نوشته هایی که درمورد ’ مهاجرت ’ هستند

عکس روز: جمع-تفریغ بلدی؟

persian_language.jpg

تفریغ حساب یعنی پرداخت حساب و فارغ شدن از آن (دهخدا).

صادقانه شانس اوردیم اومدیم وسط این انگلیسی زبانها. بمدد زبان عربی، بعید نیست طفریق هم مثلا معنیی داشته باشه در فارسی. البته تلفظ در انگلیسی مشکل اساسی ه که در فارسی فکر نمی کنم چندان مهم باشه. دقت کردی به این همه کلمه یکسان؟ fear – fur – fair – fare. اینجاست که ما desert و dessert رو اشتباه تلفظ می کنیم و داستان میشه “بعد هواپیما خورد وسط کیک”. صادقانه برام اتفاق افتاد عین همین داستان.

منبع: فارس

گفتم دانشگاه هلندی Twente بدلیل تحریم های سازمان ملل دانشجوی ایرانی نمی پذیرد. دیروز دانشگاه Twente بیانیه جدیدی داد که در اون می خونیم،

دانشجویان غیر محلی که مدرک اقامت معتبر داشته باشند در صورت احراز شرایط در دانشگاه پذیرفته خواهند شد. این موضوع شامل تمام ملیت ها، از جمله ایرانیان است.

بیانیه ادامه می ده،

تبعیض باعث رد شدن هیچ درخواستی نشده است، بر خلاف آنچه رسانه ها ادعا کردند.

با توجه به ایمیلی که به امین رسیده بود، بنظر می رسه این ادعا اشتباه باشه.

اندرباب ادب

یکی از بخشهای مهم ِ زندگی در کانادا برای من یاد گرفتن “ادب رفتاری” ه. در فرهنگ ایرانی تعارف و “خواهش می کنم” و “شما بفرمایید” زیاد هست اما چیز دیگری (عمیق تری؟) اینجا در رفتار آدمها هست که بشدت لذت می برم ازش.

مثال می زنم. دیروز در جمع دوستانه ای صحبت ِ ورزش کردن و وزن کم کردن بود. این جمع متشکل بود از من، آزاده، یک دوست هندی، یک دوست بنگلادشی (که انگلیسی زبان اولش ه) و یک دختر کانادایی. داشتیم برنامه می ریختیم. دوست بنگلادشی می گفت خیلی مهم نیست چقدر ورزش می ریم، مهم اینه که چقدر چربی کم می کنیم و ماهیچه می سازیم. ادعا می کرد روشی هست برای سنجش میزان چربی زیر پوست از طریق یک کار نیشگون مانند. دختر کانادایی باور نمی کرد و از دوست بنگلادشی خواست که بهش نشون بده. دوست بنگلادشی دستش رو نزدیک کرد به بازوی دوست کانادایی و گفت “May I?” (اجازه دارم؟)

نکته جالب برای من اینه که وقتی کسی به تو تنه می زنه و ازت عذر می خواد، تو هم لذت می بری اگر تنه زدی عذر بخوای.

فرار مغزها یا استهلاک مغزها

  • فرشاد (اسم جعلیه) پنجم ابتدایی رو که تموم کرد وارد سازمان استعدادهای درخشان (تیزهوشان) شد. در دوره راهنمایی شاگرد اول کلاس بود و یکی دوباری هم به مرحله کشوری المپیادهای ریاضی و کامپیوتر راه پیدا کرد. لیسانس و فوق رو دانشگاه تهران گرفت و بعد از مدتی اداره یک شرکت با چند رفیق، از دانشگاهی در آمریکا پذیرش گرفت برای دکتری، و از ایران رفت. چند روز پیش که با فرشاد حرف می زدم می گفت این امکان رو هم جدی بهش فکر میکنه که درس رو ول کنه و دنبال کار بگرده، برای اینکه برای گرین کارت اقدام کنه. گفتم درس؟ گفت خیلی دوست دارم استاد دانشگاه شم اما خب شرایط خیلی آماده نیست.
  • علیرضا (اسم جعلیه) از دبیرستان وارد تیزهوشان شد و بعد با یک رتبه زیر ۲۰۰ رفت شریف. لیسانس و فوق رو اونجا گرفت و برای دکتری رفت کانادا. چند وقت پیش فهمیدم با استادش شدیدا دعواش شده و داره بر میگرده ایران. تحمل غربت و هوای سرد وقتی تنها هم هستی اصلا کار ساده ای نیست.
  • مجید (اسم جعلیه) از راهنمایی رفت تیزهوشان بعد هم لیسانس و فوق رو شریف گرفت. برای دکتری رفت یک دانشگاه دسته چندم کانادا در رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداره. پریروزا که باهاش حرف می زدم می گفت اولویتش تموم کردن فوری درس و پیدا کردن یک کاره.

تمام این سرگذشت ها واقعی هستند (البته مکانها و نامها همگی جعلیند). این آدمها تک تکشون در رده های بالای هوشی بودند، و هستند، اما به هر حال مصیبت های مهاجرت آزارشون داده. کسی که تجربه نکرده شاید نتونه درک کنه اما وقتی اوضاع زبانت خرابه، می شی مثل بچه های کوچولو. توانایی صحبت کردن با سن بالا میره، اینو همه می دونن. چیزی که آدم پس از مهاجرت درک می کنه اینه که سن عقلیت هم انگار با افول مهارت های زبانیت کاهش پیدا می کنه. وقتی روزی سه بار ازت میخوان حرفت رو دوباره تکرار کنی دیگه تو آقای مهندس فلانی نیستی. تو جایگاه یک افغانی رو در ایران ِ نژادپرست داری.

وقتی میگیم فرار مغزها بنظر داستان ساده می رسه. آقای مغزدار سوار هواپیما میشه و در اینور پیاده میشه. بعد تاکسی میگیره و می ره ناسا روی پروژه مریخ نورد کار میکنه. در عمل این اتفاق نمی افته. حداقل برای خیلی ها. اون خیلیها، که شامل همه آدمهای بالا میشه، از هوششون استفاده می کنن برای اینکه زبانشون رو بهتر کنن و جا بیافتن. برای این استفاده می کنن که از “سیمپسون ها” سر در بیارند و انواع مشروب رو بشناسن که ضایع نشن در یک مهمونی. روش غذا خوردن هم هست و روش توالت رفتن. با اینهمه دل مشغولی وقتی برای کار دیگه نمی مونه. اینها مستهلک میشن.

این تازه داستان ِ انبوه مهاجرین ِ افسرده نیست.

چرا اصلا به این فکرها افتادم؟ حرف زدن چند روز پیش با فرشاد و بعد هم دیدن مکس (Maxx) بی تاثیر نبود. ببینید.

زبان شیرین فارسی

۲۶june۰۷-۰۰۹.jpgشرکت Hbc که چندین فروشگاه زنجیره ای در کانادا داره (از جمله Zellers و Bay) چند ماهیه که در بعضی فروشگاه هاش از فروشنده های با زبانهای مختلف استفاده کرده. نکته در واقع اینه که فروشنده های این فروشگاه ها (که حداقل دستمزد رو می گیرند) بیشتر از اقلیت های خارجی نسل اول هستند که هر کدوم زبون دیگه ای رو می دونن. یک آدم نابغه هم فکر کرده که به این ترتیب میشه مشتریای ناوارد به انگلیسی رو جذب کرد. از کسی نشنیدم البته که استفاده کرده باشه از این سرویس بنابراین نمی دونم چطور کار کرده.
در ورودی خیلی از این فروشگاه ها «خوش آمدید» رو به خیلی زبونها نوشته اند. از جمله این زبونها فارسیه. یه جورایی آدم احساس خوبی پیدا می کنه. امروز دیدم مجموعه Fast Food بزرگBurger King هم روی پاکت هاش به چندین زبون نوشته «هرجور حال می کنی!». البته فارسی ننوشتن. نمی دونم چرا.

یک تجربه دهشتناک

کارهایی هست که آدم در عمرش باید لااقل یکبار انجام بده. مثل شیرجه از روی یه قایق تفریحی توی یه جای دنج یه رودخونه. چیزهایی هم هست که آدم در زندگیش باید حداکثر یکبار انجام بده. مثل تو کشور غریب از یه کنج تاریک رد شدن در حالیکه پاسپورتت هم همراته و تمام پولات. کارهایی اما هست که باید یکبار و فقط یکبار انجام داد.
هاستل (hostel) در دیکشنری دوتا معنی داره. معنی دوم محلیه که آدم های بیخانمان غذا و تخت مجانی دریافت می کنند. معنی اول محل اقامت خیلی ارزون قیمته. یک عبارت (ِ لعنتی) که از این کلمه ساخته می شه youth hostel. خوابگاه جوانان یک محل خیلی ارزان قیمته که جوونها برای دنیاگردی ازش استفاده می کنن. این محل اتاق های عمومی داره (چهار تا هشت تخت در یک اتاق فسقلی مثلا). الان که فکر می کنم نمی دونم اون تخت ها رو چطور از اون راهروهای تنگ رد کردند. سرویس «بهداشتی» هاستل تمیزه به نسبت اما خوب محل رفت و آمد حداقل ۵۰ نفر آدمه.
قبل از اومدن به لندن رفتم سایت travelcuts (که بلیطم رو هم ازش خریده بودم) و در قسمت accommodation دنبال جا گشتم. بدلیلی که بر من شناخته نیست این وب سایت فرض می کنه شما یک آدم پیزوری بد بخت هستید (که البته من هستم اما نه دیگه اینقدر!) به هر حال هاستل برای سه شب در لندن و سه شب در گلاسکو رزرو کردم و با خیالی آسوده وسایلم رو برداشتم و سوار هواپیما شدم. Read the rest of this entry »

در مزمت بهینه سازی- یا بی خیال بابا حالتو بکن

بهینه سازی جزء ابزارهای اساسی برای زندگی در ایرانه. مثلا مهمه که اگر محل زندگیت رو عوض کردی سریع کشف کنی که گوشت رو کجا میشه با قیمت و کیفیت مناسب پیدا کرد و سبزیجات رو کجا. همینطور اگر می خوای خونه بخری مهمه که یک تحقیق همه جانبه کنی که از کدوم بانک وام بگیری و به چه ترتیبی.

خیلی از فروشگاه ها اینجا بهت تضمین می دن که جنسی که به تو فروختن تا مثلا دوهفته در هیچ فروشگاهی هیچ جا (دقیقا هیچ) به قیمت ارزونتر فروخته نمی شه. مجازاتش هم برای اونها اینه که اگر تو تونستی ثابت کنی که کسی ارزونتر می فروخته قیمت رو برات ده درصد پایین تر از همون قیمت کمتر حساب می کنن. این علاوه بر اینه که معمولا یک ماهی فرصت داری خیلی چیز ها را پس بدی. و این شامل هویج هم حتی میشه.

این آزادیها برای ما که به محیط ایران خو کرده ایم گاهی دردسرساز می شه. فقط تصور کن تعداد امکانات مختلف رو برای هر کار کوچک. دوست عزیزی دارم که استاده در کشف حراج ها و تخفیف های خرکی فروشگاه ها. این استادیش چندباری به سود من هم تموم شده. داستان اما اینه که بهینه سازی در اینجا، بنظر من، به دردسرش نمی ارزه.

برای لندن اومدن یکی از مسالی که باهاش رودررو بودم مساله انتقال پول بود. طبق معمول دو میلیون روش برای اینکار وجود داره. از استفاده از کارت اعتباری گرفته، تا آوردن پول بصورت اسکناس، تا چک مسافرتی. و این تازه روشهای واضح انجام این کاره. مدت نسبتا زیادی، با استانداردهای اون دوست عزیز نه البته، صرف کردم برای کشف «بهترین» روش انجام این کار. نکته اینه که هر سرویسی یک سری هزینه ها داره. مثلا استفاده از کارت اعتباری امنیت خیلی بالایی داره اما هر بار استفاده هزینه داره به اضافه هزینه تبدیل واحد. بالاخره کمی اسکناس پوند گرفتم و حجم بالایی چک مسافرتی دلار کانادا و پوند. پام رو که تو لندن گذاشتم فهمیدم چک مسافرتی نه منه؟ مثل اینکه بری یه کله پزی تو میدان امام حسین به طرف تراول چک صدهزار تومنی بدی. اسکناس هام که کم کم ته کشید رفتم اولین بانک دم خوابگاه و خرتی دویست پوند پول گرفتم. دستگاه که ازم پرسید «ممکن است این کار برای شما هزینه داشته باشد» مرحمت کردم نزدم وسط مغز سرش.

موضوع اینه که این روشهای بیزنسی موضوع کار کلی آدم کاملا حرفیه. پس بوضوح اینطور نیست که روشی مثلا باشه که از باقی روشها خیلی بهتر باشه. این البته به معنی این نیست که بهینه سازی هیچ فایده ای نداره. برای من هم پیش اومده، خیلی اوقاتش به کمک اون دوست عزیز البته، که چیزی رو خیلی ارزون خریدم یا حتی مجانی. نکته اما اینه که به اعتقاد من این احتمال به دردسرش نمی ارزه.

خیلی اوقت احساس می کنی که جامعه سرمایه داری غربی تورو تبدیل به یک ماشین مصرف خنگ می کنه. داستان جز این عملا چیزی نیست. نکته اینه که همه مصرف می کنن و شاید به همین دلیل همه رفاه بیشتری دارند. در این استدلال البته به جامعه کانادا نگاه می کنم که فقیر کم داره.

یک کتاب و دو توصیه

۵۱whxqkabvl_aa۲۴۰_.jpgتوصیه اصلی: اگر دنبال یک دیکشنری خوب می گردید که خوشگل باشه (رنگی و اینا) تلفظ، synonym و گروه بندی کلمات داشته باشه، یک نرم افزار عالی همراهش باشه که کلی تست گرامر و از این داستان ها داره، هر دو تلفظ آمریکایی و بریتیش رو داشته باشه، یک خروار جمله نمونه برای هر کلمه داشته باشه و همه رو هم بخونه (با صدای واقعی)، و یک گونی خاصیت جالب دیگه، برید Longman Dictionary of Contemporary English رو بخرید.

توصیه فرعی (برای خارج نشینان): نرید یه هو حال کنید دست در دست عیال مربوطه این کتاب رو از کتابفروشی دانشگاه به قیمت پنجاه دلار بخرید! خدا آمازون رو برای همین خلق کرده.

پلیس شهروند عصبانی تفنگ به دست نیست

multimedia_pics_۱۳۸۶_۲_photo_۲۵۱۱.jpg

۲۳ سال پیش، در شهری که من زندگی می کنم، یک دختر ۱۳ ساله با دست و پای بسته در سرمای منفی ۴۰ درجه از سرما یخ زد. از قرار یک مرد اسکیزوفرنیک بدون اینکه هیچ طمع جنسیی داشته باشد “کندیس” را در یک انبار قدیمی حبس کرد و به هیچ کس هم خبر نداد. بعد از ۲۳ سال از روی شواهد و همچنین به کمک اعترافات نصفه نیمه این آقا پلیس پرونده را دوباره به جریان انداخته. روزنامه شرحی از باقی جنایات آقای “گرانت” و شرح زندان هایش نوشته بود. در عمل بجز بازه های محدودی، گرانت همیشه در زندان بسر می برده. هر بار هم که بیرون آمده پلیس یک هشدار عمومی صادر کرده و گرانت قانونا اجازه نداشته به هیچ بچه زیر ۱۸ سالی نزدیک بشه. این البته شامل پارکهای بازی و هر جایی که بچه ها هستند هم میشه.

فرض کنید شما اسمال تیغی هستید. شما هزار بار زندان رفته اید و ماموری در کلانتری محل نیست که شما را یکبار کتک نزده باشد. مشکل این است که شما یک آدم خرده پا هستید و نمی شود بخاطر “مزاحمت برای ناموس مردم” شما را اعدام کرد.

فرض کنید جلوی چشم شما ماموری داره اسمال تیغی را وسط خیابان زجر می ده. اگر همون لحظه دستش رو بگیری و بپرسی “مرد مومن چی کار داری می کنی؟” جواب می ده “می دونی این برای چند تا ناموس مردم مزاحمت ایجاد کرده؟” اگر ادامه بدی بحث رو، رگ های گردن آقای پلیس باد می کنه و عجیب نیست اگر لگدی هم نصیب تو بشه. این بحث رو شخصا با یک پلیس کردم و شانس آوردم که کتک نخوردم، بیشتر بخاطر نسبت فامیلی بود البته.

نتیجه این کار برای پلیس بوضوح نمایش اقتداره اما نکته مهم اینه که با این کار پلیس از شر اسمال خلاص می شه. با مسخره کردن این بزهکار خرد، یا اون به یاس و مواد و خارج شدن از جرگه “اوباش” سوق داده می شه، یا برای دوباره بزرگ شدن کار بزرگ تری می کنه و بهانه رو برای اعدام شدن مهیا.

این طور که نگاه کنیم در واقع این یک تسویه حسب شخصیه بین آقای پلیس و آقای اسمال. اینطوری آقای پلیس این لذت رو می بره که چیزهایی رو که شخصا ازشون بدش می آد بطور قانونی از راه برداره. این جاست که پلیس می شه یک شهروند عصبانی تفنگ بدست و حقوق انسانی و شهروندی اسمال بدلیل “اوباش” بودن نادیده گرفته می شه. این کار اینجا هم اتفاق افتاد. چند مامور پلیس دو پسر سرخپوست را در سرما خارج از شهر رها کردند و آن دو مردند. اون اتفاق البته منجر به یک رسوایی ملی برای پلیس شد و کسی هم عکسش رو در خبرگزاری های رسمی منتشر نکرد.

مواهب زندگی در جامعه تک صدایی

arrest_bilin_۳۰_۳_۲۰۰۵.jpgزندگی در جامعه تک صدایی مواهب زیادی داره. مثلا کافیه بشنویم فلسطین تا سریع تصاویری رو به خاطر بیاوریم از “صهیونیست های تا بن دندان مسلح” که دارند یک جوان فلسطینی رو تا حد مرگ می زنند. گاهی حتی لذت بخشه این تفاهم ملی. لازم نیست طرفدار جمهوری اسلامی باشیم تا دندون بر هم بسابیم وقتی تلویزیون صحنه های “مبارزه ملت مظلوم فلسطین” رو نشون می ده.

نزدیک ترین همکار من، به لحاظ فاصله میزهامون، یک فلسطینیه. هشام (اسم جعلیه) از یک مادر ایرانی و یک پدر فلسطینی بدنیا اومده و، بلحاظ قانونی، اردنی محسوب می شه.

با توضیحات بالا، و اگر تصور رایج در ایران رو بپذیریم، هشام یک نمونه از “جوانان غیور فلسطینی”ه که تونسته خودش رو بکشه بیرون ازظلم و زندگش رو علی رغم ظلم “صهیونیستهای غاصب” بسازه. کاش این تصویر کودکانه و معصوم درست بود.

وقتی با هشام از اسلامی که در ایران وجود داره حرف می زنم فقط هاج و واج به من نگاه می کنه. علی رغم ادب انگلیسیش نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و گه گاه به من گوشزد می کنه که بسیاری از اونچه در ایران به عنوان اسلام شناخته می شه “هیچ ربطی به اسلام نداره”. این موضوعات شامل معصومین، وجود منجی، عزاداری امام حسین، علاقه ایرانی ها به قبور ائمه و بسیاری چیزهای دیگه می شه.

نتیجه منطقی تا اینجا این می تونه باشه که ما و “برادران” فلسطینی در موضوع مذهب “اختلافاتی داریم”. موضوع در عمل از این جدی تره. تصویری که هشام از ایران بعنوان یک قدرت سیاسی داره بصورت کلی یک موجودیت مشکوکه. یکبار پرسید جمعیت ایران چقدره. جواب که دادم گفت “همینه عربها اینقدر ازتون می ترسن”. وارد جزییات که می شم هشام سربسته اعلام انزجار می کنه از دخالت های بی ربط ایران در اوضاع فلسطین و کمکهاش به حماس. از دید هشام، حماس، و گروههای دیگری هم، چیزی بیش از اونچه خیلی از ما انصار حزب الله رو می دونیم نیست.

مذهب و سیاست رو که از دست دادیم. چه چیز مشترکی داریم پس؟ چند باری با هشام به قهر چند روزه افتاده ایم. چرا؟ تصور کنید بخشی از تئوری های حکومتی و نظرات اجتماعی یک روحانی عوام رو از دهان یک دانشجوی دکتری بشنوی. موضوع تفاوت حقوق زن و مرد برای هشام طبیعیند. خیلی از داستانهایی که از پیامبر می شنویم، در مورد کشتن این آدم و بخشیدن اون یکی، که خیلی از ما بعنوان قصه و حکایت زیر سبیلی رد می کنیم، برای هشام داستانهای پند آموزند.

از خیلی لحاظ ها ایرانی متوسط، که من می شناسم، پنجاه سال جلوتر از دوست فلسطینی من است. و البته این همچنان نیمه پر لیوانه. یکبار یک دوست هشام را دیدم. اهل یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس بود اگر اشتباه نکنم. جزء اولین سوالات از من پرسید، و طول کشید تا جمله نیم انگلیسی نیم عربیش رو بفهمم، “شما قبل از اسلام اصلا تمدن داشتین؟” فکر نکنم لازم باشه بگم که آبراهه جنوب ایران خلیج ه بدون هیچ پسوندی، برای هشام و دوستش.

دوستی با هشام دو نتیجه جالب دیگه هم داشته. یک، فهمیدم که سالهای عربی خونی در دبیرستان هیچ کمکی به مکالمه عربیم نکرده. دو، اونچه ما می خونیم “عربی فصیح”ه که کم عربی حتی ازش سر در می آره.

bison۱.jpgنکته جالب اینه که رییس ما، من و هشام، یهودی ه. ندیدم هیچ چیز منفیی بینشون باشه.

برای من آزاردهنده بود وقتی می دیدم چطور تصویر رسمی که نظام حکومتی ایران ارایه می ده فقط نصف داستانه، و اون هم تحریف شده. همین جایی که الان من نشستم، ۲۰۰ ساله پیش سرخپوستها بایزن شکار می کردند. حالا بیشترشون در شمال کانادا در مناطق حفاظت شده مواد مخدر مصرف می کنند و در ازای تعداد بچه ها شون از حکومت حقوق می گیرند.