نوشته هایی که درمورد ’ گفتگوهای وبلاگی ’ هستند

‫#‏ساخت_ایران

وقتی دیدم کوهیار دعوتم کرده که درباره‌ی ‫#‏ساخت_ایران بنویسم، ذهنم پیش محصولات ایرانی‌ای رفت که مصرف می‌کنم. سوال این بود که درباره‌ی «۵ کالا و خدمات ایرانی که دوست دارم و ۵ تا که راضی نبودم بنویسم». چند هفته‌ی دیگر ده سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و هنوز مصرانه سراغ فروشگاه‌ها و رستوران‌های ایرانی تورنتو می‌روم و پی بیسکوییت ساقه طلایی و نان سنگک و کشک بادمجان و کباب ترش را می‌گیرم. اما به‌نظرم رسید که اگر ادعا کنم خوردنی‌جات و احتمالا تی‌شرت با چاپ ِ فارسی نقطه‌ی اتصال ِ مهم ِ من با ایران است، جمله‌ی نادرستی گفته‌ام.

برای من، محصول ِ ساخت ِ ایرانی که دوست دارم و به تناوب به‌دلیل‌اش حرص می‌خورم و شاد می‌شوم، ذهن ِ ایرانی است. بعد از سال‌ها زندگی در خارج از ایران، هنوز یکی از دلچسب‌ترین لذت‌های عصر ِ روز ِ آخر ِ هفته برایم بودن در یک جمع چند نفره‌ی ایرانی است که درباره‌ی موضوعی حرف می‌زنند. چنین لذتی را هرگز در جمعی غیر ایرانی نچشیده‌ام و توضیح ِ دقیقی برایش ندارم. به‌نظرم این‌که تخمینی از فضای فکری گوینده دارم و مساله برایم بیشتر از یک کنجکاوی دم ِ غروبی است، در این اتفاق موثر هستند.

دستی که دار می‌زند را از مچ بگیر

یکشنبه با چند رفیق عزیز در فستیوال فیلم عفوبین‌الملل «زنان در کفن» Women in Shroud را دیدیم. فیلم بد بود چون لولو نداشت. این یعنی موجودی که همه چیز را سرش خراب کنی و فحشش بدهی و خلاص بشوی توی فیلم نبود. من نه ازش «قاضی نامرد» گرفتم و نه «جمهوری اسلامی لعنتی». چند جا در فیلم صحنه‌هایی از یکی از معدود ویدیوهایی که از سنگسار در ایران وجود دارد نشان داده می‌شد و مساله‌ی مهم همین صحنه‌ها بود.

این تصور ساده و حتی جذابی است که تصور کنی پشت سنگسار یک قاضی نشسته است و لابد اگر بشود او را از پشت میزش بلند کرد مساله حل می‌شود. اما صحنه‌های سنگسار چیز دیگری را نشان می‌دهد. یکی این‌طرف دارد محکوم را شکلات‌پیچ می‌کند و آن طرف یکی دیگر دارد گودال می‌کند. بعد چند نفر گونی سفید ِ جاندار را بلند می‌کنند و توی چاله می‌گذارند. «لعنتی»، شاید حتی یکی‌شان این را هم می‌گوید، چاله برای زن زبادی عمیق است. گونی را بیرون می‌آورند و یکی چند بیل خاک می‌ریزد. لابد توی مغزش دارد حساب می‌کند چقدر خاک بریزد. باز زن را روانه‌ی چاله می‌کنند و چند تا دست نگهش می‌دارند تا یکی مثل درخت سرجا محکمش کند. بعد کسی رجز می‌خواند و باران سنگ شروع می‌شود. صحنه‌ای که نمی‌بینیم، و شرحش را می‌شنویم، مغزی است که «مثل کله‌پاچه ازش بخار بلند می‌شود» و دکتری که بالای توده‌ی قرمز می‌رود و دستش را جایی فرو می‌کند و اعلام می‌کند «هنوز زنده‌است» و باز سنگ‌پرانی از سرگرفته می‌شود.

سنگسار یک فرایند اجتماعی است و یک گروه ِ حداقل چند ده‌نفره انجامش می‌دهند. این یعنی حتی اگر قانون برای این رفتار جمعی چهارچوب تعریف می‌کند، دلیلی ندارد امیدوار باشیم با رفتن قانون و قاضی این رفتار در شکل دیگری بروز پیدا نمی‌کند. آزاده خوب می‌نویسد وقتی توضیح می‌دهد،

یعقوب هم مثل قانونِ مریض، فکر می کند که مالک جسم و جان کیمیا است، کیمیا ناموس اوست و او حق دارد بخاطر ناموسش مرد دیگری را که به کیمیا علاقه دارد به قتل برساند. نه فقط یعقوب که عده زیادی از زنان و مردان ایرانی فکر می کنند که جسم و روح یک زن ناموس شوهر، برادر و پدرش است. و حق اولیه یک انسان بر جسم خود و حس خود را به رسمیت نمی شناسند (ادامه).

مساله‌ی اعدام، سنگسار، و رویه‌های خشونت‌آمیز دیگر در جامعه، در وحله‌ی اول موضوعاتی مربوط به شهروندان هستند. اگر بار بعد که کسی را در میدانی دم طناب بردند ده نفر شعار مخالفت با اعدام بدهند طولی نخواهد کشید که ساختار دیگر جرات نخواهد کرد طنابش را در میدان شهر علم کند. آرمان نازنین عالی می‌نویسد وقتی می‌گوید «زمان به عقب برگشته، استفاده کنید»،

اگر کسی هست که آرزو کرده کاش آن روز در میدان کاج حضور داشت تا جلوی جنایت را می گرفت باید بداند که آرزویش مستجاب شده است. انگار برای اولین بار سرنوشت تصمیم گرفته تا زمان را به عقب براند و دست کم یک بار واکنش ما را به تکرار یک موقعیت بسنجد: به زودی جوانی در میدان کاج به قتل خواهد رسید. به زودی یک قتل دیگر در میدان کاج و در مقابل دیدگان هزاران انسان رخ خواهد داد. حالا همه فرصت داریم تا در صحنه حاضر شویم. حالا همه می توانیم خود را بیازماییم که در صورت حضور در صحنه جنایت میدان کاج به واقع چه عکس العملی نشان می دادیم؟ می ایستادیم نظاره می کردیم؟ خود را قانع می کردیم که حتما این فرد مستحق این مرگ است؟ و یا در حد توان خود برای نجات جان یک انسان تلاش می کردیم؟ (ادامه)

درمورد اعدام بنویسید. خشونت یک اتفاق اجتماعی است و راه‌حل آن هم در خیابان به‌دست می‌آید.

زنان در کفن،

(لینک مستقیم به ویدئو)

درمورد قضیه‌ی لیلا اوتادی اینجا کامل توضیح داده‌شده. مریم هم درباره‌ی قضیه‌ی بلاگر-خبرچین نوشته‌است. از سمت دیگر، «یک فنجان فکر» این اقدام را «توحش مدرن به سبک سبزها» خوانده است. پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن چند پاراگراف بعد این سه مطلب را بخوانید.

آیا هک‌کردن وبسایت لیلا اوتادی کار «خوب»ی است؟ بوضوح اینکه خوب را در گیومه گذاشته‌ام می‌رساند که می‌خواهم درباره‌ی این کلمه کمی فکر کنیم. آیا من هک‌کردن وب‌سایت این خانم بازیگر، و نظایر آن در آینده، را تجویز می‌کنم؟ خیر. به‌دلایل اخلاقی و همینطور عملیاتی نمی‌کنم. اما هم‌چنان معتقدم اینکه وب‌سایت ِ ایشان هک شد اتفاق خوبی بود. توضیح می‌دهم.

ما با یک ساختار سیاسی-اجتماعی طرف هستیم که از همه‌ی ابزارها برای رسیدن به هدفش استفاده می‌کند. این ساختار با تکیه بر منابع مالی و اجتماعی ِ زیادش، مخالف را دستگیر و شکنجه می‌کند و روزنامه‌ی مخالفش را می‌بندد. فیلتر کردن، به‌عنوان ابزار رسمی، و هک، به‌عنوان ابزار نیمه‌رسمی، روش‌های دیگری هستند که این ساختار برای به‌حاشیه‌راندن مخالف و منتقدش از آن‌ها استفاده می‌کند. گفتم که به دلایل اخلاقی و عملیاتی استفاده از همین ابزارها، با این فرض که من و توی شهروند امکان توسل به آنها را داشته باشیم، رویه‌ای نیست که ما را به هدفمان برساند. اخلاقی به این دلیل که ما آنها نیستیم و می‌خواهیم به وضعیت بهتری برسیم. عملیاتی به این دلیل که خشونت ِ ما مجوز خشونت ِ بیشتر به آنها می‌دهد. اما همچنان هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی اتفاق خوبی است. چرا؟

در یک اتفاق اجتماعی، نظیر آنچه در ایران می‌گذرد، بازیگران برای استفاده از ابزارهای‌شان حساب سود و زیاد می‌کنند. این یعنی طرفی که یک ابزار قوی، مثلا بگو اعدام مخالف، دراختیار دارد تنها زمانی طناب دارش را باز می‌کند که هزینه‌ی اعدام برایش بیشتر از فایده‌ی آن باشد. تا چند سال پیش، و همزمان با افزایش نفوذ فضای آنلاین در جامعه‌ی ایرانی، حاکمیت بلامنازع بر این فضا با ساختار حکومتی بود. سیاست‌گذاری ِ یک‌طرفه، فیلترینگ و ارتش‌های سایبری، نمادهای اعمال قدرت ساختار در این فضا بودند. هک وب‌سایت بازیگری که نقطه‌ی حساسی از جنبش سبز را اشاره گرفته است این پیام علنی را به ساختار سیاسی می‌رساند که معادله‌ی قدرت تغییر کرده‌است. حالا مخالف هم می‌تواند وب‌سایت هک کند. این یعنی حالا ژنرال‌های سایبری ِ حاکمیت، حضور یک نیروی مخالف فعال را روبروی خود می‌بینند. این وضعیت جدید هنوز شکننده است و می‌تواند به افزایش خشونت منجر شود (مثلا هک وب‌سایت‌های بیشتری از دو طرف). اما به هر حال معادله‌ی تانک دربرابر جاده‌ی خالی حالا به تانک دربرابر تانک نزدیک‌تر شده است.

هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی هزینه‌ی اقدام خشونت‌آمیز در فضای سایبری را برای حاکمیت بالا برده است. این می‌تواند اتفاق خوبی باشد.

میم یا شین، از برج میلادمان تا سی‌ان‌تاورشان

نزدیک ِ آخر «تهران من، حراج»، ساخته‌ی گراناز موسوی، دختر، چند روز مانده به مخفی شدن لای کارتون‌های چی‌توز پشت کامیون، روی تپه‌ای مشرف به ‌تهران رفته‌است و با همه‌ی ریه‌اش فریاد می‌کشد. دختر قبل از این پسری که قرار بوده‌است ببردش استرالیا را از دست داده‌است، چون آزمایش پزشکی دختر اچ‌آی‌وی‌مثبت نشان داده است. حالا دختر همه چیزش را حراج کرده است که برود.

من با دختر هم‌ذات‌پنداری نمی‌کردم. دختر از خانه فرار کرده بود و تلاش کرده‌بود در تهران ِ شلوغ زندگی‌ای برای خودش بسازد و سرآخر درمانده خواسته‌بود با پسری، که «سیتیزن بود»، به کشوری برود که «پر از ساحل و درخت بود». من اما برگه‌ی پذیرش دانشگاهم را برداشتم و با پاسپورت ایرانی‌ام آمدم کانادا. اما این مهم نبود. جلوی من آدمی داشت ریه‌اش را جر می‌داد. در همان حال، که سینما ساکت بود و فقط صدای دختر می‌آمد، مردی پشت سرم به فارسی پرسید «این برج میلاده؟» و خانمی جوابش داد «سی‌ان‌تاورشون‌ه دیگه». سی‌ان‌تاور‌شون. فیلم را در دان‌تاون ِ تورنتو می‌دیدیم. بعدا که از سینما بیرون آمدم سی‌ان‌تاور دیده‌می‌شد که حالا برق ارغوانی داشت.

خیلی سال پیش کتابی می‌خواندم به نام «روبات‌ها» از انتشارات کورش. کتاب با شکل و متن‌هایی با قلم خیلی درشت درمورد برنامه‌نویسی و هوش ماشین حرف می‌زد. فصلی هم به انواع سنسورهای روبات‌ها می‌پرداخت. چیزی مثلا در حد گروه سنی ج. این جمله از کتاب یادم مانده‌است «بهترین تکنولوژی‌های موجود برای حس لامسه، به روبات برداشتی را از محیط می‌دهد که یک انسان با دستکش بوکس می‌تواند داشته باشد».

من نه مثل مرجانه ساتراپی از ایران درآمده‌ام و نه شبیه دختر و پسر گربه‌های ایرانی. اما این بخش مهم اتفاق نیست. مساله‌ی مهم بیرون آمدن از محیطی است که برایت مهم است و این اتفاق که ابزار ارتباطی‌ات با محیطی که ترکش‌کرده‌ای خیلی زود به دستکش بوکس نزدیک می‌شود. در چنین وضعیتی، و دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم که مساله را اخلاقی نکنم، در چنین وضعیتی واقع‌بین‌ترها بزرگوارانه می‌پذیرند که میزان شناخت‌شان از فضای «داخل» با طول ِ زمانی که در «خارج» گذرانده‌اند نسبت معکوس دارد. بقیه یا هنوز در شوک هستند، که من عمیقا باهاشان همدردی می‌کنم، یا هنوز به مدل‌های سیاه و سفید برای توصیف پدیده‌های اجتماعی اعتماد دارند.

این را بعد از خواندن «من در ایران می‌مانم چون…» و «خانه‌ی من ایران!» نوشتم.

صدای مرضیه من را یاد پدرم می‌اندازد. تازه یک ضبط دوکاست خریده‌بودیم و آشنایی دو کاست مرضیه آورده‌بود و آقای پدر فرمان داد که برایش از کاست‌ها کپی بزنیم و رویش نوشت «کلاسیک ایرانی». این یک.

آخرین باری که کسی درمورد سازمان مجاهدین خلق حرف زد یک خبرنگار کانادایی بود که پرسید «به نظرت ام‌کی‌او چقدر در آینده‌ی ایران موثر است؟» جواب دادم که دور و بر من کسی این سازمان را جدی نمی‌گیرد. بعد کمی درمورد عملیات تروریستی مختلف در ایران که سازمان مجاهدین مسوولیتشان را پذیرفت توضیح دادم که می‌دانست و بحث به جای دیگری کشیده شد. این هم دو. اما این همه مقدمه بود.

هادی خرسندی درمورد مرضیه و مجاهدین حرفی زده و مسعود بهنود از هادی خرسندی تعریف کرده. لینک همه را در دریم‌لند دیدم که برای هادی خرسندی و مرضیه «تاسف‌نامه» نوشته‌است.

برای مرضیه نوشتن سخت بود و من خودم را خلاص کردم. متن هادی خرسندی را که خواندم دردم آمد. توجیه کردن اشتباه مرضیه در ۱۷ سال آخر عمرش اشتباهی بزرگ است. گرچه شاید وقتی مهمان عده‌ای یونیفرم پوش باشی که از چارقد‌های یک رنگشان هنوز خون پاک‌ترین فرزندان این خاک در هشت سال جنگ با عراق می‌چکد چاره جز ثنا باقی نمی‌ماند.

من مطمئن نیستم دقیقا از چارقد چه‌کسی خون کدام کس دیگری چکیده‌است و کسی که خونش چکیده‌است آیا پاک‌ترین فرزند خاک خاصی بوده‌است یا پاک تری هم وجود داشته‌است. اینکه چه کسی مهمان کدام یونیفرم‌پوش هست را هم نمی‌دانم. به‌نظرم این جملات تشبیه یک وضعیت واقعی است که با کلام فخیمانه نوشته شده‌است. و من دقیقا نمی‌دانم شعر نوشتن درمورد یک مساله‌ی اجتماعی و سیاسی، وقتی روشن و واضح نوشتن ممکن است، چه دلیلی دارد.

مرضیه آدمیزادی بود که تصمیمی گرفت. سازمان مجاهدین خلق هم مجموعه‌ای از چند هزار آدمیزاد است که در تصمیم‌گیری‌ها به اندازه‌های مختلف شرکت می‌کنند. اینکه کسی در تصمیمی اشتباه کرده باشد البته نه فقط ممکن که کاملا شایع است. برای هر اشتباه هم می‌شود نشست و حرف زد و بررسی کرد. حقیقت قضیه این است که حتی گزاره‌ی «آن مرد یا زن اشتباه کرد» هم لزوما حتی برای یک مورد خاص مورد توافق همه‌ی بشریت نیست. این یعنی کاملا ممکن است که هادی خرسندی و دریم‌لند و علی اسکویی (اسم کاملا تصادفی است) درمورد میزان موفقیت تصمیم‌های ۱۷ سال آخر مرضیه با هم موافق نباشند. اما من اصلا دنبال ترویج این ایده که در دنبا همه چیز نسبی است و بنابراین حرف نزنیم نیستم (و با چنین ایده‌ای هم موافق نیستم).

مانی‌ب چند روز پیش نوشته‌بود (پس‌نوشت دو را ببینید)،

«آن‌ها» صادق نیستند و از صداقت «ما» سؤاستفاده می‌کنند. صداقت ما به سود آن‌ها تمام می‌شود و هرچه به «آن‌ها» سود برساند به «ما» ضرر می‌زند. در این رویارویی وقتی ما به خودمان ضرر می‌زنیم٬ در مقابل آن‌ها ضعیف می‌شویم. پس اگر برآورده شدن آمال ما در گرو برنده شدن در این رویارویی‌ست٬ بهتر است دست از تضعیف خود برداریم.

این نگاه چیزی است که من ازش سردرد می‌گیرم. «ما»یی نیست و «آن‌ها»یی نیست. دنیا متشکل از چند میلیارد آدمیزاد و چند ده میلیارد موجود زنده‌ی دیگر است که همه به دنبال یک هدف هستند: پیدا کردن بهترین راه برای رسیدن به هدف. این هدف هم خوش‌بینانه نگاه کنی شکم ِ پر است و بدبینانه نگاه کنی «ارضای خواسته‌های ژن‌هایت»*.

واضح است که من و تو و هر کس دیگری دایره‌ای از آدمها را دارد که برایش «ما» هستند و دیگرانی که «آن‌ها». این یعنی «ما» اهداف مشترکی داریم که احتمالا با «آن‌ها» متفاوت و حتی متضاد است. اما «ما» و «آن‌ها» موجودات متفاوتی نیستیم؛ ما دو طرف یک میز شطرنج نشسته‌ایم. این یعنی هدف و حتی ابزار یکی است و فقط کافی است دوربین را بچرخانی که «ما» بشود «آن‌ها» و «آن‌ها» بشود «ما».

البته کاملا ممکن است که «ما» سجایای اخلاقی برتری از «آن‌ها» داشته‌باشیم، به هر دلیل. یا «ما» تصور کنیم از «آن‌ها» به فن شطرنج مسلط‌تریم. یا اینکه فکر کنیم «ما» مثلا آدمیزادی هستیم که اگر ببازیم دست می‌دهیم و کنار می‌رویم اما «آن‌ها» اگر ببازند میز را روی سرمان خرد می‌کنند. اینها همه ممکن است، اما اینکه «ما» اتفاقا مسوول اندازه‌گیری مهارت‌ها و سجایای اخلاقی «ما» و «آن‌ها» بشویم و اتفاقا «ما» برنده‌ی این مسابقه هم بشویم، «ما»یش کمی زیاد است و این کمی رنگ «خود توپ‌بینی» دارد که عادت خطرناکی است.

این‌همه را گفتم که این را بگویم: آدمیزاد در موقعیت تصمیم می‌گیرد. من و تو همین‌کار را می‌کنیم، بهنود و مرضیه و مسعود رجوی و محمود احمدی‌نژاد هم همین‌کار را می‌کنند. اینکه کسی بد یا خوب کامل باشد اتفاق بسیار نادری است. ما معمولا کمی بدیم و کمی خوب. من هم یادم نیست جایی خوانده باشم که هوموسیپین‌ها در کتاب‌های جانورشناسی به دو دسته‌ی «ما» و «آنها» تقسیم بشوند.

پس نوشت – دریم‌لند ادامه می‌دهد،

هادی خرسندی از یک عده خونخوار تشکر می‌کند. عده‌ای درمانده و دفن شده در ذهن اکثر ایرانیانی که فراموش نمی‌کنند در روزهای توپ و تانک و گلوله و آژیر قرمز و فریاد و خون در بوشهر و خرمشهر و آبادان دست در دست صدام به هم‌وطنان خود می‌خندیدند. به راستی در کجای تاریخ چند بار نوشته شده است عده‌ای به دشمن پناه ببرند و گلوله به سوی خویشان و هم‌وطنان خویش در آسمان رها کنند که آزادی و دموکراسی چنین است؟ عده‌ی زیادی حاضرند در کشور خودشان به دار کشیده شوند به ناحق،اما دست در دستان پلید این جانیان نگذارند.

و من می‌مانم که این جملات شاعرانه را چطور به زبان ساده‌ی «عملیات مرصاد در سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد» تبدیل کنم.

پس‌نوشت دو – مانی‌ب در کامنت و گوگل‌ریدر توضیح داده است که «نوشته من طعنه‌آمیز است». اینجا بیشتر بخوانید.

* از ریچارد داوکینز.

برای وقت‌هایی که اعدام لازم/مفید است

زیاد گفته‌ایم که اعدام «بد» است. وقت‌هایی که این حرف را زده‌ایم، منظورمان از بد، مخلوطی از «غیرانسانی» و «غیر مفید»، و شاید چیزهای دیگر، بوده‌است. یعنی ادعا کرده‌ایم که اعدام مشکلی را حل نمی‌کند و همزمان گفته‌ایم که اعدام علمی وحشیانه است (و در پرانتز منظورمان این بوده‌است که آدمیزاد نباید «عمل وحشیانه» انجام بدهد). واقعیت این است که نه‌تنها هنوز اعدام در ایران اتفاق می‌افتد، که حتی در همین وبلاگستان، که کمتر کسی ادعا می‌کند نمونه‌ی خوبی از جامعه‌ی ایران است، کسانی از عمل اعدام دفاع می‌کند. این‌همه یعنی مجموعه‌ی حرف‌هایی که درمورد اعدام زده‌ایم به اندازه‌ی کافی برای طرف مقابل روشن نبوده‌است. به عبارت دیگر، عده‌ای دور هم نشسته‌اند و از اعدام دفاع می‌کنند و عده‌ی دیگری کمی دورتر در مضرات اعدام سخنرانی می‌کنند. این وضعیت هیچ‌یک از طرفین را به جایی نمی‌رساند.

پیشنهاد من این است که از پافشاری ِ بی‌ثمر روی دیدگاه‌مان دست برداریم و یک قدم به سمت مقابل برداریم. این یعنی اگر تو مخالف اعدام هستی، حتما استدلالی برای این مخالفت داری (اینجا قضایایی مثل «اعدام نفرت‌انگیز است» را می‌گذاریم پشت در و حرف دودوتا چهارتا می‌زنیم). حالا نکته‌ی مهم این است، توی مخالف اعدام ادعا می‌کنی که «اعدام بد است چون …». این یعنی تو یک حساب ِ اگر-آنگاه چیده‌ای که نشان بدهی اعدام نباید انجام شود. این حساب را حالا از دیدگاه ابطال‌پذیری نگاه کنیم. مثلا اگر کسی می‌گوید «اعدام بد است چون باعث کاهش جنایت نمی‌شود» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بگوید «اگر کسی نشان بدهد که اعدام گاهی باعث کاهش جنایت می‌شود من هم می‌پذیرم که اعدام گاهی خوب است». همین قضیه برای طرف مقابل جاری است، یعنی اگر کسی می‌گوید «اعدام خوب است چون اگر نباشد فساد زمین را برمی‌دارد» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بازنویسی کند «من می‌پذیرم که اعدام لزوما امر لازمی نیست اگر جوامعی باشد که در آنها کسی اعدام نمی‌شود اما فساد در این جوامع کمتر از جاهای دیگری است که در آنها کسانی اعدام می‌شوند».

این‌همه مقدمه بود. اما من در چه شرایطی می‌پذیرم که گاهی باید کسانی را در جامعه اعدام کرد.

من سه نوع نگاه به اعدام می‌شناسم. در نگاه اول، اعدام روشی برای بالا بردن هزینه‌ی جرم در جامعه است. به این دلیل کسی که جرم ِ بزرگی مرتکب شده است در انظار عمومی و در مرکز یک عمل جمعی بالای دار کشیده می‌شود. در این نگاه اعدام کردن کاری است مثل چاپ کردن تصویر قلب و ریه‌ی سیاه شده‌ی بیماران روی جعبه‌های سیگار؛ اعدام یک پیام اجتماعی است. در این نوع نگاه فرض بر این است که بالابردن هزینه‌ی جرم به کاهش آن می‌انجامد. این ادعای عجیبی نیست و می‌شود رد کارهای تحقیقی را گرفت که اتفاقا دقیقا نشان می‌دهند که بالابردن هزینه، میزان جرم را در جامعه کاهش می‌دهد. اما این همه‌ی چیزی نیست که اتفاق می‌افتد.

آمار نشان می‌دهد که نرخ اعدام در ایران پنج برابر چین و هشت برابر آمریکا است. اگر فرض کنیم نرخ ِ اتفاق افتادن جرم‌ در ایران، چین، و امریکا تقریبا به یک اندازه است، این یعنی در مقام مقایسه، ایرانی ِ نوعی را باید پنج برابر چینی نوعی و هشت برابر آمریکایی نوعی زیر فشار قرار داد تا دست به جنایت نزند. این یعنی در حساب سود و زیان جرم، ایرانی نوعی به‌دلیلی چیزی حدود هشت برابر آمریکایی و حوالی پنج برابر چینی انگیزه برای جنایت دارد.

یک نظریه می‌تواند این باشد که ایرانی اساسا، و مثلا به دلایل بیولوژیکی، تمایل به جنایت دارد. اگر کسی برای این نظریه شاهدی پیدا کند من می‌پذیرم که اعدام، با نرخ فعلی، برای جامعه‌ی ایرانی لازم است. نظریه‌ی دیگر این است که عاملی باعث تمایل، یا اجبار، ایرانی به جنایت می‌شود. من می‌توانم تصور کنم که تنش اجتماعی، نبود آزادی‌های فردی، وضعیت اقتصادی، عوامل فرهنگی، قرار داشتن در وضعیت گذار، و عواملی مانند این می‌توانند به بالا رفتن انگیزه برای جرم کمک کنند. واضح است که نظیر این شرایط در جوامع دیگری هم وجود داشته‌است. اینکه ما، برای اینکه کلیت‌ ِ جامعه از موقعیت بحرانی آرام‌تر عبور کند، بخشی از آن را بالای دار بکشیم البته منطق‌ش می‌لنگد، اما من باز می‌پذیرم که ایران به نرخ کنونی اعدام احتیاج دارد اگر کسی بتواند نشان بدهد که جوامعی وجود داشته‌اند که در آنها در بازه‌های زمانیی نرخ اعدام بسیار بالا بوده است اما پس از گذشتن از گردنه، اعدام متوقف شده‌است یا نرخ آن به حدهای جهانی رسیده است.

در نگاه دوم به اعدام، کشتن ِ مجرم روشی برای خنک‌کردن دل کسانی است که عزیزی را از دست داده‌اند. فرض کنیم که اساسا جامعه وظیفه دارد که دل اعضایش را خنک کند. اما فرض کنیم کسی دست به جنایت می‌زند. سوال مهم این است که این عمل چرا اتفاق می‌افتد و «مسئولیت» آن با چه کسی است. آیا می‌خواهیم فرض کنیم کسی فارغ از نکات دیگر تصمیم به قتل کسی می‌گیرد و آن را عملی می‌کند؟ مثلا اگر کسی به‌دلیل مشکل اقتصادی، و مثلا این مثال دستمالی شده که «زن و بچه‌اش گرسنه‌ان»، از دیوار کسی بالا رفت و به‌اجبار صاحبخانه را کشت، آیا واقعا می‌خواهیم همه‌ی مقصران را پیدا کنیم و هرکدام را به اندازه‌ی لازم مجازات کنیم؟ مثلا زن ِ آقای قاتل که دیروز بهش سرکوفت زده که «چرا جیبت خالی‌ه؟» یا صاحبکاری که مجرم قضیه را هفته‌ی پیش از کار بیرون‌کرده که بیمه‌اش نکند؟ یا وزیر اقتصادی که تصمیم اشتباهی گرفته و باعث بالا رفتن نرخ بیکاری شده؟ یا سیاست‌مداری که زدوبند اشتباه کرده و تجارت کشور را دو درصد پایین انداخته؟ اگر کسی نشان بدهد که روشی داریم که همه‌، یا خیلی از، مجرمان یک قتل را پیدا کنیم و مجازات کنیم، مثلا مرد را دار بزنیم، زن را با دمپایی بزنیم توی دهنش، رییس را دستش را قطع کنیم، وزیر را چشمش را دربیاوریم و سیاست مدار را تخم‌مرغ گندیده توی صورتش بزنیم، من می‌پذیرم که اعدام مرد ِ قاتل هم کار بی‌ربطی نیست.

و نگاه سوم به اعدام آن را بعنوان روشی برای حذف مجرم از جامعه معرفی می‌کند. همه‌ی حرف این پست این است که در جنایت، کسی که مرتکب آن می‌شود صرفا حلقه‌ی آخر یک زنجیر طولانی است. اگر کسی نشان بدهد که با حذف آدمیزادی که حاصل شرایط اجتماعی و موقعیت را تبدیل به یک قتل می‌کند می‌شود صفحه‌ی حوادث روزنامه را بست، من می‌پذیرم که آقا و خانم قاتل را هر چه زودتر بالای دار بکشیم و همه برویم خانه شاممان را بخوریم.

شما هم بنویسید، نه از اینکه چرا اعدام بد است، یا خوب است، بلکه از این دید که چه چیزی می‌تواند باعث شود نظر شما تغییر کند.

این پست به دعوت نویسنده‌‌ی وبلاگ غرش نوشته شد.

کله ی سگ به مثابه ی ابزار ارتباط با جهان

صدای طبل جنگ بلند شده است. حالا یک سو علنا از «گزینه ی نظامی» حرف می زند و طرف دیگر بلند جار می زند که هراسی ندارد. در میانه ی میدان کسانی در رثای «دخالت بشردوستانه» نظریه پردازی می کنند و رفیقی در فرندفید می نویسد «من رو تمامیت جسمی خودم حساسم». بالاتر کسی پرسیده است «هیچ با خودتون فکر کردید اگه جنگ بشه چیکار میخواین بکنید؟»

پیش از آنکه گلوله ای شلیک شده باشد، خیزران می پرسد «از حمله به ایران می گویند، اما آیا از تبعاتش چیزی می دانند؟» او توضیح می دهد که حمله کردن به ایران «کار ساده‌ای» نیست که «مثل هر روز صبح که سر کار می‌روند، بیایند و سنگی بیاندازند و شب، خسته اما خوشحال از پیروزی، به خانه برگردند!»

خورشید غروب می کند و فردا روز دوباره آن توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد، جای امنی را جستجو خواهد کرد تا دمی بیاساید. جای امنی که دیگر وجود نخواهد داشت! اسرائیلی ها که دیگر اصلا فاجعه می‌شود اوضاع برایشان، همان بهتر که حدس هم نزنم!

دیگی که برای من نجوشد، حتی سر سگ هم زیاد است برای آن! (از خیزران)

سیاستمداران دو جبهه، آنها که بر طبل جنگ می زنند و آنها که هنوز گزینه ی گفتگو را بالای سر می برند، هر دو حالا درگیر حل مساله هستند. من ِ شهروند اما بیشتر از تغییر عکس پروفایلم در فیس بوک و احتمالا شرکت در یک تظاهرات ضد جنگ نمی توانم در حوادث چند ماه آینده نقشی بازی کنم. یک کار ِ نظری اما می توانم بکنم. من می توانم از خودم و تو بپرسم چرا خیزران روی اینکه «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد» حساب باز کرده است. این کدام «کله ی سگ» است که خیزران در می خواهد در «دیگی که برایش نمی جوشد» بار کند؟ بعد از اینکه کله ی سگ در دیگ بار گذاشته شد چه خواهد شد؟ اساسا چرا وضعیت به نقطه ای رسیده است که تنها دو گزینه در آن موجود است؛ اینکه «دیگ برای من بجوشد» یا اینکه «سر سگ در دیگ بجوشد».

زمانی برای یک آشنای «ارزشی» نوشتم که «مستضعف» بودن یک وضعیت نسبی است که بدلیل حضور یک عامل بیرونی اتفاق می افتد. یعنی عامل بیرونی، بگو ارباب ِ زورگو یا باد و زمین ِ نامرغوب، خلایق را از وضعیت ِ مناسب تر دور می کند و آنها را مستضعف می کند. با این احوال مستضعف بودن فضیلت نیست. حقارت هم نیست. می شود حلش کرد. خیلی اوقات هم نمی شود حلش کرد. اینکه آمریکایی و اروپایی کنار دریا خوش می گذراند، اما من و تو احتمالا موقعیت خوبی نداریم هم ما را مستضعف می کند. اینکه عامل ِ این قضیه چه است، اهل فن می توانند توضیح بدهند، و داده اند هم. اینکه ما کله ی سگ در دیگ ِ دیگران بار کنیم البته ما را از استضعاف در می آورد. اما حداکثر ِ موفقیت این استراتژی این است که اروپایی ِ بر ساحل نشسته را هم به جرگه ی مستضعفین جهان وارد می کند و این یعنی حالا وبلاگ نویس اروپایی هم می نشیند درمورد سرسگ بار کردن در دیگ من و تو نظریه پردازی می کند و الی آخر. قرار است از این دور باطل چه گیر من و تو و آن آمریکایی و اروپایی بیاید؟

واضح است که تهدید به کله ی سگ بارگذاشتن در دیگ مردم می تواند یکی از گزینه ها در یک درگیری باشد (درمورد مسایل اخلاقی اهل فن نظر بدهند). اما این دقیقا یکی از آخرین گزینه هاست. چیزی مثل «نابودی متقابل» MAD که در زمان جنگ سرد پیاده شد. استفاده از این گزینه به طرف مقابل این نکته را می رساند که راه حل مشترک ممکن نیست. آیا کسی واقعا معتقد است که دنیا یا جای ماست یا جای «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود»؟

ما مردم خیالاتی

مقدمه: قبل از خواندن این پست، نوشته ی زهرا با عنوان «این مردم نازنین» را بخوانید.

مردم ایران، و هر کشور دیگری، خاصیت های ویژه ای دارند که هر کدام از آنها را می شود با لحاظ کردن گذشته و شرایط محیطی چنین جامعه هایی بررسی کرد. یا اینطور بگوییم، شعبده و معجزه ای در کار نیست؛ آدم ها به شرایط محیطی واکنش نشان می دهند. این به این معنی نیست که لزوما من ِ غیر متخصص می توانم تحلیل مناسبی از وضعیت جامعه ی ایران به دست بدهم، اما ندانستن دلیل خوبی برای پناه بردن به توهم و رویا نیست.

مردم ایران «عجیب» نیستند. کمی بیشتر از چهارسال است که در کانادا زندگی می کنم و در این مدت بصورت خواسته و ناخواسته با افرادی با زمینه های اجتماعی و فرهنگی متفاوت، و از کشورهای گوناگون، دمخور شده ام. از این تجربه می دانم که اینکه ملتی بلد باشد «خوش باشد و خوش بگذراند» لزوما نشان دهنده ی وضعیت مناسب آن جامعه نیست. علاوه بر این، در مقایسه اساسا من تصور نمی کنم که جامعه ی ایرانی بلد است و امکانات آن را دارد که «خوش باشد و خوش بگذارند». برای مثال ایران را مقایسه می کنم با کشورهای آمریکایی جنوبی، مثلا برزیل، و یا حتی کوبا در آمریکای مرکزی. در یک مقایسه ی بیرونی مردم بزریل از مردم ایران شادتر به نظر می رسند. در مورد کوبا یک ناظر بیرونی ممکن است این مردم را ملتی شاد تصور کند، اما همین مردم برای یک سوسیس به یک توریست خارجی التماس می کند. مثال دیگر اتفاقی است که در پیاده روهای کشورهای مختلف، وحتی شهرهای مختلف، بین عابرانی که بطور تصادفی با هم چهره به چهره می شوند می افتد. تجربه ی من می گوید که رودررویی ِ تصادفی ِ خیابانی در ایران، تهران و کرج، تورنتو و وینیپگ تفاوت های زیادی دارد. در مقایسه، اهالی وینیپگ، که شهر کوچک سردسیری در وسط کانادا است، بیشتر به طرف مقابل لبخند می زدند و تورنتو و تهران پیاده رونده های اخموتری دارند*. من تنشی که در پیاده روها، جاده ها، و سایر اماکن عمومی در ایران تجربه کرده ام را هرگز در کانادا ندیده ام.

بچه که بودم وقتی نمره ی کم می گرفتم، یا «بلایی سرم می آمد»، می گشتم تا رد «جرم» را پیدا کنم. خیلی از ما هنوز به این نوع نگاه علاقه داریم. این شاید به این دلیل است که اغلب اوقات ما سمت «بلا به سر آمده هستیم» و نه طرفی که «بلا به سرکسی می آورد». به این نکته دقت کنیم که چرا ایران تحریم می شود. سعی کنیم به این سوال جواب بدهیم که طرف مقابل چه انگیزه ای از این تحریم ها دارد و چه سودی از آن می برد. واضح است که این فرض که «ما به جرم ایرانی بودن بلا سرمان می آید» بیشتر از آنکه من و تو را حقیر می کند، طرف مقابل را نادان به حساب می آورد. آدمیزاد، و گروه های آدمیزاد، هر کاری را به دلیل سود ِ آن انجام می دهند. حالا سوال اساسی این است، چرا طرف مقابل، مدام «سر ما بلا می آورد» اما با دیگران این کار را نمی کند. مثلا می شود گفت آمریکا سر ژاپن در انتهای جنگ جهانی دوم بلا آورد اما چطور شد که این کار ادامه پیدا نکرد و حالا ژاپن از نظر بعضی استانداردهای زندگی از آمریکا بالاتر است؟ چه چیزی ما را مستعد بلا برسرآمدن می کند؟ بلا بر سر ما آوردن چرا برای طرف مقابل سود دارد؟

سوال مهم تر این است که آیا تحریم ها، به عنوان نمونه ای از «بلاهایی که سر ما می آورند»، موثر بوده اند یا خیر. قبل از اینکه به این سوال جواب بدهیم باید ببینیم موثر بودن تحریم را چگونه می شود اندازه گیری کرد. مثلا آیا اینکه جاده های شمال پر از مسافر باشد به معنی بی اثر بودن تحریم ها است؟ آیا اینکه مردمی به تحریم شدن خو گرفته باشند به معنی «آبدیده شدن» آنهاست؟ مثلا اگر در این جمله «آبدیده شدن» به این معنی است که مردم ایران عادت کرده اند که تحریم شوند اما بی خیال به سفر شمال بروند، در این صورت یک برداشت می تواند این باشد که مردم ایران زیر فشار به این نقطه رسیده اند که چادرشان را جایی در یک جاده ی شلوغ هوا کنند و در میان دود و صدا از لحظه در حد ممکن لذت ببرند چون تصویری از آینده وجود ندارد. این نوع از «آبدیده شدن» البته برای یک جامعه خطرناک است. اینکه مهمترین موضوعاتی که آینده ی یک کشور را رقم می زنند، در فضای اجتماعی ایران تبدیل به دستمایه ی طنز و شوخی می شوند نکته ی خطرناک دیگری است که می توان آن را با «مقاوم شدن» یک جامعه اشتباه گرفت. سوال اساسی این است که این جامعه در برابر چه چیزی مقاوم شده است؟

استاندارد زندگی در ایران پایین است. سرعت اینترنت، امید به زندگی، کیفیت هوا، قدرت خرید، اینها از جنس حق آزادی بیان و حقوق اساسی انسان نیست که به عنوان ارزشهای غربی آنها را پس بزنیم. اندازه گیری وضعیت زندگی در ایران از دید معیارهای جهانی نشان می دهد که زندگی در بسیاری از کشورهای دیگر از نظر معیارهای مختلفی از زندگی در ایران بهتر است (مثلا در این معیار ایران در رده ی ۹۶ام ایستاده است).

هر انسانی، و این شامل سیاست مداران هم می شود، حق دارد علاقه مند باشد که «نان و پنیر خود را بخورد» و روی یک پای خود بایستد اما نان و پنیر خوردن فضیلت نیست. تجربه ی زندگی در خارج از ایران و تماس با جامعه ی ایرانی از طریق وبلاگها و شبکه های اجتماعی اتفاقا به من ِ ناظر ِ بیرونی می گوید که بخش بزرگی از جامعه ی ایرانی اصلا اهل نان و پنیر نیست. این نکته را از ایرانیان ِ خارج نشین ِ زیادی شنیده ام که اگر ظاهر زندگی را ملاک بگیریم، اتفاقا بخش قابل توجهی از جامعه ی ایرانی ِ ساکن در داخل مرزهای جغرافیایی ایران تمایل بیشتری به تشریفات زندگی دارد. اینکه چرا اینگونه است و این مساله با علایق نان و پنیری ِ بخشی از سیاست مداران ایرانی چه قرابتی دارد، سوالهایی هستند که باید درمورد آنها حرف بزنیم.

*دوست عزیزی معتقد بود که از رفتار پرندگان در یک شهر می شود تصوری از نوع فضای حاکم بر آن پیدا کرد. برای مثال شهروندان شهری که در آن کبوتران در پیاده رو و کنار عابران به زمین می نشینند و شهری که کلاغ و کبوترش از آدمیزاد فرار می کنند احتمالا تفاوت های فاحشی دارند.

حسین چقدر فهمیده بود؟

fahmideh.jpg

پسر ۱۳ ساله ای مهمات به بدنش می بندد و به میدان جنگ می رود. اینجا «میدان جنگ» زیر تانک است یا دم در مسجد یا داخل اتوبوس. من با این وبلاگ نویس موافقم که حسین فهمیده و محمد ریگی شباهت ِ بسیار مهمی دارند: این دو هر دو کودک-سرباز هستند و این شباهتی است که علی رغم تلخ بودن آن از آن فراری نیست. برای نوشته ی «یک دیدگاه، دو عکس، و لحظه ای تامل ..» در گوگل ریدر نظراتی گذاشته شد از این دست که نمی توان حسین فهمیده و محمد ریگی را با هم مقایسه کرد چون یکی برای دفاع دربرابر متجاوز به میدان رفته است اما دیگری در یک عملیات تروریستی شرکت کرده است. اما آیا واقعا به این راحتی می توان بین این دو نوجوان خط کشید؟ یا اینطور بپرسم، خط کشیدن کار سختی نیست، اما آیا این خط کشی ها بر استدلالی استوار است؟

مدتی است به این نکته دقت می کنم که ما علاقه داریم به سرعت درمورد آدمها قضاوت اخلاقی انجام بدهیم. مثلا داریم رانندگی می کنیم و کسی جلویمان می پیچد و «یارو شعور نداره».حقیقت این است که «یارو» اتفاقا دقیقا شعور دارد و زنش حالت تهوع دارد و گفته «زود برو خونه» و حالا اینکه آقا جلوی من و تو پیچیده دقیقا عامدانه و برای رسیدن به یک هدف ویژه است. به محمد ریگی برگردیم. کاملا محتمل است که پسرک ۱۴ ساله نه بی عقل است و نه از کشتن لذت می برد. حالا سوال مهم این است، چرا پسران ۱۴ ساله به خودشان بمب می بندند؟ آنها به دنبال رسیدن به چه هدفی هستند؟ اما این همه ی قضیه نیست؛ ما بسیاری اوقات فراموش می کنیم که آدمها لزوما همه ی اطلاعات ممکن در یک زمینه را در اختیار ندارند و بنابراین بر مبنای اطلاعات ناقص تصمیم گیری می کنند.

paradisenow07.jpg

قابل تصور است که حسین فهمیده لزوما اطلاع دقیقی از اینکه چرا جنگ شروع شد و چرا ادامه پیدا کرد و چگونه می تواند به پایان برسد نداشته است. مساله ی حسین فهمیده جنگ و روابط ایران و عراق و چیزهایی از این دست نبود. او یک نوجوان ۱۴ ساله بود که وسط میدان جنگ قرار گرفته بود و باید بسرعت کاری می کرد، پس نارنجک به خودش بست و زیر تانک رفت. باز هم قابل تصور است که محمد ریگی در فضای خانوادگی و قبیله ای خود با جنگی روبرو بود و با دشمنی که قهرمانش را بالای دار کشیده بود، او تشویق شد که قهرمانی کند، و کرد. حاصل، کشته و زخمی شدن ِ چند صد نفر بود. خوب است از خودمان بپرسیم آیا حسین فهمیده و محمد ریگی به هدف خود، هر چه که بود، رسیدند؟ آیا اگر به حسین فهمیده و محمد ریگی یک لیوان آب خنک می دادیم و دو روز بهشان مهلت می دادیم که خارج از محیط روزمره ی شان زندگی کنند و درمورد کارشان فکر کنند، باز کاری که کردند را انجام می دادند؟ آیا اصلا می شود آدمها را در خارج از موقعیتشان و بصورت مجرد تحلیل کرد؟ آیا تعریفی از قهرمانی وجود دارد که شامل حسین فهمیده بشود اما شامل محمد ریگی نشود؟ یا شاید این دو نوجوان هر دو قهرمانانی هستند که حاصل قهرمانی شان به سرقت رفته است؟

paradise-now6grande.jpg

بعد از عملیات تروریستی اخیر «آنک بهشت» Paradise Now را دیدم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

عکس از اینجا

از دیگران: یادداشت

این تصور شایع، و دلپذیری، است که اینترنت، و ابزارهای ارتباط جمعی دیگر، به آدمیان کمک کرده اند که ارتباطات اجتماعی بهتری برقرار کنند. گذشته از اینکه «بهتر» در این جمله چگونه تعریف شده است، بسیاری از ما از این نظریه ی اثبات نشده این نتیجه ی بزرگتر را گرفته ایم که اینترنت این قابلیت را دارد که بعنوان بستری برای گفتگو در سطح جامعه عمل کند. اما آیا واقعا این طور است؟

فرندفید را باز می کنم. جلوی یک نام کاربری دوحرفی نوشته شده «حالم از این مردک بهم میخوره». منظور من هستم. نه من نویسنده را هرگز دیده ام و نه نویسنده اگر من را در خیابان ببینید خواهد شناخت. رفیقی یک بار توضیح داده است که صاحب این نام کاربری رفاقت زیادی با یک آشنای عصبانی من دارد. من و نویسنده ی نظر هیچ وسیله ی ارتباطیی نداریم: من ایمیل ایشان را نمی دانم و ایشان هم به من ایمیل نمی زند. ما همدیگر را بلاک کرده ایم. اما مساله فقط این نیست.

شبکه های اجتماعی به اعضای خود این امکان را می دهند که با هم در ارتباط باشند. اما نکته ی مهم این است که این ارتباط تنها با رضایت و درصورت خواست دو طرف ایجاد می شود. به همین دلیل، همین شبکه های اجتماعی به ایجاد خلاء ارتباطی هم کمک می کنند. در چنین وضعیتی، نرخ داد و ستد اجتماعی در جزیره هایی از یک جامعه بشدت بالا می رود و به همین اندازه شدت اختلاف بین جزیره ها هم رشد می کند. در این فضاست که کاربران هر جزیره در خلوت خود کامنتهایی مثل نمونه ی بالا برای اعضای جزیره ی دیگر می نویسند.

درمورد شبکه های اجتماعی فارسی زبان ذکر این نکته هم مهم است که این شبکه ها تا به حال بصورت غالب برای شکستن انحصار ایدئولوژی رسمی دولتی فعالیت کرده اند. مرور حوادث نشان می دهد که این شبکه ها در این زمینه موفق بوده اند. اما اینکه این شبکه ها قادر باشند در فاز بعد، یعنی ایجاد فضای متساهل برای زندگی جمعی ِ مسالمت آمیز هم، به همین اندازه کارکرد داشته باشند نکته ای است که باید درمورد آن حرف بزنیم.

شبکه های اجتماعی ِ مبتنی بر اینترنت، ارتباط گروهی بین اعضای همفکر را تسهیل می کنند. اما همین شبکه ها به رادیکال شدن فضا هم دامن می زنند. تجربه ی حضور در این شبکه ها نشان می دهد که ممکن است شبکه های اجتماعی بیش از آنکه توان وصل کردن داشته باشند، ابزارهای خوبی برای فصل مناسبات قدیمی باشند.

مرتبط: کتاب: دنیا جای متوسطی است – اندر باب جاده نوشته ها