نوشته هایی که درمورد ’ آزادی ’ هستند

نسبیت ِ‌ مطلق

مستند «چشم روباه»، یا آنطور که در خود مستند گفته می‌شود «نخ‌نما»، را می‌بینم. در نزدیک ِ ۲۷ دقیقه طول ِ این ویدیو، پرس‌تی‌وی از نقش بی‌بی‌سی در گذشته‌ی ایران آغاز می‌کند، ادعاهایی در زمینه‌ی نقش ِ غیررسانه‌ای بی‌بی‌سی در حوادث سال‌های اخیر مطرح می‌کند، و سرانجام به لغو پروانه‌ی پرس‌تی‌وی در انگلیس می‌پردازد. جای جای ِ این ویدیو را می‌توان از منظر ِ شناخت ِ پیش‌فرض‌های گردانندگان پرس‌تی‌وی مورد مهندسی معکوس قرار داد. اینجا یک مثال می‌زنم.

در دقیقه‌ی ۱۹:۰۰ ادعا می‌شود که بی‌بی‌سی، گذشته از، و علاوه‌بر، پخش مطالبی از ایران، تلاش کرده‌است اطلاعات ِ حساسی از ایران جمع‌آوری کند. برای مثال به ایمیلی از بهزاد بلور اشاره می‌شود که به یکی از «همکار»ان بی‌بی‌سی در ایران زده‌است و از او درباره‌ی محل ِ دقیق ِ یک تاسیسات ِ نفتی که یک موزیک‌ویدیو روی آن تهیه‌شده‌بوده‌است پرسیده است. اتهام ِ بی‌بی‌سی در این مرحله صرفا «دخالت» نیست. اینجا حرف از «جاسوسی» است. بعنوان نمونه‌ی دیگر، به ایمیلی از یکی از «مامورین دستگیر شده» به بی‌بی‌سی فارسی اشاره می‌شود که در آن شماره تلفن شخصی فرماندهان عالیرتبه‌ی نظامی ایرانی فهرست شده‌بوده‌است. فرستنده‌ی ویدیو، که چهره‌ی او محو شده‌است، می‌گوید «فکر نمی‌کردم (این کار) مشکلی داشته باشه، ضمن این که الان هم دارم فکر می‌کنم معمولا خبرنگارها همه‌ی شماره تلفن‌ها رو دارن». سوال ِ‌ مهم این است که فرستادن فهرستی از شماره تلفن‌ها چرا یک جرم امنیتی است؟ خبرنگار پرس‌تی‌وی روی تصاویری از توییتر و فیس‌بوک می‌پرسد «خط قرمز کجا است؟ … کجا یک خبرنگار به یک جاسوس تبدیل می‌شود؟»

جواب این سوال از دهان محمد کوشکی، که تحلیل‌گر رسانه‌ای معرفی می‌شود، بیرون می‌آید. «بستگی به منافع ملی هر کشور داره و قوانین هر کشور. این‌که هر کشور چه تعریفی از منافع ملی خود دارد. یک کار خاص ممکن است در یک کشور بعنوان جاسوسی شناخته‌شود، چون جمع‌آوری آن اطلاعات ممکن است خطری برای امنیت ملی آن کشور باشد، اما در کشور دیگری ممکن است همان اقدام بی‌خطر شناخته شود و کار ِ روزنامه‌نگاری تلقی شود. کشورها حق دارند منافع ملی خود را تعریف کنند و تعیین کنند که چه‌نوع جمع‌آوری اطلاعات مجاز است» (ترجمه از انگلیسی).

آن‌چه چنین روایت ِ نسبی‌گرایانه‌ای از عمل ِ مجرمانه در ساختار حکومتی ایران را جالب ِ توجه می‌کند، این است که این ساختار اتفاقا بر اساسی بسیار مطلق‌انگار بنا شده‌است. توجه به این نکته به این دلیل جالب‌توجه‌تر است که حامیان همین ساختار در موارد بسیاری از روایت‌های نسبی‌گرایانه برای توجیه رفتار ِ خود بهره می‌گیرند. از این جمله است روایت‌هایی که «توهین‌آمیز»بودن را یک مفهوم نسبی تعریف می‌کند و مثال‌های دیگر.

در این‌باره بیشتر حرف خواهیم زد.

دویدن در خیابان ِ یک‌طرفه‌ی بی‌چراغ

عادت کرده‌ایم که سران نظام جمهوری اسلامی در مناسبت‌های مختلف، و بطور خاص در زمان انتخابات، از کارت «حضور مردم در صحنه» استفاده کنند. در این اتفاق ِ آشنا، ابتدا از مردم خواسته می‌شود که «در صحنه حاضر شوند». این درخواست معمولا از جانب بالاترین مقام صادر می‌شود و به دنبال آن، و با فاصله‌ی زمانی کم، مرحله‌ی دوم عملیات آغاز می‌شود. در این مرحله، رسانه‌های حکومتی از زبان افراد مختلف، از درون حاکمیت یا از بیرون ِ آن، پیش‌بینی می‌کنند که «حضور پرشکوه مردمی» اتفاق خواهد افتاد و به این ترتیب «سیلی محکمی به گوش دشمنان زده خواهد شد». این «پیش‌بینی»ها تا زمان معهود ادامه پیدا می‌کند و این زمانی است که فاز سوم اجرایی می‌شود؛ در این مرحله شواهدی برای حضور مردمی ارایه می‌شود. این، مرحله‌ی سرور و شادمانی است. در این مرحله است که ثابت می‌شود نظام محکم و پابرجا است و مردم به آن بسیار علاقه‌مند هستند.

اما این بازی ِ تکراری و آشنا بی‌اشکال نیست. یا دقیق‌تر، این بازی ِ آشنا چیزی بیشتر از یک شعبده‌ی دست‌چندم نیست که به مدد اشراف ِ رسانه‌ای انجام می‌شود.

اول اینکه معمولا امکانی برای طرح ِ علنی ِ خواسته‌های مغایر با درخواست ِ ساختار وجود ندارد. مثلا در مساله‌ی انتخابات، نامزدها از فیلتر نظام عبور داده می‌شوند و تلاش برای درخواست از شهروندان برای عدم شرکت در انتخابات به عملی مجرمانه تبدیل می‌شود. به این ترتیب گزینه‌ای که ساختار حاکم مطرح کرده است عملا تنها گزینه‌ای هم هست که مجالی برای فعالیت دارد.

گذشته از این، بررسی این که آیا درخواست ِ ساختار عملی شده است یا نه، به عهده‌ی خود ساختار است. این ساختار است که شماره‌ی آرا را اعلام می‌کند. قابل تصور است که ساختار نمی‌تواند از صندوق‌های رای چیزی خلاف ِ پیش‌بینی رهبرش بیرون بیاورد. اما معضل ِ ساختاری این بازی ِ تکراری صرفا عدم اطمینان به ساختار و امانت‌داری ِ آن نیست. مساله‌ی اساسی، که غالبا آن را فراموش می‌کنیم، این است که اتفاقا ساختار هدف ِ خاصی را بصورت روشن مطرح نمی‌کند و صرفا به طرح ِ مبهم ِ یک وضعیت بسنده می کند. برای مثال، رهبر نظام از مردم می‌خواهد «در انتخابات شرکت کنند»، و نظام پیش‌بینی می‌کند که «مردم در انتخابات شرکت خواهند کرد»، و فردای انتخابات ماشین ِ تبلیغاتی نظام اعلام می‌کند که «مردم در انتخابات شرکت کردند». اما این همه یعنی چه؟ مساله‌ی اساسی این است که جمله‌ی «مردم در انتخابات شرکت می‌کنند» مبهم است و همین ابهام یکی از عوامل کلیدی در تضمین موفقیت عملیات است؛ تصور کنید چه اتفاقی می‌افتاد اگر جمله کمی دقیق تر مطرح می‌شد، مثلا اگر رهبر نظام از مردم می‌خواست «میزان مشارکت در انتخابات را به ۷۵% برسانند». در چنین وضعیتی خط‌کش روشنی برای بررسی تحقق‌پذیری یا شکست خواسته‌ی مطرح‌شده وجود داشت.

اما مساله صرفا این ابهام ِ تعمدی نیست. موضوع اساسی این است که در این عملیات روانی هیچ گزینه‌ی متقابلی وجود ندارد. مثلا این طور نیست که رهبر نظام خواسته‌ای روشن را مطرح کند و اعلام کند که درصورت عدم تحقق ِ آن چه اتفاقی خواهد افتاد. مثلا اینکه «از مردم می‌خواهیم مشارکت را به ۷۰% برسانند، و اگر اینطور نشد رفراندوم قانون اساسی برگزار خواهد شد».

در عملیات سه‌مرحله‌ای ِ «حضور در صحنه»، حضور بصورتی مبهم تعریف می‌شود و تعریفی برای وضعیت ِ عدم حضور ارایه نمی‌شود. اینکه «مردم در انتخابات شرکت خواهند کرد و این یک سیلی محکم به گوش دشمن خواهد بود» یک گزاره نیست؛ نه می‌دانیم «شرکت مردم در انتخابات» با چه خط‌کشی سنجیده خواهد شد و نه گوینده، حتی برای حفظ ظاهر هم شده، وضعیت نقض خواسته‌اش را قابل بررسی دانسته است.

این وضعیت چیزی مثل تیرانداز تگزاسی است که تیری می‌انداخت و دور محل اصابت تیر به دیوار حلقه‌ی هدف را می‌کشید. با این تفاوت که ساختار حاکم در ایران به این هم بسنده نمی‌کند. گزینه‌ای نیست. روش ِ دیگری نیست. حرفی جز حرف ساختار نیست. و حرف ساختار همیشه بهترین حرف است.

عکس از اینجا

معجزه در مسیر تهران-اتاوا

دیروز کاردار سفارت کانادا در تهران به وزارت امورخارجه احضار شد و مراتب اعتراض دولت ایران به وضعیت بومیان کانادا به او ابلاغ شد. به‌نظر من این یک اتفاق برد-برد است. توضیح می‌دهم.

بومیان کانادایی وضعیت ِ مناسبی ندارند. برای کشوری با استانداردهای کانادا، شرم‌آور است که بسیاری از «اقوام اولیه»، آن‌طور که در زبان رسمی گفته می‌شود، در مناطقی زندگی می‌کنند که آب آشامیدنی در دسترس نیست. حداقل یکی از این مناطق برای زمستان امسال اعلام وضعیت ِ فوق‌العاده کرد. راه‌حل ِ این مشکل لزوما «ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه» به این مناطق نیست. بحث ِ انتقال جمعیت‌های بومی از مناطقی که در آن‌ها امکان اشتغال نیست یکی از مواردی است که در رسانه‌های کانادا گفته شده‌است. فارغ از این جزییات، این اتفاق ِ فرخنده‌ای است که دولت ِ جمهوری اسلامی ایران به کانادا تذکر داده است. این توهین ِ بزرگی برای دولت محافظه‌کار ِ هارپر و جامعه‌ی کانادا است. من این تلنگر را به فال نیک می‌گیرم. اما اتفاق مهم‌تر نه در مناطق ِ سرخ‌پوست‌نشین ِ کانادا، یا در اتاوا، که در تهران افتاده است.

نگویید که ایران از حقوق‌بشر استفاده‌ی ابزاری می‌کند. مهم این نیست. حاکمیت ایران تنها ساختاری نیست که حقوق‌بشر، و نظایر ِ آن را، برای پیش‌برد ِ اهدافی استفاده می‌کند که لزوما همراهیی با این مضامین ندارند. مهم این است که مفهوم «حقوق بشر» در ادبیات رسمی ِ حکومت ِ ایران وارد شده است. که شهروند ِ ایرانی «حقوق بشر» را در فارس‌نیوز می‌خواند، و نه مثلا در وبلاگ‌های شهروندی یا رسانه‌های معترض. فارس نیوز به مخاطبش می‌گوید «حقوق بشر مهم است». این یک پیروزی بزرگ است.

تغییر زمانی حاصل می‌شود که مفاهیم ِ جدید در ذهن ِ جمعی وارد شوند. و حاکمیت ِ ایران، و رسانه‌های آن، به صف ِ انتقال‌دهندگان این مفاهیم پیوسته‌اند. وزارت خارجه‌ی ایران از دولت کانادا می‌خواهد که در اسرع وقت به گزارش‌گر ویژه‌ی سازمان ملل اجازه‌ی دیدار از مناطق ِ مورد ِ اشاره را بدهد. در این جمله مفهوم حقوق بشر و نهاد سازمان ملل به رسمیت شناخته شده‌اند. این به‌نظر من کم از یک معجزه ندارد.

عکس: منطقه‌ی Attawapiskat – نشنال‌پست

کتاب ِ ترین‌های گینس، نسخه‌ی مریخ ِ شمالی

در این عکس از اولین روز ثبت‌نام از نامزدهای انتخابات آتی مجلس، این جمله از رهبر جمهوری اسلامی ایران روی یک پوستر (بالای عکس سمت راست) نقش بسته‌است «آزادانه‏ترین انتخابات، مستقل‏ترین مجلس، مردمى‏ترین حکومت، در جمهورى اسلامى است». کمی جستجو می‌کنم. این جمله از رهبر نظام سیاسی ایران در موارد متعدد نقل شده‌است و در وب‌سایت رسمی ایشان هم ذکر شده‌است.

می‌دانیم که دروازه‌ی ورود به رقابت انتخاباتی در ایران کلیددارانی دارد که در استانداردهای ِ آشنا، نمایندگان ِ چندان خوبی برای «آزادی» و «استقلال» و «مردمی‌بودن» نیستند. اما آیا این یعنی جمله‌ی بالا نادرست یا نادقیق است؟ من این‌طور فکر نمی‌کنم. به نظرم گوینده جمله‌ی اشتباهی نگفته است. یا اینطور بگویم، جمله هنوز گفته نشده است که بتوان درباره‌ی صحت یا میزان ِ دقت آن حرف زد. این جمله ناقص است.

رهبر ایران دارد نسخه‌ی ایرانی انتخابات را با مجموعه‌ای مقایسه می‌کند. او می‌گوید «آزادانه‌ترین» و «مستقل‌ترین» و «مردمی‌ترین». حالا سوال مهم این است که این صفات ِ تفضیلی در مقایسه با کدام مجموعه بیان شده‌اند. بوضوح می‌توان مجموعه‌ای از حکومت‌ها را ردیف کرد که در مقایسه با آنها اتفاقا انتخابات ِ برگزارشده توسط حکومت ایران دقیقا حایز صفات گفته‌شده باشد.

گاهی «تر» و «ترین» مهم نیست، مهم سمت ِ دیگر الاکلنگ است. از من می‌پرسی این هنر ِ یک سیاست‌مدار است که اجازه ندهد دوربین به سمتی که این «ترین»ها اشاره می‌کنند برگردد. این، البته هنر خطرناکی است، چون، حداقل در روزگار ِ امروز، دوربین زیاد دست‌به‌دست می‌شود.

منبع عکس

مصادره‌ی وال‌استریت از دو قاره و یک اقیانوس دورتر

در شروع کار تحقیقی به آدم یاد می‌دهند که خطاهای شایعی وجود دارد که می‌تواند نتیجه‌ی تحقیق را نادقیق یا حتی بی‌استفاده کند. یکی از این خطاها «تمایل به تایید» confirmation bias است. به‌صورت خلاصه، یک محقق می‌تواند به سمت اطلاعاتی متمایل شود که فرضیه‌اش را تایید می‌کند و اطلاعاتی که در جدال با آن است را نادیده بگیرد، یا به اشتباه تفسیر کند.

نماینده‌ی جنبش عدالت‌خواه دانشجویی گفته است،

دانشجویان با اعتقاد به اندیشه‌های امام(ره) و انقلاب اسلامی اعلام می‌کنند که قیام مردم آمریکا و کشورهای اروپایی با اندیشه‌های امام(ره) و انقلاب اسلامی قرابت و نزدیکی دارد.

من مطمئن نیستم گوینده‌ی این جملات در کدام شهر آمریکایی یا اروپایی بین جمعیت ِ تظاهرکننده رفته است که ادعا می‌کند نشانه‌های «قرابت و نزدیکی» با «اندیشه‌های امام و انقلاب اسلامی» در این حرکت وجود دارد. من که چند ساعتی را در تورنتو در بین این گروه گذارندم رنگی از مذهب در این حرکت ندیدم. خواسته‌ی مهم این حرکت تغییر ِ ساختار اقتصادی داخلی و بین‌المللی به سمت عدالت و حفظ محیط زیست بود. خواسته‌های فرعی‌تر بهبود ِ حقوق ِ همجنس‌گرایان و اقلیت‌های نژادی بودند. چند نفر هم به ممنوعیت ِ مصرف ماریجوانا در کانادا اعتراض می‌کردند.

این‌که این حرکت را چطور می‌شود به نفع چیزی که آقای نماینده می‌گوید مصادره کرد، به‌نظرم مثال خوبی از confirmation bias است که به آدمیزاد کمک می‌کند کنه مطلب را درک کند.

درباره‌ی «نقطه‌ی پیروزی»

شنبه Z را دیدیم. تا چند دقیقه مانده به انتهای فیلم، همه چیز به خوبی پیش می‌رود؛ دست ِ ژنرال‌ها در دسیسه‌ی ترور ِ سیاست‌مدار ِ مخالف رو می‌شود و اوباش ِ دولتی رسوا می‌شوند. آخر ِ فیلم اما بیشتر شبیه سرانجام ِ واقعه‌ی کوی دانشگاه است؛ مجریان ِ ترور به ۵ سال و ۱۰ سال زندان محکوم می‌شوند، شاهدین در تصادف و انفجار کشته می‌شوند، و ژنرال‌ها سرکارشان برمی‌گردند.

کسی در جمع توضیح داد که در دیدگاه ِ انقلابیون ِ ایران، این نشانه‌ای بوده‌است از اینکه کوستا گاوراس ِ کارگردان برای CIA کار می‌کرده است؛ چون نشان داده است که مخالفت با ساختار، هرقدر که پیش هم برود، باز بی‌حاصل است. یک نفر دیگر مخالف بود. می‌گفت پیروزی یک نقطه نیست، یک بردار است؛ بسیار بهتر می‌بود اگر ژنرال‌ها دادگاهی می‌شدند، اما این خود یک پیروزی است که ژنرال ِ بزرگ همه‌ی مدال‌هایش را روی سینه زد و روبروی نماینده‌ی دادستان نشست که اتهامش را برایش بخواند و عکس‌اش با فهرست اتهامات در روزنامه چاپ شد. می‌گفت پیروزی صرفا رسیدن به نقاط ِ بهینه‌ای نیست که در ذهن داریم، اتفاقاتی که منجر به نزدیک‌شدن به وضعیت ِ بهتر می‌شوند هم پیروزی هستند.

من می‌خواهم جلوتر بروم. حالا می‌دانیم که انتخابات ِ مشکوکی که منتهی به برگشتن ِ محمود احمدی‌نژاد به کاخ ریاست‌جمهوری شد هم یک پیروزی بوده‌است. دیروز رهبر ایران به مجلس برای حذف ِ انتخابات ریاست‌جمهوری چراغ‌سبز نشان داد. احمدی‌نژاد ریاست‌اش بر قوه‌ی مجریه را با بوسیدن دست رهبر آغاز کرد و همین مرد نفر اول ساختار قدرت را به جایی رساند که تیشه به جمهوریت نظام حکومتی ایران بزند. این پیروزی ِ کمی نیست.

دشمن اصلی دیکتاتور خودش است. گاهی باید صبر کرد تا خودش خودش را از ریشه بکند.

دیکتاتور ِ بد، دیکتاتور ِ بدتر، دیکتاتور ِ معمولی

عمارت یعقوبی را یک تاجر ارمنی در سال‌های ۱۹۳۰ در قاهره می‌سازد. بنای خوش‌ساخت ِ لوکس، خانه‌ی تجار، سیاست‌مداران، و خارجی‌های ساکن قاهره می‌شود. پس از کودتای ۱۹۵۲، که منجر به سرکارآمدن ِ جمال عبدالناصر در مصر می‌شود، ساکنان ِ عمارت فراری می‌شوند و نظامیان و خانواده‌هایشان به ساختمان کوچ می‌کنند. روی سقف ِ عمارت ۵۰ اتاقک هست که در روزگار ِ خوشی بعنوان انباری از آن‌ها استفاده می‌شده‌است. ساکنان ِ جدید عمارت از این اتاق‌ها بعنوان مرغداری استفاده می‌کنند. با گذشت ِ زمان «فرماندهان پول‌دارتر می‌شوند و از عمارت بیرون می‌روند». موج ِ سوم ِ ساکنان، بنا را بین خودشان تقسیم می‌کنند؛ پول‌دارها در آپارتمان‌ها ساکن می‌شوند و خانواده‌های فقیر در انباری‌های روی سقف جاخوش می‌کنند.

عمارت یعقوبی The Yacoubian Building براساس کتابی به همین نام در سال ۲۰۰۶ ساخته شد و در سال ۲۰۰۷ نامزد رسمی مصر در اسکار ِ بهترین فیلم ِ خارجی بود. فیلم در مصر پخش شده‌است و بیشترین رکورد ِ فروش ِ یک فیلم در مصر را دارد.

ویکیپدیا می‌گوید عمارت یعقوبی استعاره‌ای از مصر است. و فیلم پر از کنایه‌هایی به وضعیت ِ مصر است؛ حاجی می‌خواهد برای پارلمان نامزد شود و زیر عکس ِ مبارک با وزیر سر میزان رشوه چانه می‌زند، پاشا مست در خیابان عربده می‌کشد که قاهره زمانی با شهرهای اروپا رقابت می‌کرد، و زمانی که طاها به‌دلیل همکاری با یک گروه مسلمان دستگیر می‌شود به او درحین شکنجه تجاوز می‌شود که طاها بعد از آزادی با ترور ِ شکنجه‌گرش به آن جواب می‌دهد.

(لینک مستقیم به ویدیو)

از وقتی که صدای اعتراض در مصر بلند شد، مصر را به‌سادگی یک «دیکتاتوری» و مبارک را به‌سادگی یک «دیکتاتور» نامیدیم. از آن زمان همین کلمات ِ «دیکتاتور» و «دیکتاتوری» را برای توصیف ِ وضعیت ِ تونس، لیبی، سوریه و ایران هم استفاده کرده‌ایم. دارم شک می‌کنم که شباهت‌های مصر، لیبی، ایران، و دیگر کشورهایی که برای توصیف‌شان از لفط ِ یکسانی استفاده می‌کنیم، شاید خیلی بیشتر از همین لفظ ِ یکسانی نباشد که برایشان استفاده می‌کنیم.

نزدیک ِ یک سال ِ پیش، زمانی که مبارک هنوز در کاخ ریاست‌جمهوری بود، در کنفرانسی بودم که یک استاد ِ مصری و دانشجویانش هم در آن شرکت کرده‌بودند. استاد ِ مصری وقتی نوبتش شد به‌شدت به سیاست‌های مبارک و شخص ِ او حمله کرد. حرف‌های استاد اصلا بی‌ربط نبود، اما ما داشتیم با ویدیو کنفرانس با گروه ِ مصری حرف می‌زدیم و استاد و دانشجویانش در اتاقی در دانشگاهی در قاهره یا اسکندریه نشسته بودند. موقع ِ سوال که شد به استاد گفتم «من همه‌ی حرف‌های شما را شنیدم، اما چیزی که بیشتر از همه‌چیز متعجب‌ام می‌کند این است که شما دارید از داخل ِ مرزهای مصر این حرف‌ها را می‌زنید و این یک کنفرانس ِ عمومی است». فکر نمی‌کنم استاد و دانشجویانش توانستند بفهمند که من چه می‌گویم.

وقتی تصاویر ِ مبارک را بعد از سقوط روی برانکارد در قفس دیدم شاید حتی دلم برایش سوخت. در مراتب ِ دیکتاتوری‌ها، مصر خیلی وضعیت ِ بدی نداشت. یا این‌طور بگویم؛ دیکتاتورهایی هنوز سر ِ کار هستند که مبارک پیش‌شان اتفاقا خیلی آدم ِ دموکراتی بود.

این اول ِ شروع است

ما داریم تاریخ را در حال ِ نوشته‌شدن تماشا می‌کنیم؛ استاندار ِ اردبیل روبروی دیدگان ما به آسمان رفت و با مغز زمین خورد. در شش سال، هاله‌ی نور رنگش پرید، وانت ِ نیروی انتظامی از روی مردی رد شد، و گندی با دوازده صفر در کاسه‌ی معجزه‌ی هزاره ماند. این اما فقط نیمی از تاریخ است.

جلوی چشم ِ ما دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی به زندان رفت، جامعه‌شناسی در کلام سیاست‌مدار تقبیح شد و سمیه توحیدلو شلاق خورد.

اخبار ِ قوم ِ دغل را بیشتر می‌شنویم. سمت ِ دیگر رخدادها دست و پا در زنجیر شلاق می‌خورد و در سلول ِ‌ انفرادی قفل و بست می‌شود. همین سمت ِ ساکت و کتک‌خورده، همین کسی که در وطنش نشسته‌است و آزار می‌بیند، این همان نجات‌دهنده است.

اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.

سمیه توحیدلو بر ساحل ِ سلامت‌اش می‌نویسد «مختوم شد، اما شد؟». نه نشد. این اول ِ شروع است.

عکس از فیس‌بوک سمیه توحیدلو

مرگ ِ سیاست‌مدار

امروز دو سیاست‌مدار مردند.

دیشب، در شمال ِ آفریقا، مخالفین به طرابلس رسیدند، و اگرچه معمر قذافی هنوز به‌عنوان یک انسان نفس می‌کشد، اما او یک سیاست‌مدار ِ مرده است. امروز صبح، در شمال آمریکا، جک لیتن، رهبر حزب ان‌دی‌پی، به‌دلیل عوارض سرطان فوت کرد. یک ماه پیش او اعلام کرده‌بود که برای مبارزه با سرطان ِ جدیدی که به آن مبتلا شده بود از رهبری حزب بصورت موقت کناره‌گیری می‌کند. بهار امسال لیتن حزب‌اش را در یک پیروزی ِ بزرگ ِ انتخاباتی رهبری کرده بود.

ویدیوی کارنامه‌ی سیاسی جک لیتن را در سی‌بی‌سی نگاه می‌کنم. سیاست‌مدار ِ ۶۱ ساله چندین بار در انتخابات ِ متعدد شکست خورد و یک‌بار به‌دلیل زندگی در خانه‌ای که هزینه‌اش را دولت می‌داد تحت انتقاد ِ شدید افکار عمومی قرار گرفت. اما با این‌همه جک لیتن سیاست‌مداری بود که خیلی‌ها، اگر نه اکثریت ِ غالب جمعیت کانادا، از او به احترام یاد می‌کنند.

دیشب پسر قذافی در تماس تلفنی با الجزیره تاکید کرد هیچ سمت رسمیی در ارتش و ساختار امنیتی نداشته است. قذافی روزهای آخرش را یا در قفس، مثل مبارک، خواهد گذراند یا در تبعید، مثل بن‌علی و شاه ایران. این‌همه درصورتی است که تیر خلاصی به سمت‌اش خالی نشود یا به سرنوشت صدام گرفتار نشود.

امروز دو سیاست‌مدار مردند. یکی در کنار خانواده‌اش و درحالی‌که که یک کشور به احترامش سر ِ پا ایستاد و یکی دیگر در حالیکه کشورش غرق خون است.

دنیا بدون قذافی جای بهتری‌ست

رومانتیک نباشیم. با رفتن قذافی باشگاه ِ دیکتاتوران ِ جهان یک عضو از جمعیت انبوهش را از دست داده است و چشم به هم بگذاریم چند عضو جدید پیدا خواهد کرد. عملیاتی هم که نگاه کنیم، تضمینی نیست که یکی بدتر از قذافی جایش را نگیرد و قذافی هم لزوما خیلی بدتر از دیکتاتورهای دیگری نبود که امشب هم در کاخشان می‌خوابند. اما رفتن ِ قذافی اتفاق مهمی است، چون دوباره شاهد دیگری داریم که از لحظه‌ای که بخش قابل‌توجهی از شهروندان، با یک رژیم ِ سیاسی مشکل‌دار شوند، کلید ِ پایان ِ کار زده می‌شود. این پیام ِ روشنی به حاکمان ِ دیگری‌است که تصور می‌کنند می‌شود تا بی‌نهایت با ابزار زور برجا ماند. قذافی با بمب و تانک تلاش کرد جاودانه شود، و نشد. دیگران هم با زندان و آزار کار به جایی نخواهند برد.