وضعیت ِ Cache ندیدگی

Cacheی Haneke را می‌بینم. مدتی پیش فیلم را کنار گذاشته‌بودم که ببینم و هر بار ازش گذشته بودم و سراغ ِ فیلم ِ دیگری رفته‌بودم. امشب بالاخره روی فیلم زدم که پخش شود. قبل از این، همان ده سال پیش که فیلم آمده‌بود، یک بار دیده‌بودم‌اش. می‌خواستم دوباره، سرفرصت، فیلم را تماشا کنم.

دوستی یک بار ازم پرسید «Cache رو ندیدی؟» طوری پرسید که انگار شنیدم «اکسیژن تنفس نکردی؟» یا «از بلاهت ِ سرنگون ِ پلشت بیرون نیامدی؟» وقتی کسی درباره‌ی فیلمی این طور حرف می‌زند، احوالم به دیدن‌اش نمی‌رود. انگار اگر فیلم را ببینم، تن به دسته‌بندی آدمیان به «آن‌ها که دیده‌اند» و «آن‌ها که ندیده‌اند» داده‌ام.

روایت چندباره‌ی Man is the measure

این‌که Man is the measure را می‌شود بصورت ایجابی استفاده کرد. این یعنی man باید measure باشد و قادر باشد جهانش را خودش تعریف کند. اما Man is the measure کارکرد توصیفی هم دارد. مثلا وقتی سوال این است که چه شد که جمعیت قابل توجهی از آدمیزاد به این نتیجه رسید، و برمبنای آن جنایت می‌کرد، که سفید بر سیاه برتری دارد، می‌شود به این فکر کرد که موجودیت ِ بیرونی‌ای وجود نداشت که بشود از او پرسید «آیا سفید بر سیاه برتری دارد؟» man، measure بود و آدم ِ سفید ِ مسلط به تکنولوژی ِ پرزورتر، به عیان می‌دید که از سیاه برتر است. man، measure بود.

کارکرد توصیفی ِ Man is the measure برایم نقطه‌ی شروع ِ فکر کردن درباره‌ی رفتارهایی از آدمیزاد است که در نگاه ِ اول «احمقانه»، «بزدلانه»، «حقیر»، «جنایتکارانه» و مستحق صفاتی از این دست به‌نظر می‌رسند. از خودم می‌پرسم، قبل از این‌که و بدون این‌که درباره‌ی انجام دهنده‌ی رفتاری قضاوت کنم، آیا می‌توانم تخیل کنم که جای‌اش هستم و رفتارش اتفاقا به‌نظرم کاملا منطقی است؟

دیروز با دوستی حرف می‌زدم و حرف را به مقاله‌ای که در رشته‌ی تخصصی‌ام نوشته‌ام و در جریان چاپ است رساند. گفت «خب همین که این مقاله‌ها رو می‌نویسی یعنی حالا لازم هم نیست پسا‌دکترا می‌گرفتی». در حرف، لایه‌ی زیرینی می‌بینم که سال‌هاست از دوستم شنیده‌ام؛ دوستم قویا اعتقاد دارد که این‌که بعد از دکترا وارد کار شده‌ام، شکست ِ خیلی بزرگی در زندگی‌ام بوده است. چند بار برای دوستم گفته‌ام که وضعیت برعکس است و خیلی اوقات آدمی که دکترا می‌گیرد وقتی نمی‌تواند موقعیت تحقیق در فضای صنعتی (این کلمه را معادل Industry استفاده می‌کنم) پیدا کند، در دانشگاه می‌ماند و در هیات پسادکترا برای یک موقعیت دانشگاهی یا صنعتی در آینده آماده می‌شود. گفته‌ام که آزادی عمل و دسترسی به امکانات می‌تواند در فضای صنعتی بیشتر باشد و چنین موقعیتی درآمد بهتری دارد و من به دانشگاه ترجیح‌اش می‌دهم. دوستم اما حرفش را تکرار می‌کند.

نکته این نیست که حرف، به نظر من، اشتباه است. مساله‌ی اساسی این است که دوستم نه هرگز در موقعیت ِ تحقیق در دانشگاه یا غیر آن بوده است و نه اساسا تجربه‌ی تحصیلات تکمیلی دارد. و همین نکته‌ی اساسی است. Man is the measure و دوستم دوستانی دارد که به‌دلایلی مستقل از موضوع ِ دکترا و پسادکترا، آن‌ها را به من ترجیح می‌دهد و این دوستان بعد از دکترا وارد پسادکترا شده‌اند و با حظ و اشتیاق از آن حرف می‌زنند. تصور می‌کنم دوستم با بحران ِ فکر ِ کمتری روبرو خواهد شد اگر measureاش را بر مبنای دوستانش بسازد و نه من. اما شاید دوستی ِ من هم برایش دردسر فکری می‌سازد و به‌این دلیل، به یک تلفیق ِ خلاقانه دست می‌زند: «آرش از موهبت پسادکترا محروم شده‌است، اما این خیلی مهم نیست، چون کارهایی می‌کند که شبیه پسادکترایان است.» این‌طور که نگاه کردم، اتفاق، پذیرش ِ من نبود، فروکردن من در قالبی بود که براساس measure دیگری ساخته شده‌است.

و البته این آینه روی من هم می‌چرخد. از تجربه‌ی دکترا خواندن به تصویری از تحقیق در محیط دانشگاهی رسیده‌ام که در آن آدم‌ها منزوی هستند و از دنیای بیرون  و پیاده‌سازی عملی کاری که می‌کنند دورند. تصور می‌کنم که این نکته و نیازم به داشتن ِ درآمد، من را به ساختن measureی متقاعد کرده‌است که در آن، آدم در محیط صنعتی کار تحقیقی می‌کند، مگر این‌که نتواند و لاجرم در دانشگاه بماند.

دیروز که به Man is the measure فکر می‌کردم، ذهنم به رابطه‌ی خطی بین اسب، اسب تروا و اتومبیل رفت. چهار پا، چهار پا با چرخی زیر هرکدام، و چهار چرخ. آدمیزاد دید که اسب بهتر از خودش و برده‌های دو پا بار می‌برد و فاصله‌ها را طی می‌کند و اسبی آهنی ساخت. نشستن و تماشای آدمیزاد، حظ ِ خاصی دارد. بخصوص وقتی با حرارت ِ زیاد از ایده‌ای دفاع می‌کند و یا پشت ِ تلفن با دیگری همدلی‌ای می‌کند که عملا به کام ِ خودش است.

به تماشای خود

امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.

لا اله الا بایت

تجربه کرده‌ام که سوال درباره‌ی تکنولوژی، با دو واکنش ِ معمول مواجه می‌شود. اول، شرح ِ جزییات. این یعنی مخاطب ِ سوال، با ادبیات ِ تکنولوژی درباره‌ی میزان افزونگی در اطلاعات و استحکام رمزگذاری و اقتصادی بودن مورد سوال حرف می‌زند. با این ادبیات آشنا هستم و به این دلیل ساکت می‌نشینم و گفتگوی میان-جعبه‌ای را گوش می‌کنم. این‌جا «میان-جعبه‌ای» را در مقابل out-of-the-box استفاده کرده‌ام. این‌طور بگویم: توسعه‌دهنده‌ی تکنولوژی انگیزه‌ی کافی برای تولید ِ روایت ِ قابل دفاعی از آن را دارد (چون محصول را می‌فروشد، مقاله را چاپ می‌کند و در رزومه‌اش می‌گذارد، و الی آخر). نکته‌ی کلیدی، بررسی انتقادی تکنولوژی، خارج از چهارچوبی است که توسعه‌دهنده تعریف کرده‌است. این جنس نگاه را کم‌تر می‌بینم. دیده‌ام که واکنش ِ دوم به سوال درباره‌ی تکنولوژی، این است که غارنشین قلمداد می‌شوم. که «بدوی» هستم. یا در جرگه‌ی بالانشینان ِ آیفون‌دار نیستم. اغلب جزییات کارکرد ِ ابزار ِ تکنولوژیک را بیشتر از مخاطبم می‌دانم. به این دلیل، ساکت می‌شوم و از تماشای ایمان ۲.۰ حظی گناه‌آمیز می‌برم.

چند هفته پیش دوستی ناگهانی جمله‌ای کلی درباره‌ی «مذهبی‌ها» گفت. که دون هستند. یا «بدوی» هستند (همین که «بدوی» کلمه‌ای تحقیرآمیز است نکته‌ای است که درباره‌اش می‌شود خیلی حرف زد). حرف به موقعیت تکنولوژی در ساختار رشد‌محور رسید. که تکنولوژی مذهب آن است. این حرف من نیست که تکنولوژی، ایمان ۲.۰ است.

آشنایی توییت کرده‌است «به همون دلایلی که نمیشه روی چُرتکه، سیستم عامل نصب کرد، گنجاندن دموکراسی و جامعه ی مدنی در قالب دین هم غیر ممکنه». رودی ولتی کتابی دارد به نام «جامعه و تغییر تکنولوژیک». به این برداشت ِ شبه فاشیستی نزدیک هستم که اگر کسی درباره‌ی آخرین نسخه‌ی iOS حرف زد، از او بپرسم که این کتاب را خوانده است یا نه و اگر نخوانده بود بقیه‌ی حرف را بیشتر موضوعی برای گپ‌زدن در حین قهوه یا آبجوخوردن فرض کنم. ولتی جایی درباره‌ی تاثیرات غیرمستقیم تکنولوژی صحبت می‌کند و ماشین بخار و مفهوم بازخورد را مثال می‌زند (کتاب را دم دست ندارم و حرفم کاملا دقیق نیست. به کتاب مراجعه کنید). نکته‌ی مهم این است که ماشین بخار قبل از جیمز وات وجود داشت، اما اختراع مهم او، که این ابزار را قابل استفاده‌ی عملی کرد، ابداع ابزاری بود که با سنجش سرعت دوران محور، میزان بخار را کنترل می‌کرد. این، یکی از کاربردهای عملی مفهومی بود که در دنیای مدرن به نام feedback یا بازخورد شناخته می‌شود: با افزایش خروجی، ورودی محدود می‌شود و خروجی مدیریت می‌شود. این همان مفهومی است که در چهارچوب‌هایی از روابط انسانی گرفته تا مدیریت بازار سهام به‌کار گرفته می‌شود. نکته‌ی ولتی این است که این که مکانیزم ِ کنترلی بازخورد در یک موقعیت تک-متغیره (سرعت-میزان بخار) کار می‌کند، اصلا دلیلی بر این نیست که در موقعیت‌های چند متغیره و نادقیق هم کار خواهد کرد. آدمیزاد اما، در خمار تکنولوژیک‌اش، بازخورد را بعنوان یکی از ستون‌های دین جدید پذیرفته‌است و سوال درباره‌ی آن را با برخوردهایی از جنس پاراگراف اول مسدود می‌کند.

و همین اتفاقی است که منجر به توییت ِ چرتکه شده است. ماشین‌های دیجیتال چنان حضور پرشمار و پرنفوذی در اطراف‌مان دارند که جامعه‌ی انسانی بعنوان یک ماشین دیجیتال درنظر گرفته می‌شود و تشبیهی خطرناک اتفاق می‌افتد و بعد کسی در جواب توییت می‌نویسد «عالى ولى تکرارى». و همین یکی دیگر از مصیبت‌های تکنولوژی مدرن دیجیتال است: «تکراری» بودن به «عالی» بودن ترجمه می‌شود.

«ماچولند»: حرکتی زیبا برای مبارزه با «سخت نگیر بابا!»

اولین مطلبی که از «ماچولند» دیدم، اعتراض به استفاده‌ی حسن روحانی از عبارت «پیرزن هم به این می‌خندد، این مضحک است» بود. نکته‌ی مهم این است که دقیقا اصلا مهم نیست که نتانیاهو چه گفته است. رییس‌جمهور ایران بین «پیرزن بودن» و «مضحک بودن» خطی کشیده‌است و یکی را معادل دیگری دانسته‌است و این رفتاری «ماچو» است که در لایه‌ی اول «زن بودن» را تحقیر می‌کند و در لایه‌ی بعدی «پیر بودن» را. رفتارهایی از همین جنس، مردان ِ هم‌جنس‌گرا، زنی که به شغل‌اش «بیش از اندازه» توجه می‌کند، کسی که بیمار یا ناتوان است، و دیگری که به اقلیتی متعلق است را تحقیر می‌کند.

حدس می‌زنم که یکی از واکنشهای غالب به «ماچولند» از جنس «سخت نگیر بابا!» و «وسط این‌همه مشکل این و گرفتی!» باشد. نکته‌ی مهم این است که باید سخت گرفت. ذهنیت ِ تحقیرکننده، سنگ ِ بنای جامعه‌ای است که به اکثریت تعلق دارد و اقلیت را تحقیر می‌کند. در ترافیک ِ سنگین ِ شبکه‌های اجتماعی، به‌راحتی می‌توان از این نکته غفلت کرد و فیس‌بوک را به نقطه‌ی بازتولید ِ رفتارهای بیمار ِ جامعه‌ی بزرگ‌تر تبدیل کرد. علاوه بر این‌که به این دلیل، «سخت‌گرفتن» یک ضرورت است، اتفاقا ماچولند به قلب معضل زده است. اعدام، تحقیر جنسی و مذهبی، و بی‌صدا بودن بخش ِ بزرگی از جامعه، حاصل ِ مستقیم ِ این نکته هستند که مرد میان‌سالی در راس هرم قدرت، به پیرزنان می‌خندد و صدایی بلند نمی‌شود.

ایده ماچولند ساده اما مهم است و پیاده‌سازی خیلی خوب انجام شده است. در هرمورد، این سه سر فصل قید شده‌اند: «واقعیت این است که:»، «ما فکر می‌کنیم:» و «چه کنیم؟». خلاصه و دقیق. هر مورد، در چند کلمه توضیح داده شده است. این جنس از پیاده‌سازی، برای وضعیت ِ مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی کاملا مناسب است. کم‌تر حوصله‌ی خواندن ِ متن‌های بلند را داریم و ماچولند در چند جمله به هدف می‌زند: این فرم را پر کنید و به برنامه‌ی افق صدای آمریکا ایمیل بزنید و اعتراض کنید که چرا اغلب از مردان دعوت می‌کنند. یا، آیا مردان لباس نمی‌شویند؟ یا اگر مسیح علی‌نژاد مرد بود، در زندگی خصوصی‌اش دقیق می‌شدید؟

علاوه بر این، ماچولند حرکتی ضد ِ مرد نیست. نگاهی به سردر فیس‌بوک ِ ماچولند، مردان و زنانی را نشان می‌دهد که، به تصور من، ممکن است در هر طرف ِ مساله قرار داشته باشند. این طور بگویم: جنسیت لزوما عامل کلیدی در دامن‌زدن به رفتار ماچو، مبارزه با آن، بی‌واکنش گذشتن از آن، یا آسیب دیدن از آن، نیست. فرهنگ ِ ماچو موضوعی فراجنسیتی است و با رفتاری فراجنسیتی می‌توان بر آن غالب شد. به‌بیان صفحه‌ی توییتر ماچولند، «می‌خواهیم سرزمین سکسیسم را با هم اشغال کنیم!»

و حظ بزرگ‌تر که ماچولند بخشی از حرکت بزرگ‌تری است که از فرانسه شروع شده‌است، در قدم بعدی به ایران و ترکیه رسیده‌است و می‌خواهد در ژاپن و آلمان هم جا باز کند.

ماچولند را در فیس‌بوک دنبال کنید و به وب‌سایت‌اش سر بزنید.

نامه‌ی وارده: در وایبر چه خبر است؟

این نامه‌ی وارده و عکس را را «آرمان» فرستاده است.

سلام

خوبی آرش؟‌

ببین تو این دو هفته اخیر هر کی میشناسم تو ایران یه مسیج از وایبر براش اومده به این مضمون که

Your code is ######. Use this code to activate viber on Viber Out. If you didn’t ask for an activation code please ignore this message.

به وایبر ایمیل زدم میگه که نگران نباش و احتمالا یکی اشتباه شمارتو زده. ولی مساله اینه که همه دارن از این مسیج ها میگیرن و مساله بعدی اینه که چیزی به نام Viber Out اصلا به این شکل وریفیکیشن نمیخواد، یعنی جایی نیست که کسی بتونه همچین اشتباهی رو دستی مرتکب بشه. اما چون مسیج از خود اکانت وایبر داره میاد آدم مشکوک میشه میگه نکنه اینا یه سوراخی یه جا برا نفوذ پیدا کردن و دارن همه شماره ها رو،‌ رو یه دیوایس مجازی رجیستر میکنن که مسیجاشون رو اونجا داشته باشن؟‌ مثلا فرض کن وایبر از یه اینترفیسی استفاده کنه مثل این برای وریفیکیشن دیوایس:‌

/api/verify?number=&device=

و اینا اینو فراخونی کنن و همه شماره های ایران رو صدا میزنن. حالا از این چه استفاده ای میتونن بکنن رو نمیدونم،‌ شاید یه حفره امنیتی یه جا دیگه پیدا کرده باشن و بتونن وریفیکیشن رو هم انجام بدن،‌ یا ممکنه وایبر اس ام اس هم بفرسته و اینا بتونن اس ام اس ها رو بگیرن و قبل رسیدن به مقصد بخونن و نذارن به مقصد برسه.

من با ساپورت وایبر تماس گرفتم ولی واقعا نمیشه از این آدمای ساپورت رد شد و به آدمای فنی رسید که بتونی باهاشون فنی صحبت کنی. تو لینکی چیزی داری به یه شرکت امنیتی یا سایت امنیتی معتبر که یه خرده اینا رو انگولک کنه قضیه رو جدی بگیرن؟‌

عکسشو اتچ کردم

ارادت

«شهر»

نزدیک ِ دو ماه است که به اشتیاق کار کردن در یک Start-up، از تورنتو به واترلو آمده‌ام. بعد از شش سال زندگی در شهر ِ بزرگ، تجربه‌ی یک شهر دانش‌جویی با کافه‌های دنج و سینمای محلی، اتفاقی لذت بخش است. اما نکته این نیست.

دیروز به رفیق ِ تورنتونشینی پیغام احوال‌پرسی دادم و جواب گرفتم «کی می‌آی شهر؟ ببینیم هم و». درگیر ِ استفاده از «شهر» شدم. در لایه‌ی اول، حرف نادقیق است. در لایه‌ی دوم، جمله ساختار قدرتی می‌سازد که در آن گوینده بالا نشسته است. در لایه‌ی سوم، جمله آشناتر از آن است که ندیده بگیرمش.

شب، کتاب ِ این روزهایم را می‌خواندم. این فصل درباره‌ی تکنولوژی‌های ارتباطی حرف می‌زند. با گریزی به مک‌لوهان. بخشی که می‌خواندم درباره‌ی صنعت چاپ بود. و نظریه‌هایی که می‌گوید همه‌گیر شدن «کتاب» صرفا به مکتوب‌شدن و دردسترس قرار گرفتن دانش منجر نشد و عمل ِ کتاب خواندن به ساختار ذهنی خواننده‌ی کتاب شکلی ویژه می‌دهد. مطالعه، عملی فردی است و روالی رشته‌ای دارد. در مقایسه، بحث‌کردن در یک گروه، شاخه‌ای است و در جمع اتفاق می‌افتد. اما این‌همه زمانی عملی شد که کاغذ کالایی در دسترس شد و شمارگان کتاب بالا رفت.

ذهنم لحظه‌ای به پانصد سال پیش پر کشید. تخیل کردم که در اروپای قرن پانزدهم هستم و گسترش استفاده از کاغذ را می‌بینم. تصور کردم که شگفت‌زدگی من مشابه واکنشی است که چند سال پیش با دیدن اولین تبلت تجربه کردم. اتفاقی جدید در جهان افتاده بود. امکانی جدید. رابطه‌ای جدید با شی‌ای ناآشنا.

نمونه‌های زیادی از نگاه مبتنی بر «انتهای تاریخ» در اطرافم می‌بینم. انگار تاریخ خطی بوده است که به نقطه‌ی فعلی رسیده است که بوضوح از همه‌ی بقیه‌ی آن متفاوت، و حتی ممتاز، است. نکته‌ی مهم این است که دلیلی ندارم که فرض نکنم که آدمی که پنج قرن پیش برای اولین بار کاغذ در دستش گرفت هم، چنین تصویری از مرکز هستی بودن نکرده باشد. و نکته‌ی کلیدی همین است. دیدن ِ خود در مرکز هستی و در انتهای تاریخ، رفتار سهل و هیجان‌انگیزی است.

عکس از Akira

Not Like This!

سکانس اول: ترمیناتور ۲. دوربین روی جمجمه‌های پخشْ روی زمین حرکت می‌کند، با ضربه‌ی موسیقی یک پای مکانیکی جمجمه‌ای را خرد می‌کند، دوربین از زمین فاصله می‌گیرد، و آدمکی، که فاتحانه ایستاده است، تصویر را پر می‌کند. ادعا می‌کنم که اتفاقا این یکی از کم‌بدترین سناریوهای له‌شدن توسط ماشین است. روایت مجموعه‌ی ترمیناتور، که نسخه‌ی جدیدش تابستان دیگر به سینما می‌آید، هم می‌گوید با این نوع ماشین می‌شود مبارزه کرد. می‌شود نیتروژن مایع رویش ریخت و منجمدش کرد، می‌شود زیر پرس له‌اش کرد و می‌شود در حوضچه‌ی مذاب حل‌اش کرد.

سکانس دوم: ماتریکس. سایفر به یاغیان ماتریکس خیانت کرده‌است و یکی‌یکی کابل ارتباطی‌شان با ماتریکس را قطع می‌کند. دوربین روی چهره‌ی یکی از اهالی زیردریایی می‌رود که مرگ دیگران را دیده‌است و می‌داند که نوبت‌اش نزدیک است. زیر لب می‌گوید “Not like this! Not like this!” و فرو می‌ریزد.

مرگ ِ ترمیناتور، نوع ِ آشنایی از کشته‌شدن است. چیزی است از جنس ِ کشته‌شدن به‌دلیل خورده‌شدن توسط ببر، به‌قتل رسیدن توسط آدمیزاد ِ دیگر و کشته‌شدن به‌دلیل سقوط از ارتفاع. مرگ ِ ماتریکس اما از جنس سکته‌ی قلبی یا بیماری ناگهانی است. مرگ از درون اتفاق می‌افتد، نه به‌دلیل یک عامل ِ بیرونی که می‌شود با آن وارد رابطه شد. اما وضعیت ِ خطرناک‌تر این است که ترمیناتور می‌کشد، اما ماتریکس می‌تواند تکثیر کند.

سکانس سوم: Chappie. یولاندی، که با Chappie رابطه‌ای مادری-فرزندی ساخته‌است، در درگیری کشته می‌شود. نینجا، معشوقش، در حین ِ سوزاندن ِ خاطراتش از او، یک flash memory پیدا می‌کند که Chappie در یکی از آزمایش‌هایش «هشیاری» یولاندی را در آن ذخیره کرده‌است. هشیاری در یکی از سکانس‌های انتهایی ِ فیلم به رباتی منتقل می‌شود. جایی دیگر دیده‌ایم که هشیاری «سازنده» به رباتی منتقل شده‌است. در هر دو اتفاق، صاحب اولیه‌ی هشیاری دیگر زنده نیست. تصور می‌کنم که نویسنده، چاره‌ای جز کشتن این دو نفر نداشته است: تصور ِ این‌که بیشتر از یک بدن حاوی هشیاری واحدی باشند، شگفت است. در قسمت سوم Black Mirror، آدم‌ها ابزار کوچکی زیر پوست ِ پشت گوش‌شان می‌گذارند که برایشان کار حافظه‌ای نامتناهی و قابل دسترسی را انجام می‌دهد. در یکی از سکانس‌ها با دختری آشنا می‌شویم که حافظه‌اش را به‌زور از او دزدیده‌اند. «لابد یه پول‌دار حالا داره خاطره‌هام و تماشا می‌کنه»، دختر می‌گوید.

چندان نگران این نیستم که جمجمه‌ام با فشار یک پای فولادی از هم بپاشد. نگرانی‌ام از جنس ِ اضمحلال درونی است. و نکته‌ی مهم این است که این اتفاقی در آینده نخواهد بود. چیزی که از نویسنده‌ی Society and Technological Change می‌شنوم این است که این فرایند مدتهاست آغاز شده است.

درباره‌ی نوشتن

نوشتن در این روزگار اتفاق متفاوتی است. داریم عادت می‌کنیم به کوتاه٬ به خلاصه٬ به واضح است٬ و به زبان کنایی. دو ماه وقت گذاشتن روی دوازده یا پانزده صفحه‌ای که لایک و کامنتی به بار نمی‌آورد٬ اتفاق نامعمولی است. ادبیات متفاوت٬ زبانی که رسمی است و کوچکی دایره‌ای که تمام این دوازده صفحه در آن چرخ می‌زند٬ همه نکاتی هستند که مقاله علمی نوشتن را متفاوت می‌‌کنند. و البته تفاوت ابزار هم هست. محیط نوشتن Latex است و فایل تصویر eps است. ابزارها کد باز هستند و همه چیز بوی کهنگی می‌دهد. دایناسورهایی که وسط یک شهر بزرگ دوباره زنده شده‌اند.

در دنیای که همه فروشنده شده‌اند و هرکسی متاعش را گوشه‌ای داد می‌زند٬ و همه‌ی متاع‌ها بهترین هستند٬ این نوع از نوشتن راه رفتن عکس جهت ِ خیابان یک‌طرفه است. باید خودت را نقد کنی. باید از دیگران یاد کنی.

این٬ جمله‌ی مشهوری است که فروشنده‌ی موفق در جمله‌هایش از but استفاده نمی‌کند. همین یک نقطه‌ی تفاوت مهم مقاله‌ی علمی نوشتن است. باید از قامت آدمی که وسط بازار شلوغ بورس دارد سهامش را آب می‌کند بیایی بیرون و کنج کافه بنشینی و در هر جمله‌ات یک «البته» و «ولی» بگذاری.

می‌خواهم بیشتر درباره‌ی این تفاوت فکر کنم.

وضعیت ِ نمک‌سود

شهرداری تورنتو هرشب سطح خیابان‌ها را نمک‌سود می‌کند که صبح رانندگی ممکن‌تر بشود. نمک برف را آب می‌کند و روی لباس آدم‌ها و ماشین‌ها کبره می‌بندد. فلز ماشین‌ها زیر نمک کم‌کم زنگ می‌زند.

آشنایی می‌پرسد زیر ماشین را قیراندود نمی‌کنی؟ جواب می‌دهم که اجاره‌ی سه‌ساله است، اما می‌خواهم امروز ببرم بشویمش. توضیح می‌دهم که ظاهرش مال من است اما زنگ‌زدگی‌اش مال صاحب بعدی. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم که لعنت بر نظام سرمایه‌داری که آدم را به نوک ِ دماغش محدود می‌کند. آشنا اشاره می‌کند که دارم به چیزی فحش می‌دهم که خودم هم از منطق‌اش پیروی می‌کنم. توضیح می‌دهم که در عمل انجامش می‌دهم و در حرف ازش انتقاد می‌کنم. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم این هم منطق سرمایه‌داری است، در عمل سود می‌برم و در نظر ازش ابراز انزجار می‌کنم، و سود می‌برم.

عکس از این‌جا