نوشته هایی که درمورد ’ کتاب ’ هستند

کتاب – مغزی که خود را تغییر می‌دهد، کتابی درباره‌ی موم‌سانی

مغزی که خود را تغییر می‌دهد The Brain That Changes Itself، فصل ۴، مزه‌ها و عاشق‌شدن‌ها، صفحه‌ی ۱۲۱

موم‌سانی* به آدمی این امکان را می‌دهد که مغزی داشته‌باشد که دقیقا برای تجربه‌ی شخصی‌اش از زندگی بهینه‌سازی شده‌است. به همین دلیل، بسیاری اوقات درک این که دیگران جهان را چگونه می‌بینند و از آن چه می‌طلبند و همکاری با دیگران دشوار است. اما نکته‌ی اساسی این است که تولید مثل ِ موفق ِ در نوع انسان وابسته به سطح ِ مناسبی از ارتباط اجتماعی است. آن‌چه طبیعت در پاسخ به این خواسته پدید آورده است، نورومدولاتوری مانند آکسی‌توسین است. به کمک آکسی‌توسین، دو مغزی که عاشق شده‌اند از یک دوره‌ی شدید موم‌سانی عبور می‌کنند. در این وضعیت آنها این امکان را دارند که با هم جوش بخورند و درک و خواسته‌های هم را شکل بدهند.مغز در دیدگاه فریمن اساسا یک ابزار ارتباط اجتماعی است، به‌همین‌دلیل لازم است که مکانیزمی برای برگرداندن تغییرات و برگشتن از وضعیت ِ شخصی‌شده‌ی بیش‌ازاندازه وجود داشته باشد. در این وضعیت فرد از موجودی خودمحور و خودمرکز بیرون می‌آید و توان درک دیگری را پیدا می‌کند.

اینجا هم درباره‌ی این کتاب حرف زدیم: موضوع انشا: آخر هفته‌ی خود را چطور گذراندید؟

* در پست قبلی Plasticity را «سیالیت» ترجمه کرده‌بودم. رفیق عزیزی زیر پست توضیح داد که «موم‌سانی» ترجمه‌ی بهتری است. ممنون.

کتاب: اختراعی به نام حقوق‌بشر

همزمان با موج اخیر اعدام‌ها در ایران، و درواقع به‌دلیل همین اتفاق، «اختراع حقوق‌بشر» Inventing Human Rights از لین هانت Lynn Hunt را می‌خوانم. شباهت‌های وضعیت فعلی در ایران، بخصوص وضعیت اعدام، شکنجه، و دیگر مصادیق نقض حقوق بشر در ایران ِ قرن ۲۱‌ام میلادی، و اروپای نیمه‌ی دوم قرن هجدهم میلادی جالب توجه هستند. درک می‌کنم که می‌شود از این فاصله‌ی ۲۵۰ ساله برداشت ناامیدانه کرد، اما من ترجیح می‌دهم به سمت مثبت این مساله نگاه کنم.

اینجا ترجمه‌ی چند بخش کوتاه از کتاب را می‌خوانید.

…بصورت خلاصه، نکته‌ی اساسی این بود، و هنوز هست، که چه چیزی «دیگر پذیرفتنی نیست».

ارایه‌ی مفهوم دقیقی از حقوق بشر به این دلیل کار سختی است که تعریف، و حتی ذات وجود این حقوق، به همان اندازه که بر مبنای استدلال استوار است، به احساسات آدمی مربوط است. این ادعا که حقوق بشر یک مساله‌ی بدیهی است در حقیقت برمبنای یک برداشت احساسی است؛ به این معنی که این ادعا تنها زمانی پذیرفته می‌شود که حسی درونی را در شنونده بربیانگیزد. به عبارت دیگر، ما زمانی اطمینان داریم که حقوق بشر در قضیه‌ای دخیل است که از نقض آنها وحشت‌زده می‌شویم. (صفحه‌ی ۲۱ – مقدمه)

نویسنده در فصل اول و دوم استدلال می‌کند که تعریف و تصریح به حفظ حقوق بشر، با انتشار و اقبال گسترده به رمان‌هایی که به زندگی مردم عادی می‌پرداختند همزمان بود. علاوه بر این، همین دوره زمانی بود که حریم‌های شخصی دوباره تعریف شد. از نظر نویسنده این اتفاق که در همین زمان در خانه‌های بیشتری محلی به نام «اتاق خواب»، و حتی «اتاق بچه‌ها»، تعریف شد تصادفی نیست. بطور خلاصه نویسنده استدلال می‌کند که نیمه‌ی دوم قرن هجدهم زمانی است که حریم فرد و جامعه، و حقوق فرد بر بدن و احساسش، واضح‌تر تعریف می‌شود. همین دوره زمانی است که، به کمک رمان و هنرهای دیگر، آدم‌ها به این درک می‌رسند که «دیگری» کسی مانند خود آن‌هاست و می‌توان با او هم‌ذات‌پنداری کرد.

برای اینکه حقوق بشر قابل تعریف باشد، لازم بود که انسان‌ها به‌عنوان موجودیت‌های مجزایی شناخته شوند که امکان دست زدن به قضاوت اخلاقی را دارند. … (صفحه‌ی ۲۷ – مقدمه)

خودمختاری فردی بر مبنای جدایی و تقدیس بدن آدمیزاد استوار است. این بدبن معنی است که بدن تو از آن توست و بدن من از آن من است و ما باید به خطوط جدا کننده‌ی بدن‌هایمان احترام بگذاریم. همدلی تنها زمانی قایل تصور است که بپذیریم دیگران همانگونه همانند ما می‌اندیشند و حس می‌کنند. مهم است که بپذیریم که یک شباهت ساختاری بین درونیات ما وجود دارد (صفحه‌ی ۲۹ – مقدمه).

قدم‌زدن در پارک، گوش‌دادن به موسیقی در سکوت، گرفتن بینی در دستمال، تماشاکردن پرتره، این‌ها همگی تصویری از انسانی ارایه می‌دهند که قادر است با دیگری همدلی کند. چنین رفتارهایی از سوی دیگر در تضاد شدید با اعدام و شکنجه در ملا عام هستند. با اینهمه، همان قاضیان و قانون‌گزارانی که بر ساختار سنتی جزایی پافشاری می‌کردند بدون شک در خلوت ِ خود به موسیقی گوش می‌کردند و روی چهارپایه می‌نشستند که نقاشی پرتره‌شان را بکشد. همین مدافعان نظام کهنه خانه‌هایی داشتند که اتاق خواب ِ مجزا داشت. … (صفحه‌ی ۹۲ – برانداختن شکنجه)

… به این ترتیب بود که بدن و درد ِ آن حالا از آن ِ متهم بود، و نه جامعه، و دیگر پذیرفتنی نبود که فرد برای مصلحت جامعه‌اش، یا یک مفهوم مذهبی، قربانی شود… (صفحه‌ی ۹۷ – برانداختن شکنجه)

«اختراع حقوق‌بشر» را چند ماه پیش در سفر دست رفیقی دیدم و به مرحمت رفیق دیگری هدیه‌ی تولد گرفتم. کتاب ۲۱۴ صفحه دارد و سلیس و خواندنی است.

همه‌ی ترجمه‌ها آزاد هستند

کتاب – یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

… وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می‌رفت مرا روی تاقچه و پشت پنجره می‌گذاشتند. با دیدن خیابانی که فاطی از لای مردم برای پیراهن مخمل آبی من دست تکان دهد، بی‌حرکتی دست‌ها و پاهایم را فراموش می‌کردم.

انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمانها تاب می‌خوردم.

یک روز از همان پنجره به خیابان پرت شدم. با من آینه روی طاقچه هم آمد. آجرها هم آمدند. مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده‌بود با من به بیرون از اتاق پرت شده‌بود. روی پیاده‌رو بی‌حرکت افتادم. مادر فاطی کمی دورتر از من دوبار پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشمهای دکمه‌ای به مردم زل زد. اما من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده‌بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می‌مالید. …

از داستان کوتاه «چشمهای دکمه‌ای من …»

دارم «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی را می‌خوانم. کتاب ۸۵ صفحه است و مزه‌مزه‌اش می‌کنم. رفتن و برگشتن از این کتاب به متن‌های بلندتر ِ غیرفارسی حظ هر دو را بیشتر می‌کند.

کتاب: روزگار زاغ‌زنی

خواندن The Peep Diaries را حدود سه هفته پیش، بعد از اینکه در BMV پیدایش کردم، شروع‌کردم. روی جلد، کتاب این‌طور معرفی شده‌بود،

چطور یاد می‌گیریم که از تماشای خود و همسایگان‌مان لذت ببریم.

این اما توضیح کاملی از همه‌ی محتوای این کتاب نیست.

چند صفحه‌ی کتاب را تصادفی در کتاب‌فروشی خواندم. موضوع جالب به‌نظر می‌رسید: حریم شخصی در روزگار شبکه‌های اجتماعی و بررسی روابط و رفتارهای کاربران در این شبکه‌ها. این مساله به‌سرعت توجهم را جلب کرد که نویسنده فقط به مثال واضح‌تر ِ فیس‌بوک و شبکه‌ی کلاسیک ِ مای‌اسپیس اشاره نمی‌کند و مثلا حتی از فرندفید هم نام می‌برد. برداشتم این بود که با کتابی طرف هستم که پشتش تحقیق خوبی قرار دارد.

خیلی زود فهمیدم که نویسنده اتفاقا ساکن تورنتو است. اینطور شد که تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که حرف بزنیم. توضیح دادم که کتابش خواندنی است و ایده‌های بسیار خوبی دارد که ذهنت را درگیر می‌کند، اما هم‌زمان، و همین مساله نکته‌ی جالبی است، تحلیل‌های The Peep Diaries درباره‌ی بخش‌های بزرگی از وبلاگستان فارسی چندان کاربردی ندارند. قرار گذاشتیم که بیشتر حرف بزنیم که نتیجه‌اش را همین‌جا خواهم نوشت. درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب به فارسی هم حرف زدیم که آگهی گودری دادم و رفقایی اعلام آمادگی کردند، اما هنوز باید درباره‌ی جزییات حرف بزنیم.

در همان آگهی ِ گودری رفیقی گفت که یک کار مهم ترجمه‌ی عنوان کتاب است. Peeping Tom مردی بود که بانو گودیوا را در اسب‌سواری عریانش از میان شهر نگاه کرد و کور شد، یا جانش را از دست داد. بانو برای طلب بخشش رعیت از شوهرش سوار اسب شده بود و قرار نبود کسی نگاه کند، اما تام نگاه کرد و اصطلاح Peeping Tom در قرن ۱۱ پیدا شد. حالا مساله‌ی مهم این بود که باید Peep را چطور ترجمه‌کنیم که مشکل را دو روز پیش معاون مبارزه با جرایم رایانه‌ای پلیس آگاهی در مصاحبه با فارس نیوز حل کرد: «شهروندان مراقب زاغ‌زن‌های الکترونیکی باشند». اهل فن توضیح بدهند که زاغ‌زن چقدر ترجمه‌ی خوبی برای Peep است.

اینجا ترجمه‌ی بخش کوتاهی از کتاب را می‌خوانید،

در این روزگار، همه‌ی ما، آزاد از قیدهای فرهنگی، زاغ‌زنی می‌کنیم. دولت، شرکت‌ها، دوستان و خانواده به ما می‌گویند، و هریک دلایل خود را دارند، که این کاملا مساله‌ای عادی است که از بالای دیوار زاغ همسایه را بزنیم، بخصوص اگر آنچه همسایه مشغول آن است به نحوی رسوایی‌آور باشد، یا کسی درحال گفتن ناسزایی باشد، یا قضیه به‌نحوی به دردسری ختم شود یا سکسی باشد. نکته‌ی مهم این است که آنچه اتفاق می‌افتد باید آن‌قدر جذاب باشد که میلیون‌ها نفر به تماشای آن علاقه داشته‌باشند. اما در همین زمان همسایه به کاری که می‌کند مشغول است دقیقا به این دلیل که می‌داند که کسی در حال تماشای او است. همانطور که ما با اراده‌ی شخصی زاغ می‌زنیم، همسایه هم با اراده‌ی شخصی نقشش را ایفا می‌کند. کسی اینجا کسی را به کاری مجبور نمی‌کند. زاغ‌زن (ما) و کسی که زاغش را می‌زنیم (ما) دو گروه هستند که در یک هارمونی سایبرنتیکی حول هم می‌چرخند؛ هر یک دیگری را تشویق می‌کند و هیچ‌کسی لحظه‌ای درنگ نمی‌کند که از خودش بپرسد «چه اتفاقی در حال افتادن است و چرا» – فصل اول «مقدمه‌ای بر فرهنگ زاغ‌زنی» – صفحه‌ی ۱۹

یک مستند برمبنای محتوای کتاب، و وبلاگی که نویسنده به همین نام می‌نویسد، درحال ساخت است. اینجا تریلر این مستند را می‌بینید. توضیح بیشتر درباره‌ی کتاب را در این ویدیو ببینید (هشدار: در ویدیو چند ثانیه‌ی +۱۸ وجود دارد).

(لینک مستقیم به ویدیو)

جنگ سایبری، کتابی برای روزگار سایبری

دارم یک کتاب درمورد جنگ سایبری می‌خوانم. یکی از نویسندگان برای ریگان، بوش پدر و پسر و کلینتون برنامه‌های دفاع سایبری می‌نوشته و نویسنده‌ی دوم، که جوان‌تر است، به سمت دانشگاهی نزدیک‌تر است.

کتاب سناریوهای مختلف ِ درگیری سایبری را بررسی می‌کند و حرف اصلی‌اش این است که ایالات متحده‌ی آمریکا، علی‌رغم اینکه پایه‌گذار اینترنت و سایبراسپیس بود، و با اینکه از نظر نظامی در فضاهای دیگر چیره است، در فضای سایبری نقطه ضعف‌های زیادی دارد. یک علت ِ این موضوع این نکته است که در مقایسه با چین و روسیه، و دیگر کشورهایی که آمریکا ممکن است با آنها وارد درگیری شود، آمریکا بیشترین تکیه را بر ابزارهای شبکه‌ای دارد. این یعنی با حمله‌ی سایبری می‌توان شبکه‌ی برق، بازار بورس، و حتی ارتباطات ارتش آمریکا را از کار انداخت. در پرانتز، این یعنی جمهوری اسلامی ایران هم ممکن است در برابر آمریکا، و شاید اسراییل، برتری سایبری داشته باشد یا با توجه به نزدیکی‌اش به روسیه، چین و کره‌ی شمالی، که هر سه در زمینه‌ی جنگ سایبری قوی هستند، بتواند این برتری را به‌دست بیاورد.

ده دقیقه پیش از طرف شرکت اینترنت زنگ زده‌اند و گفته‌اند که کسی دارد می‌آید که اینترنت خانه را وصل کند. همین‌طور که کتاب می‌خوانم منتظر زنگ  در هستم. بالاخره مامور می‌آید. چینی است و یک مودم سیسکو آورده است. در کتاب خوانده بودم که مودم‌های سیسکو یکی از نقاط مهم ضعف در فضای سایبری آمریکا هستند، از یک‌طرف به این دلیل که نشان داده‌شده که این مودم‌ها مشکلات نرم‌افزاریی دارند که راه دسترسی را برای هکر‌ها باز می‌کنند. گذشته از این، و بسیار مهم‌تر از آن، سیسکو مودم‌هایش را در چین مونتاژ می‌کند. این یعنی اگر چین برنامه‌ی بلندمدتی برای درگیری با آمریکا داشته‌باشد، که عجیب است اگر نداشته‌باشد، این فرصت خوبی برای داخل کردن چند در ِ مخفی در نرم‌افزار و سخت‌افزار مودم‌هاست.

مامور در چند دقیقه مودم را وصل می‌کند و چراغ‌ها چشمک می‌زنند و صفحه‌ی گوگل برای من بالا می‌آید. همه چیز خوب است. مامور می‌پرسد آیا می‌تواند چند لحظه از کامپیوتر من استفاده کند، «حتما!». از دور می‌بینم که پسر بیست و خرده‌ای ساله، و این دقیقا سن ِ میانگین ِ هکرهاست، در چند صفحه چیزی وارد می‌کند. بعد تشکر می‌کند و کامپیوتر را پس می‌دهد و خداحافظی می‌کند و می‌رود.

سریع می‌روم سر کامپیوتر. در همان چند لحظه چیزی دانلود کرده و بعد اجرا کرده. پی‌اش را می‌گیرم. آها، فایل از سایت شرکت اینترنت دانلود شده. لابد باید گزارش می‌کرده که اینترنت را وصل کرده. هنوز اما کمی دوبه‌شک‌ام. فایل را نگه‌می‌دارم که بعدا دقیق‌تر نگاهش کنم.

قضیه‌ی گرداب را باید کنار چند بار «قطع شدن» کابل اینترنت ایران گذاشت. همین‌طور نباید فراموش‌کرد که دست‌هایی از ایران بارها به سایت‌هایی در آمریکا و اسراییل حمله‌کرده است، و از سمت دیگر «استاکس‌نت» داخل نیروگاه بوشهر خزیده‌است. این‌همه یعنی گرداب را باید بزرگتر از «تلاشی برای زدودن وب ِ‌ ایرانی از محتوای غیراخلاقی»، و حتی سیاسی، دانست.

«جنگ سایبری» را بخوانید. گردابی‌ها حتما این کتاب را خوانده‌اند و گذشته از اینکه از یک ابزار در حال حاضر چه استفاده‌ای می‌شود، شناخت ابزار مهم است.

ناعلم – آنها می‌گویند قرص‌ها معجزه می‌کنند

قبل از این درمورد کتاب «بازی اعداد» The Numbers Game اینجا حرف زدم.

آمارها نشان می دهد که در چهار بزرگراه پر رفت و آمد، تصادفات ِ منجر به آسیب ِ جدی به یک معضل تبدیل شده اند. پلیس تصمیم می گیرد در این بزرگراه ها دوربین کنترل سرعت نصب کند. مدتی پس از نصب دوربین ها سخنگوی پلیس گزارش می دهد که آمار ِ تصادفات ۳۵% کاهش پیدا کرده است. این موضوع بعنوان دلیلی بر کارایی بسیار بالای دوربین های کنترل سرعت تلقی شده و قرار بر نصب دوربین های بیشتر در بزرگراه های دیگر می شود. آیا این نتیجه گیری درست است؟

ادامه را در اینجا بخوانید: کتاب: بازی اعداد، چیزهایی که اعداد نمی گویند.

دارم «ناعلم» Bad Science را می‌خوانم. نویسنده، بن گلداکر، پزشکی است که قبل از این ستونی به همین نام در گاردین داشت و حالا وبلاگی به همین نام را اداره می‌کند. همانطور که «بازی اعداد» به سواستفاده‌ها و گمراه‌سازی‌هایی که به کمک آمار و اعداد انجام می‌شود می‌پرداخت، «ناعلم» مثال‌هایی از روند مدیکالایزیشن Medicalization به‌دست می‌دهد (برای این کلمه چه معادلی در فارسی استفاده کنم؟). مثلا این نمونه را از فصل هشتم، «قرص مشکلات صعب اجتماعی را حل می‌کند»، صفحه‌ی ۱۵۴، برداشته‌ام،

مجلات ِ گلاسه و خوش‌رنگ پر از داستانهایی درباره‌ی زوج‌هایی هستند که در رابطه‌شان دچار مشکل شده‌اند. داستان همیشه از اینجا شروع می‌شود که زوج ِ ناراحت پیش دکتر خانوادگی می‌روند و ناکام روانه‌ی مطب ِ متخصص می‌شوند و از آنجا هم سرشکسته بیرون می‌آیند. دریچه‌ی خوشبختی در این داستان زمانی باز می‌شود که زوج ِ داستان ما به یک کلینیک خصوصی می‌روند و از آنها آزمایش خون گرفته می‌شود و هورمون‌‌سنجی می‌شوند. بعد جریان خون در اعضای جنسی‌شان توسط یک روش تصویربرداری جدید مطالعه می‌شود و اینگونه است که ناگهان معجزه رخ می‌دهد: یک قرص ِ جدید و مخصوص مشکل این زوج را حل خواهد کرد. اما این فقط نیمی از داستان است. در این روایت گفته نمی‌شود که فشار کاری دختر را بسیار خسته کرده‌است و پسر هنوز نتوانسته‌است با وضعیت پدر بودن کنار بیاید. اینکه پسر هنوز در موقعیت ذهنی جوانکی است که دختری را کنار دیوار خوابگاه به خودش فشار می‌دهد و درک اینکه معشوق مادر هم هست برای او هنوز ممکن نیست. ما دوست نداریم درباره‌ی این عوامل حرف بزنیم، همانطور که نمی‌خواهیم درباره‌ی شرایط نابرابر اجتماعی، تغییرات در ساختار جامعه و خانواده، و تاثیر شرایط مختلف شغلی بر افراد حرف بزنیم. در این روایت ِ ساده‌شده، همه‌ی عوامل پیچیده و چندوجهی از محاسبه کنار گذاشته‌شده‌اند و یک قرص قرار است معجزه کند (خلاصه‌ی متن)

من اینطور قضیه را می‌بینم. ما در دنیای پیچیده‌ای زندگی می‌کنیم که ارتباط ِ زیرپوستی ِ زیادی بین بخش‌های مختلف آن وجود دارد. ما در همین دنیا با مشکلات ِ بزرگی رو‌به‌رو هستیم و در‌به‌در به دنبال راه حل برای این معضلات می‌گردیم. این‌همه یعنی ما خواسته‌هایی داریم که یا راه‌حلی برای آنها وجود ندارد یا ما از عهده‌ی پرداختن هزینه‌ی راه‌حل های موجود برنمی‌آییم. مثلا ما علاقه‌مندیم عمر طولانی، بدن عضلانی/خوش‌ریخت، و روحیه‌ی خوبی داشته باشیم، اما فرصت و حوصله‌ی ورزش کردن و دراز کشیدن زیر آفتاب را نداریم. در چنین وضعیتی ما مشتریان خوبی برای کسی هستیم که ادعا کند قرصی هست که بیست سال به زندگی اضافه می‌کند، یا در یازده روز عضلات را دوبرابر می‌کند یا خستگی و بی‌خوابی را درمان می‌کند. این همان فرایند «مدیکالایزیشن » است؛ ما به این فرضیه تن می‌دهیم که راه حل داخل قوطی‌های پلاستیکیی است که روی جلد مجله‌ها و در تلویزیون نشان داده‌می‌شوند. از آنجا که ما حاضریم برای این اشیاء دوست‌داشتنی پول خرج کنیم، فقط حضور کسی با شناخت خوبی از آدمیزاد و نحوه‌ی تصمیم‌گیریش لازم است تا صنایع چند میلیون، یا حتی میلیارد، دلاری ِ هومیوپاتی، کرم‌های زیبایی، نوشابه‌های انرژی‌زا، قرص‌های مکمل، و نظایر آن از زمین سربکشد. نویسنده مدعی است که خیلی از ادعاهایی که درمورد کارکرد ِ این محصولات می‌خوانیم اساس علمیی ندارد یا یافته‌های علمی در خارج از چهارچوبی که در آنها معنی‌دار هستند به ما عرضه می‌شوند.

نکته‌ی مهم در این میان آدمیزاد است که نشان داده‌شده‌است دردش با خوردن ِ قرص شکر، اگر تصور کند در حال مصرف دارو است، بهبود پیدا می‌کند. همین آدمیزاد با کپسول شکر زودتر «خوب می‌شود» و آمپول از هر‌دوی این «شکری‌ها» موثرتر است. وضعیت زمانی جالب می‌شود که ما برای قرص شکر پول می‌دهیم و شکر در بسته‌بندی نارنجی سه برابر شکر در بسته‌بندی آبی قیمت دارد.

«ناعلم» ۳۳۹ صفحه‌است و «به هرکسی که به او مربوط است» To whom it may concern تقدیم شده است.

اینکه این کتاب از کجا به‌دست من رسید خودش داستان جالبی است. نزدیک یک سال پیش، در سفر، کتاب را در یک کتابفروشی در یک فرودگاه اروپایی دیدم. به عادت همیشگی از جلد کتاب عکس گرفتم تا بعدا در کتابفروشی‌ها پیدایش کنم. با کمال تعجب کتاب را در آمازون ِ کانادا و چپترز پیدا نکردم (حالا که کتاب مشهورتر شده‌است همان‌جاها می‌توانید پیدایش کنید). در همان اوقات با چند نفر از دوستان سعی کردیم برنامه‌ای راه بیاندازیم به نام «هم‌قفسه‌ای». قرارمان این بود که هر کدام فهرستی از کتاب‌هایی که می‌خواهیم برایمان بخرند را تهیه کنیم و در روز تولدمان، یا در هر تاریخی که انتخاب می‌کردیم، دیگران کتاب‌ها را برایمان بخرند. «هم‌قفسه‌ای» پا نگرفت اما من از این طریق سه تا کتابی که می‌خواستم دستم رسید. یکی از این کتاب‌ها «ناعلم» بود.

پس‌نوشت – از فصل دو، «ژیمناستیک مغزی»، صفحه‌ی ۱۸،

بیشتر مردم می‌دانند که یک رژیم غذایی مناسب چیست. بنابراین اگر می‌خواهید از این طریق پول دربیاورید لازم است که فضایی برای فعالیت خود دست و پا کنید. برای این‌کار شما باید مساله را پیچیده کنید و اسامی ساختگیی برای چیزهای آشنا ابداع کنید.

لطفا پیچ‌گوشتی‌تان را غلاف کنید

یکشنبه عصر رفتیم نمایشگاه کتاب خیابانی در تورنتو. خیابان‌های اطراف پارلمان را تا وسط راه حصار کشیده‌بودند و چادر هوا کرده‌بودند و در سایه کتاب‌ها را چیده‌بودند. روی چمن‌های وسط میدان ِ پشت ساختمان پارلمان هم بچه‌ها دور سکوی بزرگی جمع شده‌بودند و با صدایی که از بالا می‌آمد جست‌و‌خیز می‌کردند.

یکی از چادرها اسم حزب سوسیالیست کانادا را داشت. مردی با لهجه‌ی بریتیش و سروظاهر مرتب توی چادر ایستاده بود و روی میزی روبرویش مجله‌های نازک و چندبرگی‌های «مقاومت»، «ما پیش می‌رویم» و «برابری» را چیده‌بودند. گوشه‌ی میز عکسی از یک غاز ِ سراپانفتی با جمله‌ی «این میراث کاپیتالیسم است» گذاشته‌بودند.

از مرد پرسیدم «نظرت راجع به احمدی‌نژاد چیه؟» گفت احمدی‌نژاد هم مثل روسیه‌ی شوروی فقط ظاهری از مبارزه با نظام سرمایه‌داری را دارد و در عمل کمک‌حال آن است. خودش سر حرف را گرفت و رسید به اینکه جامعه‌ی ایده‌آل با پیاده‌سازی کمونیسم حاصل می‌شود. کمی گوش‌کردم بعد گقتم «اما می‌دونید که عده‌ای معتقد هستند با برداشتن امکان ِ رقابت در جامعه، دیگر کسی انگیزه‌ای برای تولید نخواهد داشت». گفت «در جامعه‌ای که من حرفش را می‌زنم تو هر چیزی که بخواهی در دسترست است. مثلا تو نان می‌خواهی، می روی فروشگاه و همه جور نان چیده شده و تو هرچیزی می‌خواهی برمی‌داری». وقتی با دستهایش قفسه‌ی نان‌ها را در هوا نقاشی می‌کرد من یاد کوبا افتادم و فروشگاهی که شبیه تعاونی بچگی‌مان بود و بعضی قفسه‌هایش پر بود از چیزهایی، اما مشتری نداشت و مرد ِ قدبلند ِ کت‌و‌شلوار سیاه پوشیده‌ای که کارمندان فروشگاه حرفش را گوش می‌کردند، در جواب سوال‌های من گفت «من چیزی بهت نمی‌گم، خودت فکر کن چرا در فروشگاه مشتری نیست». بعدا فهمیدم قیمت‌های فروشگاه به پول محلی به ارقام ِ غیرقابل‌دسترسیی تبدیل می‌شود.

از مرد پرسیدم چرا در جامعه‌ای ایده‌آل او کسی باید کار کند. گفتم وقتی همه‌ی امکانات را به همه بدهی انگیزه را از آنها گرفته‌ای. گفت «ذهنیت انسان باید برای جامعه‌ی ایده‌آل تغییر کند. تو در جامعه‌ای که من دارم حرفش را می‌زنم متفاوت فکر می‌کنی. تو باید برای زندگی در آن جامعه تغییر کنی» و با انگشتش به سرم اشاره کرد. بحث ما تمام شده بود. من می‌خواستم من باشم و او می خواست پیچ‌گوشتی‌اش را توی مغز من فرو کند. ما حرف بیشتری برای زدن با هم نداشتیم، مرد یک جزوه‌ی هشت صفحه‌ای از روی میزش برداشت و به من داد و گفت اینجا بیشتر توضیح داده‌ایم، «پولش رو نمی‌خواد بدی». روی میز جلوی دسته‌ی کاغذها نوشته‌بود «یک دلار». یک دلار از جیبم درآوردم و گفتم «این رو بعنوان هدیه donation قبول کنید».

جلوتر غرفه‌ی انتشارات هارپر کالینز بود. کتاب‌های جلد کاغذی را دو دلار حراج کرده‌بودند و جلد سخت‌ها hardcover سه دلار. من یک کتاب سیصد و هفت صفحه‌ای خریدم که در این مورد حرف می‌زند که چطور اختراع یک ابزار قابل حمل برای انرژی الکتریکی منجر به یک انقلاب تکنولوژیک شده است.

کارآگاهی‌گری با مایو

اول) ساحل فرانکلین در ۷۰ کیلومتری شمال تورنتو. بدون ترافیک. ۵۰ دقیقه بعد از اینکه صبحانه را تمام می کنیم کنار ساحل هستیم. برمی گردم که پول پارکینگ را بدهم. باید پول را به دستگاهی که گوشه ی پارکینگ گذاشته اند بدهم و قبض را زیر شیشه بگذارم. وقتی کنار دستگاه می رسم، مردی، هندی یا از همان حوالی، دارد کلیدها را پشت سر هم می زند. بهش که می رسم سر برمی گرداند و می گوید «۳۰ دلار برای تمام روز؟ می ارزه اصلا پول ندم. مگه جریمه اش چقدره؟» و پول را در جیبش می گذارد و سمت ساحل می رود. قصد داشتم گزینه ی «برای تمام روز» را انتخاب کنم، اما حالا به موارد دیگر نگاه می کنم «۶ دلار برای یک ساعت، ۱۲ دلار برای دو ساعت، ۱۸ دلار برای سه ساعت». ساعت ۱۲ و نیم است. حساب می کنم که بعید است تا پنج و نیم بمانیم. بالاخره ۱۲ دلار می دهم. فکر می کنم اگر تصمیم بگیریم بیشتر بمانیم برمی گردم و می دهم. حساب و کتاب ِ هزینه طوری است که اگر به جای سه ساعت، یکبار یک ساعت و بعد دو ساعت بگیرم هزینه فرقی نمی کند. این یعنی اگر کمتر از پنج ساعت بخواهیم بمانیم بهتر است که ساعتی بگیرم.

دوم) روی ماسه ی داغ نشسته ام. روبرویم مردم از نژادها و رنگ های مختلف از ساحل به سمت آب می روند یا خیس برمی گردند. حالا یک خانم آسیایی و پسر کوچکش سر می رسند. روبروی من قبل از این یک خانواده ی سفید نشسته بودند اما حالا همه توی آب هستند و فقط مادر خانواده کنار بساط نشسته است. خانم آسیایی یک تیوب بزرگ پلاستیکی ِ بادنشده را یک دستش گرفته است و با دست دیگر پسرش را که از هیجان بالا و پایین می پرد آرام می کند. حالا به خانم سفید می رسند و مادر ِ آسیایی با جمله های کوتاهی به او می فهماند که تلمبه شان را می خواهد قرض بگیرد. خانم سفید می گوید «حتما» و مادر و پسر مشغول تلمبه و تیوب می شوند. حالا پدر خانواده و بعد یک زن و مرد ِ آسیایی دیگر هم رسیده اند و همه با هم نوبتی تیوب را باد می کنند. تیوب بزرگ است و وقتی توی آب می اندازندش مادر و پسرش درش جا می شوند. در پنج یا ده دقیقه ای که باد زدن ِ تیوب طول می کشد چند بار دسته و لوله ی تلمبه در می رود که هر بار پدر ِ پسرک فوتشان می کند و جایشان می اندازد. بالاخره کار تمام می شود و از صاحب تلمبه تشکر می کنند و داخل آب می روند.

سوم) وقتی از پارکینگ سمت ساحل می آمدیم دیدم که چند جا تابلوهای یاسی رنگی با مهر و نشان اداره ی محلی بهداشت زده اند. بار قبل که همینجا آمدیم این تابلوها نبود.

توجه: آبهای این منطقه ممکن است تا ۴۸ ساعت بعد از یک بارش شدید حاوی سطوح بالایی از باکتری باشد.

جاهایی از ساحل که درختها سایه انداخته اند هنوز ماسه خیس است. انگار دیشب باران تندی آمده است. با گذشتن ساعت ساحل شلوغ تر می شود. زیر یکی از تابلوها، که نزدیک تر به آب گذاشته اند، خانواده ای بساط پهن کرده اند. پسر ِ چند ساله ی خانواده از دریا آب می آورد و در حوض قلعه ی ماسه ای اش می ریزد.

چهارم) این ساحل غریق نجات ندارد. روی تابلویی، که حالا کج شده است، نوشته شده،

غریق نجات حاضر نیست. با مسوولیت خودتان شنا کنید!

هر چه جلوتر می روم دریاچه عمیق نمی شود. آب آرام است و ماسه ی کف دیده می شود.

پنجم) حالا من تنها کنار بساط نشسته ام. و دارم وسایل را می پایم. در گوشه ی سمت راست ِ زیرانداز، درست پشت سرم، کیف بزرگ دوربین نشسته است که کیف پول من و همه ی کارت های اعتباری و مدارکم هم تویش است. گاهی سر برمی گردانم و نگاهش می کنم. بوضوح اگر کسی بخواهد کیف را بردارد می تواند در دقیقه های متوالی که من به دریا زل زده ام این کار را بکند. اما اینکار ریسک زیادی دارد، چون ساحل پر از آدمهای دیگری است که حتما دیده اند که من نیم ساعت است اینجا دراز کشیده ام. کسی که بخواهد دوربین و محتویات کیف را بدزدد باید حساب و کتاب زیادی کند. گذشته از این، در پنج سال گذشته کمتر از ده بار شنیده ام که از کسی چیزی دزدیده شده باشد. از من یکبار سرعت سنج دوچرخه ام را دزدیدند، که آن هم بیشتر خرابکاری بود تا دزدی. به دریا زل می زنم.

ششم) از دیشب قرار گذاشتیم که روز را در شهر بگذرانیم. صبح که پاشدیم و آفتاب و هوای ۳۰ درجه را که دیدیم تصمیم تغییر کرد: «می ریم ساحل». وضع هوا ممکن بود ناگهان تغییر کند، با اینحال ما تصمیم گرفتیم نزدیک دو ساعت در ماشین بنشینیم و خطر تصادف را بپذیریم و هزینه ی بنزین و پارکینگ را بپردازیم به این امید که روز خوبی در ساحل خواهیم داشت. پیش بینی ما درست بود. ما روز خوبی در ساحل داشتیم.

هفتم) کاملا ممکن است که خانواده ی آسیایی تلمبه اش را آخرین لحظه در خانه جا گذاشته است. یا شاید لوله ی تلمبه ناگهان پاره شده است. این هم ممکن است که خانواده تصمیم گرفته است پول برای تلمبه ندهد. با توجه به ظاهر تلمبه تصور نمی کنم شی گرانقیمتی بود اما «گران» در مقایسه تعریف می شود، یعنی گران در مقایسه با چه چیزی. قابل تصور است که برای کسی گشتن دنبال تلمبه در ساحل و خواهش کردن از یک غریبه که تلمبه اش را قرض بدهد و پذیرفتن این خطر که روزی تلمبه پیدا نشود کم هزینه تر از قیمت یک تلمبه باشد. برای دیگرانی، احتمالا شامل خانواده ی سفید، پرداختن بهای تلمبه بهتر از دردسر تلمبه نداشتن است.

هشتم) شاید آب آلوده بود. شاید خیلی از کسانی که در ساحل بودند تابلو را ندیده بودند یا جدی اش نگرفته بودند. یا شاید تابلو را دیده بودند و تصمیم گرفته بودند «می ریم توی آب اما دهنمان را بسته نگه می داریم و سریع دوش می گیریم». قابل تصور است که عده ای قبل از آمدن سری به وبسایت اداره ی محلی بهداشت زده بودند و تصمیم گرفته بودند به جای ساحل، روز را در شهر بگذرانند. واضح است که عده ی زیادی بوده اند که هشدار ِ روی تابلو به اندازه ی کافی برایشان ترسناک نبوده است که از راه ِ آمده برگردند و توی آب نروند. یا شاید ندیده اند که ماسه ها خیس است.

دارم «کارآگاه اقتصادی» The Undercover Economist را می خوانم. قبلا درباره ی «منطق زندگی» The Logic of Life از همین نویسنده اینجا حرف زده ایم. نویسنده ی کتاب، که اقتصاددان است، به اتفاقات روزمره نگاه می کند و تلاش می کند برای رفتارهای فردی و جمعی توضیح پیدا کند. به عبارت دیگر، فرض براین است که انسان ها در تصمیم هایی که بصورت شخصی یا گروهی می گیرند گزینه های مختلف را می سنجند و با توجه به اطلاعات موجود و نوع ارزش گذاری، راه حل بهینه را انتخاب می کنند. یک جایگزین برای این نگاه، تقسیم دنیا به جزیره های سیاه و سفیدی است که در آن جزیره های سیاه به سفیدها ظلم می کنند و اهالی جزیره های سفید مجسمه های مناعت و شرافت هستند. تیم هرفورد در «منطق زندگی» بطور مستقیم تری روی پیدا کردن توضیح برای رفتار آدمیزاد تمرکز می کند.

در مورد این کتاب بیشتر حرف می زنیم.

شطرنج چهارنفره در ساعت هشت و نیم شب

اول) a_conflict_of_vision_s.jpgچند روز پیش درکتابفروشی «تعارض دیدگاه ها» A Conflict of Visions را دیدم. روی جلد توضیح داده شده که این کتاب قرار است درمورد «ریشه های ایدئولوژیکی ِ کشمکش های سیاسی» حرف بزند. کتاب را ورق زدم و این قسمت از پیشگفتار چشمم را گرفت،

تعارض ِ دیدگاه ها با رقابتی که بدلیل منافع ِ متضاد رخ می دهد تفاوت دارد. زمانی که صحبت از منافع متفاوت است، گروه های درگیر معمولا به روشنی می دانند که مساله چیست و این برای هر طرف روشن است که خطوط سود و زیان چگونه تعریف شده اند. در چنین حالتی ممکن است عموم مردم مساله را به این روشنی درک نکنند، یا حتی عامدانه توسط تبلیغات طرف های غائله گیج و سردرگم شده باشد. اما این سردرگمی دقیقا نتیجه ی مستقیم واضح بودن مساله برای طرفهای درگیر است. در مقایسه، زمانی که تعارض دیدگاه ها وجود دارد، کاملا ممکن است که همان گروهی که با شدت بیشتری در معرض یک نوع دیدگاه خاص قرار گرفته است، کم اطلاع ترین گروه درباره ی فرض های اساسی آن دیدگاه نیز باشد. به طور مشابه، همین گروه کاملا ممکن است کمترین علاقه را به درنگ کردن برای کنکاش در پایه های نظری مساله داشته باشد، بخصوص زمانیکه جنبه ی «عملی» مساله توجه عاجلی می طلبد؛ مانند وقتی که باید در راه چیزی جهاد کرد، یا زمانی که باید از ارزش ها به هر بهایی دفاع کرد (ترجمه از من).

(لینک مستقیم به ویدئو)

دوم) ۲۰:۳۰ چند شب پیش در یک «یادداشت تصویری» به «طرح اختلاف مسوولان دستگاه های مختلف از تریبون های عمومی» پرداخت. در ابتدای این گزارش صدای زنانه ای گفت،

چرا مسوولان دستگاه های مختلف اختلافات خود را به میان ما مردم می آورند و از تریبون عمومی مطرح می کنند؟ (همه ی تاکیدها از من)

بعد صدای مردانه ای توضیح داد،

این پرسش تلخ و سنگین از جمله سوالاتی است که این روزها در افکار عمومی مردم موج می زند.

در اینجا خانم دوباره پرسید،

مگر مسوولان جلسات مشترک کاری ندارند و مگر وظیفه ی آنها حل اختلافات در چنین جلساتی نیست؟ پس چرا تقریبا هر روز ذهن ما مردم را با حرفهای اختلاف برانگیز ناراحت می کنند و اصطلاحا روی اعصاب ما راه می روند؟

مرد دوباره توضیح داد،

این پرسش غم انگیز و بی پاسخ نیز از جمله سوالات مردم است که تا کنون هیچ مسوولی به آن پاسخ نگفته است.

و گفتگو به همین ترتیب روی تصاویری از مردمی که در خیابان راه می روند، جلسات مجلس و کابینه، و مردمی که روزنامه ها را ورانداز می کنند، ادامه پیدا کرد.

کمی بعدتر خانم توضیح داد که،

واقعیت این است که مسوولان … بدون درنظر گرفتن موقعیت خاص کشور و بی توجه به لزوم آرامش عمومی به روی یکدیگر پنجه ی سیاسی و غیرسیاسی می کشند.

مرد توضیح داد،

مردمی که با تحمل سختی های موجود و فشارهای دشمن، همچنان سینه ی خود را سپر ِ اسلام و انقلاب و ایران کرده اند، در هفته ها و روزهای اخیر تقریبا در اکثر مراسم رسمی و غیررسمی شاهد حواشی اختلاف برانگیز و اتهامات متقابلی هستند که هیچ منطقی برای طرح آنها وجود ندارد و جز هوای نفس، زیاده‌خواهی و حداقل بی‌توجهی به ضورت وحدت و همدلی نمی توان دلیلی برای آنها یافت.

خانم دوباره گفت،

در این میان حرف و خواست مردم کاملا ساده و شفاف است. مردم در انتظاری قابل درک بر این باورند که اختلافات سلیقه ای و غیرسلیقه ای مسوولان و مدیران سه قوه و دیگر دستگاه ها باید در جلسات مشترک و در پرتو تعهد عملی به قانون، پایبندی به حدود وظایف و اختیارات و اجرای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب حل و فصل شود….

در پایان ویدئو مرد آرزو کرد،

… امیدواریم شرح این داستان واقعا ملال آور تا همین اندازه کافی باشد و این ماجرا نیاز به شرح و توضیح بیشتری نیابد. ان شا الله.

در این ویدئو یک نظام اجتماعی مبتنی بر چهار گروه از بازیگران ترسیم می شود. گروه اول مردم هستند که از دهان گوینده ی زن از گروه دوم، یعنی سیاستمداران، می خواهند که «روی اعصاب آنها راه نروند». مردم از سوی دیگر در برابر گروه سوم، یعنی دشمن، «سینه سپر کرده اند». چهارمین بازیگر در این نمایش ِ تلویزیونی «رهبر معظم انقلاب» است که می توان مرد ِ گوینده را صدای او دانست. در این «یادداشت تصویری» مردم و رهبر از سیاسیون می خواهند که مشکلات خود را بصورت درونی حل کنند و استقامت عمومی دربرابر دشمن را تضعیف نکنند.

نکته ی مهم این است که بسیاری از اتفاقات ِ یکسال گذشته و ۳۰ سال پیش از آن را می توان در چهارچوب همین نگاه بهتر فهمید. برای مثال، در این نوع نگاه، آنچه در انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ اتفاق افتاد به این ترتیب خلاصه می شود که گروهی از سیاستمداران اختلاف درونی را به خیابان ها کشیدند و مردم را آزار دادند و مایه ی شادی دشمن را فراهم کردند و به همین دلیل لازم بود توسط رهبر سرجایشان نشانده شوند. اما سوال مهم این است که این مدل ِ پیشنهادی از حکومت داری توسط چه کسی ابداع شده است و به تایید چه کسی رسیده است؟ یا اینطور بپرسیم، در طی کدام فرایندی تصمیم گرفته شده است که خط واضحی بین مردم و سیاست مداران وجود دارد و مشکلات باید پشت درهای بسته حل شوند؟ واضح است که می شود مدلهای جایگزینی پیشنهاد داد که در آنها رهبری وجود ندارد و فضای باز سیاسی به مردم این امکان را می دهد که بر سیاست مداران بصورت مستقیم و غیرمستقیم نظارت کنند و به این وسیله راهی پیدا کنند که دشمن را به رقیب تبدیل کند تا سایه ی جنگ برسر کشور نباشد.

وقتی دعوا به خیابان کشیده می شود، این امکان را از دست می دهیم که به ریشه ها برگردیم و از خودمان و دیگران بپرسیم ریشه ی تفاوت ها در چیست. ویدئوهایی نظیر این فرصت های نادری هستند که در آنها یکی از طرفین تعریف خود از وضعیت و نظرش نسبت به راه حل بهینه را خارج از شولای تبلیغات و آشوب درگیری های خیابانی عرضه می کند. همین جاست که می شود یک نفر را از سمت مقابل کنار کشید و ازش پرسید «این که گفتی می تواند یک راه حل باشد، اما راه حل های دیگری هم وجود دارند که می توانند بهتر باشند».

کتاب: دنیا جای متوسطی است – اندر باب جاده نوشته ها

jazz_festival.jpg

اول – مونترآل، کنسرت جاز؛ همراه چند هزار نفر دیگر به ریتم ِ تند ِ دلپذیر گوش می کنم. بعد گوشی را در می آورم و عکس می گیرم و توییت می کنم «فستیوال جاز، مونترآل». چند لحظه بعد گوشی بوق می زند. رفیقی روی فیسبوک نوشته «تو اینجایی؟ من هم مونترال هستم. تا پس فردا». توییتر را به فیسبوک وصل کرده ام. شب دارم در لابی هتل چرت می زنم که رفیق نازنین می آید و گپ می زنیم.

دوم – آشنایی در ایران فوت کرده است. دلم گرفته است. در وبلاگ پست کوتاهی می نویسم و اسم می برم بدون اینکه نام خانوادگی را بنویسم (روزانه: رفتن ِ فُرامرز خان). در فرندفید کسی می نویسد که از سمت دیگر با مرحوم فامیل بوده.

آیا از این دو اتفاق می شود اینطور نتیجه گرفت که «دنیا جای کوچکی است»؟ لزوما نه. آیا می توان ادعا کرد که «شبکه های مجازی باعث شده اند که ما حلقه ی بسیار بزرگتری از آشنایان داشته باشیم»؟ بدیهی نیست که اینطور باشد.

dsc05733-small.jpg

اینکه دنیا جای کوچکی است یا نه زمانی با معنی است که واحد یا مرجعی برای اندازه گیری داشته باشیم. یعنی بگوییم کوچکتر از چه چیزی یا چقدر کوچک. حقیقت این است که در طول تاریخی که از آن خبر داریم هرگز این تعداد آدمیزاد روی کره ی زمین وجود نداشته است*. گذشته از این ما دنیای دیگری را مشاهده نکرده ایم که دنیای خودمان را با آن بسنجیم. اما مساله فقط این نیست.

if_you_can_read_this.jpgاین سوال خوبی است که ارتباط مجازی چه میزان جامعه ی آشنایان ما را بزرگتر کرده است و چقدر بعنوان کانال های ارتباطی جدید بین ما و آشنایی که داریم عمل کرده است. من و دوستی که در لابی هتل در مونترآل با هم گپ زدیم در فضای مجازی با هم آشنا شدیم. در غیاب ِ این ابزار ارتباطی، تحصیل، شغل و محل زندگی ما احتمالا این امکان را به ما نمی داد که ارتباطی با هم بگیریم. اما لزوما وجود جامعه ی مجازی به این معنی نیست که من با جمع بسیار بزرگتری، در مقایسه با موقعیتی که در آن شبکه های مجازی و امکانات اضافه برای آشنایی با افراد وجود نداشت، مرتبط هستم. قابل تصور است که اگر این فضا وجود نداشت من وقتم را به نحو دیگری و در چهارچوب دیگری صرف می کردم و آشنایان ِ بیشتری در فضای حقیقی پیدا می کردم. اما از این نکته نباید بگذریم که فضای مجازی به من امکان داده است که ارتباطاتم بیشتر برمبنای علاقه باشد و کمتر در محدودیت «جبر جغرافیایی».

نکته ی مهم دیگر این است که من لزوما در هر سفر و در هر اتفاقی یک آشنا پیدا نمی کنم. یا اینطور بگوییم، در سفر مونترآل من و یک آشنا در یک هتل، و عملا با سه اتاق فاصله، چند شب را گذراندیم، اما من سفرهای زیادی رفته ام که علی رغم «اطلاعیه»های توییتری و فیس بوکی که «داریم می ریم شهر فلان» نه آشنایی را دیده ام و نه ارتباط جدیدی به دست آورده ام. این یعنی بعید نیست که من اتفاق ِ ملاقات یک آشنا به کمک ِ شبکه های مجازی را به عنوان یک حادثه ی مهم به خاطر می سپرم اما همه ی موارد ِ ندیدن ِ هیچ آشنایی علی رغم تلاش از طریق ِ شبکه های مجازی را در محاسبه وارد نمی کنم.

دارم «اگر می تونی این رو بخونی» If You Can Read This را می خوانم. کتاب مجموعه ای از نوشته های کوتاهی است که هر کدام به یک جمله ی کوتاه ِ پشت ِ ماشینی/فیسبوکی، مثل همین «دنیای جای کوچکی است»، می پردازد. کتاب خودش را اینطور معرفی می کند «فلسفه ی جاده نوشته ها» The Philosophy of Bumper Stickers.

15g4740.png

* وقتی پست را می نوشتم اینجا اضافه کردم،

جایی جمله ای دیدم شبیه این «هفتاد درصد همه ی انسان هایی که زاده شده اند هنوز نمرده اند». عدد هفتاد را مطمئن نیستم، به نظرم حتی بیشتر بود.

این مقاله ادعا می کند عدد درست تر شش درصد است. به نظرم این عدد خیلی با این منحنی نمی خواند. البته مدعی ِ شش درصد این عدد را با حساب و کتابی علم کرده است.