نوشته هایی که درمورد ’ نامه ی وارده ’ هستند

نامه‌ی وارده – چرا «ضرورتِ شرکت در انتخابات» ضرورت دارد؟

این نامه‌ی وارده را «پسری از تهران» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

چرا «ضرورتِ شرکت در انتخابات» ضرورت دارد؟

به نظر می‌رسد آن‌چه که با نام «اُپوزیسیونِ» حاکمیت کنونیِ ایران می‌شناسیم، از فعلی با عنوان «شرکت‌کردن در انتخابات» خسته شده‌است. کم‌تر گروهی از مخالفان را می‌توان یافت که تمایل مشخصی نسبت به شرکت در انتخابات ریاست جمهوریِ پیشِ‌رو نشان داده باشد و این بی‌میلی، آشکارا به سرخوردگیِ ناشی از انتخابات ۸۸ بازمی‌گردد، هرچند که حسِ «بازی‌خورده»بودن، تنها یکی از حالت‌های سرخوردگیِ یادشده است.

اگر چراییِ تحریم یا شرکت‌نکردن در انتخابات، کنار گذاشته شود، به پی‌آمدهای آن می‌شود نگریست. فرض کنید «ما» بگوییم: «انتخابات را تحریم می‌کنیم.» این فرض را داشته باشید. از سوی دیگر، تجربه نشان داده که حاکمیت، همیشه با طراحی یا به‌کارگیریِ روش‌های مختلف، عده‌ی نسبتاً زیادی را به پای صندوق‌های رأی می‌کشاند. به فرض بازگردید: فرض ما چه عملی شود، چه نشود، آن‌کس که به «حضور پُرشورِ مردم» نیاز داشته‌است، فردای انتخابات، به خواسته‌ی خودش می‌رسد، و با تیترهای دُرُشت، رسانه‌ها را از «حضور حماسی» و «شرکتِ اکثریت مردم» پُر می‌کند. مطمئناً پس از این اتفاق، به «ما»یی که انتخابات را تحریم کرده بودیم، خواهند گفت: «دیدید مردم شرکت کردند؟ دیدید تحریم شما به جایی نرسید؟ دیدید حضور پرشورِ مردم رو؟» روشن است که چه با تحریم ما، چه بدون تحریم ما، جمعیتِ زیادی را پای صندوق‌های رأی خواهیم دید.

حالا فرض کنید «ما» می‌گوییم: «شرکت در انتخابات ضروری است.» در این حالت، آن‌کس که به حضور مردم نیاز داشته، جمعی از «غیرِخودی‌ها» را هم به‌ناچار، متحمل می‌شود؛ آن‌وقت است که پاسخ‌هایی مثل «دیدید حضور پرشورِ مردم رو؟» کارکردِ خود را از دست خواهند داد: حضور پُرشور مردم، به پای «ما» هم نوشته خواهد شد یا حداقل، فقط به پای هواداران، یا واداربه‌هواداری‌شده‌ها، نوشته نخواهد شد. این‌جاست که شرکت در انتخابات، به نمایش‌گرِ بزرگی برای نشان‌دادنِ زنده‌بودنِ «ما» تبدیل می‌شود، و به بیان بهتر، حضورِ مخالفانِ نظام کنونیِ ایران در این انتخابات، وسیله‌ای می‌شود برای اعتراض به همان نظامی که انتخابات را ترتیب داده‌است.

فراموش نکنیم که در انتخاباتِ پیشِ‌رو، می‌توان به «انتخابات واقعی و آزاد» رأی داد. با این‌کار، تلاشِ نظام برای جلبِ نظر مردم به شرکت‌کردن، به سازوکاری علیهِ خودش تبدیل خواهد شد که دو گزینه را پیشِ روی‌اش خواهد گذاشت: یا تغییر و اصلاح را خواهد پذیرفت، یا ناخواسته با یک گسستِ بنیادی روبه‌رو خواهد شد.

مرتبط چرا شرکت در انتخابات حالا بیشتر از هر زمانی یک ضرورت است

نامه‌ی وارده – دانستنِ کمی عربی/فقه/قانون بد نیست

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده –این اپوزیسیون محترم» و «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام.

دانستنِ کمی عربی/فقه/قانون بد نیست

ایسنا در تاریخ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ خبری درج کرده است که متن آن در زیر آمده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، شعبه ۷۸ دادگاه کیفری استان تهران در رای کلاسه ۱۶۸/۷۸/۹۱ آورده است،‌ مجری معروف صدا و سیما که با شکایت دختری جوان به «زنای به عنف و با اکراه» متهم شده است، پس از برگزاری جلسات دادگاه و اخذ اظهارات شاکی و دفاعیات متهم، در نهایت به جهت ایجاد شبهه برای دادگاه در موضوع اتهامی زنای به عنف و با اکراه و بر اساس مصداق قاعده درء و به استناد به مواد ۵۴ و ۱۷۷ قانون آیین‌دادرسی کیفری از اتهام زنای به عنف با شرایط احصان تبرئه شده است.

دادگاه هم‌چنین اعلام کرده است که متهم بر اساس احراز بزهکاری در ملاقات با شاکیه پیش از اجرای صیغه عقد موقت و با استناد به ماده ۶۳۷ قانون مجازات اسلامی به تحمل ۸۰ ضربه شلاق تعزیری محکوم می‌شود.

بر اساس اعلام دادگاه، رای صادره حضوری بوده و ظرف ۲۰ روز از تاریخ ابلاغ قابل تجدیدنظر خواهی در دیوان عالی کشور است.

راستش با اینکه فارسی من بد نیست در فهم این متن دچار مشکل شدم. مشکل من بیشتر بابتِ دو قسمتی بود که آن را با حروف سیاه نشان داده‌ام.  برای فهمِ متن به منابع حقوقی روی آوردم. قاعده درء و شرایط و حدودِ آن در اینجا مفصل توضیح داده شده است. بنا به این منبع، “به موجب این قاعده با وجود تردید در حرمت عمل یا وقوع یا انتساب آن به متهم یا تردید در علم متهم به حرمت عمل یا ماهیت موضوع یا اختیار وی در ارتکاب عمل نمی توان حکم به مجازات کرد.” در این منبع، توصیح بیشتری در باب قاعدۀ درء یا دراء آمده است. مطابق این توضیح:

در حقوق کیفری ایران، در مباحث مربوط به حدود و بنا به قول بسیاری تعزیرات (وحتی بنا به اعتقاد معدودی قصاص)، اشتباه و یا جهل به حکم قانون و یا موضوع حکم، رافع مسئولیت کیفری است. این امر(در مورد اشتباه در حکم قانون) بر خلاف اصلی مبرهن است که مقرر می دارد “جهل به قانون، رافع مسئولیت کیفری نیست.” […]

“قاعده دراء”، مبنا و پایه این استثناء قانونی شده در حقوق کیفری ایران (و به تبع فقه امامیه) است. […]

در این خصوص، پاره ای معتقد به اعتبار حصول شبهه نزد قاضی و عده ای معتقد به اعتبار حصول آن نزد متهم هستند.

احصان را دانشنامه موضوعی قران چنین تعریف کرده‌است:

این واژه، در اصطلاح فقه جزایى، گاه به‌معناى همسر داشتن، در زن یا مرد، به‌کار رفته است که ارتکاب زنا در این وضعیّت، مجازات را تشدید مى‌کند و از ۱۰۰ تازیانه به سنگ‌سار شدن (رجم) مبدّل مى‌شود.

شرایط احصان گویا در قانون نیامده است چون رئیس کمیسیون حقوقی قضایی مجلس شورای اسلامی در اول آبان ۱۳۹۱ گفته بود: ” شرایط احصان در قانون نیامده و به منظور روشن شدن این بحث ماده‌ای مجزا را وارد کردیم که با چه شرایطی زنا محصنه و در چه شرایطی غیرمحصنه تلقی می‌شود.” تا آنجا که من می‌دانم، قانون موردنظر هنوز نهایی نشده است.  اما این منبع به نقل از تحریرالوسیله، شرایط احصان را چنین ذکرکرده است:

اول- نزدیکى در قبل اهلش‌؛ ولى نزدیکى در دبر او احتیاطا موجب نمى‌شود. پس اگر عقد نماید و با او در خلوت کامل باشند یا با او در ما بین دو ران یا به کمتر از حشفه یا به کمتر از مقدار حشفه در کسى که حشفه‌اش بریده شده است مجامعت نماید و در پیدا شدن دخول، شک نماید مرد و زن محصن و محصنه نمى‌باشند. و ظاهر آن است که انزال منى، شرط نیست؛ پس اگر ختانان (عورت مرد و زن) همدیگر را ملاقات کنند، تحقق پیدا مى‌کند و سالم بودن خصیه‌ها شرط نیست.

دوم- اینکه کسى که با اهلش وطى مى‌کند احتیاطا بالغ باشد‌؛ پس اگر بچه‌اى و لو اینکه نزدیک بلوغش باشد، دخول نماید احصانى نیست، کما اینکه زن- به اینچنین- محصنه نمى‌شود. پس اگر او را وطى کند در حالى که بالغ نباشد سپس در حالى که بالغ است زنا نماید احتیاطا محصن نمى‌باشد و لو اینکه زوجیت باقى و مستمر باشد.

سوم- در وقت دخول به زوجه‌اش، احتیاطا عاقل باشد‌؛ پس اگر در حال صحتش ازدواج نماید و به او دخول نکند تا اینکه دیوانه شود سپس در حال جنون با او نزدیکى کند احتیاطا، احصان تحقق پیدا نمى‌کند.

چهارم- اینکه وطى در عورتى باشد که به عقد دائمى صحیح یا ملک یمین، مملوک او باشد‌؛ پس احصان، به وطى زنا و وطى شبهه و همچنین به متعه، تحقق پیدا نمى‌کند. پس اگر متعه‌اى داشته باشد که صبح و شب در رفت و آمد با او است، محصن نمى‌باشد.

پنجم- اینکه به وطى عورتى که بر آن صبح و شب در رفت و آمد است، که هر وقت بخواهد متمکن از نزدیکى مى‌باشد.‌؛ پس اگر دور یا غائب باشد که متمکن از وطى او نباشد غیر محصن است. و همچنین است اگر حاضر باشد لیکن به خاطر مانعى از قبیل زندانى بودن خودش یا زندانى بودن زوجه‌اش یا مریض بودن زوجه که وطى او ممکن نباشد یا ظالمى او را از جمع با او‌ منع نماید، قدرت نداشته باشد، محصن نمى‌باشد.

ششم- اینکه حرّ باشد.

مواد ۵۴ و ۱۷۷ قانون آیین‌دادرسی کیفری را از اینجا نقل می‌کنم:

ماده ۵۴ – متهم در دادگاهی محاکمه می شودکه جرم در حوزه آن واقع شده است واگر شخصی مرتکب چند جرم درجاهای مختلف بشوددر دادگاهی رسیدگی خواهد شد که مهمترین جرم در حوزه آن واقع شده و چنانچه جرایم ارتکابی از حیث مجازات در یک درجه باشد دادگاهی که مرتکب در حوزه آن دستگیرشده رسیدگی می نماید و در صورتی که جرائم متهم در حوزه های قضائی مختلف واقع شده باشد و متهم دستگیر نشده ، دادگاهی که ابتدائا” شروع به تعقیب موضوع نموده ، صلاحیت رسیدگی به کلیه جرائم مذکور را دارد.

ماده ۱۷۷ – پس از ارجاع پرونده به شعبه دادگاه و عدم نیاز به تحقیق و یا اقدام دیگر دادگاه بشرح زیر عمل می نماید

الف – چنانچه اتهامی متوجه متهم نبوده یا عمل انتسابی به وی جرم نباشد دادگاه اقدام به صدور رای برائت و یا قرار منع تعقیب می نماید.

ب – در غیر موارد فوق چنانچه اصحاب دعوا حاضر باشندو درخواست مهلت نکنند و یا دادگاه استمهال را موجه تشخیص ندهد و یادرخصوص حقوق الناس ، مدعی ، درخواست ترک محاکمه را ننماید با تشکیل جلسه رسمی مبادرت به رسیدگی و صدور رای می نماید.

ج – در صورت عدم حضور اصحاب دعوا یا درخواست مهلت برای تدارک دفاع یا تقدیم دادخواست ضرر و زیان ، دادگاه ضمن تعیین جلسه رسیدگی مراتب را به اصحاب دعوا اعلام می نماید.

تبصره ۱ – در صورت درخواست مدعی مبنی بر ترک محاکمه ، دادگاه قرار ترک تعقیب صادر خواهد کرد. این امر مانع از طرح شکایت مجدد نمی باشد.

تبصره ۲ – فاصله بین ابلاغ احضاریه و موعد احضار حداقل سه روز است وهرگاه موضوع فوریت داشته باشدمی توان متهم رازودتراحضارکرد.

مادۀ ۶۳۷ قانون مجازات اسلامی به نقل از سایتِ معاونتِ آموزش دادگستری تهران به قرار زیر است:

ماده ۶۳۷ – هرگاه زن و مردی که بین آنها علقه زوجیت نباشد ، مرتکب روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنااز قبیل تقبیل [بوسیدن] یا مضاجعه [همبسترشدن] شوند ، به شلاق تانودونه ضربه محکوم خواهند شد و اگر عمل با عنف واکراه باشد فقط اکراه کننده تعزیر می شود.

شرح و تفسیر این ماده را در اینجا ، اینجا و اینجا می‌توان خواند.

با توجه به این توضیحات، من خبر ایسنا را این‌گونه می‌فهمم: دختری جوانی از مردی، که دستِ بر قضا مجری مشهور تلویزون نیز هست، شکایت می کند که به زور به وی تجاوز کرده است. احتمالاً مرد متأهل بوده ولی در احراز شرایط احصان شبهه و تردید وجود داشته است (نمی‌دانیم تردید از اطمینان یافتنِ قاضی بوده یا از متهم در یادآوری ماجرا). درنتیجه متهم از اتهام تجاوز به زور تبرئه شده است. اما متهم “پیش از اجرای صیغۀ عقد موقت” مرتکب نوعی بزهکاری” شده که از مصادیق مادۀ ۶۳۷، یعنی “روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنااز قبیل تقبیل یا مضاجعه” بوده است. متهم به سببِ این بزهکاری به هشتاد ضربه شلاق محکوم شده است. متن خبر البته به ما نمی‌گوید صیغۀ عقد موقت کی و کجا جاری شده است و چگونه صحتِ آن برای قاضی احراز شده است. آیا دختر به عقد موقت رضایت داده و صرفاً شکایتش این بوده که چرا قبل از جاری شدنِ عقد نوعی بزهکاری صورت گرفته است؟

اظهارنظر درموردِ محتوای این پرونده و ابعادِ حقوقی آن در صلاحیتِ من نیست. اما این بار اول نیست که متهمی با استناد به عقدِ موقت از اتهام تجاوز رهایی می‌یابد. مثلاً نگاه کنید به اینجا که دادستانِ زنجان در موردِ تعرض معاونِ دانشگاه زنجان می‌گوید: “هر دو متهم در تحقیقات اولیه عنوان کردند که الفاظ عقد موقت را این دختر دانشجو تکرار کرده” یا توجه کنید به خبرهای اینجا، و اینجا. در مصاحبه‌ی شاکی مندرج در سایتِ عصر خبر این مطلب به صراحت ذکر شده است:

“بعد چه اتفاقی افتاد؟ شما اعتراضی نکردید و یا اینکه بلافاصله به پلیس خبر بدهید؟

او باز هم همان جا با حرف‌هایش مرا فریب داد و گفت چه فرقی می‌کند. ما که قصد داریم ازدواج کنیم، چه تفاوتی دارد که حالا این اتفاق افتاده باشد یا سه ماه دیگر. من هم راضی کرد که می‌توانم صیغه محرمیت بخوانم.

یعنی قبل از این جریان صیغه محرمیتی بین شما جاری نشده بود؟

نه.

گویا برای انجام صیغه محرمیت دختر، به اجازه پدر لازم است.

من خیلی وارد به این جزئیات نیستم. فقط آن زمان از من پرسید که مرجع تقلید تو کیست و وقتی به او گفتم، گفت که صیغه محرمیت برایت می‌خوانم. ضمن اینکه در آن مقطع زمانی این اتفاق برای من پیش آمده بود و من هم فکر می‌کردم که این ازدواجی که او به من وعده می‌دهد، انجام می‌شود. “

با توجه به ظرفیتِ ناچیز نظام حقوقی ایران برای مجازاتِ صاحبانِ ثروت و قدرت (مگر در موارد تعرّض به ساختار سیاسی)، زنانِ قربانی تجاوز کمتر مجال دادخواهی می‌یابند. توسل به بهانه‌ی صیغه حربه‌ی خطرناکی علیه این قربانیان است.

نامه‌ی وارده – این «اپوزیسیون» محترم

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام.

این “اپوزیسیون” محترم

یکی از پرسش‌هایی که سال‌هاست ذهن تحلیلگران سیاسی و مردم ایران را به خود مشغول کرده این است که: چرا نظام سیاسی حاکم بر ایران با این سوابق و لواحق (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی) هنوز پابرجاست؟ بله همان سؤال معروفِ “چرا اینا نمی‌رن؟” پاسخ‌های داده شده به این پرسش از لحاظ  تنوع و تعدد پایانی ندارد: از نظریه‌های توطئه که “این‌ها را خودشان [لابد انگلیسی‌ها] آورده‌اند” تا متهم‌کردنِ “خلق قهرمان ایران” به “بی‌فرهنگی” و تنهاگذاشتنِ پیشتازان روشنفکر از جانبِ “مردمی که لیاقت همین‌ها را دارند.” کمی جدی‌ترها استبداد و سرکوبِ بی‌امان را دلیل بقای رژیم می‌دانند و برخی نیز متنفع شدنِ طبقات تهیدست را.

در این یادداشت قصد ندارم به توضیح، یا ردّ و قبول این نظریه‌ها بپردازم ولی می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که برکنار کردن هر حکومتی نیاز به نیروی مخالفِ متشکل و نیرومندی دارد. از جمله ملاک‌های این نیرومندی هم پیوند قوی با “مردم”، “امتِ شهید‌پرور”، “خلق قهرمانِ ایران”، “توده‌ی مردم”، یا “ملت” است. گمان نمی‌کنم توقع زیادی باشد ‌که انتظار داشته باشیم چنین نیروی مخالف یا اپوزیسیونی شناختِ خوبی از کشورش، مردم کشورش، و نیز جهان و سازوکارهای مؤثر و کمتر‌مؤثر در عرصه‌ی سیاست داشته باشد. بدونِ چنین شناختی آن پیوندِ قوی مفروض هرگز حاصل نخواهد آمد. درنتیجه یکی، و فقط یکی، از راه‌های جواب‌‌دادن به پرسشِ “چرا اینا نمی‌رن؟” این است که نگاهی به وضعیتِ اپوزیسیون هم بیاندازیم و قابلیت‌ها و میزان شناختش را بسنجیم.

توصیفِ اپوزیسیون رژیم حاکم بر ایران، حتی در سطح ترسیم شمای کلی، حداقل محتاج یک پایان‌نامه‌ی دکتری است. من اینجا یک فقط نمونه‌ی تازه می‌آورم و پرسش‌هایی از این نمونه استخراج می‌کنم. خودم هم قصدِ پاسخ دادن به این پرسش‌ها را ندارم. اگر کسی به تحلیل این نمونه پرداخت، شاید در “تحقیق موردی”اش برخی از این پرسش‌ها را بگنجاند.

عده‌ی زیادی ویدئوی “مواجهه”ی سخنگوی وزارت خارجه‌ی جمهوری اسلامی را با بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی دیده‌اند. حالا، بدون توضیح و داوری (صریح) این مواجهه، پرسش‌های من به قرار زیر است:

۱٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با “قاطبه‌ی اهالی مردم ایران” چیست؟ می‌دانم که “قاطبه‌ی مردم ایران” مفهوم کشدار و مبهمی است. اما جایگاه طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این افراد را چگونه می‌توان ترسیم کرد؟ به سخن دیگر، این نوع مواجهه با دشمنان در ایران خاص چه گروه‌هایی ممکن است باشد؟

۲٫ این “اپوزیسیون” چقدر جهان امروز و مناسبات آن را می‌شناسد؟ چقدر توانسته از با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند ارتباط ارگانیک برقرار کند؟ اصلاً غرب به کنار، این “اپوزیسیون” جامعه‌ی امروز ایران را چقدر می‌شناسد؟

۳٫ آیا نوع مواجهه‌ی این “اپوزیسیون” یک نمونه‌ی بی‌سابقه و منفرد است یا قبلاً هم سابقه داشته است؟ این نوع مواجهه‌ چقدر در میان بخش‌های مختلف اپوزیسیون رایج بوده‌است؟

۴٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با پیکره‌ی بزرگتر اپوزیسیون رژیم حام بر ایران چیست؟ به عبارت دیگر بخش‌های دیگر اپوزیسیون به لحاظ اندیشه، کردار، و گفتار چقدر با این عده همسانی/ناهمسانی داشته‌اند؟

۵٫ آخرین پرسشم را  دیگری قبلاً پرسیده است که “چرا تاکنون […] فحاشی و کتک کاری علیه رامین مهمان پرست از جانب اپوزیسیون محکوم نشده است؟”

پاسخ به این پرسش‌ها آسان نیست ولی شخصاً فکر می‌کنم پاسخ‌های کلیشه‌ای زیر (که همه را شنیده یا خوانده‌ام) اگر از سر عوامفریبی نباشد، حتماً از سر ساده‌انگاری و بلاهت است:

– حمهوری اسلامی همه‌ی نیروهای اپوزیسیونِ نابِ محمدی را سرکوب و نابود کرده است.

– بیله دیگ، بیله چغندر.

– ادب، فرهنگ، قانون‌مداری و دموکراسی‌خواهی نسبی است و نمی‌توان این افراد را به سبب خشم فروخورده‌ی ناشی از سرکوب و تحقیر سرزنش کرد.

– اگر کار این افراد محکوم شود، جمهوری اسلامی سوء استفاده می کند.

– جمهوری اسلامی اجازه‌ی تمرین دموکراسی به ما نداده است.

– ایرانی ذاتاً بی‌فرهنگ و ضدِّدموکراسی است.

– همیشه شعبون، یک دفعه هم رمضون.

– مگه بازجوهای اینا تو زندان بهتر از این رفتار می کنند؟

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

جایگاهِ “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”

پیش از هرچیز لازم می‌دانم در مورد عنوانِ بیش‌ازحد طولانی و نفس‌بُرِ این یادداشت توضیح بدهم. این‌گونه پشت‌سر هم کردنِ کلمات را اهالی ادبیات “تتابعِ اضافات” می‌نامند و استفاده از آن را خلافِ فصاحت و بلاغت می‌دانند.  البته برخی دیگر حکم داده‌اند که تتابع اضافت از عیوب مسلم فصاحت و بلاغت نیست چون سعدی که فصیح‌ترینِ سخنگویان می‌شمارندش ترکیبی چون “خوابِ نوشبنِ بامدادِ رحیل” را به کاربرده است. اما من که از ادبیات سردرنمی‌آورم، گاهی این ترکیب‌ها را بسیار دلنشین می‌یابم. مثلا” نام یکی از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی من این است:”قوزک پای چپ یک زرافه ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد.” صرف‌نظر از محتوای وبلاگ که گزیده‌هایی سنجیده از کتاب‌های مختلف ادبی است، شخصاً حسِّ قرابتی دارم با آن “زرافه‌ی ایدئآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده” است. عنوان این یادداشت هم برای من همان حالت را دارد یعنی “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده” از نظر من یک تقسیم‌بندی بسیار آشناست، منتهی نوعی تقسیم‌بندی که کمتر در عرصه‌ی نوشتار وارد شده و بیشتر در حیطه‌ی گفتار خصوصی از آن استفاده می‌شود. اما یکی از فعالانِ زن اخیراً با شهامتِ تمام این تقسیم‌بندی را در نوشته‌ی خود آورده است. برای این‌که مطلب را خارج از بافتار اصلی‌اش نقل نکرده باشم، ناچارم بخشی از آن مطلب را اینجا نقل کنم:

آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیرخواه شما هستند  و آزارشان به شما نرسیده است  ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود – و جنسیت او – این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیرضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده  ازدواج کنید ؟

بحثِ اصلی آن نوشته ارتباط مستقیمی به مسائل زنان ندارد و من وارد آن نمی‌شوم؛ اما به گمانِ من نامگذاری “دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”، لحن فرادستانه و تسخرزنانه‌ای دارد که (حداقل در مقابل بینی من) بویش به مراتب ناخوشایندتر از بوی قرمه‌سبزی پیچیده در کوچه است. اما گذشته از این لحن تحقیرآمیز، این تقسیم‌بندی اشاره به بخشی از زنان ایرانی دارد که دستِ کم مثل آن فعال عرصه‌ی زنان نمی‌اندیشند و رفتار نمی‌کنند. در این تقسیم‌بندی ساده‌اندیشانه، تقلیل‌گرایانه، و خودمحورانه، “دخترانِ محجبِ همسایه” (مثل سیب‌زمینی‌های داخل یک گونی) همه یک هویت دارند و این هویت در درجه‌ی اول با “مثل ما نبودن” و “غیرخودی بودن” تعریف می‌شود.

متأسفانه در هیچ‌یک از سرشماری‌ها و پژوهش‌های موجود، تعداد ” دختر[انِ] محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش[ان] تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش[ان] را ندیده” ثبت نشده است. اما شناختِ من از جامعه‌ی ایرانی به من می‌گوید که این “غیرخودی‌ها” نه‌تنها کم نیستند بلکه تعدادشان نظرگیر است.  این غیرخودی‌ها را نه می‌توان از زن بودن خلع کرد و نه می‌توان در بررسی مسائل زنان ایرانی نادیده گرفت.

شش سال پیش آقای خلیل طالقانی در مطلبی با عنوانِ “اینا چی میگن؟” در باره‌ی این موضوع نوشته بود و این یادداشت را با تکرار بخشی از یادداشتِ ایشان (که برای نقلش اجازه گرفته‌ام) به پایان می برم:

بیشتر که فکر می کنم به این سوال می رسم که جایگاه زنانِ معتقد به مذهب نزد فمینیست‌های ایرانی چیست؟ صفتِ ایرانی در این پرسش به دو دلیل اهمیت دارد. نخست آن‌که زنان معتفد به مذهب در ایران اندک‌شمار نیستند و دوم به اینکه طعمِ توسری ملازم با روسری سبب می‌شود همیشه نتوانیم پیچیدگی‌های نظام اجتماعی را از خشم و بغض فروخورده تفکیک کنیم.

ضرب المثل “الناس علی دین ملوکهم” ممکن است کمی عوامانه به نطر برسد اما به گمان من تأثیر پذیری مردم از مناسباتِ اجتماعی حاکم را نشان می دهد. تصور من این است که این نفی هویتِ دیگری تا حدودی بازتاب نگاه خودی و غیرخودی است که در میان منتقدان مناسبات حاکم نیز رخنه کرده است. شاید هم نوعی واکنش تدافعی در برابر آن مناسبات باشد . علتِ این نفی هویت هرچه باشد، غم‌انگیز است که ما را در جایگاهی قرار می دهد که به لحاظِ نظری منتقد آن هستیم.

می‌توان و باید به نظام سیاسی، اجتماعی یا معرفتی ای که زن را مقهور، فرودست و مطیع می‌خواهد معترض بود، می‌توان و باید بر آزادی انتخاب پوشش اصرار کرد، می‌توان و باید به نقد دستگاه‌های ایدئولوژیکی پرداخت که جسم زن را (عریان یا مستور) ابزار مقاصد اقتصادی و سیاسی می‌کنند. اما همه‌ی این‌ها با تمسخر و نادیده گرفتن هویت این زنان تفاوت دارد.

نامه‌ی وارده – سرخوشی میهن‌پرستانه در صفحه‌ی فیس‌بوک ِ یک «عرب»

این نامه‌ی وارده را سهیل عزیز فرستاده است. کارتون را من اضافه کرده‌ام و در متن دست ِ کوچکی برده‌ام. عنوان هم از من است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

سرخوشی میهن‌پرستانه در صفحه‌ی فیس‌بوک ِ یک «عرب»

این روزها فضای وب فارسی آکنده از به عینیت رسیدن غیرت ایرانی ها است. شیرزنان و غیور مردان ایرانی در فیس بوک و توییتر به توهین و تحقیر همسایگان جنوبی کشورمان مشغولند و در آخرین تحولات نیز موفق به فتح صفحه ملک عبدالله شده اند و بعد از نثار توهین آمیز ترین واژه ها به رییس دولت عربستان و قوم عرب کماکان پیروزمندانه می تازند و حریف می طلبند.

دولت مردان ایران همیشه به جبهه گرفتن در مقابل دولت ها و ملت های دیگر شهره بودند. از رییس دولت فعلی مان تا زمان صدر انقلاب دولت ما همیشه به دیگران تاخته است. اما ملت ایران اینگونه نبوده. اگر روزهای هیجانی انقلاب را کناری قرار دهیم، مردم ایران معمولا در این بازی دولت، که به خصوص غربی ها را تحقیر می کند، شرکت نکرده اند. این روزها که تعارفات هم خیلی کمتر شده، هر گاه دولت مردی توهینی به سمت غرب روانه می کند، مردم اکثرا آن را با چاشنی طنز به خود گوینده باز می گردانند و حرف مقام رسمی و غیر رسمی کوچک ترین اهمیتی برای هیچ کس ندارد.

اما این بار داستان متفاوت است. وقتی مقام رسمی می گوید آن کشور عددی نیست که بخواهد عرض اندام کند و با ادبیاتی صحبت می کند که همتای غربی در مورد صدام، حتی در هنگام جنگ، از آن استفاده نکرده، این بار فعال ایرانی که کارش از صبح تا شب نقد دولت است آن را با آب و تاب نقل می کند و آخر هم اضافه می کند این یکی را درست گفتی.

چرا چنین است؟ چرا ما این روزها به راحتی به قومیت عرب توهین می کنیم و اصل وجودی شان زیر سوال می بریم و حرف ۳۰ سال و ۲۵۰۰ سال می زنیم.

فکر می کنم ما و به خصوص آنهایی که تلاششان برای کوبیدن بیشتر است به خاطر تحقیر شدن و احساس وکوچکی دست به این کار می برد. درست یا غلط فکر می کنیم شیخ نشین از صدقه سر ما به این روزگار رسیده است و چون خودمان را عقب می بینیم این فرصت بهترین زمان برای گشودن این عقده ها است. خوب می دانیم ته دل خیلی از ایرانی ها، رسیدن به وضعی که آنها دارند، اگر نگوییم آرزو، اما خواسته بزرگی است.

واقعیت این است که اسکن چشم شیخ نشین برای ما خیلی بیشتر از انگشت نگاری در فرودگاه جان اف کندی زور دارد. عربی که وجود امروز اش متکی به ما و سفر ما است حق ندارد برای ما تکلیف تعیین کند. ولی چون کرده و ما هم چشم به اسنکر سپرده ایم امروز پیروزمندانه در صفحه فیس بوک ملک عبدالله عربستان می نویسم . Go Fuck yourself Arab

شاید سخت باشد و احساسات میهن پرستانه را قلقلک بدهد، اما خود بزرگ بینی حقیرانه ما روزی باید به پایان برسد و واقعا بزرگ شویم. شاید الان وقت مناسبی باشد که احترام گذاشتن به دیگران را دوباره تمرین کنیم و سرخوشی را در جای دیگر جستجو کنیم.

عکس از اینجا

نامه‌ی وارده – اینترنت این روزهای من

این نامه‌ی وارده را شروین عزیز فرستاده است. کارتون را من اضافه کرده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

اینترنت این روزهای من

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تو این فکر بودم که وقتی لپ‌تاپم رو روشن می‌کنم بتونم ایمیل‌هایی که دیشب موفق نشدم باز کنم رو بخونم؛ تا ۴ بیدار بودم که بتونم ایمیل بنده‌خدایی رو جواب بدم ولی نشد. صبح هم وضع تغییری نکرده بود. البته چرا، دیدم بقیه هم مثل من نمی‌تونن جایی رو باز کنن.

دروغ چرا، تو این روزها وقتی می‌بینم افراد دیگه‌ای هم مثل من هستن که فقط اسما به اینترنت متصلن، خوشحال می‌شم. البته نمی‌دونم اسمش رو می‌شه خوشحالی گذاشت یا نه ولی حداقل از این‌که می‌بینم تو همچین زمانی فقط من نیستم که وضعیتم این‌طوریه، دلگرم می‌شم؛ یه جور حسی که می‌گه تنها نیستم، همه این‌طوری‌ان.

وقتی ایمیل‌تون رو نتونین باز کنین، گوگل براتون در دسترس نباشه، امکان خوندن فیدها رو نداشته باشین و تقریبا دسترسی به خیلی از سایت‌ها غیر ممکن باشه، عملا نمی‌تونین تحمل کنین. دیگه کلیک کردن روی وی‌پی‌ان PPTP، L2TP، SSTP، ساکس، فریدام، سایفون، تور و خیلی از اینا براتون خسته‌کننده می‌شه. چقدر می‌خواین کلیک کنین و چیزی کانکت نشه؟

اون اوایل مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم که هیچ وقت نمیان کل اینترنت رو تعطیل کنن؛ می‌گفتم اصلا مگه می‌شه بخوان این همه پورت و پروتکل رو ببندن؟ بعد، یه مدتی که گذشت، دیدم که ئه، ظاهرا یه کارایی می‌تونن انجام بدن! الآنم مثل همون خیلی‌های دیگه، دارم پشت این همه سد و سانسور این نامه رو می‌نویسم در حالی‌که یه جای ذهنم به این فکر می‌کنم که چطور باید برای صاحبش ایمیلش کنم؟

یکی از بچه‌ها توی توییتر نوشته بود که باز قبلا می‌شد از روی تقویم فهیمد که چه روزایی وضعیت اینترنت ایران بحرانی می‌شه، ولی الآن دیگه فاز، فاز سورپرایزه! شب می‌خوابی و صبح بیدار می‌شی بعد هی باید رفرش کنی، هی رفرش کنی.

از این‌طرف هم روز به روز وضعیت بدتر می‌شه. اخباری که توی خبرگزاری‌ها درباره اینترنت ملی، بسته شدن SSL و کُند شدن سرعت اینترنت رو که می‌خونم، تو فکر فرو می‌رم. پیش خودم می‌گم اینا واقعا چه فکری دارن می‌کنن؟ اصلا متوجه هستن که کلی شرکت تو همین تهران وجود داره که اساس اصلی کارش روی اینترنت پیش می‌ره؟ اصلا به فکر این هستن که یک آدم عادی نیاز داره که توی شرکت، خونه یا هر جای دیگه به ایمیلش دسترسی داشته باشه؟ اصلا خودشون می‌دونن که تکلیف‌شون چیه؟

وضعیت شغل‌های وابسته به اینترنت توی ایران، الآن شبیه به یک کارخونه ذوب آهن هست! ولی کارخونه‌ای که بهش اجازه دسترسی به گاز و باقی چیزا برای ایجاد فضای ذوب کردن رو نمی‌دن. پیچ گاز رو کم و کم‌تر می‌کنن؛ آهن ذوب نمی‌شه، کاری هم از کار پیش نمی‌ره.

اخبار فناوری رو که می‌خونم اعصابم به‌هم می‌ریزه؛ اونا تو چه فکری هستن و ما کجاییم! دلار که رفته بالا، همه چیز گرون شده، کار پیدا نمی‌شه، یکی صبح خونه‌ست شب یه جای دیگه، اینترنم که این‌طوری! یه سری هم همیشه این وسط هستن که فقط به فکر خودشونن.

اولش می‌گفتم که اینا موقتی هست؛ مثل اون اوایل که قرار بود جایی شلوغ بشه و اینترنت رو تعطیل می‌کردن و بعدش وضعیت آروم می‌شد. ولی راستش الآن دیگه نا امید شدم. موقت هم یه تعریفی داره که اگر از حدش بگذره بهش می‌گن دائم، دائمی.

چند ماه پیش یه افزونه روی کروم نصب کردم که حداقل تو این اوضاع، صفحه فیلترینگ رو نبینم؛ خیلی خوبه، می‌شه به‌جاش هر چیزی که دوست دارین رو نشون بدین. به همه هم گفتم که نصبش کنن. البته این چیزا فقط تو ایران کاربرد داره و به درد اونایی که خارج از این‌جا هستن نمی‌خوره.

این همه زمان گذروندین، درس خوندین، کار کردین، تجربه پیدا کردین تا بتونین از همین راه پول در بیارین اما آخرش می‌بینین که همه‌ش داره هدر می‌ره. چند بار به این فکر کردم که خارج از این محیط چه کارایی می‌تونم انجام بدم و برم سراغ اونا. نوشتن برای روزنامه‌ها، مجلات یا چیزایی که حداقل، علاقه‌ای بهشون داشته باشم اما هنوز احساس می‌کنم که نمی‌شه این کارو کرد؛ یه جور خالی کردن میدونه و من اینو دوست ندارم.

وضعیت اینترنت (البته تقریبا دیگه نمی‌شه بهش گفت اینترنت) تو ایران خیلی افتضاح‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کنیم. چند روز پیش یکی از بچه‌ها می‌گفت اگر خبرگزاری‌های مهم دنیا این موضوع رو پوشش بدن اوضاع ممکنه بهتر بشه، ولی حدس من درست‌تر بود؛ همه‌چیز بدتر شده.

اما به هر حال تجربه ثابت کرده که تو این مدت هر چیزی که وضعش بد شده، رفته رفته بهش عادت کردیم. نمی‌دونم مردم چه‌شون شده. اینترنت اولیش نبود، آخریش هم نیست. راستش منم خیلی دوست دارم به شعارهایی که در این رابطه زده می‌شه امیدوار باشم ولی به اون‌ها هم امیدی نیست. دوست ندارم خودم رو گول بزنم. ما دقیقا وسط گودیم و مدام هم داریم فرو می‌ریم. یک سری از بالا نگاه می‌کنن و کاری از دست‌شون بر نمیاد، یک سری دیگه هم به خیال‌شون دارن کار درست رو انجام می‌دن. نمی‌دونم چطور می‌شه جلوی این وضعیت رو گرفت. نمی‌دونم چطور و با چه منطقی می‌شه این قضیه رو به بعضی‌ها فهموند که اگر انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست،  اینترنت هم یک نیاز ساده و ضروری برای همه مردم ایرانه.

به هر حال این حرف‌ها ممکنه روی دل خیلی‌ها مونده باشه. خیلی‌ها این روزها اعصاب‌شون به‌هم ریخته‌ست سر این جریانات. اگر این نامه رو می‌خونین، بدونین که بالاخره تونستم ایمیلم رو باز کنم و همین موضوع، الآن سطح دغدغه خیلی از کاربرای ایرانیه!

نامه‌ی وارده – تاملی در تحریف واقعیت شخصیت استیو جابز

این نامه‌ی وارده را کارن مکوندی عزیز، که وبلاگ «یادداشت‌های توپ سرگردان» را می‌نویسد، فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

چطور ما ایرانی های سوراخ دعا را گم میکنیم

تاملی در تحریف واقعیت شخصیت استیو جابز

چند روز پیش ترجمه فارسی کتاب پرفروش والتر ایزکسن که زندگی استیو جابز را روایت کرده است به دستم رسید. چون اصل کتاب را قبلا خوانده بودم و با ترجمه فارسی آن کنار نیامدم، از خواندن کتاب صرفه نظر کردم و تنها به مطالعه پیشگفتار و نظرات خوانندگان و سینه چاکان اپل بسنده کردم. از آنجا چرخی در وبسایتهای فارسی که نظرات علاقمندان فارسی زبان اپل را منعکس میکرد زدم. همانطوری که هنگام مرگ او، دوستداران ایرانی این محصولات اپل استیو جابز را به لحاظ شخصیتی در حد مادر ترزا و از نظر هوش و ذکاوت در حد انیشتن بالا بردند و برخی هم از «عمو استیو» صدا زدند در این وبسایت ها هم بساط معمول اسطوره سازی ما ایرانی ها به راه بود. استیو جابز را چنان بالا برده بودند که اصلا یادشان رفته بود که او کیست و چه کرد. این بود که بر ان شدم که این قطعه را بنویسم.

هیچ وقت فکر کرده اید که وقتی ادیسن لامپ را اختراع کرد با کدام برق آنرا روشن کرد؟ از باطری استفاده کرد یا ژانراتور؟ اینکه ادیسن از برقی که توسط ژنراتورهای نیکلای تسلا، دانشمند کانادایی- مجار، که در آبشار نیاگارا نصب شده بود استفاده کرد در گوشه های تاریک تاریخ اختراعات دفن شده. اگر نیکلای تسلا نبود ادیسن هیچ وقت نمیدانست برق از کجا بیاورد. اینکه ادیسن با کلاه برداری و پارتی بازی شرکت تولید برق نیکلای تسلا را از دستش بیرون کشید و همین کلاه برداری سنگ بنای شرکت جنرال الکتریک را گذاشت در کمتر کتابی نوشته شد. ضربه روحی ناشی از کلاه برداری ادیسن چنان تاثیر بر تسلا داشت که باعث شد این مخترع توازن ذهنی اش را از دست بدهد و نهایتا به خودکشی او منجر شد. اکنون بعد از یک قرن بالاخره کانادایی ها مجسمه او را در کنار آبشار نیاگارا نصب کرده اند و او را به عنوان پدر تولید و توزیع برق شناختند. اما به ما در مدرسه آموختند که ادیسن مخترع برق بود هر چه که کرد در اثر هوش و ذکاوت بود و او بزرگترین مخترع عالم بشریت است و در عمرش کسی را دو دره نکرد

تصویری که از استیو جابز در ذهن علاقمندان ایرانی تکنولوژی نقش بسته چیزی نظیر ادیسن با ترکیبی از مادر ترزا است . این تصویر نشان میدهد که او بی نهایت خلاق، بسیار مهربان و به غایت متخصص بوده. حتی با خواندن کتاب ایزکسن که تنها اولین روایت از زندگی این مرد است در میابیم که استیو جابز، مردی بی نهایت جاه طلب بود. شخصیتی بسیار شکننده و تنفر آمیز داشته .در حالی که دم از کمالات و پاک بودن روحش میزند خیلی راحت به نزدیک ترین دوست خود خیانت میکند. از زیر مسوولیت های پدر بودن شانه خالی میکند و کودکش را طرد میکند. به راحتی به کسانی که پله های نردبان موفقیت او بودند پشت میکند. وقتی که لازم است دورویی را سر لوحه کارش قرار میدهد و احساسات هیچ کس دیگری جز خودش برایش اهمیت ندارد. مثل نقل و نبات دروغ میگفت و همکاران با ادبش این دروغگویی او را ریلیتی دیستورشن فیلد یا میدان اعوجاج واقعیت لقب میدهند. در این کتاب میخوانیم تمام آن چیزی که از ان به عنوان خلاقیت از استیو جابز میشناسیم، سختکوشی بندگان دیگر خداست. اگر استیو ووزنیاک نبود اپلی در کار نبود. اگر جوانان با ابتکار در پارک نو آوری زیراکس نبودند ماوس و سیستم عامل گرافیکی وجود نداشت. اگر جانی اییوز نبود این همه محصول خوشگل و زیبا وجود نداشت و اگر جادوی مهندسی صنایع و برنامه ریزی تولید تیم کوک نبود هیچ کدام از محصولات اپل به موقع به بازار نمیرسید

نکات منفی شخصیت استیو جابز او را بهترین گزینه برای هدایت هر سازمان بزرگ در نظام تجاری آمریکایی کرده بود. اگر استیو جابز جایی دیگری به غیر از پالو آلتو بزرگ شده بود شاید یکی از بهترین مدیران بانکهای و سازمان های مالی وال استریت میشد که بی رحمانه دستمایه زحمت مردم را بالا میکشند. اما آنچه که استیو جابز داشت و این تصویر ذهنی مثبت ناشی از ان است، چیزی است که دیگر متخصصان دنیای تکنولوژی نداشتند یا کمتر داشتند. او وقتی چیز خوبی را میدید تشخیص میداد که خوب است و تمام تمرکز خود را برای رسیدن با آن به کار میبست. همین صفت به او کمک میکرد وقتی که یک ابداع جدید را جایی میدید برای مال خود کردن آن اختراع هر کاری میکرد. وقتی او با فرد باهوشی روبرو میشد هر حیله و کلکی را برای کولی گرفتن از او پیاده میکرد. اینکه او تا این حد در دنیای تکنولوژی موفق بود تا حد زیادی مرهون این است که افراد باهوش در دنیای تکنولوژی عموما آدم های درون گرایی هستند که به سادگی ملعبه دست کسی چون استیو جابز میشوند. کسی چون استیو وزنیاک که پدر اولین کامپیوتر اپل و دلیل اصلی موفقیت استیو جابز بود، با اینکه بارها از استیو جابز از پشت خنجر خورد ، انقدر مرد نازنینی است که هیچ وقت از استیو جابز بد نگفت. او کسی بود که وقتی سهام اپل به بازار بورس ارایه شد و همه دست اندرکاران اپل میلیونر شدند از سهم شخصی خود به کسانی که مورد غضب استیو جابز قرار کرفتند سهام داد و انها را هم میلیونر کرد. رابطه استیو جابز با روزنامه نگاران تکنولوژی در امریکا به شکلی بود که اگر کسی نظری به غیر از نظر استیو جابز منتشر میکرد برای همیشه از رویدادهای شرکت اپل محروم میامند

مشخصه دیگر استیو جابز که باعث موفقیت بی مثال تجاری او شد خودرایی او بود. در شرکت های بزرگ دنیا بدلیل اینکه فرایند تصمیم گیری عموما بصورت جمعی انجام میگیرد این تصمیمات در بسیاری از موارد بر اساس مصلحت های مالی انجام میشود. ریسک پذیری که دستمایه اصلی نو آوری است در پیچ و خم های مصلحت های مالی گم میشود. این چیزی نبود که در مورد بازگشت دوم استیو جابز به اپل، جایی که نو آوری های این شرکت به صورت انفجاری افزایش یافت، کاربرد داشته باشد.او حالی به این شرکت برگشت که از معامله ای که با پیکسار و دیزنی کرده بود پیشاپیش میلیاردر شده بود. شرکت اپل هم در استانه ورشکستی بود. پس استیو جابز نگران از دست دادن ثروتش از زمین خوردن احتمالی اپل نبود. این شرایط فوق العاده به او کمک کرد که بر خلاف دیگر مدیران عامل که تحت فشار هیت مدیره کم خطر عمل میکنند، هر تصمیم شخصیی که دلش بخواهد بگیرد. در کمتر شرکتی با اندازه های اپل مدیران عامل آن چنان دخالتی در طراحی و تولید محصولات دارند ولی اپل با مدیر عامل جدیدش این مشخصه را داشت. استیو جابز که حلقه ای منحصر بفرد از افراد خلاق و متخصص به دور خود ایجاد کرده بود فقط کافی بود که ایده های آنهای را به جای ایده خود جا بزند و با قدرت اجرایی که در شرکت داشت ان ایده ها جامع عمل بپوشاند. در کتاب ایزکسن هم امده است که استیو جابز نام خود را در سند ثبت صدها اختراح که برخی از آنها، نظیر شیشه های فشرده که برای فروشگاه های اپل استفاده شده، حتی مربوط به شرکت اپل هم نبوده ثبت کرده

شاید ده ها سال دیگر در کتابهای درسی نام استیو جابز به نام بزرگترین مخترع قرن در کنار تامس ادیسون بیاید ولی شاید ما تنها نسلی باشیم که بدانیم استعداد واقعی او در کجا بود و چه کرد

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام و در نثر ِ‌مطلب چند جا دست برده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال

یکی از تبعات رسانه‌های جدید آن است که انکار رویدادها و سکوت دربرابر آن‌ها را غیرممکن می‌کند. شاید به این دلیل است که حجم و شدتِ واکنش‌ها در برابر حاشیه‌های بازی دو تیم فوتبال نامتعارف می‌نماید. علاقه‌مندان و دست‌اندکاران فوتبال طبعاً این واقعه و تبعاتش را در متن قطب‌بندی‌های بارز و گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی موجود در صحنه‌ی فوتبال می‌بینند و تحلیل می‌کنند. اما برای منِ غیرعلاقه‌مند به مسائل فوتبال هم پرسش‌های زیادی مطرح می‌شود که مایلم تحت چند عنوان با دیگران درمیان بگذارم. در این یادداشت عمد داشته‌ام که از وارد شدن به جزییات واقعه و قضاوت در باره‌ی آن پرهیز کنم.

۱٫ فرهنگِ نامداران

در جامعه ما، در کنار فرهنگِ رسمی کشور، که همه‌ی نهادهای آموزشی وتریبون‌های رسمی سعی در ترویج و تبلیغ آن می‌کنند، فرهنگِ دیگری به صورتِ نه چندان پنهان همزیستی ِ کمابیش مسالمت‌آمیزی با فرهنگ رسمی دارد. در کشور ما، این فرهنگ، که آن را، به قیاس ِ “سِلبریتی کالچر”، به تسامح “فرهنگ نامداران” می‌خوانم، میان ورزشکاران فوتبال بیشتر نمود دارد. تعداد هواداران و میزان ثروتِ این افراد سبب شده است که فرهنگ رسمی از به چالش کشیدنِ علنی این فرهنگ پرهیز کند و از طریق نفوذ به دنبال راه‌هایی برای مدیریت و هدایت آن باشد. چنین وضعیتی به گمان من پرسش‌های نه‌چندان آسانی درمقابل پژوهشگرانِ عرصه‌ی فرهنگ قرارداده‌است؛ این‌که مشخصه‌های کلانِ فرهنگ نامداران در جامعه‌ی ما چیست؟ غیر از فوتبالیست‌ها چه کسانی را می‌توان بازیگران عمده‌ی این عرصه دانست؟ آیا مثلاً برخی هنرپیشه‌های سینما و تلویزیون هم در این مقوله می‌گنجند؟ اگر نه، چرا؟ واگر آری، با چه تفاوت‌هایی؟ تغییرو تحولات این فرهنگ در ده‌های اخیر چگونه بوده است؟ این فرهنگ در متنِ فرهنگِ جهانی نامداران چگونه ‌تبیین می‌شود؟ داد و ستدهای این فرهنگ با فرهنگ عمومی چه سیری داشته است؟ منابع قدرتِ این فرهنگ را در کجاها می‌توان جستجو کرد و رابطه‌ی این منابع با قدرت رسمی چگونه است؟ برخوردهای گاه و بیگاه این فرهنگ با فرهنگ رسمی چگونه فیصله داده می‌شود؟ من برای این پرسش‌ها پاسخی ندارم وگمان هم ندارم که پاسخ آماده‌ای در آستین کسی باشد.

۲٫ فرهنگِ جوانان و شوخی

مسئولان فرهنگِ رسمی کشور بارها و بارها ناخرسندی خود را از آنچه در مودبانه ترین حالت “ناهنجاری‌های فرهنگی” جوانان می‌نامند اعلام کرده‌اند. خلاصه‌ی این ناخرسندی آن است که سرمایه‌گذاری کلان در نظام آموزشی و رسانه‌های فراگیر رسمی به “هدایت” جوانان منجرنشده است. متأسفانه این ابراز ناخرسندی‌ها عموماً از سطح لعن “استکبار جهانی” به عنوان بانی و باعثِ ماجرا فراتر نمی‌رود. بُعدِ امنیتی پیدا کردنِ معضلات اجتماعی و پدیده‌های فرهنگی به پژوهشگران اجازه ‌نمی‌دهد ابعاد این”هدایت ناشدگی” را بکاوند. پرهیز از قرار گرفتن در معرض اتهام “سیاه‌نمایی” و “همکاری با استکبار جهانی” باعث شده دانسته‌های ما از مسائل جوانان، حتی در مورد موضوعات ساده‌ای مانند کمّ و کیف گرایش جوانان ایرانی به آنچه “موسیقی زیرزمینی” خوانده می‌شود، بسیار ناچیزباشد. پژوهش در رفتار جنسی‌ یا شوخی‌های جنسی جوانان ایرانی که دیگر حریم ممنوعه‌ی مطلقه است. ما از جوان ایرانی چه می‌دانیم و دانسته‌های ما بر اساس کدام پژوهش مستقل است؟ به گمان من موجی که در برابر واقعه‌ی اخیر در مسابقه‌ی فوتبال راه افتاده از سویی بازتاب نادانسته‌های ما از پیچیدگی‌های زندگی جوانان است و از سوی دیگر بازتاب ریاکاری مفرط و احوال ِ بیماری که سر به زیر برف بردن را عادتِ درونی خود کرده است.

وقتی مهدی سماعی در سال ۱۳۸۱فرهنگ لغات مخفی” (نشر مرکز) را منتشر کرد، آینه‌ای در برابر ما قرار داد که تصویری غیرمعوج از برشی از اجتماع به دست می داد. دلم می‌خواهد بدانم اکنون بعد از قریب یک دهه اولیای ارشاد و فرهنگ، که تصمیم به جلوگیری از انتشار آن کتاب و وشکستن نظایر آن آینه‌ گرفتند، چقدر در خلق واقعیتی مغایر با آن تصویر موفق بوده‌اند.

۳٫سنت‌های فرهنگی ما

در میانِ واکنش‌های ابراز شده به واقعه‌ی اخیر، دسته‌ی اصلاً دروغ بود آشناترین وفهمیدنی‌ترین نوع واکنش بود. توصیه‌های اخلاق‌گرایانه برای پاک کردن صورت مسئله و جاروکردن آن زیر قالی هم با سنتِ فرهنگی ما سازگار است. ازجمله ورزشکار سابق وعضو شورای شهر که از مکه‌ و “حریم امن حضرت دوست” پیام فرستاده که مردم “باید آستین بالا زده و این آشوب و بلوا را به دست خواب و فراموشی بسپارند. آن‌وقت آن‌ها هستند که این دو‌جوان را بخشیده‌اند و در‌نتیجه این اخلاق‌گرایی و رافت‌شان بلندترین گام را به سوی «تربیت» یک‌جامعه برداشته‌اند. “ دسته‌ی “محکوم باید گردد”، “افشا باید گردد”، “محروم باید گردد”، “شلاق باید گردد!” هم برای من قابل‌فهم‌تر است. این رهیافت، صرف‌نظر از عادتِ مألوف بودن، با بقیه‌ی شئون اجتماعی و فرهنگی ما سازگارتر است. آنچه نمی‌فهمم از کجا نشأت می‌گیرد توصیه به پرهیز از “سه گناه هولناک” “اشاعه فحشا” و “هتک حرمت انسان” و “ملامت خاطی” است. همین‌طور است توسل به تأهّل به مثابه امری ارزشی-اخلاقی و انتساب امور فرهنگی معینی به مجردها و ارتباط بزرگ بودنِ ذات احدیت با این واقعه. با توسل به سوگند در قاعده‌ی قسّامه برای قتل نفس آشنا هستم، اما بیانیه دادن و سوگند خوردن مبنی بر تعمد نداشتنِ یکی از افراد درگیر در واقعه در نگاه من رسم فرهنگی نوی است. تقاضای عده‌ی دیگری از “بزرگان فوتبال” برای اینکه “بر اساس شریعت دین مبین اسلام که همواره بدنبال اصلاح انسان است، فرصتی برای بازگشت و رفع خطا و خدمت” به یکی از افراد درگیر در واقعه داده شود نیز به نظرم با سنت‌های فرهنگی اجتماعی ما، بویژه در سال‌های اخیر، ناسازگار است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم کاپیتانِ تیم موردنظر که گفته “این دو بازیکن اشتباه کرده‌اند اما نباید به این فکر کرد که آنها خانواده دارند و حداقل تاوان اشتباه آنها را خانواده‌های‌شان نباید پس بدهند؟” سال‌هاست در ایران زندگی نمی‌کند یا دارد با ما شوخی می‌کند.

از این گزاره‌های مربوط به واقعه که بگذریم، هنوز نمی‌ دانم نسبتِ فرهنگ امروز ما با هتک حرمت انسان چیست و اصلاً هتک حرمت در جامعه‌ ما به چه معناست.

این نامه‌ی وارده را سعید فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

پاسداری از ارزشهای انقلاب در کانادا با پول بیت المال

منزل برادر خاوری در تورونتو کانادا در سال دوهزار و هفت به مبلغ سه میلیون دلار در یکی از بهترین مناطق این شهر خریداری شده و قیمت امروز آن چهار میلیون و نیم میلیون دلار است. یعنی پول اختلاس سرمایه ای شده برای سود یک و نیم میلیون دلاری فقط از یک ملک ایشان. عکس های املاک دیگر ایشان و تنی چند از کارگزارن نظام را طی روزهای آینده برای همین وبلاگ خواهم فرستاد.

حال سوال اینست سرمایه گذاری آقایان در غرب و انتقال خانواده از کشور صاحب زمان به دیار کفر به چه منظوری صورت می گیرد؟

کمانگیر – برای اطمینان از صحت این تصاویر به مطلبی که روزنامه‌ی گلوب‌اندمیل منتشر کرد و گوگل‌مپ مراجعه کردم.

این نامه‌ی وارده را مجید عزیز فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

بررسی حادثه آتش سوزی در واحد FCC  پالایشگاه آبادان

صنعت نفت در زمره یکی از پر خطر ترین صنعت ها به شمار می رود. علاوه براین خطر هایی که در این صنعت با آن مواجه ایم که اگر به خوبی بررسی و برای مقابله با آن چاره ای اندیشیده نشود سبب پیامد هایی سهمگین خواهند شد.

راه اندازی کارخانه های تولیدی و به خصوص صنعت نفت به آسانی روشن کردن تلویزیون یا یخچال خانه نیست. شاید فکر کنید که نه ولی به آن سختی هم نباید باشد و بسیار فیلم تبلیغاتی را دیده ایم که رییس جمهوری دگمه ای را فشار داد و کارخانه به راه افتاد .

اگر این گونه فکر می کنید در اشتباه هستید. دستگاه های یک کارخانه مانند یک تلمبه شاید اینگونه روشن شوند اما تمام خط تولید این گونه به کار نمی افتد، به خصوص صنایع شیمیایی، پالایشگاه ها و پترو شیمی ها.

راه اندازی کامل واحد های تولیدی شیمیایی/نفتی ممکن است چندین روز طول بکشد و تا تولید ظرفیت اسمی حتی ماه ها.برای نمونه کوره های واحدهای صنعتی را در نظر بگیرید، فرض کنید که بخواهیم نفت خام را از دمای معمولی تا ۳۵۰ درجه سانتیگراد گرم کنیم در کمترین حالت به ۷۲ ساعت نیاز داریم تا دمای فضای کوره را به آرامی و هر ساعت چندین درجه بالا ببریم تا به دمای نهایی برسیم.

نفت خام از چند ین بخش سبک وسنگین  تشکیل شده است . بخش های سبک فرار ترند و به آسانی آتش می گیرند برای نمونه بنزین خودرو.  بخش های سنگین کم تر فرار ترند و به آسانی آتش نمی گیرند برای نمونه قیر و یا نفت کوره.

جامعه کنونی ایران روزانه به مقدار زیادی بنزین خودرو و هواپیما احتیاج دارد. هدف کنونی وزارت نفت ایران بیشینه سازی این دو فرآورده در پالایشگاه ها است. متاسفانه میزان کمی از هر بشکه نفت خام را می توان به این دو فرآورده تبیدیل کرد (در حدود ۴۰%) و باقی مانده فرآورده های سنگین است.

نفت خام ایران از نوع سنگین است. اما برای آنکه نفت های سنگین را فر آوری کرد روش هایی در دسترس است تا در فشار و دمای بالا فرآورده های سنگین نفت را شکست و به فرآورده های سبک تر تبدیل کذد.

یکی از این فرآیند ها یا روش ها ، شکستن در کنار کاتالیست نام دارد و به اختصار به آن واحد FCC می گویند. یکی از واحد های پالایشگاه آبادان که چندی پیش به گاه راه اندازی و به هنگام حضور احمدی نژاد، آتش گرفت. شکل زیر شمای ساده ای را از این واحد نشان می دهد. ( منبع ویکیپدیا)

در این واحد افزون بر  فرآورده های سبکی مانند سوخت خودرو، فرآورده های سبک تری مانند گاز تولید می شود ( در شکل بالا Off Gas ). این گاز های تولیدی از فرآورده های مایع جدا شده، فشارشان افزایش یافته و برای استفاده در واحد های دیگر پالایشگاه فرستاده می شود. فرآورده های سبک نیز برای تصفیه نهایی و ذخیره سازی به واحد های بعدی فرستاده می شود.

در کشور ما خبرنگاری تخصصی وجود ندارد. به این معنی که فردی با تخصص لازم ، برای نمونه مهندسی ، به گزارش حادثه ها بپردازد و بتواند آنها را تحلیل کند. برای نمونه نگاه کنید به مورد نشت نفت در خلیج مکزیک در سال ۲۰۱۰ در روزنامه نیویورک تایمزبا گزارش ها و شکل های بسیار ساده ولی آموزنده و روشنگر آن.

در مورد حادثه آبادان خبر گزاری ها تنها خبر را از منابع ایرانی نقل کرده اند و به احتمال زیاد این خبر پاکنویسی از اطلاعیه روابط عمومی پالایشگاه آبادان می تواند باشد. فیلم کوتاهی هم از این حادثه به از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد که بررسی خواهد شد.

اما بررسی این حادثه:

واحد های FCC با گازوییل راه اندازی می شوند. یعنی ابتدا از گازوییل پر شده و گازوییل به چرخش در می آید. پس از آنکه به شرایط لازم رسیدیم خوراک اصلی واحد که مواد سنگین باشند به آهستگی جایگزین گازوییل می شود و در نتیجه واحد به صورت کامل راه اندازی شده و میزان خوراک اصلی واحد افزایش یافته تا به ظرفیت کامل طراحی برسیم.

به هنگام راه اندازی واحد  با گازوییل، چون گازوییل نسبت به خوراک اصلی سبک تر است پس مواد سبک تر بیشتری نیز تولید می کند.این یعنی گاز و مایع بیشتر.

به هنگام جدا سازی در واحد حادثه دیده پالایشگاه به هر دلیل این گاز و مایع به خوبی از هم جدا نمی شده اند پس مقداری از مایع به همراه گاز به طرف کمپرسور گاز می رفته است.  معمولا در ورودی کمپرسور ها ، ظرفی برای جدا سازی این دو از هم وجود دارد در غیر این صورت قطره های مایع به همراه گاز وارد کمپرسور شده ومی توانند سبب خرابی کمپرسور شوند.

این ظرف ورودی کمپرسور به سطح سنج مجهز است تا اگر سطح مایع بیش از اندازه افزایش یافت کمپرسور را متوقف و محافظت کند.

در واحد FCC  پالایشگاه آبادان میزان زیادی مایع سبک تولیدی به طرف این ظرف می رفته است . تخلیه این ظرف به کندی انجام می گرفته است و چون قرار  بر راه اندازی  واحد بوده است پس مواد سبک به سامانه بسته تخلیه مواد نفتی پالایشگاه هدایت می شود.  با پر شدن این سیستم نیز مواد به سیستم باز تخلیه هدایت می شوند. از انجا که در این سیستم هوا وجود داشته و مواد نفتی با هوا مخلوط آتش گیر تشکیل می دهند ، مخلوط آتش گیر تشکیل و به دلیلی ( برخورد با سطح گرم و یا حتی جرقه ای) شعله ور، و آتش سوزی آغاز می شود.

اما عجیب ترین نکته حادثه در شیوه خاموش کردن آتش در پالایشگاه آبادان است. همانگونه که در فیلم پیدا است آتش نشانی به جای مخلوط کف و آب ، تنها از آب استفاده می کند. این یعنی شناور شدن ماده سبک آتش گرفته بر روی سطح آب و حرکت آن و نتیجه در آخر: سوختن ماشین آتش نشانی.

البته در فیلم برخی از آتش نشان ها با آتش خاموش کن ها ی دستی ( نوع کف یا پودر آن مشخص نیست ) سعی در فرو نشاندن آتش می کنند که راهی به جایی ندارد.

در فیلم می بینیم که پس از ریختن آب روی آتش، آتش شعله ور می شود که دلیلی بر وجود مواد نفتی در سامانه تخلیه باز یا جوی های اطراف می تواند باشد.

در آخر رفتار عجیب و پر خطر خبر نگار که با وجود اعلام این که مخزن گیر افتاده در میان آتش، پر از بنزین است می خواهد نزدیک آتش شود و این نیزخود به خوبی  دلیلی است که کسی هدایت آتش نشانی و عملیات تخلیه را به عهده ندارد. چرا که در این موارد به جز کار مندان آموزش دیده آتش نشانی، بقیه باید به محل امن برده و سرشماری شده و حتی در صورت نیاز از محل پالایشگاه خارج شوند.

در صورت انفجار آقای خبرنگار می توانست جانش را هم از دست بدهد.

همه موارد بالا حدس هایی برای علت های احتمالی حادثه بود وبرای یافتن دلیل واقعی، باید تا تهیه شدن گزارش کامل منتظر بود. از همه مهمتر این که این اتفاق شاید هیچگاه نیفتد.