نوشته هایی که درمورد ’ وبلاگ نویسان ایرانی ’ هستند

برنامه‌ی دویچه‌وله برای بهترین‌های فضای مجازی

حدودا دو هفته‌ی دیگر از مهلت نامزد کردن وبلاگ‌ها٬ پروژه‌های تحت وب٬ و کاربران شبکه‌های اجتماعی در برنامه‌ی بهترین فعالیت‌های آنلاین دویچه‌وله مانده است. امسال برای سومین و آخرین بار من داور بخش فارسی این برنامه هستم.

امسال علاوه بر بهترین وبلاگ جهانی و بهترین وبلاگ فارسی٬ جایزه‌هایی برای بهترین فعال اجتماعی٬ بهترین خلاقیت آنلاین و بهترین شخص برای دنبال کردن در شبکه‌های اجتماعی هم تعریف شده‌است.

پارسال هم گفتم که این برنامه یک «مسابقه» نیست. ابزاری است برای پیداکردن گوشه‌هایی از وبلاگستان که دارد کاری در آن انجام می‌شود. به این صفحه بروید و نامزدهای‌تان را وارد کنید.

رای‌گیری بهترین‌های وبلاگستان در دویچه‌وله

رای‌گیری نهایی برای انتخاب برندگان جایزه‌ی بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله اول هفته شروع شد. شرکت‌کنندگان در این رای‌گیری می‌توانند روزی یک‌بار به وبلاگ‌های برگزیده در شاخه‌های مختلف رای بدهند (اطلاعات بیشتر). ورود به نرم‌افزار رای‌گیری از طریق اسم کاربری فیس‌بوک، توییتر، و اوپن‌آی‌دی است. برای شرکت در این رای‌گیری به این صفحه بروید.

امسال آرش سیگارچی نامزد ایرانی در رشته‌ی «بهترین وبلاگ» است و در رشته‌ی «بهترین استفاده از تکنولوژی برای مصارف اجتماعی» بالاترین معرفی شده‌است. «بهترین کمپین فعالان اجتماعی» مرتبط با ایران صفحه‌ی Israel-Loves-Iran است و «جایزه گزارش‌گران بدون مرز» برای کمپین ۹۹ پیشنهاد شده است. علیرضا ۲۴ بعنوان «بهترین کانال ویدیویی» و درسنامه برای «جایزه‌ی ویژه‌ی آموزش و فرهنگ» فهرست شده‌اند. در رشته‌ی «بهترین وبلاگ فارسی» این وبلاگ‌ها معرفی شده‌اند: نارنجی، نسوان مطلقه معلقه، KHERS، مرثیه‌های خاک، Marde-Mokhtasar، بزرگ‌راه، رسیدن، کتابلاگ، وقایع روزانه یک دانشمند، آقا اجازه؟، بلاگ‌نوشت، خیزران (ترتیب براساس وضعیت آرا در زمان نوشتن این مطلب).

این رای‌گیری تا اواخر ماه میلادی جاری ادامه دارد و برندگان در جلسه‌ای در برلین مشخص خواهند شد.

مرتبط این یک مسابقه نیست

جعبه‌ابزار ِ تک‌ابزاره

خیزران نوشته‌است،

دلم برای سیاستمدار و تحلیلگران اطلاعاتی طرف مقابل می سوزد. از یک طرف می گوییم که تنگه هرمز را می‌بندیم. رزمایش نظامی برگزار می کنیم، به ناو آمریکایی اخطار می دهیم حالا که رفتی، دیگر برنگرد…خلاصه همه چیز آماده مقابله جدی می شود!…اما … ناگهان … وزیر دفاع مصاحبه می کند و می گوید از اول هم قصد بستن تنگه را نداشته ایم!

و نتیجه می‌گیرد «این یعنی، ما قابل پیش بینی نیستیم». من از نوشته‌ی خیزران می‌بینم که «غیرقابل پیش‌بینی بودن» را یک استراتژی ِ برنده می‌داند. نمی‌بینم که خیزران از استراتژی دیگری حرف بزند.

انگار برای خیزران دو وضعیت وجود دارد؛ وضعیت ِ پیش از برخورد، که در آن استراتژی ِ محوری ِ ایران غیر قابل پیش‌بینی بودن ‌است، و وضعیت ِ پس از برخورد، که در آن ایران اسلحه‌هایش را از پستو بیرون می‌کشد. اما این تنها نگاه یک وبلاگ‌نویس نیست؛ بی‌ربط نیست اگر بگوییم که جمع ِ زیادی از سیاسیون و فعالین ساختار حاکم بر ایران نظری شبیه خیزران دارند.

غافل‌گیری، بلوف‌زدن، و گرفتن قابلیت ِ پیش‌بینی آینده از حریف، حتما همگی بخشی از تاکتیک‌هایی هستند که در یک بازی هر یک از طرفین از آنها استفاده خواهند کرد. نکته‌ی اساسی اما این است که این فقط بخشی از جعبه‌ابزار ِ بزرگی است که کسی که برنامه‌ای برای برنده‌شدن دارد برای خود تدارک می‌بیند. هر ابزاری عمر مفید خود را دارد و همیشه باید اقدام‌های جایگزینی وجود داشته باشد. رفتن به جنگ ِ قدرت‌های جهانی با جعبه‌ابزاری که تتها استراتژی ِ «تو نمی‌توانی من را پیش‌بینی کنی» در آن گذاشته‌شده‌است به کودکانگی تصویری است که خیزران برای نوشته‌اش انتخاب کرده‌است.

اما خیزران در یک نکته اشتباه نمی‌کند؛ طرف ِ دیگر ِ بازی «دستی چدنی» دارد که در «دست‌کش مخملی» گذاشته‌است؛ زمانی که آخرین بلوف رو شود باید به پیشواز دست ِ چدنی رفت. و این برای خیزران «وضعیت پس از برخورد» است. او ادعا می‌کند که «اسلحه‌های زیادی در پستو است». من با نگاهی به سابقه‌ی برخوردهای نظامی ایران و آمریکا ترجیح می‌دهم به وضعیتی که در آن ایران با این ماشین ِ جنگی ِ جهنمی درگیر شده‌باشد فکر نکنم.

بیراه نیست اگر بگوییم که جعبه‌ابزاری که ادعا می‌شود تنها حاوی استراتژی «ما قابل پیش‌بینی نیستیم» است در حقیقت دو ابزار ِ دیگر را هم در خود مخفی کرده‌است. اول ابزار «ما خون می‌دهیم» است. اما این ابزار هم در درازمدت کار نمی‌کند. اینجاست که کار به نوشیدن ِ جام ِ زهر کشیده می‌شود.

سوال ِ مهم این است، تا کی می‌خواهیم دور ِ باطل ِ ستیزه‌جویی، خون‌دادن، و قبول شکست و پا پس کشیدن را تکرار کنیم. و چرا؟

چاره‌ای جز نوشتن نداریم

explode را در فارسی ترجمه می‌کنیم «انفجار». به implode که می‌رسیم اما، دست به دامن فعل‌های چند کلمه‌ای می‌شویم؛ «از درون منفجر شدن».

وضعیت ِ ما explode نیست. ما implode شده‌ایم. این یعنی پخش شده‌ایم در همه‌جای کره‌ی زمین، و هنوز هم هرجا تعدادمان زیاد می‌شود «از درون منفجر می‌شویم». این‌طور که هستیم صدایمان به هم نمی‌رسد؛ اگر برسد یعنی تعدادمان زیاد شده است، که وضعیت‌اش معلوم است.

اینکه پخش شده‌ایم مترادف این نیست که حرف ِ مشترکی نداریم. حرف ِ مشترک را اما نمی‌توانیم رو در روی هم بزنیم. پس دست به قلم، و حالا کیبرد، می‌بریم. از دور با هم حرف می‌زنیم. که چه شد که «از درون منفجر شدیم». زیاد هم حرف وقتی را می‌زنیم که دوباره با هم جمع شویم.

چاره‌ای جز نوشتن نداریم. روز وبلاگستان فارسی مبارک.

طرح از آرش اصغری

از بشار اسد و دیگر برادران استراتژیک

آدم‌های مختلف برای مسایل یکسانی راه‌حل‌های متفاوت، و خیلی اوقات متضادی، پیشنهاد می‌کند. گذشته از این‌که این آدم‌ها اطلاعات یکسان و یک‌اندازه‌ای درباره‌ی مساله ندارند، مهم است که نظام سود و زیان هریک از آنها چطور تعریف شده است. مثال ِ زیادشنیده‌شده برای این مساله، احتمال پذیرفتنی‌بودن ِ شکنجه «درشرایط خاص» است. «اگر یکی در گوش یک نفر بزنیم و حرف بزند و بشود جان چند نفر را نجات داد چرا نزنیم». نمونه‌ی آلمانی‌اش همین چند روز پیش اتفاق افتاد (اینجا).

در برخورد با چنین مساله‌ای، آدم‌های مختلف حرف از «ارزش جان چند انسان» «بی‌اهمیتی کتک‌خوردن یک متهم که احتمالا مجرم هم هست» «شرافت انسانی» و از این دست می‌زنند. این همان نظام سود و زیان است.

خیزران زیر عنوان «زمان خداحافظی با بشار اسد رسیده است»‌ می‌نویسد،

بس است دیگر. خیلی از شما حمایت کردیم آقای بشار اسد. خیلی هم طبیعی بود. منافع استراتژیکی داشتیم … اما حالا خود شما کار را به جایی رسانده اید که نمی شود به این حمایت ادامه داد. نمی شود سکوت کرد و از جنایات سربازان ارتش شما در شهرهای آشوب زده سخن نگفت. می دانیم که با سقوط شما، کمک کردن به حزب الله لبنان مشکل می شود … سید حسن نصر الله و بچه های حزب الله هم درک می کنند …

من این نوشته را می‌فهمم. نویسنده دارد می‌گوید در چرتکه‌ی سود و زیان‌اش هزینه‌ی ازدست‌دادن حزب‌الله خیلی بیشتر از هزینه‌ی کشته‌شدن ِ چند صد سوری است، و من می‌گویم هرکس ادعا کند از این نوع حساب سود و زیان بری است بی‌ربط دارد می‌گوید. وبلاگ‌نویس اضافه می‌کند که وقتی رفم تلفات بالاتر برود، و مثلا از هزار بگذرد، دیگر احتمال ِ از دست دادن حزب‌الله هم یک موضوع ِ قابل بررسی است. مهم نیست که کسی که این مطلب را نوشته است «سبز» است یا «ارزشی» یا هر چیز دیگری. این آدم دارد می‌پذیرد که «بازی» «رویه سیاسی» و «رویه انسانی» دارد. این نگاه ِ آدمی است که خاک را با همه‌ی محدودیت‌هایش پذیرفته است. من برایش کلاهم را از سر برمی‌دارم.

عکس از یمن – اینجا

چرا فرنود مهم است

در کمتر از یک هفته ویدیوی فرنود را صد و ده هزار نفر دیده‌اند و صفحه‌ی «فرنود راستگو» بیست و پنج هزار عضو دارد. حتی ویدیویی وجود دارد که یک جوان انگلیسی‌زبان قضیه‌ی فرنود را برای مخاطبان‌اش توضیح می‌دهد.

قضیه‌ی فرنود را یک وبلاگ نویس این‌طور توضیح می‌دهد،

قضیه از آنجا شروع شد که فرنود در یک برنامه تلویزیونی از وظایف شخصی‌اش سخن به میان آورد و گفت که «من شوشولم رو خودم میشورم» و خاله نرگس در حالی که جا خورده بود و هی رنگ به رنگ می‌شد گفت ماشین لباسشویی؟ نه کار اشتباهیه نه نه

اما این اتفاق چرا مهم است.

یک دور کوتاه در یوتیوب کافی است بزنی تا ویدیو پشت ویدیو از «شیرین‌کاری»‌های بچه‌ها ببینی. خیلی از این ویدیوها احتمالا وقتی همین بچه‌ها بزرگ‌تر شوند مایه‌ی خجالت‌شان خواهد شد. در یک نسخه‌ی ایرانی، بچه‌ای که دم صبح سراغ بستنی رفته‌است توسط پدرش گیر افتاده و برای خلاصی خودش را به گیجی می‌زند. نویسنده‌ی «روزگار زاغ‌زنی» مثالی از یک ویدیو می‌زند که در آن پسر چاقی ادای شخصیت‌های جنگ ستارگان را در می‌آورد. گویا پسرک بعد از اینکه ویدیو مشهور شد خانه‌نشین شد و نتوانست طعنه‌های «هی! تپلی! شمشیرت کو؟» را تحمل کند. پس در اینکه چنین ویدیوهایی وجود دارد و اینکه کودکان از جمله قربانیان ِ مهم ِ آن هستند شکی نداریم. این یعنی این مساله به‌هیچ‌وجه مختص ایران نیست.

اینکه کودکی در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی حرفی مثل این بزند و حرف و تصویرش در مقیاس بزرگ پخش شود اتفاقی نیست که بتوان از آن پیشگیری کرد. اینکه ویدیوی چنین اتفاقی پربیننده شود هم کاملا قابل پیش‌بینی است. اما این همه به این معنی نیست که این دنیای ِ بی‌مرز و نظام ِ مجازی، لجام‌گسیخته است و خط و قاعده‌ای نمی‌شناسد. در قضیه‌ی فرنود نشانه‌هایی وجود داشت که وبلاگستان فارسی تلاش کرد بعنوان ترمز عمل کند و وجهه‌ی انسانی اتفاق را یادآوری کند. مثلا این مطلب «بخندیم، بخندانیم، اما فرنود را تباه نکنیم» و این مطلب «بهوش! به حقوق فرنود دارد تجاوز می شود» را بخوانید. این اتفاق ِ مهمی است.

سکوت، همین فقط سکوت

من فایل صوتی یا تصویری ندارم. دو دقیقه سکوت بگذار توی یک فایل mp3 یا سه دقیقه صفحه‌ی خاکستری بگذار توی یک فایل wmv و بگذارش تو یوتیوب یا جای دیگر.

این‌که برای رسیدن به خواسته‌شان، هر خواسته‌ای، اعتصاب غذا کرده‌اند، خواسته‌شان را برحق نمی‌کند؛ این‌که دست‌شان به جایی نمی‌رسد، جز به جان و تن‌شان، اما درد دارد. یکی خودش را از بالکن پایین انداخت، اینها هم جان‌شان را گذاشته‌اند کف دست‌شان. من که ظرف قرمه‌سبزی جلویم است و بیرون ِ پنجره‌ام آفتاب است سرم را فقط به احترام می‌اندازم پایین و چیزی نمی‌گویم.

– عطف به این قضیه «هر ایرانی یک صدا در حمایت از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی»

نابینایی دربرابر فاجعه به‌مثابه‌ی یک مکانیزم دفاعی

شنبه‌ی هفته‌ی قبل یک گروه چند ده نفره، که اغلب ایرانی بودند، در پیاده‌روی جلوی موزه‌ی ROM در تورنتو تصاویر زندانیان و قربانیان حوادث اخیر در ایران را در سکوت سردست گرفتند. برنامه توسط عفوبین‌الملل ترتیب داده‌شده بود و فراخوان عمومی برای آن فرستاده نشده بود. من از برگزارکنندگان این گردهم‌آیی نبودم اما تصور می‌کنم برای برگزاری مراسم بزرگ‌تر احتیاج به هماهنگی با پلیس و شهرداری هست. با بهاره از بچه‌ها عکس گرفتیم که اینجا و اینجا گذاشتیم و عکس‌ها جاهای مختلف منتشر شد.

وبلاگ‌نویسی روی عکس‌ها یادداشت گذاشت،

تصور کنید این مراسم در تورنتو هست و کلی هم ایرانی در اونجا داریم. هیچ خطری هم تهدیدشون نمیکنه ، در اطلاعرسانی هم آزادن، اونوقت تعداد شرکت کنندگان اینقدر ناچیزه!

اونوقت همینها میان اینترنت و از پشت کامپیوتر بقیه رو دعوت به تظاهرات خیابانی می کنن!!

من مطمئن نیستم عکاس این تصاویر یا برگزارکنندگان این مراسم کسی را به تظاهرات خیابانی دعوت کرده‌باشند یا نه، و مساله هم این نیست. چیزی که برای من دردناک است این است که نویسنده می‌گوید «تصور کنید این مراسم در تورنتو هست و کلی هم ایرانی در اونجا داریم. هیچ خطری هم تهدیدشون نمیکنه، در اطلاعرسانی هم آزادن، … » و هم‌چنان ادامه می‌دهد. من این‌طور می‌بینم؛ کسی دارد می‌گوید «مراسم در تورنتو برگزار می‌شود که کسی با چوب آدم‌ها را نمی‌زند و زندانی‌شان نمی‌کند که بعد بصورت مشکوکی در زندان فوت کنند/کشته‌شوند» و می‌تواند ادامه‌بدهد.

وبلاگ‌نویس عزیز! قرار بر این است که خطری کسی را که دارد تظاهرات مسالمت‌آمیز می‌کند تهدید نکند و مردم برای اطلاع‌رسانی برای چنین تظاهراتی آزاد باشند. وقتی جز این است، من و تو باید بپرسیم چرا کسی مردم را تهدید می‌کند و چرا اطلاع‌رسانی آزاد نیست. من با تو موافقم که وقتی کسی در تورنتو نشسته و شهروند تهرانی را به خیابان می‌فرستد یک جای کار می‌لنگد، اما بقیه‌ی حرفت را نمی‌فهمم. شهروند ایرانی اگر تظاهرات مسالمت‌آمیز کند تهدید می‌شود و حق اطلاع‌رسانی برای آن ندارد و به زندان می‌افتد و در زندان بصورت مشکوکی فوت می‌کند/کشته می‌شود. این اتفاقات آن‌قدر مهم هستند که من صادقانه نمی‌دانم چطور می‌شود کسی از روی این فاجعه بپرد و درباره‌ی تعداد جمعیت شرکت‌کننده در مراسم تورنتو سوال کند و هم‌زمان هم تلویحا تایید کند که احتمالا در ایران چند نفر شهروند نمی‌توانند عکس کسی که ماه‌هاست با وضعیت قانونی سوال‌برانگیز پشت میله‌هاست سر دست بگیرند.

مدتی است فکر می‌کنم در وضعیتی که در آن هستیم سخت‌ترین موقعیت مال کسی است که می‌خواهد به همدلی با دیکتاتور ادامه‌بدهد و مجبور است پله پله پایین‌تر برود.

درباره‌ی واکنش‌ها به مسابقه‌ی دویچه‌وله

در روزهای اخیر مطالب خوبی درباره‌ی مسابقه‌ی دویچه‌وله در وبلاگستان منتشر شد. پیش‌بینی من این بود که به‌دلیل شرایط ِ اجتماعی در ایران و به‌طبع ِ آن اتفاقات ِ ماه‌های اخیر در وبلاگستان، حوصله‌ی محدودی برای پرداختن به هر اتفاقی، از جمله این مسابقه، وجود دارد. واکنش ِ وبلاگستان نشان داد که تخمین ِ من دقیق نبود.

اینجا به دو نوشته از مانی‌ب و یک نوشته از زهرااچ‌بی می‌پردازم. نوشته‌ی دیگری در مخالفت با مسابقه ندیدم. اگر شما دیدید خبر بدهید تا حرفش را بزنیم.

مانی در «موج آلمانی (دویچه‌وله)» می‌گوید من، که آرش کمانگیر باشم، نامزدهای مسابقه‌ی دویچه‌وله را انتخاب کرده‌ام. جای دیگر هم توضیح داده‌ام که فهرست نامزدها در مرحله‌ی اول مسابقه با رای شرکت‌کنندگان پر شد. من روی این فهرست اولیه کار کردم و نقاط خالی را پر کردم. همین‌طور برای نامزدها معرفی‌نامه‌ی کوچکی نوشتم. مانی می‌گوید من گفته‌ام مسابقه قرار است وبلاگ‌های کمترآشنا را به مخاطبین معرفی کند ولی توضیح می‌دهد که برای او «اکثر این وبلاگ‌ها ناآشنا نبودند». چند خط پایین‌تر مانی می‌نویسد،

همین اعلام شدن لیست کاندیداها برای مخاطبان محرکی است برای این‌که به این وبلاگ‌ها سربزنند تا با افکار آن‌ها (در صورت وجود!) بیشتر آشنا شوند. رجوع من به شمارنده برخی از این وبلاگ‌ها افزایش چشمگیر تعداد مراجعین را تأیید می‌کند. (تاکید از من)

اگر این ادعا درست باشد، یعنی شمارنده‌ی بعضی از نامزدها افزایش چشمگیری نشان داده باشد، من خوشحال خواهم شد؛ وبلاگستان نمایندگانش را انتخاب کرد و به آنها اقبال نشان داد. به‌نظر من مسابقه قرار بود همین کار را انجام بدهد.

مانی در «وبلاگ منتخب بروبچه‌های محل» به این مساله که شرکت‌کنندگان می‌توانند هر ۲۴ ساعت دوباره به وبلاگ‌ها رای بدهند ایراد می‌گیرد. این یک مساله‌ی فنی است که تعدادی از نامزدها هم نسبت به آن واکنش نشان داده‌اند. من نگرانی‌ها را می‌فهمم و با برگزارکنندگان مسابقه هم درمیان گذاشته‌ام. تیم فنی مسابقه در حال کار روی این موضوع است.

برداشت من این است که مانی‌ب فهرست نامزدها را نمی‌پسندد و دوست‌تر می‌داشت که اسامی دیگری را در آن می‌دید. پیشنهاد می‌کنم بار ِ بعد، قبل از نهایی شدن فهرست حرف بزنیم.

زهرا در «جایزه ویژه در زمینه حقوق بشر!» به نامزدشدن توانا و بالاترین معترض است. به گفته‌ی زهرا توانا «صادقانه» منابع مالی خودش را معرفی کرده‌است. تعریف زهرا از توانا وب‌سایتی است که «متعلق به تیم سازگارا هست و بودجه مالیشم داره از طرف وزارت خارجه آمریکا پرداخت میشه». زهرا به نامزدی بالاترین بعنوان «بهترین استفاده از تکنولوژی برای بهبود وضعیت اجتماعی» هم معترض است. او نامزدی این دو وب‌سایت را مرتبط با رفاقت من با گردانندگان آن‌ها می‌دانند. پیشنهاد می‌کنم زهرا با گردانندگان بالاترین و توانا تماس بگیرد و از آنها بپرسد کی از نامزدی وب‌سایت خود مطلع شدند. برای روشن شدن ِ مساله، من هیچ ارتباط ِ سازمانی یا مالی ِ بلندمدت با هیچ نهاد یا سازمانی، جز محل کارم، ندارم. کار ِ من بینایی ماشین، روباتیک، است. من با خانه‌ی آزادی و نهادهای دیگری بصورت مقطعی کار کرده‌ام و جزییات این همکاری‌ها همیشه در همین وبلاگ به‌روشنی گفته‌شده‌است.

تصور من این است که زهرا بالاترین و توانا را شایسته‌ی شرکت در این رقابت نمی‌داند. او از سوی دیگر من را به متهم به نامزد کردن دوستانم در مسابقه می‌کند. بالا درباره‌ی فرایند انتخاب نامزدها حرف زدم. گذشته از نظر ِ شخصی ِ من نسبت به بالاترین، اقبال ِ وب ِ فارسی به این وب‌سایت نشان می‌دهد که بالاترین یک پدیده‌ی مهم است.

پس‌نوشت – اینجا نوشته‌هایی که در حمایت از مسابقه نوشته‌شدند را نقل نکردم.

مسابقه‌ی وبلاگ‌های دویچه‌وله و باقی قضایا

هفتمین دوره‌ی انتخاب بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله امروز آغاز شد. امسال من کار داوری وبلاگ‌های فارسی‌زبان را انجام می‌دهم. ترتیب مسابقه تغییراتی کرده است، از جمله این‌که شبکه‌های اجتماعی، بخصوص فیس‌بوک و توییتر، امسال نقش مهمی در مسابقه خواهند داشت. وبسایت مسابقه حالا فقط به انگلیسی و آلمانی است، و این نکته‌ی خیلی خوبی نیست. کار نهایی انتخاب برندگان در هفته‌ی دوم آوریل، اواسط فروردین سال آینده، در شهر بن، آلمان، انجام می‌شود.

بیشتر حرف می‌زنیم.