‫#‏ساخت_ایران

وقتی دیدم کوهیار دعوتم کرده که درباره‌ی ‫#‏ساخت_ایران بنویسم، ذهنم پیش محصولات ایرانی‌ای رفت که مصرف می‌کنم. سوال این بود که درباره‌ی «۵ کالا و خدمات ایرانی که دوست دارم و ۵ تا که راضی نبودم بنویسم». چند هفته‌ی دیگر ده سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و هنوز مصرانه سراغ فروشگاه‌ها و رستوران‌های ایرانی تورنتو می‌روم و پی بیسکوییت ساقه طلایی و نان سنگک و کشک بادمجان و کباب ترش را می‌گیرم. اما به‌نظرم رسید که اگر ادعا کنم خوردنی‌جات و احتمالا تی‌شرت با چاپ ِ فارسی نقطه‌ی اتصال ِ مهم ِ من با ایران است، جمله‌ی نادرستی گفته‌ام.

برای من، محصول ِ ساخت ِ ایرانی که دوست دارم و به تناوب به‌دلیل‌اش حرص می‌خورم و شاد می‌شوم، ذهن ِ ایرانی است. بعد از سال‌ها زندگی در خارج از ایران، هنوز یکی از دلچسب‌ترین لذت‌های عصر ِ روز ِ آخر ِ هفته برایم بودن در یک جمع چند نفره‌ی ایرانی است که درباره‌ی موضوعی حرف می‌زنند. چنین لذتی را هرگز در جمعی غیر ایرانی نچشیده‌ام و توضیح ِ دقیقی برایش ندارم. به‌نظرم این‌که تخمینی از فضای فکری گوینده دارم و مساله برایم بیشتر از یک کنجکاوی دم ِ غروبی است، در این اتفاق موثر هستند.

از جنایات ِ شیک ِ یقه‌سفید

انجمن صنایع رباتیک، RIA، گزارش داده است که در نیمه‌ی اول سال جاری میلادی، این صنعت در آمریکای شمالی رکورد جدیدی ثبت کرده‌است. در این بازه‌ی زمانی، نزدیک ِ چهارده هزار ربات توسط شرکت‌هایی مستقر در آمریکای شمالی سفارش داده شده‌اند که این عدد ۱٪ بیشتر از آمار دوره‌ی مشابه در سال گذشته است. رییس RIA گفته است این «رشد» نشان دهنده‌ی این نکته است که شرکت‌ها دریافته‌اند که ربات می‌تواند منجر به افزایش تولید، کیفیت محصول و قابلیت انعطاف شود. یا به عبارت ِ زبان اصلی، productivity، product quality و flexibility. گزارش اضافه می‌کند که در حال حاضر تخمین زده می‌شود که نزدیک دویست هزار ربات در آمریکا مشغول کار هستند.

جمله را این‌طور می‌خوانم، نزدیک دویست هزار شغل دیگر توسط انسان انجام داده نمی‌شوند و پشت ذهنم می‌شنوم «خیلی هم خوب! خیلی از این کارها رو کسی نمی‌خواد انجام بده!» بعد در گزارش می‌خوانم که نزدیک ِ یک چهارم ربات‌های سفارش داده شده مشغول material handling خواهند شد. بعد به این فکر می‌کنم که صدای پشت ذهن ِ من در زندگی‌اش در material handling کار نکرده‌است که بداند آیا آن‌را به بیکاری ترجیح می‌دهد یا نه. ذهنم پیش‌تر می‌رود و به خاطر می‌آورد که صدای پشت ذهنم اساسا تخصص‌اش تقلید ( ِ ناشیانه‌ی) رفتار آدمیزاد به‌شکل مدل ِ ریاضی و کد است. این یعنی درآمد ِ من از محل ِ ۱۴ هزار رباتی که در نیمه‌ی اول سال ِ جاری فروخته شده‌است تامین شده‌است. به‌عبارت ِ دیگر، من کمک کرده‌ام که نزدیک ِ ۱۴ هزار شغل از دست بروند، و چند صد شغل در صنعت ساخت و نگهداری و استفاده از ربات ایجاد شوند، و از این محل، صاحبان صنایع «قابلیت انعطاف» پیدا کرده‌اند. این‌جا «انعطاف» یکی از معانی‌اش هم این است که ربات باردار نمی‌شود و خودکشی نمی‌کند. آدم ِ بیکار هم خودکشی‌اش را در خیابان می‌کند، که به صاحبان صنایع دخل ِ مستقیمی ندارد.

این‌جا چیزی برای دیدن نیست

عکس را اول صبح در فیس‌بوک دیدم. خونی که روی چهره‌ی دختر خط کشیده است، عروسک سوخته‌ای که در دستش است، و کاغذی که روی آن نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک بچه‌ی فلسطینی دیگر که بمب روی سرش خورده است، راه‌تان را بروید». اتفاق در خیابانی در یک شهر افتاده است. یک سال پیش. تابلوهای مغازه‌ها و براقی دیوارها و کف خیابان، منطقه‌ای سرپا در شهری بزرگ را نشان می‌دهد.

تخیل کردم که در این خیابان هستم و واکنش‌های عابرین را تماشا کردم. تصور کردم که کلمه‌ی کلیدی «فلسطین» و کلمه‌ی ناگفته‌ی «اسراییل»، ایستگاه اولی خواهد بود که بخشی از تماشاگران در آن پیاده خواهند شد. این یعنی، اتفاق، به مساله‌ی اسراییل-فلسطین تقلیل داده خواهد شد و تصور می‌کنم کسی که به این مساله علاقه‌ای دارد، به تصمیمی ذهنی درباره‌ی آن هم رسیده است. از این جنس، این منظره، برای این عده، آجری در یک دیوار ِ بزرگ خواهد بود. این یعنی احتمالا واکنش یکی از این دو خواهد بود: «ببین اسراییل چه جنایتی می‌کند» و «دختر ِ بلوند ِ احساساتی ِ بی‌خبر، حرف ِ بیخودی می‌زند». به نظرم اتفاقا این ایستگاه، رهایی‌بخش و دلپذیر است. اگر بیننده، یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان نباشد، در چنین نگاهی در جایگاه قاضی و محکوم‌کننده نشسته است. یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان هم احتمالا گذارش به این خیابان نمی‌افتد. این یعنی، نمایش خیابانی با تقبیح دیگری پایان می‌پذیرد و همه، خوشحال از این‌که شاهدی دیگر برای این‌که چهارچوب ذهنی‌شان عین حقیقت است پیدا کرده‌اند، راهی ِ مغازه‌ی بعدی می‌شوند که شلوار یقه سفیدی بخرند.

و به نظرم نکته اساسا این نیست.

در ذهنم، فلسطین و بمب را از تصویر حذف می‌کنم و کره‌ی زمین و حاصل همه‌ی بلاهت‌های بشری را جایگزین می‌کنم. از کارگر روزمزد Foxconn تا بچه‌ی عراقی و سوری و تا زنبور عسل، که نسل‌اش در حال انقراض است. تصور می‌کنم که دختر روی کاغذش نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک کارگر دیگر در Foxconn که زمان ساختن آیفون ِ تو سرطان ریه گرفته است» یا «فقط یک بچه‌ی سوری دیگر که نجات‌اش برای جهان صرف ندارد» یا «فقط یک گونه‌ی جانوری دیگر که انقراض‌اش، فعلا، درد کسی نیست». و نکته‌ی مهم، همین نهادینه‌شدن ِ ندیدن است. اسمش را به تقلید از Saul می‌گذارم «نابینایی ِ دلپذیر».

نزدیک محل ِ کارم یک قبرستان Mennonite هست که گاهی به آن سر می‌زنم. در ذهنم این منظره را تخیل می‌کنم که ساکنین این چند صد قبر بیدار شده‌اند و شرح زندگی‌شان را می‌گویند. نکته‌ی اساسی این است که من، و تو هم، در همین لحظه در چنین قبرستانی نشسته‌ایم. مجموعه‌ی اشیای‌ای که من را احاطه کرده‌اند، هر کدام، موضوع ِ یک رابطه‌ی اقتصادی بوده‌اند؛ زنجیری از آدم‌ها این شی را به زمین متصل می‌کند و من مطمئن نیستم که در این زنجیره خونی ریخته نشده است و ذهنی آشفته نشده است و کسی درد نکشیده است. و نکته‌ی مهم همین است. شرط ِ آرامش ِ من، همین ندانستن است، و لازمه‌ی ندانستن، ندیدن. پس راهم را می‌روم.

چرا «کسخل» مهم است.

حدود ۳۶ ساعت پیش، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+ نوشتم،

بخش اول کلمه‌ی «کسخل» گویا به اندام جنسی زنانه اشاره می‌کنه. آیا استفاده از این کلمه سکسیستی‌ه؟ معادل بی‌آزار براش می‌خوام. ‫#‏سکسیسم

واکنش‌های دوستان و آشنایانم در شبکه‌های اجتماعی مختلف به این سوال، نکات جالبی داشت.

این اصطلاح ریشه‌ی تاریخی دیگری دارد – اولین دسته از واکنش‌ها از این جنس بود که بخش اول این کلمه ارتباطی به اندام زنانه ندارد و به «طبل توخالی»، «شعر خواندن دور کرسی»، و یا حتی «کوشر» ارتباط دارد. من نمی‌دانم که این کلمه چه تاریخ‌چه‌ای دارد، و ادعا می‌کنم که تاریخ‌چه‌ی این کلمه، اگرچه احتمالا نکته‌ی جالبی است، به موضوع ِ بحث ِ فعلی بی‌ارتباط است. توضیح می‌دهم.

برداشت کرده‌ام که بسیاری اوقات، زمانی که این کلمه در جمعی مردانه استفاده می‌شود، بصورت ضمنی اشاره‌ای جنسیتی در آن وجود دارد. علاوه بر این، حدس می‌زنم که جمع ِ قابل توجهی از کسانی که از این کلمه استفاده می‌کنند، از آن مفهومی جنسیتی درنظر دارند و یا با شنیدن ِ آن، برداشتی جنسیتی از آن می‌کنند. نکته‌ی کلیدی این است که با جایگزین کردن ِ این کلمه با کلماتی مانند «مشنگ» و «منگ» می‌توان از این نگرانی احتمالی جلوگیری کرد. به عبارت دیگر، اصراری در استفاده از عبارتی که می‌تواند منشا آزار جنسیتی باشد نمی‌بینم.

اصطلاحات آزارنده‌ای با محوریت بدن مردان هم وجود دارند – شک نمی‌کنم که اصطلاحات ِ آزارنده‌ای وجود دارند که برمبنای اندام جنسی مردانه ساخته شده‌اند. ادعا می‌کنم که این نکته به بحث فعلی بی‌ارتباط است. وجود ِ یک تباهی ِ اجتماعی، استدلالی برای دامن‌زدن به یک تباهی دیگر نیست. علاوه بر این، تصور می‌کنم بی‌اهمیت دانستن یک اصطلاح ِ آزارنده، فراموش کردن این نکته است که در رفتارهای دیگرستیز، آزارهای در ظاهر بی‌خطر ِ کلامی نقطه‌ی آغاز هستند و دقیقا در همین نقطه است که باید با آن‌ها جنگید. به این دلیل نمی‌پذیرم که «شما بیا با تمام سوراخ های موجود در اندام زنان و درازی های اندام مردان صفت بساز، اگه با عملکرد اون قشر سازگاری نداشته باشه جز اینکه باعث خنده ی افراد بشه مصرف دیگه ای نخواهد داشت.» حتما این اصطلاحات در لایه‌ی اول باعث خنده‌‌ی گروهی از جامعه می‌شود. نکته‌ی اساسی این است که این خنده، خندیدن به گروهی دیگر در جامعه است و در چنین وضعیتی است که دیگرآزاری در جامعه کلید می‌خورد.

«سخت نگیر. به نظر من البته.» – به‌نظرم «سخت‌نگرفتن» می‌تواند نشان‌دهنده‌ی این باشد که «سخت‌نگیرنده» اساسا قربانی وضعیت ِ «سخت» نیست. که اگر بود، سخت می‌گرفت. وقتی رزا پارکس صندلی‌اش در اتوبوس را به مردی سفید واگذار نکرد، اتفاقا سخت گرفت. تصور می‌کنم بسیاری از سیاه‌پوستان و رنگین‌پوستان از این «سخت‌گرفتن»، که منجر به بازداشت و زندان شد، بسیار خوشنود هستند. نکته‌ی کلیدی این است که «سخت‌نگیر»، شعار اساسی حرکتی است که به وضعیت موجود تن می‌دهد، شاید به این دلیل که نمی‌خواهد برای مخالفت هزینه‌ای بدهد و یا تغییر را باارزش نمی‌داند. این‌که تصمیم بگیریم در شبکه‌های اجتماعی، و در غیاب پلیس و باتوم، راه ِ تن دادن را بپذیریم، برای من علامت خطرناکی است.

فرشتگان ِ نجاتی که شاخ دارند – جایی در مستند She’s Beautiful When She’s Angry، یکی از زنانی که در سال‌های ۱۹۶۰ و در نقطه‌ی شروع جنبش زنان، در شکل مدرن آن در آمریکا، نقش کلیدی داشته است، نقل می‌کند که در این سال‌ها جمع‌هایی از جوانان «پیش‌رو» برای اعتراض به جنگ ویتنام گروه‌هایی را تشکیل داده بودند که شامل مردان و زنان می‌شد. با این‌حال، او می‌گوید، زنان کم‌کم متوجه شدند که مردان در این گروه‌ها نقش‌های کلیدی را بر عهده دارند و زنان به حاشیه رانده می‌شوند. نقطه‌ی اوج ِ این تناقض زمانی اتفاق می‌افتد که در یکی از گردهم‌آیی‌های ضد جنگ، زنی برای سخنرانی پشت میکروفون می‌رود، اما از طرف جمع ِ مردان ِ حاضر هو می‌شود و او را تهدید به تجاوز جنسی می‌کنند. این نقطه‌ی شکستی برای تصویر ِ ذهنی‌ای است که در آن مردان ِ مدرنی که با جنگ ِ ویتنام مخالف هستند، فرشتگان ِ نجات بشریت از تباهی و سیاهی تصویر می‌شوند، اما این فرشتگان ِ شاخ‌دار نشان می‌دهند که «پیش‌روی‌شان» لزوما وارد همه‌ی حیطه‌ها نمی‌شوند. این مردان نه فقط «سخت نمی‌گیرند» که ناگهان شباهتی شگرف به شیاطینی پیدا می‌کنند که حداقل بخشی از جمع بعنوان جبهه‌ی مخالف تعریف کرده‌است. تصور می‌کنم واضح است که تحصیلات عالی، زندگی در غرب، و ظاهر مدرن، دلالتی بر فرشته‌گی کسی ندارند. استفاده از یک اصطلاح دیگرستیز، به‌نظرم، خط‌کش ِ قابل دفاع‌تری است.

 

اما نکته‌ی مهم به‌نظرم این است که استفاده یا عدم استفاده از این کلمه، و موارد مشابه آن، صرفا در لایه‌ی اول تلاشی برای ایجاد امنیت اجتماعی برای یک گروه ویژه از جامعه است که دقیقا روبروی نوک پیکان آزار این کلمه قرار دارد. در لایه‌های بعدی، هدف ِ مهم‌تر، تغییر ِ جامعه به‌نحوی است که در آن اغلب ِ افراد، امنیت ِ قابل قبولی داشته باشند. از این دید، به‌نظرم، مبارزه‌ی فعال با اصطلاحی که دلایلی برای آزارنده بودن آن وجود دارد، اقدامی قابل دفاع است.

نامه‌ی وارده: «تحصیلات» به مثابه امر قدسی

این نامه‌ی وارده را «سامان» فرستاده است. عکس را، که تزیینی است، من اضافه کرده‌ام.

«تحصیلات» به مثابه امر قدسی

جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» را هنگام گفت‌وشنود درباره‌ی مسائل اجتماعی و  سیاسی و اقتصادی بسیار می‌شنویم. واضح است که این بیانیه از جانب کسانی صادر می‌شود که همانند نگارنده‌ی این سطور، تخصص‌شان چیزی غیر از علوم سیاسی یا جامعه‌شناسی و نظایر آن است – مثلا مهندسی یا علوم پایه. در نگاه اول به نظر می‌آید این «اعتراف» از روی فروتنی یا صداقت و نوعی پیش‌دستی در پوزش از خطاهای «فنی» احتمالی هنگام اظهار نظر در باره‌ی وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری، مساله‌ی فلسطین، نظام تحصیلات تکمیلی غرب، توافق هسته‌ای، نحوه‌ی اداره‌ی پارکینگ‌ها توسط شهرداری و غیره باشد. اما قضیه فراتر از این‌ است.

نخست آن که چنین رویکردی به طور ضمنی اما بسیار موثری سواد را با تحصیلات (مدرک تحصیلی) معادل قرار می‌دهد. نتیجه‌ی ‌بلافصل این معادل‌سازی آن است که کسی در زمینه‌ای مدرک دانشگاهی دارد، در آن زمینه «باسواد» هم هست و بیش از دیگران صلاحیت اظهار نظر دارد. با نگاهی گذرا به تاریخ، تاریخ علم و حتی آشنایان و اطرافیان مثال‌های نقض فراوانی برای این فرض ساده‌انگارانه می‌توان یافت.

دومین نتیجه‌ی مشکل‌ساز آن که، اظهار نظر و متعاقبا اندیشیدن درباره‌ی موضوعات مختلف –  درباره‌ی زندگی – را در انحصار درس‌خواندگان رشته‌های مربوطه و «تخصص-وظیفه‌ی از ما بهتران» جلوه می‌دهد. تناقض اساسی این موضع آن است که در عین حال که بازار تحصیلات آکادمیک و محصول نهایی‌ای که این بازار برای عرضه دارد، یعنی مدرک دانشگاهی، را تا حد تقدس بالا می‌برد؛ حقانیت آن را بدیهی و خدشه‌ناپذیر می‌انگارد، یکی از پایه‌های اساسی «آکادمیا» را رد و نقض می‌کند. بلی، مشاغل و حرفه‌‌ها  و به تبع آن‌ها رشته‌های دانشگاهی تخصصی و متمرکز شده و می‌شوند و  دانشجو را در اعماق «چاهی در اقیانوس» فروتر می‌برند. با این حال، یکی از ایده‌های زیربنایی دانشگاه (university)، جامع‌الاطراف بودن (universality) دانش‌آموختگان و سواد ایشان است. «روشِ علمی» و تفکر انتقادی مهم‌ترین چیزی است که باید از تحصیلات دانشگاهی به دست آید؛ چه از «مقایسه‌ی تطبیقی سیر استعمار در امریکای شمالی و افریقای جنوبی» و چه از «مطالعه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو». از پرداختن به علت‌ها و معلول‌های اقتصادی و طبقاتی این سیر تخصص‌گرایی از یک سو و سپس قدسی‌شدن این سیر (تخصص‌پرستی)  از سوی دیگر صرف نظر کرده –  شاید چون از حوزه‌ی تخصصی نگارنده خارج است!؟ –  و به یک نتیجه‌گیری عملی بسنده می‌شود: راه به چالش کشیدن این سیر و یا حداقل زیر سوال بردن «قداست» آن نه تن دادن به آن، بلکه سرپیچی از آن است. مهندس مکانیک، دقیقا به این خاطر که مهندس مکانیک سیالاتِ متخصص در زمینه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو است، باید درباره‌ی هرآن‌چه به حوزه‌ی عمومی مربوط است – وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری –  وبلکه فراتر از آن، بخواند، بداند، اظهار نظر کند و از موضع خود دفاع کند.

دم‌دستی‌ترین استدلالی که برای دفاع از انحصار صلاحیت می‌توان دست‌وپا کرد، دست آویختن به مثال حوزه‌ی  سلامت است: همان‌گونه که ناپزشکان صلاحیتی برای اظهار نظر درباره‌ی آثار جانبی آنتی‌بیوتیک‌ها ندارند، نااقتصاددانان هم صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی وضع مالیات ندارند و نامهندسان هم  صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی سوخت‌های فسیلی و گرمایش زمین ندارند.  اما آیا مبنای این «استدلال» محکم است؟ با نگاهی دقیق‌تر آشکار می‌شود که این قیاس مع‌الفارق است. مثال راه‌گشا و دقیق‌تر برای مقایسه شاید بحث اتانازی باشد. آیا این که اتانازی باید قانونی شود یا نه به حوزه‌ی عمومی کشیده نشد و یا نباید می‌شد؟ واضح است که ناپزشکان صلاحیتی درباره‌ی روش‌های اتانازی، مثلا این که برای این مقصود داروی «آ» تزریق شود یا داروی «ب» ندارند. اما آیا نظر ناپزشکان درباره‌ی اصل قضیه؛ «اتانازی آری یا خیر؟» هم اساسا وارد نیست؟

و اما نتیجه‌ی ضمنی سومی که تقدیس خدشه‌ناپذیر «سواد» به همراه دارد و به زعم نگارنده جذاب‌ترین و مهم‌ترین تناقض آن هم هست، کارکرد«خودخدمتی» جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» است. و این خود از دو راه است: اول آن که بی‌اطلاعی و کوتاهی احتمالی من در مطالعه‌ و اندیشیدن درباره‌ی هرآن‌چه در حوزه‌ی تخصصی‌ام نمی‌گنجد ناگزیر است و جای خرده‌گرفتن بر آن نیست. این خود موید رویکرد تقدیسی به کالایی به نام سواد و چشم‌پوشی از ارزش فرآنید مباحثه‌ی انتقادی است. دومین شکل کارکرد «خودخدمتی» جمله‌ی کذا آن که اگر مهندس کامپیوتر هنگام بحث درباره‌ی عملکرد دولت لیبرال اونتاریو نه بر مبنای سنجش انتقادی مواضع، بلکه با استناد به امر قدسی تحصیلات، حقانیت ویژه‌ای برای کارشناس علوم سیاسی قائل می‌شود، این نه الزاما از سر فروتنی و خودآگاهی مهندس بلکه بیان ضمنی این انتظار است که هنگام بحث درباره‌ی کامپیوتر و مثلا رسوایی NSA، «من حرف آخر را خواهم زد». و این رابطه‌ی تنگاتنگی با مضمون بند دوم این نوشته دارد. ناگفته پیداست که این روند تخصصی (انحصاری) شدن صلاحیت برای نقد و ارزیابی به طور ویژه در حوزه‌ی فن‌آوری تا چه اندازه نامطلوب و بلکه خطرناک است. آیا می‌توان به امثال زوکربرگ برای طراحی، اداره و به‌سازی فضای سایبری و هم‌پوشانی رو به رشد آن با «حوزه‌ی عمومی» اطمینان کرد؟ آیا می‌توان به نتیجه‌ی تخصصیِ تخصصِ آن‌ها، که از نقد و ارزیابی و اظهارنظر دیگر متخصصان  و نامتخصصان مصون بوده  و گویی «وحی منزل» است، اعتماد داشت؟

هک Ashley Madison: تقبیحی که بی‌خطر و رهایی‌بخش است

وب‌سایت Ashley Madison هک شده‌است. شعار این وب‌سایت این بود: «زندگی کوتاه است، رابطه‌ی دومی دست و پا کن». کاربران این وب‌سایت، که به چند ده میلیون نفر می‌رسیدند، افراد ِ در رابطه‌ای بودند که با هم در این وب‌سایت آشنا می‌شدند و «شیطنت» می‌کردند. تصور می‌کنم می‌شود بدون توضیح پذیرفت که وقتی الف با ب در رابطه است، و هم‌زمان درگیر دیگری می‌شود، ب آزار می‌بیند. اما نکته اساسا این نیست.

جنسی از روایت اخلاقی از جهان ِ پیرامون، برای تخطئه‌ی Ashley Madison و مشتریان آن به کار بسته می‌شود که در عین حال که ساده‌انگارانه است، خودمحور و رهایی‌بخش است. توضیح می‌دهم.

رفیق عزیزم پست‌اش در فیس‌بوک درباره‌ی Ashley Madison را با این جمله تمام کرده‌است «اینکه چنین تجارتی در کشوری که تن‌فروشی در آن جرم است، اینقدر قانونی و رسمی است باورش سخت است». از صبح که این جمله را خواندم چند بار به آن برگشتم و بیشتر شگفت‌زده شدم.

مقایسه‌ی خیانت در رابطه با خودفروشی، در یک حرکت، چند ساده‌سازی ِ خطرناک می‌کند. اول، تصور می‌کنم بتوان با میزانی از یقین گفت که خودفروشی رفتاری است که در انتهای خط ِ فقر از زنی، و بسیار کم‌تر از مردی، سر می‌زند. خودفروش، چیز ِ دیگری برای فروش ندارد. ذهن‌اش خریدار ندارد، که کاری یقه سفید دست و پا کند، و بازویی برای فروش ندارد، که کاری یقه آبی پیدا کند، پس تن‌اش را می‌فروشد. از این دید، خودفروش قربانی ِ ساختار ِ اقتصادی-اجتماعی است. خیانت‌کار، از طرف دیگر، اتفاقا به منابع ِ مناسبی دست‌رسی دارد که به او امکان می‌دهد که حظ ِ مکرری ببرد. خیانت‌کار، حتی اگر درآمد ِ کمی دارد، آن‌قدر پول ته جیبش هست که برای «شیطنت» هزینه کند و نگران این نباشد که حساب ِ مالی‌اش این خرده خرجی را فاش خواهد کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که در خیانت، دو طرف، وضعیتی متقارن دارند و در تن‌فروشی، موقعیتی از اساس نابرابر. خیانت‌کاری که در Ashley Madison دیگری را پیدا کرده است، نگران ِ کتک خوردن و مورد تجاوز قرار گرفتن نیست. خودفروش از پایه در خطر ِ خشونت ِ «مشتری» و جامعه است. مشتری پولش را نمی‌دهد و جامعه تحقیرش می‌کند (تصور می‌کنم این روایت از خشونت ِ جامعه را در کارهای ژیژک خوانده‌ام).

اما این تقبیح از این هم فاجعه‌بارتر است.

نکته‌ی اساسی این است که قبل از هر قضاوتی درباره‌ی گردانندگان ِ این وب‌سایت یا مشتریان آن، باید درباره‌ی وضعیت شناخت ِ کافی داشت. این یعنی، سوالی که می‌شود پرسید این است که چرا آدمیزادهایی مشتری Ashley Madison شده‌اند (Men, Women, and Children را ببینید). اما نکته این نیست. کسی می‌خواهد، به هر دلیلی، رابطه‌ای موازی برپا کند و واضح است که دو طرف ِ رابطه‌هایی که در این وب‌سایت شکل می‌گرفتند به آن رضایت داشتند. به این دلیل، فارغ از این‌که من صلاحیت ِ قضاوت درباره‌ی بشریت را ندارم، اطلاعات ِ لازم برای تقبیح ِ کسی در این وضعیت وجود ندارد. نوشتم کسی، چون نه فقط دو طرف ِ رابطه، که صاحبین Ashley Madison را هم چندان مستحق تخطئه نمی‌بینم. یا این‌طور بنویسم، گردانندگان این وب‌سایت را بیشتر از خدایگان ِ وب‌سایت‌ها و نهادهای دیگری مستحق ِ تقبیح نمی‌دانم. و همین‌جاست که جنبه‌ی رهایی‌بخش ِ تخطئه‌ی Ashley Madison واضح‌تر دیده می‌شود.

تخطئه‌ی Ashley Madison بی‌خطر و رهایی‌بخش است. با تقبیح ِ وجود و عملکرد ِ این وب‌سایت، گوینده با ساختار ِ قدرت درگیر نمی‌شود و رفتاری پرهیزگارانه بروز می‌دهد. Ashley Madison بد است چون به کسانی این امکان را می‌دهد که دیگری را آزار بدهند. این آزار، عیان و ملموس است، بنابراین گوینده با مخالفتی روبرو نمی‌شود:‌ اعتراض به تخطئه‌ی Ashley Madison، معترض را در مظان ِ اتهام ِ تایید ِ رفتار ِ خیانت‌کارانه قرار می‌دهد. این تخطئه علاوه بر این رهایی‌بخش است و به این افسانه دامن می‌زند که آدمیزاد موجودی امانت‌پیشه است، که خیانت رفتاری ویژه است که از افرادی خاص سر می‌زند. مروری بر تعداد کاربران Ashley Madison و رشد وب‌سایت‌های مشابه نشان می‌دهد که این تخیل افسانه‌ای دل‌پذیر است که در عمل چنان قابل دفاع نیست.

تضاد منافع: اول شخص مفرد

چند روز پیش با دوستی حرف Soylent بود. من سوال می‌کردم که با توجه به این‌که این محصول تاییدیه‌ی FDA را ندارد، آیا تضمینی وجود دارد که استفاده از آن در درازمدت خطرناک نخواهد بود؟ دوستم، که از ابتدای بحث از موضوع انتقادی من شاکی شده‌بود، با سرزنش جواب داد «این شرکت CEO و آدم‌های دیگه‌ای داره که می‌گن Soylent بی‌خطره». دوستم مهندس مکانیک است و در یک Start-up در زمینه‌ی تخصصی‌اش کار می‌کند.

یکی از علایق‌ام در شبکه‌های اجتماعی، وارسی کردن رابطه‌ی آدم‌ها با چیزهایی است که به آن‌ها اعتقاد دارند. مثلا دوستی دارم که خیلی از مشکلات بشری را تلویحا و تصریحا در فیس‌بوک به مذهب نسبت می‌دهد. آشنای دیگرم بدی‌های متعددی را در گوگل+ به غرب و فرهنگ غربی نسبت می‌دهد. این دو نفر و آدم‌های دیگری را در طول زمان در شبکه‌های اجتماعی تماشا کرده‌ام و همیشه از خودم پرسیده‌ام، رابطه‌ی معتقد و اعتقاد چیست. این‌جا «عقیده» را نادقیق استفاده می‌کنم. منظورم وضعیتی است که در آن آقا یا خانم الف برای مدتی طولانی، مثلا چند ماه، این‌طور فکر می‌کند که گزاره‌ی ب صحیح است و گزاره‌ی ج غلط است. رابطه‌ی الف با ب و ج چیست؟ وقتی خودم آقای الف هستم، چه رابطه‌ای با گزاره‌های ب و ج دارم؟

فکر می‌کنم این جمله را جایی در The Silence of Animals خواندم که یکی از افسانه‌های دیرپای آدمیزاد هم این است که انتخاب‌هایش را انتخاب می‌کند. John Gray جمله‌ای شبیه این می‌نویسد که حتی اگر فرض کنیم من گزینه‌ای را انتخاب می‌کنم، نکته‌ی مهم‌تر این است که من، من را انتخاب نکرده‌ام.

من این جمله را این‌طور می‌خوانم: فارغ از این‌که من برای پذیرفتن گزاره‌ی ب و رد کردن گزاره‌ی ج چه توضیحی دارم، کاملا ممکن است من‌ای که این توضیح را دست و پا کرده‌است نسبت به پذیرفتن ب و رد ج کاملا بی‌طرف نباشد. این همان وضعیتی است که دوست‌ام دارد: هویت خودش به فرهنگ Start-upی گره خورده‌است و بنابراین قابل دفاع است که منفعتش اقتضا کند که از Soylent دفاع کند. قضیه این‌جا بوضوح احتمال شرطی است، و نه ادعای یک رابطه‌ی انحصاری.

بطالت ِ متبختر ِ Soylent

ده روز پیش نهار Soylent خوردم. دو نفر از همکارهایم ایمیل زده‌بودند که می‌خواهند یک جعبه سفارش بدهند و من هم یکی از بسته‌هایی که برایشان آمد را ازشان خریدم. چیزی نزدیک ۱۲ دلار. محتوای بسته برای چهار وعده کافی بود. این یعنی وعده‌ای ۳ دلار، که از مک‌دونالد و همه‌ی فست‌فودهای دیگر ارزان‌تر است. آماده‌سازی Soylent هم ساده بود: دو پیمانه Soylent و چهار پیمانه آب را در ظرف در بسته‌ای برای چند دقیقه به‌هم زدم و گذاشتم خنک شود. حاصل، مایعی بی‌طعم و بی‌بو بود. تاکید می‌کنم؛ بی‌طعم و بی‌بو، نه بدطعم یا بد بو. چیزی مثل فرنی که مزه‌ای ندهد.

شعار Soylent این است: «بدن‌ات را آزاد کن». برایم سوال بود که دقیقا از چه چیزی قرار است بدنم را آزاد کنم که در وب‌سایت Soylent، کمی پایین‌تر، اشاره‌ای دیدم «تصور کن که دیگر هرگز لازم نباشد نگران غذا باشی!». این جمله روی تصویری از مردی نوشته شده‌است که دارد از پارچ برای خودش Soylent می‌ریزد. مرد، جوان و عضلانی است و ساعت ِ گران‌قیمتی به‌دست دارد. همان روز درباره‌ی Soylent، Joylent و نظایرشان خواندم. این دسته از محصولات ادعا می‌کنند که با ادغام ِ مواد غذایی‌ای که بدن به آن‌ها احتیاج دارد، جایگزینی برای غذا ساخته‌اند که هرآنچه انسان می‌خواهد را دارد و ارزان‌تر هم هست و دردسر ِ آماده‌سازی و نگه‌داری هم ندارد. اما ادعا صرفا این نیست که محصولاتی نظیر Soylent، جایگزین غذا، به مفهوم آشنای آن، هستند. Rob Rhinehart، سازنده‌ی Soylent، در مصاحبه‌ای می‌گوید «گیاهان لزوما برای این‌که غذای مناسبی برای آدمیزاد باشند فرگشت پیدا نکرده‌اند» و بنابراین عملا ادعا می‌شود که Soylent ممکن است حتی غذای بهتری برای انسان باشد.

تلاش برای ارایه‌ی جایگزین برای غذا، اتفاق جدیدی نیست. برای مثال، Foodini می‌خواهد فرایند آماده‌سازی غذا را به‌کمک یک پرینتر سه‌بعدی ساده کند. تکنولوژی‌های دیگری در زمینه‌ی تولید گوشت و نظایر آن با هزینه و صدمه‌ی کمتر به محیط زیست درحال توسعه هستند. در تب فعلی Start-upها، سوال مهم این است که در کدام جنبه از زندگی آدمیزاد، محلی برای تولید یک محصول جدید و ساخت پول وجود دارد و غذا به‌قول دوستی، که Start-up خودش را دارد، «چیزی است که تک تک اعضای بشریت روزی چند بار به آن نیاز دارند».

بعد از خوردن Soylent حال خوشی داشتم. سستی بعد از غذای سنگین، با Soylent اتفاق نمی‌افتد و حس خوبی از سبکی داشتم. درخیالم تصور کردم که Soylent می‌تواند راه‌حل مناسبی برای کم کردن میزان تلفات بعد از یک فاجعه باشد. Soylent نیاز به نگه‌داری ندارد و برای دو سال در بسته‌بندی‌اش قابل مصرف می‌ماند. برای مصرف ِ Soylent نیاز به آتش یا ظرف غذا نیست و هر وعده‌ی آن بخش مهمی، اگر نه همه‌ی، مواد لازم را به بدن می‌رساند. تخیل کردم که بعد از یک زلزله یا در حین یک بحران غذایی، بسته‌های Soylent به قربانیان داده می‌شود. علاوه بر این فکر کردم که خوب است که یک بسته Soylent را در صندوق عقب ماشین بگذارم. در روز مبادا با همین بسته می‌توانم چند روز دوام بیاورم. و همین نکته‌ی اصلی است: Soylent وارد این بازار نمی‌شود، چون سودی در آن نیست.

خط ِ تبلیغاتی Soylent این است که یک مهندس نرم‌افزار آن را برای کسانی مانند خودش ساخته است: آدم‌هایی که خیلی کار دارند و فرصت غذا خوردن ندارند، و افسانه می‌گوید که این اساسا دلیلی است که سازنده‌ی Soylent به فکر ساختن آن افتاد. وقتی درباره‌ی Soylent حرف می‌زدیم رفیق نازنینی سوال کرد «مردم Soylent بخورند که بعد وقت‌شان را صرف چه کاری کنند؟» و خودش جواب داد «که چیزهایی مثل Soylent بسازند و به آدم‌هایی مثل خودشان بفروشند». و همین دور ِ باطل، بطالت ِ Soylent است. Soylent می‌خواهد آدمیزاد ِ سیر ِ عضلانی را سیرتر و عضلانی‌تر کند. از هر نه نفر انسان، یکی دسترسی به غذای مناسب ندارد، اما این دغدغه‌ی Soylent نیست.

و بطالت ِ Soylent آکنده از تبختر است. Soylent غذا را به مواد سازنده‌ی آن تقلیل می‌دهد. وقتی به این نکته فکر کردم، به یاد تقلیل رابطه‌ی تنانه به تماشای پورنوگرافی و تقلیل سفر، به all-inclusive در مکزیک افتادم. اما این فقط نیمی از ادعا است. Soylent ادعا می‌کند که علم ِ کوچک ِ بشری به نقطه‌ای از اعتماد به نفس رسیده‌است که نه فقط می‌تواند غذا را آنالیز کند، که قدرت سنتز آن را هم دارد. این، خود ادعای بزرگی است که کسی بگوید «غذا مخلولی از این هشت‌صد ماده است»، اما Soylent از این هم پیش‌تر می‌رود و ادعا می‌کند «مخلوطی از این هشت‌صد ماده معادل غذا است».

Ronald Wright در کتابش A Short History of Progress درباره‌ی «تبختر آدمیزاد مدرن» می‌نویسد. به‌نظرم او می‌تواند در ویرایش بعدی کتابش، Soylent را بعنوان یک نمونه‌ ذکر کند.

از این ابزار ِ کند ِ دیجیتال

مدتی‌است که حواسم به این نکته جلب شده‌است که ابزار ِ مدرن ِ دیجیتالی، سرعتم را در انجام کارهایم می‌گیرد. این برداشت را برای مثال زمانی به‌روشنی دیدم، و از آن آزار دیدم، که به‌اقتضای قواعد ِ محل ِ کار، کاربر Mac شدم. تا قبل از این، همیشه، کارم را روی ماشین‌های ویندوزی و لینوکسی انجام داده بودم و حالا باید shortcutهای تازه و روش‌های جدید ِ انجام ِ کارهای آشنای همیشگی را یاد می‌گرفتم. یکی از این کارهای آشنا، برای مثال، کپی کردن مسیر یک شاخه بصورت یک رشته‌ی متنی است، که در Finder موجود نیست و باید به‌مدد ِ تعریف ِ چیزی از جنس یک ماکرو آن را ساخت. حدس می‌زنم از کاربر Mac انتظار نمی‌رود که احتیاج به این قابلیت داشته باشد، و همین، اصل ِ اتفاق است: برنامه‌نویسی بخش ِ مهمی از کاری است که با هر سیستم عاملی انجام می‌دهم و این سیستم عامل ِ خاص راهم را سنگلاخ می‌کند.

اما نکته صرفا وجود نداشتن ِ امکانات ِ لازم برای کاری که می‌خواهم انجام بدهم نیست. نه ویندوز و نه  Mac، هیچ‌کدام، یک محیط ویرایش‌گر فایل‌های متنی که سریع باشد و قابلیت جستجو در فایل‌های متعدد و فرمت‌دهی طبق زبان‌های برنامه‌نویسی مختلف را داشته باشد را ندارند. اما این مشکل ِ بزرگی نیست. روی ویندوز Notepad++ و روی Mac، TextWrangler وجود دارد که کار را راه می‌اندازند. Gimp و Paint.net هم ابزارهای دیگری هستند که به کمک آن‌ها می‌شود ویندوز و iOS را به محیط‌های مناسب برای کار تبدیل کرد. این، اساسا مشکل ِ بزرگ نیست. معضل ِ اساسی این محیط‌ها مساله‌ی سرعت است.

بلدم روی ویندوز تمام تزیینات را خاموش کنم و حداکثر ِ سرعت ِ ارتباطی را ایجاد کنم. برای من، سایه‌ی زیر نشانگر موس و خرامان باز شدن منوها نه فقط اهمیتی ندارد، که مزاحم کارم است. و همین، مشکل ِ بزرگم با سیستم‌عامل اپل است. در شش ماه گذشته بارها دنبال حذف انواع رفتارهای وقت‌تلف‌کن سیستم عامل گشته‌ام و گاهی موفق بوده‌ام، اما هنوز موقع رفتن از یک صفحه به صفحه‌ی دیگر باید رقص ِ موزون ِ صفحه را تحمل کنم و تماشا کنم که وقت ِ پردازشگر صرف ِ بطالتی می‌شود که برای من مهم نیست. این وضعیت با پیش‌رفتن ِ مدام نسخه‌های سیستم‌های عامل بدتر و تحمل‌ناپذیرتر می‌شود. نسخه‌ی جدید اندروید حرکت‌های جدیدی به رقص‌اش اضافه کرده‌است و ویندوز در هر به‌روزرسانی، اطوار جدیدی یاد می‌گیرد که مایه‌ی کندی بیشتر کار من می‌شوند.

این‌طور اتفاق را جمع‌بندی می‌کنم: من در جدالی دایم با مایکروسافت و اپل و گوگل بر سر منابع سیستم هستم. گوگل مدام کروم را سنگین‌تر می‌کند تا به مدد ِ «امکانات ِ تازه» من را مشتری ِ خودش نگه‌دارد. من از طرف دیگر احتیاج دارم Latex و Python و Matlab هرچه بیشتر به پردازشگر و حافظه دسترسی داشته باشند که کارم سریع‌تر پیش برود.

«ابزار» در پنج پرده

پرده‌ی اول: جمله‌ی آشنا – بارها شنیده‌ام که «تکنولوژی صرفا ابزار است و این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم که با آن چه می‌کنیم». اغلب در واکنش به این فرضیه تلاش می‌کنم نشانه‌هایی ارایه بدهم که تغییر ِ تکنولوژیک منجر به دگرگونی ِ ساختار ِ قدرت می‌شود و به این دلیل، جمله‌ی بالا تخیلی دل‌پذیر است که چندان قابل دفاع نیست. به‌تجربه کم‌تر دیده‌ام که گوینده‌ی جمله در ایمان‌اش به تکنولوژی تردید کند. تصور می‌کنم که یکی از دلایل ِ این وضعیت این است که این نگاه به تکنولوژی یکی از افسانه‌های آرامش‌بخش ِ مدرن است. این عنوان را از John Gray وام گرفته‌ام که در کتابش The Silence of Animals از «پیش‌رفت و دیگر افسانه‌های مدرن» می‌نویسد.

پرده‌ی دوم: خیلی سال پیش کمی دورتر از ده سال پیش و کمی جلوتر از پانزده سال پیش، دوستی، که می‌دانستم آشنایی کمی با کامپیوتر دارد، دیسکتی برایم آورد و گفت «بیا، چند تا برنامه برات روش ریختم». دوست به‌تازگی کامپیوتر خریده‌بود و تلاش می‌کرد خودش را در جرگه‌ی «کامپیوتردان‌ها» وارد کند. گفت Jet Audio و چند نرم‌افزار دیگر روی دیسکت برایم گذاشته‌است. می‌دانستم که هرکدام از این ابزارها حداقل چند مگابایت حجم دارد. حدس زدم، و مشاهده‌ی محتوای دیسکت حدسم را تایید کرد، که آیکون‌های روی دسک‌تاپ‌اش را درون دیسکت کشیده‌بود. برایش محترمانه توضیح دادم که چیزی که در دیسکت ریخته‌است خود ِ نرم‌افزارها نیستند و صرفا shortcut آن‌ها هستند. دل‌آزرده برایم توضیح داد که همین‌ّها روی کامپیوترش کار می‌کنند و شک کرد که می‌دانم راجع به چه‌چیزی حرف می‌زنم و با دلخوری دور شد.

پرده‌ی سوم: در جدال با فربه‌گی اصرار دارم که در محیط‌های دیجیتال اطلاعاتی جا نگذارم. قبلا به این وضعیت عنوان «فربه‌گی دیجیتال» دادم؛ این موقعیتی است که در آن فرد اطلاعات خصوصی‌اش را در محیط‌های دیجیتال جا می‌گذارد. ایمیل، چت فیس‌بوک و محیط‌های دیگر، شبکه‌های اجتماعی و فضاهای ابری در این وضعیت تبدیل به چربی دیجیتالی می‌شوند که سلامت روانی آدمیزاد را تهدید می‌کنند. راه چاره‌ام برای درمان فربه‌گی دیجیتال، مدیریت این محیط‌ها است. چت‌های فیس‌بوکی را بعد از استفاده پاک می‌کنم و ایمیلی که به آن نیاز ندارم را روی سرویس ایمیل‌ام جا نمی‌گذارم. فضاهای ابری را هم بعنوان انبانی از اطلاعات شخصی استفاده نمی‌کنم. برای ایجاد نسخه‌ی پشتیبان از اطلاعات، از حافظه‌ی UBS و یا هاردی استفاده می‌کنم که آن را رمزگذاری می‌کنم و در محل امنی قرار می‌دهم. این‌که غول‌های اینترنتی گوگل و فیس‌بوک آغوش‌شان را برای نگهداری از اطلاعات مهم من باز کرده‌اند اصلا دلیل خوبی نیست که من به این خواسته‌ی مشکوک تن بدهم.

پرده‌ی چهارم: فایل‌ها پاک شد مدتی بود که از گوگل درایو برای کارهایم استفاده کرده‌بودم و چندین گیگابایت اطلاعات در آن داشتم. از این وضعیت راضی نبودم، پس تصمیم گرفتم اطلاعات را از آن پیاده کنم و بصورت موازی در چند هارد ذخیره کنم. برای این کار، client گوگل درایو را روی لپ‌تاپ‌ام نصب کردم و یک نسخه از اطلاعات ساختم. بعد این نسخه را روی چند هارد دیسک کپی کردم و اطلاعات ِ روی گوگل درایو را پاک کردم و سطل آشغال را هم خالی کردم. این همه را چند هفته پیش انجام دادم و با خیال راحت مشغول کارهای دیگرم شدم تا این‌که چند روز پیش به یکی از فایل‌های روی گوگل درایو احتیاج‌ام شد. پس سراغ یکی از هاردها رفتم و تلاش کردم فایل را باز کنم. فایل مورد نظرم یک صفحه‌ی گسترده، Spreadsheet، بود که در درایو ساخته بودم. این فایل حالا با پسوند gsheet روی درایو بود، اما حجم ِ بسیار کم آن به من یادآوری می‌کرد که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام. حقیقت این است که یک فایل gsheet یا gdoc صرفا shortcutی به فایل اصلی است که روی درایو قرار دارد. از این نظر، نسخه‌ی پشتیبان گرفتن از چنین فایلی عملا مانند کشاندن آیکن‌های برنامه‌های ویندوز روی یک دیسکت است. در هر دو حالت، اطلاع مورد نظر کپی نمی‌شود. این همه یعنی بخشی از اطلاعاتم برای همیشه از دست رفت و روشی برای برگرداندن آن ندارم.

پرده‌ی پنجم: حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید John Ralston Saul کتابش The Unconscious Civilization را در سال ۹۵ نوشته‌است. جایی در کتاب درباره‌ی «امکانات ویژه‌ی» ویندوز ۹۵ به روایت بیل گیتس می‌نویسد: «حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید». واقعیت این است که آدمیزاد هزاران سال است که روی فایل‌هایش هر نامی می‌خواهد می‌گذارد و این‌که تا قبل از ویندوز ۹۵ اسم فایل به هشت حرف و پسوند آن به سه حرف محدود شده‌بود، عملا نشانی از نارسایی محیط‌های دیجیتال ِ وقت بود. از این دید، ویندوز ۹۵، و ابزارهای دیگر ِ دیجیتال، خیلی اوقات امکاناتی جدید ایجاد نمی‌کنند، بلکه محدودیت‌هایی که خود قبلا ایجاد کرده‌اند را رفع می‌کنند (وقتی روی HMD کار می‌کردم، یکی از روایت‌های آشنا این بود که شرکتی HMD جدیدی ساخته‌است که ایجاد حالت تهوع نمی‌کند. طنز ِ وضعیت این است که دنیای بیرون میلیون‌ها سال است به موجودات زنده حالت تهوع نمی‌دهد).

عکس، بوضوح، تزیینی است.