نوشته هایی که درمورد ’ پست اول ’ هستند

جمعیت ایرانیان ِ فرندفید ۴ رقمی شد!

friendfeed_logo.pngدیروز، تعداد کاربران ایرانی ِ فرندفید به عدد ۱۰۰۴ رسید. چند روز پیش هم رادیو زمانه انتشار روی فرندفید رو شروع کرد. اینها همه نشانه هایی هستند برای اینکه فرندفید تونسته بعنوان یک شبکه اجتماعی ِ برتر در وبلاگستان مطرح بشه. امکانات ویژه ی فرندفید برای تعامل بین کاربران و همینطور اشتراک عکس، صوت، و ویدئو از دلایل این موفقیت هستند.

آیا شما در فرندفید عضو هستید؟

مرتبط: وبلاگ نویس عهد دقیانوس نباش!

persian_friendfeed_solar۲.jpg

گرداب شهرت وبلاگی: به خوب و به بد

whirlpools.jpgچرا وبلاگ می نویسیم؟ برای پول نیست، که نمی شناسیم فارسی زبانی را که از وبلاگ نویسی پولی درآورده باشد. برای هر چه که هست، شهرت یا ذات ِ همین کار ساده ی حرف زدن، سنگ ترازوی این بازار “شنیده شدن” است. می شود به عدد و رقم بیانش کرد: تعداد خوانندگان خوراک و تعداد بازدید کننده در روز. می شود هم به روش های دیگر. نکته اما، همین “شنیده شدن” است.

آدمیزاد را تصمیم گیرنده ای مدل کنیم که در بازه های محدود و بر مبنای اطلاعات موجود تصمیم هایی می گیرد که به زعم خودش قرار است او را به اهداف بزرگ برسانند. آدمیزاد ِ وبلاگ نویس، با این بیان، هر از چند گاهی پستی می نویسد با این هدف که در درازمدت “باشد”. تصمیم گیری ِ لحظه ای اما واضح است که می تواند به بیراهه بیانجامد: زمانی که بدنبال سود کوتاه مدت، بیشتر و بیشتر فرو می روی.

شاید بیراه نباشد اگر وبلاگستان را “روی دورتندترین” رسانه بدانیم. می نشینی و پستی می نویسی و دو دقیقه ی بعد کسی می خواندش و نظری می گذارد و یک ساعت بعد کسی پستی به جواب در وبلاگش می نویسد. این سرعت بالای دادوستد در این بازار اما، هر چه که جذاب بنماید، به معنی کوتاه شدن بازه های تصمیم گیری است. لازم نیست درسی در بهینه سازی گرفته باشیم تا بتوانیم تصور کنیم که این یعنی خطر.

مثال بزنیم.

آقای الف در زمینه ای مختصری متفاوت با جو غالب وبلاگستان متفاوت می اندیشد. پس پستی می نویسد. با او مخالفت می شود. این یعنی سیل خوانندگان و ذکری اینجا و آنجا. آقای الف حالا باید حرکت بعدی اش را بسرعت برنامه ریزی کند. نداشتن فرصت برای دیدن ِ تصویر بزرگتر و میل ِ بودن بر دهانها، و آقای الف پستی می نویسد و پیشتر می تازد. لیچاری هم بار این مخالفش و آن منتقدش می کند. این دور ِ کور آنقدر ادامه پیدا می کند تا یا یکی از طرفین خسته شود و یا کسی در این میان، حتی به ضرب ِ دور بودن از وهم ِ مجازی هم شده، فرصتی پیدا کند و به آن سوال ِ همیشگی بیاندیشد: “که چی؟”

فقط نفرت نیست اما که می تواند وبلاگ نویس ِ قصه ی ما را بکشد در خودش. خطر شهرت و دوست داشته شدن، بخوانید “خوانده شدن ِ بدون دندان قروچه”، هم برای وبلاگ نویس به همین اندازه مهلک است.

خانم ب خیلی آدم مهمی است. پست های وبلاگی اش را خلقی داغ داغ سر می کشند و کامنتهایش نقل مجالس می شود. باز هم سرعت بالا و نداشتن فرصت برای گرفتن تصمیم ِ درازمدت، خانم ب را به این نتیجه می رساند: تنور داغ است، تا می توانی نان بچسبان. پس خانم ب تبدیل می شود به دو چشم و ده انگشت: مخلوقی شگرف که هستی اش جز در دنیای مجاز قابل تعریف نیست. اما اگر نوشتن خلق کردن است، باید که داشته باشی چیزی در چنته. کتابی خوانده باشی، با آدمیزاد ِ گوشتیی حرف زده باشی، یا جایی رفته باشی. خانم ب اما فرصت این کار را ندارد و می شود به ماننده ی پیرزنهای صدوبیست ساله که مروارید از سروکولشان بالا می رود و روزگاری بر سریر بوده اند، اما حالا مفشان بگیری به رحمت حق می روند.

آدمیزاد و جامعه اش ارتباطی دوطرفه دارند: تاثیر و تاثر. این روند اگر مختل شود هر دو ضرر می بینند. افتادن در گرداب شهرت وبلاگی، به خوب یا به بد، کسی را که می توانست تاثیری داشته باشد، می کند بنده ی خواسته های جامعه اش و این برای همان جامعه یک ضرر است.

حمله ی گسترده به وبلاگ های اصلاح طلبان

سروری که وبلاگهای تعداد زیادی از سیاسیون را میزبانی می کند چند ساعت پیش مورد حمله قرار گرفت و deface شد. وبلاگ های دکتر خانیکی و دکتر شیرزاد از نمونه هایی هستند که هنوز هک شده باقی مانده اند. برای دیدن لیست کامل در این آدرس khaniki.ir را جستجو کنید.

سوال اساسی این است که تجمع وبلاگهای یک جناح سیاسی روی یک سرویس دهنده تا چه حد منطقی است.

deface.jpg

ماشین مال من است، من مال ماشین نیستم

zemanta_logo.gifمقدمه: مزیدی عزیز سرویسی به نام زمنتا معرفی کرده است (و دستش درد نکند که بلاشک تک کرانچ حول و حواشی من یکی که هست). زمنتا متن شما رو “بهبود می دهد”. چطور و چرا و باقی قضایا را اینجا حرف می زنیم.

زمنتا Zemanta به پست شما لینک “مفید” و عکس “مناسب” و مطلب “مرتبط” اضافه می کند. برای آزمایش، این پست ِ کمانگیر انگلیسی در مورد فیلتر شدن ِ وردپرس را به نسخه آزمایشی اش دادم.

zemanta_post.jpg

زمنتا چهار کار کرده است:

۱- تصویر صورتی ِ کناری را اضافه کرده است که وبلاگی است با عنوان “خاطرات یک مهماندار ِ اخراجی“. نوشته های این وبلاگ باعث اخراج نویسنده اش از خطوط هواپیمایی دلتا شد. وبلاگ روی وردپرس نیست اما در صفحه ی وبلاگ های ویکیپدیا ذکر شده است.

۲- این کلمات را لینک کرده است: Iran و blogs و IP addresses و protocols و control panel. یکی به نقشه ی گوگل و باقی به ویکیدیا.

۳- کلمات کلیدی انتخاب کرده است.

۴- این لینکها را زیر متن گذاشته است:

سوال اساسی این است، به جز کلمات کلیدی که می توانند به خوانندگانی که از طریق موتورهای جستجو بدنبال مطلب هستند کمک کنند، سه کار دیگر چه سودی به حال من ِ خواننده دارد؟

تصویر اضافه شده بی ربط به متن است و اساسا جز سنگین کردن صفحه کار مهمی نمی کند. کلمات لینک شده هم به منابع بدیهی هستند و خواننده اگر مایل باشد خود می تواند دنبال “وبلاگ” در ویکیپدیا بگردد یا در گوگل مپ ایران را ببیند. لینکهای اضافه شده هم تصادفی هستند و اساسا “فرستادن ایمیل ناشناس توسط سرویس فلان” ربطی به “فیلتر شدن وردپرس” ندارد. باز هم، خواننده ی علاقه مند می تواند در گوگل نیوز بدنبال مطالب مورد علاقه ی خود بگردد.

ماشین قادر به انجام بسیاری از کارهاست. فقط تصور کنید اگر امکان جستجو در اینترنت نبود، چطور کسی می توانست، حتی با صرف تمام عمرش، درباره ی یک مطلب ِ بخصوص چیزی در میلیاردها صفحه ی وب پیدا کند. این قابلیت اما می تواند مخرب باشد اگر بیش از حد جدی گرفته شود. من ِ آدمیزاد اساسا به وبلاگ ِ کسی سر نمی زنم برای این که ببینم ماشین ِ خرفت ِ زبان نفهم چه شباهتی بین نوشته ی روبرویم و یک صفحه ی تصادفی پیدا کرده است. واضح است که “مطالب پیشنهادی از همین منبع” می تواند قابل توجه باشد، اما نه “کلا چه خبر”ی از این دست.

تکنیک می تواند قاتل ِ نیازی باشد که اساسا برای پاسخ به آن ابداع شده است. باعمومی شدن قابلیت هایی مثل برنامه نویسی وب می بینیم که خیلی هامان به فکر “راه انداختن یک سرویس توپ” افتاده ایم. اینکه قرار است این بستر ِ فنی حامل ِ چه محتوای ِ تولید ِ آدمیزادی باشد سوالی است که می تواند در هیاهوی چرخ دنده های الکترونیکی گم شود.

و گاهی این داستان طنز می شود. یکبار دوست عزیزی خواست که “یه مقاله بنویس می خوایم یه سایت راه بندازیم”. فقط نگفت “کلا خوب باشه”.

این را هم ببینید: جام آینده نما

از شنیدن اینکه بیشتر آتش‌بازی مفصّل المپیک پکن، با کمک جلوه‌های رایانه‌ای بوده اصلاً خوشم نیامد. نمی‌دانم این چشم‌بادامی‌های سرتق چرا پیش خود فکر کرده‌اند که آتش بازی مفصّل ولی قلّابی از مراسم مختصرتر ولی واقعی بهتر است و آیا این نوعی فریب‌دادن بینندگان نبوده است؟

اولین وبلاگ نویس غیر زمینی از ایران می نویسد

zaminonline.jpg

از Unique به سیاره! اینجا رو می‌بینید؟ Unique هستم از تیم earth viewer! گزارشهای من رو می‌بینید؟ من تونستم در زمین مستقر بشم ولی هنوز از بقیه اعضای تیم خبر ندارم. سیستمهای ارتباطیم در جو زمین از کار افتادند ولی هر از چند گاهی به آسمان میام و از این ابزار برای ارسال گزارش استفاده می‌کنم.

تعجب آوره اگر فرستاده ی غیرزمینی ها بجای ارسال اطلاعات به رمز و بصورت کد شده، وبلاگ بنویسه؟ “یونیک” همین حالا بین ماست و اتفاقا در ایران هم فرود اومده (توضیح بیشتر).

…من درنقطه‌ای از زمین فرود اومدم که پیچیده‌ترین جامعه رو داره: ایران…

این اما تنها نکته ای نیست که وبلاگ “زمین در زمان” رو از یک وبلاگ معمولی متفاوت می کنه: در صفحه اصلی این وبلاگ، پستها روی یک نقشه نشون داده می شن. این پستها هر کدوم نگاهی هستن به یک اتفاق روی کره زمین که برای ما بدیهی هستند، اما برای “یونیک” همه چیز شگفتی آوره،

المپیک انگار یک جشن‌ه ولی به ورزش مربوطه، یک جور جشن ورزشی که هم تابستانی داره هم زمستانی ولی تابستانیش از اهمیت بسیار بیشتری برخوداره (ادامه).

بعضی از آدمها چند مرتبه در روز به سمت بخصوصی می ایستند و دولا و راست می‌شن، مکانهای به خصوصی وجود داره که خیلی از اونها با هم و در کنار هم این کار رو انجام می‌دن (ادامه)

و البته این نگاه ِ متفاوت گاهی نتایج جالبی دربرداره. مثلا هرگز فکر کرده بودید که چون زمین گرد ه، کعبه یک خواهر ناتنی هم داره؟ (ببینید: رو به کعبه پشت به کجا؟)

خوراک “زمین در زمان” رو از اینجا مشترک بشید.

یعقوب مهرنهاد: حالا که بیشتر می دانیم

mehrnahad۱۲۳s.jpgگزارش ویژه ی رادیو زمانه نشان می دهد که بخشی از اتهامات یعقوب مهرنهاد درواقع احتمالا درست بوده اند،

یعقوب مهرنهاد،‌ آدمی بود که می‌خواست خیلی مطرح بشود. آن‌جوری که ما از پرونده او اطلاع پیدا کردیم، او دو بار با عبدالقادر ملاقات کرده بود. اعترافات، خودش است. اعترافاتی که اطلاعات هم از آن‌ها فیلمبرداری کرده و احتمالاً چند وقت دیگر هم، در جواب کسانی که به قولی اعتراض می‌کنند، از تلویزیون پخش می‌شود. آن چیزی که خودش اعتراف کرده، از آقای بلیده هم که مسوول جبهه متحد بلوچ در سوئد است، حدود ۲۰۰ هزار دلار پول گرفته، برای این‌که شاخه فرهنگی جندالله باشند‌. بعد وسط این قضایا، ‌‌آقای مهرنهاد تصمیم می‌گیرد همه‌ی این‌ها را دور بزند، و یکی از این دو تا یا عبدالمالک، یا بلیده او را لو می‌دهند.

با فرض ِ صحت، این موضوع منافی این بحث نیست که اساسا اعدام ِ چنین کسی کمکی به حل مساله ی جندالله نمی کند (ببینید: این آدم دیگر نفس نمی کشد).

نکته اساسا این نیست که یعقوب میرنهاد چه کرده است. سوال این است، کشتن یک آدمیزاد ۱۰ دقیقه وقت می خواهد، طناب را بنداز و بکش بالا. پا می زند و تمام. اما که چه؟ چه می خواهیم بدست بیاوریم از این خشونت؟ آدمیزاد را به نام اراذل و مخالف سیاسی بالای دار کشیدن می خواهد چه بدهد به من و تو؟ جز این که اصرار می کنیم بر این عقیده ی خام که “خشونت حلال مشکلات است”؟ فرض کنیم یعقوب میرنهاد رفیق غار تروریست بلوچستانی است. با بالای دار کشیدنش جز این است که بهانه می دهیم به جوانک که باز رهزنی کند؟ جز اینکه کمکش می کنیم برای تبلیغ عقیده اش؟

این قسمت از گزارش رادیوزمانه هم جالب توجه است،

حکم اعدام داده بودند، ولی قول داده بودند که به هیچ‌وجه او اعدام نمی‌شود. یعنی این بهت و شوکی که الان در استان است، مال این است که تمام کسانی که دنبال قضیه او بودند مطمئن بودند که او اعدام نمی‌شود. در لیست اعدامی‌هایی که در استان بوده، آقای مهرنهاد آخرین نفر بوده و اصلاً به دلیل این اعدام شده که مطمئن بودند کسی پیگیر کار او نخواهد شد. یعنی کسانی که در زندان بودند و در لیست اعدام بودند هر کدام را که اعدام می‌کردند، یک واکنش از طرف گروه‌های مسلح پیدا می‌کردند.

این نوشته از بهرنگ هم خواندنی است،

شاید عجیب‌ترین چیزی که در این مدت خوانده‌ام، اعتراض به “اعدام یک وبلاگ‌نویس” بوده است. جهت یادآوری عرض کنم که مسعود ده‌نمکی و محمود احمدی‌نژاد هم وبلاگ می‌نویسند؛ چنان که اکثر گروه‌های تجزیه‌طلب، وبلاگ دارند و اتفاقاً اهل گفت و گو هم نیستند. لطفاً شوخی نفرمایید!

قبلا نوشته ها:

پروفایلر: کندوکاو در وبلاگستان

در آخرین پست در مورد پروفایلر، تعداد ِ وبلاگستانی های ثبت شده ۷۱۷ تا بود (ببینید:توییتر، وبلاگ ها و گوگل ریدر: سرویس های برتر در بین کاربران ایرانی فرندفید). حالا این عدد ۱۲۴۱ ه.

بطور خلاصه، روی کدی کار می کنم که صفحات وبلاگ ها، خوراک های اشتراکی، فرندفید، توییتر، دلیشس و سوراخ سنبه های دیگه رو قراره بگرده و ارتباطات رو پیدا کنه و بصورت پروفایل دربیاره. یک پروفایل مجموعه ای ه از وبلاگ (ها)، خوراکهای اشتراکی، و پروفایلها در سایتهای اجتماعی نظیر فیس بوک که به یک فرد تعلق داره علاوه بر این، پروفایلر اطلاعاتی در مورد ارتباطات بین پروفایلها هم جمع آوری می کنه، مثلا اینکه چه کسی لینک از وبلاگ چه کسی به اشتراک می گذاره و یا با چه کسانی در فرندفید ارتباط داره. واضح ه که این اطلاعات محرمانه است و جز گزارش های کلی چیزی از بانک داده ی پروفایلر منتشر نخواهد شد.

اینجا چند نگاه به این اطلاعات رو می بینید:

profiler_stuff.png

اول، سرویس هایی که بیشتر استفاده می شن: فرندفید، وبلاگ، گوگل ریدر، تویتر و دلیشس.

profiler_blogs.png

 وبلاگها کجا نوشته می شن؟ ۳۷% روی وردپرس، ۳۰% روی بلاگ اسپات، ۱۵% روی بلاگفا، ۳% روی پرشین بلاگ و ۱۴% روی سرویس های دیگر یا هوست های شخصی.

profiler_no_stuff.png

بعنوان آخرین منحنی این پست، این نوعی گزارش عملکرد ِ پروفایلر ه. همونطور که می بینید، حدود ۴۰% پروفایل ها فقط یک عنصر دارند. این یعنی یک وبلاگ یا یک خوراک اشتراکی که سیستم نتونسته اطلاعات دیگری در موردش پیدا کنه. نکته دیگه وجود پروفایلی ه که ۲۳ سرویس درش ثبت شده.

جانباز و شهید: نگاهی از بیرون

۴_۸۷۰۵۱۴۰۷۶۳_l۶۰۰s.jpgاز پدیده ای به نام جانباز نمی شود به سادگی گذشت.

شهادت خیلی اوقات بی دردسر است. خمپاره می آید و مغزت متلاشی می شود: یا می روی وسط سفره ی کرم ها یا به آسمان عروج می کنی. از لحظه ی شهادت به بعد، آقا یا خانم شهید وارد مرحله ی تازه ای می شود که درد و رنج ندارد. به این زبان، قابل درک است که چرا شهادت را اینچنین دوست می دارند: نفست را انگار می گیری و شیرجه می زنی. و تمام.

جانباز اما درد است و رنج. برای خودش و برای اطرافیانش. اینکه برای هدفی دستت را بدهی یا چشمت را و بعد ببینی که آن هدف ِ مشعشع لاجرم فراموش می شود، اگر نفرت نیاورد درد جانکاه می آورد. به این دلیل، کاملا محق می بینم جانباز را که طلبکار باشد از جامعه اش.

من ِ آسوده ی نشسته بر خوانی که جانباز فراهمش کرده است اما، داستانی دیگر دارم. درست یا غلط، رفته است و دستش را داده است و حالا آمده است. اساسا در این قضیه اینکه صدام جنگ را شروع کرد یا آیت الله اهمیتی ندارد. انسانی گوشت تنش را برای من داده است و این انسان را باید من و تو باد بزنیم و زندگی اش را تامین کنیم. او چشمش را داده است که من حالا دستم را در جیب کنم و سوت بزنم.

از آن سو نگاه کنیم. یک جامعه چه تعداد از شهروندانش را می تواند در ناز بالش بگذارید و بادشان بزند؟ اساسا مالیاتی که ما می دهیم زندگی ِ آسوده ی چند زخم خورده از جنگ را می تواند تامین کند؟ اینطور که نگاه می کنیم قضیه خیلی ساده است: جانباز بد است. نه که او انسان بدی است، ما توان قدردانی از او را نداریم. حالا معادله ها پیچیده هستند: اینکه یک اتوبوس آدم بفرستیم خط مقدم برای جنگ با دشمن، اساسا یعنی ده جسد روی دستمان می ماند و پنج جانباز. این یعنی به ازای هر اتوبوس، باید بتوانیم زندگی پانزده خانواده را تامین کنیم و هزینه های پزشکی و آسایش پنج دلاور را.

و البته اینطور نگاه نمی کنیم. و آدمیزاد می شود دیوار گوشتی. و خجالت زده می شویم در برابر آدمیزادی که یک دستش را داده است و ما دست دیگرش را می فشاریم و می گوییم “خیلی چاکریم آقا، اما میشه بری یک جایی خودت رو گم و گور کنی؟ خجالت می کشیم از روت، اما خودمون هم وضعی نداریم.”

عکسها از فارس

صدای وبلاگستان – پایان فصل اول

با انتشار دهمین پادکست “صدای وبلاگستان“، به انتهای فصل اول این مجموعه رسیدیم. در ادامه ی این پست، جزییات این ده پادکست رو می بینید.

روی آیکن های فایل صوتی با کیفیت بالا بزنید برای شنیدن پادکست ها (اولین آیکن: کیفیت بالا، دومین آیکن: حجم پایین) یا لینک ها رو دنبال کنید برای شنیدن توضیحات. پایین تر فایلهای m3u قرار داده شده اند برای شنیدن کل مجموعه به کمک winamp.

صدای وبلاگستان – یک: این بانو کیست– پاسخ: مسیح علی نژاد – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – دو: این وبلاگ نویس را می شناسید– پاسخ: مهدی حکیمی نویسنده وبلاگ روبو – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – سه: یک وبلاگ نویس ِ خیلی جدی – پاسخ:  دکتر  سمیه توحیدلو نویسنده ی وبلاگ بر ساحل سلامت – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – چهار: صدایی از قعر ِ تاریخ ِ وبلاگستان– پاسخ: سلمان جریری – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – پنج: این بانو علمی می نویسد– پاسخ: سارا رها، نویسنده ی وبلاگ آوای موج – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – شش: این یک معما نیست– پاسخ: دکتر مجیدی نویسنده وبلاگ یک پزشک – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – هفت: وبلاگ نویسی که از مرگ می نویسد ولی امیدوار است– پاسخ:  آسیه امینی نویسنده ی وبلاگ وارش – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – هشت: همیشه داستان پیچیده تر از آن است که دیده می شود– پاسخ: بامداد نویسنده ی وبلاگ بامدادی – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – نه: وبلاگ نویسی که از خود زندگی می نویسد– پاسخ: ویولت نویسنده ی وبلاگ من و ام اس – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

صدای وبلاگستان – ده: با این وبلاگ نویس زیاد سروکار داریم – پاسخ: ؟ – بشنوید: فایل صوتی با کیفیت بالا فایل صوتی با کیفیت پایین

پس نوشت: راهنمایی برای دهمین پادکست: همین حالا شما با این وبلاگ نویس سروکار دارید. دقیقا در همین لحظه.

پس نوشت دو: شاید بزودی خبرهای خوبی داشته باشیم. چیزهایی در حول و حواشی “رادیو کمانگیر” مثلا. شاید.

صدای وبلاگستان – ده: با این وبلاگ نویس زیاد سروکار داریم

در دهمین پادکست از مجموعه ی صدای وبلاگستان، سراغ وبلاگ نویسی می ریم که خیلی هامون روزانه باهاش سروکار داریم. اما پیش از اینکه صدای این وبلاگ نویس رو بشنویم برگردیم به پادکست قبل (ببینید:صدای وبلاگستان – نه: وبلاگ نویسی که از خود زندگی می نویسد) و صدایی که گفت،

اگه بخوام از خودم بگم، مطمئنم که سر سه سوت شناخته می شم. فکر نمی کنم صدام صدای ناشناسی باشه، چرا که بعضی از نوشته هام رو به صورت فایل صوتی در وبلاگم قرار دادم و صدام قبلا شنیده شده.

این ویولت بود، نویسنده ی وبلاگ من و ام اس (خوراک).

و اما صدای این پادکست. وبلاگ نویسهایی هستند که توضیح و حاشیه ای ندارند. داستان، داستان یک نگاه ه و یک کلمه است که همه چیز رو لو می ده. یا ذکر می کنی یا ذکر نمی کنی. این وبلاگ نویس رو می شناسید؟