نوشته هایی که درمورد ’ کلا! ’ هستند

دیکتاتورها قبل از اینکه بمیرند مرده‌اند

«دیکتاتور» وقتی می‌گوییم، آدمی را تصویر می‌کنیم که شهروندان ِ کشوری را در مضیقه و رعب نگهداشته و لاجرم آدم بدی است و باید برود. در عمل مساله همین طور است، اما مهم است که دیکتاتور را «لولو» نکنیم. دیکتاتور یک آدمیزاد است، و این یعنی مهم‌تر از دیکتاتوری که می‌آید و دیکتاتوری که می‌رود این سوال مهم است که «دیکتاتورها چه می‌شود که دیکتاتور می‌شوند؟»

من این‌طور قضیه را می‌بینم. دیکتاتور، جمع ِ یک اشتباه بزرگ و یک ناچاری طولانی است. دیکتاتور آدمیزادی است که هزینه‌ی مخالفت را دست ِ کم می‌گیرد. هر «نه» و «نباید» هزینه دارد. این همان اشتباه بزرگ دیکتاتور است؛ وقتی طرف ِ حسابت یک کشور باشد، هر بار که «نه» می‌گویی چند ده میلیون بار شنیده می‌شود. این یعنی اگر این «نه»‌ها، «بلی»هایی به جمعیت ِ هم‌اندازه‌ای نباشد، تو کم‌کم حسابت به سمت منفی می‌رود. این وضعیت وقتی روش ِ دموکراتیکی، مثل انتخابات ِ آزاد، برای خلاص‌کردن ِ دیکتاتور ِ بالقوه از عواقب ِ اشتباهش وجود نداشته‌باشد، خطرناک است. نکته‌ی مهم این است که وضعیت زمانی خطرناک می‌شود که دیکتاتور دیگر اختیاری ندارد و وارد دوره‌ی «ناچاری طولانی» شده‌است. این وقتی است که نه‌شنیدگان و آزاردیدگان وارد درگیری با دیکتاتور می‌شوند و او چاره‌ای جز دست به اسلحه شدن ندارد؛ اگر روی مردمش اسلحه نکشد، خوش‌شانس باشد کارش به قفس می‌کشد وگرنه همان وسط خیابان اعدام ِ انقلابی‌اش می‌کنند.

این‌همه یعنی چه؟ یعنی نقطه‌ی صفری هست که دیکتاتور ازش می‌گذرد و دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه تا آخرین نفس جلوی سیل بایستد. یا اینطور بگوییم، تیر ِ خلاص درست همان زمانی به شقیقه‌ی دیکتاتور شلیک شده است که عکس‌اش را برایش در خیابان می‌چرخانند و مخالفین‌اش را شکنجه می‌کنند. طول می‌کشد تا این تیر کارش را بکند، اما تیری که شلیک‌شده‌است را نمی‌شود از این جمجمه بیرون کشید.

عکس از اینجا

رفیقی تو گوگل+ نوشته «دیکتاتور ابله دیکتاتوریست که اینقدر میماند تا کشته شود. زیرا که غرورش سقوطش را باور ندارد». نه عزیز من. تصور کن قذافی الان، یا حتی دو ماه پیش، یک‌هو می‌آمد وسط میدان طرابلس که «شرمنده‌ام، اشتباه کرده‌ام، حکومت مال ِ خودتان». بوضوح، هنوز حرفش تمام‌نشده، یکی خوابانده‌بود زیر گوش‌اش و یکی هم یک گلوله خالی کرده‌بود وسط پیشانی‌اش. این یعنی همین که تیتر می‌گوید «دیکتاتورها مجبورند سینه‌خیز تا ته بروند».

همین قضیه برای هواداران یک قضیه هم، هر قضیه‌ای، وجود دارد. یعنی هرچه آدمیزادی بیشتر پای حرفش پافشاری می‌کند، هزینه‌ی تغییر مسیر برایش بالاتر می‌رود، یا اصلا تغییر مسیر دیگر برایش یک گزینه‌ی ممکن نخواهد بود. حالا تو می‌توانی از این مساله نتیجه‌های ِ عملیاتی ِ «پست‌مدرن» بگیری که «آقا پای علم چیزی سینه نزن» یا غیره. این را من نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که قذافی نمی‌تواند الان زنگ بزند به الجزیره که «انا اسلم»*. هوادار ِ قذافی هم گذشتن از آتش و پذیرش اینکه در جبهه‌ی ظلم بوده برایش سخت است. یا حتی درک ِ این قضیه که در جبهه‌ی ظلم است هم. حالا تو بیا بگو «ارزشی» ِ وطنی چرا عکس میرحسین را گذاشته وسط صدام و بن‌علی. گذاشته. نگذارد اساس ِ زندگی‌اش می‌رود زیر سوال. تو هم بودی می‌گذاشتی. یکی هم جایی نوشته بود «با رفتن میر‌حسین دیکتاتورهای منطقه هم سقوط کردند»، یا چیزی که شبیه این، و عده‌ای مانده‌بودند هاج‌وواج که با این جمله چه بکنند.

نه عزیز من. انتظار زیادی داریم.

عکس مال اسفند ِ پارسال است که «دانشجویان» در اعتراض به کشتار مردم لیبی مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل تظاهرات کرده بودند.

* گوگل می‌گوید قذافی احتمالا باید بگوید «أنا الاستسلام».

ما که مست تغییریم

گجت‌ها هفته به هفته به‌روز می‌شوند، حکومت‌های چند ده‌ساله در چند ماه سقوط می‌کنند، و ما چند ده‌هزار کیلومتر دورتر از جایی که به‌دنیا آمده‌ایم و درش بزرگ شده‌ایم بساط ِ زندگی پهن می‌کنیم. ایرانی به زبانی حرف می‌زند که در مدرسه یاد گرفته است و در فرهنگی نفس می‌کشد که باید در اتوبوس و خیابان ازش سر در بیاورد. ما به زندگی در دنیایی که به‌سرعت در حال تغییر است داریم عادت می‌کنیم. یا بهتر، ما داریم عادت می‌کنیم که در خط ِ سرعت زندگی کنیم اما این دقیقا به این معنی نیست که ما بلدیم با این محیط ِ جدید به‌طور امنی تعامل کنیم.

اوایل همین ماه، در شمال تورنتو، کاوه همسر ِ سابق‌اش نسرین را در خانه با چاقو کشت و سپس خودش، در حالیکه خودزنی کرده‌بود، با شلیک پلیس کشته شد. جزییاتی که از اتفاق می‌دانیم، داستان ِ زیاد شنیده‌شده‌ی اختلافات ِ خانوادگی بعد از مهاجرت است که این‌بار به یک قتل ِ فجیع انجامیده است. آماری ندارم، اما اطمینان دارم همین داستان با شدت ِ کمتر درهمین لحظه در صدها خانه‌ی ایرانی در تورنتو درحال اتفاق‌افتادن است؛ دختر نوجوانی که با پدرش برسر مسایل فرهنگی درگیر است؛ زوجی که بعد از مهاجرت دلایل جدیدی برای اختلاف پیدا کرده‌اند و از این دست.

دکتر تاج‌دولتی ِ عزیز می‌نویسد «خودفریبی نکنیم! کامیونیتی ایرانی- کانادایی دچار بحران است». من می‌گویم مساله بزرگ‌تر از جامعه‌ی ایرانی ِ کانادا، یا حتی جامعه‌ی ایرانی ِ خارج از ایران، است. ما در یک اجماع ِ ناگفته و ناشنیده فرض کرده‌ایم تغییر خوب است و تصور ِ خلاصی از شرایط ِ نامساعد آن‌قدر هوس‌انگیز است که فرصتی برای پرسیدن ِ این سوال نداریم که «در شرایط ِ جدید چه خواهیم کرد؟».

عکس مال لیبی است، جایی که همین حالا دارد از تونل ِ تغییرات ِ شدید می‌گذرد.

پس‌نوشت – کاوه و نسرین هنوز پروفایل ِ فیس‌بوک‌شان فعال است. نسرین در جواب این سوال که «آن چیست که هیچکس ندارد وهمه توقع دارند تو حتما آن را داشته باشی؟» جواب داده است «صبر و تحمل» و «حوصله».

من از گریه‌ی آخر ِ این خنده‌ها می‌ترسم

یکی این عکس را در گوگل‌ریدر هم‌خوان کرده. «خواهرم هنگام شنا استخر را با چادرت معطر کن». چهل و یک نفر هم لایک زده‌اند و برایش کامنت ِ شوخی و خنده گذاشته‌اند. یکی هم پرسیده عکس واقعی است یا فوتوشاپی.

داریم عادت می‌کنیم که «رقیب» حرف‌های «خنده‌دار» و تحلیل‌های «بی‌ربط» صادر کند. حتما خیلی از این عکس‌ها و نقل قول‌ها ساختگی یا دست‌کاری‌شده هستند. اما بعضی‌ش هم جدا واقعی‌است. مثلا چند روز پیش به‌نظرم جایی دیدم کسی تو تلویزیون گفته‌بود آمریکا بعد از انقلاب ِ ایران احساس خطر کرد و جمعیت‌اش را صد میلیون نفر زیاد کرد. حتی مهم نیست که من چنین چیزی خوانده‌ام یا نه و مهم هم نیست که این شوخی است یا واقعی. مهم این است که به شنیدن و دیدن چیزهایی که «بی‌ربط» و «خنده‌دار» هستند داریم عادت می‌کنیم. یا اینطور بگو؛ داریم به وضعیتی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم که حرف ِ هم را نفهمیم و به‌هم بخندیم. بگو مثل دو سیاره که دارند از هم دور و دورتر می‌شوند. خندیدن ِ ما این وسط همان قضیه‌ی «خر برفت و خر برفت» است. این خنده اما بعدش گریه‌ی بدی هست که من از آن می‌ترسم.

آدم گاهی شاکی می‌شود

درمورد اتفاقات لندن باید لندن‌نشین‌ها و اهل فن بنویسند، که مثلا بهرنگ نوشت «درباره ناآرامی‌های لندن». من اما بیشتر ناظر ِ متحیری هستم که هنوز قضیه‌ی ونکوور را هم فراموش نکرده‌است.

امروز حیرتم را سر ِ این عکس ِ بی‌بی‌سی خالی کردم. گوشه‌ی پایین و چپ یک تکه از چیزی افتاده که در نظر اول شبیه بارکد است. یکی زده شیشه‌ها و بارکد را شکسته. شاکی بوده. شاید خودش هم نتواند در ده جمله توضیح بدهد از چه چیزی شاکی است (در درگیری‌های جی۲۰ تورنتو ندیدم کسی بتواند). مهم این است که شاکی است و آتش راه می‌اندازد. بارکد اما شاکی نمی‌شود. و آدم اگر ببیند با بارکد اشتباهش گرفته‌اند بیشتر شاکی می‌شود.

از دیگرانلندن: شورش‌های کور، مدیحه‌ای برای امید!

منبع عکس

روز ۳۹

یکشنبه ساعت دو و نیم صبح خوابیدم و پنج و نیم بیدار شدم. دوش گرفتم، دوچرخه‌ام را برداشتم و رفتم لب دریاچه، سمت غرب تورنتو، برای ماراتن «دوچرخه‌سواری برای قلب»، که یک برنامه‌ی خیریه برای کمک به تحقیقات در زمینه‌ی قلب و بیماری‌های آن است. با بچه‌های شرکت پول جمع کرده‌بودیم و تیم داده‌بودیم و حالا قرار بود ۲۵، ۵۰ یا ۷۵ کیلومتر پا بزنیم. من ۲۵ کیلومتر را رفتم. قبل از دوچرخه سواری رفتیم داخل سالن برای صبحانه. توی لیست شرکت‌ها نگاه کردیم، میز شماره‌ی ۳۹ را بهمان داده‌بودند.

نزدیک ظهر با بهاره رفتیم لب دریاچه، این بار سمت شرق، برای والیبال ساحلی. بچه‌ها قبلا رفته‌بودند. ده دقیقه‌ای گشتیم تا پیدایشان کردیم. هوا گرم بود و در ساحل جای سوزن انداختن نبود. زودتر که آمده‌بودند، یک جای خالی پیدا کرده‌بودند و تورشان را هوا کرده‌بودند و گرم بازی بودند. زمین‌های بازی شماره داشت. رفقای ما شماره‌ی ۳۹ را برداشته بودند.

می‌شد درباره‌ی این مساله خیلی فکر کرد، و حتی حرف هم زد، مثلا من فکرم رفت سمت این‌که ۳×۱۳ می‌شود ۳۹، اما خسته‌بودم، کفشم را گذاشتم زیر سرم و خوابیدم. اطرافم توپ‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و گاهی دوروبر من به زمین می‌خورد و شن‌ها را به هوا پرتاب می‌کرد.

مالیخولیا در انتهای خیابان بن‌بست

مشرق‌نیوز عکس بالا را با این توضیح منتشر کرده‌است،

عکس/ابتکار بسیجی برای رد شدن از زیر قرآن

در جبهه های جنگ نیز ، زمانی که رزمندگان به سوی خط مقدم و مناطق عملیاتی راهی می شدند ، حتما از زیر قرآن عبور می کردند. در تصویر زیر ، نمونه ای از خلاقیت بسیجی برای عبور دادن خیل کثیری از بسیجیان از زیر قرآن دیده می شود.

دیشب «سان‌ست بلوار» را می‌دیدیم. نورما دسموند در خانه‌ی بزرگی دور از شهر در میان عکس‌های روزگار جوانی‌اش، زمانی که ستاره‌ی فیلم‌های صامت بود، زندگی می‌کند. نورما مدتهاست در فیلمی ظاهر نشده‌است، اما هنوز از طرفدارانش نامه‌های مشتاقانه‌ای می‌گیرد. بعدا می‌فهمیم که این نامه‌ها را مستخدم ِ جان‌شیفته‌اش ماکس می‌نویسد. ماکس اولین شوهر نورما هم بوده‌است و هفته‌ای یک‌بار در نقش آپاراتچی، یکی از فیلم‌های قدیمی نورما را در سینمای خانگی‌اش پخش می‌کند. نورما دست‌به‌کار نوشتن فیلم‌نامه‌ای است که خودش نقش اول را در آن بازی می‌کند. «سان‌ست بلوار» با قتل مردی که تصادفا به خانه‌ی نورما آمده‌است توسط او تمام می‌شود. در آخرین صحنه، وقتی که دوربین‌های خبری روی نورما تمرکز کرده‌اند تا از این ستاره‌ی پیشین و قاتل فعلی فیلم بگیرند، نورما خیال می‌کند دارد در فیلمی که می‌خواسته بسازد بازی می‌کند و با شکوه از پله‌های قصر ِ مخروبه‌اش پایین می‌آید. ماکس در این صحنه نقش کارگردان را بازی می‌کند.

چند هفته پیش نوشتم،

آیا من می‌خواهم دور خودم حبابی از «همه چیز همان‌طور است که من فکر می‌کنم» بسازم یا می‌خواهم گاهی هم به مستندات ِ ادعاها نگاه کنم. در وضعیت ِ دوم دنیا پر از دیوار و سرازیری و سربالایی است. در وضعیت اول دنیا جای امنی است که همه‌چیزش قابل پیش‌بینی است اما ناگهان از هم می‌پاشد – از «چه کسی روی دامنه‌ی آتشفشان زندگی خواهد کرد؟»

نورما در دنیای خیالی‌ای زندگی می‌کرد که به کمک ماکس ساخته بود. وقتی این حباب ترکید، نورما سه تیر پشت آخرین معشوقش خالی کرد و به مالیخولیا پناه برد. عکسی که مشرق منتشر کرده‌است را هم من خاطره‌ای از حبابی می‌بینم که دارد مثل یک فیلم آهسته‌شده جلوی چشممان می‌ترکد. حالا ما داریم وارد دورانی می‌شویم که برای تحملش یک مالیخولیای بزرگ ِ جدید لازم است. ما از این مالیخولیاها در سال‌های اخیر زیاد دیده‌ایم.

حقارت ِ مطبوع

مومنانه اگر نگاه کنی، اینکه زلزله در ژاپن بیاید، و نه مثلا در بنگلادش یا نیجریه، یک اشارت آسمانی بود که حقارت آدمیزاد، و آدمیزاد ِ مسلح به بهترین ابزارهایش، دربرابر هستی دوباره یادآوری بشود. من مومنانه نگاه نمی‌کنم، اما از یادآوری ِ این «حقارت مطبوع» خوشحالم، چون، اولا، این یعنی آدمیزاد احتمالا نمی‌تواند کل هستی را نابود کند، و این یعنی بدترین بلاهایی که سر خودمان بیاوریم دوباره احتمالا این امکان هست که حیات، به‌شکلی، از جایی سربزند. دوم، و مهم‌تر، لااقل برای من، این است که آدمیزاد و همه‌ی فن‌آوری‌اش نتوانست راه طبیعت را سد کند. این یعنی تکنولوژی سال ۲۰۱۱ هنوز خیلی جای کار دارد. و این قضیه‌ی لذت‌بخشی است.

عکس از اینجا

موضوع انشا: آخر هفته‌ی خود را چطور گذراندید؟

اول) دیروز، سرصبحانه، حرف کشید به برنامه‌ای که تابستان گذشته برای یادبود زندانیان سیاسی در دانشگاه تورنتو برگزار شد. بخشی از برنامه یک رقص چهارنفره بود،

در بخشی از برنامه ی روز شنبه، یک گروه چهار نفره رقصی را اجرا کردند که برداشت من ازش ترس بود و خطر و نگرانی. پشت ِ سن، روی دیوار، اسامی زنان ِ اعدامی بالا می رفت. مثل تیتراژ یک فیلم. نام، سن، و گاهی «باردار»، اگر اعدامی دو نفر بود … (ادامه)

عزیزی که با هم صبحانه می‌خوردیم داستان همسایه‌ای را گفت که دختر پنج‌ماهه‌ی باردارش به اعدام محکوم‌شده‌بود و اینکه اجازه‌نداده‌بودند دختر تا تولد بچه زنده بماند و مادربزرگی که حالا لباس‌های استفاده‌نشده‌ی نوه‌اش روی دستش مانده بود.

دوم) دیروز عصر، بنا بر علایق شخصی، و کمی هم کاری، کتابی درباره‌ی «سیالیت» مغز می‌خواندم. اینجا سیالیت را به‌عنوان ترجمه‌ی Plasticity استفاده می‌کنم. ایده‌ی کتاب این است که مغز یک شبکه‌ی خودسامان‌ده است که در طول زمان تغییر می‌کند. این ایده دربرابر نظریه‌هایی است که معتقدند مغز ساختار معین و ازپیش‌تعیین‌شده‌ای دارد که حداکثر در چندسال اول زندگی سیال است. این نظریه، درصورت صحت، مثلا به این معنی است که حتی درصورت ایراد صدمه‌ی جدی به مغز، این امکان وجود دارد که فرد بتواند بخش‌های مهمی از فعالیت‌هایش را از سر بگیرد.

بخشی که می‌خواندم درباره‌ی یکی از نظریه‌هایی بود که درباره‌ی کودکان آتیستیک و دلایل افزایش نرخ تولد این کودکان در دهه‌های اخیر وجود دارد. بطور خلاصه، یکی از محققین توانسته بود نشان بدهد که شنیدن نویزسفید، مثلا صدای بزرگ‌راه، فرودگاه، یا حتی فن خنک‌کننده‌ی وسایل الکترونیکی، می‌تواند احتمال رخ‌دادن اتفاقاتی که منجر به آتیستیک‌شدن کودکان می‌شود را افزایش بدهد. حالا مساله امکان بازگشت‌پذیر کردن این فرایند بود.

مدتهاست که قضیه‌ی ایران برایم موضوع این ساختار حکومتی یا آن یکی نیست. این چیزی است که مردم ایران بالاخره روزی درباره‌اش تصمیم خواهند گرفت و من هم یکی از همین مردم هستم. من مساله‌ام قطعیت است؛ قطعیتی که «از قضا» با جهان‌بینی گوینده هم تطابق دارد. این یعنی من می‌خواهم روزی برسد که آن کسی که توییت کرده «من الان میدان انقلاب هستم، علی‌رغم توطئه‌ی دشمنان همه‌جا آرام است» را بنشانم و ویدیوهای اعتراض مردم را نشانش بدهم و بهش بگویم تو دروغ گفتی. بهش بگویم بخشی از جمعیت ایران ناراضی است و تو حق نداری این عده را فراموش کنی.

این‌که الان کسی وانمود کند در ایران خبری نیست همانقدر مهوع است که کسی ادعا کند در غزه و دارفور خبری نیست. آدمیزادی که می‌تواند درد آدمیزاد را برای اثبات حقانیت نگاهش به دنیا ندید بگیرد آدمیزاد نیست، ماشین است. من برنامه‌نویس ماشین هستم و می‌دانم ماشین چقدر حقیرتر از آدمیزاد است.