نوشته هایی که درمورد ’ دزدی از روزانه ها ’ هستند

عکس روز: تو و آنها که دوستشان داری…

1219081514s.jpg

“صلح (و دوستی) برای تو و همه ی آنها که دوستشان می داری” – یک کارت پستال در آسانسور دانشکده ی مهندسی. در چهارچوب حوادث اخیر در غزه نگاهش کنید. لابد طراح دلش نیامده اضافه کند “باقی هم که آدم نیستند”.

عکس روز: آیا شما دماغتان را با درخت پاک می کنید؟

عکسهای اینطوری* را معمولا در “روزانه ها” و در دسته ی “موبایلی جات” می گذارم. این بار چندتا شد و خودش را کشید اینجا. خوراک روزانه های کمانگیر را از اینجا مشترک بشوید.

1212081524s.jpg

برای مردم هدیه ی کریسمس اتاقک تلفن نخرید، موبایل بخرید.

1212081530s.jpg

پورن! وای وای! نگاه نکنید! اما این بار ما توجه شما را اینطوری به آگهی خیلی اخلاقی مان جلب می کنیم. تبلیغ یک گروه مذهبی در دانشگاه.

1213081152s.jpg

یادت باشه! اینها درختن! یعنی دستمال کاغذی کم مصرف کنید.

*اینطوری=گرفته شده با موبایل از سوژه های خیلی معمولی.

این پست مچاله شده است

نویسنده برای چند لحظه به دیوار روبرو زل می زند و تنگ شدن چشمانش نشان می دهد که ذهنش درگیر فکری است. بعد ته قلم را چندبار روی میز می کوبد و سرش را تکان می دهد. لبهایش را به هم فشار داده است. نگاهی به این سو و آن سوی میز می کند، مداد را روی کاغذ می گذارد، و می نویسد،

………

کاغذ، پیش از آنکه بتوانیم بخوانیم چه روی آن نوشته شده است، مچاله شده است و پرواز کرده است و لبه ی سطل آشغال را با فاصله ی کوچکی رد کرده است و افتاده است کنار ِ در.

نویسنده لبخند می زند. قرار هم نبود کسی بداند که چه در ذهن دارد.

این پست از روزانه های کمانگیر دزدیده شده است.

موسیقی هفته: دگردیسی در ساعت چهار بعدازظهر

حالا دیگر غازها رفته اند. مرغهای سفید دریایی اما هنوز کوچ نکرده اند. از خانه به دانشگاه می روم و مسیر از میان مرغزاری می گذرد که حالا با پرهای سفید فرش شده است.

خورشید ِ بعد از ظهر شنبه را ابرها در میان گرفته اند. می شود حالا زل زد به روی خورشید. کنارتر، روی دریاچه، چند مرغ دریایی نشسته اند. گاهی، هر از چند گاهی، یکی شان بال باز می کند، از روی آب بلند می شود، بی آنکه موجی بسازد، آرام ِ آرام، و چندان که انتهای پرهایش در یک انگشتی آب باشند، به سمت خشکی می آید. دسته ای بزرگتر دورتر روی چمن ها نشسته اند. مرغ ِ تنها به همان آرامی روی هوا سر می خورد و از بالای دسته می گذرد. پرهای چند مرغ را در راه تکان ِ اندکی می دهد، لابد یعنی که “هستم”، و می شود عضوی از جمع.

کمی بعد تر، و مرغی دیگر از دریاچه بلند می شود.

موسیقی که تمام می شود، از مرغها دور شده ام. دیگر زمین سفید نیست. خورشید اما هنوز در آغوش ابرهاست.

پیش ِ مرغها که بودم، موسیقی اینطور می خواند (متن کامل ترانه به انگلیسی

برف صحرا Snow of the Sahara – آلبوم دگردیسی Metamorphosis – گروه انیگما Enigma

به من تنها بگو که هنوز می خواهی ام، وقتی سرگردان در میان تپه های شن و در میان بادهای تند هستی، در آن اقیانوس سفید که هستی.

همه ی روزها را پس ِ پشت خواهم گذاشت تا با تو در حلقه ی آتش بایستم. تنت را در برخواهم گرفت و روحت را نگاهبان خواهم بود. وهم ِ بیابان را نخواهم گذاشت که به تو گزندی برساند.

تنها صدایم کن تا شانه هایت را با حریر و زر بپوشانم، در آن زمان که سایه ها بر قلبت تاریکی می افکنند…

در مورد همین آلبوم قبلا هم حرف زدیم (ببینید: موسیقی هفته: لذت ِ ساده ی “دگردیسی”). آن بار هم کنار همین دریاچه بود، کمی دیرتر، و در جهت معکوس.

موسیقی هفته: لذت ِ ساده ی “دگردیسی”

در روزانه ها بخشی داریم به نام “لذت های ساده“. ایده این است که شتاب ِ روزانه امکان ِ دیدن را از ما می گیرد و تجربه های محشری را از دست می دهیم. این هم شرح یک “لذت ساده” است که دیروز اتفاق افتاد.

حوالی غروب است. خسته و نگران هستم. باید کاری را انجام بدهم که سخت است. خودم خواسته ام، اما همچنان نگران هستم، چه خواهد شد؟ هدفون در گوش، mp3 player را پر کرده ام از آلبوم های Enigma، که بعضی هاشان را هم تاحالا سر فرصت نشنیده ام. موسیقی که شروع می شود، کنار دریاچه ای هستم. مرغهای دریایی، لابد در تلاش ِ متقاعد کردن ِ خوبرویان ِ همزادشان، شیرجه می روند به سمت آب و باز اوج می گیرند و دور می زنند و باز شیرجه می روند. خورشید حالا دیگر کاملا پایین آمده است و بدن ِ سفید ِ مرغها در نور ِ نارنجی برق می زند.

موسیقی که شروع می شود، اولین track از آلبوم ِ “دگردیسی” Metamorphosis است: آهنگ ِ “آغاز تا پایان” Start to End.

ناگهان، موسیقی، شیرجه و اوج گرفتن ِ مرغها، و غروب، همه می شوند یکی. تصادفا این لحظه ی خاص از کار بیرون زده ام، موسیقی هم کاملا تصادفی آمده است. حتی مطمئن نیستم پیش از این شنیده باشمش. اینهمه “تصادف” اما حالا شده اند اجزای یک لذت ناب و نمی شود این وسوسه را به این راحتی کنار زد که دستی پشت ِ این “صحنه” است.

موسیقی تبدیل می شود به آوای مناجات گونه ای. حالا غازها هم نمایش خودشان را دارند.

و به همان سرعت که آمده است می رود. انگار “تزریق شادمانی”. کار ِ سخت و پیچیده ای قرار است انجام بدهم. سه ساعت بعد، همه چیز انجام شده است و خوشحالم.

و شب می رسد. شبی که پرخاطره می شود. انگار نقطه ی درخشانی انتهای یک جمله ی خیلی دلپذیر.