نوشته هایی که درمورد ’ شخصی ’ هستند

بازگشت از قطب و از انسداد

این پست خیلی به سیاق این وبلاگ نمی آید، و قاعدتا باید در “روزانه” ها می رفت. اما در این چهار روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم، و از قضا بلوهوست هم همین اوقات را برای مسدود کردن ِ کمانگیر انتخاب کرده بود، دوستان ِ مهربانی من را شرمنده ی خود کردند. از وحید نازنین که با ایمیل و تلفن مساله را پیگیری کرده بود و همه ی دوستان ِ عزیز دیگر که نازنین هستند و اگر وبلاگ می نویسیم برای همین رفاقت های نادیده است.

آقایید/خانمید. چاکریم. شرمنده کردید.

این هم چند عکس از جایی که بودم. یک برنامه ی مثلا فرهنگی ِ ایرانی هم با دو دوست عزیز دیگر اجرا کردیم که عکس و ویدئویش را اگر گیرم آمد همین جا می گذارم.

چاکریم!

The Frozen Lake - 1Snow, a closeup.

The Frozen Lake - 2The Chapel

Hello Mister!Frozen Lake

Snow, a lot of snow!

ویدئوی روز: بفرمایید دو دقیقه هیجان مجانی

(لینک مستقیم به ویدئو)

و قهرمان فیلم با یک سخنرانی ِ پر هیجان خلایق رو به شوق می آره و همه فریاد می کشن و ناممکنی انجام می شه. حالا تصور کنید کسی چنین لحظه هایی رو از ۴۰ فیلم کنار هم بگذاره و یک ویدئوی دو دقیقه ای بسازه. حاصل می شه اینکه این بالا می بینید. بفرمایید دچار غلیان شدید هیجان بشید و  لذت ببرید.

یک نفر در Digg زیر این لینک نوشته “الان می تونم برم یک کار مهم بکنم”. به ترکیب جمله ها هم دقت کنید.

یک خواهش

برگشته ام به ۱۰ سال پیش، وقتی مثلا برای کنکور خواندن مهاجرت کردم به زیرزمین خانه ی مان و کنار کتابخانه ی پدرم. غلامحسین ساعدی، بزرگ علوی، احمد محمود. همان موقع ها شروع به نوشتن هم کردم، که البته حاصلش شد یک کارتن کاغذ که حالا در یک انباری افتاده است.

یک داستان مدام در ذهنم است. نمی دانم مال بزرگ علوی است یا چه کسی. داستان ِ مردی است که ماشینش خراب می شود. جایی جنوب. خانمی سوارش می کند که ببردش شهر. دامن شکلاتی پوشیده است و کیف شنا همراه دارد. “تنها؟ نگاهم کرد”. این جمله از داستان از ذهنم نمی رود.

خیلی گشته ام دنبالش. اگر خبر دارید اسم داستان را یا اسم نویسنده را خبر بدهید.

اینجا کم کم می گذارم نسخه های اسکن شده ی کتابهایی که پیدا می کنم را.

از همنشینی با حضرت غول

یک تابع از لگاریتم این حضرت غول به اضافه ی یک را باید بصورت درجه دو تخمین بزنم.

این است دلیل تار عنکبوت بستن این “مکان”.

یک ماه با روزانه های کمانگیر – مهر

اواسط مهرماه پستی داشتیم به نام یک ماه با روزانه های کمانگیر – شهریور. گفتیم که،

این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

در آن پست، گلچینی از “روزانه های کمانگیر” در شهریورماه را آوردیم. این هم نگاهی به ماه مهر که همین یکی دو روز پیش جایش را به آبان داد.

تشنگی از پیِ دویدن عقربه ها – ۲۵ مهر

وقتی عقربه ساعت و دقیقه خیلی سریع از پی هم می آیند و می روند، و تو هنوز نه خسته ای و نه سیراب!

انگار زمان را به سخره گرفته باشی! آب خواهم خواست

پس فردا هم روز دیگری است – ۸مهر

اینکه چطور می شود یک “نامومن” معتقد به “خیر” باشد سوال بزرگی است که هیچ جوابی برای آن ندارم. تجربه اما می گوید که وقتی به اهدافمان نمی رسیم همیشه موقعیت بهتری در چهارراه بعدی منتظرمان است. فقط باید درست نگاه کرد و ایمان داشت به اینکه، خدا یا انتخاب طبیعی، “تصمیم” بر این بوده است که آدمیزاد زنده بماند و امکاناتش را توسعه بدهد. اینکه قرار باشد من و توی نوعی سهمی از این “مهر” نبریم البته لابد یعنی خفت زندگی را نچسبیده ایم که سهممان را بدهد. بچسبیم خب.

مرتبط: فردا روز دیگری است

آفتابه گیری به صورت اول شخص مفرد – ۱۰ مهر

– داد که می زند، یعنی که “هستم! یادتان نرود که هستم!” نمونه می خواهی؟ سر بزن به وبلاگ این پسره، یک سال قبل.

– کی؟

-همین یارو کمانگیر دیگه.

ضمیمه: ابری نیست، بادی نیست

هویجوری – ۱۱ مهر

رفتم توی فروشگاه، پسره میگه “هویج بدم آقا؟” میگم “هویج؟” میگه “بله، هویج! برای سلامتی خیلی خوبه ها!” میگم “میگو با مربای هویج دوست داری؟” قهر می کنه می ره

از رنج های بزرگ – ۱۲ مهر

آمده ایم برای فرسوده شدن، برای درد کشیدن، برای قربانی کردن، و برای رنج. سرت را در آخورت اگر کردی که هیچ، و گرنه، پا به آن حریم ممنوعه که گذاشتی، بیش از نفس کشیدن و بودن ِ پاورچین که طلب کردی، خودت را گذاشته ای در معرض ِ باد و طوفان و درد. رنج های بزرگ آدم های بزرگ می سازند. فقط آدم های بزرگ شادی های مردافکن را تجربه می کنند. رنج را اگر نپذیری، شادی نخواهد آمد.

این موسیقی را پیش از این هم همین دوروبرها شنیده بودیم (ببینید:موسیقی هفته: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه). باز هم گوش می کنیم (درانتهای پست).

درخواست ِ صمیمانه برای سنگسار ِ دسته جمعی ِ آی تی نویسان – ۱۲ مهر

تصور بفرمایید که تمام هیبت کمانگیرانه را برداشته ام رفتم در گوگل می گردم دنبال “خدایا مرا آن ده که مرا آن به“. اولین مورد توضیحش این ه،

با استفاده از ابزاری که در سی دی ویندوز xp در فولدر support قرار داده شده ، آن هم در یک فایل Cab !!! براحتی نسبت به نصب خودکار ویندوز اقدام نمایید.

پست آخر در همین وبلاگ، که نام ِ مومنانه ی “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” بر اون گذاشته شده، در مورد “تنظیمات رجیستری مربوط به Windows Media Player” ه.

بد دنیایی شده برادر من! وبلاگستان رو که گرفتید با مافیای ِ ترجمه ای تون (کپی رایت محفوظ است)، حالا رفتید تو کار خدا؟ حیا نمی کنید؟ شرم ندارید؟ وبلاگستان هیچ چی، خدا پیغمبر که بچه بازی نیست. صاحب داره! (کپی رایت محفوظ است)

و اینگونه است که یک عدد کمانگیر روزش را با هوار کشیدن آغاز می کند و سپس لبخند زنان به سمت دانشگاه می رود.

چاکریم!

یک سوسمار ِ شادمان 🙂 – ۱۵ مهر

جیل تیلر Jill Taylor نویسنده ی کتاب “ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight رو راجع بهش اینجا حرف زدیم: این وبلاگ واگذار نمی شود. در فصل سوم این کتاب، که بیشتر راجع بهش حرف خواهیم زد، نویسنده مغز رو به لایه های مختلف تقسیم می کنه (کتاب به زبان بسیار ساده نوشته شده، گاهی زیادی ِ ساده). این از پاراگراف آخر صفحه ی ۱۹ است،

وقتی ما حسهایی نظیر غم، شادی، خشم، سردرگرمی یا هیجان را در خود تجربه میکنیم، این قسمت لیمبیک limbic مغز ماست که درحال فعالیت است.

قسمت لیمبیک، یا مغز ِ خزندگی، یا مغز ِ عاطفی، همان چیزی است که ما از اجداد ِ میلیون سال ِ پیشمان به ارث برده ایم.

مطمئن نیستم خزنده ها دوش می گرفته اند یا نه، اما حالا یک عدد آقای کمانگیر بسیار خزندگانه شاد است. “یکی نیست بگه به من چه” (این را تو می گویی).

پلنگ میل دارید؟ – ۱۶ مهر

تصور کن که دنبال استاد “پردازش تصویر ِ رنگی” کار در کانادا می گشتم و رفتم عین “ببو”ها در IEEE گشتم دنبال Color Image Processing Canada و حداقل یک سرنخ جالب پیدا کردم.

گاهی خوب ه که ماشین متوجه نیست مثلا “پلنگ” خوردنی ه یا پوشیدنی! 🙂

در ساعت سه دقیقه ی صبح – ۱۷ مهر

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

اشرح لی صدری. اصل قضیه همین است.

چند هزار سال سنت ِ خداپرستی دارند، همه چیزشان هم به راه است. ما هم “اجاره” می کنیم ازشان. پولی هم نمی دهیم.

اشرح لی صدری. مساله همین است. ۳۰ سال عمر و هنوز نه سینه ی گشاده ای. بابا جان ِ من، اشرح! صدا نمی رسه دیگه. بدبختی همین ه.

و این بود یک عدد نق از یک عدد نامومن، راس ساعت سه دقیقه ی صبح.

از مصدر ِ ویگولیدن – ۱۷ مهر

زیگولی! پیگولی! ویگولی!

صدای صحنه: می شنویم که نویسنده روی میزش رِنگ گرفته است.

حسب حال – ۱۸ مهر

من مست ِ مست ِ سرخوشم، من مست ِ بی سر سرخوشم.

توضیح: حسب حال ترجمه ی فخیمانه ی status است.

اصل ِ قضیه – ۱۹ مهر

یک آن چشم باز می کنی انگار و می بینی اینهمه با سر دویدن ها و کلنجار رفتن ها حاصل ندیدن ِ اصل قضیه بوده. اصل قضیه. بود، حل ه، نبود، علافی. هر چه بلندتر هوار می کشی، نشان از استیصال بیشترت ه.

داستان، داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص مفرد.

ای بابا.

روزگار ِ دراز ِ دراز ِ دراز – ۲۰ مهر

کسی خبر دارد کجا هستم من؟ دوباره بنویسم، کسی خبر دارد کجا بوده ام من این همه وقت؟

بعضی روزها ماهی می شویم – ۲۱ مهر

بالای سر، چراغ های خیابان روشن هستند. دو طرف، ردیف خانه ها. کسی آن دور، درون پنجره ای، کاری می کند. نور قل می خورد لای قطره های آب و پخش می شود روی برگ ها که کف خیابان را پوشانده اند. خیابان خالی است.

پیشتر، کمی باران زده است، حالا، قطره های آب میان زمین و آسمان معلق ایستاده اند. از میان شب می گذرم. کسی در خیابان نیست. من هستم و تنهایی. و هزار فکر.

در گوشم “قلبت را باز کن و دیوارها را عقب بزن” از Push the Limits از گروه Enigma. پرده ی گوشم زیر بار موسیقی بالا و پایین می پرد. همچنان اما، خطی این هیجان ِ شنیداری را به منظره ی پیش رو متصل می کند.

وقتی می رسم، میزبان می پرسد “چرا موهایت سفید است؟”. یکسال بزرگتر شده ام انگار، در عبور از حجم آب. غرق آب هستم با چتر ِ بسته ای در دست. هزاران قطره لای موهایم گیر افتاده اند.

لذت های ساده” را از دست ندهیم.

نسخه ی آرامتر همین موسیقی: هدیه آغاز سال ۲۰۰۸ (موسیقی را درانتهای پست بشنوید)

آنک بهار! – ۲۴ مهر

یک روز زیبای بهاری در میانه ی پاییز ِ دلگیر ِ وینیپگ.

این از دیروز مانده بود

آنک فرندفید! – ۲۴ مهر

با پرده برداری از امکان جدید فرندفید، محققان جهان را به دو دوره ی “پیش از فرندفید” و “پس از فرندفید” تقسیم می کنند. به دوره ی اول دوران ِ قارپوز هم گفته می شود.

حالا بیا بحث کن وب ۲ بله یا خیر.

به سمت چهل سالگی لابد – ۲۴ مهر

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الا احسن الحال

می دانم. برای خودم هم شگفت است. عمری جنگیده باشی و حالا برزبانت بیاید. تحلیل و روانشناسی را کنار بگذار. حول حالنا الا احسن الحال. نکته اساسی این است. انگار گفتنش هم حتی آرامشت می دهد.

دوست نازنینی می گفت، چهل سالم که بشود می شوم “مذهبی ِ شدید”. لابد عوارض ِ نزدیک شدن است. کم کم ۳۰ ساله می شوم.

انتظار یعنی هستی – ۲۸ مهر

چه کسی می گوید انتظار سخت است؟

انتظار یعنی کسی را داری که چشم براهش هستی. مگر همه ی بالا و پایین رفتن ها برای همین داشتن ِ یک نفر نیست؟ جوراب که نیست یک کمد پر داشته باشی. یک آدم است. یک آدم که می تواند در هر نقطه ای از زمین و زمان باشد. و این آدم است که وقتی می آید زمین می ایستد و قلب زمان برای لحظه ای از زدن می ایستد. می ایستد و نگاه می کند به تلاقی دو نگاه. می ایستد به احترام ِ هم آغوشی دو روح.

انتظار یعنی هست. انتظار یعنی هستی.

(…) – ۲۸ مهر

موقعیت ویژه: زمانی روی تحلیل تصاویر پورن کار می کرده ای و حالا ایمیل می گیری که “بانک تصویرتان را بدهید”.

بانک تصویری نبود، تشریف ببرید گوگل سرچ بفرمایید (…) و (…) و (…) و (…).

اتفاق می افتد – ۲۹ مهر

به مادرم گفتم دیگر تمام شد، گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

پس نوشت: خبر بدی نیست. یک تغییر. همان “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” ِ مومنین.

شادمانگی – ۲۹ مهر

مهم این است که خراب و خسته چقدر طول می کشد تا قهقهه بزنی، وقتی که هست. می شود هم که قهقهه ات بماسد روی لبت، وقتی که می آید. مهم این است که کدام.

موسیقی هفته: لذت ِ ساده ی “دگردیسی”

در روزانه ها بخشی داریم به نام “لذت های ساده“. ایده این است که شتاب ِ روزانه امکان ِ دیدن را از ما می گیرد و تجربه های محشری را از دست می دهیم. این هم شرح یک “لذت ساده” است که دیروز اتفاق افتاد.

حوالی غروب است. خسته و نگران هستم. باید کاری را انجام بدهم که سخت است. خودم خواسته ام، اما همچنان نگران هستم، چه خواهد شد؟ هدفون در گوش، mp3 player را پر کرده ام از آلبوم های Enigma، که بعضی هاشان را هم تاحالا سر فرصت نشنیده ام. موسیقی که شروع می شود، کنار دریاچه ای هستم. مرغهای دریایی، لابد در تلاش ِ متقاعد کردن ِ خوبرویان ِ همزادشان، شیرجه می روند به سمت آب و باز اوج می گیرند و دور می زنند و باز شیرجه می روند. خورشید حالا دیگر کاملا پایین آمده است و بدن ِ سفید ِ مرغها در نور ِ نارنجی برق می زند.

موسیقی که شروع می شود، اولین track از آلبوم ِ “دگردیسی” Metamorphosis است: آهنگ ِ “آغاز تا پایان” Start to End.

ناگهان، موسیقی، شیرجه و اوج گرفتن ِ مرغها، و غروب، همه می شوند یکی. تصادفا این لحظه ی خاص از کار بیرون زده ام، موسیقی هم کاملا تصادفی آمده است. حتی مطمئن نیستم پیش از این شنیده باشمش. اینهمه “تصادف” اما حالا شده اند اجزای یک لذت ناب و نمی شود این وسوسه را به این راحتی کنار زد که دستی پشت ِ این “صحنه” است.

موسیقی تبدیل می شود به آوای مناجات گونه ای. حالا غازها هم نمایش خودشان را دارند.

و به همان سرعت که آمده است می رود. انگار “تزریق شادمانی”. کار ِ سخت و پیچیده ای قرار است انجام بدهم. سه ساعت بعد، همه چیز انجام شده است و خوشحالم.

و شب می رسد. شبی که پرخاطره می شود. انگار نقطه ی درخشانی انتهای یک جمله ی خیلی دلپذیر.

کمانگیر ۲٫۰

حالا اینجا وبلاگ شد.

با قالب “فخیم”ش و با داستانهای دیگرش، شده بود چیز دیگری که باب ِ دل ِ زمان دیگری بود، و نه حالا.

حالا اینجا یک وبلاگ است. مشترک خوراکش هم از اینجا بشوید که می خواهیم حرف دل بزنیم. بی خیال ِ داد و هوار و “نجات بشریت” و باقی قضایا.

رسما دارم می شوم آقای مهندسِ ِ وبلاگ نویس، و نه برعکس.

همین.

البته همچنان چاکریم!

سلام ای چهارسالگی

امروز “کمانگیر” چهارساله می شود. این یعنی چهار سال پیش، ۱۷ اکتبر ۲۰۰۴، پست ِ کلاسیک ِ “سلام جهان” را نوشتم. خوراک کمانگیر انگلیسی را از اینجا مشترک شوید.

ظاهر کمانگیر انگلیسی را بروز کردم. ساده تر و سبک تر و وبلاگی تر. مرحمت کنید نظر بدهید چون همان را می خواهم برای اینجا هم ترجمه کنم. بدون اینهمه اضافات و “خوشگل بازی” ها.

اگر وبلاگ نویسی را متعلق به دسته ی بزرگ ِ Citizen Journalism بدانیم، می خواهم از بخش دوم کم کنم و به بخش اول اضافه کنم: بیشتر “شهروند ِ مشاهده گر” باشم تا “گزارشگر ِ در پی تغییر”.

این از فروغ است، کتاب “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” شعر “کسی که مثل هیچ کس نیست” (متن کامل).

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام …

اینها را هم ببینید:

عکس روز: عشقبازی با یک دستمال کاغذی

چند روز پیش منتظر ِ دوستی در یک کافه نشسته بودم. در فکر و خیال، دنبال قلم و کاغذی می گشتم برای “پرسه ی نوشتنی“. تنها نوشت افزار ِ دم دست اما خودنویسم بود با آن نوک ِ تیز ِ آهنینش که هیچ مناسبتی با “کاغذ”ی که پیدا کردم نداشت: دستمال کاغذی ِ روی ِ میز.

حاصل اینطور شد (روی عکس کلیک کنید برای اندازه ی بزرگتر):

نوشتن با چنان ابزار تیزی روی چنین سطح ِ لطیفی اصلا ساده نبود (پارگی ِ پیش از “من” بوضوح نشان می دهد این مساله را). کم کم اما یاد گرفتم که قلم را با فاصله ی کمی از سطح ِ دستمال نگه دارم، نه زیادی نزدیک که لطافتش را بدرد و نه دور که خط گسسته بشود.

اگر همچنان اصرار داری این تجربه ی لطیف را “مهندسی” کنی، “نقطه ی کار” را پیدا کردم!

اینها را هم ببینید:

یک ماه با روزانه های کمانگیر – شهریور

این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

گاهی برمی گردم و نوشته های قدیمی را می خوانم، برای یادآوری شادی های و داستانهای گذشته. این خلاصه ای است از نوشته های ماه ِ شهریور در “روزانه های کمانگیر“. چندتایی از پستها موسیقی یا “پادکستک“ی هم داشته که پایین می توانید بشنویدشان.

پادکستک ِ خودمانی ِ دو – ۱ شهریور

دویدن از سراشیب، با باد بر شانه هایت، و همه ی رنگها می درخشند. دیروز ِ روزناک ِ دیرگشته، می دویدی و افسار نداشتی، و می دویدی، در پی افسار. و افسار نداشتی. و افسار نداشتی. افسار خراب می کند، همه ی هستی تو را. خراب. و خراب. و خراب.

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک


بل و کمانگیر – ۲ شهریور

عین دیوانه ها خوراک اضافه می کنم به گوگل ریدر. دور از جون عین سگ می خونم. دنبال راز پنهان ِ وبلاگستان می گردم به گمانم. شما دیدیدش؟

گنده گردیدگی کمانگیرانه و باقی قضایا – ۴ شهریور

فردا یا پس فردا، بسته به اینکه وطنی حساب کنی یا فرنگی، می روم در -۱ سالگی. رفقای مهربان زیادی، بخصوص اهالی فرندفید، مرحمت کردند و تبریک گفتند. چاکریم دسته جمعی. آقایید و خانمید همگی. همیشه شاد و خرم باشید. روزهای شادیتان را ببینم.

اما چرا -۱. سالهاست قرار گذاشته ام با خودم که ۳۰ سالگی رو درحالی شروع کنم که چند مساله ی اساسی حل شده باشند. و حالا این آخرین سال ه. باید از تز دفاع کنم، باید برای دو سال آینده جایی پیدا کنم، و باید به وضع زبان برسم، … این لیست بیش از اینها طول داره. مهم اما این همه نیست. مهم وجود حضور مبارک ِ “رفاقت” ه.

چاکریم. شاد و خرم باشیم همگی.

مکاشفات مثلا – ۴ شهریور

شده هرگز که انگار یکهو دری از آسمان برایت گشوده شود؟ چشم دلت انگار همیشه غبار گرفته بوده و حالا باز ِ باز می شود و نور می زند تویش و داری انگار کور می شوی از اینهمه نادانی ِ گذشته.

آسمان را ولش کن. بچسب به همین پایین مایین ها. همین آدمیزاد. همین خود ِ خود ِ آدمیزاد.

یههو – ۴ شهریور

تا حالا فکر کردی که ماشین هم می تونه عاشق بشه؟ بین کی گفتم. ۲۵ آگوست ۲۰۰۸. ۵ شهریور ۱۳۸۷.

برمی گردیم به این. بر می گردیم.

پادکستک ِ خودمانی ِ سه: ناآفتاب – ۴ شهریور

زمستان ِ دراز ِ وحشی از کشتن ما خسته شد، و رفت. برفها هم که بروند، گمان می کنم بشود دوباره فکر کرد، به آفتاب. و من فکر می کنم، مغز سرت که داغ می شود، زیر آفتاب، با خودت فکر می کنی، مه بود و محو شد، بدرک که محو شد!

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک و پادکستک ِ خودمانی ِ دو

برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا – ۷ شهریور

اسمش را بگذاریم “پرسه ی نوشتنی”. یعنی همین که کاغذ جلویت می گذاری و غرق فکر و خیال ِ خودت چیزهایی می نویسی، شاید خط و خطوطی هم می کشی. صبح که بلند شدم، این عبارات را از نوشته های بی ترتیبی که روی دو برگ کاغذ نوشته بودم جمع کردم:

رسیدن به نرسیدن. تن ندادن. رفتن برق چشمها. فراموشی همه ی رویاها. نبودن. به خودت احترام بگذار. برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا. بدون برق مگر می شود زندگی کرد؟ برق اگر نزند که نمی شود. چشم های او برق نمی زند. برق باید بزند. دیدن مهم است. اگر نبینی نمی توانی بدوی. دویده ای؟ می دوی آیا؟

لحظه – ۷ شهریور

و من مدام به کولج فکر می کنم. به آنجا که حالا پدربزرگم در خاک خوابیده است. به دویدن فکر می کنم. به زمان، که می گذرد.

فکر می کنم باید بنشینم و بنویسم.

حضور حضرت ِ چرتکه – ۸ شهریور

“دلم می خواد عاشق کسی بشم که همیشه باهام می مونه”. این و یه دختری در مصاحبه ی دیسکوی زمانه می گه.

به این میگم علاقه ی مبتنی بر چرتکه. واضح ه که قضاوت نمی کنم، و اساسا مطمئن نیستم در این زمینه بر چه مبنایی باید قضاوت کرد.

گوش کن دلت شاد بشه. بی خیال.

اردنگ میل دارید؟ – ۱۱ شهریور

از چاله باید آمد بیرون. با اردنگ. تصور کن خودت را که با لگد می زنی به ماتحت خودت!

لابد بعد با صورت می خوری زمین.

ای بابا.

آدمیزاد ِ الکی – ۱۱ شهریور

erotic-dreams.jpgاین چه اشرف مخلوقانی است که با یک نگاه یخ دلش می گیرد و با یک آهنگ ِ توپ دنیایش آفتابی می شود؟

بی خیال ِ جواب. آهنگ گوش کن. از آلبوم “رویاهای شهوانی” Erotic Dreams از گروه انیگما Enigma. اسم آهنگ هست Sequoia که گویا نوعی کاج است.

کمانگیر نبودن – ۱۳ شهریور

صادقانه، وبلاگ به معنی ِ وبلاگ اینجاست، آن جای دیگر را گاهی اوقات می مانم اساسا “که چی؟”

کمانگیر، آبادپور، چند وقتی است نفر سومی بودن را هم بیشتر تجربه می کنم. و این یکی است که “باید در پستو نهانش کرد”.

ایستاده بر اوج کافئین! – ۱۳ شهریور

یک روزهایی هست، شوق میاد و پُرِت می کنه. بی صدا. مثل یک نسیم.

و البته می تونه تاثیر این باشه که با استاد گرامی قرار داشتم و تحویلات اساسی گرفت. این قهوه هم کافئینش بالاست.

ای بابا.

نوشابیدگی – ۱۳ شهریور

بدین وسیله اعلام می دارد که یک نامه ی بلند انگلیسی نوشتم بدون غلط یاب و هیچ ایرادی نداشت.

نوشابه! باز! می کنیم!

مداد بدم خدمتتون؟ – ۱۴ شهریور

برای تولدم هدیه یک بسته مداد خریدم. دورشان آبی است و تهشان پاک کن دارد.

لعنت بر اتود که این لذت ِ ناب، این صدای محشر ِ کشیده شدن ِ مداد روی کاغذ، این حظ ِ دل انگیز ِ تیز کردن مداد کند را از ما گرفته.

یک آقایی می گفت، “مداد ِ همیشه تیز مثل عشقهای هالیوودی است”.

آسمان ِ حقیر – ۱۵ شهریور

می نویسد،

وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یک حبه قند یا … را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند . (تاکید از من)

همیشه فکر می کنم، خدا اگر خداست، که همه چیز است، بنده مگر می شود جز اطمینان و توکل مطلق کاری کند؟ “نور ولایت”ی که “شاید معجزه کند” نخواستیم. “آن نور روی موسی عمرانم آرزوست”.

ثبت احوال – ۱۶ شهریور

شادم – ۶ سپتامبر ۲۰۰۸ – ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ – ساعت ۷:۱۲ بعد از ظهر به وقت مرکزی آمریکا و کانادا.

نوشتم که برای سالگرد گرفتن دم دست باشه.

جوکش رو شنیدید؟

دوستانه – ۱۷ شهریور

دوست، اگر دوست است، وقتی نیست دوست تر می داری اش. دوباره بنویسم، دوست که نیست، قدر ِ بودن هایش را بهتر می دانی.

ثبت احوال، دوباره – ۱۸ شهریور

الو؟ ثبت احوال؟

مراجعه فرمایید به: (لینک)

خودخرکردگی – ۱۹ شهریور

بیا بابایی، این تز رو بخون، تموم کن، بعد می ریم php بازی.

قرائتی هم یکبار می گفت دین را باید مثل قرص تلخ که در پوشش شکر بخورد بچه می دهند، “شیرین کرد”.

نق ِ موزیکال – ۱۹ شهریور

مهسا و مرجان وحدت گوش می کنم. هنوز اینقدر گوش نداده ام که آهنگ ِ خاصی شان را بیش از بقیه دوست داشته باشم.

دو روز است که هوا سرد شده و من خوشحالم. مثل یک خرس خسته که آماده می شود برای خواب زمستانی. زیر باران راه می روم و فکر می کنم، دنیا بدون آدمهایش. باران، سبزه، و جیرجیرک ی که داخل دستشویی ِ محل کارم گیر افتاده. سخت می گیریم.

این بود نقی که زدیم. شما ببخش.

لذتهای ساده – یک – ۲۰ شهریور

لذتهای ساده را می شود که از دست نداد، مثل شکم برآمده ی یک دختر و چه دلپذیر که سنگین راه می رود. فقط باید کمی آرام تر راه رفت. کمی.

توضیح ضروری: خبری نیست. بنده خدا در خیابان بود. هیزی ِ مختصری کردم. ببخشید.

وبلاگ نویسی در حمام – ۲۱ شهریور

اینقدر هی نوشتی “من این کار رو کردم”، “من اونطور شدم”، “من چنان فکر کردم”، که حذف کردم خوراکت رو از خوراک خوان.

خنک شد دلت؟ حالا برو توی حموم واسه خودت آواز بخون.

لذتهای ساده: دو – ۲۲ شهریور

لذتهای ساده از دست می روند، زمانی که شتاب داریم که “به کاری برسیم”. می شود اما آرام تر راه رفت و نگاه کرد به اطراف.

موسیقی در گوش، از خانه به دانشگاه می آیم. “جنگل” از بابک بیات پخش می شود. ناگهان نسیمی می آید و شاخه های نوک ِ درختها به رقص در می آیند. برای چند ثانیه، موسیقی و رقص شاخه ها هماهنگ است. انگار دستی که نواها را در هم می آمیزد، هم او سر درختها را هم نوازشی کرده است که اینچنین شادمانه برجای خود می جنبند. رقص تمام می شود، اما شیرینی اش می ماند.

مصیبت عظمای یک موجود حقیر – ۲۴ شهریور

فکر کن عصر روز یکشنبه است و می خواهی موسیقی گوش کنی که دلت نفسی بکشد و هدفون هم خراب می شود. امروز را شانس آورده ام که تعطیل است که کسی دانشگاه نیست و می شود با اسپیکر سر کرد. فردا باید فکری کرد.

و این همین حقارت ِ مصایب ِ یک آدمیزاد است که می خواهی سرت را بکوبی به دیوار.

در ستایش ِ آقای خدا – ۲۵ شهریور

خدا دوستی است که هست، همیشه هست، و همه جا هست. بار ِ دوشت نیست، یار ِ همیشه ات است.

و این را یک بی دین می گوید.

۱۳:۱۳ – ۲۵ شهریور

سیزده دقیقه و سیزده ثانیه می ناب.

استعغا – ۳۰ شهریور

الان این را جایی خواندم،

از دوست داشتن اگر می شد استعفا داد، برای همیشه، روزهای آفتابی را از دست می دادی، اما رعدو برق ِ مرگ هم شاید از آسمان رخت می بست.

از بزرگی و عشق – ۳۱ شهریور

راز اول دوست داشتن این است: بزرگ باش. آدمهای حقیر فقط می توانند عاشق شوند.

طنین ِ خنده های دوست. “با اینا زمستون و سر می کنم، با اینا خستگیم و در می کنم” (متن کامل).