نوشته هایی که درمورد ’ سفر ’ هستند

چه گوارا با کسره

چند روز پیش تصادفا آهنگ Hasta Siempre از ناتالی کاردن را بین یک سری فایل موسیقی که از دوست عزیزی گرفته بودم پیدا کردم. احتمالا به این دلیل که «چه گوارا» با «یو» نوشته می شود، یعنی Che Guevara، خیلی از ما «گ» را با ضمه می خوانیم، اما، همانطور که در آهنگ شنیده می شود، در تلفظ اصلی «گ» با کسره خوانده می شود.

اولین بار این تلفظ را در سفر از یک وبلاگ نویس کوبایی شنیدم. این عضو عظیم الجثه و دوست داشتنی حزب جمهوری خواه از چهارسالگی در میامی زندگی کرده بود و از سر شب به بعد با هر لیوان که بالا می برد دستش را محکم تر دور شانه ی ما که دور میز نشسته بودیم می انداخت و با حرارت بیشتری درمورد سیاست کوبا و «چه گِوارا» حرف می زد. من البته مدام تاکید می کردم که جز یکی دو تا کتاب که خوانده ام چیز زیادی از سیاست و تاریخ کوبا نمی دانم اما اشتیاقش به مساله را تحسین می کنم. او هم مرتب یادآوری می کرد که اگر کامپیوتر لازم دارم می توانم از مال او استفاده کنم. در همان سفر، در همان ساعت اول، نوتبوک ِ من سوخته بود.

(لینک مستقیم به ویدئو)

جزییات را می گذارم برای بعد. به یک کنفرانس در George Bush Institute دعوت شده ام که توسط فریدام هاوس برگزار می شود و در ابتدای آن جرج بوش پسر سخنرانی کوتاهی می کند (برنامه ی کنفرانس). تاکید کرده ام که من نماینده ی کسی نیستم و شرکتم در کنفرانس به منزله ی تایید هیچ نگرش سیاسی خاصی نیست. اینجا کمی بیشتر در مورد کنفرانس توضیح دادم: روزانه: میهمانی آقای بوش

حالا سوال اساسی این است: بروم یا نروم، یا مشروط بروم (لینک مستقیم نظرخواهی).


Cuba Inc. 7 – یادداشت های سفر به کوبا – قسمت آخر

مرتبط:

در استان ماتانزاس هستیم. در نزدیکی شهر ورادرو. تابلوهای راهنما برای توریست ها در شهر نصب شده است. تاکسی های روباز و درشکه ها در خیابان ویراژ می روند. امتداد خیابان اصلی شهر را می گیریم و جلو می رویم. گاهی که بین ردیف ساختمان های دم خیابان خللی هست شهر را می بینیم.

کوبا کشور ساده ای نیست. اگر این قرار بود روایت همه ی دیده و شنیده های سفر یک هفته ای به کوبا باشد، شماره انداز این نوشته ها دو رقمی می شد. اینجا باید در مورد این حرف می زدیم که در دفترچه ی راهنمای تورهای هتل علنا به سرکوبی مخالفان اشاره شده بود. باید درمورد حرفهای مرد کارمند فروشگاه ورادرو می نوشتم که می گفت “ببین داخل مغازه چقدر خارجی هست و چقدر کوبایی و از خودت بپرس ایراد کجاست”. وقتی ازش پرسیدم نظر خودش چیست، گفت “من فقط سوال رو می گم، جواب رو تو پیدا کن”.

در کوبا دو تاریخ را زیاد می شنوی: ۱۹۵۹ و ۱۹۹۰٫ اولی سال انقلاب است. ۱۹۵۹ سال آغاز رکود اقتصادی کوبا هم هست. ۱۹۹۰ سالی است که در آن برادر بزرگ مرد. با فروپاشی شوروی کوبا حامی بزرگش را از دست داد و دیگر بازی دو ابرقدرت وجود نداشت که کوبا از آب گل آلود ماهی بگیرد.

اینجا باید در مورد عکس چه گوارا حرف می زدیم که روی همه چیز نقش شده است. باید در مورد مورد بازار نقاشان و عکاس ها می گفتیم و اینکه چطور مبارزه با ساختار حاکم در عکسی از یک در زنجیر شده که روی آن پرچمی از کوبا آویزان شده است نشان داده شده بود. از عکاس توضیح خواستم، گفت اسم این عکس “سکوت” است، یا چیزی شبیه این.

کوبا کشوری است با آسمانی آبی و با دریایی فیروزه ای و با خاطره هایی از گذشته و این هرسه حالا با دلار معاوضه می شوند. برادر بزرگ ِ دوردست حالا مرده است و برادر بزرگ نزدیک غضب ناک است و کوبا با دلار کانادایی روز را شب می کند*.

2009-12-28-112s.jpg

* در مورد اقتصاد کوبا

Cuba Inc. 6 – یادداشت های سفر به کوبا

مرتبط:

وقتی وارد هتل شده ایم دستبندی دور مچمان بسته اند و گفته اند تا آخر هفته نگهش داریم. دیده ایم که کسانی که با تورهای دیگر آمده اند و مهمانان هتل های دیگر دستبندهایی با نقش و رنگ متفاوت دارند. به ما دستبند سبز داده اند. وقتی می فهمیم دستبند چه اهمیتی دارد که با دو رفیق که ساکن هتل دیگری هستند سعی می کنیم با تاکسی وارد هتل خودمان بشویم. راننده به نگهبان دروازه ی هتل چیزی می گوید و جوابی می شنود. نگهبان به دست دوستمان اشاره می کند. توضیح می دهیم که ما مال این هتل هستیم و دوستانمان جای دیگری هستند. نگهبان چند کلمه ی انگلیسی را مدام تکرار می کند و دستهایش را تکان می دهد. همینطور که برایش توضیح می دهم که می خواهیم در لابی هتل با هم بنشینیم دستم را در جیبم می کنم و یک سکه ی یک پزویی بیرون می کشم. طوری که ببیند اما خیلی عیان نباشد با سکه بازی می کنم و برایش توضیح می دهم. عصبی شده. با انگلیسی شکسته می گوید نباید داخل هتل برویم. بعد به سکه نگاه می کند و سرش را تکان می دهد. می دانم سکه برایش باارزش است. می خواهم ببینم می شود خریدش. نه. نمی شود. راهمان می دهد و پشت سرمان چند بار می گوید “لابی. هتل نه. لابی. هتل نه.”

2010-01-01-120s.jpg

دیواری هتل ها را در سمت ساحل از هم جدا نمی کند. رفت و آمد بین هتل ها از دروازه ی ورودی اما کاملا مساله ی متفاوتی است. می خواهیم با تاکسی وارد هتل دیگری بشویم. دستبند این هتل بنفش است و سوراخ های ستاره ای دارد. نگهبان داخل تاکسی سر می کشد و دست یکیمان را بالا می کشد و دقیق می شود. بعد با مخلوطی از کوبایی و انگلیسی چیزی می گوید که تنها “دو یو لایک د درینک” دستگیرمان می شود که ربطی به وضعیت فعلی ندارد. برایش توضیح می دهیم که از لابی جلوتر نمی رویم. راضی نشده. داخل اتاقکش می روم. روی دیوار عکس های کاسترو، فیدل و رایول، و چاوز را زده است. عکس ها انگار از روزنامه بریده شده اند و داخل قابی نامنظم ردیف شده اند. در این فاصله دستم را در جیبم کرده ام و یک سکه ی یک پزویی در آورده ام. این نگهبان جوان تر است. می خواهم ببینم در برابر رشوه چه واکنشی نشان می دهد. چند دقیقه با هم حرف می زنیم بی آنکه یک کلمه از گفته های هم را متوجه بشویم. به گمانم “لابی” را متوجه شده است. بی هوا دستم را می گیرد. مچم از دستبندم آویزان می شود. می خواهم خودم را خلاص کنم اما مشغول دستبند است. دستگیرم می شود که دارد دستبند را روی مچم پشت و رو می کند. دستبند تنگ است و پوستم را خراش می دهم. کارش که تمام می شود لبخندش رضایت آمیز است. چیزی هم از شرم و ترس در چهره اش می بینم. دستبند سفید شده ی مان حالا به دستبندهای این هتل شبیه است. تمام این مدت سکه را در دست راست ام می چرخانده ام. بهش نشانش می دهم و “گراسیاس” می گویم یا چیزی شبیه به این. مردد است اما بعد از چند ثانیه سکه را می گیرد. پول تاکسی را می دهیم و به سمت لابی می رویم. چند دقیقه بعد متوجه می شوم که پلیورم را در تاکسی جا گذاشته ام. به هتل که برمی گردیم به پذیرش می گویم. ارجاعم می دهند به خانمی که انگار از بقیه عالی رتبه تر است. بهم لبخند می زند و می گوید “اما تاکسی ها مستقل از ما هستند”. تا زمانی که در حصارهای هتل هستیم مسوولیتمان با این خانم سیاه چرده است. بیرون، خودمان باید مواظب باشیم. لبخندش هم شاید از همین است: قضیه ربطی بهش ندارد

2010-01-01-120s2.jpg

ادامه دارد

Cuba Inc. 4,5 – یادداشت های سفر به کوبا

مرتبط:

2009-12-28-231s.jpgصبح ساعت هشت، لب ساحل قدم می زنم و عکس می گیرم. مردی با یک صدف بزرگ صورتی دستش نزدیک می آید. دست تکان می دهم، جواب می دهد. ده پزو برای صدف می خواهد. اگر پول داشتم شاید باهاش معامله می کردم. جیبم را بیرون می کشم و تکان می دهم. به دمپایی هایم اشاره می کند، کفش می خواهد. ازش جدا می شوم و جلوتر می روم. مرد جوان تری جلو می آید و دست می دهد. کلاه ایمنی اش را با دست دیگر گرفته است. بعدا می فهمم کلاه پر از جعبه ی سیگار است. ازم می پرسد از کجا آمده ام. می گویم “کانادا”، می پرسد “تورنتو؟” جواب می دهم. انگلیسی بهتری دارد. سیگار ِ کوبایی را به یک چهارم قیمت می فروشد. مرد مسن تر که صدف می فروخت هم حالا پیشمان آمده است. مرد جوان بینمان ترجمه می کند. کم کم دستگیرم می شود که صدف همه ی تجارت مرد نیست. “گراس، کانابیس، چیز دیگه” مرد جوان از قولش می گوید. می گویم اهل سیگار و “چیزهای دیگه” نیستیم. ازشان می پرسم کجا زندگی می کنند. دستش را به سمتی می گیرد و به زبان محلی اسمی می گوید. قبلا بهشان گفته ام امروز پول همراهم نیست. گفته اند فردا یکشنبه است و کار نمی کنند. ارتباط کلامی شکسته ای داریم اما بهم می فهمانند که تعطیلات دارد شروع می شود. “دو هفته” و باز اسمی محلی می گویند. قرار است برای دو هفته بروند یک منطقه ی دیگر. بیشتر سوال می کنم. مرد جوان می گوید “پنج ماه و دو هفته کار می کنیم و دو هفته می برندمان تعطیلات”. بیشتر حرف می زنیم. حالا تعدادشان بیشتر شده است. توضیح می دهند که دارند هتل دیگری می سازند. مرد جوان می گوید “نزدیک ظهر باید برگردیم سرکار وگرنه” و با یک خودکار نامریی روی کاغذی که نمی بینیم چیزی می نویسد. مرد مسن حالا چیزی می گوید. جوان می گوید “سوسیس می خواد”. “غذای هتل خیلی خوب ه. میگه براش یه برگر یا سوسیس بیار”. چند تا عکس ازشان می گیرم و خداحافظی می کنم. در عکسها دو انگشتشان یک دستشان را هوا کرده اند و با دست دیگر “جنس” را گرفته اند. بعدا همراهم می گوید “علامت پیروزی با دستشان می سازند، اینکه چه چیزی پیروز شده است را خودشان هم نمی دانند”.

غذا و نوشیدنی توریست ها را احاطه کرده است. مرد انگلیسی زبانی را می بینیم که پابرهنه در لابی هتل پرسه می چرخد. به من که می رسد دست می دهد و می گوید “من به خدا یهودی نیستم”. وقتی نکته ی شوخی را نمی گیرم به سبیلم اشاره می کند. لابد در احوال مستی اش یک سبیل هیتلری روی صورت من دیده است. می شنویم که با همراهش حرف از کوکایین می زند. راهنمای هتل قبلا بهمان توضیح داده بود که هیچ خطری کسی را تهدید نمی کند. از روی یک پل گذشته بودیم و راهنما توضیح داده بود این تنها راه ارتباطی شبه جزیره با بقیه کشور است. “می بینید که اینجا خیلی خوب کنترل می شه” و ادامه می دهد “ساعت سه صبح، مست، برید بیرون راه برید، هیچ چی نمی شه” بعد مکث می کند، لبخندی می زند، و می گوید “اگر خواستید لخت”. محدودیت های معمول اینجا وجود ندارد. نوشیدن الکل در کنار ساحل آزاد است. وقتی تابلویی کنار یک استخر می بینم که روی لیوان نوشیدنی خط ممنوعیت کشیده است نزدیک می روم. توضیح داده است که “بسرعت پس از مصرف غذا یا نوشیدنی داخل آب نروید”. زیاد می بینیم که کسی در محل عمومی سیگار بکشد.

چراغ ها زود خاموش می شود. این چیزی است که مدام می بینیم. وقتی ساعت نهار یا شام تمام می شود چراغهای سالن را خاموش می کنند. حتی چراغهای سالن فرودگاه را به سرعت پس از آنکه مردم خارج می شوند خاموش می کنند. فکر می کنیم لابد مساله به مرگ برادر بزرگ تر و کمبود نفت مربوط است. راهنمای تور بعدا می گوید بنزین در جزیره لیتری ۱ پزو است. شب سال نو با استانداردهای هتل شام مجللی تهیه دیده اند. قرار است از مهمانان با خرچنگ پذیرایی شود. به محض اینکه پا داخل سالن رستوران می گذاریم برق می رود. مهمانان با روشنایی صفحه ی موبایل هایشان غذا می کشند و اگر کسی شمعی از جایی پیدا کرده باشد حالا خیلی خوشبخت است. شانس آورده ایم که مهتاب است. چهل و پنج دقیقه بعد، وقتی خیلی از مهمان ها خسته شده اند و رفته اند، برق می آید. از رستوران بیرون رفته ایم. می شنویم که محوطه ی هتل از شادی منفجر می شود. برمی گردیم و به جان برادر فیدل دعا می کنیم

ادامه دارد

Cuba Inc. 3 – یادداشت های سفر به کوبا

مرتبط:

cuba_long_distance.jpgبا آشناها تماس گرفته ایم که بچه های وبلاگ نویس کوبایی را ببینیم. چند تا تماس خوب پیدا کرده ایم. داریم تلاش می کنیم که هاوانا را با هاوانایی ها دور بزنیم. ایمیل می آید که یک وبلاگ نویس معروف کوبایی را در خیابان کتک زده اند (گاردین). در کشوری هستیم که یک ساعت اینترنت ده پزو است و آدمها با یک پزو انعام برایت خوش خدمتی می کنند. شنیده ایم و خوانده ایم که عموم دسترسی به اینترنت ندارند. قبل از سفر مدام دیده ایم که شرکت های تلفن راه دور در روزنامه تبلیغ می کنند “پاکستان ۵ سنت، ایران ۴ سنت، هند ۲ سنت، کوبا ۸۵ سنت”. قیمت ها به دقیقه است. با این احوال ذات اینکه کسی در این کشور وبلاگ بنویسد عجیب است. بعدا می خوانیم که دختر وبلاگ نویس به کمک چهره ی اروپایی اش وارد هتل ها می شده و از اینترنت مخصوص خارجی ها استفاده می کرده. نوشته های Yoani Sanchez حالا به کمک ایمیل و تلفن به خارج از کوبا می رسد و بصورت داوطلبانه به ۱۷ زبان ترجمه می شود (Generation Y). به این نتیجه می رسیم که تماس خارجی ها با یک وبلاگ نویس ِ در خطر کار معقولی نیست.

کوبا دو واحد پول دارد. پزوی معمولی که در خیابان دست به دست می شود و ما نمی بینیم و “پزوی قابل تبدیل” Pesos Convertibles که برای خارجی ها است. یک پزوی توریستی کمی بیشتر از یک دلار کانادایی ارزش دارد و برای خرید کمی کمتر از آن. روی اسکناس بیست پزویی عکس آدم ریش داری با اسلحه گذاشته اند. شاید خود کاسترو در جوانی. پشت اسکناس یک هواپیما فرود آمده و توریست ها ازش بیرون آمده اند. سمت راست یک هتل است و وسط یک تیم جراحی مشغول کار هستند. اینطور تفسیرش می کنم: “در کوبا خدمات توریستی و پزشکی به مسافران عرضه می شود”. روی اسکناس ده پزویی مجسمه ی مردی سوار اسب نقش شده و پشتش کارگران مشغول کار روی تجهیزات فشارقوی برق هستند. پشت اسکناس سه پزویی تانک و توپ و آدم ِ تفنگ به دست کشیده اند

2009-12-28-144s.jpg

ادامه دارد

Cuba Inc. 2 – یادداشت های سفر به کوبا

2009-12-28-136s.jpgمرتبط:

راهنمای هتل انگلیسی خوبی دارد. می گوید کانادا را دوست دارد اما هیچ وقت آنجا نبوده. بعدا فکر میکنیم شاید اساسا جز کوبا جای دیگری نبوده. چند روز بعد متوجه می شویم که بقیه ی کارمندان هتل عموما انگلیسی خوبی ندارند. این برایمان سوال می شود که پسرک راهنما چرا با بقیه فرق می کرد. بعدا هم متوجه می شویم مردم آشنایی چندانی با زبان انگلیسی ندارند. وقتی در فروشگاهی که کفش ۶۰ دلاری می فروشد می بینیم فروشنده “سایز ۴۰” را به انگلیسی متوجه نمی شود تعجب می کنیم. چنین فروشگاهی قاعدتا مشتریان کوبایی زیادی ندارد.

پسر می پرسد آیا کسی قبلا کوبا بوده یا نه. نصف بیشتر اتوبوس نبوده اند. پسر دیدنی، و شنیدنی، های کوبا را ریز می کند: موسیقی، ساحل، سیگار، فیدل. بعد بهمان خوش آمد می گوید. ته جمله اش اضافه می کند “خیالتان راحت، در کوبا هیچ آمریکاییی نیست”. بعد رو می کند به گروه و می پرسد “کسی اینجا از آمریکا داریم؟” و لبخند می زند “آخه می دونید؟ گاهی آمریکایی ها از مسیر کانادا میان کوبا” و می خندد. به نظرم دارد بهمان می گوید “آمریکا ما را تحریم کرده، اما ما عین خیالمان نیست”.

اتوبوس که از فرودگاه خارج می شود در قیر فرومی رویم. شبه جزیره سیاه است. صورتم را به شیشه ی اتوبوس نزدیک می کنم، اما هیچ چیزی دیده نمی شود. راهنما دارد برنامه های تور را توضیح می دهد. از دور شعله ای دیده می شود. می گویم لابد مال تاسیسات نفتی است. “مگر کوبا نفت دارد؟” کمی بعد از کنار “برج ایفل” رد می شویم. راهنما اینطور صدایش می کند و توضیح می دهد که یک شرکت کانادایی و کوبایی ها دارند کار نفتی می کنند. می گوییم عجیب بود اگر کانادا در ازای جمعیت توریستی که به جزیره می فرستد وارد اقتصاد کوبا نمی شد.

قبل از سفر روایت سارتر از سفر به کوبا را خوانده ام. وقتی به هاوانا رفته است از روشنایی پایتخت، لابد چراغ کاباره ها و کازینوها، شگفت زده شده است. این جمله ی سارتر مدام در سرم دور می زند “این طلای خارجی است که در کوبا می درخشد”. یا چیزی شبیه این. دنبال جواب این سوال هستم که حالا طلای کی در کوبا می درخشد، اگر طلایی هنوز اینجا می درخشد

ادامه دارد

Cuba Inc. 1 – یادداشت های سفر به کوبا

2009-12-28-016-s.jpg

مقدمه: این اولین قسمت از مجموعه نوشته ای است که قرار بود بصورت یک گزارش از کوبا منتشر شود. نشد که طوری که باید سامانش بدهم و به همین دلیل بصورت نوشته های مستقلی همینجا می گذارمشان. عکس های سفر را اینجا ببینید. در این نوشته ها، خواسته و ناخواسته، تحت تاثیر سایه و رفقای همسفر عزیز پارسا و مینا بوده ام.

کوبا بهشت موعودی است که روی سرپنجه ی کاستروی بزرگ می چرخد. این تصویری است که پیش از سفر از کوبا به ارث برده بودم. بهشت موعود را نمی دانم، اما جسته گریخته هایی که خوانده ام و دیده ام این گمان را بهم داده اند که این یک کشور معمولی نیست. بقول رفیقی که قبل از سفر باهاش حرف زدم “بعضی کشورها را می شود در یک جمله خلاصه کرد، کوبا را نمی شود. ایران را هم نمی شود.” اینجا در مورد سفر به کوبا می نویسم. عنوان این نوشته ها، Cuba Inc.، نشان می دهد که تصورم این است که کوبا یک شرکت توریستی است. اینجا قرار نیست “کوباشناسی” راه بیاندازم، چون سوادش را ندارم. این روایت یک سفر است.

تسمه ای که چمدان ها را در سالن می چرخاند روغن لازم دارد. این را مدتی که منتظر وارسی پاسپورتهایمان هستیم چند بار با هم می گوییم. خانم مامور پاسپورت ایرانی را با لبخند ورق می زند. شغلم را می پرسد، می گویم. می خواهم کارتی یا مدرکی رو کنم که اشاره می کند مهم نیست. لاقیدی آدمی را دارد که از کارش راضی است. شبیه مهره ای که دارد در یک ماشین بزرگ کار می کند و نه زور بهش می آید و نه شادی بزرگی در چهره اش می بینم. هر چه هست این خانم میانسال ِ سبزپوش سرجایش راحت به نظر می رسد.

دم تسمه ی اشتباه ایستاده ایم. ماموری می آید و به جای درست راهنماییمان می کند. با ادب است. از ساختمان فرودگاه که بیرون می رویم راننده های تاکسی دورمان را می گیرند. بهشان می گوییم اتوبوس هتل منتظرمان است. یکی بهمان می گوید از بقیه ارزان تر می بردمان. بعدا زبانی و همینطور در کاغذهای هتل چند بار بهمان می گویند قبل از اینکه با تاکسی جایی برویم قیمت را طی کنیم.

بارمان را که در اتوبوس می گذاریم متوجه می شویم یادمان رفته پول عوض کنیم. داخل سالن فرودگاه بر می گردیم. چراغ ها را خاموش کرده اند. پول را به خانم پشت پنجره می دهیم. قراراست بهمان پزو بدهد. روی دیوار پشت سرش روی کاغذی کلماتی شبیه “انقلاب” و “سالگرد” را همراه عدد ۵۱ می خوانیم. به سقف کاغذ رنگی زده اند. چیزی شبیه تزیینات دهه ی فجر خودمان. کنار زنجیر کاغذی که از کاغذ روزنامه یا چیزی شبیه آن درست کرده اند یک رشته کاغذ صورتی رنگ هم کشیده اند. دقیق تر که می شویم عکس باربی را می بینیم.

از دیگران:

ادامه دارد

بازگشت از قطب و از انسداد

این پست خیلی به سیاق این وبلاگ نمی آید، و قاعدتا باید در “روزانه” ها می رفت. اما در این چهار روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم، و از قضا بلوهوست هم همین اوقات را برای مسدود کردن ِ کمانگیر انتخاب کرده بود، دوستان ِ مهربانی من را شرمنده ی خود کردند. از وحید نازنین که با ایمیل و تلفن مساله را پیگیری کرده بود و همه ی دوستان ِ عزیز دیگر که نازنین هستند و اگر وبلاگ می نویسیم برای همین رفاقت های نادیده است.

آقایید/خانمید. چاکریم. شرمنده کردید.

این هم چند عکس از جایی که بودم. یک برنامه ی مثلا فرهنگی ِ ایرانی هم با دو دوست عزیز دیگر اجرا کردیم که عکس و ویدئویش را اگر گیرم آمد همین جا می گذارم.

چاکریم!

The Frozen Lake - 1Snow, a closeup.

The Frozen Lake - 2The Chapel

Hello Mister!Frozen Lake

Snow, a lot of snow!

او احمدی نژاد را دوست دارد – در تاکسی اتفاق افتاد

“نظرت راجع به احمدی نزاد چیه؟” راننده تاکسی می پرسد، فکر می کنم شاید اشتباه شنیده ام، اما نه، انگار دقیقا منظورش “ز” است. می پرسم “تو نظرت چیه؟” “جلوی غرب ایستاده” “و این بنظرت خوب ه؟” “غرب پشت آمریکا است، این غربیها باید جلوشون ایستاد، وگرنه باید هی بهشون بگی چشم چشم چشم”.

راننده ی پاکستانی صبر کرده تا در یک فروشگاه/رستوران ایرانی در تورنتو شام خورده ایم، برنج با خورشت بامیه، قیمه و قرمه سبزی، و حالا دارد مرا می برد که به پرواز وینیپگ برسم. می پرسم “دوست داشتی احمدی نژاد رییس جمهور پاکستان بود؟” “پاکستان؟ اونها همه شون کلاه بردارن قربان. حرومزاده ها دست به سینه جلوی آمریکا ایستادن و هر چی بهشون می دن خم می شن و تشکر می کنن، قربان. گ* هم بهشون می دن اینها تعظیم می کنن، قربان!” در اتوبان ِ نیمه تاریک، هر بار که راننده می خواهد روی کلامش تاکید کند سرش را بر می گرداند و برای ثانیه های طولانی به من زل می زند. فکر می کنم، اگر همین جا از عصبانیت پیاده ام نکند، لابد در تصادف کشته خواهم شد.

“حالا به پاکستان هم گیر دادن! واسه این یارو بن لادن، قربان!” و باز خشمش همراه آب دهانش به رویم پرتاب می شود. فکر می کنم اگر جمله هایش را با “قربان” تمام نمی کرد همینجا در را باز می کردم و بیرون می پریدم. ده دقیقه ی بعدی به شرح ِ تئوری ِ آقای راننده در مورد خودی بودن حملات ۱۱ سپتامبر می گذرد و من هر از چند گاهی می گویم “جدی؟” “چه جالب!” “ای بابا!” می گوید ۲۱ سال است در تورنتو زندگی می کند.

حالا در فرودگاه هستیم. ۴۷ دلار. کارت اعتباری در می آورم. چهره اش در هم می رود، “پول نقد نداری؟” می پرسم “کارت بانکی هم قبول نمی کنی؟” “نه، پول نقد!” سراغ ماشین ِ بانکی می روم، کار نمی کند. می دانم نوار مغناطیسی روی کارتم مشکل دارد. تنها چاره این است که از صرافی دلار آمریکا بخرم. ۶۰ دلار می گیرم، به ۷۰دلار. ۵۰ تایش را به او می دهم. حساب می کند که ۴۸ دلار کانادا می شود. به تاکسی متر اشاره می کند، “۴۷ تا، اون هم تا اینجا” منظورش تاخیر من برای جور کردن پول است. می توانم سرش هوار بکشم که چه تاکسیی هستی که کارت اعتباری قبول نمی کنی، اما از خشمش سر داستان بن لادن چشمم ترسیده است. ۵ دلار کانادا هم در می آورم، “حالا خوبه؟” ذهنی حساب می کند و راضی است. “رسید اگه بهم بدی خیلی خوبه” من می گویم. به سمت ماشین می رود و با یک دسته رسید می آید. خودت پرش کن. می خواهم یکی را بکنم و باقی را پس بدهم. “نه نگه دار همش رو، پرشون کن خودت! واسه کل سفرت. هر شماره ای خواستی برای تاکسی ها بنویس، از ۱ تا ۵۰۰۰، و می خندد” “روز ِ خوبی داشته باشی!” می گویم و به خاطر می آورم که ساعت ۹ شب است. “شب خوبی داشته باشی” بلند می گویم ولی او حالا راه افتاده است.

“پول نقد هم گرفت، شاید برای اینکه مالیات ندهد”* با خودم می گویم و به سمت ماشین ِ صدور کارت پرواز می روم.

* دادوستد نقد، و ثبت نشده، یکی از راه های فرار از مالیات است.

منبع عکس