نوشته هایی که درمورد ’ نامه ی وارده ’ هستند

نامه‌ی وارده: فیلترینگ، نقض مکرر اصول قانون اساسی است

این نامه‌ی وارده را احسان فرستاده است. من عنوان را کمی تغییر داده‌ام و در متن دست برده‌ام.

فیلترینگ، نقض مکرر اصول قانون اساسی است

کارشناس مطلق العنان سابق کارگروه مصادیق مجرمانه، که کاربران ایرانی بیشتر آن را به عنوان کمیته فیلترینگ می‌شناسند، اخیرا در اظهاراتی از نقض قانون اساسی در صورت رفع فیلتر شبکه‌های اجتماعی خبر داده است.

فارغ از صدر و ذیل اظهارات این حقوق خوانده تحدید کننده حقوق و آزادی‌های ملت، که خود بحث‌های قانونی زیادی را به همراه دارد ـ از قبیل صلاحیت و اختیارات و نحوه عمل کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه ـ حرف نادرستی که مومن نسب زده است، این روزها به عنوان یک گزاره حقوقی در برخی شبکه‌های اجتماعی نقل می‌شود که باید گفت نه تنها این حرف و گزاره درست نیست بلکه گوینده آن به خاطر نقض مکرر اصول قانون اساسی با فیلترینگ غیر قانونی، باید در مقابل دادگاه عادلانه حاضر شود.

عناصر جرم جاسوسی در فعالیت‌های فیس بوک و توییتر محقق نمی شود.

در گفتار روح الله مومن نسب چند چیز بدیهی دانسته شده است و سپس براساس این بدیهیات، حکم صادر شده است. نخستین پیش فرض عنوان شده، جاسوسی شبکه‌های اجتماعی از مردم است که برای اثبات آن به گفته‌های اسنودن، مقاطعه کار سازمان امنیت ملی آمریکا و فراری پناهنده شده در روسیه، اشاره شده است.

به نظر می‌رسد آقای مومن نسب عامدانه در تعریف جرم جاسوسی جاهلانه عمل کرده است زیرا براساس ماده ۵۰۵ قانون مجازات اسلامی «هرکس با هدف برهم زدن امنیت کشور به هر وسیله اطلاعات طبقه بندی شده را با پوشش مسئولین نظام یا مامورین دولت یا به نحو دیگر جمع آوری کند چنانچه بخواهد آن را در اختیار دیگران قرار دهد و موفق به انجام آن شود…..» مرتکب جرم جاسوسی شده است.

از سوی دیگر در  ماده ۳ قانون جرایم رایانه ای جرم جاسوسی رایانه ای این چنین تعریف شده است «هر کس به طور غیر مجاز نسبت به داده‌های سری در حال انتقال یا ذخیره شده در سامانه‌های رایانه ای یا مخابراتی یا حامل‌های داده مرتکب اعمال زیر شود به مجازات‌های مقرر محکوم خواهد شد : الف) دسترسی به داده‌های مذکور یا تحصیل آنها یا شنود محتوای سری در حال انتقال ب) در دسترس قرار دادن داده‌های مذکور برای اشخاص فاقد صلاحیت ج) افشا یا در دسترس قرار دادن داده‌های مذکور برای دولت ، سازمان ، شرکت یا گروه بیگانه یا عاملان آنها»

در واقع جرم جاسوسی زمانی محقق می‌شود که جاسوس با قصد جاسوسی، به اطلاعات محرمانه که در جای محرمانه ای نگه داشته شده باشند، دسترسی پیدا کند این در حالی است که تمامی شبکه‌های اجتماعی به هنگام عضویت هر گونه استفاده از داده‌ها را به متقاضی عضویت اعلام می‌کنند.

فیس بوک اطلاعات را می‌دزد و مومن نسب هم اطلاعات را می‌دزدد.

از طرف دیگر تمامی شبکه‌های داخلی اجتماعی، اطلاعات خود را در اختیار دستگاه‌های امنیتی ایرانی حتی بدون مجوز قاضی و به صورت کلی قرار می‌دهند و خود آقای مومن نسب نیز در مواردی شنیده شده است که درخواست اطلاعات برخی از کاربران را کرده است. پس اگر امثال فیس بوک اطلاعات کاربران را به موجب قانون شرکت محل تاسیس، در اختیار دستگاه‌های امنیتی قرار دهند، بد است اما اگر آقای مومن نسب و رفقا اطلاعات کاربران را از دیتابیس سایت ساماندهی بدزدند یا به زور از سرویس‌های وبلاگی یا دیگر شبکه‌های اجتماعی داخلی، اطلاعات را بخواهند، جرم نیست!

استناد به حرف‌های اسنودن نیز مشکل دیگر حقوقی آقای حقوق خونده تحدید کننده آزادی است. اسنودن خود به عنوان جمع آوری کننده اطلاعات، متهم است و افشاگری‌های وی نیز در هیچ دادگاهی به ثبت و سندیت نرسیده است. اگر بخواهیم افشاگری‌های وی را ملاک عمل در ایران قرار دهیم پس باید به اظهارات شاهد C دادگاه میکونوس نیز اعتبار بدهیم و حتی اعتبار این اظهارات نیز بیشتر است زیرا وی در مقابل دادگاه مقامات جمهوری اسلامی را متهم کرده است و اسنودن در مقابل رسانه‌های گروهی! این در حالی است که از نظر حقوقی بی اعتباری اظهارات شهود دادگاه میکونوس و اسنودن به یک اندازه است.

اصل سوم قانون اساسی فیلترینگ را محکوم می‌کند.

ضعف اطلاعات حقوقی مومن نسب که دیگران را به مناظره نیز دعوت کرده است، تمامی ندارد. وی از اصل سوم قانون اساسی نام برده است اما آیا واقعا اصل سوم را خوانده است؟ در این اصل وظایفی برای دولت آمده است اما در کنار آن ذکر شده است که محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی و تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون از وظایف دولت است.

دولت ایران قبل از انقلاب به دو کنوانسیون حقوق بشری یعنی کنوانسیون حقوق و آزادی‌های سیاسی و کنوانسیون حقوق مدنی و اجتماعی پیوسته است و این دو کنوانسیون از آنجا که الزام آور می‌باشند، اثرات حقوقی خاصی دارند. بعد از انقلاب نیز براساس اصل جانشینی، جمهوری اسلامی این دو کنوانسیون را ملاک عمل قرار داده است و اعلام عدم عضویت در آنها نکرده است و لذا با گذشت بیش از ۳۰ از انقلاب، اثرات حقوقی این دو کنوانسیون به مانند دیگر قوانین عادی جمهوری اسلامی است.

در اصل ۱۹ میثاق حقوق مدنی و سیاسی به آزادی بیان اشاره شده است و آمده است: هر کس حق دارد نظرات خود را بدون دخالت و مانع دیگران، بیان کند. در ادامه این بند آمده است: هر کس حق آزادی بیان دارد. این حق شامل آزادی کسب دانش، گرفتن و دادن اطلاعات و هر نوع عقایدی، بدون توجه به چگونگی ارائه آن (آرایش) بطور زبانی یا نوشتاری یا چاپی و در شکل هنری یا بهر وسیله دیگری که خود انتخاب میکند، می‌باشد.

اگر چه در ادامه این اصل محدودیت‌هایی نیز ذکر شده است اما پر واضح است که فیلترینگ گتره ای و فله ای شبکه‌های اجتماعی و سایت‌های علمی و فرهنگی و سیاسی و مذهبی و هر چه به دست آقای مومن نسب و شرکاء و رفقا می‌رسد، کاملا با این اصل که در حکم قانون عادی جمهوری اسلامی نیز هست، در تضاد است.

فیلترینگ نقض مکرر و متعدد اصول قانون اساسی است.

از سوی دیگر مومن نسب و امثالهم، مشمول اصل دیگری از قانون اساسی می‌شوند. در اصل نهم قانون اساسی آمده است: هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند.

این بدین معناست که حتی با وضع قوانین مبهم و غیر شرعی و غیر قانونی ای مانند قانون جرائم رایانه ای نیز نمی توان حقوق اساسی و آزادی‌های مشروع ملت را زیر سوال برد و تمامی عاملان چنین کاری در پیش گاه خدا و ملت باید پاسخگو باشند.

دامنه تعدی‌های کمیته فیلترینگ فقط به تعدی به اصل ۹ منجر نشده است و اصل ۲۲ (ممنوعیت تعرض به حیثیت و جان و.. ) اصل ۲۳ (منع تفتیش عقاید) اصل ۲۴ (تحدید آزادی مطبوعات و رسانه‌ها مانند فیلترینگ خبرگزاری مهر و دیگر رسانه‌هایی که به نقد عملکرد کمیته فیلترینگ پرداخته بودند) اصل ۲۵ (ممنوعیت شنود و سانسور و استراق سمع مگر به حکم قاضی که در واقع ممنوعیت شنود کلی را اعلام می‌کند) اصل ۳۴ (حق بر دادخواهی که با فیلترینگ غیر قانونی و غیر قابل شکایت نقض شده است) اصل ۳۵ (حق انتخاب وکیل) اصل ۳۶ (دادگاه صالح،) اصل ۳۷ (اصل برائت) و در نهایت اصل ۷۹ که ممنوعیت حکومت نظامی را مگر به مدت سی روز و با اجازه مجلس بیان کرده است، را در بر می‌گیرد.

منبع کارتون

نامه‌ی وارده: اندر شباهت «سعید صابونات ابوحموم» با «لنگ حموم»

تصویری از یک مقاله‌ی علمی ِچند نویسنده‌ی ایرانی که در آن از «مجید کچل سیگاری قبلا» و دیگران تشکر شده بود در فیس‌بوک منتشر شد. بخش بزرگی از واکنش‌ها به این مقاله، آن را «تاسف بار»٬ «نشانه‌ی لمپنیزم» و «لودگی بی‌اندازه» خواندند. تصویر مقاله را در فیس‌بوک بازنشر کردم و پرسیدم «یک سوال ِ خوب این‌ه که (نویسندگان مقالاتی نظیر این) چرا این کار رو می‌کنن». پاسخ‌هایی که به مطلب گرفتم بیشتر از جنس تقبیح اقدام ِ نویسندگان مقاله بود، و نه تحلیلی بر اتفاق.

به مرحمت یک دوست ِ مشترک با نویسنده‌ی مسوول مقاله تماس گرفتم و از او خواستم درباره‌ی اتفاق مطلبی بنویسد. از او چند سوال پرسیدم. محمدرضا آبادیان در مطلب بلندی به این سوال‌ها جواب داد. من در مطلب دست ِ کوچکی برده‌ام.

اندر شباهت «سعید صابونات ابوحموم» با «لنگ حموم»

این متن که به لطف کمک آرش آبادپور عزیز تنظیم شده، به ماجرای تشکر از گروههای دانشجویی با اسامی طنز “سعید صابونات ابوحموم….” در مقاله ISI میپردازد. اصل تشکر و متن جوابیه قبلی من (نویسنده مسئول) در پیوست­های پایین آورده شده است. تنها دو نکته اضافه می­کنم:

۱-رجوع به جوابیه یکی از اساتید گرداننده سایت “اساتید علیه تقلب” که میتواند موجب رفع نگرانی دوستان حساس شود. این سایت معتبر علمی به همت جمعی از اساتید حساس به تقلب در معتبرترین دانشگاههای ایران پایه­گذاری شده است (هرچند نمیدانم کدام یک از بزرگواران این کامنت را در جواب آقایی به اسم مهران طناز گذاشته، اما ارادت و تشکر جدی من را پذیرا باشند):

شاید شوخی سبکی باشد اما به هیچوجه مایه بی اعتمادی نیست، که مقاله پژوهشگران جوانی که هجده ارجاع گرفته است، مایه افتخار است. خصوصا برای جامعه جهانی که هم در آن دیسیپلین آکادمیک به معنای برخورد خشک و نظامی نیست و هم آنان نمی توانند بار کلمات فارسی را درک کنند (هر چند که ترجمه شود). نکته جالب اینجاست که وبلاگی که بر این موضوع خرده گرفته، خودش «کرمکی» نام دارد! (منبع)

۲- به یاد بیاورید که کارگاه من در شرایط پس از سال ۸۸ برگزار شد (۲۰۱۰) که دانشجویان هر کلاس پیرو دعواهای سیاسی همدیگر را با خشم و نفرت به دو دسته “فتنه گر” و “ساندیس خور” مرزبندی میکردند. همچنین هنوز سهل انگاری برخی اساتید ما باعث واکنش مجله نیچر و حساس شدن جامعه علمی نشده بود. تبعا در شرایط آنروز که خنده کیمیا شده بود، موافقت من با یک خواسته غیرسیاسی و شیطنت آمیز دانشجویی که دقایقی خنده بر چهره های عصبانی و ناامید هردوطیف آنها مینشاند (و در ضمن توهین آمیز، مخالف قانون و حساسیتزا هم نبود)، آنقدرها هم جنایت جنگی نبود!

اینجانب در همان مجله یک مقاله دیگر هم اخیرا چاپ کرده­ام که نشان میدهد حتی با وجود نامه نگاری یک ایرانی با مجله و جوابیه ما، این مسئله تاثیر منفی روی نگاه سردبیر نداشته است و ما همچنان به شادی گل روی همه موافقان و مخالفان، باز هم در آن مجله پذیرش میگیریم! علاوه بر آن، این ماجرا فرصت آشنایی یا بازیابی دوستانی را برای من فراهم کرد که واقعا نمیدانم اگر این مقاله نبود، چطور شانس و افتخار آشنایی با آنها را پیدا میکردم!

و اما اصل سوال آرش: چرا ما گاه در فضای فیسبوک و وب بسیار زود قضاوت میکنیم و با این قضاوت ها برای دیگران (شبیه ماجرای تشکر از “سعید صابونات ابوحموم”) دردسر ایجاد میکنیم؟ برای پاسخ به این سوال من فکر میکنم بهتر است اول نگاهی به مسئله مشابهی یعنی مشکل “لنگ حموم” بیاندازیم!: هر دو تصویر زیر از مطالب وبلاگهای ایرانی آورده شده اند. هر دو تا لنگ است اما این کجا و آن کجا!

در فضای مجازی، ما ایرانی ها زیر عکس سمت راست (که مربوط به یکی از هموطنانمان در ایران است)، کلی ریشخند و الفاظ رکیک نثار کرده­ایم که این چه لباس مسخره ای است و …. اما حتی یک نفر پیدا نکردم که این سوال را مطرح کرده باشد که مگر این لباس مشکل قانونی دارد یا رواج دهنده شئونات غیراخلاقی است؟! حتی یک نفر نپرسیده که این زن هموطن ما چرا به صرف داشتن پوششش متفاوت با سلیقه ما (شما بخوانید علاقه، خودنمایی، هرچیز!)، مستحق سرزنش، تخریب شدن و تحقیر است؟ مشابها دوستان عزیز، تشکر از گروههای با اسامی طنز شاید با سلیقه شما منافات داشته باشد و غیرمعمول باشد اما غیرقانونی نیست و کارکرد تخریبی ندارد. بیایید فکر کنیم که چرا اگر کسی این کار را کرد باید حتما باید مثل هموطن لنگپوشمان توبیخ و متهم به ریختن آبروی ایران شود و متعرض همکاران نویسنده شد؟ جالب آنکه همین ما ایرانیها در سایتهای دیگر استفاده از لنگ حموم به عنوان مد لباس در خارج را (تصویر چپ) نشانه نبوغ ذاتی ایرانی شمرده­ایم! در همین راستا، نظر منصفانه یکی از سایتها خواندنی است: برام قابل تصوره یه سری خارجی شبیه این کار [تشکر از صابونات ابوحموم] رو میکردن، ملت میگفتن چه کول و باحال و اینا (مرجع)

در واقع کامنت این دوست عزیز به واقعیت تلخ رفتار دوگانه ما در برابر یک موضوع اشاره دارد. اگر این “تشکر از گروههای دانشجویی با نام طنز” را در یک مقاله خارجی که Hot-paperمجله خود شده است میدیدیم، بسیاری از ماها آیا نمیگفتیم که این نشانه جو صمیمی و فضای منعطف آکادمیک در خارج ایران است؟ آیا حسرت اساتیدی را نمیخوردیم که آنقدر با هم صمیمی باشیم که بتوانیم شوخیهای دانشجویی را نیز بدون زیرپاگذاشتن قانون در مقاله بیاوریم؟

دیگر بسیاری براشفته اند! به نظر من مبنای فکری این دسته دوستان تندرو که از دیدن “صابونات ابوحموم” و یا پوشیدن لباس “لنگ حموم” برمیآشوبند، یک مسئله مشترک است: نداشتن مبنا برای تعریف جرم و عدم تحمل سلیقه های غیرمعمول.این نداشتن مبنا برای تعریف مرزها (بالاخص تعریف جرم و مرز رفتار مجرمانه)، نارضایتی میاورد. باعث میشود هرچه با سلیقه ما جور درنیاید را جرم تلقی کنیم. براستی تشکر از “سعید صابونات ابوحموم” در قابل چه جرمی تعریف شده است و چرا آبروی ایران را برده است؟ در پایان این آخرین جوابیه، از کلیه دوستان دعوت میکنم فیلم مشهور و زیبای “انجمن شاعران مرده” (Dead poet society)را یک بار دیگر بازبینی کنند شاید کمی بیشتر به نویسنده حق بدهند!

جالب آن است که اگر شما کلمات داخل تشکر را به همان صورت اصل (واژه های انگلیسی) در گوگل جستجو کنید، چیز قابل توجهی عاید نمیشود، اما جستجو با واژه های فارسی حداقل ۵ صفحه مطلب میاورد!

پیوست ۱: پاسخ به سوال آرش در مورد نقش وب و تکنولوژی دیجیتال در این قبیل اتفاقات

به نظر من، نقش وب و تکنولوژی دیجیتال در این قبیل اتفاقات نیز می­توان به دو شاخص “عامه پسندی” و “سرعت” در فضای مجازی فیسبوک اشاره کرد. از سویی همه گیر شدن هرچیزی (از جمله فیسبوک) ممکن است همراه عامه پسند شدن و کاهش نیاز به قضاوت منصفانه است. از سوی دیگر نیز مشخصه تکنولوژی دیجیتال “سرعت دادن” است. سرعت پخش فیسبوک فرصت زمانی برای تامل و قضاوت منصفانه را از انسان میگیرد. در واقع گاه سرعت تغییرات وب باعث شده بین قضاوت درست (زمانبر) با لذتها (که نیمه عمر کوتاهی دارند) تقابل ایجاد شود. سریع در فیسبوک میخوانی و باید سریع هم نظر بدهی و مشارکت کنی! فقط تصور کن همه روی تاپیک “کچل سیگاری” مینوشتند: من تحقیق میکنم و بعد نظر میدهم! در این صورت موضوع سرد و بی­مزه میشد. خیلی­ها ناخوداگاه در فیسبوک صرفا به دنبال شادی سهل­الوصول حاصل از گپ و لحظه هستند: یکی میگوید شرطبندی بوده، دیگری می­گوید از برکت آخوندهاست! آن یکی میگوید آبروی ایران رفت و به مجله نامه بزنیم! برخی در مورد نحوه دار زدن ما نظر میدهند! یکی میگوید ذات ما خراب است! آن یکی میگوید اتفاقا انگیزه تحقیق میدهد و امضای ایرانی است!

پیوست ۲: تصویر مقاله (در بالا)

پیوست ۳: متن جوابیه رسمی نویسنده مسئول

جناب دوستان مخالف و موافق با سلام

پس از گذشت بیش از دو سال از انتشار مقاله در مجله Physica E (2011)، دوستانی با توجه به قسمت “تشکر” (Acknowledgement)، ابهاماتی را در مورد مقاله ارائه کرده اند. قبل از توضیح در مورد قسمت تشکر مقاله، به اطلاع میرساند که این مقاله جزء ۲۵ Hot paper مجله است و تا کنون ۱۷ بار توسط محققین آدرس¬دهی شده است. ساختار علمی مقاله بدون اشکال بوده و در موتورهای جستجو، نخستین مقاله ای است که با در نظر گرفتن اثر اندازه بر ناپایداری NEMS، حل نیمه تحلیلی برای آن ارائه کرده است و به نوعی پیشتاز (Pioneering) محسوب میشود.

و اما داستان کلمات مورد اشاره در قسمت “تشکر” (acknowledgement): حدود سه سال پیش در یک کارگاه دانشجویی آموزشی “آموزش مقاله نویسی” پیشنویس متن این مقاله و یک مقاله دیگر به عنوان متن نمونه در اختیار شرکتکنندگان قرار داده شد تا دو هدف برآورده شود: نخست آنکه آموزش روی مقالات کاملا واقعی و آماده ارسال صورت گیرد. دوم آنکه اشتباهات احتمالی که از چشم نویسندگان دورمانده بود نیز در حین بحث گروهی کشف شود. به شیوه آنچه بارها در کلاسهای آموزش زبان انگلیسی دیده بودم شرکت کنندگان در قالب گروههای ۲-۳ نفره گروهبندی شدند و شرکت کنندگان برای گروه خود اسم انتخاب کردند (که پیرو آزادی کلاس، بعضی از انها طنز بود). به گروههایی که بتوانند حداقل ۱ غلط کشف کنند، وعده قدردانی در بخش “تشکر” داده شد. این گروهها به بررسی قسمتهای مختلف مقاله پرداختند و بعضی ازگروهها نکات ارزنده ای را گوشزد کردند: مانند اشتباه در فرمت برخی مراجع و غیره. در نهایت نیز بنا به وعده، از گروههای موفق در قسمت “تشکر” مقاله با همان اسامی (بعضا طنز) که خود آنها انتخاب کرده بودند، تشکر شد.

انتخاب اسامی طنز توسط گروههای دانشجویی مسئله متداولی است که به هیچ وجه غیرقانونی یا تمسخرآمیز نبوده و بیشتر جنبه شیطنت دانشجویی برای دانشجویان دارد. به طور مثال در مسابقات جهانی ACM، تیمهای دانشجویی ایران و حتی برخی کشورهای خارجی با اسامی طنز مانند “برادران دالتون”، “میگ میگ”، “جیمبو”، “chicken run” “Don’t punish me!”، “just4fun” ظاهر شده اند (رجوع به پاورقی الف و اسامی تیم های سال ۲۰۰۷). با این حال از آنجا که اسامی طنز منافاتی با قوانین ندارند، خطا شمرده نشده و تردیدی در آبروی کشوری وارد نمیکند. نویسنده قوانین را مطالعه کردم و از آنجا که طنز بودن اسامی با هیچ قانونی در تضاد نبود این گروهها دقیقا با اسامی بیان شده توسط خود آنها قدردانی شدند (تنها محدودیت اینجانب، توهین آمیز نبودن اسامی بود). یاداوری میکنم اگر در سالهای اخیر مشکلی برای اعتبار علمی دانشگاه های ایران پیش آمده نه به علت تشکر از گروهی با اسم طنز بلکه به علت مشکلات قانونی مانند “سرقت علمی-ادبی” (مانند انچه در مقاله برای ازمابهتران رخ داد!) یا افزودن اسامی غیرواقعی به عنوان نویسنده (مانند آنکه مهدی موعود را به عنوان نویسنده آورده بود) یا کپی کردن کامل مقاله دیگران (مانند آنچه برخی از مدرسان دانشگاهی انجام دادند) بوده است.

شخصا همه دوستان را به جای حاشیه پردازی و نگرانی آبروی علمی ایران! به تفکر در مورد یک سوال پایه¬ای دعوت میکنم: چرا به محض آنکه یک مدرس به دانشجویان یک کارگاه اموزشی آزادی عمل میدهد، آنها سریعا به فکر انتخاب اسامی طنز می افتند؟ قطعا شرکت¬کنندگان کارگاه مقاله نویسی هدفی غیر از تمسخر دنبال میکردند و بنده هم با ۳۰ مقاله ISI و h-index برابر ۹، هدفم تمسخر علمی خود و کشورم نیست. از نظر من پاسخ این مسئله به خلا شادی و روابط صمیمی استاد-دانشجو در زندگی اکادمیک آنها برمیگردد که به اعتقاد من، ما مدرسان دانشگاهی سهم عمده ای در آن داریم. ما مدرسانی که گاه برخوردمان با یک دانشجوی فوق یا دکترا بسیار توهین آمیزتر از بقال نزدیک خانه مان است (این را متاسفانه حتی در بهترین دانشگاههای ایران نیز مشاهده کرده یا شنیده ام). به همین دلیل است که دانشجویان از کوچکترین بهانه برای ساختن یک خاطره خنده اور و فرار از خشکی محیط آکادمیک استفاده میکنند. هرچند این خاطره به صورت ساختن یک اسم طنز برای یک گروه تمرین کارگاهی باشد. دوستانی که به سهلگیری من برای آوردن اسامی طنز خرده میگیرند بدانند این مسئله بسیار بی اهمیت تر از مشکلات اساسی فضای اکادمیک ماست که اغلب ما برای رفعشان اقدام موثری نکرده ایم.

یاداور میشود یک بار در سال گذشته، پیرو نامه نگاری فردی ایرانی با مجله، به سردبیر (Dr Chakraborti) توضیحات زیر ارسال شد و مسولین مجله از توضیحات نویسندگان کاملا قانع شدند. برای اطلاع و روشنتر شدن موضوع، بخشهایی از این جوابیه مجددا به پیوست (ب) آورده میشود. در صورتی که قانون در مورد منع تشکر از گروههای دانشجویی با اسم طنز وجود داشته باشد بنده علاوه بر پس گرفتن مقالات از مجله رسما از کلیه دوستان عذرخواهی میکنم. در پایان خاطرنشان میسازم که واقعا از انجام این کار احساس اشتباه میکنم. نه به خاطر نفس موضوع که از نظر من یک مسئله بی اهمیت و کاملا خنثی است، بلکه به علت اینکه طی ۲-۳ روز گذشته فقط مشغول جواب دادن به دوستانی بودم که ماشاالله وقت و حوصله مبسوط و کافی دارند! این سه روز حداقل برای من میتوانست صرف خواندن یک کتاب، دیدن چند فیلم برتر از سینمای جهان ، ورزش یا مسافرت شود! موکدا یاداوری میکنم اینجانب به عنوان نویسنده مسول خواهشمندم این مسئله را صرفا متوجه اینجانب بدانید و از متهم کردن سایر نویسندگان مقاله جدا پرهیز کنید.

پاورقی الف: لیست اسامی گروههای مسابقات ACM سال ۲۰۰۷٫ چنانکه دیده میشود بسیاری اسامی گروهها طنز هستند.

پاورقی ب: بخشی از جوابیه ارسالی به مجله Physica E در مورد مقاله مذکور

Claim III on acknowledgments by a Dr —-, a Persian reader: I noticed that the acknowledgement sections of both papers are in fact some joking words that you never use in an official publication.
Answer : I guess the reader might have pointed to names Majid Kachal Sigari etc. in acknowledgement. If so, I should mention that these are the names of student research teams in my training workshop in the university. Authors should acknowledge these teams due to their help. The title of the teams were chosen by students themselves and changing them is out of our hand. They might be non-formal; but, these are not to be concerned as rude to anybody, etc. I am pretty sure that this is the right of the student teams to be thanked in acknowledgement and as they were not part of an official organization or something. as the corresponding author of these papers, I really care for the reputation of my group, our affiliations and of course for Physica E. In a fantasy form, Dr —– claimant is similar to saying: “Red Evils” (Manchester United Football Team) is illegal to be used in the acknowledgement of a scientific paper because this words sounds like a joke

نامه‌ی وارده: آرزوهایی برای بعد از انتخابات

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام و در عنوان کمی دست برده‌ام.

آرزوهایی برای بعد از انتخابات

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید “پلوی خیالی هرچه چرب‌تر بهتر.” من این‌گونه نمی‌اندیشم. به  گمان من، کم‌ترین ضرر آرزوهای غیرواقع‌بینانه سرخوردگی، افسردگی ، حرمان و اندوه است. “واقع‌بینی” اما امری نسبی و ذهنی است و طبعاً هرکس درک ودریافتِ خود از توان و آرایش نیروهای اجتماعی و سیاسی، و به تبعِ آن تحلیل خود از وقایع، را واقع‌بینانه می‌داند. در این یادداشت، منظور من از واقع‌بینی امکانِ وقوع امری در خلال چهارسال آینده با حفظ توازنِ قوای فعلی است و نه محقق شدنِ آرزو “در نبوده‌زارِ ندانم‌فراکجایِ کدامین هنگام، بالاتر از بلندِ کدام آسمان.”[۱] آموزه‌هایی چون “المُلک یبقی مع‌الکفر و لایبقی مع‌الظلم”، “بر سرنیزه نتوان نشست”، “ماه پشت ابر نمی‌ماند”، “اثر کردنِ آهِ مظلومان”، “نرسیدن بار کج به منزل”، “ایمان به پیروزی خلق/مستضعفان/ستمدیدگان/زحمتکشان/دموکراسی‌خواهان” به درجات کم‌تر یا بیش‌تر، متوجه امور درازمدت‌اند و بهترین ثمرشان امید است. بدونِ امید زیستن ممکن نیست. گستراندنِ دامنه‌های امید تا مرز آرمان و اتوپیا را نیز از ضروریات می‌دانم.[۲] اما امید هرچه باشد حتما از جنس خیالبافی نیست.

با این مقدمه، فهرستی از آرزوهایم برای دوران بعد انتخابات را بر اساس نیروهای درگیر عرصه‌ی سیاست در ایران تنظیم کرده‌ام. سعی داشته‌ام که این این آرزوها با توانایی‌ها و تمایلاتِ آن‌ نیروها همخوانی داشته باشد نه اینکه آن نیروها تغییر ماهیت دهند و مثل من بیاندیشند و تصوراتشان از وضعیتِ مطلوبِ ایران مطابق تصوراتِ من باشد.

یک. کمتر کسی است که ادعا داشته باشد نتیجه‌ی انتخابات ریاست جمهوری همان گزینه‌ی مطلوب “مقامات عالیه‌ی نظام” یا دستگاه رهبری بوده است. برای توضیحِ این عدم انطباق دلایل مختلف ذکر شده است. من شخصاً با این تحلیل موافقم که این انعطافِ اندیشیده در همراهی با رأی مردم حاصلِ اندکی، تأیید می کنم اندکی، تجدیدِنطر در مشی گذشته بوده است. بسیار شنیدم و خواندم که “اندکی فرمان را چرخانده‌اند.” آرزوی من این است که این چرخش اندک حفظ شود واولین نشانه‌های حفظ شدنش را در مواجهه با بحران هسته‌ای (که خارج از احتیاراتِ ریاست جمهوری است) مشاهده کنیم.

آقای محسن غرویان از نطریه‌پردازانِ محافظه‌کار و پرنفوذِ ایران در توضیح نتیجه‌ی انتخاباتِ اخیر می‌گوید: ” انتخاب آقای روحانی به ریاست جمهوری، در درجه اول این پیام را در بر داشت که مردم از بداخلاقی‌ها خسته شده‌اند. مردم از حجم بالای رفتارهای غیراخلاقی تنش‌زا در حوزه سیاست، واقعاً به تنگ آمده بودند.

پیام دوم این انتخابات این بود که مردم می‌خواهند دولت با عقلانیت و اعتدال و تدبیر، مشکلات اقتصادی جامعه را حل کند. مشکلات اقتصادی واقعاً زندگی روزمره مردم را تحت تاثیر قرار داده و مردم ما را آزرده خاطر و رنجور کرده است.

سومین پیام این انتخابات، ترجیح اسلام رحمانی به اسلام غیررحمانی از سوی مردم بود. [...]

پیام چهارم این انتخابات، تمایل مردم به اتخاذ مشی اعتدالی در سیاست خارجی کشور بود. مردم ما از افراط در تقابل با جهان دل خوشی ندارند. [...]

پیام پنجم انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، تمایل مردم ایران به بهره‌مندی بیشتر از آزادی‌ بود.”

آرزو می‌کنم آن چرخش اندک بدین معنا باشد که حداقل بعضی از مشاورانِ و تصمیم‌گیران دستگاه رهبری با این تحلیل موافق‌اندو آثار این موافقت در انتخاب وزیرانِ اطلاعات، خارجه، کشور، و ارشاد (که سنتاً حاصل فرایندِ تعامل با بالاست) دیده شود.

دو. آقای روحانی را جزو محافظه‌کارانِ عمل‌گرا و از نردیکانِ فکری آقای هاشمی رفسنجانی می‌دانند. اولین آرزویم برای آقای روحانی و همراهانش این است که به نتایج مدل توسعه‌ی اقتدارگرا و فرادستانه‌ی دوران آقای هاشمی توجه داشته باشند. مدلی که به اعترافِ بسیاری از مدیرانِ آن دوران، نتیجه‌ی انتخاباتِ سال ۱۳۷۶ بعضاً واکنش منفی به آن بود. دومین آرزویم برای همکارانِ آقای روحانی آن است که یادشان باشد سرمقاله نویس روزنامه شرق در چهارم تیرماه ۱۳۸۴ نوشت: ” انتخابات دوره نهم عرصه به میدان آمدن حاشیه نشینان بود. این حاشیه نشینان را طیفی از نیروهای آسیب دیده از روند توسعه طی ۱۶ سال اخیر تشکیل می دهند. طیفی که آرای خود را به نام احمدی نژاد در صندوق ها ریخت خود را قربانی توسعه ای می دید که در ۸ سال سازندگی آغاز شد و دولت اصلاحات هم آن را پی گرفت. چنین است که این طیف آرای خود را به نام کسی در صندوق ها ریخت که خود را نه از جنس مدیران این سال ها که از “جنس مردم” معرفی می کرد و شعارش نه تداوم اصلاحات سیاسی و اقتصادی این سال ها که انقلابی علیه این روند بود.”  یادشان باشد که “هدفمندی رایانه‌ها” همان طرح تعدیل ساختاری است و اینکه چرخیدنِ چرخ کارخانه‌ها الزاماً چرخیدنِ چرخ زندگی مردم نیست. “حاشیه‌نشین” خواندن بخشی از مردم هم از قدر و منزلت، یا حداقل رأی آن‌ها، نمی‌کاهد.

سه. برای “اصلاح‌طلبانِ حکومتی” آرزو می‌کنم فرصت یابند به نقدِ بنیادی دوران قدرتِ خود و رابطه‌شان با رأی‌دهندگان بپردازند. مثلاً از خود بپرسند چرا ستاره بختشان از دومین انتخابات شوراها در سال ۱۳۸۱ رو به افول نهاد؟ انتخاباتی که در آن نظارت استصوابی شورای نگهبان وجود نداشت، مجری آن وزارت کشور دولتِ خاتمی بود و ناظرش نمایندگان مجلس ششم. یا مثلاً بپرسند چرا مجبور شدند کاندیدای خود را وادار به استعفا کنند؟ یا بپرسند برای آن “حاشیه‌نشینان” چه باید کرد؟

چهارم. آرزویم برای همه‌ی اصلاح‌طلبان، تحول‌خواهان و هواخواهان دموکراسی در خارج از مجموعه‌ و اقمار حاکمیت که در انتخابات شرکت کردند، آن است که تمام تلاش خود را معطوف ایجادِ نهادهای مدنی تازه و تعمیق و گسترش نهادهای موجود و نیز تمرین دموکراسی کنند. در این صورت، حتی اگر چهار سال دیگر نیز به انتخاب بین بد و بدتر مخیّر شوند، آن “بد و بدتر” از جنسی متفاوت خواهد بود و قدرت آسیب‌رسانی کمتری خواهد داشت. آرزو دارم متوجه شده باشند که مدت‌ها پیش از وزن‌کشیِ انتخابات باید به بدن‌سازی پرداخت و برای توان افزایی راهی جز گسترش نهادهای مدنی وجود ندارد.

پنجم. برای آنان که انتخابات را تحریم کردند و از نتیجه‌ی حاصل ناخرسندند آرزو می کنم با کار عمیق و مستمر راه‌های رسیدن به وضعیتِ مطلوبِ خود را تدوین کنند و آن راه‌ها را با زبانی درخور در گفتگویی مستمر و مدنی با مخالفانِ خود عرضه کنند تا بتوانند تعداد بیشتری را به سوی خود جلب کنند.

تهمت، دشنام و ناموسی کردنِ شرکت/عدم شرکت در انتخابات از هرسو که باشد (چهارمی‌ها یا پنجمی‌ها فرقی ندارد) راهی به دهی نمی‌برد.

برگرفته از شعر بلندی سروده‌ی اسماعیل خویی[۱]

مثلا نگاه کنید به اینجا یا اینجا[۲]

نامه‌ی وارده: خارج

این نامه‌ی وارده را سپهر فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

خارج

کمانگیر توئیت کرده «انتخابات گذشت، اما یک بار بشینیم راجع به “خارج” حرف بزنیم». حرف من این است که «خارج» اساسا وجود «خارجی» ندارد. هدف این چند سطر نه اثبات حق ِ «خارجی»‌ها برای اظهار نظر یا دخالت یا فعالیت یا هرچیز دیگر، بلکه نشان دادن آن است که تقسیم‌بندی ِ داخلی-خارجی خیلی  سیال‌تر و نسبی‌تر (و در نتیجه شاید غیرقابل‌اعتناتر) از چیزی است که فکر می‌کنیم.

اگر «خارج» ناظر به یک موقعیت فیزیکی باشد، یعنی بر اساس مختصات جغرافیایی ِ آدم‌ها سنجیده شود، هر جای این کره خاکی می‌تواند خارج یا داخل باشد. یعنی همان‌طور که من ِ ساکن تورنتو به واسطه‌ی این که هیاهوی خیابان‌های تهران در روزهای قبل از انتخابات را از نزدیک نمی‌بینم و «تهران نیستم» خودم را «خارجی» درمی‌یابم، بسیارند کسانی داخل ِ مرزهای جغرافیایی ایران – و حتی تهران – که این روزها و با این معیار خارجی حساب می‌شوند. اگر من نمی‌توانم «برف روی کاج‌ها» را در سینما ببینم، بسیارند ایران‌نشینانی که در تک سینمای شهرشان هیچ‌وقت نوبت به چنین فیلم‌های نمی‌رسد. یا مثلا در شرایطی نظیر زلزله‌ی هرمزگان، من ِ ساکن تورنتو خیلی «خارج»تر از آن دسته از دوستانم که در مشهد زندگی می‌کنند نیستم. بنابراین «مبدا» مختصات نمی‌تواند مرزهای ایران باشد و من معنای مختصات ِ بدون مبدا را نمی‌دانم.

اگر «خارج» بر اساس شرایط زندگی (اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و …) سنجیده شود، باز هم من ِ ساکن تورنتو می‌توانم داخلی یا خارجی باشم. مثلا اگر بسیارند بیماران، کارگران یا کسبه‌ای که تحریم‌ها، تورم ِ ۳۰ درصدی یا دلار ۳۵۰۰ تومانی کمرشان را شکسته، اکثریت خارج‌نشینان هم به نوبه‌ی خود از تحریم، تورم و عواقب آن ضربه می‌خورند. همه‌ی ما بسیاری را می‌شناسیم که با بالا رفتن نرخ ارز امکان ادامه‌ی تحصیل در دانش‌گاه‌های «خارج» را از دست داده‌اند یا با تعطیلی سفارت‌خانه‌ها و تیره شدن روابط برای گذرنامه و شناسنامه و غیره به مشکل جدی برخورده‌اند و الخ. اگر هستند کسانی که «دلار درمی‌آورند، دلار هم خرج می‌کنند» و «کک‌شان هم نمی‌گزد»، بسیاری هم از بالا و پایین شدن ِ دلار درمی‌آورند و کک‌ آن‌ها را هم نمی‌گزد و شاید کک‌گزیدگی معیار بهتری برای تمیز دادن خارجی‌ها باشد.

مبنای سومی که برای تعریف «خارج» می‌بینم (و می‌پسندم)، وضعیت روحی و حالت درونی افراد است. بر این اساس، نخست آن که یک خارج ِ واحد ِ مشترک در کار نخواهد بود. یعنی به تعداد این چندمیلیون ایرانی که در کشورهای دیگر به‌سرمی‌برند، «خارج‌«های مختلف داریم. خارج ِ منی که در مرکز تورنتو زندگی می‌کنم نه تنها با خارج ِ ایرانیان ِ شمال تورنتو، رفقای ساکن ونکوورم و دوستانم که در اروپا هستند، بلکه با خارج ِ هم‌خانه‌ام و حتی خارج ِ یک سال پیش خودم هم متفاوت است. و دیگر آن که، با این حساب، من در زمانی که در ایران زندگی می‌کردم «خارجی»تر از الآن بودم! آن موقع در حسرت ِ کنسرت متالیکا و راجر واترز و باب دیلن می‌سوختم، الآن منتظر کنسرت ابی و کیوسک و شجریان هستم. آن موقع سراغ رستوران‌های ایتالیایی و چینی و لبنانی جدید را از بقیه می‌گرفتم، این روزها دنبال کبابی‌های جدید تورنتو می‌گردم. آن روزها Inception را تورنت می‌کردم، این روزها منتظر آپلود شدن فیلم‌های ایرانی در یوتیوب هستم و  قص علی هذا.

خلاصه آن که «خارج» یک حالت (status) نیست، بلکه یک موقعیت (position) است. هر نقطه‌ی زمانی و مکانی می‌تواند «خارج» باشد یا نباشد.

نامه‌ی وارده: یادآوری چند نکته‌ی بدیهی در باره‌ی انتخابات

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

یادآوری چند نکته‌ی بدیهی در باره‌ی انتخابات

عنوان این مطلب گواه می‌دهد که قرار نیست هیچ تحلیل درخشان و یا اطلاع نامکشوفی در سطرهای زیر بخوانید. اما یکجا آوردنِ این بدیهیات شاید کمک کند که رگ‌های گردنمان کمی فروکش کند و در کنار تعصّب‌ جایی برای تعقّل بازکنیم.

۱- عرصه‌ی سیاست‌ورزی نبرد کفر و ایمان نیست که یک بار برای همیشه جبهه‌ها و بازیگرانش معین شوند و از هبوط آدم تا سقوط عالم ثابت بمانند. لازمه‌ی تصمیم درست ارزیابی دائم شرایط از وضعیت موجود است. در خرداد ۱۳۷۶ جمع کثیری از ایرانیان برای اولین بار رأی دادند و بعد از انتخاباتِ ۱۳۸۸ بسیاری از ایرانیان برای اولین بار برای بیانِ خواستِ سیاسی خود به خیابان آمدند. اکثر اینان از کرده‌ی خود پشیمان که نیستند هیچ، افکار عمومی ایران و جهان اینان را در صف تحول‌خواهان و شورندگان بر علیه وضعیت موجود به شمار می‌آورد.

۲- آن‌ها که در جمهوری اسلامی بابتِ داشتنِ دستگاه ویدئو جریمه شدند و شلاق خوردند بهترین شاهدانند بر این‌که امور حتی در جمهوری اسلامی قابل تغییر و بهبود است. دلیلش هم این نیست که گردانندگان نظامِ مقدس به رواداری و تساهل و حقوق بشر معتقد شده‌اند (هرجند که بخشی چنین تغییری کرده‌اند و از گردونه‌ی قدرت خارج شده‌اند). بلکه علاوه بر تغییر جهان و گسترش تکنولوژی وشاید بعضا به سببِ این تغییرات، حاکمان به این نتیجه رسیده‌اند که ادامه‌ی بعضی روش‌ها دیگر ممکن نیست. به همین دلیل مثلاً نظام مقدس با خانواده شهید محراب دستغیب توافق می‌کند که بهتر است بیشتر آثار نامبرده منتشر نشود؛ یا تنوع کانال‌های رادیویی و تلویزیونی به همین دلیل است. رسیدنِ به این نتیجه هم تنها حاصل “سرعقل آمدن” نبوده. بخش مهمی از این نفسِ ‌نیمه‌ای که می‌کشیم حاصل پایداری، ازجان‌گذشتگی، و تحمل  شلاق، شکنجه، زندان، و محرومیت است. آنچه فاصله‌ی ما را تا “وضعیتِ کره‌ی شمالی”  طولانی‌تر می‌کند نیز همین پایداری‌هاست.

۳- وضعیتِ افرادی چون آیت‌الله منتظری و برخی از زندانیان جنبش سبز باید به کودن‌ترین شاگردان سیاست هم آموخته باشد که افراد در مرور زمان چقدر مستعد تغییرند. از سوی دیگر توجه به مؤلفه‌های شخصیتی افرادِ درون یک جبهه یا حزب و تمایزهایی که این مؤلفه‌ها ایجاد می‌کند ضروری است. مثلاً خوب است که در حوادث بعد از انتخاباتِ سال ۱۳۸۸، به فرق مصطفی تاج‌زاده با محمد خاتمی، یا فرق دو حزب دولت‌ساخته‌ی مشارکت و کارگزاران، فرق تقرب گزیدگان و مغضوبان توجه کنیم. این گوناگونی و تکثّر وجوه شخصیتی، حتی در میانِ زندانیان جنبش سبز نیز نظرگیر و درخورتوجه است. مقصودِ من اصلاً ترسیم طیفی که یک سر آن خوب‌ها و سوی دیگرش بدها باشند نیست. غرضم اشاره به پیچیدگی و چند وجهی بودن افراد است که با هیچ تحلیل تک خطی وابستگی حزبی، موقعیت شغلی،  پایگاه طبقاتی، خصوصیات فردی قابل ارزیابی نیست. مثلا مناظره‌های تلویزیونی نشان داد که محمد غرضی چقدر درمیان همین از فیلتر گذشتگان “برجسته” یا آن خلبان خوش‌تیپ چقدر “قاطع” است.

۴- راهِ خلاص شدنِ از تنگناهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران راهی است دشوار و طولانی. تجربه‌ی کوتاه دوره‌ی اول ریاست جمهوری محمد خاتمی گواه این مدعاست. درنتیجه امیدها و ارزوهایمان برای این انتخابات را در قد و قواره‌ی این نظام نگه داریم تا نامید و سرخورده نشویم. درعوض انرژی‌، بینش، برنامه‌ریزی خود را برای گسترش نهادهای مدنی نگه داریم برای بعد از انتخابات که زندگی دشوارتر ادامه خواهد داشت. دشوارتر حداقل از این جهت که دیگر آن شرِّ مطلقی که در قالب “احمدی نژاد” ظهوریافته بود و همه‌ی مصائب را به وی منسوب می‌کردند، وجود نخواهد داشت.

۵- برای خواستارانِ دموکراسی، پیمودنِ راه دشوار رسیدنِ به شرایطِ حداقل جز از طریق مدارا و گفتگو میسر نیست. تمام حقیقت را در کف دستِ خود دیدن و انتخاب خود را یگانه انتخاب مطلوب دانستن تکرار شعار قدیمی “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله” است. اگر بر سر رأی دادن و ندادن در میان زندانیان جنبش سبز اختلاف وجود دارد، بپذیریم این اختلاف ممکن است بین دیگران نیز وجود داشته باشد.  ادبیاتی که طرفدارانِ رأی دادن یا تحریم را به “خیانت، بی‌بصیرتی، میدان را خالی گذاشتن، آب به آسیاب رژیم ریختن، دست در خون شهیدان شستن، بی‌غیرتی، کوفی‌صفت بودن، منافع ملی را ندیدن، خارج نشین بی‌درد بودن، دنبال منافع حقیر بودن و …” متهم می‌کند مناسبتی با دموکراسی‌خواهی ندارد.

۶- توصیه‌ی پایانی‌ام به طرفدارانِ مشارکت در انتخابات برای بهبود وضعیت موجود است. برای ترغیب دیگران به رأی دادن، بهترین تاکتیک “دماغت را بگیر و رأی بده” است. این تاکتیک اولا مبتنی بر دروغ  و دغلبافی و  “حُسن‌تراشی” نیست. ثانیاً همدلی شما با مخالفانتان بر سر رذائل داوطلب موردنظر  کارایی تأثیرگذاری بیشتری دارد. انتخابات ۱۳۸۴ باید از این حیث به شما درس آموخته باشد.

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده –این اپوزیسیون محترم»، «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» و «نامه ی وارده – دانستنِ کمی عربی/فقه/قانون بد نیست» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام و در عنوان کمی دست برده‌ام.

چشم‌‌ها روی پای جلیلی /این نگاه از کجا می‌آید؟

تبعیض و پیشداوری بر مبنای توانایی/ ناتوانی جسمی و ذهنی از مباحثِ کمتر کاویده شده در منباسباتِ اجتماعی ایران است. دائره‌المعارف ویکی‌پدیا در توضیح تبعیض بر مبنای توانایی بدنی می‌نویسد که در نگاهِ پیشداورانه به توانایی/ناتوانی جسمی، بدنِ توانمند مبنا و نُرم و ناتوانی چیز بدی انگاشته می‌شود که باید بر آن فائق آمد. نگاه ترحم‌آمیز و فرودست‌انگارانه‌ی بسیاری از افراد جامعه‌ی ما نسبت به افراد دچار مشکلاتِ جسمی و ذهنی فراگیرتر از آن است که قابل انکار باشد.  هنوز بسیاری از تحصیل‌کردگانِ ما در نامبردن از این افراد از کلماتی سخیف و اهانت آمیز استفاده می‌کنند.

حال این تبعیض خاص را در متنِ ساختار کلانِ جامعه‌ای در نظر بگیرید که تبعیض جنسیتی، قومیتی، طبقاتی، عقیدتی و … در تار و پود آن رخنه کرده است. مثلاً مقایسه‌ی سرگذشت و عاقبتِ مجروحان جنگ ایران و عراق با اسرای آزاد شده عبرت‌آموز است. بنا به گزارش‌های رسمی “این جنگ ۵۵۴ هزار و ۸۵۸ رزمنده جانباز به یادگار گذاشت، به‌طوری که از این تعداد ۶۰ درصد جانباز زیر ۲۵ درصد و ۴۰ درصد باقی مانده جانبار ۲۵ درصد و بالاتر هستند.” نگاهی به اشغال‌کنندگان مناصب مدیریتی کشور سهم بسیار ناچیز این افراد را در مجموعه‌ی مدیریتِ حزب‌الهی نشان می‌دهد. با همه‌ی تغییراتِ عقیدتی و سیاسی در کتاب‌های درسی آموزش و پرورش، نزدیک به صد درصدِ عکس‌ها و تصاویر نشان داده شده در این کتاب‌ها مربوط به افراد دارای بدنِ سالم است.

با این مقدمه‌هاست که من به اظهاراتِ برخی مقامات بلندپایه‌ی کشور نسبت به یکی از کاندیداهای  ریاست جمهوری، یعنی اقای سعید جلیلی، و برجسته شدنِ این اطهارات در تیترها را نگاه می‌کنم؛ کاندیدایی که سرسوزنی همدلی‌ با نظرگاه‌هایش ندارم اما نمی‌توانم از کنار این اظهارات درمورد وی ساده بگذرم. اقای جلیلی در جنگ ایران و عراق یک پای خود را از دست داده است. ظاهراً در نظام مقدس جمهوری اسلامی این سابقه باید موجب افتخار و برکشیده شدن باشد. اما آدم باید خیلی هالو باشد که نفهمد منظور آقای حداد عادل، رییس فرهنگستان ادب و زبان فارسی و استاد فلسفه‌ی دانشگاه تهران، از این جمله چیست: ” رئیس جمهور آینده باید زانوی خوبی برای دویدن داشته باشد.” جمله‌ای که بسیاری از رسانه‌های همراهِ آقای خداد عادل آن را به عنوان تیتر انتخاب کردند.

آقای علی مطهری نماینده‌ی مجلس که گویا چشم و چراغ بسیاری از تحول‌خواهان نیز هست در اظهار نظری مشابه می‌فرمایند: ” بنده پیشنهاد می کنم برای ارزیابی توان جسمی آقای هاشمی، یک مسابقه دو صدمتر بین ایشان و آقای جلیلی و یک مسابقه کشتی بین آقای هاشمی و آقای حداد برگزار کنند.” این جمله هم خیلی به مذاقِ مخالفانِ سیاسی آقای جلیلی خوش‌آمد و تیتر یک بسیاری از رسانه‌ها شد. ساده‌انگاری است اگر انتخاب مسابقه دو برای آقای جلیلی را تصادفی بپنداریم.

موضوع پای آقای جلیلی چنان جدی است که هواداران ایشان در جزوه‌ای که برای پاسخ دادن به شبهات مربوط به ایشان تهیه کرده‌اند، بخشی را هم به این شبهه اختصاص داده‌اند که ” یــک بحــث دیگــر هــم کــه مطــرح مــی کننــد ایــن اســت کــه آقــای جلیلــی بــه خاطــر جانبــازی‌اش تــوان لازم بــرای کارکــردن در ســطح ریاســت جمهــوری را نــدارد.”

به گمان من، این تمرکز کردن روی پای آقای جلیلی شبیه آن نگاهِ سرشار از تحقیر طبقاتی است که خودش را در مسخره‌کردنِ کاپشن و جوراب اقای احمدی‌نژاد بروز می‌داد. نگاه‌هایی که اعتنایی به ساختارهای کلانِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی ندارد. آن زبونی سیاسی‌ای که جرأتِ نقدِ سیاست‌های شورای امنیت ملی و مذاکراتِ هسته‌ای را ندارد و نمی‌خواهد رابطه‌ی آن‌ها را با فلاکتِ اقتصادی کشور تحلیل کند، به رذیلانه‌ترین شکل پای جلیلی را کانون توجه خود قرار می‌دهد.

نامه‌ی وارده – چرا «ضرورتِ شرکت در انتخابات» ضرورت دارد؟

این نامه‌ی وارده را «پسری از تهران» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

چرا «ضرورتِ شرکت در انتخابات» ضرورت دارد؟

به نظر می‌رسد آن‌چه که با نام «اُپوزیسیونِ» حاکمیت کنونیِ ایران می‌شناسیم، از فعلی با عنوان «شرکت‌کردن در انتخابات» خسته شده‌است. کم‌تر گروهی از مخالفان را می‌توان یافت که تمایل مشخصی نسبت به شرکت در انتخابات ریاست جمهوریِ پیشِ‌رو نشان داده باشد و این بی‌میلی، آشکارا به سرخوردگیِ ناشی از انتخابات ۸۸ بازمی‌گردد، هرچند که حسِ «بازی‌خورده»بودن، تنها یکی از حالت‌های سرخوردگیِ یادشده است.

اگر چراییِ تحریم یا شرکت‌نکردن در انتخابات، کنار گذاشته شود، به پی‌آمدهای آن می‌شود نگریست. فرض کنید «ما» بگوییم: «انتخابات را تحریم می‌کنیم.» این فرض را داشته باشید. از سوی دیگر، تجربه نشان داده که حاکمیت، همیشه با طراحی یا به‌کارگیریِ روش‌های مختلف، عده‌ی نسبتاً زیادی را به پای صندوق‌های رأی می‌کشاند. به فرض بازگردید: فرض ما چه عملی شود، چه نشود، آن‌کس که به «حضور پُرشورِ مردم» نیاز داشته‌است، فردای انتخابات، به خواسته‌ی خودش می‌رسد، و با تیترهای دُرُشت، رسانه‌ها را از «حضور حماسی» و «شرکتِ اکثریت مردم» پُر می‌کند. مطمئناً پس از این اتفاق، به «ما»یی که انتخابات را تحریم کرده بودیم، خواهند گفت: «دیدید مردم شرکت کردند؟ دیدید تحریم شما به جایی نرسید؟ دیدید حضور پرشورِ مردم رو؟» روشن است که چه با تحریم ما، چه بدون تحریم ما، جمعیتِ زیادی را پای صندوق‌های رأی خواهیم دید.

حالا فرض کنید «ما» می‌گوییم: «شرکت در انتخابات ضروری است.» در این حالت، آن‌کس که به حضور مردم نیاز داشته، جمعی از «غیرِخودی‌ها» را هم به‌ناچار، متحمل می‌شود؛ آن‌وقت است که پاسخ‌هایی مثل «دیدید حضور پرشورِ مردم رو؟» کارکردِ خود را از دست خواهند داد: حضور پُرشور مردم، به پای «ما» هم نوشته خواهد شد یا حداقل، فقط به پای هواداران، یا واداربه‌هواداری‌شده‌ها، نوشته نخواهد شد. این‌جاست که شرکت در انتخابات، به نمایش‌گرِ بزرگی برای نشان‌دادنِ زنده‌بودنِ «ما» تبدیل می‌شود، و به بیان بهتر، حضورِ مخالفانِ نظام کنونیِ ایران در این انتخابات، وسیله‌ای می‌شود برای اعتراض به همان نظامی که انتخابات را ترتیب داده‌است.

فراموش نکنیم که در انتخاباتِ پیشِ‌رو، می‌توان به «انتخابات واقعی و آزاد» رأی داد. با این‌کار، تلاشِ نظام برای جلبِ نظر مردم به شرکت‌کردن، به سازوکاری علیهِ خودش تبدیل خواهد شد که دو گزینه را پیشِ روی‌اش خواهد گذاشت: یا تغییر و اصلاح را خواهد پذیرفت، یا ناخواسته با یک گسستِ بنیادی روبه‌رو خواهد شد.

مرتبط - چرا شرکت در انتخابات حالا بیشتر از هر زمانی یک ضرورت است

نامه‌ی وارده – دانستنِ کمی عربی/فقه/قانون بد نیست

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده –این اپوزیسیون محترم» و «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام.

دانستنِ کمی عربی/فقه/قانون بد نیست

ایسنا در تاریخ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ خبری درج کرده است که متن آن در زیر آمده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، شعبه ۷۸ دادگاه کیفری استان تهران در رای کلاسه ۱۶۸/۷۸/۹۱ آورده است،‌ مجری معروف صدا و سیما که با شکایت دختری جوان به «زنای به عنف و با اکراه» متهم شده است، پس از برگزاری جلسات دادگاه و اخذ اظهارات شاکی و دفاعیات متهم، در نهایت به جهت ایجاد شبهه برای دادگاه در موضوع اتهامی زنای به عنف و با اکراه و بر اساس مصداق قاعده درء و به استناد به مواد ۵۴ و ۱۷۷ قانون آیین‌دادرسی کیفری از اتهام زنای به عنف با شرایط احصان تبرئه شده است.

دادگاه هم‌چنین اعلام کرده است که متهم بر اساس احراز بزهکاری در ملاقات با شاکیه پیش از اجرای صیغه عقد موقت و با استناد به ماده ۶۳۷ قانون مجازات اسلامی به تحمل ۸۰ ضربه شلاق تعزیری محکوم می‌شود.

بر اساس اعلام دادگاه، رای صادره حضوری بوده و ظرف ۲۰ روز از تاریخ ابلاغ قابل تجدیدنظر خواهی در دیوان عالی کشور است.

راستش با اینکه فارسی من بد نیست در فهم این متن دچار مشکل شدم. مشکل من بیشتر بابتِ دو قسمتی بود که آن را با حروف سیاه نشان داده‌ام.  برای فهمِ متن به منابع حقوقی روی آوردم. قاعده درء و شرایط و حدودِ آن در اینجا مفصل توضیح داده شده است. بنا به این منبع، “به موجب این قاعده با وجود تردید در حرمت عمل یا وقوع یا انتساب آن به متهم یا تردید در علم متهم به حرمت عمل یا ماهیت موضوع یا اختیار وی در ارتکاب عمل نمی توان حکم به مجازات کرد.” در این منبع، توصیح بیشتری در باب قاعدۀ درء یا دراء آمده است. مطابق این توضیح:

در حقوق کیفری ایران، در مباحث مربوط به حدود و بنا به قول بسیاری تعزیرات (وحتی بنا به اعتقاد معدودی قصاص)، اشتباه و یا جهل به حکم قانون و یا موضوع حکم، رافع مسئولیت کیفری است. این امر(در مورد اشتباه در حکم قانون) بر خلاف اصلی مبرهن است که مقرر می دارد “جهل به قانون، رافع مسئولیت کیفری نیست.” [...]

“قاعده دراء”، مبنا و پایه این استثناء قانونی شده در حقوق کیفری ایران (و به تبع فقه امامیه) است. [...]

در این خصوص، پاره ای معتقد به اعتبار حصول شبهه نزد قاضی و عده ای معتقد به اعتبار حصول آن نزد متهم هستند.

احصان را دانشنامه موضوعی قران چنین تعریف کرده‌است:

این واژه، در اصطلاح فقه جزایى، گاه به‌معناى همسر داشتن، در زن یا مرد، به‌کار رفته است که ارتکاب زنا در این وضعیّت، مجازات را تشدید مى‌کند و از ۱۰۰ تازیانه به سنگ‌سار شدن (رجم) مبدّل مى‌شود.

شرایط احصان گویا در قانون نیامده است چون رئیس کمیسیون حقوقی قضایی مجلس شورای اسلامی در اول آبان ۱۳۹۱ گفته بود: ” شرایط احصان در قانون نیامده و به منظور روشن شدن این بحث ماده‌ای مجزا را وارد کردیم که با چه شرایطی زنا محصنه و در چه شرایطی غیرمحصنه تلقی می‌شود.” تا آنجا که من می‌دانم، قانون موردنظر هنوز نهایی نشده است.  اما این منبع به نقل از تحریرالوسیله، شرایط احصان را چنین ذکرکرده است:

اول- نزدیکى در قبل اهلش‌؛ ولى نزدیکى در دبر او احتیاطا موجب نمى‌شود. پس اگر عقد نماید و با او در خلوت کامل باشند یا با او در ما بین دو ران یا به کمتر از حشفه یا به کمتر از مقدار حشفه در کسى که حشفه‌اش بریده شده است مجامعت نماید و در پیدا شدن دخول، شک نماید مرد و زن محصن و محصنه نمى‌باشند. و ظاهر آن است که انزال منى، شرط نیست؛ پس اگر ختانان (عورت مرد و زن) همدیگر را ملاقات کنند، تحقق پیدا مى‌کند و سالم بودن خصیه‌ها شرط نیست.

دوم- اینکه کسى که با اهلش وطى مى‌کند احتیاطا بالغ باشد‌؛ پس اگر بچه‌اى و لو اینکه نزدیک بلوغش باشد، دخول نماید احصانى نیست، کما اینکه زن- به اینچنین- محصنه نمى‌شود. پس اگر او را وطى کند در حالى که بالغ نباشد سپس در حالى که بالغ است زنا نماید احتیاطا محصن نمى‌باشد و لو اینکه زوجیت باقى و مستمر باشد.

سوم- در وقت دخول به زوجه‌اش، احتیاطا عاقل باشد‌؛ پس اگر در حال صحتش ازدواج نماید و به او دخول نکند تا اینکه دیوانه شود سپس در حال جنون با او نزدیکى کند احتیاطا، احصان تحقق پیدا نمى‌کند.

چهارم- اینکه وطى در عورتى باشد که به عقد دائمى صحیح یا ملک یمین، مملوک او باشد‌؛ پس احصان، به وطى زنا و وطى شبهه و همچنین به متعه، تحقق پیدا نمى‌کند. پس اگر متعه‌اى داشته باشد که صبح و شب در رفت و آمد با او است، محصن نمى‌باشد.

پنجم- اینکه به وطى عورتى که بر آن صبح و شب در رفت و آمد است، که هر وقت بخواهد متمکن از نزدیکى مى‌باشد.‌؛ پس اگر دور یا غائب باشد که متمکن از وطى او نباشد غیر محصن است. و همچنین است اگر حاضر باشد لیکن به خاطر مانعى از قبیل زندانى بودن خودش یا زندانى بودن زوجه‌اش یا مریض بودن زوجه که وطى او ممکن نباشد یا ظالمى او را از جمع با او‌ منع نماید، قدرت نداشته باشد، محصن نمى‌باشد.

ششم- اینکه حرّ باشد.

مواد ۵۴ و ۱۷۷ قانون آیین‌دادرسی کیفری را از اینجا نقل می‌کنم:

ماده ۵۴ – متهم در دادگاهی محاکمه می شودکه جرم در حوزه آن واقع شده است واگر شخصی مرتکب چند جرم درجاهای مختلف بشوددر دادگاهی رسیدگی خواهد شد که مهمترین جرم در حوزه آن واقع شده و چنانچه جرایم ارتکابی از حیث مجازات در یک درجه باشد دادگاهی که مرتکب در حوزه آن دستگیرشده رسیدگی می نماید و در صورتی که جرائم متهم در حوزه های قضائی مختلف واقع شده باشد و متهم دستگیر نشده ، دادگاهی که ابتدائا” شروع به تعقیب موضوع نموده ، صلاحیت رسیدگی به کلیه جرائم مذکور را دارد.

ماده ۱۷۷ – پس از ارجاع پرونده به شعبه دادگاه و عدم نیاز به تحقیق و یا اقدام دیگر دادگاه بشرح زیر عمل می نماید

الف – چنانچه اتهامی متوجه متهم نبوده یا عمل انتسابی به وی جرم نباشد دادگاه اقدام به صدور رای برائت و یا قرار منع تعقیب می نماید.

ب – در غیر موارد فوق چنانچه اصحاب دعوا حاضر باشندو درخواست مهلت نکنند و یا دادگاه استمهال را موجه تشخیص ندهد و یادرخصوص حقوق الناس ، مدعی ، درخواست ترک محاکمه را ننماید با تشکیل جلسه رسمی مبادرت به رسیدگی و صدور رای می نماید.

ج – در صورت عدم حضور اصحاب دعوا یا درخواست مهلت برای تدارک دفاع یا تقدیم دادخواست ضرر و زیان ، دادگاه ضمن تعیین جلسه رسیدگی مراتب را به اصحاب دعوا اعلام می نماید.

تبصره ۱ – در صورت درخواست مدعی مبنی بر ترک محاکمه ، دادگاه قرار ترک تعقیب صادر خواهد کرد. این امر مانع از طرح شکایت مجدد نمی باشد.

تبصره ۲ – فاصله بین ابلاغ احضاریه و موعد احضار حداقل سه روز است وهرگاه موضوع فوریت داشته باشدمی توان متهم رازودتراحضارکرد.

مادۀ ۶۳۷ قانون مجازات اسلامی به نقل از سایتِ معاونتِ آموزش دادگستری تهران به قرار زیر است:

ماده ۶۳۷ – هرگاه زن و مردی که بین آنها علقه زوجیت نباشد ، مرتکب روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنااز قبیل تقبیل [بوسیدن] یا مضاجعه [همبسترشدن] شوند ، به شلاق تانودونه ضربه محکوم خواهند شد و اگر عمل با عنف واکراه باشد فقط اکراه کننده تعزیر می شود.

شرح و تفسیر این ماده را در اینجا ، اینجا و اینجا می‌توان خواند.

با توجه به این توضیحات، من خبر ایسنا را این‌گونه می‌فهمم: دختری جوانی از مردی، که دستِ بر قضا مجری مشهور تلویزون نیز هست، شکایت می کند که به زور به وی تجاوز کرده است. احتمالاً مرد متأهل بوده ولی در احراز شرایط احصان شبهه و تردید وجود داشته است (نمی‌دانیم تردید از اطمینان یافتنِ قاضی بوده یا از متهم در یادآوری ماجرا). درنتیجه متهم از اتهام تجاوز به زور تبرئه شده است. اما متهم “پیش از اجرای صیغۀ عقد موقت” مرتکب نوعی بزهکاری” شده که از مصادیق مادۀ ۶۳۷، یعنی “روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنااز قبیل تقبیل یا مضاجعه” بوده است. متهم به سببِ این بزهکاری به هشتاد ضربه شلاق محکوم شده است. متن خبر البته به ما نمی‌گوید صیغۀ عقد موقت کی و کجا جاری شده است و چگونه صحتِ آن برای قاضی احراز شده است. آیا دختر به عقد موقت رضایت داده و صرفاً شکایتش این بوده که چرا قبل از جاری شدنِ عقد نوعی بزهکاری صورت گرفته است؟

اظهارنظر درموردِ محتوای این پرونده و ابعادِ حقوقی آن در صلاحیتِ من نیست. اما این بار اول نیست که متهمی با استناد به عقدِ موقت از اتهام تجاوز رهایی می‌یابد. مثلاً نگاه کنید به اینجا که دادستانِ زنجان در موردِ تعرض معاونِ دانشگاه زنجان می‌گوید: “هر دو متهم در تحقیقات اولیه عنوان کردند که الفاظ عقد موقت را این دختر دانشجو تکرار کرده” یا توجه کنید به خبرهای اینجا، و اینجا. در مصاحبه‌ی شاکی مندرج در سایتِ عصر خبر این مطلب به صراحت ذکر شده است:

“بعد چه اتفاقی افتاد؟ شما اعتراضی نکردید و یا اینکه بلافاصله به پلیس خبر بدهید؟

او باز هم همان جا با حرف‌هایش مرا فریب داد و گفت چه فرقی می‌کند. ما که قصد داریم ازدواج کنیم، چه تفاوتی دارد که حالا این اتفاق افتاده باشد یا سه ماه دیگر. من هم راضی کرد که می‌توانم صیغه محرمیت بخوانم.

یعنی قبل از این جریان صیغه محرمیتی بین شما جاری نشده بود؟

نه.

گویا برای انجام صیغه محرمیت دختر، به اجازه پدر لازم است.

من خیلی وارد به این جزئیات نیستم. فقط آن زمان از من پرسید که مرجع تقلید تو کیست و وقتی به او گفتم، گفت که صیغه محرمیت برایت می‌خوانم. ضمن اینکه در آن مقطع زمانی این اتفاق برای من پیش آمده بود و من هم فکر می‌کردم که این ازدواجی که او به من وعده می‌دهد، انجام می‌شود. “

با توجه به ظرفیتِ ناچیز نظام حقوقی ایران برای مجازاتِ صاحبانِ ثروت و قدرت (مگر در موارد تعرّض به ساختار سیاسی)، زنانِ قربانی تجاوز کمتر مجال دادخواهی می‌یابند. توسل به بهانه‌ی صیغه حربه‌ی خطرناکی علیه این قربانیان است.

نامه‌ی وارده – این «اپوزیسیون» محترم

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام.

این “اپوزیسیون” محترم

یکی از پرسش‌هایی که سال‌هاست ذهن تحلیلگران سیاسی و مردم ایران را به خود مشغول کرده این است که: چرا نظام سیاسی حاکم بر ایران با این سوابق و لواحق (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی) هنوز پابرجاست؟ بله همان سؤال معروفِ “چرا اینا نمی‌رن؟” پاسخ‌های داده شده به این پرسش از لحاظ  تنوع و تعدد پایانی ندارد: از نظریه‌های توطئه که “این‌ها را خودشان [لابد انگلیسی‌ها] آورده‌اند” تا متهم‌کردنِ “خلق قهرمان ایران” به “بی‌فرهنگی” و تنهاگذاشتنِ پیشتازان روشنفکر از جانبِ “مردمی که لیاقت همین‌ها را دارند.” کمی جدی‌ترها استبداد و سرکوبِ بی‌امان را دلیل بقای رژیم می‌دانند و برخی نیز متنفع شدنِ طبقات تهیدست را.

در این یادداشت قصد ندارم به توضیح، یا ردّ و قبول این نظریه‌ها بپردازم ولی می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که برکنار کردن هر حکومتی نیاز به نیروی مخالفِ متشکل و نیرومندی دارد. از جمله ملاک‌های این نیرومندی هم پیوند قوی با “مردم”، “امتِ شهید‌پرور”، “خلق قهرمانِ ایران”، “توده‌ی مردم”، یا “ملت” است. گمان نمی‌کنم توقع زیادی باشد ‌که انتظار داشته باشیم چنین نیروی مخالف یا اپوزیسیونی شناختِ خوبی از کشورش، مردم کشورش، و نیز جهان و سازوکارهای مؤثر و کمتر‌مؤثر در عرصه‌ی سیاست داشته باشد. بدونِ چنین شناختی آن پیوندِ قوی مفروض هرگز حاصل نخواهد آمد. درنتیجه یکی، و فقط یکی، از راه‌های جواب‌‌دادن به پرسشِ “چرا اینا نمی‌رن؟” این است که نگاهی به وضعیتِ اپوزیسیون هم بیاندازیم و قابلیت‌ها و میزان شناختش را بسنجیم.

توصیفِ اپوزیسیون رژیم حاکم بر ایران، حتی در سطح ترسیم شمای کلی، حداقل محتاج یک پایان‌نامه‌ی دکتری است. من اینجا یک فقط نمونه‌ی تازه می‌آورم و پرسش‌هایی از این نمونه استخراج می‌کنم. خودم هم قصدِ پاسخ دادن به این پرسش‌ها را ندارم. اگر کسی به تحلیل این نمونه پرداخت، شاید در “تحقیق موردی”اش برخی از این پرسش‌ها را بگنجاند.

عده‌ی زیادی ویدئوی “مواجهه”ی سخنگوی وزارت خارجه‌ی جمهوری اسلامی را با بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی دیده‌اند. حالا، بدون توضیح و داوری (صریح) این مواجهه، پرسش‌های من به قرار زیر است:

۱٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با “قاطبه‌ی اهالی مردم ایران” چیست؟ می‌دانم که “قاطبه‌ی مردم ایران” مفهوم کشدار و مبهمی است. اما جایگاه طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این افراد را چگونه می‌توان ترسیم کرد؟ به سخن دیگر، این نوع مواجهه با دشمنان در ایران خاص چه گروه‌هایی ممکن است باشد؟

۲٫ این “اپوزیسیون” چقدر جهان امروز و مناسبات آن را می‌شناسد؟ چقدر توانسته از با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند ارتباط ارگانیک برقرار کند؟ اصلاً غرب به کنار، این “اپوزیسیون” جامعه‌ی امروز ایران را چقدر می‌شناسد؟

۳٫ آیا نوع مواجهه‌ی این “اپوزیسیون” یک نمونه‌ی بی‌سابقه و منفرد است یا قبلاً هم سابقه داشته است؟ این نوع مواجهه‌ چقدر در میان بخش‌های مختلف اپوزیسیون رایج بوده‌است؟

۴٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با پیکره‌ی بزرگتر اپوزیسیون رژیم حام بر ایران چیست؟ به عبارت دیگر بخش‌های دیگر اپوزیسیون به لحاظ اندیشه، کردار، و گفتار چقدر با این عده همسانی/ناهمسانی داشته‌اند؟

۵٫ آخرین پرسشم را  دیگری قبلاً پرسیده است که “چرا تاکنون [...] فحاشی و کتک کاری علیه رامین مهمان پرست از جانب اپوزیسیون محکوم نشده است؟”

پاسخ به این پرسش‌ها آسان نیست ولی شخصاً فکر می‌کنم پاسخ‌های کلیشه‌ای زیر (که همه را شنیده یا خوانده‌ام) اگر از سر عوامفریبی نباشد، حتماً از سر ساده‌انگاری و بلاهت است:

- حمهوری اسلامی همه‌ی نیروهای اپوزیسیونِ نابِ محمدی را سرکوب و نابود کرده است.

- بیله دیگ، بیله چغندر.

- ادب، فرهنگ، قانون‌مداری و دموکراسی‌خواهی نسبی است و نمی‌توان این افراد را به سبب خشم فروخورده‌ی ناشی از سرکوب و تحقیر سرزنش کرد.

- اگر کار این افراد محکوم شود، جمهوری اسلامی سوء استفاده می کند.

- جمهوری اسلامی اجازه‌ی تمرین دموکراسی به ما نداده است.

- ایرانی ذاتاً بی‌فرهنگ و ضدِّدموکراسی است.

- همیشه شعبون، یک دفعه هم رمضون.

- مگه بازجوهای اینا تو زندان بهتر از این رفتار می کنند؟

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

جایگاهِ “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”

پیش از هرچیز لازم می‌دانم در مورد عنوانِ بیش‌ازحد طولانی و نفس‌بُرِ این یادداشت توضیح بدهم. این‌گونه پشت‌سر هم کردنِ کلمات را اهالی ادبیات “تتابعِ اضافات” می‌نامند و استفاده از آن را خلافِ فصاحت و بلاغت می‌دانند.  البته برخی دیگر حکم داده‌اند که تتابع اضافت از عیوب مسلم فصاحت و بلاغت نیست چون سعدی که فصیح‌ترینِ سخنگویان می‌شمارندش ترکیبی چون “خوابِ نوشبنِ بامدادِ رحیل” را به کاربرده است. اما من که از ادبیات سردرنمی‌آورم، گاهی این ترکیب‌ها را بسیار دلنشین می‌یابم. مثلا” نام یکی از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی من این است:”قوزک پای چپ یک زرافه ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد.” صرف‌نظر از محتوای وبلاگ که گزیده‌هایی سنجیده از کتاب‌های مختلف ادبی است، شخصاً حسِّ قرابتی دارم با آن “زرافه‌ی ایدئآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده” است. عنوان این یادداشت هم برای من همان حالت را دارد یعنی “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده” از نظر من یک تقسیم‌بندی بسیار آشناست، منتهی نوعی تقسیم‌بندی که کمتر در عرصه‌ی نوشتار وارد شده و بیشتر در حیطه‌ی گفتار خصوصی از آن استفاده می‌شود. اما یکی از فعالانِ زن اخیراً با شهامتِ تمام این تقسیم‌بندی را در نوشته‌ی خود آورده است. برای این‌که مطلب را خارج از بافتار اصلی‌اش نقل نکرده باشم، ناچارم بخشی از آن مطلب را اینجا نقل کنم:

آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیرخواه شما هستند  و آزارشان به شما نرسیده است  ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود – و جنسیت او – این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیرضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده  ازدواج کنید ؟

بحثِ اصلی آن نوشته ارتباط مستقیمی به مسائل زنان ندارد و من وارد آن نمی‌شوم؛ اما به گمانِ من نامگذاری “دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”، لحن فرادستانه و تسخرزنانه‌ای دارد که (حداقل در مقابل بینی من) بویش به مراتب ناخوشایندتر از بوی قرمه‌سبزی پیچیده در کوچه است. اما گذشته از این لحن تحقیرآمیز، این تقسیم‌بندی اشاره به بخشی از زنان ایرانی دارد که دستِ کم مثل آن فعال عرصه‌ی زنان نمی‌اندیشند و رفتار نمی‌کنند. در این تقسیم‌بندی ساده‌اندیشانه، تقلیل‌گرایانه، و خودمحورانه، “دخترانِ محجبِ همسایه” (مثل سیب‌زمینی‌های داخل یک گونی) همه یک هویت دارند و این هویت در درجه‌ی اول با “مثل ما نبودن” و “غیرخودی بودن” تعریف می‌شود.

متأسفانه در هیچ‌یک از سرشماری‌ها و پژوهش‌های موجود، تعداد ” دختر[انِ] محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش[ان] تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش[ان] را ندیده” ثبت نشده است. اما شناختِ من از جامعه‌ی ایرانی به من می‌گوید که این “غیرخودی‌ها” نه‌تنها کم نیستند بلکه تعدادشان نظرگیر است.  این غیرخودی‌ها را نه می‌توان از زن بودن خلع کرد و نه می‌توان در بررسی مسائل زنان ایرانی نادیده گرفت.

شش سال پیش آقای خلیل طالقانی در مطلبی با عنوانِ “اینا چی میگن؟” در باره‌ی این موضوع نوشته بود و این یادداشت را با تکرار بخشی از یادداشتِ ایشان (که برای نقلش اجازه گرفته‌ام) به پایان می برم:

بیشتر که فکر می کنم به این سوال می رسم که جایگاه زنانِ معتقد به مذهب نزد فمینیست‌های ایرانی چیست؟ صفتِ ایرانی در این پرسش به دو دلیل اهمیت دارد. نخست آن‌که زنان معتفد به مذهب در ایران اندک‌شمار نیستند و دوم به اینکه طعمِ توسری ملازم با روسری سبب می‌شود همیشه نتوانیم پیچیدگی‌های نظام اجتماعی را از خشم و بغض فروخورده تفکیک کنیم.

ضرب المثل “الناس علی دین ملوکهم” ممکن است کمی عوامانه به نطر برسد اما به گمان من تأثیر پذیری مردم از مناسباتِ اجتماعی حاکم را نشان می دهد. تصور من این است که این نفی هویتِ دیگری تا حدودی بازتاب نگاه خودی و غیرخودی است که در میان منتقدان مناسبات حاکم نیز رخنه کرده است. شاید هم نوعی واکنش تدافعی در برابر آن مناسبات باشد . علتِ این نفی هویت هرچه باشد، غم‌انگیز است که ما را در جایگاهی قرار می دهد که به لحاظِ نظری منتقد آن هستیم.

می‌توان و باید به نظام سیاسی، اجتماعی یا معرفتی ای که زن را مقهور، فرودست و مطیع می‌خواهد معترض بود، می‌توان و باید بر آزادی انتخاب پوشش اصرار کرد، می‌توان و باید به نقد دستگاه‌های ایدئولوژیکی پرداخت که جسم زن را (عریان یا مستور) ابزار مقاصد اقتصادی و سیاسی می‌کنند. اما همه‌ی این‌ها با تمسخر و نادیده گرفتن هویت این زنان تفاوت دارد.