درباره‌ی سر ِ دست بردن ِ آقای رییس کل

 

با قاب کردن کلام «بزرگان» و چسباندن‌اش در شبکه‌های اجتماعی، رابطه‌ی دوگانه‌ای دارم. برای خودم زیاد اتفاق افتاده‌است که در حال خواندن کتابی، از صفحه عکس گرفته‌ام و با توضیح مختصری در فیس‌بوک و توییتر و گوگل+ منتشر کرده‌ام. برداشتم در چنین مواقعی این بوده است که چند جمله‌ای که زیرش خط کشیده‌ام حرفی را می‌زند که خواندنی است. در عین حال، دیدن هرروزه‌ی همین رفتار در شبکه‌های اجتماعی گاهی از کوره به درم می‌برد. و نکته، جملات ِ بی‌ربط ِ منتسب به دکتر شریعتی و انیشتین نیست.

اوج خشم‌ام وقتی است که جمله‌ای از استیوجابز و هنری فورد آویزان دیوار فیس‌بوک می‌شود. آخرین مورد، از این جنس، وقتی بود که کسی جمله‌ای را به این عنوان جایی چسبانده بود که «صرفه‌جویی از طریق خرج نکردن برای تبلیغات مثل این است که کسی بخواهد با نگه‌داشتن عقربه‌ی ساعت جلوی زمان را بگیرد». و اصلا نکته این نیست که این جمله دقیقا چه می‌گوید و چیزی که می‌گوید دقیقا چه ارزشی دارد.

می‌فهمم که این‌که می‌توانم پول بلیط سینما و تیاتر بدهم، در گروی ساختار اقتصادی-سیاسی‌ای است که به دست ِ استیوجابز و هنری فورد برپا شده است. دردم این نیست. سرم وقتی درد می‌گیرد که ابزار ِ سیر کردن ِ شکم، وارد خانه و اتاق خوابم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که برای من، استیوجابز و مارک زاکربرگ موجوداتی هستند که از استثمار ِ جسم ِ کارگر ِ چینی و ذهن ِ من، حساب ِ بانکی‌شان را پر می‌کنند. این‌که در این مسیر، کارگر چینی نانی برای خوردن دارد و من مطلب ِ دوستم را لایک می‌زنم، از اساس اتفاقی جانبی است که برای استیوجابز و مارک زاکربرگ به این دلیل ارزش دارد/داشت که جریان ِ درآمدشان را تضمین می‌کند.

انواعی از رفتار، آدم‌ها را برایم زیر سوال می‌برد. یکی هم سر ِ دست بردن ِ رییس ِ کل است.

عکس – دنبال طرح روی جلد McDonaldization of Society می‌گشتم که این گرافیتی را پیدا کردم.

پراکنده‌گویی درباره‌ی سوال‌های نپرسیدنی

می‌بینم که تضادی شگفت در اطراف‌ام چیره است. از یک طرف، فرض ِ کلیدی این است که آدمیزاد در زمانه‌ی خردورزی زندگی می‌کند. از طرف ِ دیگر، مهم‌ترین سوالات به رسمیت شناخته نمی‌شوند. توضیح می‌دهم.

جایی می‌خواندم، شاید در Biology as Ideology، که با افول ِ قدرت ِ کلیسا، علم، بار ِ توضیح ِ جهان را به‌عهده گرفت. در نبود ِ خالق ِ متعالی که سفتی ِ زیر ِ پا را تضمین کند، دانش‌مندان، در تصور ِ عامه، عهده‌دار ِ این نقش ِ مهم شدند که نشان بدهند که آن‌چه که هست، باید باشد. «روی کره‌ی زمین نابرابری شدید ِ اقتصادی وجود دارد، چون آدم‌ها ژنتیک مختلفی دارند که بعضی را باهوش‌تر از دیگران می‌کند.» نکته‌ی کلیدی این است که این نظریه‌ی دل‌پذیر، از اساس زیر سوال است، اما نکته دقیقا این نیست. موضوع ِ اساسی این است که یک فرض ِ عمومی این است که پرسش‌گری بر جهان مستولی شده است. این، به‌نظرم، یکی از Necessary Illusion هایی است که حفظ ِ نظم ِ عمومی عمیقا به آن وابسته است. و همین‌جاست که نپرسیدن ِ سوال‌هایی، جالب ِ‌ توجه می‌شود.

یکی از این سوال‌های کلیدی، مساله‌ی جمعیت است. هفت میلیارد آدمیزاد روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این عدد قرار نیست به‌این زودی کاهش پیدا کند. با احتساب ِ میزان ِ مصرف ِ آدمیزاد، سوال ِ کلیدی این است که چه تحلیلی از تولیدمثل وجود دارد که به‌لحاظ اخلاقی آن را به اقدامی پذیرفتنی بدل کند. اما این سوال دردناک است. تولیدمثل Ctrl+Z ندارد و آدمیزاد ِ در جستجوی اثبات ِ درستی روایتش از زندگی، این سوال را ناسوال قلمداد می‌کند.

در کافه، کنار خیابانی در تورنتو، نشسته‌ام و روی مقاله‌ای کار می‌کنم که یکی از اهدافش خارج کردن یک معادله از local minimum است. آدم‌ها و ماشین‌ها را که نگاه می‌کنم، نمی‌توانم نبینم که بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی، انگار در local minimumی گیر افتاده است که وضعیت ِ کلی را برای همگی بسیار خطرناک می‌کند. این وضعیت، بوضوح، همان Tragedy of the commons است که ۱۵۰ سال است، حداقل در نظر، برای آدمیزاد آشناست. در عمل اما، آدمیزاد دارد دور ِ خودش می‌چرخد و گودال را برای خودش و دیگران عمیق‌تر می‌کند.

درد ِ اول این است که لختی ِ پادشاه، دغدغه‌ی هرروزه‌ی آدمیزاد نیست. درد ِ بزرگ‌تر این است که خیلی اوقات، حتی این سوال به رسمیت شناخته نمی‌شود. توهم ِ خردورزی و نابینایی ِ عامدانه، دو سوی تضادی‌ست که به‌نظرم شگفت است.

عکس – فریمی از Human Vol. 2

از سبکی ِ تحمل ناپذیر ِ آدمیزاد

وقتی می‌گویم «آدمیزاد»، منظورم دسته‌ی خاصی از هفت میلیارد انسانی است که روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند. شواهد آماری دقیقی ندارم، اما تصور می‌کنم این دسته، اتفاقا دربرگیرنده‌ی بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی است.

«سبکی تحمل ناپذیر» را به جنسی از آدمیزاد نسبت می‌دهم که نسبت به موجودیت خود ناهشیار است. این عبارت را از عنوان Unconscious Civilization گرفته‌ام. مثال می‌زنم.

رضا، محقق علوم کامپیوتر است و از شنیدن خبر اختصاص ۴ میلیارد دلار به تحقیق برای توسعه‌ی ماشین‌های خودراننده بسیار خوش‌حال است. رضا نمی‌بیند، و اشاره به این نکته را عصبانی‌کننده می‌یابد، که ظهور و رواج ماشین‌های خودراننده، روی چندین گروه بزرگ اجتماعی، به‌صورت‌های متفاوتی تاثیر می‌گذارد. واضح است که این «پیشرفت» تکنولوژیک، خطری بزرگ برای مسیر ِ ارتزاق بخشی از جامعه است که به شغل‌های مرتبط با رانندگی مشغول هستند. این گروه، در لایه‌ی اول، شامل رانندگان کامیون، تاکسی و اتوبوس است و در لایه‌های بعدی به کسانی که در رستوران‌های میان‌راهی و مشاغلی نظیر آن کار می‌کنند می‌رسد. نکته‌ی کلیدی این است که پروژه‌ی هوشمندسازی اتومبیل، برای رضا بصورت مستقیم خطری ندارد و درحقیقت به او سود می‌رساند. از این جهت، رضا باید قادر باشد خارج از دایره‌ی منافع مستقیم خود فکر کند و بسیار مشاهده کرده‌ام که نمی‌کند. رضا، برای من، یکی از «آدمیزاد» است. موجود زنده‌ی ناهشیاری که می‌توان نشان داد سطح هوشی بالاتری از بز دارد، اما در عمل، ابزار یک ساختار ِ اقتصادی می‌شود و به درد ِ انسان ِ دیگری دامن می‌زند.

نسرین پزشک است و ادعا می‌کند پزشکی ِ مدرن پروژه‌ای خالصانه برای کاهش ِ درد ِ انسان است. او قادر نیست اقتصاد سلامت را درک کند و لازم نمی‌بیند برای این نکته توضیحی داشته باشد که صنعت ِ داروسازی، یکی از سرمایه‌سازترین و بدنام‌ترین شاخه‌های اقتصادی است. برای او، این‌که شبکه‌ی ورزشی پرطرفدار TSN، قراردادی اختصاصی برای تبلیغ داروی مسکن Advil دارد، سوالی برنمی‌انگیزد. نسرین برای خواندن Biology as Ideology وقت ندارد، چون ماه بعد امتحان دارد. نسرین احتمالا درآمد ِ بیشتری از رضا دارد، اما چندان از «آدمیزاد» بودن فاصله ندارد؛ از دروازه‌های تنگ ِ متعددی می‌گذرد و سختی می‌کشد تا به مهره‌ای در ماشین اقتصادی بزرگی تبدیل شود که سوالات ِ مهم ِ مگویی درباره‌ی آن وجود دارد.

به‌نظرم لازم به توضیح نیست که آدمیزادهایی از جنس رضا و نسرین را در موقعیت‌های متعدد ِ دیگری می‌توان پیدا کرد. بی‌دلیل نیست که ترومن در Truman Show فروشنده‌ی بیمه است.

وضعیت دردناک، برایم موقعیتی است که آدمیزاد ِ ناهشیار را در یکی از موقعیت‌های «قابل احترام» می‌بینم. به کارگر ِ روزمزد خرده نمی‌گیرم، اگر قادر نیست از زندگی روزمره‌اش فاصله بگیرد و فراگیرتر مشاهده کند. پزشک و وکیل و صاحب پیشه‌ی ناهشیار، اما، بهانه‌ای جز بلاهت برای سر در برف بودن ندارد.

عکس از Truman Show

درباره‌ی خودداناپنداری از راه دور*

زیاد دیده‌ام که کسی تلاش می‌کند که دیگری را «درک کند». مثلا سربازی که بعد از تجربه‌ی جنگ به خانه برگشته‌است، دختری که مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌است، و کسی که عزیزش را کسی کشته است. فرض اساسی در این تلاش این است که می‌توان وضعیتی را برای کسی تشریح کرد و امیدوار بود که مخاطب بتواند به درکی از موقعیت برسد که نزدیک به آدمیزادی است که وضعیت را بصورت اول شخص درک کرده است.

به‌نظرم جنسی از تفکیک دکارتی در این نگاه وجود دارد؛ این‌که آدمیزاد موجودیتی است مستقل از، یا خیلی کم وابسته به، تجربه‌هایش و بنابراین شنیدن ِ شرح ِ یک موقعیت، تخمین مناسبی از درک ِ مستقیم ِ آن است. تصور نمی‌کنم که مشاهده‌ی ساده‌انگاری ِ موجود در این فرض، کار دشواری باشد. آدمیزاد با حضور در موقعیت، صرفا آن را مشاهده نمی‌کند، که آن را جذب می‌کند و از آن تاثیر می‌گیرد. این یعنی آدمیزادی که در معرض ِ اتفاقی بوده است، اساسا با آدمیزادی که صرفا توضیح ِ آن را شنیده است، تفاوت‌های قابل اعتنایی دارد. اما این نکته در عمل چه اهمیتی دارد؟

ادعا می‌کنم که بدون حضور در موقعیت، برداشت ِ آدمیزاد نادقیق است و اتکا به آن برای قضاوت ِ دیگری، حداقل نادرست و حداکثر خطرناک است. کسی که در میانه‌ی یک قتل عام ِ نژادی حضور نداشته است، حداکثر برداشتی نظری از آن دارد و آقای مهندس که گرسنگی نکشیده است،‌ احوال ِ ذهنی ِ کارگر ِ در خطر ِ‌ اخراج را نمی‌داند. این ناتوانی ِ لاجرم، به‌نظرم، مانعی بزرگ برای ارتباط ِ انسانی است.

آدمیزاد اغلب نمی‌داند، و نکته این نیست که آدمیزاد اغلب نمی‌داند. مساله‌ی اساسی، این موقعیت ِ آشناست که آدمیزادی بعد از شنیدن درباره‌ی وضعیت، خود را به مرتبه‌ی دانای کامل ارتقا می‌دهد. این «خودداناپنداری از راه دور»، نقطه‌ی شروع اتفاق‌های بدی است.

عکس از Son of Saul

* عنوان نوشته را اول گذاشتم «درباره‌ی ناتوانی ِ لاجرم ِ سوم شخص در درک ِ وضعیت». به‌نظرم ثقیل بود. تغییرش دادم به عنوان ِ حاضر.

در ضرورت Global Colding

صبح که از تورنتو بیرون می‌آمدم، زمین خشک بود. واترلو اما، در دوازده ساعت گذشته، ۵-۶ سانتی‌متر برف باریده است. از پشت میزم، سر کار، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، فکرم رفت به Global Warming، که حالا اسم‌اش را گذاشته‌اند Climate Change. لابد بخشی به این دلیل که قضیه دقیقا گرم شدن جهان نیست و تغییر اقلیم است. ذهنم رفت به این‌که چطور آدمیزاد، تعادل ِ شکننده‌ی تنها محیط ِ قابل ِ زیست در فاصله‌ی قابل دسترس را به‌هم زده است و البته همین آدمیزاد ادعای «مساله حل کردن» دارد. ذهنم رفت پیش جمله‌ای که جایی خوانده‌ام و حالا نویسنده یادم نیست. ادعا این بود که آدمیزاد دقیقا هیچ مساله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه مساله‌ای را جایگزین دیگری می‌کند؛ بنزین باعث فرسایش موتور درون‌سوز می‌شود، پس آدمیزاد به آن سرب اضافه می‌کند. مساله‌ی فرسایش با مساله‌ی آلودگی جایگزین می‌شود. و «پیشرفت» علم کمک می‌کند که مساله‌ی جدید با مساله‌ای جدیدتر جایگزین شود. این‌جا که رسیدم، ذهنم شیطنت کرد.

فکر کردم که تلاش برای کند کردن فرایند Global Warming اساسا اقدامی بیهوده است و آدمیزاد باید روی Global Colding کار کند. ایده این است: مصرف سوخت‌های فسیلی باعث تغییرات در شیمی ِ محیط زیست می‌شود و حاصل ِ این اتفاق افزایش دمای کره‌ی زمین است (بوضوح دارم ساده‌سازی می‌کنم، مساله‌ی اساسی، صرفا افزایش میانگین نیست و، گویا، انحراف از معیار هم بالا می‌رود و این یکی معضل بزرگ‌تری است، اما می‌خواهم به ساده‌سازی‌ام ادامه بدهم). در چنین وضعیتی، لازم است آدمیزاد منابع انرژی‌ای پیدا کند که باعث کاهش دمای کره‌ی زمین می‌شوند. یک ایده پوشاندن لایه‌ی بیرون جو با موادی است که از ورود نور خورشید جلوگیری کنند. نقشه این است که آدمیزاد زمستان‌ها از منابع انرژی منجر به Global Warming استفاده کند و تابستان‌ها از منابعی که باعث Global Colding می‌شوند (نکته‌ی تفاوت فصل در دو نیم‌کره‌ی زمین این راه‌حل را حتی جالب‌تر هم خواهد کرد، که این‌جا وارد این بخش نمی‌شوم). به این ترتیب، آدمیزاد قادر می‌شود دست به «تخریب عامدانه‌ی محیط زیست» بزند و زمستان‌هایی گرم و تابستان‌هایی خنک داشته باشد.

البته که شیطنت ذهنی‌ام بی‌ربط است. اما چندان معتقد نیستم که اتفاقا آدمیزاد دست به این تغییرات نقطه‌ای نمی‌زند. تصور می‌کنم، برای مثال، مصرف قهوه/الکل و داروی مسکن، رفتاری از همین رده است: آدمیزاد به اراده‌اش شیمی مغزش را به سمت هیجان‌زدگی می‌برد و در زمانی دیگر آن را در تخدیر غرقه می‌کند. و البته موجودیت‌هایی بیرونی از این هر دو رفتار سود می‌برند (این‌جا فروشنده‌ی قهوه و تولید‌کننده‌ی شراب).

پشت پنجره‌ی کافه نشسته‌ام و مردم را نگاه می‌کنم که پوشیده در لایه‌های متعدد می‌گذرند و ماشین‌ها را که روی سطح خیابان سر می‌خورند و فکر می‌کنم آدمیزاد و اعتماد ِ شگفتش به ارباب جهان بودن، در آن ِ واحد حقیر و خطرناک است.

عکس از Revenant

در بیهودگی خطرناک بازگشت عمودی SpaceX

خبر را از دوستان فنی‌ام شنیدم. SpaceX موفق شد یک موشک دومرحله‌ای را به فضا بفرستد و بعد بخش بزرگی از آن را روی زمین بنشاند. تمام تلاش‌ها برای انجام این عملیات، قبل از این شکست خورده بود و گویا تلقی عمومی در محافل فنی این بود که چنین کاری محال است. گذشته از جذابیت‌های مهندسی ِ این اقدام موفقیت‌آمیز، حاصل ِ عملی ِ این بازگشت این است که هزینه‌ی رفت و برگشت‌های فضایی حالا حتی کم‌تر از یک دهم خواهد شد.

«پیشرفت»های تکنولوژیک اتفاقات جالبی هستند. پیشرفت را در گیومه می‌گذارم و توضیحی نمی‌دهم چون رونالد رایت حرفش را زده است (بخوانید یا گوش کنید: A Short History of Progress). اما سوال مهم این است که چرا این اتفاق هیجان‌انگیز است؟

درک می‌کنم که آدم‌های مختلفی به دلایل متفاوتی از این اتفاق هیجان زده هستند. آقای CEO البته که خوشحال است، چون علاوه بر این که احتمالا آینده‌ی تجارتش را تضمین کرده است، در بازه‌ی زمانی کوتاه‌مدت هم رشد ِ سهام ِ شرکت‌اش مذاقش را شیرین خواهد کرد. خانم و آقای مهندس اما هیجان‌زدگی‌اش صرفا به جیبش مرتبط نیست. این یعنی وجود SpaceX و نظایر آن، به این معنی است که خانم و آقای آگاه به فن می‌تواند امیدوار باشد که در چند ده سال آینده هم شغلی برایش وجود دارد. اما، مهم‌تر از آن، رابطه‌ی آدم ِ آگاه به فن و اتفاق فنی، چیزی از جنس رابطه‌ی اروتیک است. جنسی از زیبایی در موشکی که به آسمان می‌رود و بصورت عمودی فرود می‌آید وجود دارد که فقط کسی می‌تواند آن را درک کند که در زندگی‌اش معادله‌ی دیفرانسیل حل کرده‌باشد و از کنترل غیرخطی شمه‌ای بداند. به‌نظرم این وضعیت چیزی است مثل لذت بردن از نقاشی خوب، موسیقی خوب، و ویسکی خوب. می‌شود آن را یاد گرفت و چندان قابل انتقال نیست.

اما نکته این نیست. البته که بازگشت ِ عمودی ِ موشک، برای اهل‌اش، اتفاق خوشایندی است. موضوع اساسی این است که این «اهل» دقیقا چقدر جمعیت دارد و اساسا آیا لذت و رضایت ِ جمعی از آدمیان توضیح مناسبی برای یک رفتار است؟

آیا واضح نیست که هلهله برای SpaceX از جنس شادی برای Apple است؟ آیا نباید نگران بود که موشکی که با هزینه‌ی کم‌تری پرتاب می‌شود و فرود می‌آید،کارکردهای نگران‌کننده‌ای دارد؟ Chris Hedges جایی، شاید در Death of the Liberal Class، می‌نویسد که آینده‌ی بشریت، در زمانی نه چندان دور، تقسیم ِ زمین به دو بخش است: همه‌ی زمین که آلوده و درهم و آشفته است و جزیره‌های کوچکی که با دیوار احاطه شده‌اند و طبقه‌ی مرفه در آن‌ها زندگی می‌کند. این تصویر را در Soylent Green هم دیده‌ایم. به‌نظرم، کار جدید SpaceX رسیدن به چنین وضعیتی را ممکن‌تر خواهد کرد؛ وقتی زندگی به دو شکل اتفاق می‌افتد: آرامش روی ماه یا یک قمر مصنوعی و زندگی سگی روی کره ی زمین. یک قدم برای جلوگیری از این اتفاق این است که ۱٪ را از هر امیدی برای خلاصی از کره‌ی زمین ناامید کنیم. این یعنی چاره‌ای نیست، همین یک زمین را داریم و باید روی آن همگی با هم زندگی کنیم، فارغ از این‌که تعداد صفرهای حساب بانکی کسی چند برابر بقیه‌ی آدمیزاد است.

دوام ِ خالی از خلل ِ بی‌سوادی ۲.۰

دیروز با دو دوست صبحانه می‌خوردیم و حرف به ماشین ِ خودراننده کشیده‌شد. من همان روز صبح، نزدیک صد کیلومتر رانندگی کرده بودم و می‌گفتم اگر ماشین‌ام قابلیت خودرانندگی داشت حتما از آن استفاده می‌کردم. از طرف ِ دیگر، تخمین‌های ترسناکی از تاثیرات این تکنولوژی بر میلیون‌ها شغل ِ مبتنی بر رانندگی وجود دارد. دوستم استدلال می‌کرد که نمی‌خواهد «تکلیف» زندگی‌اش را به ماشین بسپرد. به‌نظرش، ماشین ِ خودراننده بیش از حد ِ تحمل‌اش عاملیت او را سلب می‌کرد. جواب من این بود که همین حالا هم ماشین‌ها تا حد زیادی در عاملیت آدم‌های زیادی رخنه کرده‌اند. cruise control و ماشین‌هایی که در بازار سهام فعالیت می‌کنند، نمونه‌هایی از این گستاخی ِ ماشین‌ها هستند. و البته، به همان اندازه مهم و شاید کم‌تر واضح، رخنه‌ی ماشین‌ها در فرایندهای ذهنی خیلی از ما است. به تلفنم اشاره کردم و گفتم «اگر این نباشه، من دقیقا نمی‌دونم امروز عصر، کی باید کجا باشم و نمی‌تونم با خیلی از دوستام تماس بگیرم.» حرف ادامه پیدا کرد و صبحانه تمام شد.

وقتی برای پرداخت دم صندوق رفتم، مرد ۵۰ یا ۶۰ ساله‌ای جلو آمد و گفت «من تلفن‌ام رو تنظیم کرده‌ام که وقتی می‌رم خونه با لپ‌تاپ‌ام sync می‌شه. این‌طوری، این هم نباشه، من اطلاعاتم رو دارم». مرد پشت میزی کمی دورتر از ما نشسته بود و متوجه شده‌بودم که در حین بحث حواس‌اش به ماست. برایش توضیح دادم که حرف دقیقا درباره‌ی «این دستگاه» نیست و داریم درباره‌ی تکنولوژی حرف می‌زنیم. در حرفم پرید و اصرار کرد که تلفن‌اش مدل XYZ از گوشی ABC است که خاصیت uvw را دارد که باعث می‌شود mno اتفاق بیافتد. تشکر کردم و کمی هیجان نشان دادم و «کریسمس مبارک»ی گفتم و حرف تمام شد.

هانس ماگنوس انسنس‌برگر در «درستایش بی‌سوادی» درباره‌ی «نوع نوینی از بی‌سوادی» می‌گوید که «دیری است بر اجتماع سیطره یافته». او می‌نویسد، بی‌سواد نوع دوم با تعریف‌های کلاسیک، سواد زیادی دارد. «خودش را صاحب دانش و معلومات می‌داند، زیاد بلد است کاتالوگ انواع ماشین‌ها … را بخواند. در محیطی می‌چرخد و می‌گردد که برای حفظ او از گزند ِ هرگونه وسوسه‌ی ذهن حصاری کامل به دورش کشیده است. هرگز متصور نیست که در این محیط شکست بخورد، زیرا همین محیط او را ساخته و پرورده است تا به این وسیله دوام خالی از خللش را تضمین کند.»

مقاله‌ی «در ستایش بی‌سوادی»، که کتاب هم نامش را از آن گرفته است، در سال ۱۹۹۱ نوشته شده است. در ۲۵ سالی که از نوشتن ِ از این مقاله گذشته است، بخشی از آدمیزاد، اینترنت، از جنس وب ۱.۰، را تجربه کرده است و حالا چند سالی است که تا گردن در وب ۲.۰ فرو رفته است. و همین، نکته‌ی کلیدی است. کتاب در زمانه‌ی تلویزیون، که شاید بتوان آن را وب ۰.۰ خواند، نوشته شده‌است و هم‌چنان در اپیدمی ِ بی‌سوادی نوع دوم در محیط ِ وب ۲.۰ تازه و به‌روز است. انگار آدمیزاد «حصار کامل»ی که انسنس‌برگر از آن حرف می‌زند را محکم‌تر، بلندتر، و نامریی‌تر کرده است. این، موضوعی است که می‌خواهم درباره‌ی آن فکر کنم.

بی‌خردی ِ جمعی در وضعیت ِ علاقه

دوستی درباره‌ی رفتاری که در «رابطه» با او شده‌است، برایم می‌گوید. او قربانی خشونت شده‌است و برای خلاصی دست به دامن پلیس شده، که چندان هم کمک‌حالی نبوده است. آن‌چه این اتفاق را ویژه‌تر می‌کند، این است که پلیس، در این روایت ِ دردناک، لباس فرم ِ کانادایی پوشیده بوده‌است. یاد ِ سکانسی در «شیفت شب» می‌افتم. جایی که ناهید، مرد ِ رباخوار را تهدید می‌کند که پلیس را خبر خواهد کرد. مرد البته نگرانی ِ عمده‌ای ندارد؛ «زنگ بزن، اول خودت و می‌برن». ناهید، که لبش از کتک ِ شب ِ پیش ِ شوهرش خونین است، در خود فرو می‌ریزد. نیکی کریمی در این سکانس، و سکانس‌های دیگری، وضعیت ِ بی‌پناهی را خیلی خوب نمایش می‌دهد. اما اتفاقی که برای دوستم افتاده‌است، به دلایل ِ دیگری شگفت است؛ یکی این‌که مرد ِ اتفاق حالا در رابطه‌ی دیگری است. می‌پرسم «فکر می‌کنی دوست دخترش می‌دونه؟» «نه. خیلی نخواستم که حرفی بزنم. قضاوتم می‌کردن یا طرف اون رو می‌گرفتن».

تورنتو شهر شگفتی است. حدس می‌زنم که از جمعیت بیش از ۴۶ هزار نفری ایرانیان تورنتو (براساس سرشماری سال ۲۰۰۶)، چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ هزار نفر در «بازار رابطه» هستند. قابل تصور است که در وضعیت ِ فعلی ِ مفهوم «رابطه»، ترافیک ِ بالایی از ساختن و شکستن رابطه‌ها در این جمع اتفاق می‌افتد و هر اتصال و انفصال موقعیتی بالقوه برای تولید ِ حجمی از روایت است. در تورنتو این اتفاق بسیار می‌افتد. به‌قول دوستی، هرکسی که چند سال در تورنتو، و لابد هر شهر ِ دیگری، زندگی کرده باشد، یک پرونده‌ی شفاهی، یا به‌قول دوستم «پروفایل بلند و بالا»، دارد. این پرونده، مجموعه‌ای از شایعات، حرف‌های یک طرفه، تخیلات، و البته واقعیت‌هاست. وقتی دوستم شرح حادثه‌ای که برایش افتاده است را برایم گفت، به این فکر کردم که آیا رفتار خشونت‌آمیز ِ طرف ِ رابطه‌اش، در پرونده‌ی مرد ذکر شده است؟ با کمی حرف زدن به این برداشت رسیدیم که این‌طور نیست. سوال مهم این است که چرا؟

وقتی در سال ۲۰۰۴ James Surowiecki کتابش «خرد جمع»، The Wisdom of Crowds، را نوشت، ایده‌های هیجان‌انگیزی داشت که چندان «اثبات» آن‌ها دشوار نبود. نظریه‌ی اصلی این است که جمع می‌تواند، روی این کلمه تاکید می‌کنم، «می‌تواند»، رفتارهایی انجام دهد که خردورزانه هستند، و، مهم‌تر از آن، هوشمندانه‌تر از رفتارهایی هستند که بسیاری از اعضای جمع، توان و یا تصمیم ِ انجام ِ آن‌ها را دارند. مثال‌های آشنای این وضعیت، ویکیپدیا و پروژه‌های Open Source هستند. با عمق‌گرفتن استفاده از اینترنت و ظهور شبکه‌های اجتماعی، به‌نظر می‌رسید که خرد جمعی داروی بسیاری از دردهای بشری است؛ «دست نامریی جمع»، با الهام از آدام اسمیت، جمعی از انسان‌های احساس‌زده و نادقیق را به گروهی مستحکم و قابل اتکا تبدیل می‌کند. سوال اساسی، با توجه به این نظریه‌ی دل‌پذیر، این است که آیا «بازار رابطه»ی تورنتو، مشمول تعریف «خرد جمعی» است؟ تصور می‌کنم جواب ِ این سوال لزوما مثبت نیست.

مشاهده‌های موردی، و بوضوح غیردقیق، این است که پرونده‌های آدم‌های زیادی حاوی برگه‌هایی است که نادقیق، خارج از زمینه، و یا حتی از اساس نادرست هستند. زیاد با آدم‌ها درباره‌ی رابطه‌های‌شان حرف می‌زنم و زیاد به مواردی برمی‌خورم که حرفی که درباره‌ی کسی زده می‌شود از سر کینه‌ورزی است. اما نکته فقط این نیست. وجه دردناک‌تر ِ اتفاق این است که مورد خشونت قرار گرفتن ِ دوستم، در پرونده‌ی کسی که او را آزار جسمی داده است درج نشده است. به نظر می‌رسد دلایل این اتفاق مجموعی از «حمایت جمع از دوست‌شان»، «پیش‌داوری افراد» و «سرزنش قربانی» بوده‌است.

آیا پیشنهای دارم؟ نه. آیا اساسا باید از این وضعیت تعجب کرد؟ نمی‌دانم. آیا این وضعیت ناامیدکننده است؟ تصور نمی‌کنم.

تصویر – فریمی از The Century of the Self

عهد ِ دقیانوس ِ اخیر

آخر هفته‌ی پیش، برای کار روی مقاله‌ام، در یکی از کافه‌های تورنتو بودم و قهوه سفارش دادم. وقت پرداخت، کارت اعتباری را بنا بر عادت روی ماشین زدم که فروشنده عذرخواهی کرد که «دستگاه خیلی قدیمی است و Tap قبول نمی‌کند». در شبکه‌های اجتماعی پرسیده‌ام و می‌دانم که پرداخت به‌کمک ِ زدن ِ کارت اعتباری روی ماشین ِ پرداخت، در ایران هنوز وجود ندارد. اگر اشتباه نکنم در آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی هم این گزینه هنوز ایجاد نشده است. در کانادا یکی دو سالی است که می‌شود به‌جای استفاده از نوار مغناطیسی و یا Pin از Tap استفاده کرد. و نکته‌ی کلیدی همین است. نه فقط این گزینه در مناطق محدودی در دسترس است، که چندان وقتی هم نیست که اساسا گزینه‌ی Tap وجود دارد. به هر حال، اتفاق را فراموش کردم و به کارم رسیدم.

همان شب برای دیدن فیلمی رفته بودم و وقت پرداخت مبلغ بلیط، دوباره و از سر عادت، کارت را روی ماشین زدم. این فروشنده هم عذرخواهی کرد که «دستگاه مال عهد دقیانوس است و Tap قبول نمی‌کند.» تکرار اتفاق در کمتر از ۱۲ ساعت ذهنم را درگیر خودش کرد.

در لایه‌ی اول، اتفاقی افتاده است که شاید حتی برای یک ناظر بیرونی قابل پیش‌بینی بوده است؛ مقیاس‌های زمانی تغییر کرده‌اند. این یعنی برای بخشی از ساکنان کره‌ی زمین، زندگی بدون اینترنت عملا بی‌معنی است، در حالیکه چندان زمانی نمی‌گذرد از وقتی که موجودیتی به‌نام اینترنت اساسا وجود نداشت. حتی از این پیش‌تر می‌خواهم بروم. پرواز میان‌قاره‌ای، صد کیلومتر تغییر مکان دادن در یک ساعت، و خوردن پیتزا در خاورمیانه و آمریکای شمالی هم همگی اتفاق‌هایی جدید هستند. اگر روایت نویسندگان Sex at Dawn را بپذیریم، لباس‌پوشیدن و در خانه زندگی‌کردن هم در مقیاس جهان، اتفاق‌هایی بشدت اخیر هستند. و این‌جاست که تناقض، جالب توجه و فکربرانگیز می‌شود: آدمیزاد در مقیاس‌های هزارساله و میلیون ساله تعریف می‌شود و با این‌حال، «یکی دو سال پیش» در ذهن همین آدمیزاد تبدیل به «عهد دقیانوس» می‌شود. می‌شود این اتفاق را با بالا رفتن سرعت ِ اتفاقات در دنیای آدمیزاد توضیح داد. به‌نظرم، این تنها بخش ِ اتفاق نیست.

در لایه‌ای دیگر، بالا رفتن سرعت ِ ذهن ِ آدمیزاد، اتفاقی خوشایند برای ساختاری است که در حال ِ حاضر در آن زندگی می‌کند. این یعنی اگر آدمیزاد عمرش را با نسل و دهه بسنجد، میزان مصرف‌اش بشدت پایین می‌آید. برای قانع کردن آدمیزاد که نیاز به لباس نو و اتوموبیل جدید و خودکار تازه دارد، باید مفهوم «تازه» را دستکاری کرد تا تازه خیلی زود کهنه شود. این، به‌نظرم بخش ِ خطرناک اتفاق است. بوضوح نو کردن همه‌ی آن‌چه که «کهنه» شده است، از یک طرف منتهی به مصرف ِ بیشتر منابع کره‌ی زمین و آلوده‌کردن ِ بیشتر ِ آن به زباله می‌شود و از طرف ِ دیگر آدمیزاد را هر چه بیشتر در چرخه‌ی بیشتر کار کردن برای تولید ِ بیشتر می‌اندازد. نکته‌ی کلیدی این است که حتی اگر کره‌ی زمین منابع نامحدودی داشت و آدمیزاد می‌توانست با میزان حداقلی از کار خواسته‌هایش را ارضا کند هم، وضعیت ِ سیاه‌چاله‌ای ِ مقیاس زمان، لزوما موقعیت امنی برای آدمیزاد نبود. موضوع اساسی این است که هنوز کسی ثابت نکرده‌است که لزوما وضعیت ِ زندگی روی دور ِ تند، فی‌نفسه، منتهی به شادی و آرامش آدمیزاد می‌شود.

عکس: لوسی – یکی از خویشاوندان ِ نزدیک ِ آدمیزاد

تکنولوژی و وضعیت ِ خشونت ِ نامتقارن؛ پاریس

فرض می‌گیرم که پذیرفتنی است که در جهان ِ تکنولوژی-محور ِ امروز، این‌که در یک حادثه‌ی بزرگ، ازنظر اندازه، تکنولوژی هیچ تاثیری نداشته باشد، بسیار نامحمتل است. به این دلیل، سوال این نیست که آیا تکنولوژی در فاجعه‌ی پاریس نقشی داشت یا خیر. سوال این است که این نقش از چه جنسی بود.

در شبکه‌های اجتماعی پرسیدم «درباره ی موقعیت تکنولوژی در حمله های پاریس حرف بزنیم.» و جواب‌هایی از این جنس شنیدم: هشتگ‌هایی که در سوگ اتفاق یا در بزم آن ساخته شد، نقش تکنولوژی در ارتباط‌گیری «تروریست»ها، و محوریت شبکه‌های اجتماعی. به‌نظرم همه‌ی این نکات، موضوعات ِ قابل توجهی برای حرف زدن هستند. اضافه می‌کنم که بوضوح کسی ادعا نمی‌کند که موقعیت ِ تکنولوژی در این اتفاق، محدود به هیچ‌یک از موارد بالا می‌شود.

فیلم All Quiet on the Western Front با نمایی از خط ِ جبهه، بین نیروهای آلمانی و فرانسوی، آغاز می‌شود و صدایی روی تصاویر ِ خندق‌ها و سیم‌های خاردار توضیح می‌دهد که طرفین هر از گاهی به سمت هم هجوم می‌برند و تعدادی از هم را می‌کشند و باز به سنگر خودشان برمی‌گردند و اتفاق از طرف ِ دیگر تکرار می‌شود. تصویر و کلام، هر دو، به بی‌حاصلی وضعیت اشاره می‌کنند. نکته‌ی اساسی این است که این «بی‌حاصلی» اتفاقا وضعیتی فرخنده است که در پاریس وجود نداشت. توضیح می‌دهم.

در فیلم حداقل دو سکانس ِ طولانی از چنین هجوم‌هایی وجود دارد. ناگهان صدای سوت بلند می‌شود و لباس آبی‌ها به سمت لباس تیره‌ها می‌دوند. سرنیزه‌ها راست می‌شود، رگبار بلند می‌شود و لباس آبی‌ها فرار می‌کنند. حالا نوبت لباس تیره‌هاست. و تکرار ِ وضعیت. در هر دو سکانس می‌بینیم که مردانی به ضرب بیل و نردبان، و گاهی اسلحه، مردانی را می‌کشند.

وضعیت پاریس نشان داد که به «مدد» تکنولوژی، دیگر خشونت وضعیتی آچمز نیست: یک طرف ابزار جنگی‌ای دارد که از چند هزار کیلومتر دورتر مدیریت می‌شود، ناگهان شیرجه می‌زند، خون می‌ریزد و در آسمان گم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که طرف ِ دیگر، هرچند امکانات مالی و فنی قابل مقایسه‌ای ندارد، اما عاجز از خشونت نیست. به زبان ISIS، «جت‌های فرانسوی در کوچه‌های گند پاریس کارکردی ندارند». فرض می‌کنم خواننده‌ی این متن با ISIS همدلی ندارد، اما تصور نمی‌کنم این موضوع مانعی باشد برای تصدیق این نکته که تحلیل ISIS، قابل دفاع است. ابزار مدرن جنگی به دارنده‌اش امکاناتی تازه می‌دهد، و هم‌زمان دست و پای او را می‌بندد. این یعنی، یک گروه نیمه سازمان‌یافته می‌تواند به مدد چند کلاشینکف، این آدم‌کش ِ ارزان ِ بی‌ادعا، قدرتی متکی بر به‌روزترین تکنولوژی‌ها را به لرزه بیاندازد. این به‌نظرم نشانه‌ای واضح از موقعیت خطرناک تکنولوژی در دنیای امروز است. حداقل در زمینه‌ی آدم‌کشی، تکنولوژی شصت ساله هنوز قدرت خون‌ریزی دارد، اما دارنده‌ی ابزار نوین، غرقه در غرور ِ سوار بودن بر «موج تکنولوژی»، فارغ از این‌که این موج از جنس خون است، جت‌های جنگی‌اش را گسیل می‌کند و نخوت منجر به ۱۴۰ جسد در خیابان‌های پاریس و چند هزار جسد در خیابان‌های بغداد و دمشق می‌شود.

جایی در All Quiet on the Western Front، نظامی سرد و گرم چشیده‌ای سرنیزه‌ی بلند ِ تیزی را بر لباس سربازی تازه‌وارد می‌بیند، با عصبانیت آن را بیرون می‌کشد، و می‌گوید «اگر این رو دستت ببینند، نمی‌کشندت، چشم‌هات رو بیرون می‌آرند». و توضیح می‌دهد که «قراری مشترک» برای ابزارهای جنگی قابل استفاده وجود دارد. اصلا قرار نیست از این وضعیت برداشتی رمانتیک داشته باشیم؛ داستان در زمانی اتفاق می‌افتد که گاز سمی یکی از سلاح‌های مورد علاقه‌ی آدمیزاد است. اما نکته این نیست. نظامی از برابری و بی‌حاصلی مفید در وضعیت All Quiet on the Western Front وجود دارد که حالا بین ISIS و دشمنانش نیست. خطر این اتفاق البته چندان متوجه شبه نظامی ISIS و نظامی فرانسوی نیست؛ خطر مهم این است که حالا آدمیزادی در افغانستان هدف بمب هدایت‌شونده‌ای می‌شود که از یک Drone شلیک شده است و آدمیزاد دیگری در رستورانی در پاریس با گلوله سوراخ می‌شود. تصور می‌کنم در این وضعیت، این ادعای قابل دفاعی باشد که قربانی اصلی «پیشرفت تکنولوژیک» آدمیزاد است.