردم را تخفیف نداد، گوشی را برداشتم و برای خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، توضیح دادم که هنوز درد دارم. چهارشنبه‌ی بعد و اصرار حضرت ِ سفیدپوش که «چیزی که مسبب درد باشد نمی‌بینم» را که شنیدم خشم‌ام را حفظ کردم، اما اصرار ِ خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، که نوبت ِ جرم‌گیری بعدی را برایم بگذارد، از کوره درم برد. در خیالم عربده کشیدم و در ظاهر لبخند زدم و توضیح دادم که priority در وضعیت ِ حاضر، درد ِ پرآزار ِ دندانم است. این شد که ارجاعیه‌ی جراح ِ دندان‌پزشک گرفتم که چهار دندان عقل، و یک دندانم که قبلا root-canal شده است و یک دندان دیگر را بکشم. همان شب خواب دیدم که به دندان‌پزشک ِ سفیدپوش می‌گویم درد دارم و منشی‌اش، که موهای سیاهی دارد، با مشت به صورتم می‌کوبد و دندان‌هایم بیرون می‌پاشند و سفیدپوش با لبخندی سوال می‌کند هنوز درد دارم یا نه. سفیدپوش ِ خوابم خودکار سیاه به یک دست و دسته‌ای کاغذ به دست دیگر داشت. انگار همان لحظه از یکی آزمایش‌های فیلیپ زیمباردو بیرون پریده باشد یا در مستندی درباره‌ی فوکو نقش بازی کرده باشد.

تردید ِ اگزیستانسیل‌ام به موقعیت ِ دندان‌پزشک‌بودگی اما، در تمام ِ این لحظات هنوز چندان پا نگرفته بود. و این خودش حکایتی است که با سنگ ِ مرمر و آبشار ِ درون اتاقی شروع می‌شود. که حرفش را وقتی دیگر می‌زنم.

عکس از این‌جا

درباره‌ی سر ِ دست بردن ِ آقای رییس کل

 

با قاب کردن کلام «بزرگان» و چسباندن‌اش در شبکه‌های اجتماعی، رابطه‌ی دوگانه‌ای دارم. برای خودم زیاد اتفاق افتاده‌است که در حال خواندن کتابی، از صفحه عکس گرفته‌ام و با توضیح مختصری در فیس‌بوک و توییتر و گوگل+ منتشر کرده‌ام. برداشتم در چنین مواقعی این بوده است که چند جمله‌ای که زیرش خط کشیده‌ام حرفی را می‌زند که خواندنی است. در عین حال، دیدن هرروزه‌ی همین رفتار در شبکه‌های اجتماعی گاهی از کوره به درم می‌برد. و نکته، جملات ِ بی‌ربط ِ منتسب به دکتر شریعتی و انیشتین نیست.

اوج خشم‌ام وقتی است که جمله‌ای از استیوجابز و هنری فورد آویزان دیوار فیس‌بوک می‌شود. آخرین مورد، از این جنس، وقتی بود که کسی جمله‌ای را به این عنوان جایی چسبانده بود که «صرفه‌جویی از طریق خرج نکردن برای تبلیغات مثل این است که کسی بخواهد با نگه‌داشتن عقربه‌ی ساعت جلوی زمان را بگیرد». و اصلا نکته این نیست که این جمله دقیقا چه می‌گوید و چیزی که می‌گوید دقیقا چه ارزشی دارد.

می‌فهمم که این‌که می‌توانم پول بلیط سینما و تیاتر بدهم، در گروی ساختار اقتصادی-سیاسی‌ای است که به دست ِ استیوجابز و هنری فورد برپا شده است. دردم این نیست. سرم وقتی درد می‌گیرد که ابزار ِ سیر کردن ِ شکم، وارد خانه و اتاق خوابم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که برای من، استیوجابز و مارک زاکربرگ موجوداتی هستند که از استثمار ِ جسم ِ کارگر ِ چینی و ذهن ِ من، حساب ِ بانکی‌شان را پر می‌کنند. این‌که در این مسیر، کارگر چینی نانی برای خوردن دارد و من مطلب ِ دوستم را لایک می‌زنم، از اساس اتفاقی جانبی است که برای استیوجابز و مارک زاکربرگ به این دلیل ارزش دارد/داشت که جریان ِ درآمدشان را تضمین می‌کند.

انواعی از رفتار، آدم‌ها را برایم زیر سوال می‌برد. یکی هم سر ِ دست بردن ِ رییس ِ کل است.

عکس – دنبال طرح روی جلد McDonaldization of Society می‌گشتم که این گرافیتی را پیدا کردم.

پراکنده‌گویی درباره‌ی سوال‌های نپرسیدنی

می‌بینم که تضادی شگفت در اطراف‌ام چیره است. از یک طرف، فرض ِ کلیدی این است که آدمیزاد در زمانه‌ی خردورزی زندگی می‌کند. از طرف ِ دیگر، مهم‌ترین سوالات به رسمیت شناخته نمی‌شوند. توضیح می‌دهم.

جایی می‌خواندم، شاید در Biology as Ideology، که با افول ِ قدرت ِ کلیسا، علم، بار ِ توضیح ِ جهان را به‌عهده گرفت. در نبود ِ خالق ِ متعالی که سفتی ِ زیر ِ پا را تضمین کند، دانش‌مندان، در تصور ِ عامه، عهده‌دار ِ این نقش ِ مهم شدند که نشان بدهند که آن‌چه که هست، باید باشد. «روی کره‌ی زمین نابرابری شدید ِ اقتصادی وجود دارد، چون آدم‌ها ژنتیک مختلفی دارند که بعضی را باهوش‌تر از دیگران می‌کند.» نکته‌ی کلیدی این است که این نظریه‌ی دل‌پذیر، از اساس زیر سوال است، اما نکته دقیقا این نیست. موضوع ِ اساسی این است که یک فرض ِ عمومی این است که پرسش‌گری بر جهان مستولی شده است. این، به‌نظرم، یکی از Necessary Illusion هایی است که حفظ ِ نظم ِ عمومی عمیقا به آن وابسته است. و همین‌جاست که نپرسیدن ِ سوال‌هایی، جالب ِ‌ توجه می‌شود.

یکی از این سوال‌های کلیدی، مساله‌ی جمعیت است. هفت میلیارد آدمیزاد روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این عدد قرار نیست به‌این زودی کاهش پیدا کند. با احتساب ِ میزان ِ مصرف ِ آدمیزاد، سوال ِ کلیدی این است که چه تحلیلی از تولیدمثل وجود دارد که به‌لحاظ اخلاقی آن را به اقدامی پذیرفتنی بدل کند. اما این سوال دردناک است. تولیدمثل Ctrl+Z ندارد و آدمیزاد ِ در جستجوی اثبات ِ درستی روایتش از زندگی، این سوال را ناسوال قلمداد می‌کند.

در کافه، کنار خیابانی در تورنتو، نشسته‌ام و روی مقاله‌ای کار می‌کنم که یکی از اهدافش خارج کردن یک معادله از local minimum است. آدم‌ها و ماشین‌ها را که نگاه می‌کنم، نمی‌توانم نبینم که بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی، انگار در local minimumی گیر افتاده است که وضعیت ِ کلی را برای همگی بسیار خطرناک می‌کند. این وضعیت، بوضوح، همان Tragedy of the commons است که ۱۵۰ سال است، حداقل در نظر، برای آدمیزاد آشناست. در عمل اما، آدمیزاد دارد دور ِ خودش می‌چرخد و گودال را برای خودش و دیگران عمیق‌تر می‌کند.

درد ِ اول این است که لختی ِ پادشاه، دغدغه‌ی هرروزه‌ی آدمیزاد نیست. درد ِ بزرگ‌تر این است که خیلی اوقات، حتی این سوال به رسمیت شناخته نمی‌شود. توهم ِ خردورزی و نابینایی ِ عامدانه، دو سوی تضادی‌ست که به‌نظرم شگفت است.

عکس – فریمی از Human Vol. 2

از سبکی ِ تحمل ناپذیر ِ آدمیزاد

وقتی می‌گویم «آدمیزاد»، منظورم دسته‌ی خاصی از هفت میلیارد انسانی است که روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند. شواهد آماری دقیقی ندارم، اما تصور می‌کنم این دسته، اتفاقا دربرگیرنده‌ی بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی است.

«سبکی تحمل ناپذیر» را به جنسی از آدمیزاد نسبت می‌دهم که نسبت به موجودیت خود ناهشیار است. این عبارت را از عنوان Unconscious Civilization گرفته‌ام. مثال می‌زنم.

رضا، محقق علوم کامپیوتر است و از شنیدن خبر اختصاص ۴ میلیارد دلار به تحقیق برای توسعه‌ی ماشین‌های خودراننده بسیار خوش‌حال است. رضا نمی‌بیند، و اشاره به این نکته را عصبانی‌کننده می‌یابد، که ظهور و رواج ماشین‌های خودراننده، روی چندین گروه بزرگ اجتماعی، به‌صورت‌های متفاوتی تاثیر می‌گذارد. واضح است که این «پیشرفت» تکنولوژیک، خطری بزرگ برای مسیر ِ ارتزاق بخشی از جامعه است که به شغل‌های مرتبط با رانندگی مشغول هستند. این گروه، در لایه‌ی اول، شامل رانندگان کامیون، تاکسی و اتوبوس است و در لایه‌های بعدی به کسانی که در رستوران‌های میان‌راهی و مشاغلی نظیر آن کار می‌کنند می‌رسد. نکته‌ی کلیدی این است که پروژه‌ی هوشمندسازی اتومبیل، برای رضا بصورت مستقیم خطری ندارد و درحقیقت به او سود می‌رساند. از این جهت، رضا باید قادر باشد خارج از دایره‌ی منافع مستقیم خود فکر کند و بسیار مشاهده کرده‌ام که نمی‌کند. رضا، برای من، یکی از «آدمیزاد» است. موجود زنده‌ی ناهشیاری که می‌توان نشان داد سطح هوشی بالاتری از بز دارد، اما در عمل، ابزار یک ساختار ِ اقتصادی می‌شود و به درد ِ انسان ِ دیگری دامن می‌زند.

نسرین پزشک است و ادعا می‌کند پزشکی ِ مدرن پروژه‌ای خالصانه برای کاهش ِ درد ِ انسان است. او قادر نیست اقتصاد سلامت را درک کند و لازم نمی‌بیند برای این نکته توضیحی داشته باشد که صنعت ِ داروسازی، یکی از سرمایه‌سازترین و بدنام‌ترین شاخه‌های اقتصادی است. برای او، این‌که شبکه‌ی ورزشی پرطرفدار TSN، قراردادی اختصاصی برای تبلیغ داروی مسکن Advil دارد، سوالی برنمی‌انگیزد. نسرین برای خواندن Biology as Ideology وقت ندارد، چون ماه بعد امتحان دارد. نسرین احتمالا درآمد ِ بیشتری از رضا دارد، اما چندان از «آدمیزاد» بودن فاصله ندارد؛ از دروازه‌های تنگ ِ متعددی می‌گذرد و سختی می‌کشد تا به مهره‌ای در ماشین اقتصادی بزرگی تبدیل شود که سوالات ِ مهم ِ مگویی درباره‌ی آن وجود دارد.

به‌نظرم لازم به توضیح نیست که آدمیزادهایی از جنس رضا و نسرین را در موقعیت‌های متعدد ِ دیگری می‌توان پیدا کرد. بی‌دلیل نیست که ترومن در Truman Show فروشنده‌ی بیمه است.

وضعیت دردناک، برایم موقعیتی است که آدمیزاد ِ ناهشیار را در یکی از موقعیت‌های «قابل احترام» می‌بینم. به کارگر ِ روزمزد خرده نمی‌گیرم، اگر قادر نیست از زندگی روزمره‌اش فاصله بگیرد و فراگیرتر مشاهده کند. پزشک و وکیل و صاحب پیشه‌ی ناهشیار، اما، بهانه‌ای جز بلاهت برای سر در برف بودن ندارد.

عکس از Truman Show

در ضرورت Global Colding

صبح که از تورنتو بیرون می‌آمدم، زمین خشک بود. واترلو اما، در دوازده ساعت گذشته، ۵-۶ سانتی‌متر برف باریده است. از پشت میزم، سر کار، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، فکرم رفت به Global Warming، که حالا اسم‌اش را گذاشته‌اند Climate Change. لابد بخشی به این دلیل که قضیه دقیقا گرم شدن جهان نیست و تغییر اقلیم است. ذهنم رفت به این‌که چطور آدمیزاد، تعادل ِ شکننده‌ی تنها محیط ِ قابل ِ زیست در فاصله‌ی قابل دسترس را به‌هم زده است و البته همین آدمیزاد ادعای «مساله حل کردن» دارد. ذهنم رفت پیش جمله‌ای که جایی خوانده‌ام و حالا نویسنده یادم نیست. ادعا این بود که آدمیزاد دقیقا هیچ مساله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه مساله‌ای را جایگزین دیگری می‌کند؛ بنزین باعث فرسایش موتور درون‌سوز می‌شود، پس آدمیزاد به آن سرب اضافه می‌کند. مساله‌ی فرسایش با مساله‌ی آلودگی جایگزین می‌شود. و «پیشرفت» علم کمک می‌کند که مساله‌ی جدید با مساله‌ای جدیدتر جایگزین شود. این‌جا که رسیدم، ذهنم شیطنت کرد.

فکر کردم که تلاش برای کند کردن فرایند Global Warming اساسا اقدامی بیهوده است و آدمیزاد باید روی Global Colding کار کند. ایده این است: مصرف سوخت‌های فسیلی باعث تغییرات در شیمی ِ محیط زیست می‌شود و حاصل ِ این اتفاق افزایش دمای کره‌ی زمین است (بوضوح دارم ساده‌سازی می‌کنم، مساله‌ی اساسی، صرفا افزایش میانگین نیست و، گویا، انحراف از معیار هم بالا می‌رود و این یکی معضل بزرگ‌تری است، اما می‌خواهم به ساده‌سازی‌ام ادامه بدهم). در چنین وضعیتی، لازم است آدمیزاد منابع انرژی‌ای پیدا کند که باعث کاهش دمای کره‌ی زمین می‌شوند. یک ایده پوشاندن لایه‌ی بیرون جو با موادی است که از ورود نور خورشید جلوگیری کنند. نقشه این است که آدمیزاد زمستان‌ها از منابع انرژی منجر به Global Warming استفاده کند و تابستان‌ها از منابعی که باعث Global Colding می‌شوند (نکته‌ی تفاوت فصل در دو نیم‌کره‌ی زمین این راه‌حل را حتی جالب‌تر هم خواهد کرد، که این‌جا وارد این بخش نمی‌شوم). به این ترتیب، آدمیزاد قادر می‌شود دست به «تخریب عامدانه‌ی محیط زیست» بزند و زمستان‌هایی گرم و تابستان‌هایی خنک داشته باشد.

البته که شیطنت ذهنی‌ام بی‌ربط است. اما چندان معتقد نیستم که اتفاقا آدمیزاد دست به این تغییرات نقطه‌ای نمی‌زند. تصور می‌کنم، برای مثال، مصرف قهوه/الکل و داروی مسکن، رفتاری از همین رده است: آدمیزاد به اراده‌اش شیمی مغزش را به سمت هیجان‌زدگی می‌برد و در زمانی دیگر آن را در تخدیر غرقه می‌کند. و البته موجودیت‌هایی بیرونی از این هر دو رفتار سود می‌برند (این‌جا فروشنده‌ی قهوه و تولید‌کننده‌ی شراب).

پشت پنجره‌ی کافه نشسته‌ام و مردم را نگاه می‌کنم که پوشیده در لایه‌های متعدد می‌گذرند و ماشین‌ها را که روی سطح خیابان سر می‌خورند و فکر می‌کنم آدمیزاد و اعتماد ِ شگفتش به ارباب جهان بودن، در آن ِ واحد حقیر و خطرناک است.

عکس از Revenant

در بیهودگی خطرناک بازگشت عمودی SpaceX

خبر را از دوستان فنی‌ام شنیدم. SpaceX موفق شد یک موشک دومرحله‌ای را به فضا بفرستد و بعد بخش بزرگی از آن را روی زمین بنشاند. تمام تلاش‌ها برای انجام این عملیات، قبل از این شکست خورده بود و گویا تلقی عمومی در محافل فنی این بود که چنین کاری محال است. گذشته از جذابیت‌های مهندسی ِ این اقدام موفقیت‌آمیز، حاصل ِ عملی ِ این بازگشت این است که هزینه‌ی رفت و برگشت‌های فضایی حالا حتی کم‌تر از یک دهم خواهد شد.

«پیشرفت»های تکنولوژیک اتفاقات جالبی هستند. پیشرفت را در گیومه می‌گذارم و توضیحی نمی‌دهم چون رونالد رایت حرفش را زده است (بخوانید یا گوش کنید: A Short History of Progress). اما سوال مهم این است که چرا این اتفاق هیجان‌انگیز است؟

درک می‌کنم که آدم‌های مختلفی به دلایل متفاوتی از این اتفاق هیجان زده هستند. آقای CEO البته که خوشحال است، چون علاوه بر این که احتمالا آینده‌ی تجارتش را تضمین کرده است، در بازه‌ی زمانی کوتاه‌مدت هم رشد ِ سهام ِ شرکت‌اش مذاقش را شیرین خواهد کرد. خانم و آقای مهندس اما هیجان‌زدگی‌اش صرفا به جیبش مرتبط نیست. این یعنی وجود SpaceX و نظایر آن، به این معنی است که خانم و آقای آگاه به فن می‌تواند امیدوار باشد که در چند ده سال آینده هم شغلی برایش وجود دارد. اما، مهم‌تر از آن، رابطه‌ی آدم ِ آگاه به فن و اتفاق فنی، چیزی از جنس رابطه‌ی اروتیک است. جنسی از زیبایی در موشکی که به آسمان می‌رود و بصورت عمودی فرود می‌آید وجود دارد که فقط کسی می‌تواند آن را درک کند که در زندگی‌اش معادله‌ی دیفرانسیل حل کرده‌باشد و از کنترل غیرخطی شمه‌ای بداند. به‌نظرم این وضعیت چیزی است مثل لذت بردن از نقاشی خوب، موسیقی خوب، و ویسکی خوب. می‌شود آن را یاد گرفت و چندان قابل انتقال نیست.

اما نکته این نیست. البته که بازگشت ِ عمودی ِ موشک، برای اهل‌اش، اتفاق خوشایندی است. موضوع اساسی این است که این «اهل» دقیقا چقدر جمعیت دارد و اساسا آیا لذت و رضایت ِ جمعی از آدمیان توضیح مناسبی برای یک رفتار است؟

آیا واضح نیست که هلهله برای SpaceX از جنس شادی برای Apple است؟ آیا نباید نگران بود که موشکی که با هزینه‌ی کم‌تری پرتاب می‌شود و فرود می‌آید،کارکردهای نگران‌کننده‌ای دارد؟ Chris Hedges جایی، شاید در Death of the Liberal Class، می‌نویسد که آینده‌ی بشریت، در زمانی نه چندان دور، تقسیم ِ زمین به دو بخش است: همه‌ی زمین که آلوده و درهم و آشفته است و جزیره‌های کوچکی که با دیوار احاطه شده‌اند و طبقه‌ی مرفه در آن‌ها زندگی می‌کند. این تصویر را در Soylent Green هم دیده‌ایم. به‌نظرم، کار جدید SpaceX رسیدن به چنین وضعیتی را ممکن‌تر خواهد کرد؛ وقتی زندگی به دو شکل اتفاق می‌افتد: آرامش روی ماه یا یک قمر مصنوعی و زندگی سگی روی کره ی زمین. یک قدم برای جلوگیری از این اتفاق این است که ۱٪ را از هر امیدی برای خلاصی از کره‌ی زمین ناامید کنیم. این یعنی چاره‌ای نیست، همین یک زمین را داریم و باید روی آن همگی با هم زندگی کنیم، فارغ از این‌که تعداد صفرهای حساب بانکی کسی چند برابر بقیه‌ی آدمیزاد است.

تکنولوژی و وضعیت ِ خشونت ِ نامتقارن؛ پاریس

فرض می‌گیرم که پذیرفتنی است که در جهان ِ تکنولوژی-محور ِ امروز، این‌که در یک حادثه‌ی بزرگ، ازنظر اندازه، تکنولوژی هیچ تاثیری نداشته باشد، بسیار نامحمتل است. به این دلیل، سوال این نیست که آیا تکنولوژی در فاجعه‌ی پاریس نقشی داشت یا خیر. سوال این است که این نقش از چه جنسی بود.

در شبکه‌های اجتماعی پرسیدم «درباره ی موقعیت تکنولوژی در حمله های پاریس حرف بزنیم.» و جواب‌هایی از این جنس شنیدم: هشتگ‌هایی که در سوگ اتفاق یا در بزم آن ساخته شد، نقش تکنولوژی در ارتباط‌گیری «تروریست»ها، و محوریت شبکه‌های اجتماعی. به‌نظرم همه‌ی این نکات، موضوعات ِ قابل توجهی برای حرف زدن هستند. اضافه می‌کنم که بوضوح کسی ادعا نمی‌کند که موقعیت ِ تکنولوژی در این اتفاق، محدود به هیچ‌یک از موارد بالا می‌شود.

فیلم All Quiet on the Western Front با نمایی از خط ِ جبهه، بین نیروهای آلمانی و فرانسوی، آغاز می‌شود و صدایی روی تصاویر ِ خندق‌ها و سیم‌های خاردار توضیح می‌دهد که طرفین هر از گاهی به سمت هم هجوم می‌برند و تعدادی از هم را می‌کشند و باز به سنگر خودشان برمی‌گردند و اتفاق از طرف ِ دیگر تکرار می‌شود. تصویر و کلام، هر دو، به بی‌حاصلی وضعیت اشاره می‌کنند. نکته‌ی اساسی این است که این «بی‌حاصلی» اتفاقا وضعیتی فرخنده است که در پاریس وجود نداشت. توضیح می‌دهم.

در فیلم حداقل دو سکانس ِ طولانی از چنین هجوم‌هایی وجود دارد. ناگهان صدای سوت بلند می‌شود و لباس آبی‌ها به سمت لباس تیره‌ها می‌دوند. سرنیزه‌ها راست می‌شود، رگبار بلند می‌شود و لباس آبی‌ها فرار می‌کنند. حالا نوبت لباس تیره‌هاست. و تکرار ِ وضعیت. در هر دو سکانس می‌بینیم که مردانی به ضرب بیل و نردبان، و گاهی اسلحه، مردانی را می‌کشند.

وضعیت پاریس نشان داد که به «مدد» تکنولوژی، دیگر خشونت وضعیتی آچمز نیست: یک طرف ابزار جنگی‌ای دارد که از چند هزار کیلومتر دورتر مدیریت می‌شود، ناگهان شیرجه می‌زند، خون می‌ریزد و در آسمان گم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که طرف ِ دیگر، هرچند امکانات مالی و فنی قابل مقایسه‌ای ندارد، اما عاجز از خشونت نیست. به زبان ISIS، «جت‌های فرانسوی در کوچه‌های گند پاریس کارکردی ندارند». فرض می‌کنم خواننده‌ی این متن با ISIS همدلی ندارد، اما تصور نمی‌کنم این موضوع مانعی باشد برای تصدیق این نکته که تحلیل ISIS، قابل دفاع است. ابزار مدرن جنگی به دارنده‌اش امکاناتی تازه می‌دهد، و هم‌زمان دست و پای او را می‌بندد. این یعنی، یک گروه نیمه سازمان‌یافته می‌تواند به مدد چند کلاشینکف، این آدم‌کش ِ ارزان ِ بی‌ادعا، قدرتی متکی بر به‌روزترین تکنولوژی‌ها را به لرزه بیاندازد. این به‌نظرم نشانه‌ای واضح از موقعیت خطرناک تکنولوژی در دنیای امروز است. حداقل در زمینه‌ی آدم‌کشی، تکنولوژی شصت ساله هنوز قدرت خون‌ریزی دارد، اما دارنده‌ی ابزار نوین، غرقه در غرور ِ سوار بودن بر «موج تکنولوژی»، فارغ از این‌که این موج از جنس خون است، جت‌های جنگی‌اش را گسیل می‌کند و نخوت منجر به ۱۴۰ جسد در خیابان‌های پاریس و چند هزار جسد در خیابان‌های بغداد و دمشق می‌شود.

جایی در All Quiet on the Western Front، نظامی سرد و گرم چشیده‌ای سرنیزه‌ی بلند ِ تیزی را بر لباس سربازی تازه‌وارد می‌بیند، با عصبانیت آن را بیرون می‌کشد، و می‌گوید «اگر این رو دستت ببینند، نمی‌کشندت، چشم‌هات رو بیرون می‌آرند». و توضیح می‌دهد که «قراری مشترک» برای ابزارهای جنگی قابل استفاده وجود دارد. اصلا قرار نیست از این وضعیت برداشتی رمانتیک داشته باشیم؛ داستان در زمانی اتفاق می‌افتد که گاز سمی یکی از سلاح‌های مورد علاقه‌ی آدمیزاد است. اما نکته این نیست. نظامی از برابری و بی‌حاصلی مفید در وضعیت All Quiet on the Western Front وجود دارد که حالا بین ISIS و دشمنانش نیست. خطر این اتفاق البته چندان متوجه شبه نظامی ISIS و نظامی فرانسوی نیست؛ خطر مهم این است که حالا آدمیزادی در افغانستان هدف بمب هدایت‌شونده‌ای می‌شود که از یک Drone شلیک شده است و آدمیزاد دیگری در رستورانی در پاریس با گلوله سوراخ می‌شود. تصور می‌کنم در این وضعیت، این ادعای قابل دفاعی باشد که قربانی اصلی «پیشرفت تکنولوژیک» آدمیزاد است.

از جنایات ِ شیک ِ یقه‌سفید

انجمن صنایع رباتیک، RIA، گزارش داده است که در نیمه‌ی اول سال جاری میلادی، این صنعت در آمریکای شمالی رکورد جدیدی ثبت کرده‌است. در این بازه‌ی زمانی، نزدیک ِ چهارده هزار ربات توسط شرکت‌هایی مستقر در آمریکای شمالی سفارش داده شده‌اند که این عدد ۱٪ بیشتر از آمار دوره‌ی مشابه در سال گذشته است. رییس RIA گفته است این «رشد» نشان دهنده‌ی این نکته است که شرکت‌ها دریافته‌اند که ربات می‌تواند منجر به افزایش تولید، کیفیت محصول و قابلیت انعطاف شود. یا به عبارت ِ زبان اصلی، productivity، product quality و flexibility. گزارش اضافه می‌کند که در حال حاضر تخمین زده می‌شود که نزدیک دویست هزار ربات در آمریکا مشغول کار هستند.

جمله را این‌طور می‌خوانم، نزدیک دویست هزار شغل دیگر توسط انسان انجام داده نمی‌شوند و پشت ذهنم می‌شنوم «خیلی هم خوب! خیلی از این کارها رو کسی نمی‌خواد انجام بده!» بعد در گزارش می‌خوانم که نزدیک ِ یک چهارم ربات‌های سفارش داده شده مشغول material handling خواهند شد. بعد به این فکر می‌کنم که صدای پشت ذهن ِ من در زندگی‌اش در material handling کار نکرده‌است که بداند آیا آن‌را به بیکاری ترجیح می‌دهد یا نه. ذهنم پیش‌تر می‌رود و به خاطر می‌آورد که صدای پشت ذهنم اساسا تخصص‌اش تقلید ( ِ ناشیانه‌ی) رفتار آدمیزاد به‌شکل مدل ِ ریاضی و کد است. این یعنی درآمد ِ من از محل ِ ۱۴ هزار رباتی که در نیمه‌ی اول سال ِ جاری فروخته شده‌است تامین شده‌است. به‌عبارت ِ دیگر، من کمک کرده‌ام که نزدیک ِ ۱۴ هزار شغل از دست بروند، و چند صد شغل در صنعت ساخت و نگهداری و استفاده از ربات ایجاد شوند، و از این محل، صاحبان صنایع «قابلیت انعطاف» پیدا کرده‌اند. این‌جا «انعطاف» یکی از معانی‌اش هم این است که ربات باردار نمی‌شود و خودکشی نمی‌کند. آدم ِ بیکار هم خودکشی‌اش را در خیابان می‌کند، که به صاحبان صنایع دخل ِ مستقیمی ندارد.