نوشته هایی که درمورد ’ گفتگوهای وبلاگی ’ هستند

خبر محکومیت دو نفر از متهمان پرونده ی کهریزک به اعدام را در سفر شنیدم. دسترسی ام به اینترنت به صفحه ی کوچک تلفن محدود بود و عملا امکان تحقیق در مورد مساله را نداشتم. بنابراین چند جا نوشتم که این قضیه را جدی بگیریم. وقتی از سفر برگشتم با هزار و خورده ای مطلب نخوانده در گوگل ریدر مواجه شدم و به ناچار «مارک آل از رد» کردم. حالا می بینم که زهرا در مورد این اتفاق مطلب نوشته است و چند وبلاگ نویس را نواخته است. مجمع دیوانگان هم جواب داده است.

نه فقط انجام عمل اعدام بد است که کلمه اعدام باید از واژگان حذف شود. این نقطه ای است که من روی آن ایستاده ام. در این چهارچوب کلمه ی «اعدام» چیزی است مثل «تجاوز دسته جمعی به کسی». مهم نیست که چه کسی چرا و با چه پس و پیشی به اعدام محکوم شده است. همین که کلمه ی اعدام جایی برده می شود من و تو باید بالا بپریم و داد بزنیم. این باز هم جایی است که من ِ خاص بر آن ایستاده ام. اما مساله این نیست.

وقتی مقایسه می کنیم مهم است که چهارچوب مقایسه را روشن کنیم. مثلا وقتی خشونت پلیس در تورنتو را محکوم می کنیم، مهم است که تعریف کنیم که چه خط کشی دست گرفته ایم و این خط کش در مورد مسایل دیگر چقدر کش می آید یا آب می رود. به این ترتیب، این که «در تورنتو پلیس خشونت کرد» و این که «در تهران پلیس خشونت کرد» علی رغم شباهت ِ بسیار زیاد ِ ظاهری کاملا ممکن است به اتفاقات ِ بسیار متفاوتی اشاره کنند.

وقتی درمورد جمعیتی که قبلا درمورد اعدام صدا می کرده اند اما حالا درمورد ذکر ِ مبهم اعدام ساکت مانده اند حرف می زنیم نظیر این قضیه وجود دارد. مجید با اعدام بطور کلی مخالف است، و دلارام با بعضی اعدام ها موافق است و ترانه اعدام را جایز می داند. اگر دلارام درمورد اعدامی موضع مخالف نگرفت، او ترانه نشده است. می توانیم از دلارام درمورد چهارچوب ِ نظری اش بپرسیم و از او جواب بخواهیم که چرا یک اعدام خاص را پشت گوش انداخته است، اما با ساکت رد شدن از کنار یک اعدام، دلارام ترانه نشده است.

این مدل بسیار ساده شده ای از نحوه ی برخورد وبلاگستان با خبر محکومیت به اعدام در پرونده ی کهریزک بود. زهرا نوشته اش را در دسته ی «بحث های بودار» می گذارد. مدت زیادی است که تلاش می کنم که روی این عقیده پافشاری کنم، و برای آن انتقاد شنیده ام، که زهرا عنصر مهمی در وبلاگستان است. گاهی شک می کنم که خود ِ زهرا هم با من موافق باشد.

جریان رسانه ای جنبش سبز و خطر کیهانیزه شدگی

green_s.jpgمن «کودن با استعداد» را دوست دارم. خوراکش را هم با دقت دنبال می کنم. این است که وقتی مطلبی با این عنوان در این وبلاگ می بینم دقیق می شوم: «خبررسانی به شیوه ی فارس نیوز».

فارس نیوز نوشته است «هواداران اسلوونی پرچم آمریکا را آتش زدند»، اما عکسی که برای این خبر استفاده کرده است صرفا پرچم آمریکا را در شعله های آتش نشان می دهد و ارتباطی به واقعه ی مورد اشاره ندارد. «کودن با استعداد» می نویسد،

اولین چیزی که توجه مرا در خبر فارس نیوز جلب کرد٬ عدم وجود یک عکس از این حادثه است. با توجه به اینکه «احتمالا» خبرنگار اعزامی فارس نیوز به آفریقای جنوبی٬ علاوه بر تسبیح٬ آفتابه٬ جانماز و دستمال فلسطینی٬ یک دوربین هم همراه خود برده است٬ جای تعجب است که چرا او این خبر را با یک عکس از درگیری مذکور٬ مستند نکرده است و فارس نیوز مجبور شده یک عکس آرشیوی از آتش زدن پرچم آمریکا توسط برادران حزب الله را ضمیمه‌ی خبر کند؟ مگر اینکه خبرنگار مرکور در لحظه‌ی وقوع حادثه٬ در مستراح٬ در دستشویی مشغول تجدید وضو یا مشغول به جای آوردن فریضه‌ی نماز بوده است٬ که البته قابل درک است. (تاکیدها ازمن)

khavaran_s.jpgبقیه ی نوشته ی «کودن با استعداد» بررسی این استدلال فارس نیوز است که،

در جریان دیدار دو تیم مامورانی با لباس‌های نارنجی که تعدادشان بسیار زیاد بود مقابل جایگاه هواداران دو تیم استقرار یافته بودند.

وبلاگ نویس نشان می دهد که حضور این ماموران لزوما ارتباط ویژه ای به اینکه تیم آمریکا در زمین بازی می کرده است ندارد.

من نمی خواهم از«کودن با استعداد» انتقاد کنم که چرا در بررسی یک خبر حاشیه هایی زده است که به موضوع ارتباطی ندارند و احتمالا بیشتر از هر چیز برای خنک کردن دل نویسنده و خوانندگان در متن گنجانده شده اند. این یک ایراد نیست. «کودن با استعداد» تصمیم گرفته است اینطور بنویسد و حق دارد این کار را بکند.

من و تو می توانیم این وبلاگ نویس را بگذاریم روی میز معاینه و از خودمان بپرسیم چرا اینگونه نوشته است. مثلا من می توانم نسخه بپیچم که منتقد و رسانه ی مورد انتقاد، اینجا از روشهای مشابهی استفاده کرده اند. اما حتی اگر اینطور هم باشد به کسی ارتباطی ندارد. فارس نیوز بعنوان یک رسانه ی ملی دارد خبرش را دستکاری می کند و می شود استدلال کرد که نباید اینطور باشد، اما «کودن با استعداد» یک رسانه ی شخصی است و بنابراین می تواند آزادی بیشتری در خنک کردن دل خودش داشته باشد.

ok_8423392_s.jpgما اما می توانیم نگران یک نکته باشیم: کیهانی که حالا در دو طرف ِ جبهه می جنگد. خطر اصلی این است که با کیهانیزه شدن جنبش سبز دیگر پیروزی یا شکست این جنبش علی السویه خواهد بود. مثلا به اتفاقی که برای نیک آهنگ افتاده است نگاه کنیم. این حرف ِ قابل اعتنایی است که ممکن است کارکرد میرحسین موسوی در جنبش سبز محدود به بیانیه صادر کردن شده باشد. این هم حرف ِ خوبی است که می شود بنشینیم و درموردش ساعتها حرف بزنیم که اشارات ِ متعدد میرحسین به آیت الله خمینی نگران کننده هستند. نیک آهنگ هم مثل هر آدمیزاد دیگری حتما خطاهای زیادی کرده است و در آینده خواهد کرد. مثلا من دقیقا متوجه نشده ام که او از «سبزاللهی» به چه مفهومی استفاده می کند. با اینهمه، و مستقل از این نکات، هجوم ِ اینترنتی به نیک آهنگ، که هیزمش را فارس نیوز می آورد، نگران کننده است. همانطور که پست «کودن با استعداد» نگران کننده است.

پس نوشت: پاسخ به «کودن با استعداد» به این پست: من دستگاه نیت خوان ندارم

shajarian_torontos.jpgهیچ کداممان شیفته ی آواز شجریان و حتی لزوما موسیقی ایرانی نبودیم اما در آخرین لحظه بلیط کنسرت را گرفتیم. از تقاطع خیابان کینگ و سیمکو که به سمت روی تامسون هال پیچیدیم، تهرانتو جلوی چشممان پدیدار شد: جمعیت ِ ایرانی به دیدن استاد آمده بودند اما حالا بیرون سالن جمع شده بودند و «معاشرت» می کردند. چند دقیقه طول کشید که از درهای سالن داخل برویم؛ مردمی که تو می رفتند همان دم در آشنایی پیدا می کردند و سلام و احوال پرسی و چاق سلامتی همانجا به راه می افتاد. استاد که وارد شد همه دست زدند و کم کم سالن ساکت شد. حالا گروه موسیقی اشان را می زدند و هر لحظه فلاشی از جایی بیرون می جهید. در شروع مراسم همان صدای انگلیسی زبانی که خوش آمد گفته بود و به رسیدن سالگرد انتخابات و نقش استاد اشاره کرده بود، توضیح هم داده بود که عکس برداری ممنوع است اما همچنان نگهبانان ِ فارسی-ندان در سالن از این طرف به آن طرف می رفتند و با دوربین داران بازی موش و گربه می کردند. حالا ناگهان جمعیت متلاطم می شد و دست می زد؛ استاد جایی گفته بود «ضحاک». دوباره سالن منفجر می شد؛ استاد از غربت گفته بود. از سالن که بیرون می رفتیم خانمی به همراهش می گفت «با این چیزهایی که خونده دیگه ایران نمی تونه بره»، همراه نازنینم گفت «خلایق مجسمه ی شهامت هستند». البته استاد جز حافظ و مولوی و «تنها نمان به درد» چیزی نخوانده بود. و البته با این مقدمه ی طولانی، من با احترام کامل به نویسنده ی این نوشته با آن مخالف هستم: «اندر احوالات ِ شجریان در تورنتو»

می شود بطلمیوس بشویم و تئوری بدهیم که زمین مرکز هستی است و بعد که مشاهده با انتظارمان نخواند پشتمان را به آسمان بکنیم یا حتی چیزی هم نثارش کنیم. به نظرم نوشتن از «خرانگی» جمعیت شرکت کننده در کنسرت شجریان هم از همین جنس است.

ما مردمی هستیم که با یک «ضحاک» شنیدن غش و ضعف می رویم و دیر به کنسرت می رسیم و باید در کنسرت عکس بگیریم*. ما می توانیم با هم حرف بزنیم که هر کدام از این رفتارها را اصلاح کنیم، اگر لازم بدانیم که اصلاح بکنیم. این اصلا عجیب نیست. آن چیزی که عجیب است، و به نظرم باید درموردش جدی حرف زد، این است که در همین جامعه ی کوچک هم طبقه ی برتر و جماعت بدتر تعریف کنیم و بعد در مورد «جماعت» ِ دیگر بنویسیم. این به نظرم رفتار عجیبی است.

shajarian_toronto2s.jpg

* من البته قبل از شروع مراسم و بعد از پایان ِ آن عکس گرفتم.

زیر و روی یک چتر ِ سبز – حاشیه هایی بر یک طرح

chatr_hejab_s.jpg

از صبح که این طرح را دیده ام، اول اینجا و بعد نسخه ی بزرگتر را اینجا، دارم به پس و پیش این فریم فکر می کنم.

«چتر حجاب» ویرایش سوم – در این رگبار سهمگین نگاه چتر حجاب را فراموش مکن.

اگرچه اینجا روی «نگاه» و عنصر تصویری «چشم» تمرکز شده است، احتمالا باید طرح را با دید جامع تری نگاه کنیم؛ نوع آزاری که یک دختر ایرانی در خیابان با آن مواجه است صرفا از جنس «نگاه نامناسب» نیست که با پوشش بشود راه آن را سد کرد. به این ترتیب، یا طراح از نگاه و چشم مفاهیم عام تری را مد نظر داشته است یا ایده این است که راه آزار با نگاه شروع می شود و بنابراین با حجاب، اینجا «چتر»، می شود جلوی اتفاقات بعدی را از سرچشمه گرفت. این اما همه ی مساله نیست.

به قول دوستی که در گوگل ریدر نوشته بود «چتره،در قلعه خیبر نیست که، بالاخره میشکنه برادر!»، اگر قرار باشد که این ایده بعنوان یک راه حل عملی برای ایجاد امنیت برای بانوان ایرانی پیشنهاد شود باید کسی فکر کرده باشد که چه چیزی جلوی تولیدمثل و ازدیاد چشم های مزاحم، و به طبع آن دهان های مزاحم و باقی اعضای مزاحم، را خواهد گرفت. این موضوعی است که در این طرح من ردی ازش نمی بینم. یا اینطور بگوییم، اینجا تمرکز روی یک برنامه ی کوتاه مدت برای خلاصی از شر چشم های مزاحم است و لزوما ایده ی درازمدتی برای کم کردن جمعیت این موجودات موذی وجود ندارد. و البته این موضوع زمانی جالب توجه می شود که یک جستجوی سردستی نشان می دهد که طراح این تصویر و چند وبلاگ نویس که طرح را منتشر کرده اند و چند نفر که ایده هایی برای «بهبود»ش داده اند همگی نه از جنس «موجودات زیر چتری» که از طایفه ی کسانی هستندکه باید نگران چشم و باقی جوارح شان بود .

آینده برای همه ی ایرانیان – درمورد سخنان فاطمه حقیقت جو

من با نیما موافق نیستم.

این جمله ی نیما به نظر من درست است که،

سازمان مجاهدین خلق یک گروه تروریستی است که به خاطر اختلافات سیاسی آدم کشته، علیه مردم این کشور جنگیده، حقوق انسانی بسیاری از اعضای خود را از آنها سلب کرده

اما حقیقت این است که تعداد قابل توجهی از ایرانیان عضو این گروه هستند. علاوه بر این، جمع بزرگتری از ایرانیان به هر دلیل به این گروه علاقه مند (سمپات) هستند. برداشتی که من از حرف خانم حقیقت جو می کنم این است که آینده ی مشترک نمی تواند با خط کشی های مبهمی، مانند آنچه نیما می گوید، شکل بگیرد،

چنین گروهی هیچ‌گاه نمی‌تواند عضو جریانی باشد که هدفش تحقق آزادی‌های انسانی… است.

به نظرم باید جایی تصمیم بگیریم که گذشته را با همه ی تلخی اش پشت سر بگذاریم. دقت کنیم که نکته فقط طرفداران مجاهدین خلق یا دیگر گروه های تروریستی نیستند. آیا ما جدا تصور می کنیم بدون بازی دادن گروه بزرگ «بسیجی»، آینده ای برای ایران قابل تصور است؟

گذشته از این، قضاوت درمورد سخنان فاطمه حقیقت جو از روی ویدئوی برش شده ای که از رسانه ی رسمی جمهوری اسلامی ایران پخش شده است را نادقیق می دانم. مثلا به دقیقه ی ۴:۱۷ بروید و بشنوید که گوینده از سازمان عفو بین الملل با عنوان «انجمن ِ آمِنِستی های یهود» نام می برد.

(لینک مستقیم ویدئو)

از دیگران:

آقا داماد چه کاره ان؟ توی گوگل‌ریدر از ارزش‌های انسانی دفاع می‌کنن*

domad.pngاول) «آقا داماد چه کاره ان» در پست شماره ی ۷۳ اش می نویسد،

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ دافی‌ان واسه خودشون؛ هرروز توی پارک دانشجو کلی مشتری ثابت دارن.

مطلب در گوگل ریدر ۷۵ لایک می خورد. کسی بالای مطلب نوت می گذارد،

حالم بهم می‌خورد از چیزهایی که سر شوقم می‌آورد، سر شوقم می‌آورد، سر شوقم می‌آورد و یک‌هو توی یک لحظه نشان می‌دهد که همه‌ی این‌ها دروغ بوده است….خفه شو آشغال! از من نخواه که دموکراسی سرم بشود و سرت داد نزنم که ببند دهانت را… پس ببند دهانت را! گ* می‌خوری… رسمن گ* می‌خوری اگر این همه مدت مرا خندانده‌ای و حالا این هموفوبیک را تحویلم می‌دهی. گ* می خوری و همه‌ی آن چهل نفری که تا لحظه‌ی نوشتن این نوت به آن مطلب لایک داده‌اند، گ* تو را مزه‌مزه کرده‌اند.‏

دوم) «این مردم نازنین» رضا کیانیان را می خوانم. اینجا چند قطعه از کتاب را می شود پیدا کرد. مثلا این یکی،

در خیابان بهار یک فرعى هست که به خیابان شریعتى راه دارد. این کوچه یک‏طرفه است. اما طبق معمول از طرف مقابل هم به اندازه کافى و وافى اتومبیل و موتور مى‏ آیند….یکبار که از این فرعى و در جهت درست، می گذشتم، یکى از این متخلفین بى‏انصاف و با حال! از روبرو چراغ زد من به راهم ادامه دادم. او مى‏آمد و چراغ مى‏زد. تا رسید شاخ به شاخ من. چند اتومبیل کنار کوچه پارک کرده بودند و فقط براى گذر یک اتومبیل راه بود. با پررویى و لبخند حاکى از با حالى! چراغ زد و اشاره کرد که برو عقب تا به جایى برسیم که من رد بشم! من فقط ایستاده بودم. خورشید به شیشه‏ى او مى‏تابید و من در تاریک‏روشنى بودم. چند بار دیگر چراغ زد و بالاخره طلبکارانه پیاده شد و عصبى به سمت من آمد که یقه‏گیرى کند. وقتى کنار پنجره من رسید، مرا شناخت. کمى خودش را جمع کرد. لبخند حاکى از با حالى‏اش دوباره روى لبانش نشست و گفت : شما دیگه چرا؟ شما که آدم بافرهنگى هستى. شما الگوى جامعه‏اى. ما بى‏فرهنگیم. حالا دنده عقب بگیرد تا رد شیم. رفت و سوار اتومبیلش شد و دنده یک گذاشت و اشاره کرد که برو عقب!

kianian_book.jpgفرض کن که می خواهیم صد نفر را زیر یک پرچم جمع کنیم. این یعنی باید دستکمان را برداریم برویم ازشان بپرسیم چه رنگ پرچمی را ترجیح می دهند و چه نوع سالادی دوست دارند و به نظرشان آبی بهتر است یا قرمز و چیزهایی شبیه این. بعد حتما من و توی حاکم هم چهارچوبی داریم که می خواهیم تا حد امکان پیاده اش کنیم. پس تعریفی پیدا می کنیم که بخش قابل توجهی از این صدنفر باهاش موافق باشند و تاحد امکان هم در توافق با چهارچوب ِ موردنظرمان باشد. اما همینجاست که مساله پیچیده می شود: هر قدر بیشتر تلاش کنیم که این صد نفر را هل بدهیم به سمت چیزی که می خواهیم، این امکان بیشتر می شود که بزنند دفتر و دستکمان را به هم بزنند. مساله ی مهم برای هر حاکمیتی پیدا کردن میزان فشاری است که در هر لحظه می تواند به صد نفرش اعمال کند بی آنکه به خیابان بریزند.

ما گاهی دوست داریم این فرض دلنشین را بکنیم که ما مردم ایران در زمینه های زیادی با نگاه رسمی حاکمیت ایران مخالف هستیم. بخصوص این برای ما که به دلایل مختلف و به اندازه های متفاوت با بخشهایی از این حاکمیت مساله داریم، تسکین بخش خوبی است که فرض کنیم که ایرانی نوعی هوموفوب نیست، که احترام به حقوق زنان در جامعه ی ایرانی «یاوه» شمرده نمی شود، که آزادی مذهب در جامعه ی ایرانی به رسمیت شناخته می شود و الی آخر. اینها فرض های دلنشینی است. پس ما در «آقا داماد چه کاره ان» می خوانیم،

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ جلوی سفارت انگلیس داربست می‌بندن همیشه؛ از بس تجمع هست.

و لایک می زنیم و ذوق می کنیم. اما حقیقت این است که اگر جامعه ی ایران آن چیزی بود که ما فرض می کنیم، ساختار حاکمه ی ایران نمی توانست با سروظاهر و سیاست های فعلی اش دوام بیاورد.

اتفاقات بعد از انتخابات، و ناآرامی های دیگری هم، نشان داد که جمهوری اسلامی فاصله اش از متوسط جامعه ی ایرانی زیاد شده است و ساختار دارد ترک برمی دارد. تصور نمی کنم کسی در این مساله شک داشته باشد. یک حقیقت دیگر، و برای خیلی از ما آزارنده، این است که اگر قرار باشد خط کش برداریم و فاصله ی جامعه ی ایرانی را با آن چیزی که ما تصور می کنیم «خوب» است بسنجیم، کاملا ممکن است ما به کلیت جامعه ی ایرانی دورتر باشیم تا آقای جمهوری اسلامی.

این یعنی وقتی «آقا داماد چه کاره ان» به زعم بعضی از ما هوموفوب است و بد است و خط قرمز را رد کرده است ولی همین دور و بر خودمان جمع زیادی به جوک «داف»ی اش می خندند، مجرم وبلاگ نویس و لایک زننده ها نیستند. مجرم آقای جمهوری اسلامی هم نیست. مجرم، اگر مجرمی باشد، من و تو هستیم که فرضی کرده ایم که درست نیست. می شود البته وبلاگ نویس و مخاطبانش را به گند و خلاب حواله داد. اینکه قرار است از این حواله دادن چه چیزی نصیب چه کسی بشود سوالی است که می شود درموردش فکر کرد. شاید این هم یک رفتار تسکین بخش است که وقتی آدم ها آن چیزی که ما می خواهیم باشند نیستند فحششان بدهیم. با این حساب البته نباید تعجب کنیم که همین آدمها می روند دور کسی جمع می شوند که بهشان «ملت عظیم الشان» می گوید و گاهی هم البته چندتایشان را با طناب بالا می کشد.

* عنوان از یک پست همان وبلاگ

از پشت مونیتور راحت تر می شود داد زد – در مورد قضیه ی فراخوان خوابگرد

فراخوان انتخاب «محبوب ترین کتاب داستانی سال» را اول در وبلاگ خود جناب خوابگرد دیدم و بعد لینک را از طریق چند ایمیل گروهی هم گرفتم. بعدتر مطلب مریم افشنگ را در بی بی سی فارسی دیدم. اما این باعث نشد که زمانی که نوشته ی کورش علیانی را دیدم، تصور نکنم که درمورد مسابقه ی دویچه وله حرف می زند. تصویر کامل تر را از پارسای عزیز گرفتم که هم چند لینک داشت و هم توضیح کامل تری.

dangerous_idea.jpgدارم «ایده ی خطرناک» را می خوانم. اسم کامل این کتاب این است What is your dangerous idea? در سال ۲۰۰۶ مجله ی اینترنتی Edge از مجموعه ی بزرگی از دانش پژوهان خواست که به این سوال جواب بدهند: «ایده ی خطرناک شما چیست؟» طراح این سوال استیون پینکر Steven Pinker روانشناس شناخته شده ی دانشگاه هاروارد بود. پاسخ ها به این سوال درکتابی که اسمش برده شد و با موخره ی ریچارد داوکینز بصورت مجوعه ای از مقالات دو یا سه صفحه ای منتشر شد. در مورد این کتاب بیشتر حرف خواهیم زد.

ایده ی خطرناک دنیل گلمن Daniel Goleman «پرخاشگری سایبری» است. یا این حداقل ترجمه ای است که من از Cyberdisinhibition می توانم بدهم. گلمن می گوید اینترنت روی میزان کنترل انسان بر روابطش اثر منفی دارد. ایده این است که زمانی که آدمیزاد با کسی در مجاورت فیزیکی خود ارتباط برقرار می کند، فرایندهای ناخودآگاه به او کمک می کنند که واکنش های مخاطب خود را زیر نظر داشته باشد و رابطه در فضای آرامتر و در چهارچوب روندهای شناخته شده پیش می رود. اما مساله ی اساسی این است که جز چند ده سال اخیر موجودات زنده تجربه ی ارتباط اجتماعی از ورای سیم و بصورت نوشتاری را به گستردگی امروز را نداشته اند. این بدین معنی است که لزوما فرایند فرگشت (تکامل) آدمیزاد را برای چت کردن و وبلاگ نوشتن آماده نکرده است.

در غیاب مدارهای کنترلی، ارتباطات انسانی در اینترنت خشن تر و آزارنده تر، و به عبارتی بی پرده تر، از فضای حقیقی است. تجربه و آزمایش نشان داده است که افراد حاضر نیستند کلماتی را که در ایمیل برای کسی می نویسند در حضورش به او بگویند. مهم است که دقت کنیم که این همه به این معنی نیست که ما در ارتباط کلامی در حضور دیگران خودمان را سانسور می کنیم؛ نکته مهارت های ارتباطی و دقت به وضعیت مخاطب است. به اعتقاد آقای گلمن، ممکن است رابطه ی اجتماعی در اینترنت نیاز به مهارتهایی داشته باشد که ما در طی فرگشت برای آنها آماده نشده ایم.

اما این همه یعنی چه.

هنوز دعوای شادی صدر تمام نشده است که غائله برسر فراخوان سیدرضا شکراللهی در گوگل ریدر و بخش های دیگر مجمع الجزایر وبلاگستان شروع شده است. نگرانی من این است که محدودیت های موجود باعث شده است که بخش عمده ی گفتگوی اجتماعی در فضای فارسی زبان، نه بصورت رودررو که از ورای وبلاگ ها و وبسایت ها انجام شود. در چنین فضایی، و به استناد آنچه جناب دنیل گلمن می گوید، زمینه برای خشونت کلامی آماده تر است.

پس نوشت – این Goodreads خوب چیزی است.

پس نوشت دو – آقای گلمن می گوید که مهارت های کنترلی، از آن جنس که حرفش رفت، جزء آخرین بخش هایی است که در مغز توسعه می یابد. در حقیقت این توانایی یکی از مهم ترین مراحل رشد ذهنی در دوران بلوغ است. به این ترتیب، و در غیاب مدارهای کنترلی، نوجوان ِ آنلاین نه تنها به سمت خشونت سایبری Cyber Bullying کشیده می شود، که حاضر می شود جلوی دوربین لخت شود و رفتارهایی را انجام دهد که در یک رابطه ی رودررو کمتر به آنها راغب خواهد بود.

پس نوشت: این نوشته به هیچ وجه تعریضی به پارسای عزیز نیست. اساسا کنایه زدن قرار نیست در این وبلاگ جایی داشته باشد.

جمهوری اسلامی ایران، که در بند ۲۴ام قانون اساسی آن آزادی بیان مورد تاکید قرار گرفته است، مجاری گفتگو در جامعه را مورد کنترل فراگیر خود قرار داده است. ما، شهروندان جامعه ی مجازی فارسی زبان، با فیلترینگ، به مثابه ی عینیت اعمال قدرت حاکمیت ایران در وب، به خوبی آشنا هستیم. زمانی که قفس اطلاعاتی، وبلاگ ها وبسایت های همسو با حاکمیت ایران را مورد حمله قرار می دهد، عده ای از ما در دفاع از صدای مخالف مطلب می نویسیم یا پای مطلب دیگران امضا می کنیم. این نه «ضعف» است و نه «پز روشنفکرانه».

آنچه در ایران با آن مواجه هستیم یک نظام تمامیت طلب است. این به این معنی است که این ساختار حکومتی بطور برنامه ریزی شده و منسجم یک دیدگاه اجتماعی را تبلیغ می کند و با مخالفین این دیدگاه به کمک ابزارهای حکومتی مقابله می کند. به این ترتیب، حکومت جمهوری اسلامی نه فقط در مورد نحوه ی حاکمیت سیاسی نظریه و دستور دارد، که نوع پوشش شهروندان، روابط دو نفره و چند نفره و آنچه شهروندان می خوانند و می بینند، باید از گزینش نظام حاکم بر ایران عبور کرده و تایید شود.

در سوی دیگر این غائله ی اجتماعی، جریان ِ نامنسجمی از شهروندان وجود دارد که به دلایل مختلف و با انگیزه های متفاوت، برای جایگزینی نظام موجود با ساختارهای متنوعی تلاش می کنند. این سوال اساسی بارها و به بیان های گوناگون پرسیده شده است: آیا جایگزینی صرف ساختار سیاسی، با توجه به هزینه ی بسیار زیاد و خطر بالای آن، دستاوردی دارد؟

تمامیت طلبی، تصمیم گیری به جای دیگران، مصلحت اندیشی درباره ی آنچه دیگران باید بخوانند یا بشنوند، صغیر دانستن دیگری و مرجع دانستن خود، اینها تنها صفات محمود احمدی نژاد یا رهبر ایران نیست. مهم است که از خود بپرسیم چه اتفاقی برخی جوامع را به نقطه ای می رساند که در آنها تلاش برای اعمال سانسور از طرف حاکمیت با مخالفت درونی مواجه می شود. تصور کنید که امروز فارس نیوز اعلام کند که دولت محمود احمدی نژاد تصمیم گرفته است که همه ی شهروندان ایرانی را عقیم کند. تصور نمی کنم شکی داشته باشیم که فردا صبح خیابان های ایران صحنه ی تظاهرات و به آتش کشیدن ساختمان های دولتی خواهد بود. اما چطور است که تلاش برای محدود کردن آزادی بیان با مخالفت کمتری از سوی شهروندان مواجه می شود؟

جمهوری اسلامی ایران دشمن ما نیست. معضل آموزه هایی است که در ذهن جمعی ما جا گرفته است. محکومیت فیلترشدن صداهای موافق نظام کنونی ایران، تمرین این نکته است که مساله ی ما فیلتر شدن وبلاگ رفیقمان نیست، مساله ی ما ذات وجود فیلترینگ است. ما نمی خواهیم یک قدرت ِ مطلقه را با قدرت ِ مطلقه ی دیگر جایگزین کنیم. ما می خواهیم به جایی برسیم که اگر کسی گفت «من قدرت مطلقه هستم» مردم به طرف نگاه کنند و بهش بخندند و بروند پی کارشان.

مرتبط: هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد

قتل در اتاق نشیمن – از شادی صدر و بقیه ی شیاطین

امروز یک شمارش سردستی کردم؛ اکثریت وبلاگ نویسانی که درمورد مطلب شادی صدر نظر می دهند خارج از ایران زندگی می کنند. این علاوه بر این نکته است که حداقل نیمی از افراد ِ درگیر، مرد هستند و بنابراین مشکل مستقیمی به نام «آزار در خیابان» ندارند. از این دو مشاهده این برداشت را می کنم که نوع ارتباط ما با مساله ای که شادی صدر حرفش را می زند، از نوع درگیری ذهنی با یک بحث جالب است و گفتگو لزوما به این دلیل انجام نمی شود که ما مستقیما درگیر مساله هستیم. یا اینطور بگوییم، ما تمرین ذهنی می کنیم و مساله مساله ی اصلی زندگی مان نیست. چیزی مثل گپ زدن با یک رفیق درمورد ارتباط تجاری چین و آمریکا مثلا. در چنین فضایی، اینکه به نوشته ای برمی خوری که بیشتر از آنکه استدلالی درباره ی هیچ موضوع خاصی باشد، انبانی است از فحش، شگفت انگیز است.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که مساله آزار جماعت مونث در خیابان نیست، مساله آزار است. انگار خیلی از ما اگر کوبیدن و شکستن برایمان ممکن باشد، دلایل زیادی برای عدم استفاده از این «موقعیت» نداریم. مساله انگار کم کم دیگر حرف شادی صدر و نقد حامد قدوسی نیست، که تصور می کنم به نظر خیلی ها هردویشان حرفهای خوبی می زنند و می شود نشست و باهاشان بحث کرد. ما داریم تمرین نفرت پراکنی می کنیم. مثال هنرمندانه اش* هم کارتون «آیت الله شادی صدر» است.

* بین همه ی مطالبی که در وبلاگستان درمورد مطلب شادی صدر منتشر شد، و از بین آنها که به زعم من بیشتر از آنکه نقدی بر چیزی باشند ناسزا به نویسنده بودند، کارتونی که اینجا لینک شد به نظر من هنرمندانه ترین بود. به همین دلیل این مطلب را اینجا لینک کردم. حرفم دعوت به «حرف بزنیم» و «ناسزا بار هم نکنیم» بود. به این ترتیب اگر این پست باعث آزار کسی شده باشد نقض واضح هدف اصلی این نوشته است. از نیما نیلیان عذر می خواهم.

سه چیزی که دیگر باور ندارم – باور ندارم که می شود کاری کرد

این جواب بازی محمود فرجامی به نام “سه چیزی که دیگر باور ندارم” است. من دیگر باور ندارم که می شود کاری کرد. اما این یعنی چه.

من دیگر باور ندارم که می شود کاری کرد که جامعه ی ایران، و احتمالا هر جامعه ی دیگری، به نسخه ای که دیگران برای آن پیچیده اند عمل کند. یا دقیق تر: یک جامعه را می شود تا حد محدودی به سمت یک “صراط مستقیم” خم کرد، اما تلاش برای تغییر بیشتر از این حد بحرانی منجر به ناپایداری آن جامعه و تغییرات شدید در آن می شود. اینجا قضاوتی در مورد اینکه این تغییر به کدام سمت است ندارم. مثلا دو ویدئوی زیر دیدنی هستند. اولی یک مجموعه تبلیغ است که در دوره ی ده ساله ی منجر به انقلاب ایران از تلویزیون پخش شده است. به اشاره ی مکرر به اروپا و زندگی مرفه شهری دقت کنید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

مجموعه ویدئوی دوم گویا ساخته ی حسین ترابی است و در آخرین روزهای رژیم پهلوی در خیابان های تهران گرفته شده است. به تابلوهای سردر سینماها و خشم ملت، حتی نسبت به کامیون حامل ماشین های نو، دقت کنید.

(لینک مستقیم به ویدئوها)

نوع دیگر تلاش برای “هدایت” جامعه را در ۳۰ ساله ی اخیر در ایران شاهد بوده ایم. اگر رژیم شاهنشاهی تلاش می کرد خلایق را به سمت مدرنیسم هل بدهد، ساختار مبتنی بر ولایت فقیه سعی کرد آنها را به سمت رستگاری اجباری سوق بدهد. نتیجه در هر دو حالت مشابه بود: مردم علیه ساختار شورش کردند و از حد اعتدال گذشتند؛ با سقوط شاه همه ی مظاهر خوشگذرانی به آتش سپرده شد و در سالهای سختی ِ رژیم ِ روحانی-محور هر آنچه که این موجودیت سیاسی سنگ آن را به سینه، و به سر مردمش، زده است نماد عقب ماندگی و خفت می شود.

به این دلیل معتقدم، حداقل به دلایل کاملا عملیاتی، برای جامعه ی ایرانی نمی شود کاری کرد جز اینکه به این ۷۰ میلیون نفر اجازه بدهیم راه خود را پیدا کنند. تلاش برای اعمال تغییرات سریع حداکثر منجر به جابه جایی لایه های اجتماعی می شود که لزوما اتفاق فرخنده ای نیست.

همین حالا در این مورد بنویسید: “سه چیزی که دیگر باور ندارم”.

از دیگران: