نوشته هایی که درمورد ’ پست ویژه ’ هستند

چگونه گفتگو را از ریشه می زنند – برای سالگرد جنگ

لازم نیست اینجا زیاد سر زده باشید تا بدانید که سمیه توحیدلو (نویسنده ی وبلاگ “برساحل سلامت“) را ستایش می کنم (خوراک ِ “برساحل سلامت” را از اینجا مشترک شوید). این ستایش علی رغم این نکته ی واضح است که در زمینه های بسیار اساسی با نویسنده ی این وبلاگ تفاوت فکری بسیار جدی داریم (مثلا در زمینه این پست: عشاق ِ تقلبی ِ خداوند – برای شبهای قدر).

امروز سالگرد آغاز جنگ است و سمیه توحیدلو می پرسد: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟ متعاقب این سوال، و درحالیکه نویسنده ی مطلب حاضر نیست، بحثی در فرندفید ِ نازنین در می گیرد. توحیدلو می نویسد،

اگر هستند کسانی که اعتقاد دارند جنگ در نهایت با پیروزی ما همراه بوده، اگر هنوز اعتقادی هست که پذیرش قطعنامه هرچند تلخ شکست ما نبوده، چرا آن روز و روز ختم جنگ را پاس نمی داریم؟ مگر نه این است که این صلح است که میمون است و باید پاس داشته شود؟ مگر نه این است که در روز صلح باید یاد آنهایی کرد که برای صلح تلاش کردند؟

در فرندفید که بحث می کنیم اما، با فرزاد زمانی و احمد نجمی و هادی فضل، جملاتی از این قبیل می شنویم،

بر فرض آنکه در روز برگزاری جشن ، کج سلیقگی می شود..خب اخرش چه؟؟چه چیزی را می خواهید ثابت کنید؟؟می خواهید بگوئید دفاع از میهن اشتباه بوده؟؟همین که به این موضوع بسیار ناچیز گیر داده اید نشان می دهد که در مورد مسائل اصلی هیچ حرفی برای گفتن ندارید

…چرا شما هزاران رزمنده و جانباز و شهید و خانواده هاشون رو افرادی فاقد تشخیص و اراده تصویر یا تصور می کنید؟…

۳۸۲۳۶۲_origs.jpgجنگ، مثل هر پدیده ی انسانی دیگری، مشتکل از اجزای بسیار زیادی است و می توان آن را از جنبه های مختلف بررسی کرد. به این معنی، اینکه سوال کنیم “آیا بهتر نیست بزرگداشت را به روز پایان جنگ منتقل کنیم” اساسا ارتباطی به مثلا “فاقد تشخیص” دانستن ِ کسانی که در جنگ شرکت کرده اند ندارد. کسانی که در جنگ شرکت کرده اند، در زمان نیاز، به کمک ِ کشورشان شتافته اند و بسیاری شان حالا با درد و مشکل جسمی و روحی دست و پنجه نرم می کنند. امروز، مساله مساله ی آسان کردن زندگی قهرمانان ِ وطن، رسیدگی به قصور احتمالی ِ سیاست مداران ِ وقت و اتخاذ ترتیباتی برای جلوگیری از جنگ بعدی است. به این ترتیب، این سوال کاملا منطقی است که با بزرگداشت ِ روز آغاز جنگ آیا به این ذهنیت دامن نمی زنیم که “با شروع جنگ درهای بهشت باز شد”؟

تبدیل کردن پدیده ها به یک کل و جلوگیری از تحلیل ِ جزء به جزء آنها یک ترفند ِ بسیار کارآمد برای بستن راه انتقاد است. مثلا در مورد جنگ ایران و عراق، واضح است که هر انسان منصفی با دیدن آدمیزادی که مجبور به حمل ِ کپسول اکسیژن برای کار ساده ی نفس کشیدن است دلش به لرزه در می آید. این احساس ِ خالص انسانی را می توان اما دستمایه ی بستن راه کنکاش در زمینه ی رخداد ِ جنگ کرد. به این ترتیب، وقتی در مورد شروع، ادامه و مدیریت جنگ سوال می کنی،گفتگو بسرعت به نقاط حساس کشیده می شود. به عبارت دیگر، جانباز ِ خسته تن باز هم می شود دیوار گوشتی برای محافظت از نقاطی که به آنها نباید نور بتابد: کسی قرار نیست بپرسد وقتی آیت الله گفت “جنگ چیز خوبی است” دقیقا منظورش چه بود.

و البته این ابزار فقط در ایران نیست که استفاده می شود. سخنرانی های جرج بوش را نگاه کنید. کافی است بحث ِ انتقادی در مورد حمله ی آمریکا به عراق جدی بشود تا حضرت بوش سخنان ِ غرایی درمورد ِ لزوم هدیه ی آزادی به  نوع بشر سر بدهد و تو را قانع کند که سوال در مورد رفتار ِ آمریکا در جهان به معنی تشکیک در بدیهیات ِ منوری مثل آزادی است، پس “خفه شو!”. یک نکته اساسی اما، نسخه ی ایرانی را با نمونه ی آمریکایی متفاوت می کند: آزادی بیان. یعنی در نیمه ی آزاد ِ جهان تو حق داری سوال کنی. نه فقط در وبلاگت و کتابت، که در کانال تلویزیونی. می دانستید شبکه های تلویزیونی ِ خصوصی حق ندارند کسی را به دلیل ابراز عقیده از کار برکنار کنند؟

برای مثال این ویدئو را ببینید. مجری ِ یک برنامه تلویزیونی با اشاره به تصادم اخیر ِ قطار و طوفان  ِ مدتی پیش در آمریکا می گوید “کافی بود اینها کار تروریست ها باشد تا باز آزادی هایی از ما سلب شود”. اشاره ی او به این بحث است که برای مثال (ببینید: تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست)

تعداد کشته های حملات یازده سپتامبر، با همه بزرگیشان، تنها یک پنجم تلفات سالانه در آمریکا در اثر جنایت بود.

(لینک مستقیم به ویدئو)

و البته بامزه است که در همان بحثمان، دوستی می گوید،

سرباز آمریکایی …به خاطر پول میره (جبهه). دیگه فیلم مایکل مور رو همه دیدن. دقیقا یه بخشش در مورد همین بود که یه عده به خاطر پولی که ارتش میده میرن برای جنگ

و البته لابد قرار نیست بپرسیم نسخه ی ایرانی ِ مایکل مور اساسا می تواند وجود داشته باشد یا نه.

هر زمان راه گفتگو در زمینه ای بسته می شود، این یعنی حقیقتی را پنهان می کنند. حرف می زنیم. دوران ِ “مقدسات”ی که نمی شود درباره شان حرف زد مدتهاست تمام شده است.

و البته منصفانه نیست حرفهای حق زده شده را هم ذکر نکنیم. مثلا این،

…از سال ۶۳ این هفته را به عنوان دفاع مقدس نامیدند و مسئله پذیرش صلح در سال ۶۷ اتفاق افتاد…پس این جشن سالها قبل از پذیرش صلح بوده است.هر سال هم به مناسبت پذیرش قطعنامه برنامه هایی برگزار می شود اما نه ب اندازه هفته دفاع مقدس.در تقویم ها هم روز پذیرش قطعنامه ثبت شده است

عکس از مهر

سوء استفاده ی بی شرمانه از خواننده ی یک وبلاگ

مقدمه: درمورد کاری که درگیرش هستم اینجا کمی گفتم. از اونجا که می دونم جماعت ِ مهندس و ریاضی محض خوان اینجا گذارشون می افته، در این پست یک سو استفاده ی بی شرمانه از خوانندگان این وبلاگ می کنم. اینجا یک مساله به همراه جواب ِ نیمه تمامش ذکر شده. مرحمت کنید بفرمایید اگر پیشنهادی دارید برای سوالی که در انتهای پست مطرح شده. واضح ه که اسم شما رو در قسمت Acknowledgement مقاله ذکر خواهیم کرد.

هسته ی اصلی داستان استفاده از این تقریب برای مقادیر کوچک متغیرهاست،

formula۱.png

این تقریب رو می شه بصورت زیر بهبود داد،

formula۲.png

samples.png

شکل – تابع اصلی، و دو تقریب آن

با استفاده از حداقل خطای مربعات (MSE) پارامتر ِ اصلاحی به این ترتیب محاسبه می شه.

formula۳.png

این در واقع مساله ای ه که از شما می خوام روش فکر کنید. آیا می تونید عبارت بالا رو ساده تر کنید؟ من اون رو بصورت تقریبی اینطور نوشتم،

formula۴.png

این یک وبلاگ است

مقدمه: متن ابتدای این پست، به زبان دیگری، تقریبا ۶ ماه پیش، ۹ مارس ۲۰۰۸ – ۱۹ اسفند ۱۳۸۶، نوشته شده بود.

این یک وبلاگ است (با اصلاحات)

اگر عنوان این نوشته برای شما واضح است، فکر می کنم خواندن بقیه ی این پست صرفا وقت شما را تلف می کند.

این یک وبلاگ است. “وب لاگ” یعنی حدیث وب گردی. به این معنی، نویسنده ی این سطور نه ادعای دانش سیاسی/اجتماعی/اقتصادی/فرهنگی/.. دارد و نه اصولا می تواند داشته باشد. از این وبلاگ هم قرار نیست برای کسی نانی دربیاد. دانشجوی برق هستم و در نزدیکی ِ فارغ التحصیلی. بعد از آن هم، همه چیز اگر طبق برنامه پیش برود،  سراغ ادامه تحصیل در مقطع بالاتری خواهم رفت. اینجا پس حرف می زنیم، خودمانی.

در باب خیلی موضوع ها، مثلا اینکه چرا من ممکن است فکر کنم کشتن سمورهای آبی ِ جنگل های استوایی لزوما به معنی نفرت از سایه ی بزرگ ِ مریخ روی عطارد نیست، می توانیم حرف بزنیم. ادعا نمی کنم آدم با سواد/خوش ذهن/باحال/… ی هستم. حرف می زنیم. هرکسی دیگری را قانع کرد، آن دیگری باید یکبار بستنی مهمانش کند، اگر موانع جغرافیایی بگذارد.

همین است برادر/خواهر. صادقانه همین است.

kamangir_blog.jpgکافی است نگاهی به آرشیو این وبلاگ و برادر ِ انگلیسی زبانش بیاندازم تا دوباره به خاطر بیاورم که  در همین چهار سال گذشته چقدر تغییر کرده ام. چه پستهای وبلاگی که پیش از این نوشته ام و حالا اگر کسی بنویسد ایمیل تند و تیز برایش می فرستم. چه پستها که حالا می نویسم و اگر دیروز کسی می نوشت سرتاپا آتش می شدم.

نکته اساسی این است که در ملا عام بزرگ می شویم. یعنی کافی است مشتری یک وبلاگ باشید، برای زمان دراز، تا ببینید که نویسنده چطور تغییر می کند، انگار مثل کرمی که آرام آرام پروانه می شود. اساسا مگر وبلاگ نمی نویسیم برای همین که حرف بزنیم و بزرگ بشویم؟

در این جهان ِ در حال تحول اما یک نکته را ماندگار دیده ام، داد زدن خیلی اوقات برای تسکین حقارت های درونی ام است. داد می زنم که یعنی “ای اهالی! من هم هستم!” برای همین، یاد گرفته ام که خشم که می آید حرف نزنم، بگذارم کمی زمان بگذرد.

از هر کسی که از نوشته های این وبلاگ آزار دیده است صمیمانه عذر می خواهم. همیشه سعی کرده ام از توهین خودداری کنم. هرگز نیرنگ نزده ام. و اصل اساسی وبلاگ نویسی را صداقت و دوستی می دانم.

چاکریم.

بامداد عزیزم، کاش دنیا به همین سادگی بود که تو می گویی

truth_s.jpgتوضیح: این پاسخی است به این نوشته از بامداد: فرق لویی‌پاستور و پزشک‌ شکنجه‌گر نازی در روی‌کرد علمی‌شان نیست؛ در جهان‌بینی‌شان است که جواب غیر مستقیمی بود به بامداد عزیزم، جهان را ببینیم، جهان بینی طلبمان.

بامداد عزیز، این تلاشی است برای اینکه سخنت را بفهمم. در پست قبلی ات گفتی،

آمار و ارقام به تنهایی معنایی (جز مفهومی انتزاعی-ریاضی) ندارند. آن‌ها فقط وقتی معنا دارند که در چارچوب یک جهان‌بینی یا دستگاه فلسفی محتوی پیدا کنند.

این جمله قرار بود ما را قانع کند که زمانی که تو گزاره ای را بیان می کنی، از تو درمورد جزییات سوال نکنیم، زیرا،

…برای دیدن کلیت حقیقتی چنین عظیم (وضعیت مردم عراق قبل و بعد از جنگ)، چنین عمیق و چنین تاریخی نیازی به ارائه‌ی آمار نیست. بله البته برای موشکافی آن و دیدن زوایای آن خوب است که آمار ارائه کنیم، اما دیدن کلیت‌اش آمار نمی‌خواهد

به عبارت دیگر، به من اجازه ی موشکافی در ادعاهایت را بعنوان مرحله ای پیش از پذیرفتنشان نمی دهی، زیرا،

…اما برای بعضی پدیده‌ها به آمار استناد نمی‌کنم که به بیراهه رفتن است. برای این‌که بدانم کسی را چقدر دوست دارم، به آمار نگاه نمی‌کنم: چیزی است که عیان است، مثل خورشید که یا وسط آسمان هست یا نیست.

و اینکه “چقدر کسی را دوست دارم” و “وضعیت مردم عراق پس از جنگ چگونه است” آیا اساسا گزاره های قابل مقایسه ای هستند یا خیر، نکته ای است که تو از آن بدون توضیح می گذری، حتی زمانی که “کهن دیارا” به تو گوشزد می کند که،

شما که مفهومی انتزاعی مثل دوست داشتن را با “بهتر یا بدتر شدن زندگی مردم عراق” در یک سبد میگذاری تا به این نتیجه برسی که آمار نمیخواهد و “مثل خورشید وسط آسمان” است فکر نمیکنی کیفیت زندگی از هر لحاظ معیارهای قابل سنجش و تعریف شده دارد و مثل همان خورشید وسط آسمان حتی اگر به چشم دیده نشود قابل سنجش است؟

و سرانجام، بدون پاسخ به هیچ یک از این سوالها، بحث پیشین در مورد “شناخت” را نیمه کاره رها می کنی و در پست جدیدت می نویسی،

فرق لویی‌پاستور و پزشک‌ شکنجه‌گر نازی در روی‌کرد علمی‌شان نیست؛ در جهان‌بینی‌شان است.

در این جمله دیگر بحث “معنا” نیست و “کارکرد” است. واضح است که این دو مترادف نیستند، اما بیا این لغزش را نادیده بگیریم و فقط به این بحثت بپردازیم. بقیه ی پست را هم می گذاریم برای یک فرصت دیگر.

واضح است که همه ی ما موافق هستیم که علم همانطور که می تواند به سود بشر باشد، می تواند هم آفت جانش شود. بامداد، تو اما گویا ادعا می کنی که خط کاملا واضحی وجود دارد که خوب را از بد جدا می کند و بنابراین آقای لویی پاستور، گویا آگاهانه، این سوی خط و در سمت خوب و پزشک نازی در آن سوی خط است، احتمالا باز هم آگاهانه. بامداد، از تو می پرسم. آیا، اگر از تو خواسته می شد، در پروژه ی ساخت ِ موشک شهاب ۳ شرکت می کردی؟ در پروژه ی بهینه سازی تانک مرکاوای اسراییلی چه؟ شاید بگویی شهاب ۳ آری و مرکاوا خیر. پروژه ی ساخت تسلیحات هسته ای که منجر به بمباران ِ اتمی ژاپن شد چه؟ این کار “بد” بود یا “خوب”؟ می دانی که کسانی استدلال می کنند که وجود تسلیحات اتمی منجر به امنیت بیشتر جهان شده است. بمب اتمی خوب است یا بد بامداد؟ اصلا این خوب و بد را از کجا می آوری؟ از نگاه بامداد ِ ایرانی نگاه می کنی یا از دید یک دختر اسراییلی؟

مگر ندیده ای که در مسایلی که در دنیای واقعی تعریف می شوند، با “خوب” و “بد” طرف نیستیم، بلکه با “بهتر” و “بدتر” طرف هستیم؟ ریاست جمهوری خاتمی “خوب” است یا ادامه دولت احمدی نژاد؟ آیا مجبور نیستی برای جواب دادن به این سوال دو ستون بنویسی، خوبی های خاتمی و خوبی های احمدی نژاد و بعد بگویی “در مجموع بنظر می رسد حضور احمدی نژاد بیشتر به نفع ایران است”، مثلا؟ در این جهان ِ گزاره های نیمه درست، کجاست آن خط تو که با این قطعیت بشود حکم داد که شهاب ۳ یک سویش است و مرکاوا سوی دیگرش؟ به من بگو، دینامیت خوب بود یا بد، رادار چطور؟ الکترونیک را چه می گویی؟ اینها که همه یک سرشان به بهینه سازی آدمکشی وصل است.

تصویر ساده ای از جهان می خواهی ارایه بدهی که در آن “خوب” هست و هر که سمت “خوب” نیست “بد” است. به من یک مثال نشان بده از این خوب مطلق که یک سرش به آدمیزاد متصل باشد. در پست قبلی و جاهای دیگر هم همه ی مان را دعوت به دقت بیشتر کردم. آرمانی نگاه کردن خوب است، لااقل شورانگیز که هست، اما سر خودمان که نمی خواهیم کلاه بگذاریم. یادت رفته همین خورشید که برای تو حضورش واضح است، زمانی میخ ِ نورانیی بود بر سقف آسمان؟ آدمیزاد را چه می شود که اینچنین مغرور می شود؟ ندیده ایم مگر که چه راحت اشتباه های هولناک می کنیم؟

راستی، لویی پاستور هم بخشی از نتایج علمی اش را دستکاری شده ارایه کرده بود (ویکیپدیا).

از دیگران:

عکس از اینجا

risk_book_gardner_s.jpg“تصمیم گیری یعنی بررسی ِ دانسته ها به کمک ابزارهای منطقی و انتخاب ِ راه حلی که در زمان معین به هدف معین برسد.” یا حداقل دوست داریم اینطور فکر کنیم. اشتباهاتمان را هم می گذاریم گردن ِ اطلاعات ناقص یا خطا در استفاده از ابزار استدلال. دقیق تر اما که بشویم، داستان کمی پیچیده تر است.

نشده تا به حال که در زمینه ای تصمیمی می گیری و اطمینان داری به تصمیمت، کمی بعد اما، بی اینکه اساسا اطلاع جدیدی بدست آورده باشی، می بینی نظرت عوض شده؟ انگار، بار قبل “بی حوصله” نگاه کرده ای یا “نگاهت منفی بوده”. چیست این عامل دیگر؟ اگر بحث بحث ِ منطق است که “حوصله” و “نگاه” نباید نقشی داشته باشد. دیده ای مثلا برنامه ای که می نویسی پیام بدهد که “بدلیل بی حوصلگی ِ پروسسور عملیات مورد نظر انجام نشد”؟

قبلا اینجا حرف زدیم در مورد کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” Risk: The Science and Politics of Fear نوشته دن گاردنر Dan Gardner (ببینید: تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست). اینجا کمی راجع به فصل سوم این کتاب حرف می زنیم: Stone Age meets Information Age که شاید بشود با توجه به مضمون ِ فصل ترجمه اش کرد به “غارنشین به عصر بمباران اطلاعات می آید”.

در این فصل، گاردنر متمرکز می شود روی بررسی هایی که تاثیر دنیای بیرون را در فرایند تصمیم گیری انسان می سنجند. به این مثال نگاه کنید: فروشگاهی، بالای قفسه ی رب گوجه فرنگی تابلویی می زند که “۱۲ تا از اینها اگر نخرید ضرر می کنید!” بررسی نشان می دهد که پیش از این اعلان، بیشتر ِ خریداران ۱ یا ۲ قوطی بر می داشتند. در حضور اعلان اما، اکثر خریداران ۴ تا ۱۰ قوطی رب گوجه فرنگی می خرند. قاعدتا خواهید گفت، “خب واضح ه، تشویق می کنن آدمها رو دیگه!” موضوع اما از این شگفت تر است. بررسی نشان داده است که مهم نیست بنویسید “۱۲ تا نخری ضرر می کنی!” یا “خرید بیش از ۱۲ تا ممنوع است!” خیلی مهم نیست چه می گویی، مهم این است که ۱۲ را می دهی به آدمها.

بررسی های متعدد نشان داده است که زمانی که در مورد عددی تصمیم می گیریم، فقط “حقایق” را بررسی نمی کنیم، به “حافظه” هم سری می زنیم و این می تواند خطرناک باشد. به این مثال نگاه کنید: یک گروه از محققان، گروهی از قضات ِ ماهر ِ آلمانی را گرد آوردند و پرونده ای را به آنها دادند: کسی کسی را کشته است و شواهد وغیره. از قضات پرسیده شد، فرض کنید در فرصت استراحت ِ قبل از ایراد حکم، روزنامه نگاری با شما تماس می گوید و می پرسد “آیا بیش از سه سال زندان خواهی برید یا کمتر؟”. به قضات گفته شد “البته واضح است که جوابی نمی دهی و به دادگاه برمی گردی”. میانگین میزان زندانی که قضات برای محکوم ِ فرضی تعیین کردند ۳۳ ماه بود. نظیر همین روال روی یک گروه ِ دیگر از قضات انجام شد با این تفاوت که روزنامه نگار فرضی به جای “سه سال” درمورد “یک سال” سوال کرد. این گروه، بطور متوسط، متهم را به ۲۵ ماه زندان محکوم کردند.

یک مثال دیگر. فرض کنید شما می خواهید نشان دهید که افراد یک شهر مایل به پرداخت ِ داوطلبانه برای انجام یک پروژه ی شهری هستند، مثلا تمیز کردن محیط یک پارک. تصور کنید که نظرسنجی را بدین ترتیب انجام می دهید که ابتدا از افراد می پرسید آیا حاضرند ۲۰ هزار تومان بپردازند یا نه، و سپس، مستقل از جواب آنها، می پرسید که “فکر میکنید یک نفر چقدر حاضر است کمک کند؟” در یک آزمایش مشابه، میانگین پاسخ ها ۳۶۰۰ تومان بود. حالا ۲۰ هزار را با ۲۵۰۰ جابه جا کنید، میانگین ۱۴۰۰ تومان می شود (اعداد تبدیل شده اند).

“اشتباهات” ما در قضاوت اما از این بسیار ریشه دارتر هستند. در یک آزمایش، از افراد خواسته شد که سه رفتارشان که آنها را مستعد بیماری قلبی می کند را ذکر کنند. از گروه دیگری خواسته شد هشت رفتار اینچنینی خود را ذکر کنند. سپس از افراد پرسیده شد که در کل چقدر در خطر ابتلا به یک بیماری قلبی هستند. شگفت انگیز است که گروهی که قرار بود سه رفتار را ذکر کنند بطور متوسط خود را در خطر بیشتری دانستند. توجیه این است که احتمال اینکه کسی سه رفتار ِ پر خطر در خود بیابد بیشتر از پیدا کردن هشت رفتار است. اگر ذهن ما برمبنای نسبی کار کند (یعنی تعداد رفتار پیدا شده تقسیم بر تعداد رفتاری که دنبالش بودیم) در این صورت آنها که بدنبال سه رفتار گشتند خود را در خطر بیشتری احساس خواهند کرد.

نمی دانم که این کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه، اما خواندن آن را به هرکسی که دوست دارد بداند چگونه فکر نمی کنیم توصیه می کنیم. مهم است بدانیم که اشتباه می کنیم.

شیطنت ِ یک عکاس ِ نامرد با عکسهای دوست داشتنی

جیل گرینبرگ ِ عکاس (Jill Greenberg) ضمن عکاسی از چهره ی مک کین شیطنت کرده و از زیر نور به صورت او تاباند. او توضیح می دهد که “اطرافیانش هم متوجه نشدند، اونها خیلی آدمهای باهوشی نیستند”. و به این ترتیب او توانست یک عکس “شیطانی” از مک کین بگیرد.

apf_villain.jpg

عکاس و عکس مورد بحث

داستان اما به اینجا خاتمه نیافت و گرینبرگ تصاویر ِ مک کین را به دندان های خون آلود و نظیر آن هم مزین کرد و در وبلاگش منتشر کرد (پایین). روی این تصاویر جملاتی چون “خیلی کیف داد وقتی به زنم که تو تصادف ناکار شده بود خیانت کردم” و “به زنم جلوی روزنامه نگارها گفتم (…)” نوشته شده است.

mccain_retouched.jpg

mccain_atlantics.jpg یکی از تصاویر اصلی هم روی جلد آتلانتیک چاپ شد (سمت چپ). این عکس، مک کین را با پوستی بد و چشمانی قرمز نشان می دهد. عکاس معترف است که عکس را به عمد این چنین برای روی جلد فرستاده است.

گرینبرگ را پیش از این با تصاویر “آخرالزمان”ش می شناختیم، تصاویری که کودکانی را در حال گریه نشان می دهد. برای گرفتن این تصاویر، بچه ها جلوی دوربین قرار داده می شده اند، به آنها شکلات داده می شده، و ناگهان شکلات از بچه گرفته می شده است (ویکیپدیا). گرینبرگ برای انجام چنین رفتاری با کودکان بشدت نکوهش شده است. مجموعه ی کامل عکسها را در اینجا در پوشه ی End Times ببینید.

قابل ذکر است که گرینبرگ یک منتقد جدی سیاستهای جرج بوش است و این مجموعه تصویر، انتقادی به سیاست های جرج بوش و بنیادگرایان مذهبی در آمریکا هستند.

crying_babys.jpg

کار نفرت انگیزی کردی خانم عکاس. عکس هایت اما یاد کودک درونمان می اندازدمان و برای همین دلمان می خواد دوستشان داشته باشیم، اما، انصافا گندت بزند.

منبع: گیتوی پاندیت و نیویورک پست

کمی عکاسی: سفری به آن سوی دیگر

با چند دوست بسیار عزیز رفتیم منطقه ی Whiteshell برای پیاده روی/تپه نوردی در کنار دریاچه ی West Hawk Lake و چند دریاچه ی دیگر (روی نقشه). سه سال زندگی در شهری به مسطحی ِ وینیپگ باعث شده بود از اندک بالا و پایین ِ مسیر لذت ِ زیادی ببریم. هوا ابر بود اما نمی شد از زیبایی ِ منطقه چشم پوشی کرد. اسم این مجموعه رو بگذاریم، سفری به آن سوی دیگر. عکسها رو ببینید متوجه می شید چرا (لینک جمعی).

روی عکسها کلیک کنید برای اندازه ی بزرگتر. خوراک وبلاگ عکاسی کمانگیر را از اینجا مشترک بشوید.

به سمت یک هدف خیلی بزرگ - 2دنیای درهم ریخته

منظره ی اتفاقیPath - راه

به سمت یک هدف خیلی بزرگ - 3یک عدد قارچ

به سمت یک هدف خیلی بزرگ - 1پاییز آمد - 2

تقارن - 2یک مرد لخت - A Naked Man

پاییز آمد - 1Path - راه

نیم نگاهی به جهان دیگر - 1تقارن - 3

تقارن - 4Connected Graph

یک پیشنهاد دبش: یک سایت وب ۲٫۰ برای جوک بسازیم

این روزها زیاد به دنبال جوک در وب می گردم. تجربه می گوید که جستجو در گوگل به سایتهای کلاسیک ِ جوک (مثل فارسی جوک) منتهی می شود که البته به کندی بروز می شوند و معمولا محتویاتشان لطفی ندارد.

facebookjoke_persians.jpgراه حل بهتر، جستجو در وبلاگها (به کمک گوگل) ست. اینجاست که هر روز به چندین وبلاگ “توپ”، “خفن”، “عکسهای دختر پسر ِ جدید” و از این دست سر می زنم. فایده ی جانبی این ملاقات ها هم، درک بهتر این نکته است، که وبلاگستان من و تو نیستیم، و این خود داستان دیگری است. نکته اساسی اما این است که صنعت کپی کاری در وبلاگ های جوک بیداد می کند و این یعنی پیدا کردن یک جوک ِ خنده دار ِ “معقول” اصلا کار ساده ای نیست.

اما، ایده. بیایید یک سایت وب ۲٫۰ برای جوک بسازیم. نکته اساسی این است که جوک یک متن بسیار کوتاه است. بنابراین، براحتی می شود آنرا به کلماتش شکست، بی ربطی ها، مثل “و” و “از”، را دور ریخت، کلمات را ساده کرد، مثل تبدیل “ترکه” به “ترک”، و امکان سنجش شباهت بین جوک ها فراهم کرد. علاوه بر این، می توان در این سایت امکان ِ رده بندی ایجاد کرد، مثلا اینکه آیا کاربر جوک نژادی را توهین آمیز می داند، آیا جوک ِ “بزرگسالانه” دوست دارد، و از این جنس. کاربران هم به جوک ها رای خواهند داد. خوراک خواهیم داشت، برای هر کاربری هم. تصور کنید چند نفر مشترک خوراکی خواهند شد که روزی ۵ جوک جدید با توجه به علاقه شان برایشان خواهد فرستاد.

نکته اساسی این است که تعداد ِ موضوعات بسیار محدود است، مثلا چند صد تا، و بنابراین براحتی می شود یک جوک را کد کرد (مثلا با دو بایت) و گذشته از جستجوی متنی، کاربر می تواند لیستی بگیرد از جوکهایی که به “رشتی”، “پدر” و “آب نبات” مرتبط هستند (هیچ مسوولیتی درزمینه ی تخیلات شما ندارم).

من کمی php بلدم. حاضرم سرمایه گذاری محدودی هم بکنم. هدف، بوضوح، راه انداختن یک سایت ِ پربازدید و جذب تبلیغات است. خلاصه که، واسه نونه! خبر بدید: arash@kamangir.net. و البته این همه یعنی نتوانستم نمونه ی مشابهی پیدا کنم. بفرمایید اگر هست، ما هم استفاده کنیم.

منبع کارتون: اینجا

نظرسنجی پایان سال دوم رادیوزمانه و ما

survey-first.jpg

در هفته های اخیر، به همراه دوست بسیار بزرگواری، روی نظرسنجی رادیوزمانه کار می کردیم. این فرصت بسیار خوبی بود برای کارآموزی نزد یک استاد فن، و همینطور تماس حرفه ای با بچه های زمانه. حاصل، این نظر سنجی است که از امروز شروع شده و نتایج آن، به همراه اطلاعاتی که از “دیدیش” خواهیم گرفت، به زمانه ارایه خواهد شد. بخشی از این نتایج، به همان سیاق سال پیش، در رادیوزمانه منتشر خواهد شد.

با کلیک روی عکس بالا یا با تقه روی این لینک در نظرسنجی رادیوزمانه شرکت کنید.

مرتبط: مهدی جامی هم توضیح می دهد – نظرسنجی سوم زمانه

بازی های علمی: آینه، صدا، محبت!

free_dwn_mp.gifاگر از بازیهای ریاضی/علمی خوشتان می آید، مجموعه ی Wolfram دقیقا برای شما ساخته شده است. این مجموعه دربرگیرنده ی تعداد بسیار زیادی “نمایش”های علمی، نه فقط در شاخه ی ریاضیات یا فیزیک، که حتی علوم اجتماعی، است. نحوه ی کار به این ترتیب است که به این صفحه می روید و از لیست یک “نمایش” را انتخاب می کنید. برای هر “نمایش” می توانید یک نمونه ی flash ببینید، یا با دانلود کردن ِ نرم افزار رایگان پخش کننده، که البته کمی سنگین است (۸۰ مگابایت)، کد را روی کامپیوتر خودتان بیاورید و با آن “بازی” کنید (از لینک روی تصویر این کنار استفاده کنید).

اینجا سه “نمایش” جالب را می بینید.

نمونه ۱: آینه بسازید – سطح آینه را تغییر دهید و انعکاس ها را ببینید.

mirror_example.png

نمونه ۲: صدا- ببینید (بشنوید) با دو موج سینوسی، و به کمک فاصله ی زمانی، چه اصوات متنوعی می شود ساخت.

sound_example.png

نمونه : ۳ – ازدواج! این در واقع یک مساله ی بهینه سازی ِ معروف است: یک گروه از دختران و پسران “پایدار” است اگر دختری و پسری نباشند که با ازدواج با هم و جدا شدن از زوج شان “شاد”تر شوند. اینجا معیار تحصیلات است. زندگی ملت را به هم بزنید و شاد شوید!

marriage_example.png