نوشته هایی که درمورد ’ کتاب ’ هستند

کتاب: بازی با خود شیر

logic_of_life.jpgما به خیابان می رویم و به حاکمان فهرستی از حقوقی را که معتقدیم باید برای ما قایل شوند ارایه می دهیم. اینجا خیابان ممکن است فضای آسفالت پوشی که در شهر خانه ها و مغازه ها را به هم وصل می کند باشد یا سطح مونیتور؛ در هر دو صورت ما به روشهای مختلف و در فضاهای مختلف از حاکمان می خواهیم که «حقوق اساسی ما را نقض نکنند». اما چرا باید حاکمان به این خواسته گوش کنند؟ منصف باشیم. من و تو به این خواسته ی اساسی مرغ که نباید سرش بریده شود گوش می کنیم؟ عملا خیلی از ما یک قدم عقب تر هستیم: ما حتی این خواسته را به رسمیت نمی شناسیم. ما البته دقیقا مرغ نیستیم و این اصل قضیه است.

ما می خواهیم هزینه ی نقض حقوقمان را برای حاکم بالا ببریم. این یعنی ما تا زمانی که نتوانیم معادله ی سود و زیاد را به نحوی تغییر بدهیم که نقض حقوقمان برای منافع حاکم ضرر داشته باشد کاری از پیش نبرده ایم. البته یک روش برای تغییر معادله این است که ما به حاکم هشدار بدهیم که اگر به ما ظلم کند سرش را می بریم. مشکل ِ اساسی این است که ترساندن ِ حاکم به اینکه ما سرش را می بریم به او انگیزه ی کافی برای تلاش برای بریدن سر ما را می دهد، و این چیزی نیست که می خواهیم. پس ما از روشهای هوشمندانه تری استفاده می کنیم.

سود ِ موضعی ِ حاکم در این است که مستبد ِ مطلق باشد. از طرف دیگر سود ما در این است که حاکمی داشته باشیم که ساختاری برای فضای عمومی ایجاد کند، اما وارد فضای خصوصی ما نشود. این تضاد منافع راه حل هوشمندانه ای دارد که در آن حاکم ظلم نمی کند چون ظلم کردن به ضررش تمام می شود. مثلا ما در دنیای مدرن از حاکم عکس می گیریم و صدایش را ضبش می کنیم و ویدیویش را روی یوتیوب می گذاریم. به این ترتیب حاکم نمی تواند توی سر ما بزند، چون اگر بزند ما باز عکسش را می گیریم و بیشتر مضحکه اش می کنیم. واضح است که مساله از این پیچیده تر است و دارم بشدت ساده سازی می کنم.

نکته ی اصلی این است، و دارم تکرار می کنم، باید معادله را به نحوی تغییر داد که حاکم از رعایت حقوق شهروندان سود ببرد. اینهمه را نوشتم که دوباره توی خواننده را به خواندن این کتاب ترغیب کنم: «منطق زندگی» Logic of Life. من اینطور خلاصه اش می کنم،

چطور کمتر درمورد توطئه های عظیم الجثه ی جهانی برای شکست خوردن هر چیزی که به ما مربوط است خیال بافی کنیم و بیشتر دنبال راه حل برای مشکلات بگردیم.

img_4794.JPGاول) شنبه یک خرداد، وبسایت مجله ی ماشین،

مرکز پورشه تهران بصورت رسمی افتتاح شد به گزارش خبرنگار مجله ماشین در این مراسم مجموعه مدل‏های جدید پورشه به نمایش درآمد. ابتدا مهمانان با اتومبیل‏های خود به محل پارکینگ مجتمع که در ضلع شمالی مجموعه هدایت می‏شدند و در آنجا تعداد زیادی پورشه کاین کار انتقال مهمانان را به محل اصلی بر عهده داشتند. در مقابل در ورودی مرکز دو دستگاه پورشه ۹۱۱ قدیمی مربوط به دهه‏های ۶۰ و ۷۰ به نمایش درآمده بودند. نمای ساختمان آلومینیمی بود و طراحی آن دقیقاً براساس استانداردهای نمایندگی‏های پورشه در سراسر دنیا انجام شده بود.

دوم) شنبه بیست و دو خرداد، خبرآنلاین،

دو خواننده مشهور لس‌آنجلسی دیگر در تهران/ معین و بیژن مرتضوی به گزارش خبرآنلاین، دو خواننده لس آنجلس نشین، طی هفته های گذشته به تهران آمده اند و دیدار با یک مقام ارشد دولتی را در برنامه دارند….پیش از این حبیب محبیان، دیگر خواننده مقیم امریکا با خانواده اش به تهران آمد و پس از دیدار با همان مقام دولتی، ضمن سکونت دایم در تهران، درخواست هایی برای مجوز کنسرت و آلبوم نیز ارایه داد.

سوم) دوشنبه ۲۴ خرداد، نیم دایره- گاه گویه های فاطمه شمس،

شرح حمله به خانه و بازداشت مجدد محمدرضا (جلایی پور) … (پدر محمدرضا جلایی پور) یعد از باز کردن در با پنج مامورلباس شخصی عظیم الجثه مواجه می‌شود که به گفته خودش از هر گونه ادب و نزاکتی بی‌بهره بودند. این پنج نفر بدون اجازه و با وحشی‌گری و بی‌ادبی وارد خانه‌ای می‌شوند که در آن زنان حجابی به سر نداشتند و به خود اجازه دادند که وارد تک تک اتاق‌های خانه من‌جمله اتاق خواب پدر محمدرضا شوند و حتی جیب‌های لباس‌های مادر او و زیر و روی تخت خواب‌شان را هم تفتیش کنند! این اتفاق در حالی افتاده که پدر محمدرضا فریاد می‌زده این‌جا خانه سه شهید است… هیچ می‌فهمید چه می‌کنید؟ اگر کاری با خود من دارید مرا ببرید. به خانه‌ام به اتاق خواب‌ام چه کار دارید؟ از روح شهدا خجالت بکشید. یکی از ماموران در همین لحظه می‌گوید ما وقتی با نوه امام محکم برخورد کردیم شما دیگر جای خود دارید. یکی از این نیروها سیدحسن را “نانجیب” می‌خواند و در مقابل آشفتگی پدر محمدرضا که می‌گوید حرف دهنتان را بفهمید، ما هر چه داریم از امام داریم می‌گویند خیالتان راحت! احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد!!!

این سه خبر حداقل یک شباهت ظاهری با هم دارند: هیچ یک از این سه اتفاق در نگاه اول منطقی به نظر نمی رسند. این که یک شرکت تولید اتومبیل های گران قیمت، در کشوری که تحت تحریم های بین المللی است و اقتصاد ِ آن به استناد گزارش های متعدد در وضعیت نابسامانی است چه می کند، سوال خوبی است. به همین ترتیب این نکته ی جالبی است که چرا دو خواننده خارج نشین باید دعوت نظامی ِ سیاسیی را بپذیرند که به نظر عده ای در بحران ِ شدید ساختاری به سر می برد. نظیر همین موضوع در مورد بازداشت دوباره محمدرضا جلایی پور و هجوم نیروهای امنیتی به خانه ای که قبلا تفتیش شده است صادق است. چرا یک ساختار امنیتی باید هزینه ی مقابله ی علنی با خانواده ای را بپذیرد که سه شهید داده است؟ چرا این عمل بنحوی انجام می شود که ماموران نظام اسلامی بدیهیات رفتاری یک جامعه ی اسلامی را در نظر نمی گیرند. این سوال ها بیشتر از آنکه نشان دهنده ی غیرمنطقی بودن اتفاقی باشند، شاهدی بر آن هستند که برداشت اولیه ما از اتفاقات می تواند صحیح نباشد. یا اینطور بگوییم، زمانی که اتفاقی معقول به نظر نمی رسد باید شک کنیم که شاید در تعریف رویکرد عقلانی دقیق برخورد نکرده ایم یا مساله را به خوبی تحلیل نکرده ایم.

logic_of_life.jpg

دارم «منطق زندگی» Logic of Life را می خوانم. تز اصلی نویسنده این است که نه فقط آدمیزاد، که حیوانات هم اساسا موجوداتی منطقی هستند و برای رسیدن به هدف برنامه ریزی می کنند و براساس این برنامه رفتار می کنند. این بوضوح به این معنی نیست که ما همیشه دقیقا مطابق برنامه رفتار می کنیم. این به این معنی هم نیست که ما همیشه همه ی اطلاعات را در دسترس داریم یا این امکان را داریم که مساله دقیقا در همان زمان که ما در حال حل آن هستیم تغییر نکند. ایده این است که با دقت خوبی می توان آدمیزاد را  بعنوان یک ماشین مساله حل کنی نگاه کرد و تلاش کرد از این راه در مورد او شناخت بهتری کسب کرد. در مورد این کتاب قبلا اینجا حرف زدیم: کتاب: نق زدن ممنوع. به سه خبری که در بالا نقل کردم برگردیم.

با توجه به اینکه از این شرکت و سرمایه گذاران ِ ایرانی آن بعید است بی گدار به آب زده باشند، اینکه شرکت پورشه در ایران نمایندگی و تعمیرگاه تاسیس کرده است به این معنی است که خریداران بالقوه ای برای این محصول در ایران وجود دارند. من تخصصی در زمینه ی مسایل اقتصادی ندارم پس صرفا حدس می زنم که بدون توجه به اینکه منابع اقتصادی در ایران در دست چه کسانی است، به هر حال کسانی این سرمایه و علاقه را دارند که پورشه بخرند. اینکه آیا لزوما تعداد این افراد با وجود تحریم اقتصادی کم یا زیاد می شود نکته ای است که از اهل فن باید پرسید. به همین ترتیب، اینکه معین به ایران آمده است نشان می دهد که منطق ِ سردستی ِ «دولت ایران مشروعیت خود را از دست داده است، پس من با آن وارد گفتگو نمی شوم» برای او مطرح، یا جدی، نبوده است*. اما به اتفاق سوم بپردازیم: نحوه ی دستگیری محمدرضا جلایی پور.

لباس شخصی ِ طرفدار ِ محمود ِ احمدی نژاد یا نیروی امنیتی نظام ایران آدم «بد»ی نیست. این یعنی او کاملا ممکن است کارمند و شهروند خوبی باشد. کاملا قابل تصور است که او بشدت دل نگران چیزی است و اینکه در ذهن او محمدرضا جلایی پور دشمن آن «چیز» است. اینکه از طرف مقابل غول ِ بی منطق نسازیم به این دلیل مهم است که در انتها باید با جریان مخالف خودمان سر یک میز بنشینیم و به راه حلی برسیم که بشود روی کاغذ نوشت. اینجا ممکن است این «روی کاغذ نوشتن» صرفا تشبیهی از یک فرایند تصمیم گیری باشد.

جمله ای که فاطمه شمس از نیروهای امنیتی نقل می کند دریچه ی خوبی به ذهنیت این گروه است. جلایی پور به ارزش ِ «اینجا خانه ی شهید است» مستمسک می شود. در پاسخ، نیروی لباس شخصی توضیح می دهد که «نوه ی امام شهدا» هم مصونیتی ندارد و«نانجیب» است. جلایی پور آشفته می شود و اعتراض می کند و «مامور عظیم الجثه» جواب می دهد که «احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد». این گفتگوی کوتاه را اینطور خلاصه کنیم: دوران احمدی نژاد هنوز به نیمه هم نرسیده است و حالا قوانین تازه ای حاکم هستند. یا به عبارت دیگر، «ملاک حال فعلی افراد است».

m-1-1351.jpg

تلاش برای پیدا کردن برداشت دقیق تر از نوع ِ نگاه ِ نیروی مخالف، صرفا یک دغدغه ی نظری نیست. چند ماه پیش در یکی از سخنرانی های پیتر آکرمن، از فعالین حوزه ی عدم خشونت، شرکت کردم. آکرمن معتقد بود که در لایه های میانی ِ ساختار سرکوب گر افرادی وجود دارند که می توان با آنها وارد گفتگو شد و پیوندشان را با نظام سلطه ضعیف کرد. این افراد همان کسانی هستند که در صورت سقوط ِ ساختار ضرر ِ مستقیم نمی بیند، مثلا در دوره ی انتقالی محاکمه نخواهند شد، اما به صورت نظری به سیستم دلبستگی دارند. به نظرم باید به مساله حتی بزرگ تر از این نگاه کرد.

وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان می دانند که حتی در این جامعه ی کوچک هم ایده های تند و تیز، علاقه مندان ِ بسیاری دارد. گروه «احمدی نژادی ها» و «ارتش سبز آزادی بخش ایران» دو طیف این جریان انقلابی هستند. ما که تلاش می کنیم به مساله در چهارچوب منطقی تری نگاه کنیم و تلاش می کنیم به دور از پرش های لحظه ای راه حل های دیرپا تری برای مشکلات ِ ساختاری پیدا کنیم، به کرات با هر دوی این گروه ها وارد بحث می شویم. این همان موقعیتی است که می توان با برچسب زدن و حتی جنگ کلامی آن را به باد داد یا می توان از آن استفاده ی مفید کرد. برای چنین کاری باید بتوانیم از اتفاقات روی صحنه کمی عمیق تر برویم و درک کنیم که پشت صحنه ی اتفاقات چیست. جوان ِ سبز ِ رادیکال و نیروی لباس شخصی ِ چوب به دست هر دو موجودات ِ منطقیی هستند. مساله ی اساسی این است که ما لزوما جزئیات این منطق را نمی دانیم و همینجاست که کار اصلی شروع می شود.

مثلا من مدتی است دنبال یک «ارزشی» و یک «سبز ِ پررنگ» می گردم که این سوال را از آنها بکنم:

سی سال از حاکمیت جمهوری اسلامی می گذرد و ما در نقطه ی فعلی هستیم. اگر چهارچوبی که تو طرفداریش را می کنی بر ایران مسلط شود، ایران سال ۱۴۱۹، سی سال دیگر، چه شکلی خواهد داشت؟

* این جمله را از عزیزی نقل می کنم که روز شنبه در این مورد با هم حرف زدیم.

منبع تصاویر – نیم دایره، مجله ی ماشین

کتاب: نق زدن ممنوع

logic_of_life.jpgنویسنده ی «منطق زندگی» The Logic of Life* کتاب را با یک روایت شخصی شروع می کند: تیم هرفورد Tim Harford می خواهد دختر دوساله اش را به یک آموزشگاه محلی برساند. مسیر از چهارراهی می گذرد که چراغ راهنمایی سالمی ندارد و بنابراین عبور از آن فقط با پریدن از جلوی ماشین ها میسر است. نویسنده به خاطر می آورد که چهار راه بالاتر، که منطقه ی پول دار نشینی است، خیلی خلوت تر است اما با اینحال همین چند وقت پیش صاحب چراغ های راهنمایی سالمی شده است.

من می توانستم خیلی راحت نق بزنم که محله های پول دار خرشان در شهرداری بهتر می رود، یا اگر نگاه سیاسی متفاوتی داشتم می توانستم پیش خودم فکر کنم که ساکنان محله ی فقیرنشین تنبل و بی دست و پا هستند.

اما نویسنده هیچ یک از این دو راه حل ساده را انتخاب نمی کند.

یک اقتصاددان همیشه به دنبال منطق پنهان در پس وقایع روزانه است، وقایعی که بر اساس زنجیره ای از تصمیم های عقلایی شکل می گیرند. این تصمیم ها گاهی زندگی ما را بهتر می کنند و گاهی زندگی ما بدلیل همین تصمیم ها بدتر می شود. اما اگر ما می خواهیم از جهان پیرامونمان سر در بیاوریم، بخصوص اگر می خواهیم آن را تغییر بدهیم، در این صورت شناخت و درک این تصمیم ها نقطه ی آغاز مناسبی است.

برای مثال در مورد مساله ی چراغ راهنمایی یک نظریه ی ممکن این است که تعداد بیشتری از ساکنان مناطق پول دار نشین صاحبخانه هستند اما منطقه ی فقیرتر بیشتر مستاجرنشین است. اگر این نظریه درست باشد، قابل درک است که صاحبان ِ خانه در یک منطقه، در مقایسه با اجاره نشینان، انگیزه ی بیشتری برای بهبود شرایط آن منطقه دارند و به این ترتیب منطقه ی پول دار نشین وضعیت شهری بهتری پیدا می کند. این البته فقط یکی از نظریه های ممکن است که باید صحت آن به کمک شواهد سنجیده شود. اما هر چه که هست، چه این گزاره صحیح باشد و چه نادرست، این یک نظریه است و نه لزوما یک تئوری توطئه ی غیر قابل رد و اثبات از جنس “دولت به پول دارها بهتر سرویس می ده” یا “فقرا بی عرضه هستن”.

قبلا درمورد کتاب «کمی جلوتر از نوک دماغ» حرف زدیم (بیشتر). من آن کتاب را با «منطق زندگی» در یک گروه می گذارم: هر اتفاقی دلیلی دارد و وقتی ما نق می زنیم یعنی نتوانسته ایم تحلیل مناسبی از مساله به دست بیاوریم. اگر این دیدگاه را بپذیریم، نظریه هایی که مبتنی بر ظلم بی دلیل جهانیان به یک گروه از انسان ها هستند در واقع بیان پرداخته ای از این حقیقت هستند که گوینده توضیحی برای یک اتفاق ندارد.

درمورد این کتاب بیشتر حرف می زنیم.

* این اصلا ترجمه ی خوبی برای عنوان کتاب نیست.

کتاب: ایده ی خطرناک

به نظرم اغراق نیست که بگویم «ایده ی خطرناک» یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام. درمورد این کتاب قبلا حرف زدیم (ببینید:از پشت مونیتور راحت تر می شود داد زد – در مورد قضیه ی فراخوان خوابگرد). یکی از نکات اصلی در مورد این کتاب این است که اینجا با مجموعه ای طرف هستی که نویسندگانش رهبران فکری دنیا در زمینه های متفاوت هستند. این یعنی این کتاب را می شود خلاصه ای دانست از بیش از صد متن مفصل تر. علاوه بر این، سوال محوری این کتاب نیز هوشمندانه است: «ایده ی خطرناک شما چیست؟». در عمل اتفاقی که برای من افتاده است این است که حالا چند آدم جدید می شناسم که باید کتابهایشان را بخوانم.

و البته این کتاب خاصیت اساسی زمانه ی زندگی پرشتاب را دارد: بخش ها عمدتا دو صفحه ای هستند و از تکرار درشان خبری نیست.

پس نوشت – یک کار خیلی خوب که می شود با این کتاب انجام داد این است که اهل فن فصل های مختلف آن را به فارسی ترجمه کنند. حتی شاید بتوانیم با ناشر تماس بگیریم و برای بخش های خاصی اجازه ی قانونی بازانتشار را بگیریم.

از پشت مونیتور راحت تر می شود داد زد – در مورد قضیه ی فراخوان خوابگرد

فراخوان انتخاب «محبوب ترین کتاب داستانی سال» را اول در وبلاگ خود جناب خوابگرد دیدم و بعد لینک را از طریق چند ایمیل گروهی هم گرفتم. بعدتر مطلب مریم افشنگ را در بی بی سی فارسی دیدم. اما این باعث نشد که زمانی که نوشته ی کورش علیانی را دیدم، تصور نکنم که درمورد مسابقه ی دویچه وله حرف می زند. تصویر کامل تر را از پارسای عزیز گرفتم که هم چند لینک داشت و هم توضیح کامل تری.

dangerous_idea.jpgدارم «ایده ی خطرناک» را می خوانم. اسم کامل این کتاب این است What is your dangerous idea? در سال ۲۰۰۶ مجله ی اینترنتی Edge از مجموعه ی بزرگی از دانش پژوهان خواست که به این سوال جواب بدهند: «ایده ی خطرناک شما چیست؟» طراح این سوال استیون پینکر Steven Pinker روانشناس شناخته شده ی دانشگاه هاروارد بود. پاسخ ها به این سوال درکتابی که اسمش برده شد و با موخره ی ریچارد داوکینز بصورت مجوعه ای از مقالات دو یا سه صفحه ای منتشر شد. در مورد این کتاب بیشتر حرف خواهیم زد.

ایده ی خطرناک دنیل گلمن Daniel Goleman «پرخاشگری سایبری» است. یا این حداقل ترجمه ای است که من از Cyberdisinhibition می توانم بدهم. گلمن می گوید اینترنت روی میزان کنترل انسان بر روابطش اثر منفی دارد. ایده این است که زمانی که آدمیزاد با کسی در مجاورت فیزیکی خود ارتباط برقرار می کند، فرایندهای ناخودآگاه به او کمک می کنند که واکنش های مخاطب خود را زیر نظر داشته باشد و رابطه در فضای آرامتر و در چهارچوب روندهای شناخته شده پیش می رود. اما مساله ی اساسی این است که جز چند ده سال اخیر موجودات زنده تجربه ی ارتباط اجتماعی از ورای سیم و بصورت نوشتاری را به گستردگی امروز را نداشته اند. این بدین معنی است که لزوما فرایند فرگشت (تکامل) آدمیزاد را برای چت کردن و وبلاگ نوشتن آماده نکرده است.

در غیاب مدارهای کنترلی، ارتباطات انسانی در اینترنت خشن تر و آزارنده تر، و به عبارتی بی پرده تر، از فضای حقیقی است. تجربه و آزمایش نشان داده است که افراد حاضر نیستند کلماتی را که در ایمیل برای کسی می نویسند در حضورش به او بگویند. مهم است که دقت کنیم که این همه به این معنی نیست که ما در ارتباط کلامی در حضور دیگران خودمان را سانسور می کنیم؛ نکته مهارت های ارتباطی و دقت به وضعیت مخاطب است. به اعتقاد آقای گلمن، ممکن است رابطه ی اجتماعی در اینترنت نیاز به مهارتهایی داشته باشد که ما در طی فرگشت برای آنها آماده نشده ایم.

اما این همه یعنی چه.

هنوز دعوای شادی صدر تمام نشده است که غائله برسر فراخوان سیدرضا شکراللهی در گوگل ریدر و بخش های دیگر مجمع الجزایر وبلاگستان شروع شده است. نگرانی من این است که محدودیت های موجود باعث شده است که بخش عمده ی گفتگوی اجتماعی در فضای فارسی زبان، نه بصورت رودررو که از ورای وبلاگ ها و وبسایت ها انجام شود. در چنین فضایی، و به استناد آنچه جناب دنیل گلمن می گوید، زمینه برای خشونت کلامی آماده تر است.

پس نوشت – این Goodreads خوب چیزی است.

پس نوشت دو – آقای گلمن می گوید که مهارت های کنترلی، از آن جنس که حرفش رفت، جزء آخرین بخش هایی است که در مغز توسعه می یابد. در حقیقت این توانایی یکی از مهم ترین مراحل رشد ذهنی در دوران بلوغ است. به این ترتیب، و در غیاب مدارهای کنترلی، نوجوان ِ آنلاین نه تنها به سمت خشونت سایبری Cyber Bullying کشیده می شود، که حاضر می شود جلوی دوربین لخت شود و رفتارهایی را انجام دهد که در یک رابطه ی رودررو کمتر به آنها راغب خواهد بود.

پس نوشت: این نوشته به هیچ وجه تعریضی به پارسای عزیز نیست. اساسا کنایه زدن قرار نیست در این وبلاگ جایی داشته باشد.

در یک نقد آشنا به طرح محدودیت برای انواعی از حجاب اسلامی، تصویب قوانین زیاده خواه در زمینه پوشش مغایر آزادی های فردی دانسته می شود. در این نگاه، «ممنوعیت استفاده از برقع» دخالت در حریم شخصی افراد است و به این دلیل با حقوق اولیه ی بشر تناقض دارد. معتقدین به این استدلال می دانند که استفاده از این ایراد منطقی به اندازه ی محدودی ممکن است، و مثلا به نظر بیشتر ما نمی توان آن را دلیلی برای غیرمنطقی بودن قوانینی دانست که از حضور افراد بصورت کاملا عریان در جامعه جلوگیری می کند. هدف این نوشته اما این نکته نیست. می خواهم استدلال کنم که اتفاقا قربانی اول محکومیت آنچه در بلژیک و فرانسه می گذرد، خود مسلمانان بنیادگرا هستند.

(لینک مستقیم به ویدئو در بی بی سی)

fundamentalism_book_s.jpgیک استدلال اصلی برای لزوم مجاز بودن استفاده از حجاب اسلامی، پوشش را بعنوان یک امر شخصی تلقی می کند و به این دلیل برقع و لباس باز، برای مثال، تبدیل به دو انتخاب می شوند که لزوما قابل ارزشگذاری نیستند. به همین دلیل، همانطور که نمی توان، و نباید، حوزه ی پوشش را از پایین بیش اندازه محدود کرد، حد بالای نامعقولی نیز نباید برای پوشش تعریف کرد. نکته ی مهم این است که همین استدلال ناقض ذات نگاه بنیادگرایان به پوشش است.

…پست مدرنیزم فضای عمومی را به روی مذهب باز می کند، اما هزینه ای که مذهب برای این موضوع می پردازد نسبی شدن ادعایش درمورد حقیقت محض است. با گفتن «چیزی که تو می گویی همانقدر خوب و درست است که حرف من و حرف هر کسی دیگری»، پست مدرنیسم به صداهای مذهبی اجازه می دهد که حرف خود را بزنند و در همین حین این حق را از آنها می گیرد که دیگران را ساکت کنند. و این همان چیزی است که مذاهب در طول تاریخ سعی در انجام آن داشته اند…..

صفحه ۱۹۸ – بنیادگرایی، جستجو برای معنی

Fundamentalism, The Search for Meaning

اینطور بگوییم، با این فرض که پوشیدن برقع خطر ویژه ای برای شهروندان دیگر ایجاد نمی کند، ممنوعیت این پوشش به همان دلیل با حقوق بشر مغایرت دارد که ممنوعیت زدن گل سر متناقض با حقوق آدمیزاد است. یا به عبارت ساده تر، استدلالی که ممنوعیت استفاده از برقع را محکوم می کند، در همان حین آن را به یک سلیقه ی شخصی و یا انتخاب پوششی تقلیل می دهد. این یعنی مساله ی ممنوعیت قانونی برقع برای بنیادگرایان ساکن در کشورهای موردنظر بازی باخت-باخت است. این البته اصلا به این معنی نیست که این ممنوعیت برای بنیادگرایی، به معنی «جمعیت علاقه مندان برقع»، اتفاق ناخوشایندی است.

کتاب: بغرنج – یادداشت های یک جراح در مورد یک علم ناتمام

complications.jpgآتول گاوانده، یا هر طور دیگری که باید Atul Gawande را تلفظ کرد، استاد دانشکده ی پزشکی هاروارد و جراح عمومی است و برای نیویورکر می نویسد. “بغرنج: یادداشت های یک جراح در مورد یک علم ناتمام” اولین کتاب گاوانده است و در سال ۲۰۰۲ منتشر شد Complications: A Surgeon’s Notes on an Imperfect Science. بعد از این کتاب ِ پرفروش، گاوانده دو کتاب دیگر در سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ نوشت.

عنوان بخش اول کتاب “جایزالخطا” است Fallible. سه فصل اول این بخش این اسامی را دارند،

  • Education of a Knife
  • The Computer and the Hernia Factory
  • When Doctors make Mistakes

در فصل اول نویسنده به این نکته اشاره می کند که ما می خواهیم دکترها به فن خود وارد باشند. لازمه ی این کارآمدی تمرین است و چیزی که تمرین روی آن باید انجام شود بدن بیمار است. این همه یعنی هزینه ی داشتن دکترهایی که بتوانیم به آنها اعتماد کنیم سپردن خودمان به تازه دکترهایی است که می خواهند در آینده متخصصین خوبی باشند. و این البته نکته ی مهمی است که گاوانده خود اعتراف می کند زمانی که پسرش بدلیل یک مساله ی قلبی در بیمارستان بود خود او از سپردن او به رزیدنت ها طفره می رفت. نویسنده می گوید با دیدن عکس کودکی در مطب یک جراح از او پرسیده است آیا همسرش زیر دست یک رزیدنت زایمان کرده است یا خیر. “حتی اجازه ندادم رزیدنتی داخل اطاق باشد” جراح جواب داده است.

فصل دوم می پرسد آیا ما جدا به دکترهای آشنا به جوانب مختلف و انواع بیماری ها نیاز داریم یا احتیاج به جراحی داریم که صرفا در یک نوع عمل خاص متخصص باشد و تنها همان کار را به خوبی انجام بدهد؟ بررسی نشان می دهد که مورد دوم می تواند برای رسیدن به نتایج بهتر در درمان یک عارضه ی خاص راه حل بهتری باشد. به این ترتیب، آیا ما احتیاج به جراحانی داریم که در کار خود بیش از آنکه انسان باشند ماشین هستند؟

فصل سوم در مورد خطا است. آیا می توان خطا را از عملکرد عامل انسانی حذف کرد؟ اگر آدمیزاد چاره ای جز خطا کردن ندارد، چطور می توان از بروز اتفاقات ناخواسته جلوگیری کرد؟ نویسنده معتقد است یک عامل مهم بررسی ساختاری است که در آن خطا اتفاق می افتد. در این چهارچوب ساختار باید به نحوی طراحی شود که خطای انسانی را تصحیح کند و از بروز فاجعه جلوگیری کند.

بعنوان کسی که مهندسی خوانده است، این کتاب از این جهت برای من جالب است که “مساله حل کردن” در حوزه ی مرتبط با بدن آدمیزاد را بررسی می کند. در حوزه ی مهندسی، و بخصوص در حیطه ی پردازش تصویر/بینایی ماشین که من ازش سر در می آورم، یک دغدغه ی مهم انتقال مهارت های انسانی به ماشین است. در این کتاب و کتاب هایی نظیر این من دنبال جواب برای این سوال هستم: آیا لزوما کپی کردن آدمیزاد به ما ابزار مناسبی برای حل مساله می دهد؟ دقت کنیم که در بسیاری موارد دقت ماشین از آدمیزاد بیشتر است، و همین کتاب هم نمونه های جالبی را ذکر می کند، اما در نهایت آدمیزاد مهارتهایی دارد که هنوز انتقال آن به ماشین را بلد نیستیم.

“بغرنج” کتاب خواندنیی است که سریع هم پیش می رود.

اگر از دکترهای وبلاگستان کسی این کتاب را خوانده است خبر بدهید حرف بزنیم (رونوشت به دکتر مجیدی، دکتر مزیدی، و دکتر آرش خان استرالیایی و دیگران).

کتاب: داروینی که نمی شناسیم

ما کتاب می خوانیم که راجع به چیزها بیشتر بدانیم. اما زمانهایی هست که ما کتاب می خوانیم و تازه متوجه می شویم که راجع به موضوع کتاب چیزی نمی دانیم. تجربه ی خواندن کتاب ادوارد لارسن در مورد فرگشت* Evolution: The Remarkable History of a Scientific Theory برای من اینطور بود.

بطور خلاصه، و بدون لحاظ کردن جزییات، تماس من، احتمالا به عنوان یک ایرانی نوعی، با نظریه ی داروین در دو راستای «داروین، پس ماتریالیسم» و «خدا نیروی پشت فرگشت است» بوده است. تصور می کنم بیراه نیست اگر بگوییم تماس ِ ذهن جمعی ایرانی با موضوع نظریه ی فرگشت هم از همین جنس بوده است.

در دیدگاه «داروین، پس ماتریالیسم»، که به هیچ وجه منحصر به ما ایرانیان نیست، مساله ی اساسی میزان صحت یا آزمون پذیری نظریه ی فرگشت نیست، بلکه این نظریه بعنوان یک جایگزین و برای خلاصی از یک نیروی برتر الهی مورد استفاده قرار می گیرد. در این فرایند مذهب به عنوان یک عامل مساله ساز در اجتماع، بطور عام، یا جامعه ی علمی، بطور خاص، در نظر گرفته می شود و نظریه ی فرگشت راه حل مناسب برای بیرون زدن آن از فضای ذهنی را به دست می دهد. این نگاه به فرگشت لزوما یک نگاه علمی نیست و خود می تواند به یک مکتب فکری دگم، نظیر همان چیزی که مذهبیون به آن متهم هستند، تبدیل شود. Chris Hedges در کتابش When Atheism Becomes Religion در مورد این مساله حرف می زند (ببینید: کتاب: اهالی ِ لا اله الا لا).

دیدگاه «خدا نیروی پشت فرگشت است»، که به نام فنی تر «فرگشت خداپرستانه» Theistic Evolution، شناخته می شود همان چیزی است که در کتاب های دینی ما نوشته شده بود. این دیدگاه نظریه ی فرگشت را نه بعنوان رقیبی برای الوهیت که بعنوان یک ابزار خداوندی قلمداد می کند. نکته ی جالب، برای من، این است که دنیای اسلام، یا بگوییم مولفین کتابهای دینی ما، توانسته بودند این دیدگاه را با دینداری خود براحتی جمع کنند. چنین تصویری از نظریه ی فرگشت به نظر برخی با روایت کتاب مقدس از خلق موجودات زنده و «کامل بودن» خلقت مغایرت دارد. هر چه که هست، این نظریه فقط یکی از انواع نگرش ها به فرگشت است.

حتی فرگشت از نوع درختی، که همان چیزی است که بسیاری از به عنوان فرگشت می شناسیم، تنها یکی از شاخه های این نظریه است. فرگشت خطی نظریه ی دیگری است که می گوید موجودات به طرف کمال حرکت می کنند و این حرکت در جریان فرگشت اتفاق افتاده است، یا برنامه ریزی شده است. و به همین ترتیب نگاه های مختلفی به نظریه ی فرگشت وجود دارد**.

مشاهده ی دوباره ی کاری که یک نظام بسته با یک نظریه ی علمی می کند هم جالب است. نظریه های علمی شاخه شاخه هستند و تناقض درونی و سوال در آنها وجود دارد. نمی توان تصویر مناسبی از این نظریه ها پیدا کرد مگر اینکه اطلاع کافی از روند و تاریخچه ی آنها داشته باشیم. در این فضا، یک نظام بسته لازم است تکلیفش را با یک نظریه روشن کند: یا یکی از شاخه های این نظریه آن را تایید می کند که پس درست است و باید تبلیغ شود (این همان اتفاقی بود که در شوروی ِ سالهای ۱۹۳۰ درمورد شاخه ی لامارکی فرگشت اتفاق افتاد) و یا نظریه از اساس مردود و باطل قلمداد خواهد شد.

باز هم درمورد فرگشت حرف می زنیم.

* مطمئن نیستم «فرگشت» چقدر کلمه ی خوبی است. کلمه ی «تکامل» هم تنها یک نگاه از Evolution را تعریف می کند. گویا اما بین اهل فن، حداقل در حوزه ی آنلاین، روی استفاده از فرگشت توافق نظر هست.

** یکی از دلایل اصلی علاقه ی من به فرگشت، ربط و استفاده از آن در کارهای بهینه سازی، مثلا کاربرد در طراحی الگوریتم های ژنتیک Genetic Algorithms، است. تصور می کنم برای آدمیزادهایی با علایق مشابه هم خواندن در مورد فرگشت جالب باشد.

داروین از نوع کوهکن

evolution_edward_larson.jpgدارم «فرگشت: تاریخ شنیدنی یک نظریه ی علمی» را می خوانم Evolution: The Remarkable History of a Scientific Theory. نویسنده ی کتاب، ادوارد جی لارسن، برای یک کتاب دیگرش جایزه ی پولیتزر را برده است. نکته ی جالب این کتاب برای من، گذشته از بخش های مربوط به خود نظریه ی فرگشت و شاخه های مختلف آن، بررسی ورود و اهمیت پیدا کردن نظریه ی فرگشت در جامعه ی آمریکا است. اما قضیه ی این پست خود این کتاب نیست.

امروز در آشپزخانه ی محل کار داشتم برای خودم چایی می ریختم که آهنگ زیر را از رادیو شنیدم (از آلبوم May I Come In? خانم Blossom Dearie) ویدئو را ببینید و متن شعر را بخوانید. به ادبیات فرگشتی قضیه هم دقت کنید.

در مورد این کتاب هم مفصل حرف می زنیم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

Love Is A Necessary Evil.

A very contrary, hereditary evil.

Can’t live with it.

Can’t live without it.

Can’t do a doggone thing about it.

You want the pleasure, you gotta take the pain.

Love, is a necessary evil.

An evolutionary, interplanetary evil.

Your heart’s pounding.

You get excited.

Play with a flame and you’re ignited.

Time off for cryin’;here comes a load of rain.

Who wants it? The thrill of a warm embrace.

Who needs it? No one but the whole human race.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

Love Is A Necessary Evil.

Since time began the wisest of men have found, this evil — makes the world go round.

Love Is A Necessary Evil.

به سادگی زدن چوب روی سر جلبک – جنبش سبز و توهم های فاصله

مقدمه: این متن بلندی است. اینجا متن های به این بلندی نمی گذارم. اما بخوانیدش. به نظرم کتابی که درموردش اینجا حرف می زنیم کتاب مهمی است. پاراگرافهایی که با # شروع شده اند را می شود برای خواندن سریع از رویشان پرید.

“سبز اموی”، “سبز لجنی” ، “جلبکها”. اینها عناوینی است که در فضای آنلاین، و بخصوص در شبکه های اجتماعی، از طرفداران احمدی نژاد و احمدی نژادی گری زیاد می شنویم. اینجا کمی در این قضیه و قضایای مشابهی دقیق می شویم. اول کمی دور برویم.

manover_sabz_s.jpg# سرباز پیاده نظام به هدف جنگیدن به جبهه می رود. این یعنی انتظار داریم، یا تصور می کنیم، سناریوی جنگ بسیار ساده باشد: سربازان روبروی هم در سنگر و جان پناه صف می کشند و به سوی هم شلیک می کنند. در این مدل ساده، هدف هر سربازی کشتن سربازان طرف دیگر است. اما کمی تحقیق نشان می دهد که این مدل ساده در واقع اتفاق نمی افتد. برای مثال در جنگ ویتنام، برای هر کشتن هر ویتنامی بیشتر از پنجاه هزار گلوله شلیک شد. با توجه به ساختار جبهه این فرضیه که ویت کنگ ها، و دیگر سربازان متخاصم با نیروهای آمریکایی، در استحکامات بسیار قوی جا گرفته بودند در همان ابتدا رد می شود. به این ترتیب این سوال مهمی است که سربازان آمریکایی این پنجاه هزار گلوله را به کجا شلیک می کردند. سوال مهم دیگری که همینجا مطرح می شود این است: اساسا چند درصد از سربازان به کسی شلیک می کردند؟ از نحوه ی مطرح کردن این سوال واضح است که این فرض که تمام سربازان آمریکایی مترصد فرصت برای کشتن دشمن بودند اصلا مطرح نیست. سامویل لیمن مارشال، تاریخ نویس نامی ارتش آمریکا روی “نرخ آتش” تحقیقات جالبی کرده است. یکی از سوالات اساسی در تحقیقات او روند تغییر “نرخ آتش” در طول سالها و عوامل تاثیر گذارنده روی آن است. اینجا “نرخ آتش” یعنی درصدی از سربازان که اساسا به دشمن شلیک می کنند. این آمار شامل جمعیت بالای افرادی که عامدانه بالاتر از سر سربازان دشمن شلیک می کنند هم می شود* (اینها همان پنجاه هزار گلوله ی گمشده در ویتنام هستند).

آمار نشان می دهد که در جنگ جهانی دوم تنها ۱۵% تا ۲۰% از سربازان آمریکایی به سمت دشمن شلیک کردند. در جنگ کره این آمار به ۵۵% و در ویتنام به ۹۵% رسید. بخش عمده ای از این تغییر به تاثیر کسانی چون مارشال و اسکینر در آموزش نظامی نسبت داده می شود. پیش از جنگ جهانی دوم آموزش سربازان به روش سنتی “شلیک به سیبل” انجام می شد. در این روش سرباز به شیی شلیک می کرد و میزان دقت او اندازه گیری می شد. مارشال جزء کسانی بود که اهمیت شرطی کردن** Conditioning را مطرح کرد. ایده ی این روش این است که سربازی که بتواند به سیبل شلیک کند، لزوما در میدان جنگ توانایی شلیک به انسان زنده را ندارد. به همین دلیل توصیه شد که سربازان در شرایط واقعی تر به آدمک های انسان نما شلیک کنند. در این روش سرباز در سنگر دراز می کشید و شرایط جنگی به او تحمیل شده بود. طبق این نظریه، در شرایطی که سرباز تحت فشار موقعیت مشابه جنگی قرار گرفته بود شلیک به آدمکی که ناگهان روبروی او از زمین بالا می جست او را برای کشتن آدمیزاد آماده می کرد. بررسی نشان داده است که این ایده در افزایش “کارایی” سربازان بسیار موثر بوده است. تکنولوژی جدید امکانات جدیدی برای انجام شرطی کردن در اختیار ارتش های دنیا قرار داده است که از این بحث خارج هستند.

داریم با هم کتاب “درمورد کشتن” On Killing را می خوانیم. قبلا هم کمی درباره ی این کتاب حرف زدیم (ببینید: حرف می زنیم – در مورد مناظره ی وبلاگ نیوز). سه پاراگراف بالا یکی از دلایل اهمیت برگزاری مانور نظامی را نشان می دهد. حرفهایی که زدیم همینطور نشان می دهد که چرا استفاده از جزییاتی چون لباس سبز برای اغتشاش گر در “مانور امنیت و اقتدار نیروی انتظامی در اصفهان” مهم هستند. به موضوع “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم.

# سربازی که اسلجه به دست و انگشت روی ماشه با سرباز دیگری مواجه می شود، انسانی است که با انسان دیگری مواجه شده است و تحقیق نشان می دهد تنها ۲% از انسان ها (که گویا نر هم هستند) به کشتن همنوع به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف فکر می کنند. ۹۸% بقیه را باید قانع کرد که شلیک کاری منطقی است. دقت کنیم که مساله فقط این نیست که فرد در همان لحظه شلیک کند. باید سرباز را به نحوی در مورد رفتارش قانع کرد که او قابلیت انجام دوباره و چندباره ی همین رفتار را داشته باشد. این امر برای جلوگیری از تلفات روانی** Psychiatric Casualty است. این تلفات نشان دهنده ی بخشی از سربازان است که بدلیل مشکلات روانی ِ ناشی از کشتن قابلیت ادامه ی شرکت در جنگ را ندارند. جالب است بدانیم که در جنگ جهانی اول احتمال اینکه یک سرباز بدلیل صدمه ی روانی از نیروی فعال بیرون برود بیشتر از احتمال کشته شدن او توسط آتش دشمن بود. به همین دلیل برای یک ارتش این کافی نیست که به سرباز تفنگ بدهد و او را داخل یک سنگر بگذارد؛ لازم است این سرباز بتواند برای مدت لازم فعال باقی بماند. یکی از روش های انجام این کار ایجاد توجیه مناسب برای کشتن است. از بخش چهار فصل شش کتاب با هم می خوانیم. عنوان این فصل “ریاضیات مرگ” The Mathematics of Death است.

on_killing.jpgارتش های مدرن با دستکاری دسته ای از متغیرها روند خشونت را کنترل می کنند. این متغیرها به سه دسته تقسیم می شوند. فاکتورهای میلگرام و زمینه های فردی در این بین جالب توجه هستند. فاکتورهای میلگرام به نام استنلی میلگرام و تحقیقاتش روی اطاعت از قدرت نام گذاری شده است. یکی از این فاکتورها فاصله از قربانی است. در این نظریه گفته می شود که افزایش فاصله ی سرباز از قربانی به سرباز در کشتن قربانی کمک می کند. اینجا فاصله صرفا فاصله ی فیزیکی نیست (هرچند نشان داده شده است آنچه در جنگ خلیج فارس به نام “جنگ نینتندو” مشهور شد، جنگی که به بازی کامپیوتری شبیه است، در افزایش رغبت سربازان به کشتن دشمن نقش موثری دارد). سه معیار مهم فاصله، فاصله ی اجتماعی، فاصله ی فرهنگی و فاصله ی اخلاقی هستند. برای ایجاد فاصله ی اجتماعی لازم است سرباز قربانی را عضو طبقه ی پست تری از انسان ها بداند. در فاصله ی فرهنگی مهم است که شخصیت انسانی قربانی در نظر سرباز نابود شود (Dehumanize شود). و در نهایت لازم است بین سرباز و قربانی فاصله ی اخلاقی ایجاد شود، یعنی سرباز متقاعد شود که به لحاظ اخلاقی بر قربانی برتری دارد.

به “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم. در فرایندی که در ایران شاهد آن هستیم، جوان ِ بسیجی باید روی جوانک سبزپوش چوب، یا اسلحه، بلند کند. بنابراین لازم است در وهله ی اول بسیجی ِ با علایق دینی متقاعد شود که سبزی که قربانی به تن دارد همان سبزی نیست که روی علم بسته می شود و نشان سیادت است. لازم است این سبز “به لجن کشیده شود”. دقت کنیم که جوان ِ سبزپوش احتمالا شعار “یا حسین، میرحسین” می دهد. اگر جوان ِ چوب به دست لحظه ای شک کند که با انسانی مانند خودش مواجه است نمی تواند به وظیفه اش عمل کند. پس سبزپوش جلبک است. اگر این گزاره درست باشد که تفاوت طبقاتی بین طرفداران جنبش سبز و مخالفان وجود دارد (یک اگر بزرگ) این فاصله هم به انجام خشونت کمک می کند.

اما این همه یعنی چه. من اینطور برداشت می کنم: مساله این است که بخش قابل توجهی از طرف مقابل به وجود این فاصله ها باور پیدا کرده است. تا زمانی که نتوانسته ایم او را قانع کنیم که ما همه آدم هایی هستیم که دنبال چیزهای ساده ای هستیم دور خشونت ادامه خواهد داشت. ما باید به طرفمان نشان بدهیم که هیچ کدام از خطهایی که برای او کشیده شده است در واقع وجود ندارند. این یعنی نه ما جلبک هستیم و نه او دیو. ما همه قربانیان ماشینی هستیم که زنده ماندنش در ایجاد و ادامه ی توهم وجود این فاصله هاست. حرف بزنیم.

پانوشت ها:

* جالب است که آمار نشان می دهد که تنها ۱% از خلبانان نظامی شرکت کننده در جنگ جهانی دوم ۴۰% از تلفات انسانی را به دشمن وارد کردند.

** ترجمه از من.

عکس از مهر