نوشته هایی که درمورد ’ معرفی ’ هستند

«ماچولند»: حرکتی زیبا برای مبارزه با «سخت نگیر بابا!»

اولین مطلبی که از «ماچولند» دیدم، اعتراض به استفاده‌ی حسن روحانی از عبارت «پیرزن هم به این می‌خندد، این مضحک است» بود. نکته‌ی مهم این است که دقیقا اصلا مهم نیست که نتانیاهو چه گفته است. رییس‌جمهور ایران بین «پیرزن بودن» و «مضحک بودن» خطی کشیده‌است و یکی را معادل دیگری دانسته‌است و این رفتاری «ماچو» است که در لایه‌ی اول «زن بودن» را تحقیر می‌کند و در لایه‌ی بعدی «پیر بودن» را. رفتارهایی از همین جنس، مردان ِ هم‌جنس‌گرا، زنی که به شغل‌اش «بیش از اندازه» توجه می‌کند، کسی که بیمار یا ناتوان است، و دیگری که به اقلیتی متعلق است را تحقیر می‌کند.

حدس می‌زنم که یکی از واکنشهای غالب به «ماچولند» از جنس «سخت نگیر بابا!» و «وسط این‌همه مشکل این و گرفتی!» باشد. نکته‌ی مهم این است که باید سخت گرفت. ذهنیت ِ تحقیرکننده، سنگ ِ بنای جامعه‌ای است که به اکثریت تعلق دارد و اقلیت را تحقیر می‌کند. در ترافیک ِ سنگین ِ شبکه‌های اجتماعی، به‌راحتی می‌توان از این نکته غفلت کرد و فیس‌بوک را به نقطه‌ی بازتولید ِ رفتارهای بیمار ِ جامعه‌ی بزرگ‌تر تبدیل کرد. علاوه بر این‌که به این دلیل، «سخت‌گرفتن» یک ضرورت است، اتفاقا ماچولند به قلب معضل زده است. اعدام، تحقیر جنسی و مذهبی، و بی‌صدا بودن بخش ِ بزرگی از جامعه، حاصل ِ مستقیم ِ این نکته هستند که مرد میان‌سالی در راس هرم قدرت، به پیرزنان می‌خندد و صدایی بلند نمی‌شود.

ایده ماچولند ساده اما مهم است و پیاده‌سازی خیلی خوب انجام شده است. در هرمورد، این سه سر فصل قید شده‌اند: «واقعیت این است که:»، «ما فکر می‌کنیم:» و «چه کنیم؟». خلاصه و دقیق. هر مورد، در چند کلمه توضیح داده شده است. این جنس از پیاده‌سازی، برای وضعیت ِ مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی کاملا مناسب است. کم‌تر حوصله‌ی خواندن ِ متن‌های بلند را داریم و ماچولند در چند جمله به هدف می‌زند: این فرم را پر کنید و به برنامه‌ی افق صدای آمریکا ایمیل بزنید و اعتراض کنید که چرا اغلب از مردان دعوت می‌کنند. یا، آیا مردان لباس نمی‌شویند؟ یا اگر مسیح علی‌نژاد مرد بود، در زندگی خصوصی‌اش دقیق می‌شدید؟

علاوه بر این، ماچولند حرکتی ضد ِ مرد نیست. نگاهی به سردر فیس‌بوک ِ ماچولند، مردان و زنانی را نشان می‌دهد که، به تصور من، ممکن است در هر طرف ِ مساله قرار داشته باشند. این طور بگویم: جنسیت لزوما عامل کلیدی در دامن‌زدن به رفتار ماچو، مبارزه با آن، بی‌واکنش گذشتن از آن، یا آسیب دیدن از آن، نیست. فرهنگ ِ ماچو موضوعی فراجنسیتی است و با رفتاری فراجنسیتی می‌توان بر آن غالب شد. به‌بیان صفحه‌ی توییتر ماچولند، «می‌خواهیم سرزمین سکسیسم را با هم اشغال کنیم!»

و حظ بزرگ‌تر که ماچولند بخشی از حرکت بزرگ‌تری است که از فرانسه شروع شده‌است، در قدم بعدی به ایران و ترکیه رسیده‌است و می‌خواهد در ژاپن و آلمان هم جا باز کند.

ماچولند را در فیس‌بوک دنبال کنید و به وب‌سایت‌اش سر بزنید.

این یک مسابقه نیست

حدود یک هفته پیش هشتمین دور جایزه‌ی بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله شروع شد. اسم این برنامه را در وبلاگستان فارسی «مسابقه‌ی دویچه‌وله» گذاشته‌ایم. دویچه‌وله‌ی فارسی هم از همین عنوان ِ «مسابقه» برای این برنامه استفاده می‌کند. حتما می‌شود پی ِ این را گرفت که Deutsche Welle Blog Awards چطور به «مسابقه‌ی وبلاگی» ترجمه شده‌است. اما این مسابقه نیست. یعنی اساسا برگزاری مسابقه در وبلاگستان خیلی کار با معنیی نیست. می‌شود برای دویدن یا منجوق‌دوزی‌کردن یا برنامه‌نویسی مسابقه گذاشت. در هرکدام از این رشته‌ها معیارهای روشنی قابل تعریف و اندازه‌گیری هستند. درمورد وبلاگ‌نویسی اما لابد باید به چند نفر یک موضوع بدهیم و وقت بگیریم که چقدر طول می‌کشد بنویسند و از هزار نفر بخواهیم نوشته را درجه‌بندی کنند. و قرار نیست هیچ‌یک از این کارها را بکنیم. پارسال هم گفتم «هدف، بلند کردن چند نفر سر دست و جایزه دادن نیست».

من داور امسال این برنامه هستم. امسال گذشته از «بهترین وبلاگ فارسی»، جایزه‌هایی هم برای استفاده از تکنولوژی برای مصارف اجتماعی، کمپین‌های اجتماعی، و آموزش و فرهنگ تعریف شده‌اند.

در این صفحه نامزدهای بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله را انتخاب کنید یا خودتان را نامزد کنید و از دیگران بخواهید به شما و دیگران رای بدهند.

برای ایران: برای فردای ایران به تغییر می اندیشند

baraye_iran.jpg

برای ایران وبسایت ِ مشارکتی ِ جدیدی است که با شعار ِ “برای فردای ایران به تغییر می اندیشم” آغاز به کار کرده است. اینجا بیشتر بخوانید: برای فردای ایران به تغییر می اندیشیم

لالایی برای بزهکاران کوچک – معرفی کتاب

فاحشه ها همیشه دوروبر بودن. کوچیک که بودم بدم می اومد ازشون، برای اینکه چکمه های خوشگل ِ پاشنه بلند می پوشیدن، بعد من چیزی جز کفش های لاستیکی برای پوشیدن نداشتم.

این را بیبی Baby می گوید. تازه ۱۲ سالش شده است و با پدر ۲۷ ساله اش جولز Jules زندگی می کند. خودش می گوید پدرش برایش بیشتر یک برادر بزرگتر است. حسودی هم می کند، مثلا وقتی پدر هرویینی اش با رفیق ِ بنگی دیگری گرم می گیرد و او تصمیم می گیرد سراغ مواد برود برای اینکه با پدرش نقطه ی اشتراک بیشتری پیدا کند.

زمانی که او بدنیا آمده است پدر و مادرش ۱۵ سال داشته اند. این یکسال قبل از این بوده است که مادرش بمیرد.

کلی موتورسوارهای “فرشتگان جهنم” Hell’s Angels (گروه تبهکاری که چندی پیش کلوبهایش مورد حمله ی پلیس قرار گرفت و مقدار زیادی مواد مخدر در آنها کشف شد) دوروبر بودن. اونا مثل زنبور توی خیابون ها ویراژ می دادن. کیفی می داد تماشاشون کنی که یه دسته شون توی خیابون می روندن، مثل یه رژه. این موقع هایی بود که داشتن می رفتن یه رستوران رو بهم بریزن.

یک شب بیرون خیلی سرد بود، برای اینکه طوفان داشت شروع می شد. اواسط اردبیهشت (می) بود اما انگار روی یک کپه برف خوابیده بودم. زیر لحافم گوله شدم که گرم بشم، اما فایده نداشت. بالاخره، دراومدم از زیر پتو و خزیدم کنار زکاری Zachary (پسری در یک پرورشگاه که بیبی در یکی از غیبت های پدرش در آن زندگی می کند. زکاری را مادرش در مترو رها کرده است و رفته است و او مدام منتظر بازگشت مادرش است). اون شب یکی از عمیق ترین خوابهای زندگی ام رو کردم. مثل این بود که وسط یک کیک ِ داغ خوابیده بودم که همین الان از تو اجاق بیرون اومده. همین بود که زکاری اینقدر مهربون بود. بنظرم رسید که زکاری برای این اینقدر گرم ه که هنوز مهر مادرش رو داره.

“لالایی برای بزهکاران کوچک” Lullabies for Little Criminals اسم کتابی است که چندی پیش در قفسه ی “ما پیشنهاد می کنیم” در کتابفروشی دانشگاه پیدا کردم. محتویات این قفسه پیشنهادهای کسانی است در کتابفروشی کار می کنند، و خیلی هایشان دانشجو هستند. داستان کتاب در مونترآل اتفاق می افتد (قابل توجه کسانی که به ادبیات کانادایی علاقه مند هستند).

کتاب از دید دختر نوجوانی نوشته شده است که با پدر ِ معتادش در یک محله فقیرنشین زندگی می کند. شاید برای همین است که در کتاب اثری از قضاوت و اخلاق نمی بینیم. همین که آدمها زنده بمانند از سرشان هم زیاد است. و البته کتاب اصلا من ِ خواننده را افسرده نمی کند.

(جولز آمده است خانه ی یک مواد فروش و بیبی دنبالش دویده است که به او برسد، اما جولز نگذاشته او داخل برود. حالا بیبی پشت در منتظر است) یک سنگ گنده روی زمین پیدا کردم و واسه خودم فکر کردم یه پرنده است که زخمی شده. گرفتمش توی دستم و نازش کردم. دلگرمی بهش دادم که دووم می آره و توی گوشش گفتم که حتما خیلی زود دوباره پرواز می کنه. بعد گذاشتمش توی جیبم کنار سنگهای دیگه ای که نجاتشون داده بودم.

مسیح علی نژاد آزاد است – پیش فروش اینترنتی یک کتاب

مسیح علی نژاد پیش فروش کتاب جدیدش “من آزاد هستم” را آغاز کرد. اطلاعات بیشتر در مورد نحوه ی خرید را اینجا بخوانید: پیش فروش کتاب. اینجا بیشتر درمورد کتاب بخوانید: از یونیفورم نظامی در آمریکا تا عبا و عمامه در ایران.

چگونه فکر نمی کنیم – ادامه ی نگاه به کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس”

risk_book_gardner_s.jpg“تصمیم گیری یعنی بررسی ِ دانسته ها به کمک ابزارهای منطقی و انتخاب ِ راه حلی که در زمان معین به هدف معین برسد.” یا حداقل دوست داریم اینطور فکر کنیم. اشتباهاتمان را هم می گذاریم گردن ِ اطلاعات ناقص یا خطا در استفاده از ابزار استدلال. دقیق تر اما که بشویم، داستان کمی پیچیده تر است.

نشده تا به حال که در زمینه ای تصمیمی می گیری و اطمینان داری به تصمیمت، کمی بعد اما، بی اینکه اساسا اطلاع جدیدی بدست آورده باشی، می بینی نظرت عوض شده؟ انگار، بار قبل “بی حوصله” نگاه کرده ای یا “نگاهت منفی بوده”. چیست این عامل دیگر؟ اگر بحث بحث ِ منطق است که “حوصله” و “نگاه” نباید نقشی داشته باشد. دیده ای مثلا برنامه ای که می نویسی پیام بدهد که “بدلیل بی حوصلگی ِ پروسسور عملیات مورد نظر انجام نشد”؟

قبلا اینجا حرف زدیم در مورد کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” Risk: The Science and Politics of Fear نوشته دن گاردنر Dan Gardner (ببینید: تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست). اینجا کمی راجع به فصل سوم این کتاب حرف می زنیم: Stone Age meets Information Age که شاید بشود با توجه به مضمون ِ فصل ترجمه اش کرد به “غارنشین به عصر بمباران اطلاعات می آید”.

در این فصل، گاردنر متمرکز می شود روی بررسی هایی که تاثیر دنیای بیرون را در فرایند تصمیم گیری انسان می سنجند. به این مثال نگاه کنید: فروشگاهی، بالای قفسه ی رب گوجه فرنگی تابلویی می زند که “۱۲ تا از اینها اگر نخرید ضرر می کنید!” بررسی نشان می دهد که پیش از این اعلان، بیشتر ِ خریداران ۱ یا ۲ قوطی بر می داشتند. در حضور اعلان اما، اکثر خریداران ۴ تا ۱۰ قوطی رب گوجه فرنگی می خرند. قاعدتا خواهید گفت، “خب واضح ه، تشویق می کنن آدمها رو دیگه!” موضوع اما از این شگفت تر است. بررسی نشان داده است که مهم نیست بنویسید “۱۲ تا نخری ضرر می کنی!” یا “خرید بیش از ۱۲ تا ممنوع است!” خیلی مهم نیست چه می گویی، مهم این است که ۱۲ را می دهی به آدمها.

بررسی های متعدد نشان داده است که زمانی که در مورد عددی تصمیم می گیریم، فقط “حقایق” را بررسی نمی کنیم، به “حافظه” هم سری می زنیم و این می تواند خطرناک باشد. به این مثال نگاه کنید: یک گروه از محققان، گروهی از قضات ِ ماهر ِ آلمانی را گرد آوردند و پرونده ای را به آنها دادند: کسی کسی را کشته است و شواهد وغیره. از قضات پرسیده شد، فرض کنید در فرصت استراحت ِ قبل از ایراد حکم، روزنامه نگاری با شما تماس می گوید و می پرسد “آیا بیش از سه سال زندان خواهی برید یا کمتر؟”. به قضات گفته شد “البته واضح است که جوابی نمی دهی و به دادگاه برمی گردی”. میانگین میزان زندانی که قضات برای محکوم ِ فرضی تعیین کردند ۳۳ ماه بود. نظیر همین روال روی یک گروه ِ دیگر از قضات انجام شد با این تفاوت که روزنامه نگار فرضی به جای “سه سال” درمورد “یک سال” سوال کرد. این گروه، بطور متوسط، متهم را به ۲۵ ماه زندان محکوم کردند.

یک مثال دیگر. فرض کنید شما می خواهید نشان دهید که افراد یک شهر مایل به پرداخت ِ داوطلبانه برای انجام یک پروژه ی شهری هستند، مثلا تمیز کردن محیط یک پارک. تصور کنید که نظرسنجی را بدین ترتیب انجام می دهید که ابتدا از افراد می پرسید آیا حاضرند ۲۰ هزار تومان بپردازند یا نه، و سپس، مستقل از جواب آنها، می پرسید که “فکر میکنید یک نفر چقدر حاضر است کمک کند؟” در یک آزمایش مشابه، میانگین پاسخ ها ۳۶۰۰ تومان بود. حالا ۲۰ هزار را با ۲۵۰۰ جابه جا کنید، میانگین ۱۴۰۰ تومان می شود (اعداد تبدیل شده اند).

“اشتباهات” ما در قضاوت اما از این بسیار ریشه دارتر هستند. در یک آزمایش، از افراد خواسته شد که سه رفتارشان که آنها را مستعد بیماری قلبی می کند را ذکر کنند. از گروه دیگری خواسته شد هشت رفتار اینچنینی خود را ذکر کنند. سپس از افراد پرسیده شد که در کل چقدر در خطر ابتلا به یک بیماری قلبی هستند. شگفت انگیز است که گروهی که قرار بود سه رفتار را ذکر کنند بطور متوسط خود را در خطر بیشتری دانستند. توجیه این است که احتمال اینکه کسی سه رفتار ِ پر خطر در خود بیابد بیشتر از پیدا کردن هشت رفتار است. اگر ذهن ما برمبنای نسبی کار کند (یعنی تعداد رفتار پیدا شده تقسیم بر تعداد رفتاری که دنبالش بودیم) در این صورت آنها که بدنبال سه رفتار گشتند خود را در خطر بیشتری احساس خواهند کرد.

نمی دانم که این کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه، اما خواندن آن را به هرکسی که دوست دارد بداند چگونه فکر نمی کنیم توصیه می کنیم. مهم است بدانیم که اشتباه می کنیم.

ویدئوی روز: انقلاب وبلاگ نویسی

blogging_revolutions.jpg

درمورد آنتونی لونستاین Antony Loewenstein و کتاب جدیدش The Blogging Revolution حرف زدیم (ببینید:معرفی کتاب: “انقلاب وبلاگ نویسی”، کتابی که منتظرش خواهیم بود). این کتاب همین روزها در آمازون قابل خرید خواهد بود. در این ویدئو، آنتونی درمورد دلایل نوشتن این کتاب و تجربه اش از سفر به ایران حرف می زنه.

(لینک مستقیم به ویدئو)

مرتبط: Blogging Their Way to Freedom

XnView: نرم افزار رایگانی برای ویرایش دسته جمعی تصاویر

این پست در ادامه ی معرفی نرم افزارهای کدباز/رایگان ِ جایگزین برای محصولات ِ پولی است.

گفتیم که بعنوان یک ویرایش گر تصویر، Paint.NET ابزار ِ رایگان مناسبی است (ببینید: Paint.net: ابزار کد بازی برای کار با تصاویر). زمانهایی اما هست که می خواهیم روی یک مجموعه تصویر کاری انجام دهیم، مثلا تغییر اندازه یا میزان فشرده سازی. بیش از دو سال است که برای اینکار از XnView استفاده می کنم.

به کمک XnView علاوه بر ویرایش دسته جمعی تصاویر می توانید اسلاید شو بسازید. این نرم افزار با فرمت های بسیار ِ متعدد ِ تصویری کار می کند و خروجی و ورودی های بسیار متنوعی دارد. پایدار است و البته رایگان. این نرم افزار را به جای ِ ACDSee پیشنهاد می کنم.

xnview_screen.jpg

مرتبط:

Paint.net: ابزار کد بازی برای کار با تصاویر

درمورد مقاله ی جدیدمان حرف زدم (ببینید:همیشه دوباره نگاه کن – مقاله و باقی قضایا). زمانی که در گیرودار تهیه نسخه ی نهایی این مقاله بودیم، به مشکلی در پیاده سازی فرمت ِ خواسته شده برخوردیم. با مسوول ماجرا تماس گرفتیم ولی او اساسا Latex کار نبود و عذرخواهی کرد. کمی جستجوی بیشتر، و راه حل را پیدا کردیم. از باب احترام هم خبر دادیم که “ممنون، مساله حل شد”. آقای رییس خواست که برایش بنویسیم که چه کار کرده ایم، گفتیم. امروز از طرف کنفرانس ایمیلی آمد، و معلوم بود که به لیست ِ همه ی نویسندگان زده شده است. “نویسندگانی که به فلان مشکل برخورده اند، راه حل اینطور است”. بعد هم، “این راه حل را فلانی ارایه داده است”. اما چرا این داستان را می گویم.

احترام نگذاشتن به کپی رایت عملا تف سربالا است. یعنی وقتی رسم می شود که آدمها حاصل کار دیگری را تصاحب کنند، عملا دارند با صدای بلند می گویند: “ای خلق خدا! حاصل ذهن من نوش جانتان!”

اینطرف ِ آب، حاصل نیم ساعت کلنجار رفتن ِ من ِ نوعی با Latex، “مال ِ من است”. اینجا اگر در تمرین یک درس از منبع دیگری کپی کاری کنی یک ترم از دانشگاه اخراجت می کنند.

بیاییم به کپی رایت احترام بگذاریم. برای فیلم و موسیقی سخت است. مطلب وبلاگی را اما می شود کپی نکرد. نرم افزار را هم. خرجش یک چرخ زدن در منابع کدباز است. تصمیم دارم در یک سری پست نرم افزارهای کدبازی که استفاده می کنم را معرفی کنم. شما هم اینکار را بکنید و خبر بدهید.

وبلاگ نویس باشید، عکاسی بکنید، یا اساسا به هر دلیل دیگری با تصویر سروکار داشته باشید، احتیاج به یک نرم افزار ِ ویرایش تصویر دارید. خیلی هایمان یا GIMP آشنا هستیم. نرم افزار خوبی است و پلاگین های خوبی دارد، اما سنگین است، زیبا نیست و زیاد Crash می کند. بیش از یک سال است از Paint.NET استفاده می کنم. ساده، کارا، سبک، و پایدار. خروجی ِ png می سازد که زیاد اینجا استفاده می کنم و برای کارهای ِ معمولی ِ لایه دار هم مناسب است. عملا می شود این نرم افزار را جایگزین مناسبی برای فوتوشاپ در کارهای روزمره دانست. از اینجا بگیریدش.

paint_net_large.png

مرتبط:

تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست

حدود سه سال پیش در همین روزها، برای اولین بار پا بر خاک کانادا گذاشتیم و در فرودگاه تورنتو پسرخاله ام به استقبالمان آمد. لحظات شگفتی بود و انگار تمام روزنه های حسی ام باز بود برای جذب اطلاعات از این سرزمین ِ غریب. شاید به همین دلیل بود که بروشنی بخاطر دارم که همسر پسر خاله ام با نگرانی دختر کوچکش را با نگاه دنبال می کرد آشکارا نگران دخترک بود که از این سوی سالن فرودگاه به دیگر سو می دوید و توضیح داد:

می دزدن بچه ها رو اینجا. برای سکس و اینها…

این از اولین اجزاء پازلی بود که کم کم کنار هم گذاشتم تا از چونی کشوری به نام کانادا سردربیاورم.

زمانی که در پشت جلد کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” Risk: The Science and Politics of Fear نوشته دن گاردنر Dan Gardner جملات زیر را خواندم، آن روز سپتامبر ۲۰۰۵ بروشنی جلوی دیدگانم آمد،

در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱، در مجموع، دقیقا یک کودک در کانادا توسط یک غریبه دزدیده شده است. این یعنی یک خطر سالانه ی ۱ در ۵٫۸ میلیون. کانادا ۲٫۹ میلیون کودک زیر۱۴ سال دارد.

risk_book_gardner_s.jpgدن گاردنر استدلال می کند که ترس همسر پسرخاله ام، و بسیاری ترس های دیگر ما، عملا پایه ای ندارند. او می نویسد،

ما سالم ترین، پولدارترین، و درازعمرترین مردمان تاریخ هستیم و همچنان بشدت نگرانیم. این پارادوکس بزرگ زمان ماست.

طرح روی جلد کتاب “علم و سیاست ترس” بوضوح حمله یازده سپتامبر به نیویورک را تداعی می کند و نویسنده پشت کتاب توضیح می دهد،

در سالهای پس از حملات یازده سپتامبر ۱۵۹۵ نفر بدلیل عدم استفاده از هواپیما (برای ترس از حمله تروریستی) و سفر جاده ای در آمریکا کشته شدند.

نویسنده ارقام عجیب تری هم در کتاب ارایه می دهد،

تعداد کشته های حملات یازده سپتامبر، با همه بزرگیشان، تنها یک پنجم تلفات سالانه در آمریکا در اثر جنایت بود.

در کانادا به ازای هر قتل با سلاح، ۲۶ نفر در تصادفات رانندگی کشته می شوند.

گاردنر می گوید پاسخ ساده ای وجود دارد به این ترس های بزرگ، از جمله هراسی که حملات یازده سپتامبر ایجاد کرد. که اینهمه دکان عده ای است. که ترس، رونق بخش ِ بازار شرکت های بیمه و سیاست مداران است. او اما استدلال می کند که این پاسخ ها ساده انگارانه هستند.

گاردنر اشاره می کند که روان شناسان در آدمی پدیده ای به نام “تمایل به تایید” Confirmation Bias را تحلیل می کنند. بر طبق این تئوری، آدمی تمایل دارد مشاهداتش را در جهت تایید دیدگاه هایش بکار برد. برای مثال، اگر معتقدیم “بدون دین اخلاقی وجود نخواهد داشت” خواهیم گشت بدنبال نمونه های بی اخلاقی در جوامع بی دین. اگر معتقدیم “دین منشا خمودی است” هم بدنبال خمودی در بین دین داران خواهیم گشت. پدیده مشابه “تشدید گروهی” Group Polarization است: یک گروه هم عقیده در موضوعی، با باهم بودن راسخ تر می شوند. نویسنده معتقد است، در کنار دلایل متعدد دیگر، ترس های بزرگ زمان از این پدیده های ذهنی منشا می گیرند.

مرتبط: ماریجوانا بدتر است یا مسکن، سیگار و الکل؟