نوشته هایی که درمورد ’ کلا! ’ هستند

ملکوت گاهی گیر یک کپسول است

چند روز است درگیر اعدام «خدا» در اهواز هستم. اگر چند میلیارد آدم ِ روی زمین را براساس ِ ادعایشان از بزرگ به کوچک مرتب کنیم، حتما جناب «صائد»، مرحوم ِ خدا، با فاصله‌ی بسیار زیادی در بالای فهرست قرار می‌گیرد. نفر بعد مثلا ادعای پیامبری کرده که این یعنی طرف گفته یکی از ۱۲۴ هزارتاست، اما خدا فقط یکی است. این یعنی یکی گفته ۱ است و یکی گفته ۱ تقسیم بر ۱۲۴۰۰۰. بقیه هم ادعای امامت و شفا دادن بیمار و غیره کرده‌اند که بهتر است اصلا حرف‌شان را نزنیم.

حالا من مانده‌ام که چه می‌شود کسی همچین ادعایی می‌کند که اینقدر بزرگ است و چه می‌شود که کسی، یا کسانی، این ادعا را قبول می‌کنند و دست و لب و پای «خدا» را می‌بوسند (ویدیو را ببینید) و چه می‌شود که کسی حکم می‌دهد که طرف را بکشند بالای دار و کسی هم جدا طرف را می‌کشد بالای دار. من گیر این هستم که چرا این قضیه، که هرطور نگاهش می‌کنم چیزی بیشتر از یک آدمیزادی نیست که قرصش دیر شده، یا اصلا قرص نخورده، به محاکمه و اعدام کشیده‌شده.

(لینک مستقیم به ویدیو)

من با «کوت»  quote مشکل دارم. فارسی‌اش لابد می‌شود «کلام بزرگان». مثلا این یکی را امروز دیدم،

قاضی شارع: آنچه تا کنون انجام داده ام هرگز خیانتی به مردم نبوده است ، مغولان دوستر دارند بدون محاکمه کشتار کنند چنانکه چنگیز چنین می کرد . تنها عملی که حقیر انجام داده است مهار کردن کشتار آنان با حکمیت و قضاوت بوده است . آیا این جنایت است یا مهار کردن جنایت

شیخ حسن: محق جلوه دادن جنایت که از نفس جنایت موهن تر است.

‮نویسنده‌ی وبلاگ، جمله ی «شیخ حسن» را قرمز کرده است، لابد برای نشان‌دادن اهمیت این جمله.

من اینطور می‌فهمم، نویسنده‌ی پست، و عده‌ی دیگری، معتقدند کاری که «قاضی» شارع می‌کرده است از کار مغولان بدتر بوده است. تا اینجا این یک ادعا درمورد یک حادثه‌ی خاص است و می‌شود با تحقیق صحت آن را جویا شد. اما اگر قرار است این مکالمه از ظرف زمانی و مکانی‌اش بیرون بیاید و بشود خط‌کشی برای سنجیدن وضعیت ِ کلی ِ «وارد شدن در ساختار ظالم»، این چیزی است که من باهاش مشکل دارم.

اینطور نگاه کنیم، و دارم با حدس و گمان سعی می‌کنم بفهمم این مکالمه بین «شیخ حسن» و «قاضی شارع» در چه وضعیتی اتفاق افتاده‌است؛ مغولان به ایران حمله کرده‌اند و نظام خودشان را برپا کرده‌اند و به اقتضای خواستشان آدم بالای دار می‌کشند. این وضعیت خوبی نیست. یک کار ِ ممکن این است که «قاضی شارع»هایی پیدا شوند و به درون نظام نفوذ کنند و تلاش کنند «تلفات» را کم‌تر کنند. دقت کنیم که این همان کاری است که آشپز ضحاک می‌کرد و به همین دلیل در روایت افسانه در سمت «خوبها» قرار گرفت. روش دیگر این است که یا ساکت نشست که ظالم سقوط کند یا شمشیر برداشت و به مغولها یورش برد. روایتی که در ابتدای این پست نقل کردم ادعا می کند که در موقعیت ِ پس از حمله‌ی مغولان راه‌حل تغییر از درون «موهن تر از نفس جنایت است».

این همان چیزی است که من در «کلام بزرگان» درکش نمی‌کنم؛ کسی در موقعیتی حرفی زده‌است و حتی در همان موقعیت هم می‌توان آن را نقد کرد، اما قرنها بعد مکامله را از چهارچوب درآورده‌ایم و داریم می‌زنیم به دیوار که «ایهالناس! با ظالم وارد هیچ رابطه‌ای نشوید». چرا؟ اگر قرار بر حساب سود و زیان است باید بنشینیم و هر دو سیاست ِ همکاری و رودررویی را برای هر وضعیتی بسنجیم و تصمیم بگیریم. قابل تصور است که ممکن است در زمان مغولان رودررویی تصمیم بهتری بود اما در دوران محمدرضا شاه شاید همکاری روش بهتری بود. در وضعیت فعلی هم می‌شود حساب و کتاب کرد و راه حل بهینه ای پیدا کرد.

‮ذهنیت «کلام بزرگان» برمبنای این ساده سازی است که آچاری هست که می تواند پیچ های بی‌ربط به همی را از هزار سال پیش تا امروز سفت کند. من چنین آچاری نمی‌شناسم.

پس‌نوشت – از اینجا موسیقی متن (تیتراژ؟) سربداران را بشنوید.

پاسخ به این نوشته – مجمع دیوانگان، «توجیه» جنایت با «تعدیل» آن متفاوت است

از پیکسل‌پست به وردپرس

فوتوبلاگ را از اول به کمک پیکسل‌پست راه‌انداختم، اما خیلی زود مشکلات مختلف پیکسل‌پست، از جمله ضعفش دربرابر اسپم، من را به فکر بردن فوتوبلاگ روی وردپرس انداخته بود. تصمیم نهایی را وقتی گرفتم که کدهای عجیبی در فایل‌های اجرایی پیکسل‌پست پیدا شد و خروجی خوراک نرم‌افزار از کار افتاد. اینکه بیشتر از یک سال است که نسخه‌ی جدیدی از پیکسل‌پست بیرون نیامده‌است هم در این قضیه مزید علت بود.

برای بردن اطلاعات از پیکسل‌پست از این اسکریپت استفاده‌کردم (قیمت: ۱۵ دلار آمریکا). قرار بود این کد بصورت پلاگین در پیکسل‌پست نصب شود، که نشد، پس من‌ هم کد را دستکاری کردم و یک خروجی ِ وردپرس‌دوست از بانک اطلاعاتی پیکسل‌پست تهیه کردم.

اگر احتیاج به این کد دارید این هم جالب است که نویسنده‌ی کد ادعا می‌کند همه‌ی پولی که از شما می‌گیرد را به یک انجمن سرطان خون اهدا می‌کند.

فوتوبلاگ کمانگیر را از اینجا مشترک شوید.

قالب فوتوبلاگ هنوز کار دارد که منتظر مرحمت رفقا در این زمینه هستم

زندگی مقوایی روی نارنجک

این پست سایه را که خواندم یاد بعد از ظهری افتادم که با یک نارنجک پلاستیکی آمدم خانه. به خواهرم هم یکی داده بودند به نظرم. با چاقو که به جانش افتاده بودم که براش سوراخ درست کنم، مادرم سخنرانی اش را شروع کرد که «با پول یک تانک می شه برای همه ی مدرسه های کرج گچ و تخته پاک کن خرید». این همان روزهایی بود که در هر کلاس یکی را انتخاب کرده بودند که عصر گچ و تخته سیاه را جمع کند و ببرد خانه و تا صبح ازش محافظت کند و فردا فاتحانه برود پای تخته و گنجینه را جلوی چشم های گشاد ِ همه آن جلو ردیف کند.

وقتی زورآباد موشک خورد کلاس منفجر شد و آقای ترابی، یا صالحی، یا یک همچین چیزی، زودتر از همه از در بیرون زد. یک هفته قبل از آن گفته بود که آبادانی است و بعد از مدرسه کار برقی می کند. گفته بود به مادرپدرمان بگوییم اتو یا پنکه ی خراب اگر داشتیم ببریم پیشش. من فکر کرده بودم حتما جعبه ابزار پدرم از مال آقای ترابی بزرگتر است. یکی از اتاق های زیرزمین ما مال ابزارهای پدرم بود. یکبار ماشین لباس شویی را ریز ریز کرد و بدنه اش را داد یک آقایی که ماشین رنگ می کرد نونوار کرد و بعد همه چیز را بست سرجایش. بعدا البته ماشین لباسشویی کلیدهای اتوماتیکش از کار افتاد و باید هر چند دقیقه یکبار درجه اش را می چرخاندی که حالا بشور، حالا دور بزن، حالا خشک کن. من حساب کرده بودم که ماشین لباسشویی ۱۲ هزار تومان است و حقوق مادرم هم همانقدر بود و بعد مادرم اخم کرده بود که «بقیه ی ماه را چکار کنیم؟»

ماه عسل سبزی که کم کم به پایان می رسد

2010-06-21-014.jpgکمی بیشتر از یکسال از انتخابات دهم ریاست جمهوری گذشته است. این، سالی بود که در آن  شهروندانی در خیابان گلوله خوردند و شهروندان ِ دیگری شکنجه شدند. فارغ از نوع نگاه سیاسی، سالی که گذشت دوران خوبی نبود. «سال فتنه» یا «سال دیکتاتوری»، هر چه که اسم این سال رابگذاریم، دوازده ماه گذشته دوران ناخوشایندی بود. این اما تنها لایه ی رویی ِ اتفاقات است.

سالی که گذشت سال ِ روشن شدن خطوط بود. تا قبل از این سال، محمود احمدی نژاد موفقیت نسبی پیدا کرده بود که خود را بعنوان داعیه دار «عظمت ایران» به مخاطب بفروشد. تا قبل از این سال، این ادعای حاکمیت ایران که «غمخوار ِ سختی کشیدگان جهان است» خریدار داشت. وقتی همین نظام شهروندش را به گلوله بست و از روی او با ماشین رد شد، این حجاب فروریخت و مرزها شفاف شد. این سوال خوبی است که روشن شدن مرزها چقدر اتفاق خوبی است و با رادیکال شدن فضا چه نسبتی دارد. گذشته از این نکته، یک مساله لااقل در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به خوبی آشکار بود: حالا جریانات سیاسی مختلف نقطه ی اتفاقی به دست آورده بودند. یا اینطور بگوییم: حالا «خوب» و «بد» تعاریف ِ روشن تری داشتند و گروه بزرگتری به این سوال که «برای چه داد می زنی؟» جوابهای مشابهی می دادند. این وضعیت، هر اندازه که از آن خوشحال باشیم، دارد کم کم از دست می رود.

شنبه گروه آبجیز در تورنتو برنامه داشت و نزدیک یک ساعت، در ابتدا و انتهای برنامه ی بزرگتری که به تجربه زنان زندانی می پرداخت، اجرا کرد. سالن پر بود و وقتی رسیدیم روی در ورودی تکه کاغذی می گفت Sold Out. وقتی صفورا اعلام کرد که می خواهند آهنگی برای جنبش سبز بخوانند انتظار داشتم سالن پر از سوت و کف بشود، اما نه تنها تشویق قابل ملاحظه ای از جایی بلند نشد که حتی شاید جمعیت نفسش را هم در سینه حبس کرد. در طی این قطعه هم صدایی از جایی بلند نشد. وقتی سخنرانی ها شروع شد فهمیدم که ندانسته آن مرز ِ نامریی را رد کرده ایم و وارد «سرزمین چپ ها»* شده ایم.

2010-06-21-013.jpg

این مرزها را قبل از این هم در راهپیمایی هایی بزرگتری که در ماه های پس از انتخابات در تورنتو برگزار شد دیده بودیم؛ وقتی «چپ ها» جلوی پارلمان تظاهرات را «های جک» می کردند یا «سلطنت طلب ها» با گروه دیگری ائتلاف می کردند که «سبزها» را کنار بزنند (بیشتر). در تمام این مدت خیلی ها تلاش می کردند تصور کنند که این مرزها از بین رفته است. حقیقت این است که هدف ِ مشترک ِ موقت، مرزها را برای مدتی کم رنگ تر کرد، اما این مرزها وجود دارند و با دور شدن از لحظه ی انفجار، ۲۲ خرداد سال ۱۳۸۸، عیان تر هم خواهند شد.

رفیق نازنینی در گوگل ریدر نوشته است «بترسید! بترسیم! سخت باید ترسید». چیزی که این دوست عزیز را واداشته است سه بار «بترسد» نظری است که در وبلاگ فاطمه شمس و در جواب ِ ناآرامی های او برای محمدرضای دربندش نوشته شده است،

شما با پول های غارت شده در انگلستان مشغول تحصیل هستید…شرم کنید خانوم، هزاران مادر داغ فرزندشون رو به دل دارن، صداشون به جایی نمیرسه، شما در رسانه های فله ی که با پول های رفسنجانی و انگلیس در اختیار دارید برای ما ننه من غریبم بازی در میارین؟ باز تکرار میکنم، آیا ۱۰۰ ها هزار قربانی رژیم که به دست پدر شوهر شما، و باند ایشان در ۲۴ سال حکومت موسوی، خاتمی، رفسنجانی، و باند اصلاح طلبان به قتل رسیدن، اجازه داشتن به خانه زنگ بزنن؟… اون قرآن هم که آقا تون میخوان ختم کنند، ما در چهار شنبه سوری در آتش میسوزونیم…

نظری مانند این که در وبلاگ یک «سبز» گذاشته می شود را به نظرم باید پیش لرزه ی تعریف دوباره ی مرزهایی دانست که نزدیک یک سال است کم رنگ شده اند. حقیقت این است که از نگاه خیلی از «چپ» ها، پوشش رسانه ای ِ اتفاقی که برای ندا افتاد یادآور این نکته است که حتی اسامی قربانیان کشتار سالهای ۶۰ هم جایی، جز شاید در چند فایل پی در اف در چند وبسایت گمنام، ذکر نشد. ما برای ندا آهنگ می سازیم و عکسش را هوا می کنیم، اما کسی برای بقیه چنین کارهایی نکرد.

در بخشی از برنامه ی روز شنبه، یک گروه چهار نفره رقصی را اجرا کردند که برداشت من ازش ترس بود و خطر و نگرانی. پشت ِ سن، روی دیوار، اسامی زنان ِ اعدامی بالا می رفت. مثل تیتراژ یک فیلم. نام، سن، و گاهی «باردار»، اگر اعدامی دو نفر بود. همراهم جایی بی مقدمه گفت «کسی بالای ۳۰ نیست» و ساکت شد. من ۱۷ ساله هم دیدم. یا شاید حتی ۱۳ ساله. چه فرقی دارد؟ چند هزار نفر از رفقایشان را کشته اند و ما ندایمان را سر دست گرفته ایم. کمی که خاک بنشیند، برای نظریه ی شان دلیل و شاهد هم پیدا می کنند که ما «سبز»ها یک جریان فانتزی هستیم که برای کشیدن ِ پرده ی فراموشی روی گذشته ای خونبار علم شده ایم.

green.jpg

کمتر از یکسال از اوج خشونت گذشته است و ما تازه داریم عواقب آن را تجربه می کنیم. روند اتفاقات در یکسالی که گذشت نشان می دهد که زمانی که مورد حمله قرار می گیریم برچسب ها کم رنگ می شوند و اهداف به هم نزدیک می شوند. سوال مهم این است که جماعت «تراما»زده در ماه ها و سالهای بعد از اتفاق چطور خواهند توانست با هم کنار بیایند**. دقت کنیم که درگیری «چپ» ها و «سبز»ها، و همه ی گروه های دیگر، دقیقا همان چیزی است که نظام مسلط آرزوی آن را دارد. به این ترتیب، بار بعد که فرصتی برای دنبال کردن خواسته های دموکراتیک ایجاد شود، ساختار حاکم به سادگی به این موضوع اشاره خواهد کرد که «سران فتنه سرآخر حتی نتوانستند با هم کنار بیایند». این دلیل خوبی خواهد بود که شهروند ِ ناظر، سرکه ی نقد ِ حاکم ِ مستبد را به حلوای نسیه ی نیروی مخالف ِ دچار ِ درگیری ِ درونی ترجیح بدهد.

پس نوشت ها:

*«چپ» و «سبز» و مثل آنها را در گیومه گذاشته ام که یعنی اینها برچسب هایی هستند که روی آدمها و گروه ها می گذاریم و نباید آنها را به معنی تعریف دقیقی از نامبردگان دانست.

** نقل از عزیزی که بعد از مراسم با هم حرف زدیم.

درباره ی این نوشته از دیگران: ماه عسل تازه آغاز می‌شود!

بسیج، گلد کوئست، و صنف فروشندگان یخچال – یک نگاه نزدیک

این ویدئو را درمورد شبکه های هرمی و روشهای عضوگیری آنها، و همینطور ابزارهایی که برای جلوگیری از خروج اعضا استفاده می کنند، ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

network.jpgبه شبکه هایی فکر کنیم که در یک جامعه، مانند جامعه ی ایران، فعال هستند. کمی به این فکر کنیم که چرا شبکه های هرمی در جامعه ی ایران جذابیت دارند و تلاش کنیم تفاوت ها و شباهت های این شبکه ها را پیدا کنیم. برای اینکار به یک مقایسه تن بدهیم: «گلد کوئست» را با نهاد «بسیج»، بصورت فعلی آن، مقایسه کنیم. چه چیزی این دو را به «صنف فروشندگان یخچال» شبیه می کند؟ چه تفاوتهایی بین این شبکه ها وجود دارد؟ دقت کنیم که اینجا کلمه ی «بسیج» به معنی گروهی از مردم است که از حمایت های خاص حکومتی برخوردار شده و در راستای اهداف آن تلاش واضح می کند.

یک عضو گلد کوئست می تواند درآمد داشته باشد، چون از سرمایه گذاری زیرشاخه های خود سهم می برد. عضو بسیج از حضور اعضای دیگر درآمد ِ قابل ملاحظه ای، بصورت پول ِ قابل مشاهده، ندارد، اما از زیاد شدن تعداد اعضا سود ِ غیرمستقیم، بصورت «سرمایه ی اجتماعی»، می برد. علاوه بر این، بسیج با گلد کوئست یک تفاوت مهم دارد: راس ِ هرم ِ گلد کوئست پولی در شبکه تزریق نمی کند، اما بسیج بودجه ی ملی دارد. با این همه بسیج و گلد کوئست یک شباهت مهم ساختاری دارند: هر دو تنها زمانی برای اعضای خود سودمند هستند که از حد خاصی بزرگتر نشده باشند.

معضل اساسی در یک شبکه ی هرمی زمانی پیش می آید که پایین ترین شاخه ها دیگر قادر به جذب اعضای جدید نیستند. به این ترتیب این اعضا سودی در ازای سرمایه گذاری خود دریافت نمی کنند و از شبکه ناراضی می شوند. حاصل این اتفاق شورش و تلاش برای بیرون آمدن از شبکه است. چنین کاری نارضایتی را به لایه های دیگر شبکه تزریق می کند و حاصل سقوط هرم است. بسیج هم تا زمانی قادر به ادامه ی حیات است که بتواند «گمراهی» را برای هدایت اجتماعی پیدا کند.

تصور کنیم که روزی بخش عمده ی مردم ایران را بتوان به سه دسته ی «بسیجی»، «پسندیده»، و «خطرناک» تقسیم کرد. این یعنی فرض کنیم که بخش غالب این هفتاد میلیون نفر یا بسیجی هستند، یا با همه ی نظریه های روسای هرم بسیج موافق هستند و به آنها عمل می کنند، و یا هزینه ی ارشاد آنها به حدی زیاد است که معامله با این «گمراهان» دیگر توجیه اقتصادی ندارد. این وضعیت ِ آخر موقعیت ِ «بدحجاب»ی است که جز برخورد فیزیکی ِ علنی و پرهزینه، یا اعدام، روشی برای «هدایت» او وجود ندارد. در چنین شرایطی هرم ِ غول پیکر ِ بسیج به موجود عظیم الجثه ای تبدیل می شود که هیچ کارکردی ندارد و صرفا باید با تزریق سرمایه زنده نگه داشته شود.

اشباع نکته ای نیست که صرفا دامن گیر ِ دو شبکه ای که حرفشان را زدیم باشد. صنف فروشندگان یخچال هم ممکن است به وضعیتی برسد که دیگر بازاری برای فروش محصولات خود نداشته باشد. در این وضعیت همه ی مصرف کنندگان ِ بالقوه، یا یخچال ِ خود را خریده اند یا تمایلی به خرید ِ یخچال، یا این یخچال ِ خاص، ندارند. اما در این وضعیت صنف یخچال فروشان سقوط نمی کند: آنها دست به ابداع می زنند.

fridge_radio_s.jpg

زمانی که بخش ِ عمده ی مصرف کنندگان، یخچال های سبز ِ پرصدای ارج را در خانه دارند، شرکت ِ ارج به تولید و فروش ِ یخچالی رو می آورد که نمایشگر ِ دیجیتال دارد و صدای کمتری تولید می کند. چند سال بعد، زمانی که دوباره بازار اشباع شد، همین شرکت، و دیگران هم، یخچال ِ دوقلوی یخ ساز تولید می کنند. اما سوال اساسی این است: آیا این راه فرار از سقوط، برای گلد کوئست و بسیج هم وجود دارد؟

mlm2_s.jpgسه شبکه ای که اینجا حرفشان را می زنیم تفاوت های اساسی در زمینه ی معادله ی سود و زیان دارند. در گلد کوئست، شبکه ساختار درختی دارد و عضو جدیدی که به شبکه می پیوندد در لحظه ی اول سود نمی برد. در حقیقت عضو جدید صرفا به انگیزه ی سودی که در آینده خواهد برد زیرشاخه ی کسی می شود. در این شبکه جریان ِ سود از پایین به بالا است. در مساله ی صنف فروشندگان یخچال، این جامعه ی کوچک با جامعه ی بزرگتری در حال معامله است. با فروش یک یخچال، صنف سود مالی می برد و خریدار می تواند شربت خنک بنوشد. این یک معامله ی برد-برد است و تا زمانی که فروشنده بتواند محصولی تولید کند که برای خریدار «بیارزد» این ارتباط حفظ می شود. شبکه ی بسیج اما برمبنای قدرت اجتماعی کار می کند. این شبکه، برخلاف ِ دو شبکه ی دیگر، از بالا بصورت مستقیم تغذیه می شود و اعضای پایین تر ِ شبکه صرفا به این دلیل حفظ می شوند که برای بخشهای بالاتر شبکه کارکرد مثبتی دارند. این یعنی اگر عضوی از بسیج نتواند در «پیشبرد اهداف عالی» موثر باشد از شبکه حذف می شود. به این ترتیب، عضو بسیج باید با فعال بودن جواز ادامه ی حضور در شبکه را بدست بیاورد. و همین جاست که مساله جالب توجه می شود.

حالا تصور کنیم که جامعه به وضعیت ِ اشباع، که حرفش را زدیم، رسیده است: این یعنی بسیجی در فضایی باید فعالیت کند که همه یا حجاب سختی دارند یا کسی که اقدام به هدایتشان می کند را از کوه پرت می کنند و یا کتک می زنند. یک راه قابل تصور در چنین وضعیتی این است که عده ی ای از اعضای بسیج تعریف جدیدی به نام «باحجاب تر» ارایه بدهند و کمر به ارشاد «با حجاب های کمی کم حجاب» ببندند. این همان ابداعی است که صنف فروشنگان یخچال از آن استفاده می کنند. به این ترتیب این دسته از اعضای شبکه دوباره جواز استفاده از سرمایه ی اجتماعی را پیدا می کنند. اما چنین اتفاقی برای آینده ی شبکه خطرناک است، زیرا شبکه عملا پذیرفته است که در طول زمان کوچک تر شود و لایه هایی از خود را قربانی کند.

بسیجی باید نشان بدهد که فعال است. این یعنی دختر بدحجاب ِ معمولی اصلا دشمن ِ بسیجی نیست، او دلیل وجودی بسیجی و حافظ موقعیت او است. بسیج در حقیقت دو دشمن ِ خطرناک دارد: کسی که حجاب ِ مورد علاقه ی بسیج را بصورت کامل رعایت می کند و بدحجاب خطرناکی که موتور بسیجی را آتش می زند. این یعنی اساسا بی ربط نیست اگر بسیج همایش «تشکر از بدحجابانی که فقط فحش می دهند» برگزار کند.

603867hijab-saman-aghvami_s.jpg

عکس از سامان اقوامی

شمردن با انگشتان ِ پا، درمورد مصاحبه ی اخیر محمود احمدی نژاد

درست قبل از اینکه سوار هواپیما بشوم و بیایم کانادا، گواهینامه ام را گم کردم. اینطور شد که نزدیک چهارسال در اینجا زندگی کردم و گواهینامه نداشتم، تا دو ماه پیش که بالاخره گواهینامه ی G1 گرفتم. G1 به صاحبش اجازه می دهد که فقط در حضور یک راننده ی با تجربه، که روی صندلی جلو نشسته است، در خارج از اتوبان رانندگی کند. صاحب G1 باید یکسال صبر کند تا گواهینامه اش G2 بشود و بتواند به تنهایی پشت ماشین بنشیند. این دوره ی یکساله در صورت داشتن یک مدرک خاص به هشت ماه تبدیل می شود. اینجاست که قضیه به مصاحبه ی محمود احمدی نژاد شبیه می شود.

… شورای امنیت، پنج تاشون که خب اونا محافظان وضع موجودن. اونا که اعتبار نداره رایشون… اونا می خوان انرژی هسته ای رو انحصاری نگه دارن دیگران دسترسی نداشته باشن … می مونه ده تا. از این ده تا، سه تاشون که رای مخالف دادن. می مونه هفت تا. اون هفتا چهارتاشون تو بلوک سرمایه داری ان. آمریکا پایگاه نظامی داره تو اون کشورها. اصلا مگه می تونن خلاف رای بدن؟ … می مونه سه تا. اون سه تام که به خود من گفتن که آقا به خدا ما تحت فشاریم. یکی شون گفت من موندم چکار کنم. از یک طرف می بینم حق با ایران ه، از این ور فشار امریکاست. اصلا می خوام رها کنم شورای امنیت رو و برم…

(لینک مستقیم به ویدیو)

کم کردن چهار ماه از دوره ی یکساله ی انتظار برای گواهینامه ی G2 البته امکان جالبی بود. در همین حین خبر رسید که یک هموطن مهربان می تواند مدرکی که این کار را می کند را «خیلی زود» بدهد. تماس گرفتم و شرایطم را گفتم. گفت روز شنبه بروم و مدرک را بگیرم. کمی پاپی شدم که جزییات مساله چطور است. گفت،

شما دو ماه پیش گواهینامه گرفتی. یکسال باید صبر کنی که با مدرکی که من بهت می دم می شه هشت ماه، شمام که دو ماهشون رو صبر کردی می مونه شش ماه. چهارماه رو هم این برگه کم می کنه می مونه دو ماه. شما دوماه دیگه گواهینامه ی G2 رو می گیری. شنبه زود بیا، ۱۶۰ دلار هم پول نقد بیار.

چند بار تلاش کردم متوجهش کنم که گذشته از همه ی جزییات دیگر در مورد این معامله، حساب و کتاب قضیه هم با هم نمی خواند. متوجه نشد. شنبه صبح پول در دست از پله ی باریکی در کنار یک سلمانی و یک مانیکوری بالا رفتیم و خدمت آقا رسیدیم که به یک خانم غیر ایرانی دستوراتی برای وارد کردن در کامپیوتر می داد. چند برگه داد که پر کردم. در همان حین، درست قبل از اینکه پول را بدهم، متوجه شدم که «مدرک» فوق الذکر گاهی خطاب به اداره ی بیمه صادر می شود و گاهی به اداره ی رانندگی فرستاده می شود. کم کم نکات دیگری که درمورد «مدرک» ذکر می شد هم متناقض از آب درآمد. چند دقیقه بعد دختر و پسری داخل اتاق آمدند. پسر از همان اول با انگلیسی ِ خوبی با خانم و بعد به فارسی با آقا درگیر شد. گاهی پسر از دختر به فارسی سوالی می پرسید و بعد دوباره جری می شد. خیلی زود آقای «مدرک صادر کن» پسر را کنار کشید و به کمک کلام شیرین فارسی سعی کرد آرامش کند. در همین فاصله ما در رفتیم.

پس نوشت: بعدا فهمیدیم آموزشگاه های رانندگی دوره هایی برگزار می کنند که بعد از شرکت در آنها و گذراندن امتحان ِ پایانی مدارک مختلفی داده می شود. یکی از این مدارک دوره ی یکساله را به هشت ماه تبدیل می کند. مدرک دیگری هزینه ای که برای بیمه پرداخت می شود را کم می کند. هیچ یک از این مدارک را نمی توان چند ساعته گرفت.

img_4794.JPGاول) شنبه یک خرداد، وبسایت مجله ی ماشین،

مرکز پورشه تهران بصورت رسمی افتتاح شد به گزارش خبرنگار مجله ماشین در این مراسم مجموعه مدل‏های جدید پورشه به نمایش درآمد. ابتدا مهمانان با اتومبیل‏های خود به محل پارکینگ مجتمع که در ضلع شمالی مجموعه هدایت می‏شدند و در آنجا تعداد زیادی پورشه کاین کار انتقال مهمانان را به محل اصلی بر عهده داشتند. در مقابل در ورودی مرکز دو دستگاه پورشه ۹۱۱ قدیمی مربوط به دهه‏های ۶۰ و ۷۰ به نمایش درآمده بودند. نمای ساختمان آلومینیمی بود و طراحی آن دقیقاً براساس استانداردهای نمایندگی‏های پورشه در سراسر دنیا انجام شده بود.

دوم) شنبه بیست و دو خرداد، خبرآنلاین،

دو خواننده مشهور لس‌آنجلسی دیگر در تهران/ معین و بیژن مرتضوی به گزارش خبرآنلاین، دو خواننده لس آنجلس نشین، طی هفته های گذشته به تهران آمده اند و دیدار با یک مقام ارشد دولتی را در برنامه دارند….پیش از این حبیب محبیان، دیگر خواننده مقیم امریکا با خانواده اش به تهران آمد و پس از دیدار با همان مقام دولتی، ضمن سکونت دایم در تهران، درخواست هایی برای مجوز کنسرت و آلبوم نیز ارایه داد.

سوم) دوشنبه ۲۴ خرداد، نیم دایره- گاه گویه های فاطمه شمس،

شرح حمله به خانه و بازداشت مجدد محمدرضا (جلایی پور) … (پدر محمدرضا جلایی پور) یعد از باز کردن در با پنج مامورلباس شخصی عظیم الجثه مواجه می‌شود که به گفته خودش از هر گونه ادب و نزاکتی بی‌بهره بودند. این پنج نفر بدون اجازه و با وحشی‌گری و بی‌ادبی وارد خانه‌ای می‌شوند که در آن زنان حجابی به سر نداشتند و به خود اجازه دادند که وارد تک تک اتاق‌های خانه من‌جمله اتاق خواب پدر محمدرضا شوند و حتی جیب‌های لباس‌های مادر او و زیر و روی تخت خواب‌شان را هم تفتیش کنند! این اتفاق در حالی افتاده که پدر محمدرضا فریاد می‌زده این‌جا خانه سه شهید است… هیچ می‌فهمید چه می‌کنید؟ اگر کاری با خود من دارید مرا ببرید. به خانه‌ام به اتاق خواب‌ام چه کار دارید؟ از روح شهدا خجالت بکشید. یکی از ماموران در همین لحظه می‌گوید ما وقتی با نوه امام محکم برخورد کردیم شما دیگر جای خود دارید. یکی از این نیروها سیدحسن را “نانجیب” می‌خواند و در مقابل آشفتگی پدر محمدرضا که می‌گوید حرف دهنتان را بفهمید، ما هر چه داریم از امام داریم می‌گویند خیالتان راحت! احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد!!!

این سه خبر حداقل یک شباهت ظاهری با هم دارند: هیچ یک از این سه اتفاق در نگاه اول منطقی به نظر نمی رسند. این که یک شرکت تولید اتومبیل های گران قیمت، در کشوری که تحت تحریم های بین المللی است و اقتصاد ِ آن به استناد گزارش های متعدد در وضعیت نابسامانی است چه می کند، سوال خوبی است. به همین ترتیب این نکته ی جالبی است که چرا دو خواننده خارج نشین باید دعوت نظامی ِ سیاسیی را بپذیرند که به نظر عده ای در بحران ِ شدید ساختاری به سر می برد. نظیر همین موضوع در مورد بازداشت دوباره محمدرضا جلایی پور و هجوم نیروهای امنیتی به خانه ای که قبلا تفتیش شده است صادق است. چرا یک ساختار امنیتی باید هزینه ی مقابله ی علنی با خانواده ای را بپذیرد که سه شهید داده است؟ چرا این عمل بنحوی انجام می شود که ماموران نظام اسلامی بدیهیات رفتاری یک جامعه ی اسلامی را در نظر نمی گیرند. این سوال ها بیشتر از آنکه نشان دهنده ی غیرمنطقی بودن اتفاقی باشند، شاهدی بر آن هستند که برداشت اولیه ما از اتفاقات می تواند صحیح نباشد. یا اینطور بگوییم، زمانی که اتفاقی معقول به نظر نمی رسد باید شک کنیم که شاید در تعریف رویکرد عقلانی دقیق برخورد نکرده ایم یا مساله را به خوبی تحلیل نکرده ایم.

logic_of_life.jpg

دارم «منطق زندگی» Logic of Life را می خوانم. تز اصلی نویسنده این است که نه فقط آدمیزاد، که حیوانات هم اساسا موجوداتی منطقی هستند و برای رسیدن به هدف برنامه ریزی می کنند و براساس این برنامه رفتار می کنند. این بوضوح به این معنی نیست که ما همیشه دقیقا مطابق برنامه رفتار می کنیم. این به این معنی هم نیست که ما همیشه همه ی اطلاعات را در دسترس داریم یا این امکان را داریم که مساله دقیقا در همان زمان که ما در حال حل آن هستیم تغییر نکند. ایده این است که با دقت خوبی می توان آدمیزاد را  بعنوان یک ماشین مساله حل کنی نگاه کرد و تلاش کرد از این راه در مورد او شناخت بهتری کسب کرد. در مورد این کتاب قبلا اینجا حرف زدیم: کتاب: نق زدن ممنوع. به سه خبری که در بالا نقل کردم برگردیم.

با توجه به اینکه از این شرکت و سرمایه گذاران ِ ایرانی آن بعید است بی گدار به آب زده باشند، اینکه شرکت پورشه در ایران نمایندگی و تعمیرگاه تاسیس کرده است به این معنی است که خریداران بالقوه ای برای این محصول در ایران وجود دارند. من تخصصی در زمینه ی مسایل اقتصادی ندارم پس صرفا حدس می زنم که بدون توجه به اینکه منابع اقتصادی در ایران در دست چه کسانی است، به هر حال کسانی این سرمایه و علاقه را دارند که پورشه بخرند. اینکه آیا لزوما تعداد این افراد با وجود تحریم اقتصادی کم یا زیاد می شود نکته ای است که از اهل فن باید پرسید. به همین ترتیب، اینکه معین به ایران آمده است نشان می دهد که منطق ِ سردستی ِ «دولت ایران مشروعیت خود را از دست داده است، پس من با آن وارد گفتگو نمی شوم» برای او مطرح، یا جدی، نبوده است*. اما به اتفاق سوم بپردازیم: نحوه ی دستگیری محمدرضا جلایی پور.

لباس شخصی ِ طرفدار ِ محمود ِ احمدی نژاد یا نیروی امنیتی نظام ایران آدم «بد»ی نیست. این یعنی او کاملا ممکن است کارمند و شهروند خوبی باشد. کاملا قابل تصور است که او بشدت دل نگران چیزی است و اینکه در ذهن او محمدرضا جلایی پور دشمن آن «چیز» است. اینکه از طرف مقابل غول ِ بی منطق نسازیم به این دلیل مهم است که در انتها باید با جریان مخالف خودمان سر یک میز بنشینیم و به راه حلی برسیم که بشود روی کاغذ نوشت. اینجا ممکن است این «روی کاغذ نوشتن» صرفا تشبیهی از یک فرایند تصمیم گیری باشد.

جمله ای که فاطمه شمس از نیروهای امنیتی نقل می کند دریچه ی خوبی به ذهنیت این گروه است. جلایی پور به ارزش ِ «اینجا خانه ی شهید است» مستمسک می شود. در پاسخ، نیروی لباس شخصی توضیح می دهد که «نوه ی امام شهدا» هم مصونیتی ندارد و«نانجیب» است. جلایی پور آشفته می شود و اعتراض می کند و «مامور عظیم الجثه» جواب می دهد که «احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد». این گفتگوی کوتاه را اینطور خلاصه کنیم: دوران احمدی نژاد هنوز به نیمه هم نرسیده است و حالا قوانین تازه ای حاکم هستند. یا به عبارت دیگر، «ملاک حال فعلی افراد است».

m-1-1351.jpg

تلاش برای پیدا کردن برداشت دقیق تر از نوع ِ نگاه ِ نیروی مخالف، صرفا یک دغدغه ی نظری نیست. چند ماه پیش در یکی از سخنرانی های پیتر آکرمن، از فعالین حوزه ی عدم خشونت، شرکت کردم. آکرمن معتقد بود که در لایه های میانی ِ ساختار سرکوب گر افرادی وجود دارند که می توان با آنها وارد گفتگو شد و پیوندشان را با نظام سلطه ضعیف کرد. این افراد همان کسانی هستند که در صورت سقوط ِ ساختار ضرر ِ مستقیم نمی بیند، مثلا در دوره ی انتقالی محاکمه نخواهند شد، اما به صورت نظری به سیستم دلبستگی دارند. به نظرم باید به مساله حتی بزرگ تر از این نگاه کرد.

وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان می دانند که حتی در این جامعه ی کوچک هم ایده های تند و تیز، علاقه مندان ِ بسیاری دارد. گروه «احمدی نژادی ها» و «ارتش سبز آزادی بخش ایران» دو طیف این جریان انقلابی هستند. ما که تلاش می کنیم به مساله در چهارچوب منطقی تری نگاه کنیم و تلاش می کنیم به دور از پرش های لحظه ای راه حل های دیرپا تری برای مشکلات ِ ساختاری پیدا کنیم، به کرات با هر دوی این گروه ها وارد بحث می شویم. این همان موقعیتی است که می توان با برچسب زدن و حتی جنگ کلامی آن را به باد داد یا می توان از آن استفاده ی مفید کرد. برای چنین کاری باید بتوانیم از اتفاقات روی صحنه کمی عمیق تر برویم و درک کنیم که پشت صحنه ی اتفاقات چیست. جوان ِ سبز ِ رادیکال و نیروی لباس شخصی ِ چوب به دست هر دو موجودات ِ منطقیی هستند. مساله ی اساسی این است که ما لزوما جزئیات این منطق را نمی دانیم و همینجاست که کار اصلی شروع می شود.

مثلا من مدتی است دنبال یک «ارزشی» و یک «سبز ِ پررنگ» می گردم که این سوال را از آنها بکنم:

سی سال از حاکمیت جمهوری اسلامی می گذرد و ما در نقطه ی فعلی هستیم. اگر چهارچوبی که تو طرفداریش را می کنی بر ایران مسلط شود، ایران سال ۱۴۱۹، سی سال دیگر، چه شکلی خواهد داشت؟

* این جمله را از عزیزی نقل می کنم که روز شنبه در این مورد با هم حرف زدیم.

منبع تصاویر – نیم دایره، مجله ی ماشین

آدم زمینی نباید قربانی رویاهای آسمانی بشود

eslam2_s.jpgزور آباد کرج و عظیمیه با یک خیابان از هم جدا می شوند. به سمت شمال، خانه های استخردار، بعضی مصادره شده، هستند. جنوب، تپه های زورآباد است که حیاط ِ یکی سقف آن یکی است. یکی از معدود موشک هایی که در کرج فرود آمد، گوشه ی یکی از تپه ها را صاف کرد. این تنها جایی از این منطقه است که خانه های قوطی کبریتی ساخته نشده اند.

چند بار شهرداری تلاش کرد به روش های مختلف زورآباد را سامان دهی کند. نشد. به قولی باندهای مواد مخدر که در این منطقه جا خوش کرده اند نخواستند. به قول دیگر، می خواستند ساکنان را به منطقه ای کوچ بدهند که کار پیدا نمی شد؛ اهالی زورآباد حالا از خیابان می گذرند و در خانه های آنسو کار می کنند. در همین حین زورآباد یکی از مراکز مهم جرم و جنایت در کرج است.

مسایلی مثل این راه حل ساده ای ندارند. سوال بدیهی به نظرم این است که چرا اصلا باید انتظار یک جواب ساده داشته باشیم؟ نکته ی مهم تر این است که در زورآباد، و در غزه، خواسته های ساده ی مثل زنده ماندن در خطر هستند.

3_8903101049_l600.jpgاسراییل به کاروان کمک رسانی به غزه حمله کرده است. از یک طرف این استدلال را می شنویم که «هیچ کشوری اجازه نمی داد یک کشتی بیگانه وارد منطقه ی تحت کنترلش بشود». طرف دیگر، فریاد ِ سنتی ِ «اسراییل باید برود»ش را سر داده است. چیزی که این وسط دارد قربانی می شود آدمی است که نه بدلیل اینکه پسرخاله ی آسمانی کسی است، که چون آدم است، نباید کشته بشود.

آدمیزاد دارد در این غائله کشته می شود. هر کسی که در این قضیه حرف از آسمان و خاطره و گذشته می زند را باید کشید کنار و بهش خاطر نشان کرد که ارض موعود و عروجگاه پیامبر برای آدمی که دارد می میرد نان و آب نمی شود. این تجملات را بگذاریم برای بعد.

5_3_1389_javan.jpgفارس می گوید،

اعضای تشکل‌های مردم نهاد که در مقابل دادستانی تهران جمع کرده بودند، با طرح ۱۴ دلیل خواستار دستگیری و محاکمه سران، زمینه‌سازان، حامیان و عاملان جریان فتنه شدند.

و توضیح می دهد که این تجمع با عنوان «ستاد مردمی دفاع از حقوق ملت ایران» تشکیل شده است. به ۱۴ دلیل ِ ذکر شده نگاه می کنم.

  • ۱، ۲، ۳ : اهانت به قرآن کریم، هتک حرمت امام حسین، آتش زدن مسجد.
  • ۴، ۵، ۹، ۱۳، ۱۴: توهین به رهبران ایران، ضربه زدن به نظام ایران، اتهام واهی به نظام ایران، دادن بهانه به دشمن.
  • ۶، ۷، ۸، ۱۰، ۱۱، ۱۲: تخریب اموال عمومی، ایجاد ناامنی، اختلال در اقتصاد، بر هم زدن آرامش دانشگاه ها، ایجاد جو وحشت برای کودکان و زنان، کشتن افراد بیگناه.

از ۱۴ دلیل ذکر شده توسط تجمعی که در عنوان ِ شش کلمه ای اش دو کلمه به مردم ایران اشاره می کند («مردمی» و «ملت»)، تنها ۶ مورد بطور مستقیم به مردم ایران مرتبط است (کمتر از نصف). این البته شاید انتظار زیادی از گروهی است که دلیل ۱۴امش برای درخواست دستگیری «سران فتنه» با این عبارت تمام می شود «و هزاران دلیل و بینه دیگر که حدیث مفصلی است از مظلومیت ملت ایران».

عکس از جوان آنلاین