قضیه‌ی مردی که درمورد میمون‌ها دروغ می‌گفت

صفحه‌ی‌ شخصی مارک هوزر Marc Hauser استاد روانشناسی در دانشگاه هاروارد نشان می‌دهد که این محقق را اصلا نمی‌توان دست‌کم گرفت. آقای محقق برجسته‌ی آزمایشگاه Primate Cognitive Neuroscience، که ترجمه‌اش را از من نخواهید، از سال ۲۰۰۷ زیر ذره‌بین رفته است. یک دلیل برای شک به آقای هوزر سه مقاله‌ای است که بعد از انتشار پس گرفته‌شده‌اند (یکی از این مقالات در سال ۲۰۰۷ در ساینس چاپ شده بود). گویا آقای هوزر نشان داده بود که قابلیت‌های شناختی بعضی میمون‌ها بیشتر از آنچه قبلا تصور می‌شد به انسان‌ها نزدیک است. ایشان متهم است که نتایج این تحقیقات بصورت دستکاری‌شده منتشر شده‌ است. بعضی از دانشجویان سابق دکتر هوزر به مجله ی Chronicle of Higher Education گفته‌اند که او اجازه نمی‌داد درمورد اشتباهات احتمالی در تحلیل داده‌ها بحث کنند و تفسیر‌هایی می‌کرد که گاهی سوال برانگیز بودند. آقای هوزر قبل از این قرار بود درسی با عنوان «دریافت های اخلاقی: از ژن تا قانون» ارایه کند که حالا ملغی اعلام شده است. قبل از این مارک هوزر برای کارهایش در زمینه‌ی ریشه‌های تکاملی اخلاق مشهور شده بود.

تحلیل اول) با همه ی دبدبه و کبکبه و ساختمان ِ عریض و طویلش، هنوز جامعه ی علمی این امکان را به یک محقق می‌دهد که داده‌هایش را دستکاری کند و از سازمان‌های مختلف کمک مالی بگیرد و به شهرت برسد.

این اولین باری نیست که کسی نشان می‌دهد که در فضای علمی، که خط‌کش و معیارها بسیار روشن‌تر از شاخه‌های دیگری از فعالیت آدمیزاد است، می‌توان برای مدت طولانی از حاصل تقلب ارتزاق کرد. این اولین باری هم نیست که ساختار علمی تباهی را پیدا می‌کند و آن را رسوا می کند.

تحلیل دوم) این ادعا که جامعه‌ی علمی بنایی از سنگ گرانیت ِ بدون ترک است بیشتر حاصل یک علاقه‌ی رمانتیک است تا مدلی برای وضعیت ِ گروهی که چند ده میلیون عضو دارد. نکته‌ی مهمی که وضعیت ِ فعلی مارک هوزر نشان می‌دهد این است که متقلب در سیستم عمر ِ محدودی دارد و نکته ی مهم هم همین است. در این قضیه دانشجویان، که پایین‌ترین طبقه در هرم ِ جامعه‌ی علمی هستند، توانستند علیه کسی در راس هرم اقدام کنند و او را پایین بکشند.

گاهی که استدلال‌هایی به نفع ِ کنترل مرکزی و علیه خودسامان‌‌دهی، مثلا دموکراسی، می کنیم، منطق‌مان برمبنای چیزهایی مثل تحلیل اول است.

عکس از اینجا – لینک از فیس‌بوک ِ امیر ِ عزیز

برای روز جهانی وبلاگ

پدربزرگ مرحومم یکبار در جوانی با چند رفیقش رفته بود «آب عسل». صبح زود می‌پریده‌اند توی آب و تا ظهر «آب‌تنی» می‌کرده‌اند و بعد نهار مفصلی می‌خورده‌اند و چرت می‌زده‌اند و باز می‌پریده‌اند توی آب و تا دم ِ غروب «آب‌تنی» می‌کرده‌اند و شب «خواب ِ خوبی می‌کرده‌اند». این حکایت را پدربزرگ ِ مرحومم، تا وقتی زنده‌بود، هفته‌ای چندبار تعریف می‌کرد و سرآخر می‌گفت «گذشت اون دوران ِ طلایی» و به ما نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد و اضافه می‌کرد «شماها که جوونی ندارین!» ما البته «جوونی» داشتیم.

اینکه «دوران طلایی وبلاگ نویسی تمام شده‌است» یک نظریه است که می‌شود درموردش حرف زد و شواهدی برایش پیدا‌کرد. یک شاهد هم این است که همین حالا در وبلاگستان وبلاگی وجود دارد که ۱۳ هزار و خرده ای مشترک دارد. یکسال پیش همین موقع، پرطرفدارترین وبلاگ در همین وبلاگستان کمتر از این تعداد مشترک داشت. اگر «تعداد مشترک ِ پرمشترک‌ترین وبلاگ ِ وبلاگستان» را بعنوان معیاری برای «طلایی بودن» وضعیت وبلاگستان بدانیم همین لحظه طلایی‌ترین وضعیت وبلاگستان در همه‌ی زمانها است. و البته ده دقیقه دیگر از این هم طلایی‌تر خواهد بود.

این بود پستی به مناسبت روز جهانی وبلاگ (وبسایت مخصوص این روز).

پس‌نوشت: چند روز نیما اکبرپور و من با احسان نوروزی از دویچه‌وله در همین مورد حرف زدیم که اینجا منتشر شد: وبلاگستان فارسی؛ حیات یا زوال؟

کارآگاهی‌گری با مایو

اول) ساحل فرانکلین در ۷۰ کیلومتری شمال تورنتو. بدون ترافیک. ۵۰ دقیقه بعد از اینکه صبحانه را تمام می کنیم کنار ساحل هستیم. برمی گردم که پول پارکینگ را بدهم. باید پول را به دستگاهی که گوشه ی پارکینگ گذاشته اند بدهم و قبض را زیر شیشه بگذارم. وقتی کنار دستگاه می رسم، مردی، هندی یا از همان حوالی، دارد کلیدها را پشت سر هم می زند. بهش که می رسم سر برمی گرداند و می گوید «۳۰ دلار برای تمام روز؟ می ارزه اصلا پول ندم. مگه جریمه اش چقدره؟» و پول را در جیبش می گذارد و سمت ساحل می رود. قصد داشتم گزینه ی «برای تمام روز» را انتخاب کنم، اما حالا به موارد دیگر نگاه می کنم «۶ دلار برای یک ساعت، ۱۲ دلار برای دو ساعت، ۱۸ دلار برای سه ساعت». ساعت ۱۲ و نیم است. حساب می کنم که بعید است تا پنج و نیم بمانیم. بالاخره ۱۲ دلار می دهم. فکر می کنم اگر تصمیم بگیریم بیشتر بمانیم برمی گردم و می دهم. حساب و کتاب ِ هزینه طوری است که اگر به جای سه ساعت، یکبار یک ساعت و بعد دو ساعت بگیرم هزینه فرقی نمی کند. این یعنی اگر کمتر از پنج ساعت بخواهیم بمانیم بهتر است که ساعتی بگیرم.

دوم) روی ماسه ی داغ نشسته ام. روبرویم مردم از نژادها و رنگ های مختلف از ساحل به سمت آب می روند یا خیس برمی گردند. حالا یک خانم آسیایی و پسر کوچکش سر می رسند. روبروی من قبل از این یک خانواده ی سفید نشسته بودند اما حالا همه توی آب هستند و فقط مادر خانواده کنار بساط نشسته است. خانم آسیایی یک تیوب بزرگ پلاستیکی ِ بادنشده را یک دستش گرفته است و با دست دیگر پسرش را که از هیجان بالا و پایین می پرد آرام می کند. حالا به خانم سفید می رسند و مادر ِ آسیایی با جمله های کوتاهی به او می فهماند که تلمبه شان را می خواهد قرض بگیرد. خانم سفید می گوید «حتما» و مادر و پسر مشغول تلمبه و تیوب می شوند. حالا پدر خانواده و بعد یک زن و مرد ِ آسیایی دیگر هم رسیده اند و همه با هم نوبتی تیوب را باد می کنند. تیوب بزرگ است و وقتی توی آب می اندازندش مادر و پسرش درش جا می شوند. در پنج یا ده دقیقه ای که باد زدن ِ تیوب طول می کشد چند بار دسته و لوله ی تلمبه در می رود که هر بار پدر ِ پسرک فوتشان می کند و جایشان می اندازد. بالاخره کار تمام می شود و از صاحب تلمبه تشکر می کنند و داخل آب می روند.

سوم) وقتی از پارکینگ سمت ساحل می آمدیم دیدم که چند جا تابلوهای یاسی رنگی با مهر و نشان اداره ی محلی بهداشت زده اند. بار قبل که همینجا آمدیم این تابلوها نبود.

توجه: آبهای این منطقه ممکن است تا ۴۸ ساعت بعد از یک بارش شدید حاوی سطوح بالایی از باکتری باشد.

جاهایی از ساحل که درختها سایه انداخته اند هنوز ماسه خیس است. انگار دیشب باران تندی آمده است. با گذشتن ساعت ساحل شلوغ تر می شود. زیر یکی از تابلوها، که نزدیک تر به آب گذاشته اند، خانواده ای بساط پهن کرده اند. پسر ِ چند ساله ی خانواده از دریا آب می آورد و در حوض قلعه ی ماسه ای اش می ریزد.

چهارم) این ساحل غریق نجات ندارد. روی تابلویی، که حالا کج شده است، نوشته شده،

غریق نجات حاضر نیست. با مسوولیت خودتان شنا کنید!

هر چه جلوتر می روم دریاچه عمیق نمی شود. آب آرام است و ماسه ی کف دیده می شود.

پنجم) حالا من تنها کنار بساط نشسته ام. و دارم وسایل را می پایم. در گوشه ی سمت راست ِ زیرانداز، درست پشت سرم، کیف بزرگ دوربین نشسته است که کیف پول من و همه ی کارت های اعتباری و مدارکم هم تویش است. گاهی سر برمی گردانم و نگاهش می کنم. بوضوح اگر کسی بخواهد کیف را بردارد می تواند در دقیقه های متوالی که من به دریا زل زده ام این کار را بکند. اما اینکار ریسک زیادی دارد، چون ساحل پر از آدمهای دیگری است که حتما دیده اند که من نیم ساعت است اینجا دراز کشیده ام. کسی که بخواهد دوربین و محتویات کیف را بدزدد باید حساب و کتاب زیادی کند. گذشته از این، در پنج سال گذشته کمتر از ده بار شنیده ام که از کسی چیزی دزدیده شده باشد. از من یکبار سرعت سنج دوچرخه ام را دزدیدند، که آن هم بیشتر خرابکاری بود تا دزدی. به دریا زل می زنم.

ششم) از دیشب قرار گذاشتیم که روز را در شهر بگذرانیم. صبح که پاشدیم و آفتاب و هوای ۳۰ درجه را که دیدیم تصمیم تغییر کرد: «می ریم ساحل». وضع هوا ممکن بود ناگهان تغییر کند، با اینحال ما تصمیم گرفتیم نزدیک دو ساعت در ماشین بنشینیم و خطر تصادف را بپذیریم و هزینه ی بنزین و پارکینگ را بپردازیم به این امید که روز خوبی در ساحل خواهیم داشت. پیش بینی ما درست بود. ما روز خوبی در ساحل داشتیم.

هفتم) کاملا ممکن است که خانواده ی آسیایی تلمبه اش را آخرین لحظه در خانه جا گذاشته است. یا شاید لوله ی تلمبه ناگهان پاره شده است. این هم ممکن است که خانواده تصمیم گرفته است پول برای تلمبه ندهد. با توجه به ظاهر تلمبه تصور نمی کنم شی گرانقیمتی بود اما «گران» در مقایسه تعریف می شود، یعنی گران در مقایسه با چه چیزی. قابل تصور است که برای کسی گشتن دنبال تلمبه در ساحل و خواهش کردن از یک غریبه که تلمبه اش را قرض بدهد و پذیرفتن این خطر که روزی تلمبه پیدا نشود کم هزینه تر از قیمت یک تلمبه باشد. برای دیگرانی، احتمالا شامل خانواده ی سفید، پرداختن بهای تلمبه بهتر از دردسر تلمبه نداشتن است.

هشتم) شاید آب آلوده بود. شاید خیلی از کسانی که در ساحل بودند تابلو را ندیده بودند یا جدی اش نگرفته بودند. یا شاید تابلو را دیده بودند و تصمیم گرفته بودند «می ریم توی آب اما دهنمان را بسته نگه می داریم و سریع دوش می گیریم». قابل تصور است که عده ای قبل از آمدن سری به وبسایت اداره ی محلی بهداشت زده بودند و تصمیم گرفته بودند به جای ساحل، روز را در شهر بگذرانند. واضح است که عده ی زیادی بوده اند که هشدار ِ روی تابلو به اندازه ی کافی برایشان ترسناک نبوده است که از راه ِ آمده برگردند و توی آب نروند. یا شاید ندیده اند که ماسه ها خیس است.

دارم «کارآگاه اقتصادی» The Undercover Economist را می خوانم. قبلا درباره ی «منطق زندگی» The Logic of Life از همین نویسنده اینجا حرف زده ایم. نویسنده ی کتاب، که اقتصاددان است، به اتفاقات روزمره نگاه می کند و تلاش می کند برای رفتارهای فردی و جمعی توضیح پیدا کند. به عبارت دیگر، فرض براین است که انسان ها در تصمیم هایی که بصورت شخصی یا گروهی می گیرند گزینه های مختلف را می سنجند و با توجه به اطلاعات موجود و نوع ارزش گذاری، راه حل بهینه را انتخاب می کنند. یک جایگزین برای این نگاه، تقسیم دنیا به جزیره های سیاه و سفیدی است که در آن جزیره های سیاه به سفیدها ظلم می کنند و اهالی جزیره های سفید مجسمه های مناعت و شرافت هستند. تیم هرفورد در «منطق زندگی» بطور مستقیم تری روی پیدا کردن توضیح برای رفتار آدمیزاد تمرکز می کند.

در مورد این کتاب بیشتر حرف می زنیم.

بعد از اینکه «در جستجوی لبخند روی لبه ی پرتگاه – درمورد اوریف لیم و باقی قضایا» منتشر شد، چند پاسخ از طرف کسانی که در شبکه ی فروش این شرکت فعالیت کرده بودند گرفتم. یکی از این افراد یوسف بود که پرسید «میشه ازتون بپرسم چقدر در مورد شرکت اوریف لیم اطلاعات دارین؟» در ایمیل دیگری یوسف ادعا کرد «فعالیت توی اوریف لیم الان برای خیلیها شغل ثابت هست! یعنی این ۲ هفته شاید بیش از ۱۰۰۰ نفر از نون خوردن افتادن.» از یوسف خواستم که به تفصیل درمورد شناختش از اوریف لیم و اینکه چرا به نظرش اوریف لیم یک گلدکوئست دیگر نیست بنویسد. حاصل را اینجا بصورت یک نامه ی وارده می خوانید.

اگر شما هم مطلبی نوشته اید اما وبلاگ ندارید یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، نوشته/عکس/ویدئوتان (یا هر چیز دیگری) را بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

وقتی به اسم مقابله با شرکت هرمی، انسانها را متضرر می کنیم

قصه پیدایش و شروع به کار شرکتهای هرمی در ایران سری دراز دارد؛ از پیدا شدن سر و کله شرکت گلد کوئست و فروش سکه های کلکسیونی با چند برابر قیمت به مردم، تا شرکتهای هرمی دیگری که به هر شکل کالای لوکسی را به چند برابر قیمت واقعی به مردم می فروختند و رویای پولدار شدن یک شبه را برای مردم به ارمغان می آوردند. در یکی دو هفته اخیر هم سر و صداهای زیادی در رادیو و تلویزیون ایران به خاطر جمع شدن و دستگیری سر دسته های یکی دیگر از شرکتهای هرمی به نام «اوریف لیم» به پا شد.

از آنجایی که صحبتها و برداشتهایی که در گوشه و کنار در مورد این شرکتِ به خصوص و فعالیتش در ایران، و صد البته در دیگر کشورها، می بینم حتی به واقعیت نزدیک هم نیست، تصمیم گرفتم در نوشته ای برای دوستان توضیح بدهم که واقعیت چه بوده و اصلا اوریف لیم چه شرکتی هست و چه کاره بود. اما برای این منظور ابتدا باید یک مفهوم نه چندان آشنا و جدید در صنعت بازاریابی را تعریف کنیم. مفهومی به نام فروش مستقیم.

فروش مستقیم یعنی چه؟

با دومثال این مفهوم را مرور می کنیم. بیایید با هم فرض کنیم که من یک کارخانه تولید لوازم بهداشتی دارم. من در این کارخانه یک نوع صابون خاص با هزینه ۵۰ تومان تولید می کنم و برای آن بازاریابی می کنم. در این مرحله چند خریدار عمده برای محصولات من پیدا می شوند و محصولات را به قیمت هر عدد ۱۰۰ تومان می خرند. هر کدام از این خریداران باید محصول من را به یک خریدار عمده ی دیگر که در ابعاد کوچکتری کار می کند بفروشند. و صد البته باید از این کار سود ببرند. بنابراین محصول من به قیمت هر عدد ۱۵۰ تومان به دست خریدار عمده دوم می رسد. خریدار دوم نیز باید محصول را به یک خرده فروش بفروشد. او نیز احتیاج به سود دارد. پس خرده فروش محصول من را به قیمت هر کدام ۲۳۰ تومان خریداری میکند. همین روند برای رسیدن محصول به دست مغازه دار نیز تکرار میشود و قیمت محصول به ۳۵۰ تومان میرسد. در نهایت محصول ۱۰۰ تومانی با قیمتی در حدود ۴۵۰ یا ۵۰۰ تومان به دست مصرف کننده نهایی خواهد رسید. اما در این بین، قیمت نهایی محصول تولیدی ۴ یا ۵ برابر شده است.

در فروش مستقیم، تمامی این واسطه ها حذف خواهند شد و من به عنوان تولید کننده، محصول را به مصرف کننده نهایی میفروشم و هیچ نیازی به واسطه ها نخواهد بود.

همانطور که در تصاویر پیداست و طبعا به دلیل کمتر شدن واسطه ها در شکل دوم، یعنی فروش مستقیم، محصول با قیمت و هزینه بسیار کمتری به دست مصرف کننده نهایی خواهد رسید.

مثال دوم: آخر هفته است و من با دوستان به گردش رفته ایم. تصمیم میگیریم چیزی بخوریم. کجا برویم که هم مطلوب باشد و هم خوشمزه؟ آقای X “فری کثیف” را پیشنهاد میکند. ما به رستوران فری کثیف میرویم و، در عین اینکه از سلامت حال او با خبر میشویم، ۱۰ هزار تومان خرید می کنیم. این خرید به واسطه توصیه آقای X به وقوع پیوسته، اما آیا سودی نصیب وی شده؟ آیا فری کثیف یک تشکر خشک و خالی از آقای X می کند؟ طبعا خیر. اما در سیستمهای فروش مستقیم، در صورتی که من آقای X را برای خرید به شرکت معرفی کنم، به دلیل این بازاریابی برای شرکت و اینکه هر خرید ایشان به واسطه معرفی من انجام گرفته، سودی به من تعلق خواهد گرفت.

به این ترتیب دقیقا تنها محل تلاقی سیستمهای فروش مستقیم با سیستمهای هرمی در همین نقطه است. یعنی معرفی زیر مجموعه ها و خریداران. در سیستمهای فروش مستقیم، هر فرد به عنوان بازاریاب و فروشنده محصولات شرکت به عضویت شبکه فروش در خواهد آمد. همچنین افرادی که به واسطه معرفی هر فرد به شبکه فروش وارد شده و از شرکت خرید می کنند، به عنوان زیر مجموعه های وی شناخته خواهند شد که شرکت با توجه به میزان فعالیت و خریدِ کلیه زیر شاخه های هر فرد، درصدی را به عنوان حق بازاریابی به وی می دهد. تا اینجا، شکل کلیِ کار شبیه به فعالیت شرکتهای هرمی است. اما، میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.

مهمترین تفاوتهای سیستمهای فروش مستقیم با سیستمهای هرمی چیست؟

تفاوت اول: هزینه ورود به شبکه فروش

اولین و یکی از مهمترین تفاوتهای سیستم فروش مستقیم، مقدار هزینه ای است که برای شروع کار باید پرداخت کرد. خاطرم هست که در اوج شور و هیجان شبکه های هرمی، دوستانی داشتم که در به در به دنبال ۳ یا ۴ میلیون تومان پول برای سرمایه گذاری در یک شرکت هرمی بودند. و گاهی پس از پرداخت این مبلغ افسوس می خوردند که ای کاش محصول گرانتری را خریداری کرده بودیم. این مبلغ گاهی به ۱۰ یا ۲۰ میلیون تومان هم می رسید. اما برای شروع به کار در یک شرکت فروش مستقیم، به سرمایه آنچنان زیادی نیاز نیست (این سرمایه در شرکت اوریف لیم ایران ۱۵۵۰۰ تومان است. یا بهتر بگوییم، بود) که البته در قبال پرداخت این مبلغ نیز، خدماتی به فرد متقاضی در نظر ارائه میشود.

یکی از نکات مهم و تفاوت ساز در این زمینه این است که فرد معرف، صرفا با معرفیِ افراد به شبکه هیچ سودی بدست نمی آورد.

تفاوت دوم: نوع کالاها

کلیه کالاهای شرکتهای هرمی را کالاهای لوکس و غیر مصرفی مانند سکه یا گردنبند یا اقلام این چنینی تشکیل می دهند اما در یک شرکت فروش مستقیم، کلیه کالاها مصرفی هستند. به عنوان مثال یک کرم دست و صورت، خمیر دندان، شامپو یا… که در زندگی هر فردی استفاده می شوند.

تفاوت سوم: ساختار شرکت

به طور معمول در شرکتهای هرمی نوع فعالیت به این گونه است که باید بین دستهای چپ و راست توازن بر قرار کرد. اما در شرکتهای فروش مستقیم شیوه کار به این گونه نیست. در این شبکه ها هر فرد هر تعدادی که بخواهد میتواند زیر مجموعه داشته باشد و صرفا به واسطه فعالیت افراد زیر مجموعه به سود خواهد رسید. نه وجود آنها.

اما اوریف لیم ایران یا شرکت اوریف لیم پرشیا. شرکت اوریف لیم یک شرکت سوئدی تولید کننده لوازم آرایشی، بهداشتی و مراقبت پوستی است که در ۶۳ کشور دنیا به صورت فروش مستقیم فعالیت دارد. فعالیت این شرکت زیر نظر فدراسیون جهانی انجمنهای فروش مستقیم (WfDSA) است. (تارخچه شرکت در ویکیپدیا) این شرکت از سال ۱۳۸۳ فعالیت خودش را در ایران شروع کرده است. تا جایی که من در جریان هستم، کلیه مجوز های لازم برای فعالیت رسمی این شرکت صادر شده بوده. گو اینکه اگر جز این بود مطمئنا پیش از اینها جلوی فعالیتش گرفته شده بود (لینک مجوزها که البته الان در دسترس نیست – کش گوگل). کلیه محصولات شرکت اوریف لیم پرشیا با برچسب و تاییدیه وزارت بهداشت ایران توزیع می شده و این موضوع کاملا دلالت بر قانونی بودن فعالیت شرکت دارد. حالا اینکه به چه دلیل به طور ناگهانی جلوی فعالیت این شرکت گرفته میشه و این همه آدمی که توی این شرکت کار می کردند و نان می خوردند، به طور ناگهانی بیکار می شوند، قصه ای است که بنده در این مطالب جوابی برای آن پیدا نمیکنم. شرکت اوریف لیم تا این لحظه نه شاکی خصوصی دارد، نه قانونی را نقض کرده و نه فعالیت خارج از چهارچوبی انجام داده است.

شاید بعدا بیشتر صحبت کردیم.

با تشکر از کمانگیر عزیز

لینکهای بیشتر:

این نامه پیش از انتشار توسط من، کمانگیر، بصورت محدودی ویرایش شده است.

به نوشته ی فارس نیوز، حسین غفوریان، که یکی از معروف ترین سرشاخه‌های گلد کوئست در ایران است، بعنوان «هشتمین بازاریاب شبکه‌ای برتر دنیا از نظر عضوگیری» شهرت دارد. غفوریان فعالیت خود را از ۲۵ سالگی آغاز کرده است و ۵ سال بعد یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان از این طریق درآمد داشته است. به عبارت دیگر، فعالیت در شبکه ی گلدکوئست برای آقای غفوریان ۲۸۰ میلیون تومان در سال، ۲۳ میلیون تومان در ماه، گردش مالی داشته است.

فارس نیوز ادامه می دهد که دانشجو، طلبه، استاد دانشگاه، بازیگر، فوتبالیست و چهره های معروف و برخی مقام ها، از جمله «یک نماینده ی مجلس» و «مشاور رییس یک دانشگاه بزرگ غیردولتی در اهواز» از جمله افراد درگیر در شرکت های هرمی هستند. همین گزارش، تعداد افرادی که در شبکه های هرمی فعالیت داشته اند را ۴ میلیون نفر تخمین می زند و توضیح می دهد که ۸۸% این افراد مالباخته هستند. به عبارت دیگر، ۳٫۵ میلیون نفر، یا یک نفر از هر بیست ایرانی، در فعالیت هرمی وارد شده و ضرر کرده اند. واضح است که این ۳٫۵ میلیون نفر بصورت ناگهانی و در یک لحظه وارد فعالیت نشده اند. این روندی حداقل ۵ ساله بوده است. به این ترتیب سوال مهم این است که چرا در تمام این دوره مکانیزم های دفاعی گروهی فعال نشده است؟

می دانیم که با بزرگ شدن یک شبکه ی اجتماعی و اشباع شدن فضا، بخش های پایین دستی ِ هرم ضرر اصلی را می پردازند. قابل تصور است که فعالیت هرمی باید خیلی زودتر از اینکه ۳ میلیون نفر در این تجارت مغبون شوند متوقف می شد. سوال مهم این است که چرا این اتفاق نیافتاد. آیا مساله عدم وجود کانال های ارتباطی مناسبی است که با شروع موج مالباختگی در شبکه های هرمی این اطلاع در جامعه منتشر شود و روند زیان دادگی متوقف شود؟ قابل تصور است که اتفاقا ضرر دیدگان دقیقا علاقه مند بودند که این نکته که تراز مالی فعالیت هرمی برای آنها هنوز منفی است در جامعه پخش نشود، چون به این ترتیب آنها می توانسته اند زیرشاخه هایی برای خود پیدا کنند و به این ترتیب به نقطه ی سودآوری، نزدیک شوند. اما همین انگیزه برای جلوگیری از پخش این اطلاع در جامعه کافی بوده است؟

ایران کمی بیشتر از ۱% از جمعیت جهان را در خود جای داده است و تولید ناخالص ملی آن کمتر از ۰٫۵% کل تولید ناخالص جهان است. با اینحال به نوشته ی فارس نیوز، در ۴ سال گذشته، ۷۹% از منابع درآمدی شرکتهای هرمی جهان از طریق پولی بوده است که ایرانیان در این شبکه ها سرمایه گذاری کرده اند. این حجم از سرمایه سپس از طریق «صرافی های غیرمجاز و رابطین ایرانی» از کشور خارج شده است. اگر آمارهای فارس نیوز درست باشد، این اعداد نشان می دهند که ۱% از ساکنان زمین ۷۹% سرمایه ی درگردش در تجارت های هرمی را به خود اختصاص داده اند. این نکته که بیش از ۸۵% از این افراد در انتهای این تجارت ضرر می کنند نشان می دهد که این ۱% یا هنوز درمورد مخاطرات این تجارت اطلاع درستی ندارند یا با قبول ریسک در آن شرکت کرده اند، و می کنند.

اینکه چرا چنین اتفاقی در ایران در حال اتفاق افتادن است سوال بسیار خوبی است که اهل فن باید به آن جواب بدهند. سوال دیگر این است که راه حل پیشنهادی فارس نیوز و حاکمیت سیاسیی که فارس نیوز ابزار رسانه ای آن است، قرار است چه کمکی به حل مساله کند؟ گذشته از همه ی سوالات دیگر درباره ی بالای دار کشیدن ِ آدمیزاد، سوال مهم است که آیا کسی که خطر ۸۸%ی ِ ورشکستگی را پذیرفته است با سایه ی طناب دار از شرکت در تجارت هرمی صرف نظر خواهد کرد؟

پس نوشت - تجارت هرمی اساسا راه حلی است که تنها در زمان ِ محدود جواب می دهد. به عبارت دیگر این روش یک تجارت ناپایدار است. آیا از علاقه ی عجیب ایرانیان به تجارت های هرمی می توان بعنوان شاخصه ای برای شناخت بهتر وضعیت جامعه ی ایرانی استفاده کرد؟

عکسها از فارس نیوز