نوشته هایی که درمورد ’ فیلم ’ هستند

The Kids Are All Right

فیلم را در چند روز دیدم. زوج ِ لزبین، هر دو، از مردی ناشناس باردار شده‌اند. ۱۸ سال بعد، یکی از بچه‌ها به سن قانونی رسیده‌است و دهنده‌ی اسپرم را پیدا کرده‌است. با ورود «پدر»، خانواده‌ی چهارنفره درگیر یک مثلث شده‌است.

کمی جستجو کردم. Product Placement در فیلم زیاد است. بطری آب معدنی و برند شرابی که روی میز است. موتور بی‌ام‌و ی «پدر». آیفون دختر. ولووی مادر، که بسیار به امنیت اهمیت می‌دهد و کافی است خاطرت باشد که ولوو در تبلیغاتش روی زنان و امنیت و سادگی استفاده تمرکز کرده‌است؛ و فیلم نشان می‌دهد که برای «خانه‌ی بدون مرد» ولوو انتخاب خوبی است.

فیلم من را درگیر خودش کرد. پنج نفر، که زندگی و درگیری‌هاش خودشان را دارند، در وضعیت جدید قرار می‌گیرند و تصمیم‌های جدید می‌گیرند و تو درگیر این سوبه‌سوشدن‌ها می‌شوی. حضور ولوو و بی‌ام‌و در این درگیری ذهنی چیزی مثل این است که خواب ببینی و خوابت زیرنویس داشته‌باشد که تبلیغ شامپو بکند.

دنبال «آنها»یی نمی‌گردم که مثلا به ذهنم هجوم آورده‌اند، یا چیزی شبیه این. من هم حقوق ماهیانه‌ام از محل Product Placement تامین می‌شود. آنهایی نیست. خودمان هستیم. چیزی مثل اضافه کردن سرب به بنزین که موتور بهتر کار کند. سرب ِ بنزین در خون رسوب می‌کند. سرب ِ Product Placement در مغز.

دیکتاتور ِ بد، دیکتاتور ِ بدتر، دیکتاتور ِ معمولی

عمارت یعقوبی را یک تاجر ارمنی در سال‌های ۱۹۳۰ در قاهره می‌سازد. بنای خوش‌ساخت ِ لوکس، خانه‌ی تجار، سیاست‌مداران، و خارجی‌های ساکن قاهره می‌شود. پس از کودتای ۱۹۵۲، که منجر به سرکارآمدن ِ جمال عبدالناصر در مصر می‌شود، ساکنان ِ عمارت فراری می‌شوند و نظامیان و خانواده‌هایشان به ساختمان کوچ می‌کنند. روی سقف ِ عمارت ۵۰ اتاقک هست که در روزگار ِ خوشی بعنوان انباری از آن‌ها استفاده می‌شده‌است. ساکنان ِ جدید عمارت از این اتاق‌ها بعنوان مرغداری استفاده می‌کنند. با گذشت ِ زمان «فرماندهان پول‌دارتر می‌شوند و از عمارت بیرون می‌روند». موج ِ سوم ِ ساکنان، بنا را بین خودشان تقسیم می‌کنند؛ پول‌دارها در آپارتمان‌ها ساکن می‌شوند و خانواده‌های فقیر در انباری‌های روی سقف جاخوش می‌کنند.

عمارت یعقوبی The Yacoubian Building براساس کتابی به همین نام در سال ۲۰۰۶ ساخته شد و در سال ۲۰۰۷ نامزد رسمی مصر در اسکار ِ بهترین فیلم ِ خارجی بود. فیلم در مصر پخش شده‌است و بیشترین رکورد ِ فروش ِ یک فیلم در مصر را دارد.

ویکیپدیا می‌گوید عمارت یعقوبی استعاره‌ای از مصر است. و فیلم پر از کنایه‌هایی به وضعیت ِ مصر است؛ حاجی می‌خواهد برای پارلمان نامزد شود و زیر عکس ِ مبارک با وزیر سر میزان رشوه چانه می‌زند، پاشا مست در خیابان عربده می‌کشد که قاهره زمانی با شهرهای اروپا رقابت می‌کرد، و زمانی که طاها به‌دلیل همکاری با یک گروه مسلمان دستگیر می‌شود به او درحین شکنجه تجاوز می‌شود که طاها بعد از آزادی با ترور ِ شکنجه‌گرش به آن جواب می‌دهد.

(لینک مستقیم به ویدیو)

از وقتی که صدای اعتراض در مصر بلند شد، مصر را به‌سادگی یک «دیکتاتوری» و مبارک را به‌سادگی یک «دیکتاتور» نامیدیم. از آن زمان همین کلمات ِ «دیکتاتور» و «دیکتاتوری» را برای توصیف ِ وضعیت ِ تونس، لیبی، سوریه و ایران هم استفاده کرده‌ایم. دارم شک می‌کنم که شباهت‌های مصر، لیبی، ایران، و دیگر کشورهایی که برای توصیف‌شان از لفط ِ یکسانی استفاده می‌کنیم، شاید خیلی بیشتر از همین لفظ ِ یکسانی نباشد که برایشان استفاده می‌کنیم.

نزدیک ِ یک سال ِ پیش، زمانی که مبارک هنوز در کاخ ریاست‌جمهوری بود، در کنفرانسی بودم که یک استاد ِ مصری و دانشجویانش هم در آن شرکت کرده‌بودند. استاد ِ مصری وقتی نوبتش شد به‌شدت به سیاست‌های مبارک و شخص ِ او حمله کرد. حرف‌های استاد اصلا بی‌ربط نبود، اما ما داشتیم با ویدیو کنفرانس با گروه ِ مصری حرف می‌زدیم و استاد و دانشجویانش در اتاقی در دانشگاهی در قاهره یا اسکندریه نشسته بودند. موقع ِ سوال که شد به استاد گفتم «من همه‌ی حرف‌های شما را شنیدم، اما چیزی که بیشتر از همه‌چیز متعجب‌ام می‌کند این است که شما دارید از داخل ِ مرزهای مصر این حرف‌ها را می‌زنید و این یک کنفرانس ِ عمومی است». فکر نمی‌کنم استاد و دانشجویانش توانستند بفهمند که من چه می‌گویم.

وقتی تصاویر ِ مبارک را بعد از سقوط روی برانکارد در قفس دیدم شاید حتی دلم برایش سوخت. در مراتب ِ دیکتاتوری‌ها، مصر خیلی وضعیت ِ بدی نداشت. یا این‌طور بگویم؛ دیکتاتورهایی هنوز سر ِ کار هستند که مبارک پیش‌شان اتفاقا خیلی آدم ِ دموکراتی بود.

فیلم – The War Within

اینکه The War Within فیلم «خوب»ی بود یا نه را اهل فن بگویند. برای من چند ثانیه‌ی آخر فیلم بی‌بها بود.

حسن در پاریس دزدیده می‌شود و در در زندانی در کراچی چشم باز می‌کند. حسن فعالیتی نکرده‌است اما برای بازجو سکوت ِ حسن جواز ِ شکنجه‌ی بیشتر است. سه سال بعد حسن مسافر ِ قاچاق ِ یک کشتی باربری به مقصد نیویورک است. تجربه‌ی زندان او را قانع کرده است که باید با دنیای «جاهلیت» بجنگد.

میزبان ِ حسن دوست ِ قدیمی او سعید است. حسن به خانواده‌ی سعید می‌گوید برای کار به آمریکا آمده است. حسن از زیرزمین سعید برای ساختن بمب استفاده می‌کند. وقتی سعید با پلیس تماس می‌گیرد، حسن با بمب فرار می‌کند و به ساختمانی حمله می‌کند. پلیس سعید را خرکش‌کنان می‌برد.

تلویزیون اعلام می‌کند در نیویورک یک حمله‌ی انتحاری انجام شده‌است. تصویر سعید بعنوان مظنون روی صفحه می‌آید. همسر ِ سعید نگران سراغ پسر ِ کوچکش می‌رود که از حسن نمازخواندن یادگرفته است و در سجده است. زن کنار پسر زانو می‌زند. سجده‌ی پسر طولانی است.

نسخه‌ی کاملی از فیلم در یوتیوب هست. مطمئن نیستم عنوان فیلم را چطور باید ترجمه کرد.

فیلم – فارنهایت ۴۵۱

مونتاگ ِ «آتش‌نشان» روی نیمکت می‌نشیند و روی صفحه‌ی تلویزیون می‌بیند که چطور با شلیک ِ هلیکوپتر کشته می‌شود. «نمی‌توانند بیننده را خیلی منتظر نگه دارند، باید برنامه‌ی بعدی شروع شود». در فارنهایت ۴۵۱ آتش‌نشان پلیس کتاب است. تو بگو کتاب را به آتش می‌نشاند (اگر بشود از این فعل این‌طور استفاده کرد).

فیلم با صحنه‌ای در جنگل تمام می‌شود. «آدم‌کتاب»‌ها، زیر برف، کتاب‌شان را، از روی کاغذ یا از ذهن، بلند بلند می‌خوانند. کتاب‌ها باید پیش از آن‌که پلیس به آن‌ها دست پیدا کند به ذهن سپرده‌شوند. فراریان از پلیس ِ کتاب در جنگل جمع شده‌اند و هریک یک کتاب را به خاطر سپرده‌اند.

درباره‌ی خشونت – «آخر بازی»

تابو ام‌بکی، از ای‌ان‌سی، که بعدا رییس‌جمهور آفریقای جنوبی ِ بعد از آپارتاید شد، و ویلیام استرهیوس، که فعال ِ سفیدپوست ِ منتقد ِ آپارتاید است، در آخرین روزهای حاکمیت ِ سفید در آفریقای جنوبی، در بنایی در سامرست انگلیس پشت یک میز نشسته‌اند تا راه‌حلی برای متوقف‌کردن موج خشونت پیدا کنند. ماندلا در این زمان هنوز در زندان است. مذاکرات از طریق سرمایه‌گزاری ترتیب داده‌شده‌است که منافع ِ زیادی در آفریقای جنوبی دارد. سفید‌ها نگران خشونت پس از شکسته‌شدن ِ ساختار آپارتاید هستند.

Mbeki – Fear is the first weapon of the oppressor. It binds us all.

Esterhuyse – What is your campaign of terror based on, if not fear?

Mbeki – The culture of fear is not our making. We learnt it at the feat of our masters.

(لینک مستقیم به ویدیو)

۳۰۶۳ روز* – اعدام شهلا جاهد و وجدانی که آسوده شد

«۱۲۷ ساعت» داستان پنج روز و هفت ساعت کلنجار رفتن آرن رالستن با سنگ بزرگی است که دست راستش را از مچ گیرانداخته‌است. مرد جای پرتی از روی یک شکاف پریده، اما پایش سر خورده و با سنگ پایین رفته و حالا جز بریدن دستش از مچ چاره‌ای ندارد.

دیشب، بعد از دیدن فیلم، که از سالن بیرون آمدم شهلا جاهد تازه اعدام شده بود.

آرن، که کوهنورد ماهری است، از همه‌ی ابزارهایش استفاده می‌کند، اما سنگ بزرگ است و تکان نمی‌خورد. بنابراین او با چاقویش، که حالا کند هم شده، اولین ضربه را به ساعدش می‌زند. چاقو به استخوان می‌خورد. آرن، ضعیف و خسته، کم‌کم بافت‌ها را پاره می‌کند و به عصب می‌رسد؛ یک نخ سفید محکم. آرن انبردست جیبی‌اش را به عصب نزدیک می‌کند و مغزش سوت می‌کشد. دوباره و باز سرش از صدا و درد منفجر می‌شود.

من از پرونده‌ی شهلا جاهد خبر ندارم. در این بحث حتی مهم نیست که او لاله سحرخیزان را کشته است یا نه. شنیده‌ام که روایت رسمی از قتل ابهامات زیادی دارد، اما مساله این نیست. سوال این نیست که «آیا شهلا لاله را کشته است یا نه؟» سوال این است که «اگر شهلا لاله را کشته باشد چه باید کرد؟».

من اینطور می‌بینم. شهلا، اگر جرم ثابت شود، یک اشتباه کرده است. این اشتباه برای انسان‌های دیگری هزینه‌ی زیادی داشته است. تجویز اعدام برای شهلا جاهد و نگه‌داشتنش در زندان در تمام این سالها من را یاد وضعیت آرن رالستن می‌اندازد. آرن هم اشتباه کرده‌بود؛ او به دلیل خودخواهی‌اش، خودش اینطور می‌گوید، تنها سفر می‌رفت و باز به دلیل خودخواهی و انزواطلبی‌اش به کسی نگفته بود کجا رفته‌است. آرن بی‌احتیاطی کرد و پا روی سنگ سست گذاشت و به دره سقوط کرد. داستان آرن و شهلا اما یک تفاوت بزرگ دارد؛ آرن خودش تصمیم گرفت دستش را قطع کند، اما دیگران تصمیم می‌گیرند نخاع شهلا را قطع کنند. این دو اتفاق تفاوت‌های مهم دیگری هم دارند؛ آرن دستش را قطع می‌کند که زندگی‌اش را نجات بدهد، اما شهلا بالای دار می‌رود که ما، همه‌ی بقیه‌ی جامعه، وجدانش آسوده شود که مجرمی مجازات شد و دل خانواده‌ی مقتول خنک شد و مجرمان بالقوه‌ی دیگر از فردا به شهروندان نمونه تبدیل خواهند شد.

یا شاید باید اینطور ببینیم: شهلا دست جامعه‌ی ایرانی بود که زیر سنگ گیر کرده بود و باید قطع می‌شد که وجدان جمعی نجات پیدا کند. حالا که شهلا زیر خاک است، لااقل کمی به این فکر کنیم که یک دختر سی ساله چرا آدم می‌کشد و کدام رفتار بقیه‌ی ما او را زیر سنگ گیر می‌اندازد.

* شهلا جاهد بیش از هشت سال، ۳۰۶۳ روز، در زندان بود (منبع).

۱۲۷ ساعت،

(لینک مستقیم به ویدئو)

خواب ِ خوب و خواب ِ خراب

memento2.jpg

من زیاد خواب می بینم. این یعنی تریلیی که از روبرو می آید و باید خلایق ِ‌خواب آلود را از راهش کنار بکشم یا شکلکی که در چهارچوب در ظاهر می شود و باید ازش حذر کنم. اما نکته ی مهم این است که مساله ی اساسی خود ِ خواب نیست؛ خواب دنیایی است که چهارچوب و قوانین خود را دارد. ممکن است من در خواب در حال رانندگی با پیکان سفیدم روبروی دانشگاه باشم و ناگهان یک کپه ماسه وسط راه سبز بشود و من به هوا پرتاب شوم و بالا و بالاتر بروم. اما این همه خط و ربط خودش را دارد. نشان به آن نشان که من در رویا تلاش می کنم ماشین را فرود بیاورم و انتظار دارم که محیط به رفتار من واکنش نشان بدهد. این یعنی من در موقعیتی که لحظه ی بعد از این لحظه کاملا مستقل است قرار ندارم و روند حوادث به نحوی است که من می توانم با آن ارتباط برقرار کنم و بر‌ آن تاثیر بگذارم. و دقیقا همین نکته ی اساسی درمورد خواب است.

لحظه ی انتقال از خواب به دنیای ِ روزانه موقعیتی است که در آن دو دنیای موازی وجود دارد و من تصمیم می گیرم از یکی به دیگری بروم. این موقعیت ِ خیال و واقعیت نیست، چون در آن لحظه دقیقا دنیای بیرون آن فضای مبهمی است که تصمیم می گیرم بهش تن بدهم. در همان لحظه است که فضای خواب نه فقط محتمل که کاملا واقعی است و مبادله ی پیکانی که دارد در هوا چرخ می خورد با تشک و لحاف احمقانه به نظر می رسد. در این وضعیت بی فایده ترین کار تلاش برای مجاب کردن من است که داشته ام خواب می دیده ام؛ اینکار دقیقا مثل این است که یقه ی یکی را وسط خیابان بگیری و سعی کنی قانعش کنی که یک سگ سبیلو است.

چند شب پیش مِمِنتو Memento را دیدیم. از اینجا به بعد spoiler alert است: لحظه ای هست که «تدی» برای «لنی» توضیح می دهد که در یک دنیای خیالی زندگی می کرده و «سمی» وجود نداشته است و لنی تصمیم می گیرد که این اطلاع را فراموش کند. همین جا لنی زیر عکس تدی می نویسد «به او اعتماد نکن» و ما در ابتدای فیلم دیده ایم که در انتهای داستان لنی تدی را می کشد. این همان چیزی است که خیلی اوقات در رفتن از دنیای خواب به سطح تشک اتفاق می افتد، وقتی کابوس آزارنده است، یا وقتی تصمیم می گیرم که دوباره چشم به هم بگذارم که خواب ادامه پیدا کند، وقتی خواب خوبی می دیده ام.

memento-11502.jpg

(لینک مستقیم به ویدیو)

آواتار – یک سوال

رفتیم آواتار* Avatar. تکنولوژی و سه بعدی، و کیفیت و چیزهای دیگر را خودت برو ببین. چیزی که من را مشغول کرده داستان فیلم است. اینجا خلاصه می کنم. آدم ها رفته اند سیاره ای دنبال ماده ی Uunobtanium (یافت می نشود). این سیاره موجودات زنده ای دارد که دارند صاف روی این مخزن گرانبها زندگی می کنند بدون اینکه اصلا کاری بهش داشته باشند. زمینی که آدمها پی اش هستند اما برای موجودات ارزش بی نهایت دارد. پس جنگ می شود و کشتار و باقی را خودت رو ببین.

avatar.jpg

از Shock and Awe بگیر تا Preemptive Attack، فیلم اشاره به وقایع روز کم ندارد. داستان مرکزی فیلم هم به نفت عراق و گاز افغانستان خوب می خورد (مثلا داستان “عزام الامریکی“ی آمریکایی که به القاعده پیوست).

حالا سوال این است: این داستان انتخاب شده است چون فروش می کند. این یعنی آدمها برای دیدن، یا تو بگو دوباره دیدن، این تصویر که ما آدمهای مدرن با اسلحه های تکنولوژیکمان به جماعت بدویی حمله می کنیم و آدم می کشیم و شکست می خوریم، پول می دهند. چرا می دهند؟ چرا می دهیم؟ این چیزی است که بعد از دیدن فیلم دارم بهش فکر می کنم.

* قاعدتا روش درست تر این است که بنویسیم “اوتار”، به فتح اول و کسر دوم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

درباره ی جنبش سبز- دروغ یعنی امیدی هست

یک آدم و یک کوه را می شود در سه حالت تصور کرد (یا حداقل در سه حالت).

اول) آدم پایین کوه دراز کشیده و نمی خواهد ازش بالا برود. یا خواسته و سرش به سنگ خورده و برگشته. یا اصلا کوه آنقدر بزرگ است که به مخیله ی آدم نمی رسد که ازش اساسا می شود بالا رفت.

دوم) آدم دارد از کوه بالا می رود و هی به خودش می گوید «دو قدم دیگه مونده. دو قدم دیگه مونده». آدم در این حالت دارد سر خودش کلاه می گذارد، و حتی می داند که دارد سر خودش کلاه می گذارد. مگر اینکه سر خودش کلاه بگذارد که متوجه نشود دارد سر خودش کلاه می گذارد.

سوم) آدم رسیده بالای کوه و دارد حظ منظره را می برد. آدم در این حالت هنوز خبر ندارد که کوه بلندتری پشت این کوه است.

مثال روزمره تری می زنم. چند میلیون ایرانی معتقد هستند جنبش سبز از پس ِ نظام جمهوری اسلامی بر می آید. خیلی برای این ادعا استدلال و شواهدی نداریم. مساله این است که از این نظام خسته ایم و به همین دلیل به خودمان می گوییم «دو ماه دیگه مونده. دو ماه دیگه مونده».

این البته دقیقا فقط یک وجه قضیه است. یک وجه مهم دیگر داستان همین است که به دروغ عادت کرده ایم.

دیشب «درباره ی الی» را دیدیم. این قاعدتا باید جمله ی اول این پست می بود.

پس نوشت: در مورد تفاوت آدم ایرانی و آدم چینی یا کوبایی هم بعدا حرف بزنیم. در مورد اینکه دقیقا دوز مناسب دروغ گفتن به خود چقدر است هم حرف بزنیم.

planetofthearabss.jpgوبگردی می کردم که به ویدئویی برخوردم به نام “سیاره عرب ها” (Planet of the Arabs). این فیلم کوتاه ۹ دقیقه ای گزیده ای است از صحنه های نژادپرستانه از فیلمهای هالیوودی که در اونها اعراب/مسلمانان بعنوان موجودات وحشیی نشون داده می شن که باکی از آدم کشی به اسم الله ندارند (منبع).

بررسی ها نشون می ده که در بین ۱۰۰۰ فیلم هالیوودی که که در اونها شخصیت عرب/مسلمان هست و در فاصله سالهای ۱۸۹۶ تا ۲۰۰۰ ساخته شده اند، ۱۲ تا نمایش مثبتی از اعراب دارند، ۵۲ تا بی طرفانه هستند و ۹۰۰ و خرده ای ِ باقی نگاه منفی دارند. “سیاره عرب ها” با مونتاژ صحنه هایی از این فیلم ها این موضوع رو به خوبی به نمایش می گذاره. این فیلم برگزیده جشنواره فیلم سودان در سال ۲۰۰۵ بوده (صفحه فیلم در IMDB – وبسایت کارگردان سوری-فلسطینی-آمریکایی فیلم ژاکلین سالوم ).

لینک به ویدئو در یوتیوب