نوشته هایی که درمورد ’ شخصی ’ هستند

شب‌های بوداپست

از مجارستان می‌آیم. پنج شب و شش روز گذشته را برای یک کارگاه آموزشی درباره‌ی «هکتیویزم» با چند رفیق عزیز در بوداپست گذراندم.

هنوز کمی زود است که درباره‌ی این تجربه چیزی بنویسم. بوداپست چیزی بود که تورنتو هرگز نیست. ذهن ِ تحلیلی‌ام می‌گوید بالا بودن ِ ارزش ِ دلار ِ کانادا نسبت به فورنت ِ مجارستان و نگاه ِ پایین به بالای مجارستانی به کانادایی را نباید دست کم بگیرم. بخش دیگر ذهنم می‌گوید حیف است تجربه‌ی زندگی در بوداپست، یا شهر دیگری در اروپای شرقی، را هرگز نداشته باشم.

یک مجموعه از عکس‌های مجارستان را اینجا گذاشتم: Hungarian Walls بقیه را در همین گروه می‌گذارم «مجارستان ۲۰۱۱».

پاییز که می‌شود، لولو را باد می‌برد

من یک آدم تجربی هستم. مطمئن نیستم دارم اصطلاح درستی را استفاده می‌کنم، اما به‌نظرم «ماتریالیست» هم اینجا کلمه‌ی مناسبی نیست.

من می‌توانم تصور کنم که خدایی وجود دارد و فرشته‌هایی هستند که حتی گاهی میان آدم‌ها می‌آیند. یا حتی اینکه بهشتی هست و جهنمی و نظامی برای عاقبت و مجازات. اما همچنان معتقدم برای هرچیزی یک خط‌کش هست که لزوما من حالا ندارمش، اما من می‌توانم داشته باشمش. معتقد نیستم من قادرم هر چیزی را با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. در واقع من هیچ چیز را نمی‌توانم با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. اما اگر خدایی هست، و اگر فقط یکی است، این به این دلیل است که معادله‌ای هست که جوابش می شود «یک و فقط یک خدا هست». و اگر نوعی از موجود هست که پرواز می کند و یک جوری اثیری است، بعد یک فرشته مساوی دو فرشته نیست و یک فرشته و سه‌چهارم معنی ندارد و می‌شود درمورد فرشته‌ها اطلاعات کسب کرد و اینطور نیست که یک فرشته برود توی یک اتاق و یک آرمادیلو بیاید بیرون، مگر اینکه تبدیلی وجود داشته باشد که فرشته را به آرمادیلو، و شاید بالعکس، تبدیل کند.

تورنتو پاییز شده است. امروز صبح رفتم بیرون و وسط پارکینگ ایستادم. کسی کلاه‌به‌سر دم ِ در ِ شرکت ِِ کناری ایستاده بود و سیگار می‌کشید. باد بلند شد و یک غاز مهاجر از جلوی پایم خیز گرفت که پرواز کند و سر راه از دست باد که می‌خواست به دیوار و دودکش بکوبدش در رفت و چیزی از تهش ریخت و پشت یک ساختمان پیچید و دور شد. بعد چند مرغ مهاجر جلوی یک کامیون جیغ و داد کردند و پرواز کردند و رفتند. باد می‌آمد و آفتاب روی دیوارهای آجر قرمز افتاده بود و من خوشحال بودم.

اینکه من خوشحال بودم قابل اندازه‌گیری است. یعنی من امروز بیشتر از دیروز خوشحال بودم و باد که بلند می‌شد من خوشحال‌تر می شدم و می‌دانم اگر قهوه بنوشم خوشحال می‌شوم اما اگر قهوه با شکر باشد نیم ساعت بعد خوشحالیم سقوط می‌کند. من حتی از این اطلاع اگاهانه و بطور برنامه‌ریزی شده استفاده می‌کنم. مثلا قبل از جلسه‌های مهم یک ته‌لیوان قهوه می‌خورم و بعد یک ساعت و نیم بلبل‌زبانی می‌کنم و اسلاید هوا می‌کنم و ریپورت رو می‌کنم و آقای رییس لبخند می‌زند.

چیزی که درش هستم، و خودم هم، راز و گوشه ی ناشناخته اصلا کم ندارد. اما شعبده و معجزه ندارد. چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم. این ندانستن را اگر هزینه‌اش را بدهیم تبدیل به دانستن می‌شود. همیشه البته از پس از هزینه‌ها برنمی‌آییم.

عکس را همان صبح با موبایل گرفتم. افتاده بود روی آسفالت (بزرگتر)

صادقانه

من آدم کوچکی هستم. این یعنی من می توانم سواد مهندسی ام را با چند تا کتاب که خوانده ام بریزم روی هم و با تو ده دقیقه درمورد آزادی و حقوق انسان و اینکه اعدام بد است حرف بزنم، اما هر روز صبح دوش می گیرم و می روم پشت میزم و روی الگوریتم تشخیص شیء و روشی برای درج اطلاعات در تصویر و چیزهایی شبیه این کار می کنم. من سرنهار اگر فرصت کنم کار را کنار می زنم و وبلاگ می نویسم و توی اتوبوس هم وبلاگ و خبر می خوانم. با همان کشیده ی اول و ۲۴ ساعت انفرادی و آزار هم زیر و بم ام را می ریزم بیرون، حتی بیشتر از چیزی که ازم بخواهند.

اگر روزی دستم را زدم به کمرم  و به آدمیزادی که وسط معرکه یا توی اوین کاری کرده فرمایشاتی واصل کردم این را یادم بیاور.

hunger_strike.jpg

روزانه: تمام شد

امروز از تز دکترایم دفاع کردم. این یعنی بعد از ۲۳ سال، از ۳۰ سال زندگی، “مدرسه” را ترک می کنم.

چیزی حدود ۷ سال طول کشید تا لیسانس گرفتم. و البته در این حین دوبار تا نقطه ی اخراج از دانشگاه رفتم. وقتی فوق لیسانس قبول شدم مادرم سرضرب برایم یک خط موبایل خرید. آدمی که معدل لیسانسش چیزی بین ۱۱ و ۱۲ است البته باید ازش تقدیر کرد. فوق لیسانس بهترین دوره ی دانشگاهم بود. نه فقط پذیرش دکتری، که موقعیت شغلی ام را مدیونش هستم. مدیون ِ استاد ِ بسیار عزیز دانشکده ی مهندسی کامپیوتر ِ شریف. دکتری چهار سال طول کشید. مخلوطی از مهاجرت و سرما و اتفاقات ِ دیگر.

باید هنوز یک هفته وقت بگذارم برای اعمال اصلاحات تز و کارهای اداری. بعد هم فیصله دادن ِ چند مقاله ی در دست اقدام. حال ِ وقتی را دارم که آخرین امتحان ِ ثلث سوم را می دادیم و ناگهان آزاد می شدیم و این آزادی دلهره ی “حالا چکار کنم” را می آورد. آن وقت ها البته خیلی زود سر ِ آدم به چیزی گرم می شد.

مرحمت فرموده ما را فیل+تر کنید

به اقتضای مشغولیت های شخصی این روزها کمتر آنلاین هستم، و این را لااقل کمتر شدن نسبی ِ تعداد پستهای اینجا نشان می دهد. گذشته از آن چند ماه است که از “دانشجو” به “شاغل” تغییر وضعیت پیدا کرده ام و این یعنی روزی هشت ساعت ِ متوالی پشت کامپیوتر نشستن و کد نوشتن بدون دسترسی به اینترنت ِ شخصی. این یکی را هم تل ِ نوشته های نخوانده در گوگل ریدر گواهی می دهد.

همین حالا دیدم که رفیق ِ گلی، که در گل بودنش و حسن نیتش ذره ای شک ندارم، ۱۶ ساعت پیش درمورد “چرخش” های اخیر این وبلاگ سوال کرده است و وقتی جواب نگرفته است دنباله ی تئوری را پی گرفته است و به نتایجی رسیده است که از فیل+تر درآمدن ِ این وبلاگ هم در آنها نقش داشته است. صریح می نویسم برای اینکه می دانم در فضای آنلاین سوتفاهم چقدر می تواند سریع منتشر شود.

اوایل همین ماه در جلسه ی سخنرانی ِ یکی از اساتید قدیمی ِ علوم انسانی در ایران بودم. وقتی صحبت به همان ِ سوال ِ معروف ِ “چه باید کرد” رسید، ایشان گفت “باید از آموزش شروع کرد، و از آموزش در دوره ی ابتدایی”.

من منتقد حکومت ِ ایران هستم اما علاقه و عقیده ای به کار چریکی ندارم. معتقدم محمود احمدی نژاد را همین مردم انتخاب کردند و اینطور که پیش می رود کاملا ممکن است که باز هم همین مردم او را انتخاب کنند. اگر فکر می کنیم محمود احمدی نژاد رییس جمهور خوبی نیست، با هر تعریفی، راهش این است که بار ِ بعد مردم محمود احمدی نژاد ِ ثانی را انتخاب نکنند. حالا سوال این است که چه کنیم که نکنند؟ بنظر می رسد پاسخ ِ خیلی از ما این است که باید حرف بزنیم. مثلا امروز روز جهانی ِ مبارزه با ترس از هم+جنس+گرایی است. تصور می کنم این هدف ِ معقولی و قابل ِ کسبی است که قرار بگذاریم بار بعد که کسی از کلمه ی “هم+جنس+باز” استفاده کرد به او محترمانه یادآوری کنیم که این کلمه می تواند توهین آمیز باشد و بهتر است از عنوان ِ محترمانه تری استفاده کنیم. این هدف لزوما در زمان ِ کوتاه به نتیجه ی دلخواه ما، انتخاب نشدن محمود احمدی نژاد، نمی رسد، اما چه کسی گفته است هدفی به این بزرگی در یک سال و دو سال کسب شدنی است؟

ادعا نمی کنم همیشه اینطور فکر می کرده ام. من هم اهل نارنجک بستن و زیر تانک رفتن بوده ام. حرف می زنیم که یاد بگیریم.

اما یک کلمه هم با آقای فیل+ترچی. برادر من! مرحمت کن، اینجا را اضافه کن به آن لیست سیاهت! بگذار زندگی مان را بکنیم. خفت دارد وبلاگ آدم فیل+تر نباشد!

روزانه: ورد مرد

مقایسه ی ورد Word و لاتک/تک (لیتک) Latex/Tex عملا بی معنی است. این دو، هر کدام، برای کاری ساخته شده اند و برای آن کار بهترین ابزار هستند. تجربه ی شخصی ام این است که با ورد می شود بعضی کارها را سریع تر انجام داد در حالیکه با لاتک کار اصولی آغاز می شود و زیبا تمام می شود.

مثال می زنم. فرض کنید یک گزارش ۱۰۰ صفحه ای نوشته اید و حالا می خواهید همه ی تصاویر را ۱۰% کوچک تر کنید. بفرمایید اگر از بی سوادی ِ من است که بلد نیستم این کار را در ورد انجام دهم. در لاتک اما این کار حداکثر یک “بگرد و جایگزین کن” است و، اگر کمی بهتر از لاتک استفاده کنی، دقیقا یک تغییر (مثلا از ۱۰cm به ۸cm). این مثال را ببینید (مثال را از گزارشی برداشته ام که این روزها مشغولش هستم).

من می خواهم گزارشم را در دو نسخه ی با تصویر و بدون تصویر داشته باشم. پس یک متغیر منطقی تعریف می کنم،

latex_fig_2.png

حالا به کمک این تعریف می توانم تصاویر ِ گزارش را به سادگی بردارم یا سرجایشان بگذارم.

latex_fig_1.png

بفرمایید اگر جزییات بیشتری لازم دارید.

در مورد لاتک بیشتر حرف می زنیم.

روزانه: شی گرایی در مطلب و داستان فیس بوک

اول) چند روزی است مشغول نوشتن ِ کد برای یک ابزار ِ تشخیص ِ متن به کمک تطبیق الگو هستم. این یعنی مدل ساده شده ی همان نرم افزار OCR ی که همراه هر اسکنری می آید. کد را با Matlab می نویسم تا چهارچوب الگوریتم دربیاید و بعد بشود در C++ پیاده اش کرد. این مقدمه ی طولانی را نوشتم که سه حرف بزنم:

۱- از قدرت ِ Matlab برای آزمون و خطا و طراحی الگوریتم غافل نشویم.

۲- هرگز Matlab را بعنوان چیزی بیش از پله ی اول پیش از پیاده سازی واقعی کد در نظر نگیریم. کد Matlab، و این را از استادی که A+ ام را A کرد نقل می کنم، کد Matlab کد نیست، شبه کد Pseudo-Code است.

۳- کد Matlabی که شی گرا نباشد مفت نمی ارزد. نه می شود درست مستندش کرد و نه اساسا قابلیت پشتیبانی و توسعه دارد. فقط یک دلیل این موضوع این است که Matlab از Compile ِ در زمان اجرا استفاده می کند. ساختار شی گرای Matlab علی رغم تفاوتش با زبانهایی نظیر پاسکال و C++ کاملا قابل استفاده است.

دوم) قضایای فیسبوک را درست پیگیری نکرده ام اما گویا ممکن است سرویس دهی به کاربران ِ ایرانی را متوقف کند. اول یک نفس ِ عمیق بکشیم که هیجانمان نزد به طاق. دوم این نوشته ی وحید را بخوانیم: خدا یا خرما مگر خودمان انتخاب نکرده‌ایم؟ و یادمان بیاید که اولا ارث باباشان است، ثانیا ما مگر با امپریالیسم جهانی مساله نداریم؟ هم فحش بدهیم هم کیفش را ببریم؟ دلمان درد نگیرد؟ این دو کار را که کردیم این نوشته ی شروین فتحی را بخوانیم: وبلاگهای فارسی روی بلوهاست از دسترس خارج می‌شوند! که برای اعتراض کردن آماده بشویم (این را هم ببینید: اعتراض کردن یک فن است، آن را یاد بگیریم!).

سوم) این وبلاگ روزانه نداشت. این هم روزانه.

نظرسنجی کمانگیرانه: بنظر شما کدام بخش از کمانگیر اگر نبود بهتر بود؟

مرحمت می کنید در این نظرسنجی شرکت کنید و بفرمایید “بنظر شما کدام بخش از کمانگیر اگر نبود بهتر بود؟” هر تعداد گزینه می توانید انتخاب کنید و همینطور می توانید در بخش “غیره” چیزی بنویسید (لینک مستقیم به نظرسنجی).

سال، نو باشد برای تو

haft-sin_s.jpg

بهار یک بو است. لازم نیست چشمت باز باشد یا گوشت بشنود. بویش را که حس کردی می فهمی که آمده. حالا سوال این است که خب گیرم بهارهم آمد، به من و تو چه؟

این موسیقی از کارهای Ottmar Liebert است به نام “سه روز بدون تو”. رِنگ ِ گهگاهش را گوش کنید. بهار یک همچین چیزی است بنظرم.

بی ربط: عکس روز: تو و آنها که دوستشان داری…

یک تشکر بسیار ویژه

momo_book.jpg

یک ماه و نیم پیش که اینجا در مورد یکی از کتابهای بسیار محبوب کودکی ام نوشتم (ببینید: کتابهای کودکی: تله ی شیطان + یک درخواست کمانگیرانه) فکر نمی کردم به این زودی یک نسخه از “مومو” Mo Mo به دستم برسد.

این دوست ِ نادیده ی بسیار نازنین مرحمت کرد و یک کپی ِ فارسی کتاب را تهیه کرد و به کمک دوست مهربان دیگری برایم فرستاد. به کمک همین دوست ِ بسیار عزیز نسخه ی انگلیسی کتاب را هم اینجا پیدا کردم.

مساله فقط این نیست که در وبلاگها با هم حرف می زنیم. مهم این است که این رفاقت ها بی بها هستند. ممنونم رفیق مهربان. شرمنده کردی. خیلی شرمنده کردی. جبران کنم. چاکریم. 🙂