نوشته هایی که درمورد ’ شطحیات ’ هستند

گوگل‌پلاس هم آمد

می‌گویم «آدم‌ها» و «آدم‌-ها». «آدم‌ها» یعنی مجموعه‌ی همه‌ی آدم‌ها. ۶.۸ میلیارد آدمیزاد ِ روی زمین. با هم بودن‌شان. «آدم-ها» اما یعنی یکی یکی ِ آدم‌ها. تک‌تک‌شان. «آدم‌ها» به بنایی می‌گویم که آجرهاش «آدم-ها» هستند.

دیروز وحید این عکس را در یکی شبکه‌های اجتماعی* پست کرده‌بود. تصور کن که آدمیزادی جای در رفتن از آتش قدم کند می‌کند و توییت می‌کند «دارم وسط آتش می‌دوم». و همین یعنی نمی‌دود؛ گزارش می‌دهد. شاید بشود همان‌طور نگاهش کرد که به سلولی که زیر میکروسکوپ می‌بینی جای در رفتن از خطر کاری می‌کند که توی آدمیزادی اسمش را می‌گذاری «تمهید ساختار برای حفظ ِ کل از طریق قربانی کردن ِ جزء».

فیس‌بوک و گوگل‌پلاس ظاهر اتفاق هستند. پایین، در بطن قضیه، ساختار دارد ریشه می‌زند.

* دوست داشتی جای «شبکه‌های اجتماعی» بگو «خطوط عصبی آدم‌ها».

منبع عکس

پاییز که می‌شود، لولو را باد می‌برد

من یک آدم تجربی هستم. مطمئن نیستم دارم اصطلاح درستی را استفاده می‌کنم، اما به‌نظرم «ماتریالیست» هم اینجا کلمه‌ی مناسبی نیست.

من می‌توانم تصور کنم که خدایی وجود دارد و فرشته‌هایی هستند که حتی گاهی میان آدم‌ها می‌آیند. یا حتی اینکه بهشتی هست و جهنمی و نظامی برای عاقبت و مجازات. اما همچنان معتقدم برای هرچیزی یک خط‌کش هست که لزوما من حالا ندارمش، اما من می‌توانم داشته باشمش. معتقد نیستم من قادرم هر چیزی را با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. در واقع من هیچ چیز را نمی‌توانم با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. اما اگر خدایی هست، و اگر فقط یکی است، این به این دلیل است که معادله‌ای هست که جوابش می شود «یک و فقط یک خدا هست». و اگر نوعی از موجود هست که پرواز می کند و یک جوری اثیری است، بعد یک فرشته مساوی دو فرشته نیست و یک فرشته و سه‌چهارم معنی ندارد و می‌شود درمورد فرشته‌ها اطلاعات کسب کرد و اینطور نیست که یک فرشته برود توی یک اتاق و یک آرمادیلو بیاید بیرون، مگر اینکه تبدیلی وجود داشته باشد که فرشته را به آرمادیلو، و شاید بالعکس، تبدیل کند.

تورنتو پاییز شده است. امروز صبح رفتم بیرون و وسط پارکینگ ایستادم. کسی کلاه‌به‌سر دم ِ در ِ شرکت ِِ کناری ایستاده بود و سیگار می‌کشید. باد بلند شد و یک غاز مهاجر از جلوی پایم خیز گرفت که پرواز کند و سر راه از دست باد که می‌خواست به دیوار و دودکش بکوبدش در رفت و چیزی از تهش ریخت و پشت یک ساختمان پیچید و دور شد. بعد چند مرغ مهاجر جلوی یک کامیون جیغ و داد کردند و پرواز کردند و رفتند. باد می‌آمد و آفتاب روی دیوارهای آجر قرمز افتاده بود و من خوشحال بودم.

اینکه من خوشحال بودم قابل اندازه‌گیری است. یعنی من امروز بیشتر از دیروز خوشحال بودم و باد که بلند می‌شد من خوشحال‌تر می شدم و می‌دانم اگر قهوه بنوشم خوشحال می‌شوم اما اگر قهوه با شکر باشد نیم ساعت بعد خوشحالیم سقوط می‌کند. من حتی از این اطلاع اگاهانه و بطور برنامه‌ریزی شده استفاده می‌کنم. مثلا قبل از جلسه‌های مهم یک ته‌لیوان قهوه می‌خورم و بعد یک ساعت و نیم بلبل‌زبانی می‌کنم و اسلاید هوا می‌کنم و ریپورت رو می‌کنم و آقای رییس لبخند می‌زند.

چیزی که درش هستم، و خودم هم، راز و گوشه ی ناشناخته اصلا کم ندارد. اما شعبده و معجزه ندارد. چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم. این ندانستن را اگر هزینه‌اش را بدهیم تبدیل به دانستن می‌شود. همیشه البته از پس از هزینه‌ها برنمی‌آییم.

عکس را همان صبح با موبایل گرفتم. افتاده بود روی آسفالت (بزرگتر)

لایه های بودن: مشاهدات ِ پیش صبحانه ای ِ یک آقای محترم

سر صبحی، یک دم نشستم به ورانداز ِ حضرت خود. به گزارشی که دیروز تمام شد و ارایه ی امروز و اساسا سرتاپای زندگانی. سوراخ سوراخ و وصله وصله و سخیف و دلنگ! انگار سوپاپ اطمینانی جایی پرید بالا.

سر صبحی، پاشدی، صبحونه نخورده، تئوری هوا می کنی؟

کردمش در حمام حضرت خود را. دوش و اصلاح و تصمیم برای صبحانه. حالا زندگانی لبخند می زند از این گوش تا آن گوش.

داستانی است این که من ِ صاحب ِ یک عدد مغز، که شیر فلکه ی همه ی سوراخ های معده دستش است، می روم پول می دهم به کسی که، “سوراخ شد معده ام! ببین چه مه!”

لایه های بودن. اینکه دیگری باید درد تنم را به من بگوید. اینکه من باید “خود”م را کنترل کنم که به دلیل گرسنگی تبر برندارم به نابودی ِ “خود”.

خدا علم نکنید که ربطی ندارد. اساسا هیچ ربطی ندارد!