نوشته هایی که درمورد ’ قاط زدگی ’ هستند

ترامپ و سوال ِ اساسی: سوال چیست؟

posttrump

دانلد جان ترامپ کمتر از یک ماه است که بر صندلی ریاست‌جمهوری ایالات متحده‌ی آمریکا تکیه زده است، و در همین دوران ِ کوتاه، اقدامات او و واکنش‌ها به اقدامات او و واکنش‌ها به واکنش‌ها به اقدامات او، منجر به گفتارها و رفتارهای متعددی در سراسر جهان شده است. در تورنتو، در دو هفته‌ی گذشته، دو اعتراض ِ رسمی به ترامپ برگزار شد و دیروز بخش‌های مهمی از مرکز شهر تورنتو برای ساعاتی در اشغال راه‌پیمایان بود. اما سوال اساسی این است که آیا این اقدامات فراتر از لحظه، کارکردی دارند؟ یا بهتر بپرسم: با ترامپ دقیقا باید چه کرد؟

به‌نظرم، سوال ِ مهم‌تر این است که ترامپ دقیقا چیست؟ آیا این همه گفتار و رفتار، درباره‌ی مردی ۷۰ ساله با موهای زرد ِ بی‌قواره است؟ آیا نوک ِ اعتراضات، متوجه گروهی از سیاست‌پیشه‌گان جمهوری‌خواه ِ آمریکایی است؟ آیا موضوع ِ اعتراض، ساختار سیاسی کشوری با ۳۰۰ میلیون جمعیت است؟ آیا لیبرالیسم، کپیتالیسم، جهانی‌سازی، رسانه، مرزهای سیاسی، یا مفهوم ِ دیگری در این اندازه‌ها، موضوع سوال است؟

قانع‌کننده‌ترین جواب ِ من به این سوال، این است که لزوما سوال ِ ویژه‌ای در مرکز نیست و مساله، بیش‌تر از آنکه سوال ِ خاصی باشد، ذات ِ وجود ِ یک سوال است. از این دید، وضعیت همان موقعیتی است که واچوفسکی‌ها هجده سال پیش Matrix را بر آن بنا نهادند: یک سوال وجود دارد و قدم اول، پذیرش و پذیراندن وجود این سوال است. قدم دوم، درک ِ مضمون و حواشی این سوال است.

تصور، و تخیل، جمعی، در گروه ِ انسانی که من در آن زمان می‌گذرانم، این بوده‌است که وضعیتی به نام «پیشرفت» رخ داده است و گرسنگی و بیماری یا از بین رفته‌اند و یا در حال از بین رفتن هستند و انسان، انسان است، فارغ از رنگ ِ پوستش، و تکنولوژی یار ِ آدمی است و گوگل طلیعه‌ی آینده‌ای خوش است و الخ. این تخیل ِ دل‌پذیر اما، روبروی مشاهده‌ها کم‌تر و کم‌تر قابل دفاع است. مشاهدات و اعداد و ارقام، نشان‌دهنده‌ی نابرابری گسترده و پیش‌رونده‌ی اقتصادی است و علم به ابزاری در خدمت تکنولوژی تبدیل شده است که کارکردی طبقاتی دارد. آدمیزاد، حداقل در بخش‌هایی از کره‌ی زمین، از گرسنگی نمی‌میرد، اما مرگ از دیابت و اشتباه پزشکی از اساس برای کسی که می‌میرد چندان توفیری ندارند. تحصیل به اشتغال نمی‌انجامد. مرزهای سیاسی و دیوارهای شیشه‌ای پررنگ‌تر شده‌اند. انکار آلودگی محیط زیست و نقش آدمیزاد در آن دیگر گزینه نیستند. و سوال ِ اساسی این است: چه شد؟

چیزی جایی خراب است و ظهور ِ ترامپ، تنها آخرین نشانه از یک تباهی ریشه‌دار است. از این دید، ترامپ هسته‌ی سوال نیست، شاهدی است بر این‌که سوالی وجود دارد که باید پرسیده شود. و قدم اول برای پرسیدن ِ‌ این سوال، شناختن آن است. سوال چیست؟

راه حل ِ شخصی‌ام در مواجهه با این سوال، که «سوال چیست؟»، مراجعه به اندوخته‌ی تجربه‌های بشری است. در موقعیت ِ فعلی، رسانه‌های جریان اصلی بخشی از سوال هستند، و بنابراین منابع ِ قابل اتکایی برای کسب اطلاع نیستند. اما این چندان حرمان ِ بزرگی نیست، چون آدمیزاد در صد سال اخیر با سوال‌های بسیار مشابهی درگیر بوده‌است و اتفاقا مراجعه نشان می‌دهد که اگرچه وضعیت ِ انسانی در ظاهر بسیار تغییر کرده‌است، اما دغدغه‌ها، امیدها و نگرانی‌ها از اساس همان هستند. برای مثال، Brave New World نوشته‌ی Aldous Huxley و Player Piano نوشته‌ی Kurt Vonnegut و The Bluest Eye نوشته‌ی Toni Morrison با فاصله‌های ۲۰ ساله نوشته شده‌اند و از زمان نگارش ِ آخری بیشتر از ۴۵ سال می‌گذرد، اما مضمون ِ هر سه کتاب هم‌چنان عمیقا موضوعیت دارند: آیا مجازات تنها روش کنترل ِ آدمیزاد است و تشویق و شادمانگی هم کارکردی مشابه ندارند؟ رابطه‌ی انسان و تکنولوژی چیست؟ آیا کلیت ِ آدمیزاد، افسار ِ تکنولوژی را در دست دارد، یا بخشی از آدمیزاد قربانی ِ آن است؟ آیا قابل تصور است که وضعیت ِ سومی اتفاق افتاده است که اتفاقا ریشه‌ی موقعیت ِ فعلی است؟ تعریف ِ جامعه از زیبایی با آدمیزاد چه می‌کند؟ آیا ممکن است که آدمی قربانی تصور ِ خودش از زیبایی شود؟

پیشنهادم برای زمان ِ پسا-ترامپ، خواندن است. و دیدن (این فعل را با دقت استفاده می‌کنم و تماشای Prison Break یا آخرین بلاهت HBO منظور من نیست). و حرف زدن. قدم ِ اول، دریافتن ِ جواب ِ این سوال است که «سوال چیست؟»

ترامپ، دنیای قشنگ نو، و نزدیک شدن به ساعت صفر

trumps

دیشب، قبل از این‌که داریوش روی صحنه بیاید، اجرایی از آهنگ «صفر»، از آلبومی به همین نام، پخش شد. کنسرت در سالن Sony Center در مرکز ِ شهر ِ تورنتو برگزار شده بود، و نه فقط همه‌ی صندلی‌ها پر بود، که صفی بلند از جویندگان، تلاش می‌کردند که در آخرین لحظات بلیطی تهیه کنند.

پرده‌ای بزرگ روی صحنه، تصاویری را همراه کلمات و موسیقی نمایش می‌داد. وقتی سالن را صدای داریوش پر کرده بود که «بعد از حریق و انفجار، فرونشستن غبار، به سال صفر می‌رسیم، ساعت صفر می‌رسد»، تصویر ِ بزرگ ِ ترامپ دیدها را پر کرد. در چهل و هشت ساعتی که تا آن لحظه گذرانده بودم، این دومین بار بود که تصویر ِ ترامپ، به نمایندگی از شر، روی پرده‌ای رفته بود. بار قبل، جمعه شب بود که در اجرای Unholy از این تجسم ِ بلاهت ِ انسانی ذکرهای مکرری رفته بود.

چند ماه بود که تصمیم گرفته بودم اوایل فوریه را در جایی گرم، کنار اقیانوس، سپری کنم، اما هیچ وقت فرصت نکرده بودم برای سفر برنامه‌ریزی کنم. صرفا به محل کارم گفته بودم که ده روز ابتدای فوریه را کار نمی‌کنم و فهرستی از گزینه‌های سفر تهیه کرده بودم. این فهرست از شیلی و پرو شروع می‌شد و به ایران و اسراییل ختم می‌شد. از این پیش‌تر نرفته بودم، تا چند شب پیش که رفیق نازنینی از برنامه‌ام برای سفر خبر گرفت و از سر رفاقت خبر داد که کارهای سفرم را برایم انجام خواهد داد. چند ساعت ِ بعد ِ پشت و روی کردیت کارت و تصویری از پاسپورتم را برایش فرستادم و دو هفته بعد، در خیالم، عازم میامی، فلوریدا، و باهاما بودم. رفیقم گفته بود که صبح با آژانس مسافرتی تماس بگیرم و کارها را نهایی کنم.

دیشب، داریوش نگران پسری بود که در گروهش کیبرد می‌زد. توضیح داد که پسر گرین‌کارت دارد، و کاملا ممکن است که با فرمان جدید ترامپ از ورود به آمریکا منع شود. چند ساعت قبل‌تر در توییتر خوانده بودم که فرمان لزوما صرفا به دارندگان ویزا منحصر نمی‌شود و دارندگان تابعیت دوگانه را هم شامل خواهد شد.

وقتی برای نهایی‌کردن سفرم تماس گرفتم، مشکل کوچکی در پروازم به میامی پیش آمد و چون در طول روز چند جلسه‌ی سنگین کاری داشتم، سفر را پیگری را نکردم. سرآخر، دم عصر به رفیق نازنینم خبر دادم که احتمالا به سفر نخواهم رفت، چون فرصت حل مشکل را ندارم. واکنش دوستم البته سرزنشی رفیقانه بود که «یعنی این یک‌ذره رو هم نمی‌خوای خودت انجام بدی؟»

وقتی ترامپ فرمان منع ورود «مسلمانان» به آمریکا را اعلام کرد، واکنش ِ ذهنی‌ام تهوع ِ بیشتر از ترامپ و ترامپیسم بود. و روی این دومی تاکید می‌کنم، چون عمیقا باور دارم که ترامپ، صرفا نمایشی بیرونی و لحظه‌ای از بلاهتی درونی و عمیق است، که نه اتفاقی جدید است و نه لزوما با رفتن ترامپ کنار می‌رود. اما اتفاق ِ شگفت زمانی بود که نوک ِ شمشیر ِ فرمان، به سمت خودم اشاره رفت. نکته، دیگر، «دیگری» نبود. حالا من از ورود به مکانی منع شده بودم، چون متولد سرزمینی هستم که در رفتاری غیرقابل توضیح، مذموم شناخته شده است.

نکته اساسا این نیست که مردمان ِ متولد در منطقه‌ی جغرافیایی‌ای که به نام «ایران» خوانده می‌شود، دست به رفتارهایی که به عنوان مبهم و مشکوک «تروریسم» شناخته می‌شوند، نزده‌اند. چامسکی بزرگ توضیح می‌دهد که دولت ایالات متحده‌ی آمریکا، بزرگ‌ترین موجودیت تروریستی روی کره‌ی زمین است. صرفا بیرون کردن ِ سر از گفتمان ِ غالب، نشانه‌های واضحی از نقش ِ مستقیم ِ امپراطور در شکل‌گیری ِ القاعده  دست می‌دهد. تنها یک نمونه از تحلیل‌ها در این زمینه، کارهای احمد رشید است. شهروند ِ طبقه‌ی متوسط ِ دنیای سال ۲۰۱۷ اما، درگیر تماشای قسمت «جدید» Game of Thrones و آخرین بلاهت Pixar است. او از آخرین سلفی کیم کارداشیان مطلع‌تر است، تا ردپای وسیع ِ کربنی‌اش روی کره‌ی خاکی. این ساکن ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط، حتی نظریه‌هایی در توضیح ِ لزوم دوری از شبکه‌های اجتماعی دارد، چون «در این فضا غم و غصه زیاد است» و خاطر ِ خطیر ِ مخاطب آزرده می‌شود.

داریوش، جایی در توضیح «همبستگی»، تصویری از هم‌وطنی طرح کرد که «پناهندگی‌ش رو گرفته و داره برج می‌سازه و دیگه خیالش به احوال دیگران نیست». من البته در کار برج ساختن نیستم، اما درست در زمانی که ترامپ برنامه‌ی مسافرتی‌ام را لغو کرد، تغییری در وضعیتی ذهنی‌ام تجربه کردم. درست در آن لحظه، درد از اتفاقی برای دیگری اوج گرفت، و من را هم در بر گرفت. من نه مسلمان هستم، نه هرگز رفتاری «تروریستی»، با هر توضیحی، انجام داده‌ام، نه هم‌دلی‌ای با ساختار فرهنگی حاکم بر منطقه‌ی جغرافیایی ایران دارم، و با این حال تیغ ترامپ به سمت‌ام اشاره رفته است. نکته‌ی کلیدی، تغییر ِ مساله، از اذیتی برای دیگری، به سردردی برای خود، و متعاقب ِ آن، تصور ِ درد ِ همه‌ی دیگرانی است که من، خوش‌دلانه، آن‌ها را از چهارچوب ِ آسودگی‌ام بیرون گذاشته‌ام.

سر صبح با دوستی حرف زدم که نگران رفیقی بود که در چند روز‌ آینده برای ادامه‌ی تحصیل عازم آمریکا است. چند ساعت بعد دوستی سراغ گرفت که عزیزی‌ش برای کار عازم آمریکا است. با اشاره‌ی قلم ِ ترامپ، این دو فعل، و فعل‌های متعدد دیگری، از وضعیت آینده‌ی پرامید به موقعیت گذشته‌ی ملغی تبدیل شده‌اند. و این، همان نکته‌ی اساسی است. دیگری در «دنیای قشنگ نو» درحال ِ آزار دیدن است و من و تو، که ساکنان ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط هستیم، نه فقط این آزار را نمی‌بینیم، که دیده‌ام که آن را کتمان هم می‌کنیم.

عکس تزیینی نیست.

از این ذهن ِ تیزبین که کلید خاموش/روشن دارد

modern_timess

چند روز پیش برنامه‌ای در مرکز MaRS در تورنتو با عنوان #FutureofWork: Artificial Intelligence and Robotics برگزار شد. عنوان ِ دیگر این برنامه این بود: The robots are coming! با توجه به عنوان ِ برنامه، انتظار داشتم بخشی از بحث درباره‌ی پیامدهای اتوماسیون در بازار ِ کار باشد. کتاب Martin Ford در این زمینه را هفته‌ی پیش تمام کردم و بنابراین ذهنی تازه درمورد موضوع داشتم. حقیقت این است که با توجه به رویکرد مرکز MaRS، که تمرکز ِ ویژه‌ای روی فرهنگ Startup دارد، دقیقا انتظار نداشتم بررسی ِ بی‌طرفانه‌ای از مساله‌ی جایگزین‌شدن ذهن ِ انسانی با الگوریتم بشنوم، اما برداشتم این بود که در گفتگویی که برنامه‌ریزی شده است، حداقل یک صدای جامعه‌شناس یا نظیر آن وجود داشته باشد. مرکز MaRS اما چهار موسس Startupهایی در زمینه‌ی AI را کنار ِ آدمی بدون تخصص در زمینه‌ی AI گذاشته بود، که خلاصه‌ی جملات ِ طولانی و corporateای‌اش این بود که «نترسید، AI لولو نیست». البته کسی در جمع به‌نظرم از لولو نمی‌ترسید. حدس می‌زدم که اغلب ِ شرکت‌کنندگان حداقل فوق‌لیسانس دارند.

در نهایت برنامه درباره‌ی future of work بود، اما نه future of work برای «دیگری»، که future of work برای ما که الگوریتم‌ها را می‌نویسیم. حقیقت ِ صادقانه این است که به مدد ِ شراب ِ دل‌پذیری که قبل از برنامه و به مرحمت ِ گردانندگان از گلو پایین داده‌بودم، برای لحظات ِ طولانی به این فکر کردم که وقتی «دیگری» حتی ذهنش به خطری که او را تهدید می‌کند نمی‌رسد، چرا من از ریاضیات و البته عدد ِ حقوقم لذت نبرم و اساسا ذهنم را از درگیری با خطری که خیلی بیشتر از من دیگری را تهدید می‌کند آزاد نکنم؟ اما نکته این نیست.

دوستی خبر داد که او هم در برنامه شرکت می‌کند. به هم که رسیدیم از دوستم خواستم «در ۱۴۰ کاراکتر» درباره‌ی AI حرف بزند. پاسخ ِ دوستم همه‌ی خوش‌بینی‌های رسمی‌ای بود که از این شروع و به این ختم می‌شوند که «آدمیزاد از AI سود خواهد برد». وقتی اصرار کردم که توضیحش حتی در اندازه‌های ۱۴۰ کاراکتری هم بیش از انتظار من ساده‌انگارانه است، دوستم با نارضایتی اضافه کرد «البته ممکن است دوره‌ای از پستی و بلندی وجود داشته باشد، اما در نهایت همه چیز به نفع همه خواهد شد». دوستم در مواجهه با چهره‌ی درهم ِ من جمله‌اش را این طور تمام کرد «همان‌طور که تکنولوژی تا به حال همین‌طور پیش رفته است».

از دوستم پرسیدم به استناد چه تحلیلی، چه داده‌ای، چه کتابی این جملات را می‌گوید و جواب شنیدم «کلا خودم این‌طور فکر می‌کنم». دوستم دانشجوی دکتری است و در زمینه‌ی کلی من کار می‌کند و با این‌حال اگر بخواهد موضوع تزش را برای من توضیح بدهد باید حداقل یک ساعت وقت بگذارد. و دوستم هیچ نکته‌ای در موضوع تخصصی‌اش را بدون سوال نمی‌پذیرد. با این‌حال، همین آدمیزاد ِ «با سواد» ادعایی خیلی بزرگ‌تر، با تاثیراتی خیلی اساسی‌تر را، بدون توضیح می‌پذیرد. و این سوال ِ اساسی من است. هانس ماگنوس انسنس‌برگر در یکی از مقاله‌هایش که در نسخه‌ی فارسی ِ آن در کتاب «درستایش بی‌سوادی» چاپ شده است، این رفتار را «بیسوادی نوع دوم» می‌خواند.

نکته‌ی کلیدی این است که این نوع بی‌سوادی، رفتاری سودجویانه است. انسانی که نه فقط تکنولوژی اساس ِ هویتش است که راه نان‌خوردنش از تکنولوژی است، در زمینه‌ی پیامدهای اجتماعی و سیاسی ِ تکنولوژی راه ِ ساده‌انگاری را انتخاب می‌کند. نکته‌ی شگفت ِ اتفاق این است که لازمه‌ی درگیر بودن با تکنولوژی، مهارت در تفکر انتقادی است: هیچ معادله‌ای و هیچ ریاضیاتی صحیح نیست، مگر این‌که اثباتی objective برای آن باشد، و با این‌حال، آدمیزادی که در استفاده از تفکر انتقادی تسلط دارد تصمیم می‌گیرد که در موضوعی دیگر، و به زعم ِ من مهم، تفکر انتقادی‌اش را قربانی نگاهی ایدیولوژیک کند.

اما صرفا تکنولوژی نیست که در دنیای ایدیولوژیک ِ دور و اطراف از نگاه تیزبین تفکر انتقادی دور می‌ماند. در فیس‌بوک در اشاره به پیام ترودو در مناسبت مرگ کاسترو نوشتم «سوال این نیست که گروه بی‌سواد ایدئولوژی‌زده چرا از جملات ترودو درباره‌ی #کاسترو شاکی هستن. سوال مهم این‌ه که ترودو چرا اون جملات رو گفت.» آشنایی جواب داد «(ترودو به) یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده میگه رهبر بزرگ که به ملتش خدمت کرده»، پرسیدم اطلاق «یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده» به کاسترو از کدام منبع و از دل کدام تحلیل و کتاب بیرون آمده است و جواب شنیدم «به عمل کار براید… کتاب چی؟» جمله با یک خندانک تمام شده بود.

نکته در این بحث اساسا نه خدمت و خیانت کاسترو است (ملکوت در این زمینه خوب نوشته است) و نه خاصیت و حاصل تکنولوژی در دنیای مدرن (کتاب خوب در این زمینه خیلی زیاد هست). موضوع ِ اساسی آدمیزاد است که یاد گرفته‌است و عادت کرده است که از تفکر انتقادی هم به‌صورت ابزار استفاده کند: وقتی لازم است نقاب objectivity به چهره می‌زند و مو را از ماست می‌کشد، و وقتی سود در ایمان به «هدف کلی» است، مومن ِ دلبسته‌ی ساختار می‌شود. آدمیزاد در این فرایند ذهنش را فروخته است و یاد گرفته است وقتی فکر کند که فکر کردن به حساب ِ بانکی‌اش منتهی می‌شود. این، وضعیتی شگفت است.

از ترامپ ِ درون که طفره می‌رود

mytrumps

از دیروز که دانلد ترامپ برنده‌ی انتخابات شده است، آدم‌های زیادی به شبکه‌های اجتماعی پناه برده‌اند، که از او، و فرایندی که به انتخاب ِ او منجر شده است، اعلام انزجار کنند. ترامپ، نشانه‌های زیادی به دست داده است که دیدگاه‌های نژادپرستانه و زن‌ستیزانه دارد و به‌راحتی دروغ می‌گوید. بنابراین، این انزجار عجیب نیست. اما نکته اساسا این نیست.

وقتی رفتاری را از فرد یا گروهی می‌بینم، یا جمله‌ای را می‌شنوم، از خودم می‌پرسم که این اتفاق، حاصل چه معادله‌ی قدرتی بوده است. مثال می‌زنم. جنایتی در ایران اتفاق می‌افتد و ذهن ِ جمعی، بدون این‌که شاهدی داشته باشد، اقلیت ِ مهاجر ِ افغان را مسوول می‌شناسد. عده‌ای دست به خشونت می‌زنند و چند جوان ِ افغان کتک می‌خورند. چند هفته بعد، روشن می‌شود که جنایت‌کننده ایرانی بوده است. جمعیت ساکت می‌شود و صداهای کمی برای عذرخواهی بلند می‌شود. نکته اساسی این است که «اتهام زدن به دیگری»، آن‌هم دیگری که «غریبه» است، و حتی می‌شود نقش‌اش در ساختار اقتصادی را فراموش کرد و او را «مهاجم» دانست، هزینه‌ای برای اتهام زننده ندارد و حتی به او سود می‌رساند. در این اتفاق ِ فرضی، که اتفاقا اساسا فرضی هم نیست، گوینده از اتهام زدن به «افغان» سود می‌برد. من علاقه‌مندم انسان‌ها را وقتی جدی‌تری بگیرم که از رفتار و گفتارشان سود نمی‌برند. این‌طور می‌نویسم، طرفداری از نظریه‌ای که من را برتر از دیگری نشان می‌دهد، رفتاری مشکوک است.

این نظریه که زمین مرکز ِ جهان است، این ادعا که شیعه/کاتولیک/سفید، انسان ِ برتر است. این فرضیه که اساسا انسان موجود زنده‌ی برتر است. این ادعا که تکنولوژی، داروی دردهای جهان است. این فرض که من گرسنه نیستم، چون باهوش‌تر از دیگری هستم که گرسنه است. این ادعا که آفریقا فقیر است، چون بدیهی است که فقیر باشد. این نظریه که بدیهی است که آدم‌ها با جنس ِ مخالف عاشقیت کنند. هر نظریه‌ای که به گوینده‌ی آن سود می‌رساند، یا حداکثر او را در خطر قرار نمی‌دهد، برای من جمله‌ای مشکوک است.

دانلد ترامپ، تغلیط ِ بلاهت ِ انسانی است. او دروغ می‌گوید و دیگرستیز است. او روی موج ِ هیجان پیش می‌رود و اغلب ِ جمله‌هایش از سطح ِ بحث پایین‌تر نمی‌روند. اما نکته این نیست. خوابگرد امروز توییت کرد «آیا می‌دانید از سال ۸۸ تا کنون دست‌کم هفت کتاب ترجمه از دونالد ترامپ در ایران منتشر شده است؟» این کتاب‌ها در ایران، و حتما کشورهای دیگر، خوانندگانی داشته‌اند و عنوان یکی این است «چگونه در زندگی برنده شوید؟» خوانندگان ِ این کتاب‌ها چه کسانی هستند؟ جملات ِ ترامپ در این ویدیو هم چندان ناآشنا نیستند: ترامپ در جملاتی کوتاه، به‌کارگیری ِ انرژی ِ باد را به کشته‌شدن ِ پرندگان تقلیل می‌دهد و پرونده‌ی ارتباط ِ آلودگی محیط زیست و استفاده از سوخت‌های فسیلی را می‌بندد. و همین نکته‌ی کلیدی است. ترامپ ِ بیرون، آدمی با موهای زرد ِ مسخره است که در باد به پرواز درمی‌آیند. ترامپ ِ درون همان لمپنی است که حرف نمی‌زند، کتاب نمی‌خواند، مسحور «سادگی» است، وقت ِ لزوم دروغ می‌گوید، و رگ ِ گردنش یکی از ابزارهای مهم ِ پیش بردن ِ کارش است. نگرانی من این است که این‌همه ابراز ِ برائت از ترامپ ِ بیرون، دسیسه‌ی ترامپ ِ درون برای ندیده شدن باشد.

نکته‌ی کلیدی برایم، تعارض ِ منافع، یا conflict of interest، در گفتار و رفتار است. خیلی بعید می‌دانم که انسانی/گروهی/جمعی در گند ِ موجود ِ جهان، هیچ عاملیتی نداشته باشد. به این دلیل، هر جمله‌ای از جنس «دیگری حقیر است» را مشکوک می‌دانم، مگر این‌که جمله بخش ِ دومی داشته باشد که گوینده موقعیت خود را در برابر گند ِ مورد اشاره تحلیل کرده باشد.

موضوع اساسا این نیست که به کدام دلیل ِ هشتصدم ترامپ حقیر است. سوال ِ کلیدی این است که وضعیت ِ من در برابر ِ آن حقارت چیست.

عکس از این‌جا

روزی اسنودن روی صندلی مترو نشسته بود

snowdens

از شش ماه پیش که محل کارم را تغییر داده‌ام و روزانه به مرکز شهر رفت و آمد می‌کنم، لحظه‌های دل‌پذیری از مشاهده‌ی رفتارهای آدم‌ها داشته‌ام. آن‌چه مشاهده می‌کنم لزوما خواستنی یا شادی‌آور نیست، اما ذات ِ مشاهده‌ها برایم جالب بوده است. این‌طور بگویم، گاهی با مشاهده‌ی رفتارهای «کوچک»ی از آدم‌ها، به برداشتی از چرایی و چگونگی وضعیت ِ آدمیزاد در چهارچوب‌های «بزرگ»تر می‌رسم. کوچک و بزرگ را در گیومه می‌گذارم، چون نگرانم که در غیاب ِ خط‌کشی قابل اتکا، حرفم چندان دقتی ندارد.

خانه‌ی من درست در وسط دو ایستگاه مترو قرار گرفته است و از هرکدام تقریبا ۷۵۰ متر فاصله دارد. به این دلیل، برای رسیدن به مترو دو گزینه دارم: قدم زدن تا ایستگاه Empress، که مسیرش سرازیری است، و یا رفتن به ایستگاه Finch، که اول خط است. صبح‌ها گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم، چون علاقه‌مندم ۴۰ دقیقه‌ی بعدی را نشسته باشم و کتابم را بخوانم.

حوالی ساعت ۸، هر ۵ تا ۱۰ دقیقه یک‌بار، قطاری وارد ایستگاه می‌شود. به این دلیل، خیلی زیاد می‌بینم که در حالی‌که قطاری در ایستگاه است، کسانی منتظر قطار بعدی هستند. من هم معمولا همین کار را می‌کنم. روال ِ اتفاق به این شکل است که قطار وارد ایستگاه می‌شود، مردم روی سکو از جلوی درها کنار می‌روند، مسافران پیاده می‌شوند، و تازه واردین تلاش می‌کنند جایی برای نشستن پیدا کنند. اتفاق به آرامی رخ می‌دهد و ندیده‌ام کسی دیگری را هل بدهد، اما دیده‌ام که در لحظه‌ی نشستن روی صندلی، رنگی از موفقیت در چهره‌ی نشستگان برق می‌زند. در چهره‌ی ایستادگان هم تلخی شکست را دیده‌ام. اما این همه چه اهمیتی دارد؟

در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار شاهد این رقابت ِ خاموش و زیرپوستی بوده‌ام. دقیق‌تر بگویم، در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار در این رقابت شرکت کرده‌ام، و اغلب موفق شده‌ام، که اگر نشده‌ام از قطار بیرون آمده‌ام و منتظر قطار بعدی مانده‌ام. امروز صبح اما اتفاق شگفتی افتاد. درست در لحظه‌ای که نشستگان شادی کردند و ایستادگان در دل‌شان گفتند «مهم نیست»، ذهنم سراغ وضعیتی مشابه رفت، که نه روزی یک‌بار اتفاق می‌افتد و نه سرشکستگی‌اش بعد از ۴۰ دقیقه فراموش می‌شود.

هر روز در مرکز شهر تورنتو از کنار آدم‌های خیابان‌خوابی می‌گذرم که اغلب مریض‌حال و ناآرام هستند. تصور می‌کنم این ادعای قابل دفاعی است که در شهر تورنتو هیچ شبی هیچ کسی سر گرسنه روی زمین نمی‌گذارد، اما نکته این نیست. فقر در چهارچوب سطح رفاه متوسط یک جامعه تعریف می‌شود و در تورنتو فقیر وجود دارد. سوال ِ کلیدی این است که من، یا حتی تو، دقیقا چرا در همین لحظه کنار خیابان دراز نکشیده‌ایم. حدس می‌زنم یک جواب ِ پیش‌آماده و دل‌آرام‌کن برای این سوال، توانایی‌ها، سطح هوش و نظایر آن باشد. این شبه جواب ِ دل‌خنک‌کن را حتی به رسمیت نمی‌شناسم و به‌کاربرنده‌اش را به کتاب Biology as Ideology: The Doctrine of DNA ارجاع می‌دهم. به‌نظرم این ادعا که من خاصیتی دارم که باعث می‌شود با لباس ِ تمیز از کنار خیابان‌خواب بگذرم، همان‌قدر قابل دفاع است که من ادعا کنم بدلیل توانایی‌هایم توانستم امروز صبح در مترو صندلی برای نشستن پیدا کنم. و نکته‌ی کلیدی همین است.

درست در لحظه‌ای که شادی را روی صورت نشستگان و دل‌خوری را در چهره‌ی ایستادگان  می‌دیدم، به این نکته فکر کردم که نشسته بودن و ایستاده بودن، در کلیدی‌ترین موقعیت‌های زندگی مدرن وجود دارند. این‌که چه کسی سیر است و چه کسی گرسنه است. این‌که چه کسی در نقطه‌ی فرود موشک و بمب زندگی می‌کند و چه کسی مالیات به ساختار حکومتی‌ای می‌دهد که موشک و بمب را فرو می‌ریزد. این‌که چه کسی ابزار تولید را می‌سازد و چه کسی تبدیل به ماشینی می‌شود که ابزار تولید را در دست می‌گیرد. و نکته‌ی کلیدی این است که تصادف ِ محض، در بهترین حالت، و ساختار طبقاتی، در اغلب مواقع، تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی بین این انتخاب‌هاست. نکته‌ی کلیدی دیگر این است که نشستگان مهارت ِ شگرفی در نظریه‌پردازی درباره‌ی طبیعی بودن نشسته بودن‌شان دارند.

وقتی فیلم جدید Oliver Stone درباره‌ی اسنودن را می‌دیدم، دنبال جواب این سوال بودم که چه شد که اسنودن از نشستن در قطار «پیشرفت» رو برگرداند، زندگی و هویت‌اش را به خطر انداخت، و روبروی قطار ایستاد. حداقل دو سکانس در فیلم جواب‌هایی برای این سوال دارند. اول، بیماری ِ اسنودن و دوم عشق‌بازی‌اش روبروی وبکم. در سکانس ِ دوم، اسنودن به وب‌کم زل زده است و لابد تخیل می‌کند که چه کسی همین حالا دارد او را در خصوصی‌تری لحظه‌اش تماشا می‌کند. و ما دیده‌ایم که کمی قبل، اسنودن در حال تماشای کسی بوده است.

رقابت بر سر صندلی ِ مترو، روزی یک بار اتفاق می‌افتد، و همیشه می‌شود با انتظار برای قطار ِ بعدی، رقابت را از صفر شروع کرد، و سرآخر، ناکامی در این رقابت صرفا ۴۰ دقیقه طول می‌کشد. رقابت ِ بزرگ‌تر اما، تنها یک بار اتفاق می‌افتد، ناکامی در آن عمری طولانی دارد، و موفقیت یا شکست در آن، از طریق ِ تولیدمثل سرایت می‌کند.

از حاصل‌ضرب ِ مشکوک متن و سرعت

اتفاقی شگفت افتاده است. اتفاقی که فراگیر است و در لایه‌ای پایین‌تر از سطح ِ دید رخ داده است. جهان ِ پیرامون، در بازه‌ای چند ده ساله، تغییری ریشه‌ای کرده‌است. این تغییر، در منظر ِ جمعی اتفاق افتاده است. آدم‌ها شاهد ِ اتفاق بوده‌اند و به آن تن داده‌اند. نه، آدم‌ها به استقبال ِ اتفاق رفته‌اند. احوال ِ روزمره‌شان را دست‌کاری کرده‌اند که به اتفاق تن بدهد. این اتفاق، دقیقا اینترنت نیست. اتفاق، حتی شبکه‌های اجتماعی نیست. رخ‌داد ِ بزرگ، حاصل ضرب ِ متن و سرعت است.

توییت ۱۴۰ حرف است. صفحه‌ی ارسال ِ پیغام ِ متنی روی تلفنم، شمارنده‌ای دارد که با هر ۷۰ حرف، کم و بیش، یک صفحه جلو می‌رود. انگار ابزار تعجب می‌کند که چرا حرافی می‌کنم. ۷۰ حرف، از نظر ابزار، برای ارتباط کافی است. و من و آدمیان ِ اطرافم، نه فقط به این نظریه تن داده‌ایم، که آن را درونی کرده‌ایم. کلام ِ کوتاه، ابزار ِ ارتباطی ِ آدمیزاد، در اطراف ِ من است. روی تابلوهای تبلیغاتی را عکس‌های بزرگ آدم‌های خندان اشغال کرده است و جا برای بیشتر از چند کلمه نیست. وقتی کتابی را برای خواندن برمی‌دارم، یک سوال ِ مهم‌ام این است که کتاب چند صفحه است و هر صفحه چند سطر دارد. گفتگو در وسواس ِ بهینگی، به جمله، کلمه و شکلک تقلیل داده شده است.

اینترنت که بر بستر فشرده‌سازی تصویر و صوت و ویدیو جنینی‌اش را طی کرد، در نوجوانی‌اش به فشرده‌سازی متن و زمان دست زده است. رفیقم یک رابطه‌ی پیچیده‌ی انسانی را در یک پیغام متنی خلاصه می‌کند و من در چند جمله به او پاسخ می‌دهم و رفاقت ِ چندساله به فنا می‌رود. این بستر ِ بی‌حوصله‌ی عبوس ادعا می‌کند که نه فقط آینده‌ی نوع ِ بشر را رقم خواهد زد، که آن را بهتر خواهد کرد. و درد ِ اساسی این است که تنها شاهد برای این ادعای بزرگ، صورت خندان ِ زاکربرگ ِ بزرگ است. اتفاقی شگفت افتاده است و آدمیزاد، کاسه‌ی پاپ‌کورن در یک دستش و کنترل ِ تلویزیون در دست ِ دیگرش، برای تماشای مناظره‌ی ترامپ و کلینتون آماده می‌شود.

از این خود بی‌حق دانستگی

چند روز پیش، همراه رفیقی، سراغ‌مان به فروشگاه دیسنی افتاد. رفیق می‌خواست چیزی برای کسی‌ش بگیرد و من چند دقیقه‌ای فرصت داشتم که بین قفسه‌ها بگردم و به تل ِ پلاستیک و رنگ و صورتی خیره بشوم. عروسک‌ها همه بلوند نبودند و کمی اندازه‌ها به آدمیزاد ِ زنده‌ی نفس‌کش نزدیک‌تر بود، اما این تنها مشاهده‌ام نبود. دیدم در «جنگ ستارگان» بلعیده شده‌ام. عروسک‌هایی در اندازه‌های مختلف، از چیزهایی که کف دست جا می‌شد تا کوله‌پشتی و لباس و بشقاب، و تلویزیونی هم یک بازی کامپیوتری یا چیزی شبیه این با مضمون جنگ ستارگان پخش می‌کرد.

چند ساعت بعد، در جمعی از دوستان، از اتفاق ابراز نارضایتی کردم. جواب دوستی این بود که والت دیسنی لوکاس‌فیلم را خریده است و این دقیقا کاری است که دیسنی با تمام «محصولاتش» می‌کند. محصولات را، با آن «ش»ی پرمدعا، در گیومه می‌گذارم، چون این دقیقا همان نکته‌ای بود که با آن مخالفت کردم و هنوز هم مخالفت می‌کنم.

گفتم جنگ ستارگان، اگر مالکی دارد، بوضوح صاحب ِ آن جرج لوکاس نیست. جنگ ستارگان اساسا «محصول»ی نیست که بشود خرید و فروخت. می‌پذیرم که جرج لوکاس و دیگرانی، لوک اسکای‌واکر و پرنسس لیا را تخیل کرده‌اند و روی پرده آورده‌اند، اما از لحظه‌ای که من و تو وارد سالن سینما می‌شویم و این مفاهیم وارد تخیل ما می‌شوند، ما بر آن‌ها حق داریم. انتظار داشتم حرفم با مخالفت روبرو شود و لازم شود ایده را،‌ برای خودم و دیگران، بیشتر باز کنم، اما واکنش اساسا در اندازه‌های دیگری بود. دوستی گفت هیتلر هستم و دیگری پرسید آیا ما بر همه‌ی تخیل‌های‌مان حق داریم، که جواب من مثبت بود، و ادامه داد که نسبت به پیراهن نارنجی‌ای که به تن داشتم تخیل دارد و بنابراین پیراهن مال او هم هست، که مخالفتی نداشتم. دوست ِ دیگری عملیاتی‌تر بود و ادعا کرد که اگر جرج لوکاس، امید ِ پول ساختن از جنگ ِ ستارگان را نداشت، هرگز جنگ ستارگانی بوجود نمی‌آمد، که جواب من این بود که کسی به داستایفسکی حق انحصاری فروش عروسک برادران کارامازوف را نداد، و تصور می‌کنم حتی تخیل مقایسه‌ی میراث حقیر جرج لوکاس با ۳۰ جلد مجموعه‌ی آثار داستایفسکی بلاهت‌بار باشد.

من باور دارم که جنگ ستارگان «مال» جرج لوکاس یا شرکت معظم دیسنی نیست، و به همین استدلال، اساسا زاکربرگ مالکیت محدودی بر فیس‌بوک دارد. اما نکته دقیقا این نیست. نکته‌ی کلیدی، درونی‌شدن بی‌حقی است. این احتمالا اتفاق ِ تازه‌ای نیست که آدمیزادهایی در جواب ِ این پیشنهاد که در حال استثمارشدن هستند و جهانی دیگر ممکن است، نیشخند می‌زنند. این اتفاق، احتمالا، بخشی به این دلیل است که هرم ِ قدرت لایه لایه است و پذیرش ساختار قدرت، اگر در ظاهر ناخوشایند است، در عمل به این اتفاق ِ فرخنده منجر می‌شود که لایه‌ی جاری هم می‌تواند سایه‌اش را روی لایه‌ی زیری بگستراند. من اگر بپذیرم که «کارآفرین» عنوان ِ دل‌پذیرتری برای «بچه پول‌داری که می‌تواند خطر کند» است، این خطر را پذیرفته‌ام که راه ِ نان ِ خودم، که مبتنی بر دیدگاهی Technocentric است، در خطر بیافتد. پس زور می‌شنوم و زور می‌گویم و حاصل ِ معادله، برای من بهتر از زور نشنیدن است.

هانا آرنت جمله‌ای به این مضمون می‌گوید که فکر ِ خطرناک وجود ندارد، اساسا فکر کردن خطرناک است. این جمله، البته، شامل فکر کردنی که منجر به دکتری گرفتن شود، نمی‌شود. آن فکر، عقل ِ معاش است و خطری ندارد.

عکس از این‌جا

کپیتالیسم ِ دلبرانگی

تصور می‌کنم این ادعای قابل دفاعی است که، هرچند آدمیزاد توانایی تغییر ِ نقش‌هایش را دارد، اما چهارچوب‌های ذهنی‌اش به هم نشتی می‌کنند. یا این‌طور بگویم، این انتظار ِ گزافی خواهد بود که آدمیزاد، بصورت ِ هم‌زمان، نظام‌های ارزشی ِ متفاوتی را در رفتارش به کار ببندد. زیاد فکر کرده‌ام که این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، پیش‌بینی‌های شگفتی درباره‌ی آدمیزاد به دست می‌دهد. تصور می‌کنم از بعضی از این پیش‌بینی‌ها می‌توان ردپای محکمی در خیابان و خانه دید.

کلمه‌های کلیدی ِ آدمیزاد در اطراف ِ من، «بهینه‌سازی» و «بهره‌وری» و نظایر آن است. یک بار از آشنایی شنیدم که اپلیکیشن‌های dating «بهینه نیستند» و وقتی پرسیدم این جمله دقیقا چه مفهومی دارد، شنیدم که «یعنی آخرش چیزی دست آدم رو نمی‌گیره». یا چیزی شبیه این. Janice Stein در سال ۲۰۰۱ عنوان Massey Lecture اش را به همین موضوع اختصاص داد: Cult of Efficiency. سوال ِ اول این است که «بهینه» یعنی چه؟ سوال ِ دوم این است که بهینه اساسا چه اهمیتی دارد؟ یا به عبارت دیگر، آیا بهینه لزوما خواستنی است؟

شهوت ِ بهینه‌گی و ساختار ِ اقتصادی-اجتماعی‌ای که برمبنای آن برپا شده است، آن‌چنان همه‌گیر هستند، که «بدیهی» و «طبیعی» به‌نظر می‌رسند. زیاد دیده‌ام که نقطه‌ی صفر ِ بحثی این است که «وضعیت بهینه، موقعیت ِ ایده‌آل است». این یعنی، خیلی اوقات، سوال ِ مهم این است که چطور می‌توان به نقطه‌ی بهینه رسید، و این‌که رسیدن به این نقطه و قرار گرفتن در آن، دقیقا به چه دنیایی منتهی می‌شوند، از اساس بی‌اهمیت تلقی می‌شود. نویسندگان ِ مورد علاقه‌ی من در این زمینه Rodney Brooks و Malcolm Gladwell هستند. جنسی ِ از کوته‌نگری ِ فاخر در این هر دو، و دیگرانی مانند ِ آن‌هاست، که در آن ِ واحد شگفت‌انگیز و دردناک است (و Rodney Brooks نظریه‌پرداز the world is its own best model است، که ایده‌ای انقلابی است و اتفاقا می‌توان ادعا کرد از اساس بهینه نیست).

اما این همه به دلبرانگی چه ارتباطی دارد؟

در بادیگارد، محبوب ِ بابک حمیدیان، وقتی متوجه می‌شود که همسر ِ آینده‌اش در خطر است، او را ترک می‌کند. به‌نظرم، این دقیقا رفتاری «بهینه» است. دوستی مدتی پیش درگیر ِ شروع ِ رابطه‌ای بود که وقتی به پایان رسید که دلدار متوجه شد که با آدمی طرف است که در زندگی‌اش سختی دیده است. دلدار در دیدار ِ آخر گفته بود «یه وقتی که کم‌تر تلخ بودی شاید حرف زدیم». به‌نظرم، این هم رفتاری «بهینه» است. آیلیش، در Brooklyn، بین دلدار ِ امن ِ ینگه‌ی دنیایی و محبوب ِ مغشوش ِ ایرلندی، اولی را انتخاب می‌کند. طنز ِ تلخ ِ داستان این است که آیلیش حساب‌دار است. رفتار آیلیش هم دقیقا «بهینه» است.

و همین نکته‌ی کلیدی است. در وضعیتی که «بهینه بودن» مترادف ِ «بهترین بودن» تصور می‌شود، و مهم‌تر از آن، با این دیدگاه برخوردی یقینی می‌شود، انتظاری جز این داشتن از آدمیزاد بی‌اساس است. سوال ِ‌ مهم این است که چرا آیلیش باید در ایرلند بماند؟ چرا باید روی موقعیتی «سرمایه‌گذاری» کند که امید ِ چندانی به «بازگشت ِ سرمایه» در آن وجود ندارد؟

بخش ِ عمده‌ی زندگی حرفه‌ای ام را در بهینه‌سازی ( ِ مدل‌های ریاضی) گذرانده‌ام و می‌دانم که چنین ساختارهایی نه زیبا هستند و نه شوقی برمی‌انگیزند، آن‌ها صرفا کار می‌کنند. ترسم این است که آدمیزاد هم به همین ِ مسیر می‌رود: نه زیبا است و نه شوقی برمی‌انگیزد؛ صرفا کارمند ِ خوبی است.

عکس را امروز صبح دم ِ‌ خانه گرفتم. عاشقانگی ارزان و در دسترس.

از این تخیلات ِ جعلی

چند روز پیش، دوستی تریلر بن‌هور را در فیس‌بوک گذاشته بود. بدون این‌که توضیح ِ دوستم را بخوانم، ویدیو را باز کردم. بعد از گذشتن از معرفی ِ شرکت‌های سازنده، تریلر صحنه‌هایی از جنگ ِ دریایی و متلاشی‌شدن ِ کشتی‌ای که بن هور در آن بردگی می‌کند را نشان داد. از قضای روزگار، همین روزها درحال دیدن ِ بن‌هور هستم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم که این تصاویر، ارتباطی به فیلمی که دارم می‌بینم ندارند. پاهای زنجیر شده و صدای شوم ِ طبل، در هر دو فیلم وجود دارند، اما صحنه‌ی پرتاب شدن بن‌هور به آسمان و حرکات تند ِ دوربین، ربطی به بن‌هور ِ ۱۹۵۹ ندارد و در سال ۲۰۱۶ اتفاق افتاده است.

بن‌هور ۱۹۵۹ فیلم ِ فروتنی نیست و در زمان ِ خودش مبلغ ِ قابل توجهی خرج ِ آن شده است. بن‌هور ِ ۱۹۵۹ بوضوح از ابزار ِ سینما هم دوری نمی‌کند (تارانتینو توضیح می‌دهد که لنز ِ بن‌هور را برای Hateful Eightش استفاده کرده است). سکانس ِ جنگ ِ ارابه‌های بن‌هور، نفس را در سینه حبس می‌کند، و با این‌همه، بن‌هور ِ ۱۹۵۹ هنوز کافی نیست و در سال ۲۰۱۶ نسخه‌ای استروییدی از آن ساخته می‌شود.

به‌نظرم باید گاهی فیلم بد دید. و Deadpool برای من چنین تجربه‌ای بود. اما این تجربه، که این‌جا درباره‌اش نوشتم، تا وقتی این ویدیو از پشت‌صحنه‌ی Deadpool را ندیده بودم، کامل نشده‌بود. نکته این نیست که در Deadpool از CG (انیمیشن کامپیوتری) استفاده شده است. نکته‌ی کلیدی این است که مطمئن نیستم Deadpool فیلمی است که صحنه‌های انیمیشن دارد یا انیمیشنی است که بعضی از صحنه‌های آن در دنیای فیزیکی اتفاق افتاده‌اند. اما سوال ِ مهم این است که این موضوع چه اهمیتی دارد؟ از هر چهار تصویری که در کاتالوگ IKEA وجود دارد، سه تا CG است. از منظر ِ اقتصادی، ساخت ِ یک تصویر به کمک CG ارزان‌تر از رانندگی دیوانه‌وار در اتوبان و یا چیدن میز و صندلی ِ حقیقی است. اساسا این موضوع چه اهمیتی دارد؟

به‌نظرم، من، که مخاطب ِ تخیل ِ Deadpool و میز ِ IKEA‌ هستم، حق دارم که بدانم که تصویری که به من عرضه می‌شود در دنیای بیرون، که برای من قابل لمس است، وجود ندارد. می‌خواهم از این هم پیش‌تر بروم و ادعا کنم که Deadpool و IKEA هر دو فروشنده‌ی تخیل به من هستند. واضح است که Deadpool در صنعت ِ خیال‌فروشی است، اما IKEA هم به من این خیال را می‌فروشد که با خریدن این میز و آن صندلی «خانه‌ای زیبا» خواهم داشت. و نکته‌ی کلیدی همین است؛ خیالی که به من فروخته می‌شود، برای من قابل لمس نیست. من هرگز نمی‌توانم پشت ِ میزی که در کاتالوگ IKEA هست بنشینم و هرگز، فارغ از این‌که چقدر وقت در باشگاه سپری کنم و چه میزان به بدنم برسم، نمی‌توانم مانند Deadpool به آسمان بپرم.

در ذهنم این‌طور تصور کردم که من حق دارم بدانم که چه وقت دنیای حقیقی به من عرضه می‌شود و چه زمان آن‌چیزی که به من ارایه می‌شود، تخیل ِ ماشین‌ساخته است. آدمیزاد باید حق داشته باشد که بداند آیا در غذایش GM (محصولات دستکاری ژنتیکی شده) وجود دارد یا نه. و آدمیزاد باید بتواند بداند که تخیلی که برایش پول می‌دهد، چقدر قابل دسترس است. بن‌هور ۱۹۵۹ تخیلی شگرف و هم‌چنان امکان‌پذیر است. Deadpool و بن‌هور ِ ۲۰۱۶ تخیلاتی جعلی هستند. IKEA هم به جعلی‌بودن نزدیک‌تر است.

Deadpool

به‌نظرم Deadpool فیلم بدی است و در این بد بودن، خیلی خوب است. American Sniper هم، چنین چیزی بود؛ در نگاهش، آمریکایی نژاد ِ برتر بود و عراقی چیزی که می‌شود شمرد. از همان پوستر ِ فیلم، و پرچم ِ بزرگی که در زمینه تاب می‌خورد، می‌شد فهمید که فیلم، یک روایت ِ خاص از جهان دارد که بخشی از آدمیزاد را به ناف ِ آسمان وصل می‌کند و بقیه را، در بهترین حالت، فراموش می‌کند و، در بدترین حالت، جلوی دوربین ِ تک‌تیرانداز قرار می‌دهد.

اما کاری که American Sniper در عوالمی وطن‌پرستانه و کاملا جدی انجام می‌دهد، Deadpool در ظاهر ِ شوخی پیش می‌برد. دختر زیبای موسیاهی که روسپی است، و مرد ِ‌ داستان برای ۵۱ دقیقه اجاره‌اش می‌کند، اما با ظهور ِ عشق «پاکدامن» می‌شود. کشتن‌های مکرر و مفرح. و اوج ِ اتفاق، سکانسی که Deadpool نام Francis را با جسدها می‌نویسد. سکانس ِ شوخی با هشتم مارس هم جایی در این بین اتفاق می‌افتد.

تخیل کردم که PK به جای سرگردانی در شهرهای هندوستان، جایی در آمریکای شمالی فرود بیاید و در همان احوال ِ مغشوش‌اش وارد سینمایی بشود و Deadpool را تماشا کند. علاقه‌مند بودم که روایت ِ PK را از موجودات ِ دوپایی که اخیرا کشف کرده‌است بدانم. تصور نمی‌کنم این روایت به آدمیزاد نگاه ِ علاقه‌مندانه‌ای داشته باشد. و سوال ِ اساسی همین است. عاملی به ساختار ِ مسلط ِ فرهنگی اجازه می‌دهد که سه نفر را در یک خط بگذارد و با یک گلوله آن‌ها را از پا بیاندازد و به خشونت متهم نشود. این تصور را دوست می‌دارم که در نسخه‌ی خاورمیانه‌ای ِ Deadpool، مردی تیره پوست، با حظ تعداد ِ آدم‌هایی که با هر گلوله کشته‌است را می‌شمرد، و مخاطب، با هر شلیک، پاپ‌کورن ِ بیشتری در دهانش می‌گذارد و به این نتیجه نمی‌رسد که مرد ِ خاورمیانه‌ای خشن است.

اما نکته این نیست که هالیوود بر جهان مسلط است و نرم‌های فرهنگی را دیکته می‌کند. من، نمی‌دانم که دقیقا این‌طور هست یا نه. نکته‌ی اساسی این است که از جمع ِ آدمیزادی برمی‌آید که مرد ِ خاورمیانه‌ای را «اسلحه به دست» و مرد ِ اروپایی را «سامسونیت به دست» تصور کند و هم‌چنان تضادی در Deadpool نبیند. این توانایی ِ آدمیزاد در تن دادن به روایت‌های معمول از جهان را دردناک و خطرناک می‌بینم.