نوشته هایی که درمورد ’ آزادی ’ هستند

دیکتاتور، به پایان سلام کن!

مبارک را با برانکارد به دادگاه آوردند. دیکتاتور ِ سابق در قفس دراز کشید و به مدد ِ درگوشی حرف‌زدن با همراهش موارد اتهامی را شنید. سرآخر، جواب مبارک این بود «من همه‌ی موارد اتهامی را رد می‌کنم». اما مهم این جواب نبود. مهم این بود که مبارک از کاخ ریاست‌جمهوری به دادگاه رفت.

رمانتیک نباشیم. قضیه‌ی مصر فیلم سینمایی نیست که آخر ِ یک‌ساعت و نیم صدای موسیقی بالا برود و «دیکتاتور به سزای اعمالش برسد». در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم عدالت لزوما دست‌یافتنی نیست. حتی این‌که عدالت یعنی چه هم دقیقا نکته‌ی روشنی نیست. آن‌چه روشن است این است که خودکامگی خودکامه را به زیر می‌کشد. بستن ساختار سیاسی و انسداد مسیرهای مخالفت ِ مسالمت‌آمیز، پتانسیل مخالفت ِ براندازانه را در جامعه بالا می‌برد و همین اتفاق موجی را راه می‌اندازد که می‌تواند منجر به سرنگونی دیکتاتور شود. این‌طور که نگاه کنی، دشمن ِ اصلی دیکتاتور خودش است. مبارک را مبارک به‌زیر کشید. دیکتاتورهای دیگر را هم خودشان به‌زیر می‌کشند.

عکس از بی‌بی‌سی

۳۰۶۳ روز* – اعدام شهلا جاهد و وجدانی که آسوده شد

«۱۲۷ ساعت» داستان پنج روز و هفت ساعت کلنجار رفتن آرن رالستن با سنگ بزرگی است که دست راستش را از مچ گیرانداخته‌است. مرد جای پرتی از روی یک شکاف پریده، اما پایش سر خورده و با سنگ پایین رفته و حالا جز بریدن دستش از مچ چاره‌ای ندارد.

دیشب، بعد از دیدن فیلم، که از سالن بیرون آمدم شهلا جاهد تازه اعدام شده بود.

آرن، که کوهنورد ماهری است، از همه‌ی ابزارهایش استفاده می‌کند، اما سنگ بزرگ است و تکان نمی‌خورد. بنابراین او با چاقویش، که حالا کند هم شده، اولین ضربه را به ساعدش می‌زند. چاقو به استخوان می‌خورد. آرن، ضعیف و خسته، کم‌کم بافت‌ها را پاره می‌کند و به عصب می‌رسد؛ یک نخ سفید محکم. آرن انبردست جیبی‌اش را به عصب نزدیک می‌کند و مغزش سوت می‌کشد. دوباره و باز سرش از صدا و درد منفجر می‌شود.

من از پرونده‌ی شهلا جاهد خبر ندارم. در این بحث حتی مهم نیست که او لاله سحرخیزان را کشته است یا نه. شنیده‌ام که روایت رسمی از قتل ابهامات زیادی دارد، اما مساله این نیست. سوال این نیست که «آیا شهلا لاله را کشته است یا نه؟» سوال این است که «اگر شهلا لاله را کشته باشد چه باید کرد؟».

من اینطور می‌بینم. شهلا، اگر جرم ثابت شود، یک اشتباه کرده است. این اشتباه برای انسان‌های دیگری هزینه‌ی زیادی داشته است. تجویز اعدام برای شهلا جاهد و نگه‌داشتنش در زندان در تمام این سالها من را یاد وضعیت آرن رالستن می‌اندازد. آرن هم اشتباه کرده‌بود؛ او به دلیل خودخواهی‌اش، خودش اینطور می‌گوید، تنها سفر می‌رفت و باز به دلیل خودخواهی و انزواطلبی‌اش به کسی نگفته بود کجا رفته‌است. آرن بی‌احتیاطی کرد و پا روی سنگ سست گذاشت و به دره سقوط کرد. داستان آرن و شهلا اما یک تفاوت بزرگ دارد؛ آرن خودش تصمیم گرفت دستش را قطع کند، اما دیگران تصمیم می‌گیرند نخاع شهلا را قطع کنند. این دو اتفاق تفاوت‌های مهم دیگری هم دارند؛ آرن دستش را قطع می‌کند که زندگی‌اش را نجات بدهد، اما شهلا بالای دار می‌رود که ما، همه‌ی بقیه‌ی جامعه، وجدانش آسوده شود که مجرمی مجازات شد و دل خانواده‌ی مقتول خنک شد و مجرمان بالقوه‌ی دیگر از فردا به شهروندان نمونه تبدیل خواهند شد.

یا شاید باید اینطور ببینیم: شهلا دست جامعه‌ی ایرانی بود که زیر سنگ گیر کرده بود و باید قطع می‌شد که وجدان جمعی نجات پیدا کند. حالا که شهلا زیر خاک است، لااقل کمی به این فکر کنیم که یک دختر سی ساله چرا آدم می‌کشد و کدام رفتار بقیه‌ی ما او را زیر سنگ گیر می‌اندازد.

* شهلا جاهد بیش از هشت سال، ۳۰۶۳ روز، در زندان بود (منبع).

۱۲۷ ساعت،

(لینک مستقیم به ویدئو)

برای بعد از لحظه‌ی صفر

لحظه‌ی صفر را بگیریم غروب آخرین روز سرپاماندن نظام حاکم بر ایران. روزی که به لحظه‌ی صفر منتهی می‌شود، روز خطرناک و حادثه‌خیزی است. در این کسی شک ندارد. رسیدن به این لحظه هم فرایند پیچیده و خطرناکی است. در این هم کسی شک ندارد. چیزی که درباره‌اش کمتر شنیده‌ام، یا اگر شنیده‌ام بیشتر آرزو و خیالات بهشتی شنیده‌ام، «روز یک» است؛ اولین روزی که باید نظام جدیدی برای زندگی مسالمت آمیز یک جمعیت هفتاد میلیون نفری تعریف کرد.

جوانک بسیجی که با چوب توی سر کسی زده و مامور نظامی و انتظامی که بنابه دستور به مخالف سیاسی و اجتماعی شلیک کرده و عضو گروهی که در خاک کشور عملیات مسلحانه انجام‌داده، اینها همه در صبح «روز یک» به شهروندان ِ معمولی تبدیل می‌شوند. واضح است که قرار نیست همه چیز فراموش شود، اما تفاوت هست بین صادر کننده‌ی فرمان خشونت و اجرا کننده‌ای که من هم اگر جایش بودم گزینه‌های چندان متفاوتی نداشتم.

در انتهای ترافیک مایکل داگلاس جایی می‌گوید «ما چطور باید با موضوع مواد مخدر برخورد کنیم زمانی که متهمان اعضای خانواده‌ی خودمان هستند؟» (نقل به مضمون). در «روز یک» کسی که دیروز دشمن بود حالا عضو خانواده و هم‌شهری است (اگر خوش‌بینانه نگاه کنیم او ممکن است احساس ندامت کند).

کمتر دیده‌ام درمورد بعد از واقعه حرف بزنیم. انگار واقعه آنقدر بزرگ است که همه‌ی توان‌مان برای تحمل وضعیت و تلاش برای اصلاح آن صرف می‌شود. وقتی هم که عصبانی می‌شویم حرف از واژگون کردن ساختار می‌زنیم. اما آیا برنامه‌ای برای پس از لحظه‌ی صفر داریم؟

روزی که در جعبه‌ی اعدام باز شد

خبرگزاری فارس در سلسله گزارش‌هایی به موضوع اعدام در ایالات متحده‌ی آمریکا پرداخته است. فارس‌نیوز توضیح می‌دهد که از دیدگاه نویسندگان این گزارش‌ها «نفس وجود اعدام برای احقاق حق مظلوم امری مذموم نیست اما نوع اعمال این حکم و افرادی که شامل آن می‌شوند از مواردی بوده که همیشه در آمریکا محل بحث اقلیت رنگین پوست آن بوده است». نویسندگان مدعی هستنند که،

از ابتدای تاسیس آمریکا روش‌های متعددی برای اعدام محکومان در این کشور استفاده شده است که از میان آنها می‌توان به ” چرخ خرد کننده “، “زنده زنده سوزاندن “، “له کردن با سنگ ” و “چوبه‌دار ” را نام برد.

در این مجموعه تا امروز فارس‌نیوز به «صندلی الکتریکی»، «زنده سوزاندن» و «چرخ خردکننده» پرداخته‌است.

یکی از روش‌های شکنجه و اعدام در قرون وسطی که تا اوایل قرن ۱۹ ادامه داشته است اعدام به وسیله “چرخ خرد کننده ” بوده است. این نوع اعدام علاوه بر آمریکا در بخش‌هایی از اروپا مانند فرانسه و آلمان هم استفاده می‌شده است. این روش یکی از زجرآورترین روش‌های اعدام است که به تدریج و با درد زیاد باعث مرگ محکومان می‌شده است.

در ویکیپدیا زیر عنوان «چرخ خردکننده» Breaking wheel می‌خوانیم،

این نوع مجازات نوعی از شکنجه‌ی منتهی به مرگ بود که پیش‌تر در فرانسه، آلمان، دانمارک، سوئد، رومانی، روسیه، یونان، اسپانیا، پرتقال و دیگر کشورها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

هیچ کجا در این صفحه اشاره‌ای به استفاده از این نوع شکنجه‌ی جسمی در آمریکا نشده است.

فارس‌نیوز، که یکی از تصاویر ویکیپدیا را برای نمایش «چرخ خردکننده» انتخاب کرده است، درمورد ارتباط این شکنجه به آمریکا توضیح می‌دهد،

این روش برای اعدام و مجازات ۱۱ برده که در “لوئیزیانا ” علیه ارباب خود قیام کرده بودند در بین سالهای ۱۷۳۰ تا ۱۷۵۴ اجرا شد.

اما نکته‌ی مهم بی‌دقتی‌‌هایی نظیر این نیست. مساله‌ی مهم این است که اعدام حالا از وضعیت ِ «یک موضوع معمولی که روزانه اتفاق می‌افتد» بیرون آمده است و رسانه‌ی نیمه‌رسمی نظام حاکم، که پیش‌از‌این با موضوع اعدام بصورت خبری برخورد می‌کرد، «دیروز سه نفر اعدام شدند»، حالا درگیر چرایی و توجیه ضرورت اعدام و مقایسه روش‌های مختلف اعدام شده است. حالا این سوال مهم است که «کدام روش اعدام وحشیانه نیست؟» این به نظر من یک دستاورد بزرگ است. توضیح می‌دهم.

بی‌بی‌سی در سال ۲۰۰۸ مستندی به نام «چطور یک انسان را بکشیم» تولید کرد. در این برنامه مایکل پورتیلو، نماینده‌ی سابق مجلس از جناح محافظه‌کار، روش‌های مختلف اعدام را بررسی کرد، و برخی از آنها را روی خودش یا حیوانات اعمال کرد. سوال اساسی این بود «با این فرض که باید کسی را اعدام کنیم، کدام روش انسانی‌ترین راه برای اعدام است؟» در همین برنامه پورتیلو با کسانی هم صحبت می‌کند که معتقدند اتفاقا اعدام باید دردناک و آزارنده باشد، اما همچنان سوال مهم این است «کدام روش اعدام وحشی‌گری است؟». به نظر می‌رسد فارس‌نیوز دوسال بعد راه بی‌بی‌سی را از ابتدا شروع کرده‌است و تا به اینجا نشان داده‌است که صندلی الکتریکی، اگر درست استفاده نشود، و «چرخ خردکننده»، در هر وضعیتی که استفاده شود، غیرانسانی و وحشیانه هستند. سالهاست که ابزاری شبیه «چرخ خردکننده» دیگر استفاده نمی‌شود و پورتیلو با فارس‌نیوز موافق است که صندلی الکتریکی می‌تواند بشدت نتایج نامناسبی برای فرد اعدام‌شونده داشته باشد.

نسخه‌ی کامل مستند را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم ویدیو در گوگل ویدیو – در یوتیوب)

پورتیلو علاوه بر روش‌های دیگر، به اعدام به‌روش دار زدن نگاه می‌کند. او نشان می‌دهد که محاسبات دقیقی برای دارزدن وجود دارد و عملا انگلیس و آمریکا جدول‌های متفاوتی برای جزییات فنی اعدام به‌روش دارزدن تهیه‌کرده‌بوده‌اند. این جدول‌ها نشان می‌دهند که هر فرد با توجه به وزنش باید از چه ارتفاعی دار زده شود. به عبارت دیگر، فرض اولیه این است که طناب باید با گردن فردی که اعدام می‌شود تماس مستقیم داشته‌باشد و مهم است که فرد به هیچ وجه بالا کشیده نشود، بلکه صندلی از زیر پای او کنار برود و فرد از ارتفاع تعیین شده‌ای سقوط کند. اعدام به‌روش بالاکشیدن منجر به خفگی می‌شود و وضعیتی که در آن پارچه یا لایه‌ی دیگری مانع بین طناب و پوست شود می‌تواند مرگ را به تاخیر بیاندازد و موقعیت دردناکی برای فرد اعدام شونده ایجاد کند.

چند سال پیش ویدیویی از اعدام یک زن و چند مرد در غرب ایران منتشر شد (لینک ویدیو را حالا پیدا نمی‌کنم، اگر خبری از این ویدیو یا عکس‌های آن دارید لطفا در کامنت‌ها بنویسید). در این ویدیو خانم متهم بصورت چادرپیچ زیر طناب آورده می‌شود و طناب دور گردن او بسته می‌شود. سپس طناب بالا کشیده می‌شود و زن دست و پا زنان جان می‌دهد. نبودن واسطه بین طناب و پوست و بالاکشیده نشدن دو اصلی هستند که در این اعدام رعایت نشده‌اند.

به گفته‌ی مستند، هدف اصلی دار زدن شکسته شدن ستون مهره‌ها و قطع نخاع است. به این ترتیب فرد فلج شده و مرگ آرامی خواهد داشت. سقوط از ارتفاعی که بیش از اندازه زیاد است، یا به عبارت دیگر طولانی بودن طناب، می‌تواند منجر به قطع گردن قربانی شود. کوتاه بودن طناب می‌تواند منجر به قطع نشدن نخاع و مرگ در اثر خفگی باشد.

اما هدفم از ذکر این جزییات چیست. فارس‌نیوز وارد بازیی شده است که بازنده‌ی آن نظامی است که او پشتیبانی‌اش را می‌کند. تا زمانی که اعدام یک جعبه‌ی دربسته است که نیاز و الزامی به بازکردن و بررسی محتوای آن نیست، اعدام یک رفتار اجتماعی معمولی خواهد بود که حتی می‌توان دور آن جمع شد و بعد رفت خانه و شام خورد. زمانی که به معدوم به عنوان انسانی نگاه می‌کنیم که نباید شکنجه شود و وقتی وارد جزییات روش‌های مختلف اعدام می‌شویم، موریانه وارد جعبه می‌شود و حالا باید درمورد همه‌‌ی جزییات حرف زد. حالا اعدام یک رفتار انسانی است که باید بصورت بهینه انجام شود. همه‌ی ما موافق هستیم که «چرخ خردکننده» وحشیانه است و بعضی از ما فکر می‌کنیم صندلی الکتریکی هم غیرانسانی است، اما اعدام به روش دارزدن چطور؟ درمورد سنگسار چه فکر می‌کنیم؟ درمورد ذات کشتن آدمیزاد زیر پرچم قانون چطور فکر می‌کنیم؟

ذکر این نکته هم مهم است که حتی بدون توجه به جمعیت بالاتر آمریکا، این کشور به ازای هر هشت نفری که در ایران اعدام می‌شوند تنها یک نفر را اعدام می‌کند. چین در بالای فهرست کشورهای اعدام کننده ایستاده است و ایران مکان دوم را در فهرست دارد. جالب توجه است که چین، که هجده برابر ایران جمعیت دارد، تنها چهاربرابر ایران مجازات اعدام را انجام می‌دهد. این به این معنی است که براساس معیار «تعداد افراد اعدام شده تقسیم بر جمعیت»، ایران بیشترین نرخ اعدام را در جهان دارد. عراق در فهرست تعداد اعدام‌ها با آماری کمتر از یک‌سوم ایران در مکان سوم قرار گرفته است. در این نقشه کشورهای زرشکی مجازات اعدام را در قوانین خود دارند و آن را اجرا می‌کنند. کشورهای نارنجی و زرد یا آن را بیشتر از ده سال است که اجرا نکرده‌اند یا آن را جز در موارد بسیار استثنایی ممنوع کرده‌آند. کشورهای آبی اعدام را از قوانین خود حذف کرده‌آند (منبع ویکیپدیا)

همه‌ی تصاویر از مستند بی‌بی‌سی

قضیه‌ی مردی که درمورد میمون‌ها دروغ می‌گفت

صفحه‌ی‌ شخصی مارک هوزر Marc Hauser استاد روانشناسی در دانشگاه هاروارد نشان می‌دهد که این محقق را اصلا نمی‌توان دست‌کم گرفت. آقای محقق برجسته‌ی آزمایشگاه Primate Cognitive Neuroscience، که ترجمه‌اش را از من نخواهید، از سال ۲۰۰۷ زیر ذره‌بین رفته است. یک دلیل برای شک به آقای هوزر سه مقاله‌ای است که بعد از انتشار پس گرفته‌شده‌اند (یکی از این مقالات در سال ۲۰۰۷ در ساینس چاپ شده بود). گویا آقای هوزر نشان داده بود که قابلیت‌های شناختی بعضی میمون‌ها بیشتر از آنچه قبلا تصور می‌شد به انسان‌ها نزدیک است. ایشان متهم است که نتایج این تحقیقات بصورت دستکاری‌شده منتشر شده‌ است. بعضی از دانشجویان سابق دکتر هوزر به مجله ی Chronicle of Higher Education گفته‌اند که او اجازه نمی‌داد درمورد اشتباهات احتمالی در تحلیل داده‌ها بحث کنند و تفسیر‌هایی می‌کرد که گاهی سوال برانگیز بودند. آقای هوزر قبل از این قرار بود درسی با عنوان «دریافت های اخلاقی: از ژن تا قانون» ارایه کند که حالا ملغی اعلام شده است. قبل از این مارک هوزر برای کارهایش در زمینه‌ی ریشه‌های تکاملی اخلاق مشهور شده بود.

تحلیل اول) با همه ی دبدبه و کبکبه و ساختمان ِ عریض و طویلش، هنوز جامعه ی علمی این امکان را به یک محقق می‌دهد که داده‌هایش را دستکاری کند و از سازمان‌های مختلف کمک مالی بگیرد و به شهرت برسد.

این اولین باری نیست که کسی نشان می‌دهد که در فضای علمی، که خط‌کش و معیارها بسیار روشن‌تر از شاخه‌های دیگری از فعالیت آدمیزاد است، می‌توان برای مدت طولانی از حاصل تقلب ارتزاق کرد. این اولین باری هم نیست که ساختار علمی تباهی را پیدا می‌کند و آن را رسوا می کند.

تحلیل دوم) این ادعا که جامعه‌ی علمی بنایی از سنگ گرانیت ِ بدون ترک است بیشتر حاصل یک علاقه‌ی رمانتیک است تا مدلی برای وضعیت ِ گروهی که چند ده میلیون عضو دارد. نکته‌ی مهمی که وضعیت ِ فعلی مارک هوزر نشان می‌دهد این است که متقلب در سیستم عمر ِ محدودی دارد و نکته ی مهم هم همین است. در این قضیه دانشجویان، که پایین‌ترین طبقه در هرم ِ جامعه‌ی علمی هستند، توانستند علیه کسی در راس هرم اقدام کنند و او را پایین بکشند.

گاهی که استدلال‌هایی به نفع ِ کنترل مرکزی و علیه خودسامان‌‌دهی، مثلا دموکراسی، می کنیم، منطق‌مان برمبنای چیزهایی مثل تحلیل اول است.

عکس از اینجا – لینک از فیس‌بوک ِ امیر ِ عزیز

خبر محکومیت دو نفر از متهمان پرونده ی کهریزک به اعدام را در سفر شنیدم. دسترسی ام به اینترنت به صفحه ی کوچک تلفن محدود بود و عملا امکان تحقیق در مورد مساله را نداشتم. بنابراین چند جا نوشتم که این قضیه را جدی بگیریم. وقتی از سفر برگشتم با هزار و خورده ای مطلب نخوانده در گوگل ریدر مواجه شدم و به ناچار «مارک آل از رد» کردم. حالا می بینم که زهرا در مورد این اتفاق مطلب نوشته است و چند وبلاگ نویس را نواخته است. مجمع دیوانگان هم جواب داده است.

نه فقط انجام عمل اعدام بد است که کلمه اعدام باید از واژگان حذف شود. این نقطه ای است که من روی آن ایستاده ام. در این چهارچوب کلمه ی «اعدام» چیزی است مثل «تجاوز دسته جمعی به کسی». مهم نیست که چه کسی چرا و با چه پس و پیشی به اعدام محکوم شده است. همین که کلمه ی اعدام جایی برده می شود من و تو باید بالا بپریم و داد بزنیم. این باز هم جایی است که من ِ خاص بر آن ایستاده ام. اما مساله این نیست.

وقتی مقایسه می کنیم مهم است که چهارچوب مقایسه را روشن کنیم. مثلا وقتی خشونت پلیس در تورنتو را محکوم می کنیم، مهم است که تعریف کنیم که چه خط کشی دست گرفته ایم و این خط کش در مورد مسایل دیگر چقدر کش می آید یا آب می رود. به این ترتیب، این که «در تورنتو پلیس خشونت کرد» و این که «در تهران پلیس خشونت کرد» علی رغم شباهت ِ بسیار زیاد ِ ظاهری کاملا ممکن است به اتفاقات ِ بسیار متفاوتی اشاره کنند.

وقتی درمورد جمعیتی که قبلا درمورد اعدام صدا می کرده اند اما حالا درمورد ذکر ِ مبهم اعدام ساکت مانده اند حرف می زنیم نظیر این قضیه وجود دارد. مجید با اعدام بطور کلی مخالف است، و دلارام با بعضی اعدام ها موافق است و ترانه اعدام را جایز می داند. اگر دلارام درمورد اعدامی موضع مخالف نگرفت، او ترانه نشده است. می توانیم از دلارام درمورد چهارچوب ِ نظری اش بپرسیم و از او جواب بخواهیم که چرا یک اعدام خاص را پشت گوش انداخته است، اما با ساکت رد شدن از کنار یک اعدام، دلارام ترانه نشده است.

این مدل بسیار ساده شده ای از نحوه ی برخورد وبلاگستان با خبر محکومیت به اعدام در پرونده ی کهریزک بود. زهرا نوشته اش را در دسته ی «بحث های بودار» می گذارد. مدت زیادی است که تلاش می کنم که روی این عقیده پافشاری کنم، و برای آن انتقاد شنیده ام، که زهرا عنصر مهمی در وبلاگستان است. گاهی شک می کنم که خود ِ زهرا هم با من موافق باشد.

تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو

toronto_crisis2.jpg

اتفاقات اخیر تورنتو و حوادث پس از انتخابات در ایران شباهتهای متعدد و تفاوت های فاحشی دارند. دقت به این شباهت ها و از یاد نبردن تفاوت ها از این نظر مهم است که شاخه ی رسانه ای نظام سرکوب تلاش خواهد کرد دو موضوع متفاوت را یکسان نشان بدهد و از آن اینطور نتیجه بگیرد که فجایعی که در ایران ِ پس از انتخابات اتفاق افتاد طبیعی هستند و «همه جای دنیا همینطور است».

آشوب های تورنتو در سه روز جمعه، شنبه، و یکشنبه برجسته بود. من و رفیق نازنینی روز جمعه یک ساعت و نیم همراه تظاهرکنندگان راه رفتیم و عکس گرفتیم. روز شنبه قضیه را از رسانه های کانادایی دنبال گرفتیم و یکشنبه سر ِ کوتاهی به بعضی نقاط درگیری زدیم. یکشنبه عصر، که این پست را می نویسم، از توییتر و وبلاگ ها قضیه را دنبال می کنم (خلاصه ای از نکات برجسته را اینجا ببینید). ویدئوی زیر خلاصه خوبی از اتفاقات افتاده را نشان می دهد.

(لینک مستقیم به ویدئو)

در تورنتو یک گروه ِ مخالف، علیه ساختار حاکم راهپیمایی و سپس شورش کرد. به همین دلیل، این گروه ِ کوچک این امکان را داشت که از نمادهای انسانی، سمبل های ملی و رفتارهای نمایشی بهره بگیرد. برای مثال به این اتفاقات دقت کنیم: به استناد تصاویر و نوشته ها، در موارد گوناگون، یک زوج روبروی پلیس هم آغوش می شدند و لب به لب منتظر یورش می ماندند. همینطور گروه مخالف حداقل در یک نقطه در هنگام درگیری سرود ملی کانادا را سر داد و به این ترتیب به این تصویر که پلیس یک موجودیت ضد دموکراتیک است دامن زد. درمورد رفتارهای نمایشی ما شاهد بودیم که افراد کنار صف پلیس می نشستند و پلیس مجبور بود بی اعتنا به هجوم عکاسان سرجای خود بایستد. همینطور مهم است که به شهادت ِ روایت های مختلف، آشوب کار گروه آنارشسیت Black Bloc بود. اینکه نظر عمومی نسبت به این گروه چیست را باید در روزهای آینده دنبال کنیم.

article-1289952-0a388e89000005dc-263_634x492.jpg

اما تفاوت های مهمی بین تورنتوی این روزها و تهران ِ یک سال گذشته وجود دارد. در تورنتو خبرنگار سی بی سی در خط مقدم ایستاده است و دوربینش روی رفتارهای پلیس می گردد. در تورنتو وقتی پیتر منزبریج، مجری مشهور سی بی سی، می شنود که شهردار از کلمه ی “گردن کلفت” Thug برای اشاره به کسانی که در خیابان شورش کرده اند استفاده می کند، او را سوال پیچ می کند که آیا دقیقا منظور او همین کلمه است یا خیر و شهردار مجبور می شود توضیح بدهد که چرا از این کلمه استفاده می کند.

toronto_crisis.jpg

نکته ی اصلی این است که نه تهران ِ نادموکراسی ِ محض است و نه تورنتو دموکراسی محض. ادعا این است که دموکراسی ِ تورنتویی دست پلیس را می بندد و دموکراسی ِ تهرانی آبش از نانش خیلی بیشتر است. این یعنی پلیس ِ تورنتو در این سه روز رفتارهایی کرد که خیلی ها از آنها به عنوان ِ خشونت پلیس یاد کردند. مهم است که دقت کنیم که حتی اگر همه ی این اتهامات درست باشد، هنوز اینجا به کسی گلوله شلیک نشده است و تا دیروز گاز اشک آور یک حرف زشت بود و وقتی پلیس کسی را در یک ماشین ِ پلاک شخصی هل می دهد این مساله به یک موضوع رسانه ای تبدیل می شود.

article-1289952-0a38a5ea000005dc-940_634x395.jpg

علاوه بر این، تظاهر کننده ی تهرانی و نسخه ی تورنتویی اش دقیقا قابل مقایسه نیستد. تورنتویی خواهان جلوگیری از شکار فوک و برچیده شدن ساختار سرمایه داری و آزادی مصرف ماریجوانا و حق نپوشاندن ِ سینه برای خانم هاست. این همه البته خواسته های مشروعی هستند، اما مقایسه ی آنها با تهرانی ِ عصبانیی که برای داشتن رسانه و انتخابات ِ آزاد فریاد می زند چندان دقیق نیست.

مهم است که در چند روز آینده پس لرزه های آخر هفته ی جهنمی تورنتو را دنبال کنیم. از آن مهم تر این است که اجازه ندهیم که تفاوتهای تورنتو و تهران قربانی شباهت ها بشوند.

تصاویر از منابع مختلف

evin.jpgوبلاگ ِ «آذرباد» در پستی که با عنوان «عدالت برای حسین درخشان» منتشر کرده است می نویسد،

من نمی‌گویم که حسین درخشان بی‌گناه است، شاید گناهان سختی هم داشته باشد؛ اما شرع و قانون اقتضا می‌کند که پرونده‌اش به دادگاه برود. حکم عادلانه‌ای برایش صادر شود. اما سختی دادن بیهوده به کسی که در زندان است، هیچ معنای خوبی ندارد. کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند و بعد …

این پست در وبلاگی که خانواده و دوستان حسین درخشان برای اطلاع رسانی درمورد او ایجاد کرده اند با عنوان «کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند» باز نشر شده است.

وضعیت حسین درخشان نگران کننده است. فارغ از علایق سیاسی او و نکات دیگر، حسین درخشان یک زندانی عقیده است و هیچ دلیلی برای بازداشت طولانی مدت او وجود ندارد. حسین درخشان باید به سرعت در دادگاه بی طرف محاکمه شود. اما منظور این نوشته این نکته نیست.

به نظر من دوران هشت ساله ی اصلاحات اتفاق مهمی در تاریخ سی ساله ی جامعه ی ایران بود. این نه لزوما بدلیل نوع نگاه ِ سیدمحمد خاتمی و گروه او به جامعه و مفهوم حکومتداری، که بدلیل ذات تغییر بود. مقایسه ی برنامه های سیاسی-اجتماعی دولت محمود احمدی نژاد در پنج سال اخیر با رویکردی که دولت اصلاحات درپیش گرفته بود، به خوبی نشان می دهد که این دو مجموعه ی سیاسی در موارد بسیاری دقیقا متضاد عمل کرده اند. اینجا اما هیچ قضاوتی درمورد این دو دولت انجام نمی دهیم؛ اینجا صرفا ادعا این است: در سیزده سال اخیر در فضای سیاسی ایران حداقل دو تغییرجهت ِ عمده اتفاق افتاده است. مقصود این نوشته پافشاری بر این نکته است که این تغییر ِ جهت ها، فارغ از پیامدهای حاصله، لزوما اتفاقهای بدی نبوده اند.

در مصدر قدرت نبودن به افراد و گروه ها این اعتماد به نفس کاذب را می دهد که برای همه ی مشکلات راه حل های مناسبی در چنته دارند. برای مثال خیلی از ما که خود را متمایل به کلیت ِ مبهم ِ «جنبش سبز» می دانیم به راحتی از «حقوق برابر برای همه ی قومیت ها» و «آزادی های فراگیر سیاسی» حرف می زنیم. آیا جدا کسی برنامه ای برای پیاده سازی این آزادی ها در جامعه ی استبدادزده ی ایران دارد؟ اما این همه ی مساله نیست. در مصدر قدرت بودن گروه ِ حاکم را هم بیمار می کند.

nf00048690-3.jpgجعفر پناهی به زندان می رود و یک ماه و اندی بعد لاغر و خسته بیرون می آید. خانواده ی محمد نوری زاد در بی خبر مطلق نگهداشته می شود. مجید توکلی و کوهیار گودرزی در زندان دست به اعتصاب غذا می زنند و روانه ی بیمارستان می شوند. زمانی که فرزاد کمانگر بصورت ناگهانی اعدام شد، توجیه ِ حاکمیت و گروه های طرفدار آن این بود که او به برنامه های تروریستی مرتبط بوده است. آیا جعفر پناهی هم فیلم تروریستی ساخته است؟ یا مجید توکلی و کوهیار گودرزی، و همه ی دیگران، گروه دانشجویی ِ تروریستی راه انداخته بوده اند؟ نشستن طولانی مدت روی صندلی قدرت، انسانیت ِ گروه حاکم را تضعیف کرده است. نه فقط حاکمان، که گروه هایی از طرفداران آنها هم، براحتی از رنج آدمیزادهایی مانند خود می گذرند، چون آنها «عمله ی شیطان» هستند.

حالا حسین درخشان در زندان است. درخشان زمانی «عمله ی اصلاحات» بود و بعد «نوکر اجانب» شد. چند سال بعد او «حر ریاحی» شد و به اردوگاه دوست برگشت. دوست اما او را به خندق بلا سرازیر کرد. و حالا حسین درخشان منشا یک تضاد درونی در دستگاه فکری ِ پشتیبان حاکمیت شده است. صحت جمله ای که در بالا نقل کردم اساسا ارتباطی به اینکه حسین درخشان کیست و چه کرده است ندارد. دوباره این جمله را می نویسم، این بار بدون اشاره به هیچ فرد خاصی،

من نمی‌گویم که متهم بی‌گناه است، شاید گناهان سختی هم داشته باشد؛ اما شرع و قانون اقتضا می‌کند که پرونده‌اش به دادگاه برود. حکم عادلانه‌ای برایش صادر شود. اما سختی دادن بیهوده به کسی که در زندان است، هیچ معنای خوبی ندارد. کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند و بعد …

rman10398l.jpgمساله ی اساسی این است که در حال حاضر بازجو نمی تواند خودش را جای متهم بگذارد. آخرین باری که بازجو جای متهم بوده است، نظام سلطنتی بر ایران مسلط بوده است، و بازجو توسط «طاغوت» شکنجه شده است. به این دلیل به نظر من این اساسا انتظار بی جایی است که از بازجو بخواهیم خودش را بتواند جای متهم بگذارد.

جا به جایی قدرت صرفا یک ادب سیاسی نیست. گروه های اجتماعی با دور بودن از صندلی قدرت یاد می گیرند که به قوانین بازی سیاست احترام بگذارند. این یعنی اگر نمی خواهی کسی یار تو را بدلیل عقاید سیاسی اش زندانی کند، یار رقیب را به دلیل عقاید سیاسی اش زندانی نکن. تا زمانی که این گردش قدرت را به عنوان یک الزام نپذیریم، استبداد ِ حاکم و خیالبافی گروه مخالف، هر دو، بیماری لاعلاج جامعه ی ما خواهند بود.

داستان مردی که زندگی به کامش تلخ شد

violence_2.jpgعنوان خبر این است «زن حاضر جواب، زندگی را به کام شوهر تلخ کرد». در گوگل می گردم، انبوه وب سایت های خبری به نقل از فارس نیوز نوشته اند،

زنی با حاضر جوابی زندگی را به کام خود و شوهرش تلخ کرد.

منبع اصلی را پیدا می کنم،

این زن ۲۹ ساله در حضور قاضی شعبه ۲۳۶ این مجتمع مدعی شد که شوهرش او را به شدت کتک می‌زند. شوهرم دست و پای مرا بارها شکسته است و مرا دائم تهدید به مرگ می‌کند.

مرد ۳۵ ساله در دادگاه حضور داشت: من زمانی که همسرم زیاد با من بحث می‌کرد، مجبور می‌شدم از خودم خشونت نشان دهم. همسرم بسیار حاضر جواب است و همیشه یک پاسخی در برابر من دارد و این موضوع مرا آزار می‌دهد.

نکنید آقا/خانم. زندگی را به کام دیگران تلخ نکنید که نزنند دست و پایتان را بارها بشکنند (این البته سوال خوبی است که اول زندگی به کامشان تلخ می شود و بعد دست و پا می شکنند یا اول دست و پا می شکنند و بعد زندگی به کامشان تلخ می شود). اصلا همه ی مشکلات ما از همین است که سرمان را نمی اندازیم پایین و اینطوری حضرات مجبور می شوند از خودشان خشونت نشان بدهند و زندگی به کامشان تلخ می شود.

پس نوشت – خودمانیم، عکسی که فارس نیوز برای این خبر انتخاب کرده یعنی چه؟ دو نفر مساوی چهار نفر؟

snapshot_s.jpg

(لینک مستقیم به ویدئو)

نشست مطبوعاتی جواد شمقدری، معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دقیقه ی ۲:۳۲ ویدئو:

خبرنگار: فکر می کنید شما به عنوان کسی که مدتها کارگردانی کردین و در این حوزه فعالیت داشتید، آیا فیلم هایی که امروز در قالب طنز ساخته می شه این قدرت رو داره که مخاطب رو درگیر خودش کنه؟

شمقدری: قبول دارم، تو صحبت قبلی هم اشاره کردم، که فیلم های طنزی که بعضا شاید الان هم اکران هست بی محتواست و ما هم نمی پسندیم. مبتذل ه. سخیف ه. حتی ناراحت کننده است و بعضا مخاطبین الان که استقبال کرده اند از سالن سینما که بیرون می آن ناراحتن. دلخورن. حالا بعضی هام وسط فیلم پا میشن میان بیرون. این درسته. این بنظرم یک مطالبه است که باید به گوش فیلم سازان برسه، بخصوص فیلم نامه نویسان. ما دنبال.. ما دنبال این هستیم که این این حوزه رو و همه ی حوزه های دیگه رو و همه ی … گونه های دیگه ی سینمایی رو کمک کنیم تا جایی که می تونیم … البته شما می تونید یک کاری بکنید که مردم نرن این فیلم ها رو ببینن که خود فیلم ساز درواقع احساس نکنه اگر فروش فیلمش رفته بالا فیلم فیلم خوبی هست.(تاکیدها از من)

در این جملات ردپای دو نگاه به موضوع مدیریت فضای فرهنگی دیده می شود. در نگاه اول، فیلم ِ «سخیف» فیلمی است که با استقبال اولیه ی مخاطبین مواجه می شود اما بخش زیادی از مردم از سالن سینما که بیرون می آیند ناراحت هستند و بعضی ها حتی قبل از پایان فیلم از سالن بیرون می روند. قاعدتا این افراد در شبکه ی اجتماعی خودشان این نکته را که فیلم را نپسندیده اند پخش می کنند و حتی اگر از فیلم استقبال اولیه ای شده باشد، اقبال به فیلم در طول زمان کم می شود. اسم این چهارچوب کنترلی را بگذاریم «درونی». بعضی از جملات شمقدری گویا به چنین برداشتی اشاره می کنند.

برداشت دیگر به مدیریت فرهنگی از جنس «نظارت از بالا» است. این یعنی کسی تصمیم می گیرد که «مردم نرن این فیلم ها رو ببینن» و به این ترتیب استقبالی از فیلمی که به زعم کنترلچی «سخیف» است صورت نمی گیرد. جمله ی آخر جواد شمقدری به نظر می رسد به چنین رویکری اشاره می کند.

می شود تصور کرد که ممکن است فیلمی با اقبال عمومی مواجه شود اما احتیاج به «نظارت از بالا» برای کنترل آن باشد. مثلا اگر کسی فیلم خصوصی یک هنرپیشه یا سیاست مدار را در سینما پخش کند می شود تصور کرد که کاملا ممکن است که لازم باشد که ساختار نظارتی جلوی استقبال عمومی بایستد. اما اینکه در جامعه ای لازم باشد ساختار نظارتی بصورت دائم فعال باشد اصلا یک مساله ی بدیهی نیست. اینطور نگاه کنیم: مدیریت درونی چیزی مثل سیستم ایمنی آدمیزاد است و نظارت از بالا کار آنتی بیوتیک را می کند. قابل تصور است که هر آدمیزادی گاهی، به ندرت یا به کثرت، نیاز به آنتی بیوتیک داشته باشد، اما موجود زنده ای که لازم باشد هر روز و هر ساعت سوزن آنتی بیوتیک در دستش باشد یک جایی اش می لنگد. و البته واضح است که ما اینجا حرف این را نزده ایم که چه کسی آنتی بیوتیک را تجویز می کند و طبق چه قانون و قاعده ای سوزن به رگ آدمیزاد مثالی فرو می شود.