نوشته هایی که درمورد ’ ایده ’ هستند

ویدئوی روز: تتریس انسانی نسخه ایتالیایی

بازی تلویزیونی “تتریس انسانی” و یا “آدم و سوراخ” از ژاپن به سرتاسر دنیا صادر شده و در هر کشوری سعی شده بنا بر سلیقه مخاطب آراسته و جذاب تر بشه. اساس این بازی بر این مبناست که شرکت کننده بین یک دیوار و یک استخر آب قرار داده می شه. دیوار به سمت شرکت کننده میاد و او فرصت کوتاهی داره که در سوراخی که در دیوار هست بگنجه و از سقوط در آب نجات پیدا کنه.

این بازی گرچه مدتهاست در ژاپن اجرا میشه و طرفداران زیادی در این کشور داره، نتونست فرانسوی ها رو زیاد سرگرم کنه و در اون کشور چندان نپایید. در آمریکا هم فاکس بزودی این بازی رو به کمک شرکت اجرا کننده ی American Idol به نمایش درخواهد اورد اما تردیدهایی هست درمورد استقبال بینندگان آمریکایی از این شوی بسیار ساده.

این فیلم کوتاهی ه از نسخه ایتالیایی. در اون دیار ایده ی سوراخ و تتریس گویا خریداری نداشت، بنابراین شرکت کننده ها خانم های نیمه عریان هستند، که البته در آب هم می افتند و باقی داستان. ویدئوهای بیشتر رو اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

جویی در سریال فرندز یادتون هست؟ استریوتایپ ِ غلیظی بود، اما شاید زیاد هم بیراه نبود.

منبع: فرانس ۲۴

یک ایده ناب برای “کی به کیه؟”

شده از شادی بترکی؟

آقا ما هی نشستیم مخ ریختیم روی این “کی به کیه؟” دیدیم نمی شه. تعداد وبلاگهای ایرانی خیلی زیاده. بعد یک ایده مشتی به ذهنمون رسید. چرا اصلا جریان رو اینطور نکنیم.

۱- با یک وبلاگ شروع کن و تمام لینکهاشو در بیار و به لیست اضافه کن.

۲- از بین تمام وبلاگهای موجود ۱% بالا از نظر تعداد لینکهای ورودی رو پیدا کن و بررسی دقیق کن.

۳- برو به ۲٫

مشتی نیست؟ ایده ساده است اما بنظرم جالب ه.  مرحمت کنید خیلی ایده چرندی ه بنظرتون یه ۲۴ ساعتی صبر کنید حظ ما نپکه. چاکریم.

عکس روز: یک سوال برف روبانه

۷_۸۶۱۱۰۵۰۴۰۲_l۶۰۰s.jpg

بنظر بدیهی می رسه در ایران که برای خلاص شدن از شر برف بپاشندش روی سطح خیابون ها. کسی تخمینی داره هزینه های پنهان این کار چقدره؟ از جمله استهلاک ماشین ها، خطر تصادف، هزینه انسانی و …؟ آیا بدیهی ه که می صرفه برف رو بپاشیم روی خیابون و از کامیون و لودر استفاده نکنیم برای بردن برف به خارج از شهر؟

منبع عکس

امروز مریم نوشت “صرفه جویی در مصرف انرژی حتی در این مدت کم و چهار پنج ماهه زندگی در بلاد کفر برای ما نهادینه شده است.” اگر فکر می کنید این بدلیل “با کلاس شدن مریم و شوی گرامی بدلیل زندگی در هلند” ه، اونطور که کامنت گذاری می نویسه، متاسفانه داستان اینقدر “متعالی” نیست. موضوع به سادگی این ه که برای مصرف انرژی باید پول بدی و این پول بهای واقعی ه. بنابراین یاد می گیری درست مصرف کنی.

عنوان پست مریم هست “راه چاره: تقلیل اخلاق به قیمت”. سواد اقتصادی ام در حد یک آمیب ه اما بنظر منطقی می رسه که به جای تکیه بر “سجایای اخلاقی” ملت می شه بهشون صاف و پوست کنده گفت که “ممه رو لولو برد”: مصرف کنی باید پول بدی، نقطه سر خط.

این مساله ی بسیار ساده اما اصلا ساده نیست، حداقل برای خبرنگار سیمای جمهوری اسلامی. این گزارش رو ببینید (لینک مستقیم به ویدئو):

در ابتدای گزارش خانم خبرنگار از مردم می پرسه “شما میوه به اندازه می خرید یا زیاد؟” این البته متعاقب این توضیح ه که “اکثر ما بیشتر از نیازمون میوه می خریم.” این جمله قاعدتا برمبنای یک تحقیق جامع بیان شده که احتمالا نشون داده مردم ایران مشکلی درباب خرید میوه ندارند و مساله فقط خرید زیادی ه.

خبرنگار ادامه می ده “همیشه شنیدیم که در کشورهای خارجی مردم میوه رو دونه ای می خرن یا خیلی کم خرید می کنن.” اینکه منبع این حرف کجاست رو خانم خبرنگار باید توضیح بده اما نکته اساسی این ه که می شه میوه رو “دونه ای خرید” و “خیلی کم نخرید”. تجربه من از زندگی در شهر وینیپگ (کانادا) می گه جز در موارد معدودی که میوه بصورت بسته بندی شده و با قیمت پایین تر فروخته می شه، شمای خریدار تک تک میوه ها رو انتخاب می کنید. پس “دونه ای می خریم” و نه لزوما “خیلی کم”. و البته قیمت میوه در ایران هم نشون می ده قدرت خرید فردی با درآمد ۵۰۰ هزار تومان در ایران در حوالی قدرت خرید یک دانشجو در شهر ماست.

خبرنگار با ارایه آمار ادعا می کنه تولید سرانه میوه در ایران بیش از دوبرابر مصرف سرانه در آلمان ه. او ادعا می کنه “نوع و شکل مصرف میوه در ایران مناسب نیست”. چرا؟ “چون نوسان قیمت باعث می شه در زمان ارزانی مردم میوه زیاد بخرند و بعد دور بریزند و در عمل ضرر کنند”. پس “اگر فرهنگ خرید میوه رو در کشورمون اصلاح کنیم، می تونیم شاهد رونق صادرات، ارز آوری و ارتقا سطح اقتصادی کشور باشیم”.

بطور خلاصه، “ای مردم، فرهنگ خرید میوه تون رو اصلاح کنید”. شباهت این داستان به حکایت مریم و مصرف انرژی بسیار جالبه. به جای پرداختن به این موضوع که مثلا چرا قیمت میوه نوسان شدید داره، می شه کار رو راحت کرد و مصرف کننده رو دعوت به “تقوی” کرد. این ادعا که خرید در زمان ارزانی به صرفه نیست، بدلیل دورریز، هم بنظر چندان صحیح نمی رسه چون به ادعای خبرنگار، ایرانی ها مرتب این کار رو انجام می دن و اگر هم از دورریز ضرری می کنند قاعدتا در انتها، حداقل در ذهن خودشون، سود می کنند، در غیر این صورت نمی کردند این کار رو.

نکته اساسی اینه که میشه از آدم یک موجود “معنوی” ساخت و سعی کرد ارشادش کرد، یا میشه بهش عدد و رقم داد و ضرر عادات بدش رو روی دوشش انداخت. احتمالا این نگاه که آدمها آخر داستان برای هرچیزی چرتکه می اندازند چندان با تئوری اشرف مخلوقات جور در نمیاد، به دلیلی که البته من خبر ندارم.

عکس روز: سرمایه داری و “ارزشها”

capitalism۴۲۵۲s.jpg

ترکیب های زیادی دیدیم که کاریکاتور وار نشون می دن در نظام سرمایه داری، که البته لزوما چیز بدی هم نیست، همه چیز فروشی ه. این یکی هم جالبه. بیلبوردی رو گویا نشون می ده با یک پیام بسیار وطن پرستانه و البته علامت “اجاره داده می شود” که احتمالا یعنی صاحب بیلبورد دنبال مشتری بعدی می گرده.

منبع عکس.

عکس روز: داستان تکراری سفرهای آقای الف

۳_۸۶۱۰۱۸۰۵۵۲_l۶۰۰s.jpg

گاهی حوادث اینقدر بکررات  اتفاق می افتند که فراموش می کنیم جدی و انتقادی در موردشون فکر کنیم. مثلا سفر رفتن سران جمهوری اسلامی رو در نظر بگیرید. آقای الف با هواپیما به شهر فلان می ره. بعد در فرودگاه شهر سوار ماشینی با شیشه های بزرگ می شه و از وسط شهر با سرعت آروم می گذره. اگر ایشون کمی آدم مهمی باشه مدرسه های شهر تعطیل هستند و احتمالا ملت رو با اتوبوس آوردند در مسیر حرکت آقا. بعد مردم رو جمع می کنند در استادیومی و آقا سخنرانی می کنه. آیا این بدلیل ه که همین الان ایشون نکته بسیار مهمی به ذهنش رسیده که باید با ملت در میون بگذاره؟

این البته محدود به برادران “ارزشی تر” نمی شه. اوایل دوران ریاست جمهوری خاتمی هم ایشون ۱۶ آذر می آمد دانشگاه تهران و سخنرانی می کرد. یک بار شنیدم که که اواخر سخنرانی یک تازه رسیده از کسی که قسمت بیشتر سخنرانی رو شنیده بود، با اشتیاق پرسید “چی گفت؟” و جواب شنید “همون شروورای همیشگی.” هر دو هم دانشجو و “عشق خاتمی” به نظر می رسیدند البته.

یک وطن گرد و قلمبه

دوست عزیزی داریم که همسرش پس زمینه هندی داره. دیروز، به مرحمت این دوست و همسر نازنینش، دعوت شدیم به دوالی (Diwali)، یا جشن نور.

بنابر اونچه دیشب شنیدم و همینطور با کمک از ویکیپدیا، دوالی یا دیپاوالی جشن پیروزی راستی بر ناراستی ه. این جشن سالگرد بازگشت شاه راما (Rama) از یک تبعید ۱۴ ساله است. مردم از شاه با ستون (اوالی) های نور (دیپا) استقبال کردند. فکر می کنم راما با دسیسه ای تبعید شده بود تا برادر ِ بدش شاه بشه (مطمئن نیستم). موضوع به هر حال این نیست.

نیم ساعتی از داستان رو کنار پیرمرد هندی پابه سن گذاشته ای نشستم. این فرصتی بود برای شنیدن در مورد عوالم جامعه هندی کانادا، که بسیار هم پرشمار و مستحکم ه. ایشون با انگلیسی شکسته بسته نصیحتم می کرد که درس خوندن و یاد گرفتن چیزهای مختلف کار خوبیه. می گفت “هرگز نمی دونی یک مهارت کی به کارت میاد”. “مثلا چندوقت پیش دوستم پدرش مرد. اینطور که میشه چهار نفر کتاب مقدس رو می خونن، از ابتدا تا انتها. نوبتی هر کدوم ۲ ساعت. ۳ نفر پیدا کرده بودند اما نفر چهارم نداشتند. اومدن سراغ من، یکی گفته بود بهشون فلانی بلده بخونه کتاب رو”. مرتب باید به خودم یادآوری می کردم که این آقا پدربزرگم نیست. با عمامه سیاه و ریش بلند سفیدش انگار بود که سالهاست می شناسمش. زمان رقص که شد اینقدر احساس راحتی می کردم باهاش که بهش اصرار کنم بیاد وسط اتاق، که البته نیومد.

امروز با دو دوست عزیز رفته بودیم بازار (Mall). آخر وقت حواسمون جلب شد به یک گروه ۶-۷ نفره که لباس مکزیکی-مانند پوشیده بودند و ساز می زدند. ده دقیقه ای نشستیم و گوش کردیم. نهایتا هم یک سی دی از کارهاشون رو خریدیم که یک Trackش رو این پایین گذاشتم. این سایتی ه که این گروه عضوش هستند (Kury Pachamama).

محترمه برام کسانی که “وطن” براشون چیزیه مثل “خواهر مادر”، مثل “ناموس” و مثل همه چیزهای دیگه که آدمها سرش خرخره هم رو می جوند.

با اون پیرمرد هندی و با نوازنده های اکوادوری اصلا احساس غریبی نداشتم.

درس مهم: دوربین برای وبلاگ نویس مثل قرص قلب برای آدم ۱۴۰ ساله است. همیشه باید همراه داشته باشیش.

نکته کاربردی: نرم افزار برای تبدیل سی دی های صوتی به فایل mp3 زیاد هست. بعنوان یک انتخاب بنظرم FreeRip راه ساده و بی هزینه ای باشه.

۸۵۱t.jpgوینیپگ شهریه مثل اراک، و نه اینکه بخوام به اراکی ها توهین کنم. قسمت Downtown رو که حذف کنی، وینیپگ کمی مثل شهر مرده هاست. شهر بزرگه اما آدم درش نیست. یعنی کم هست. بنظرم برای آدم بالای ۷۰ سال وینیپگ ایده آله برای زندگی ِ بسیار آرام.

حالا تصور کنید در چنین شهری یک دزد بین المللی دستگیر بشه که در مصر با برقع از ماشین های بانک دزدی می کرده و برای کسی کار می کرده که با تروریست های کرد در تماس بوده (انگلیسی). دنی بلانشارد Danny Blanchard جوان ۳۵ ساله به مجموعه ای از دزدی های تکنولوژیک اعتراف کرده. از جمله کار گذاشتن دوربین و سیستم صوتی در یک بانک در حال ساخت برای اینکه از رد و بدل شدن پول در بانک خبردار بشه و در زمان پرپولی با کارت اعتباری جعلی پول بیرون بکشه از سیستم.

دنی البته به پلیس کمک کرده در پیدا کردن یک جواهر اتریشی که قابل قیمت گذاری نیست (عکس روبرو).

koechertpearl.jpgمقاله ای در روزنامه وینیپگ مرتب تکرار می کنه (انگلیسی) که دنی یک نابغه است. با یک حکم ۶ ساله، که دوسالش گذشته و امکان کاهش هم هست، روزنامه پیش بینی می کنه که با بیرون اومدن از زندان دنی کار بسیار پردرآمدی در امنیت یک بانک پیدا کنه.

دزد هم نشدیم.

لذت ِ نژادپرستی

این ترم دستیار آزمایشگاه مخابرات هستم (TA هستم به زبان دیگه). مثل بقیه درسهای لیسانس در این آزمایشگاه اکثریت با کانادایی هاست، به معنی نژاد سفید. غیر کانادایی های کلاس هم اکثرا نسل دوم به بعد هستند و بنابراین انگلیسی زبان اصلی شونه. تک و توکی اما دانشجوهای مهاجر در کلاس هستند، منجمله چند دانشجوی چینی.

دانشجویان چینی دو خاصیت اصلی دارند. یک، وضع زبانشون خیلی خرابه. دو، سعی می کنند خیلی زیاد حرف بزنند. این خاصیت دوم مال هرکسیه که در زمینه زبان مشکل داره. یادم میاد روزهای اول خودم هم سعی می کردم جوک انگلیسی بگم. یکجور تلاش برای جا افتادنه که نتیجه عکس می ده.

دانشجوهای چینی کلاس وقتی سوال دارند، و زیاد هم دارند، غالبا خیلی طول می کشه تا جملات رو جور کنند. در نهایت هم جمله چند تا غلط اساسی گرامری یا تلفظی داره. این من ِ جواب دهنده رو در موقعیت برتر قرار می ده. این داستان بطور کامل برعکس زمانی اتفاق می افته که یک دانشجوی کانادایی سوال می پرسه. او سوالش رو بی نقص می پرسه و من باید با انگلیسی درب و داغون جواب بدم و همزمان کاری کنم که اون به من اعتماد کنه.

با دانشجوهای چینی که سروکار دارم می بینم تمایلم رو برای نژادپرست شدن و نژادآزار شدن. می بینم که می خوام لذت ببرم از اینکه این آدم نمی تونه به خوبی من انگلیسی حرف بزنه.

قدرت خیلی خطرناکه. فقط تصور کن احوال آقایی رو که سالهاست بالای منبر نشسته و دیگران اون پایینن. مهم نیست  کی اون بالاست، مهم اینه که بالا بودن بدون اینکه پاسخگو باشی به کسی تو رو ناخودآگاه دیکتاتور می کنه.

بشنوید “بازی بدون مرز” رو از کارهای قشنگ “پیتر گابریل”. متن آواز رو اینجا ببینید: انگلیسی. جایی میگه: “بازی کردن ورای مرزها مثل جنگ بدون اشک ه”.

آزادی تماشای فواره خون، روی پرده

۱۴_۸۶۰۷۳۰۰۵۱۵_l۶۰۰.jpg

این عکس در نمایشگاه هفته نیروی انتظامی گرفته شده و در خبرگزاری فارس با زیرنوشت ” هشدار پلیس درمورد تماشای فیلم های خشن هالیوودی” منتشر شده.

این آقای محترم رو شاید یادتون باشه. ایشون سنگ هوی چو Seung-Hui Cho ی معروف (انگلیسی) هستند، قاتل دانشگاه ویرجیانا (انگلیسی). به خاطر دارید که چو بعد ازکشتن ۳۲ نفر و زخمی کردن ۲۵ نفر دیگر خودش رو هم کشت. به تابیر خبرنگار فارس این بنده خدا تحت تاثیر فیلم های هالیوودی آدمکش شد.

تا مدتها بعد از حمله، سی ان ان و شبکه های دیگه آمریکایی پر بود از عکس این آقا و شرح مشکلات روانی اش. یک نگاه به ویکیپدیا (انگلیسی) آدم رو قانع می کنه که این پسر با گذشته پر از افسردگی و تنهاییش چیزی جز آدمکش نمی تونست بشه. ایراد اساسی که هنوز هم خیلی ها به دانشگاه میگیرند اینه که چرا زودتر این جمع بندی انجام نشد که این آقا مشکل داره و می تونه دردسر درست کنه. هیچ جایی اما به خاطر نمیارم که اشاره ای به “فیلم های هالیودی” شده باشه بعنوان انگیزه ساز برای بنده خدا. جالبه که حتی بعد از کالبدشکافی معلوم شد چو تحت تاثیر دارو هم نبوده.

آزادی چیز ظریفیه. شما حق دارید کتاب بنویسید که چه خوبه سر به تن آقای فلانی نباشه. این حق شماست. اگر کسی رو تحریک به کشتن اون آقا بکنید مجرمید اما میشه قتل ِ انجام نشده رییس جمهور آمریکا رو هم فیلم کرد. به همین ترتیب ما آدمها حق داریم بریم سینما و با لذت تماشا کنیم تکه تکه شدن آدمهای روی پرده رو. نکته اینه که آزادی هرکاری بکنی مگر اینکه دلیل بسیار خوبی باشه که انجام اون کار به دیگران آزار می رسونه. برداشت جمهوری اسلامی اما برعکسه. هرکاری بده مگر اینکه در راستای یک ایدئولوژی باشه. انتهای این کار می رسه به طالبان که با بادبادک بازی مشکل داشتند. این البته برداشت منه و نظر شما هم کاملا محترمه.