مردانی که به ابرها شلیک می‌کنند

global-hawks

خاله‌ی بزرگم، که در شاهرود زندگی می‌کند، روی تلگرام پیغام داده است که «راستی شما از هارپ چی می‌دانی؟ می‌گویند بارش کم در ایران بخاطر هارپ است که ابرها را گرم می‌کنند تا از روی ایران و عراق رد شوند». پیغام دیروقت شب می‌رسد. شروع به نوشتن جواب می‌کنم «خاله جان، HAARP یک پروژه‌ی تحقیقاتی روی لایه‌های جوی است …» در حین نوشتن، انگشتانم سست می‌شوند و خوابم می‌برد.

فردا صبح می‌خواهم جواب را کامل کنم، و احتمالا به ویکیپدیا ارجاع بدم، اما باید زودتر به محل کارم برسم و جواب تاخیر می‌شود. از بعدازظهر اما، سوال خاله را در رنگ و چهارچوب دیگری می‌فهمم.

هرچند به‌نظر می‌رسد که کلمه‌ی کلیدی سوال «هارپ» است، اما برداشتم این است که سوال در حقیقت چهار مولفه مهم دارد که هارپ فقط یکی از آن‌هاست، و اتفاقا هارپ دقیقا بخشی از سوال است که لباس مبدل به تن دارد. توضیح می‌دهم.

سوال ِ خاله از اساس درباره‌ی وضعیتی بین ایران و عراق، از یک سو، و آمریکا، از سوی دیگر است. این‌جا ایران و عراق دو موجودیت مجزا نیستند، آن‌چنان که مثلا شاید می‌شد در اوج جنگ ایران و عراق تصور کرد. بخش اول سوال، درباره‌ی «ما» است. ما که ایران و عراق و پاکستان و افغانستان هستیم. ما که global south هستیم. و همین‌جاست که مولفه‌ی دوم سوال موقعیتش را پیدا می‌کند: آمریکا، به‌عنوان نماد global north. خاله دارد از وضعیتی بین شمال جهان و جنوب آن می‌پرسد.

و نگرانی خاله چیست؟ که شمال جهان، ابر را هم از جنوب جهان دریغ خواهد کرد. و البته که ابر تنها لباس مبدلی بر تن «هستی»، «امید»، و «امکان زیستن» است. خاله نگران است که شمال جهان می‌تواند زیستن را به جنوب جهان سخت کند. و همین‌جاست که مولفه‌ی چهارم پدیدار می‌شود: خاله نگران است که شمال (مولفه‌ی اول)، به مدد تکنولوژی (مولفه‌ی دوم)، زندگی (مولفه‌ی سوم) را به جنوب (مولفه‌ی چهارم) سخت خواهد کرد.

شب که پیغام را روی تلفنم دیدم، حسابش را حواله کردم به همه‌ی نظریه‌های توطئه. حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کنم اما، نه فقط سوال کاملا به‌جاست، که اتفاقا دلیلی که من کم‌تر نگران آن هستم این است که خانه‌ام را به سمت شمال جهان منتقل کرده‌ام.

نکته‌ی کلیدی این است که سوال اساسا این نیست که هارپ چه قابلیت‌هایی دارد. حتی سوال این نیست که آیا نسل من جهانی آشوب‌ناک‌تر از امروز را خواهد دید یا نه. سوال از این دید این نیست که شمال با «هارپ»هایش چه خواهد کرد. موضوع اساسی، و به زعم من منشا نگرانی خاله‌ام، این است که بخش کوچکی از گونه‌ی جانوری هومو سیپینس به drone دسترسی دارد و بخش بزرگ‌تری به کلاشینکف، و کاملا قابل تصور است که کسی که دارد پشت مونیتور و کیبرد drone مسلحش را به سمت هدفی پرواز می‌دهد، در برداشتن گوشی تلفن تعلل خواهد کرد.

آدمیزاد دربرابر آدمیزاد

torontoprotest2017

دیروز ظهر، در تقاطع خیابان‌های بلور و اسپداینا، جایی در لبه‌ی شمال غربی مرکز شهر تورنتو، تجمعی در حمایت از برقراری روابط بین ایران و کانادا برگزار شده بود. ماشین را کمی دورتر پارک کردم و همراه عزیز نازنینی به سمت محل تجمع رفتیم. یک چهارراه مانده به محل، صدای موسیقی ِ حماسی ِ ایرانی، فضا را پر کرده بود. جلوتر که رفتیم، به منظره‌ی قابل پیش‌بینی رسیدیم: پلیس تورنتو خطی از دوچرخه‌ها را بین دو گروهی کشیده بود که روبروی هم با بلندگو و پرچم صف کشیده‌بودند. هر دو سوی این خط، پرچم ایران در هوا تکان می‌خورد، با این تفاوت که در یک طرف، روی پرچم جملاتی با خط سیاه نوشته شده بود و ضربدری بزرگ روی علامت ِ وسط ِ پرچم ترسیم شده بود.

می‌شد در نگاه اول فرض کرد که دو طرف ِ اتفاق، بسیار متفاوت هستند. ظاهری‌ترین شاهد برای چنین تفاوتی، اختلاف سنی فاحش اعضای دو گروه بود: موافقین رابطه‌ی ایران و کانادا اغلب در بازه‌ی سنی ۲۵ تا ۴۵ سال بودند، در حالی که اکثر مخالفین در ده‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ از زندگی بودند. از طرف دیگر، درحالی‌که مخالفین، خشم‌گین‌تر به‌نظر می‌رسیدند، سمت موافقین، حداقل در ظاهر، روحیه‌ی شادتری داشت و زمان‌هایی، تجمع به یک جشن خیابانی شبیه می‌شد. در لایه‌های عمیق‌تری، سمت موافقین تعلق سیاسی واضحی نداشت، در حالی‌که مخالفین، به استناد پرچم‌هایی که حمل می‌کردند، متعلق به گرو‌ه‌های نام و نشان‌دار سیاسی بودند. از طرف دیگر، مخاطب ِ سمت ِ موافقین، دولت فدرال کانادا بود، در حالی‌که سمت مخالفین، علاوه بر دولت کانادا، حرف‌هایی هم برای موافقین ِ رابطه بین کانادا و «رژیم» داشت: بارها دیدم که گروه مخالفین اعضای گروه موافقین را «به شرم از رفتار خود» دعوت می‌کرد. اما به‌نظرم، این همه، صرفا تفاوت‌هایی ظاهری و نه‌چندان قابل توجه هستند.

حقیقت این است که دو طرف ِ خط ِ دوچرخه‌ها، شعارهایی می‌دادند که شک دارم که طرف ِ دیگر با آن‌ها هم‌دلی نداشته باشد. مثلا، گروه موافقین یک ترانه‌ی میهن‌پرستانه پخش کرد که اشاراتی افتخارآمیز به کورش و تخیلات ِ مبهم ِ نژادی ِ دیگر داشت. تصور می‌کنم که بخش‌هایی از گروه مخالفین هم به چنین افسانه‌هایی علاقه‌مند باشد. از طرف دیگر، سمت مخالفین شعارهایی در مذمت ISIS سرداد، که دیدم که سرهایی به نشانه‌ی موافقت در سمت موافقین بالا و پایین رفت. حتی زمانی که سمت مخالفین شواهدی از رفتار جنایت‌کارانه توسط نظام سیاسی حاکم بر ایران ابراز کرد، کسانی در جمع موافقین اعلام هم‌صدایی کردند.

واضح است که بین دو گروه، عدم تفاهم‌های کلیدی وجود داشت. برای مثال، کسی در صف مخالفین ادعا کرد که ما، که در گروه موافقین بودیم، «حقوق‌بگیر رژیم و بورسیه‌ای» هستیم. من می‌دانستم که خودم و تعداد زیادی از کسانی که در تجمع می‌شناسم، رابطه‌ی اقتصادی با ساختار حاکم بر ایران ندارند. یک بار که این نکته را برای کسی که چنین ادعایی را مطرح کرده بود توضیح دادم اضافه کرد که در این صورت ما «ابله» هستیم. البته خط‌کشی برای اندازه‌گیری میزان ابله بودن آدم‌ها وجود ندارد، اما من شواهدی دارم که «ابله»های مورد نظر کم‌هوش نیستند و کتاب‌خوان هستند و می‌شود ساعت‌ها با آن‌ها حرف جدی زد. و همین‌جاست که وضعیت نگران‌کننده می‌شود.

آدمی که از جنس من است، که بدنش مانند بدن من است، که از درخت و سنگ و سگ و زرافه به من بسیار شبیه‌تر است، عمیقا معتقد است که من ابله هستم، و من را قابل ِ گفتگو نمی‌داند. او به تصوراتش، به اعتقادات جمعی گروهش، و به صحت شعارهایی که می‌دهد باور دارد. و همین نگرانی اصلی من است. اگر بپذیرم که طرف مقابلم حرف غیرقابل دفاعی می‌زند، و زمانی که آدم‌های زیادی را سراغ دارم که با من موافق هستند، و با توجه به این‌که طرف مقابلم و همه‌ی اطرافیانش معتقد هستند که من و اطرافیانم حرف غیرقابل دفاعی می‌زنیم، در چنین وضعیتی برایم دشوار است که تفاوتی بین خودم و طرف مقابل پیدا کنم: آیا اتفاق ِ دیروز، چیزی بیشتر از هم‌دلی ِ جمعی ِ درونی دربین اعضای دو گروه ِ مخالف بود؟ آیا دیروز ظهر در تورنتو، دو قبیله به مصاف ِ هم رفتند و تنها برداشت ِ قابل ِ دفاع از این اتفاق این بود که آدمیزاد اساسا اسیر رابطه‌های اجتماعی‌اش است و حقیقت را چنان می‌فهمد که او را در تعارض با جامعه‌ی اطرافش قرار ندهد؟ پذیرفتن چنین توصیفی از آدمیزاد، خط بطلان بر امکان گفتگو، یا حداقل میزان تاثیر آن می‌کشد.

می‌شد تصور کرد که سمت موافقین ِ رابطه بین ایران و کانادا، برنده‌ی اتفاق دیروز بود. این گروه، پیام صلح و گفتگو داشت، دشنام نداد و با نظم تجمعش را به پایان رساند. به‌نظرم اما، در نگاهی بزرگ‌تر، بازنده‌ی بزرگ ِ دیروز آدمیزاد بود: آدمیزادهایی بعدازظهر ِ دل‌پذیر یکی از روزهای آخر ِ تابستان را به گلوپاره کردن دربرابر هم گذراندند. سوال اساسی، که هنوز در ذهن من جوابی پیدا نکرده است، این است که چگونه ذهنی که بسیار قابل مقایسه با ذهن من است، به این ایمان رسیده است که گروهی که من هم عضو آن بودم، تجمعی از مزدبگیران و ابله‌ها است، و اگر ذهنی دیگر چنین خطای فاحشی کرده است، من چه امیدی دارم که به‌کرات و بارها چنین خطایی نکنم؟

وقتی عمو باینری شد

amoos

عمویم دیشب «مرد». مردن را در گیومه می‌گذارم٬ برای این که عمویم چندین سال در نقطه‌ای بین زنده بودن و مرده بودن دراز کشیده بود. توضیح پزشکی٬ اتفاق را به پدیده‌ای به نام «شوک دیابتی» مرتبط می‌داند. این عبارت دوکلمه‌ای اما به من توضیح نمی‌دهد که چطور آدمی چند سال نفس کشید و «بود» اما «نبود». بود٬ چون چیزی روی تخت بود که به نظر می‌رسید حضور افراد مختلف منجر به واکنش‌های متفاوتی در او می‌شود. مثلا دیده بودم که حضور پدرم منجر به حرکتی در دهان و چشم‌های عمو شد که می‌شد تصور کرد اظهار شادی است که به فغان از دردی عمیق ختم می‌شود. اما عمو نبود٬ به کلمات واکنش نشان نمی‌داد٬ و جز چشم‌های بازش و دهانش که شکل‌هایی می‌گرفت٬ ظهوری از حضوری در او نبود.

و نکته‌ی کلیدی همین است. حالا عمو را در یخچالی گذاشته‌اند تا برای انتقال به زیر خاک آماده شود. حالا عمو نیست. پنج سال پیش عمو بود. و در این فاصله٬ عمو در حال سیر مسیر میان بودن و نبودن بود.

من هم علاقه‌مند هستم که بودن را چیزی فراتر از اتفاقی بدانم که در توده‌ای یک و نیم کیلویی از خون و چربی و پروتین رخ می‌دهد. می‌دانم که این علاقه چنان قدرت‌مند است که هنوز آدمیزادهای زیادی وجود دارند که به آسمان که نگاه می‌کنند٬ خداوند و فرشته و عوالم دل‌پذیر می‌بینند. پریروز که در جنگل گم شده بودم٬ من هم صدای آدمیزاد می‌شنیدم. یک آن حتی٬ خنده‌ی دختری را شنیدم و چراغ روی پیشانی‌ام را خاموش کردم تا آتشی که مسبب خنده است را هم ببینم و اطرافم هیچ نبود جز سیاهی و سیاهی و سیاهی.

در کار حرفه‌ای‌ام یک شبکه‌ی عصبی ساده شده و حتی ساده‌تر از ساده شده را٬ چند ساعت در معرض آموزش قرار می‌دهم٬ و همه‌ی شرکت جمع می‌شویم و رییس شامپاین باز می‌کند و اختراع ثبت می‌کنیم و به خودمان می‌بالیم. گاهی تخیل می‌کنم که رفتار من و همکارانم٬ از دید محتوای جمجمه‌های‌مان٬ خوشی پربلاهت کودکانی است که در محضر اصل اتفاق٬ پیروزی حقیرشان را جشن گرفته‌اند.

اما نکته این نیست.

عمو قدری بود و اغلب نبود. و این اتفاق هم زمان با خبر مرگ لطفی علی عسگرزاده افتاد٬ که حالا خبر مرگش تکذیب شده است. پدر علم فازی٬ که برای چند روز به مجموعه‌ی مردگان متعلق شده بود٬ حالا گویا به جمع زندگان برگشته است. عمو اما٬ پنج سال در نقطه‌ی تلاقی دو مجموعه دراز کشیده بود٬ تا این که تعلقش وضعیتی باینری پیدا کرد.

و بر آن نقش دگر

The-Ides-of-Marchs

روال ِ زندگی در سال ۲۰۱۷ وضعیتی بدیهی نیست. این جمله را بر مشاهده‌ی رفتار ِ خودم و آدم‌های دور و بر خودم بنا می‌گذارم. من، و آدم‌هایی که مشاهده می‌کنم، رفتارهای متعددی انجام می‌دهند که نه در ظرف ِ مکان و در نه چهارچوب ِ زمان بدیهی نیستند. دقیق‌تر بنویسم، مجموعه‌ی آدم‌هایی که من مشاهده می‌کنم، و این مجموعه شامل خودم هم هست، کم‌تر رفتاری انجام می‌دهند که بدیهی باشد. در این چند جمله چندین بار از اطلاق «بدیهی» استفاده کردم، اما منظورم از بدیهی چیست؟

تخیل می‌کنم که یک موجود هوشمند مریخی همین لحظه دریچه‌ی سفینه‌اش را باز کرده است و روی زمین، جایی در تورنتو، قدم گذاشته است و برای اولین بار به وجود ِ گونه‌ی جانوری «انسان» آگاهی پیدا کرده است. یکی از اولین مشاهدات ِ این موجود این خواهد بود که انسان‌ها نیمه‌ی پایینی بدن‌شان را با دو شی لوله‌ای شکل که در بالا به هم متصل می‌شوند و لوله‌ای بزرگ‌تر می‌سازند می‌پوشانند (شلوار). شلوار تنها روش پوشاندن پا نیست و شکل ِ دقیق ِ شلوار، و رابطه‌ی آن با یک جنسیت ِ خاص، صرفا در چهارچوب زمانی و مکانی قابل درک هستند. از این دید، شلوار پاسخی بدیهی به نیاز ِ انسان به پوشاندن پایین‌تنه‌اش نیست.

اما نکته‌ی کلیدی این است که موجود مریخی اتفاقا درمقایسه با ابداعات ِ انسانی دیگری مانند «شغل»، «وام مسکن»، و «چراغ راهنمایی»، شلوار را حایز پیچیدگی‌های کم‌تری خواهد یافت: پایین‌تنه‌ی آدمیزاد از دو اندام استوانه‌ای شکل تشکیل شده‌است و اگر مساله این باشد که می‌خواهیم این دو اندام را از سرما و آفتاب محافظت کنیم، احتمالا یکی از دم‌دستی‌ترین راه‌حل‌ها، ساختن چیزی به شکل هندسی شلوار باشد. در مقایسه، بین همه‌ی روش‌هایی که به انسان امکان ِ رفع نیازهایش را می‌دهند، بخش ِ قابل توجهی از انسان‌ها انتخاب کرده‌اند که روزی ۹ ساعت کارهایی را انجام بدهند که لزوما علاقه‌ای به انجام آن‌ها ندارند و یک ساختار قدرت را بپذیرند. این، اصلا وضعیتی بدیهی نیست. دقت کن که می‌گویم «بدیهی» و نه «بهینه».

در مواجهه با رفتارهای «غیربدیهی» آدمیزاد از خودم می‌پرسم این رفتار چقدر قدمت زمانی و شیوع مکانی دارد؟ من نمی‌دانم که «وام مسکن» چند قرن عمر دارد. این‌که مفهومی به نام «قرض» تعریف می‌شود که با دست به دست شدن آن، ساختمانی ساخته می‌شود، من «مالک» بخشی از آن می‌شوم، و چند سال بعد آن را به کسی «می‌فروشم». «مالکیت»، از اساس، و چنان که در این فرایند تعریف می‌شود، مفهومی شگفت و غیر بدیهی است.

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم که مفهوم ِ غیربدیهی ِ «نقش» را پذیرفته‌ام. فارغ از نقش‌های «انسانی‌تر»، مانند هم‌سری و پدری و دوستی، نقش‌های قابل اعتنایی وجود دارند که دوام ِ من به آن‌ها وابسته هستند، و حتی درجه‌ی «موفقیت» من در اجتماع، رابطه‌ی مستقیم با میزان مهارت من در ایفای آن‌ها دارند. مثال می‌زنم.

با رییس سابقم قرار دارم که برای کار ِ جدیدی توصیه‌ام را بکند. از کارم برای او استعفا دادم چون به این نتیجه رسیدم که پروژه‌ای که روی آن کار می‌کنیم به جایی نمی‌رود و این وضعیت برای رشد شغلی من مفید نبود. در حین قرار اما، عامدانه از هر جمله‌ای که منجر به نزدیکی به این موضوع شود اجتناب می‌کنم و می‌پرسم «گفتی رفته بودی باهاما؟ چطور بود؟». رییسم هم از دست من شاکی است. اساسا قرار نبود پروژه به محصول ختم شود و شرکت به‌دنبال ثبت چند اختراع ِ خوش‌ظاهر، هرچند بی‌حاصل، بود. در این وضعیت، من تیم را تنها گذاشتم و کار خیلی بهتری پیدا کردم. رییسم هم آگاهانه از هر نوع اشاره‌ای به گذشته خودداری می‌کند و می‌پرسد «شنیدم medical کار می‌کنی، ما هم یک پروژه‌ی جدید شروع کردیم». من و رییسم در حال نقش بازی کردن هستیم. به عبارت ِ دیگر، هر کدام از این ملاقات هدفی داریم و از قبل برای آن برنامه‌ریزی کرده‌ایم. این، وضعیت، مبتنی بر صداقت نیست. این، یک مذاکره است که در ظاهر در یک کافه و درحال نوشیدن شراب اتفاق می‌افتد.

موفقیت در زندگی در چهارچوب مدرن مبتنی بر مهارت در ایفای نقش‌هاست. این نکته را به تجربه دریافته‌ام و عامدانه این مهارت‌هایم را توسعه می‌دهم. و هم‌زمان به این فکر می‌کنم که آیا وضعیت واژگون نشده است؟ آیا زندگی در موقعیت ِ کنونی به ایفای نقش تقلیل پیدا نکرده است. می‌نویسم «تقلیل» چون تخیل می‌کنم که رابطه‌ی صادقانه، ممکن، و مرجح، است. رابطه‌ای که هدفی ندارد. که جمله برای مصرف ِ مخاطب ساخته نمی‌شود، بلکه حاصل ِ بی‌روتوش ِ ذهن ِ گوینده است.

این همه نقش بازی کردن با ذهن ِ آدمیزاد چه می‌کند؟ آیا می‌شود گوشه‌ای از زندگی را از نقش‌ها دور نگه داشت؟

عکس از Ides of March

the_white_train_s

در دو هفته‌ی پیش حداقل دوبار به دوستانی یادآور شده‌ام که هم‌زمانی ِ نقش‌هایش بعنوان گوینده‌ی حرف و سودبرنده از حرف را باید جدی بگیرند. بار اول، سر نهار، دوستی بدیهی فرض کرد که آدمیزاد از ویروس «بهتر است». سوال ِ بدیهی برایم این بود که در این جمله «بهتر» دقیقا چه تعریفی دارد و جواب ِ دوستم فهرستی از خاصیت‌های آدمیزاد بود؛ این‌که اتوموبیل سوار می‌شود و در فیس‌بوک با دیگران اختلاط می‌کند و این‌که از آنتی‌بیوتیک استفاده می‌کند. من، که تازه از چند هفته سرفه و عطسه خلاص شده بودم، اما عمیقا باور داشتم که ویروسی توانسته‌است از تن ِ من در راستای هدفش استفاده کند (در این چند هفته دو همکارم برای چند روز خانه‌نشین شدند و من یکی از متهمان انتقال بیماری بودم).

بار بعد، دوستی بدیهی فرض کرد که آدمیزاد حق دارد گوشت ِ گاو را بخورد، و نه احتمالا برعکس، چون آدمیزاد «برتر است». جواب ِ دوستم به سوال ِ من درباره‌ی معیار و خط‌کش ِ این «برتری»، تازه‌تر بودن ِ شاخته‌ی فرگشتی‌ای بود که آدمیزاد بر آن تکیه زده است. این‌که شکل ِ درخت ِ فرگشت چرا می‌تواند به «برتری» تعبیر شود، البته سوال ِ خوبی است. سوال ِ دوم، و ترسناک‌تر، درباره‌ی احتمال ِ سفر ِ موجوداتی فضایی به زمین است که ممکن است چند صد هزار سال «تازه‌تر» از آدمیزاد باشند و علاقه‌ی ویژه‌ای به خوراک ِ جگر ِ آدمیزاد داشته باشند.

اما نکته فقط این نیست که آدمیزاد گاهی گوینده‌ی حرف و سودبرنده از حرف است و در این اتفاق، تعارض ِ واضح ِ منافع وجود دارد. سکانسی در ابتدای فیلم گاندی، ساخته‌ی ۱۹۸۲ و برنده‌ی جایزه‌ی اسکار، هست که در آن مرد سفیدی حضور ِ گاندی در قسمت first class قطار در آفریقای جنوبی را غیرقابل پذیرش می‌داند. زمانی که گاندی به ترک صندلی‌اش تن نمی‌دهد، او را از قطار بیرون می‌اندازند و در حالی‌که قطار سرعت می‌گیرد و دور می‌شود، مرد سفید و زنی که همراهش است، و سفید است، و رییس قطار، که سفید است، سر از پنجره‌های قطار بیرون آورده‌اند و گاندی را با تحقیر تماشا می‌کنند که کیفش را جمع می‌کند و خاک از لباسش می‌گیرد. نکته‌ی کلیدی این است که در این سکانس، این سه صرفا تماشاچی نیستند که سفید هستند، که قطار هم سفید است، و نکته‌ی مهم‌تر همین است.

ویدیویی در فیس‌بوک پخش شده است که در جلسه‌ی شورای مدرسه‌ای در میسیساگا (منطقه‌ای در غرب تورنتو) گرفته شده است. یکی از موضوعات این جلسه، بحث درباره‌ی اجازه دادن به دانش‌آموزان مسلمان برای غیبت از کلاس و شرکت در نماز جمعه بوده است. نامه‌ی سرگشاده‌ای علیه این حق، چند هزار امضا جمع کرده است و در ویدیو مردی با پاره کردن قرآن در جلسه و فریاد کشیدن که اسلام دین خشونت است، اعتراضش را اعلام می‌کند.

ویدیو را در فیس‌بوک گذاشتم و زیر آن نوشتم «حرف بزنیم» و واکنش‌های معمول را گرفتم: که اسلام دین خشونت است، که به نام اسلام آدم‌هایی شکنجه و اعدام شده‌اند و این‌که مسلمانانی درگیر «تروریسم» هستند. این که اسلام دین خشونت است یا نه را نمی‌دانم. یک بار به یک کنسرت هارد راک رفتم که درحالی‌که خواننده عربده می‌کشید، تصاویری از خون و انفجار پشت سرش روی صحنه پخش می‌شد. سکانس انتهای Fight Club هم به تعبیری «دعوت به خشونت» است. و یا حتی V for Vendetta. این ادعا که کسانی به نام اسلام خشونت کرده‌اند هم کاملا قابل دفاع است، و البته آدمیزاد به نام مسیحیت، تجارت، ناموس، و اصلاح ژنتیکی هم خشونت‌های زیادی کرده است. احتمالا سوال ِ بهتر در این وضعیت این است که در جمله‌ی «انسان به نام اسلام خشونت کرده است»، کلمه‌ی کلیدی «اسلام» است یا «انسان». درگیر بودن ِ انحصاری ِ مسلمانان در تروریسم هم البته از تعریفی نادقیق از تروریسم بیرون می‌آید. اما نکته، جزییات این ادعاها نیست. نکته‌ی کلیدی این است که این ادعاها از آدم‌هایی بیرون می‌آید که سرشان را از قطار سفید بیرون کرده‌اند و به مهاتما گاندی ِ «رنگین پوست»، که روی سکو پهن شده است، طعنه می‌زنند. نکته‌ی کلیدی در تمام این اتفاق، به نظر من، قطار سفید است. توضیح می‌دهم.

بابک در ایران زندگی می‌کند و موافق اعدام است و معتقد است که «همجنس‌بازی» یک بیماری است. فرانک سال‌ها در آمریکا زندگی کرده است و با حجاب مخالف است و معتقد است که اسلام دینی خشونت‌پرور است. بابک و فرانک در ظاهر دیدگاه‌های متفاوتی دارند، و احتمالا هر کدام، اگر پای صحبت‌های‌شان بنشینی، توضیحاتی برای دیدگاه‌شان دارند، اما نکته‌ی کلیدی این است که بابک و فرانک، هر دو، ایدیولوژی مسلط در جامعه‌شان را پذیرفته‌اند. از این دید، بابک و فرانک عملا تفاوت ِ قابل اعتنایی ندارند. بابک سوار ِ قطاری است که همجنس‌گرا از آن بیرون انداخته می‌شود، و بابک هم سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فحشی نثار قربانی می‌کند و فرانک سوار قطاری است که مسلمان از آن بیرون انداخته می‌شود و فرانک هم سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فحشی نثار قربانی می‌کند.

به‌نظرم آدمیزاد نشان داده است که خیلی خوب قادر است خودش را قانع کند که در سمت ِ درست تاریخ و حقیقت نشسته است. سرباز ِ ارتش ِ نازی که نگهبان آشویتس بود و مردی که گلوله‌ی شیمایی را بار هواپیما می‌کرد که روی حلبچه انداخته شود و بانکداری که برای برزیل shock therapy تجویز می‌کرد، هر سه، توضیحات ِ کاملی برای اثبات ِ درستی رفتارشان داشتند. به همین دلیل، علاقه‌مندم که توضیحات آدم‌ها در دفاع از خودشان را کم‌تر جدی بگیرم و به شواهد ِ بیرونی نگاه کنم. یکی از این شواهد بیرونی، نسبت ِ ذهنیت ِ یک نفر و رنگ ِ قطاری است که بر آن سوار است. این قطار برای دختری که معتقد است از ویروس بهتر است، نظریه‌ی باطل ِ «اشرف مخلوقات بودن آدمیزاد» است و برای پسری که قانع شده‌است حق دارد گوشت گاو را بخورد، پیروزی ذایقه بر ذهن است و برای کانادانشینی که استدلال می‌کند اسلام دین خشونت است، تن دادن به نظریه‌های مدرنی است که جنایت را از دریچه‌ی تنگ ِ فاکس‌نیوز و ترامپ تحلیل می‌کنند.

عکس: سکانس ِ بیرون انداخته‌شدن ِ گاندی از قطار در آفریقای جنوبی از فیلم Gandhi

خیلی نزدیک، خیلی دور

mccloskeys

دیشب پای صحبت دیردری مک‌کلوسکی، استاد اقتصاد و تاریخ آمریکایی، نشستم. سخنرانی در یکی از شعبه‌های مرکزی کتابخانه‌ی عمومی تورنتو، و به همت دانشکده‌ی Public Policy & Governance در دانشگاه تورنتو، برگزار شده بود و قرار بود مک‌کلوسکی توضیح بدهد که چرا جهان مدرن، بیش از هر چیز دیگری، ساخته‌ی ایده‌های لیبرال است.

نقطه‌ی شروع سخنرانی ِ مک‌کلوسکی این بود که آدمیزاد، بعنوان یک گونه‌ی انسانی، از چند صد هزار سال پیش از میلاد مسیح تا قرن هجدهم، با ۳ دلار در روز زندگی گذراند، اما این عدد ناگهان در یک بازه‌ی چند صد ساله به ۳۳ دلار در روز رسید. سوال کلیدی این است که چنین اتفاقی چگونه افتاد و چه عواملی مسبب آن شدند. مک‌کلوسکی توضیح داد که سه نظریه‌ی کلیدی در این زمینه وجود دارد که نهادهای اجتماعی، انباشت سرمایه، و استثمار طبقه‌ی کارگر را منشا این رشد ناگهانی و بی‌سابقه می‌دانند. در نظر مک‌کلوسکی اما، هیچ یک از این سه عامل، به تنهایی، قادر به توضیح رخداد نیستند. نظریه‌ی جایگزین مک‌کلوسکی این بود که لیبرالیسم، به افراد ِ جامعه هویت و امکان خلاقیت و کسب و کار آزادانه داد و بنابراین لیبرالیسم اکسیر ِ صعود ِ انفجاری ِ منحنی ِ رفاه است. بوضوح چنین نظریه‌ای صرفا از جنس توضیحی نیست و به موقعیت تجویزی هم می‌رسد: مک‌کلوسکی از زمره‌ی اقتصاددانان ِ Libertarian است که صلاح جامعه را در دولت ِ حداقلی و آزادی‌های حداکثری شهروندان می‌بیند.

برداشتم از سخنرانی مک‌کلوسکی این بود که او بوضوح به موضوع سخنرانی‌اش مسلط است و دهه‌های متعددی را صرف تحقیق و مطالعه در این زمینه کرده است. با این وجود، می‌دیدم که او وارد دو سوال ِ کلیدی نمی‌شود و حتی زمانی که در بخش پرسش و پاسخ مساله بصورت مستقیم با او مطرح شد، از آن عملا طفره رفت.

سوال ِ کلیدی اول، مساله‌ی افزایش جمعیت و آلودگی محیط زیست است. وقتی از مک‌کلوسکی سوال شد که نقش و خطر این دو عامل بازدارنده را چگونه ارزیابی می‌کند، شانه بالا انداخت و اشاره کرد که گروه‌های زیست‌محیطی در چین فعال هستند و «راهی پیدا خواهد شد». قبل از این او گفته بود که منحنی رفاه متوسط، یک بار در قرن هفدهم صعودی سه برابری کرد، اما بدلیل افزایش جمعیت به نقطه‌ی قبل بازگشت. به این دلیل، به‌نظرم این نگرانی به‌جاست که منحنی ممکن است دوباره سقوط کند. مک‌کلوسکی اما این احتمال را مایه‌ی نگرانی و اساسا موضوع گفتگوی جدی نمی‌دید.

سوال ِ کلیدی دوم، و به زعم ِ من مهم‌تر، تقلیل ِ رفاه به یک عدد، و تفسیر چند صد هزار سال تاریخ ِ یک گونه‌ی جانوری، به مدد یک منحنی است. حراری در کتابش Sapiens، مثال ِ جالبی درباره‌ی این سوال ذکر می‌کند. او ابتدا آماری از تعداد مرغ‌های روی کره‌ی زمین، از جنسی که بصورت برشته روی میزهایی پدیدار می‌شوند، ذکر می‌کند. گویا پیش از انقلاب کشاورزی، و اهلی کردن مرغ، جمعیت ِ این گونه‌ی جانوری روی کره‌ی زمین چیزی در حدود چند ده میلیون بوده است و این جمعیت در مناطق بسیار محدودی از کره‌ی زمین زندگی می‌کرده‌اند (برای اعداد و تاریخ‌های دقیق به کتاب مراجعه کنید). ده هزار سال بعد، چند ده میلیارد مرغ روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این جمعیت تقریبا در تمام خشکی‌های روی کره‌ی زمین نمایندگانی دارند. حراری بعد از ذکر این اعداد می‌گوید تصور کنید که یک ناظر مریخی، هر هزار سال یک بار از زمین بازدید می‌کند و گزارش‌هایی برای سیاره‌اش ارسال می‌کند. دانشمندان ِ مریخی با خواندن این گزارش‌ها به این نتیجه می‌رسند که مرغ یک گونه‌ی جانوری بسیار موفق بوده است که در یک دوره‌ی ده هزارساله توانسته است جمعیت‌ش را هزار برابر کند. علاوه بر این، ناظر مریخی یادآوری می‌کند که یک گونه‌ی جانوری دوپا روی کره‌ی زمین وجود دارد که گروهی از آن‌ها بخش عمده‌ای از وقت‌شان را صرفا به تیمار و نگهداری از مرغ‌ها می‌گذرانند. آیا این همه یعنی مرغ موجود خوشبختی است؟ پاسخ حراری جالب است: اگر عدد ِ جمعیت، تنها معیار باشد، بله، مرغ خوشبخت است. از طرف دیگر، مرغ بصورت وحشی عمری حدودا هشت ساله دارد، ولی در وضعیت دامداری صنعتی اغلب بیشتر از چند ماه عمر نمی‌کند. علاوه بر این، عمر چند ماهه‌ی مرغ‌های سال ۲۰۱۷، در قفس، بدون رابطه‌های اجتماعی، و خالی از هر نوع اشتیاقی است. با این تفاصیل، آیا مرغ بعد از اهلی‌شدن خوشبخت‌تر شده است؟ و همین سوال اساسی از مک‌کلوسکی است. آیا آدمیزاد بعد از انقلاب صنعتی خوشبخت‌تر شده است؟

نکته دقیقا این نیست که جواب مک‌کلوسکی به این سوال چیست. مساله‌ی اساسی این است که چرا مک‌کلوسکی این سوال ِ «واضح» را به رسمیت نمی‌شناسد و در یک ساعت و نیم سخنرانی‌اش وقتی به آن اختصاص نمی‌دهد. مک‌کلوسکی بوضوح استاد فنی است که درباره‌ی آن حرف می‌زند، اما سوالی هست که در ذهن ِ غیرمتخصص من، بعد از یک ربع گوش‌دادن به او، ایجاد می‌شود، و برای او، بعد از چند دهه تحقیق، مطرح نمی‌شود یا جدی انگاشته نمی‌شود. چرا؟

نزدیک دوازده ساعت قبل از سخنرانی، در جلسه‌ی روزانه در محل کارم، موضوعی فنی را مطرح کردم. روز قبل به معضلی در یکی از زیرشاخه‌های سیستم برخورده بودم که دو راه حلی که برای آن داشتم، یکی صرفا پشت گوش انداختن بود و دیگری حداقل یک هفته کار می‌طلبید. مساله را در جلسه مطرح کردم و جمع خیلی زود رویکرد اول را رد کرد و راه حل دوم را با اصلاحی پذیرفت. مشکل این بود که این معضل از قبل در برنامه‌ریزی دیده نشده بود و باید برای تغییر ِ لازم در زمان‌بندی فکر می‌کردیم. در حینی که افراد فنی ِ حاضر در جلسه در این باره هم‌فکری می‌کردند، یکی از پزشکان تیم پیشنهادی کرد و در چهره و لحنش می‌شد خواند که تصور نمی‌کند ایده‌اش اساسا ارزشی داشته باشد. جمع برای چند ثانیه ساکت شد، کسی چیزی گفت، و صدای خنده بالا رفت. دو ساعت بعد، معضل حل شده بود. پزشکی که راه حل را پیشنهاد کرد، بوضوح به فن ِ پیاده‌کردن آن مسلط نبود، اما نکته این نبود، انگار فاصله‌ی او از مساله، یا آغشته نبودن ذهنش به جزییات آن، به او کمک کرد که از همه‌ی ما بهتر مساله را ببیند.

شب که به‌سمت خانه برمی‌گشتم، و با رفیقی درباره‌ی سخنرانی حرف می‌زدیم، ذهنم به تشابه اتفاق صبح و شب رفت. در کم‌تر از بیست و چهار ساعت دو بار مشاهده کرده‌بودم که «متخصص» در یک امر، لزوما خلاق‌ترین فرد در همان موضوع نیست و تضمینی ندارد که دید کاملی به مساله داشته باشد. اما نکته از این هم مهم‌تر است: حاصل ِ بحث ِ صبح، حداکثر به تغییر در تراز مالی سالانه‌ی یک شرکت کانادایی منجر می‌شد. بحث شب اما نه فقط می‌تواند خط ِ بین ِ مرگ و زندگی، گرسنگی و سیری، و آرامش یا جنگ را، برای میلیاردها انسان ترسیم کند، که انقراض یا ادامه‌ی زیست ِ گونه‌های متعدد ِ حیوانی، از جمله آدمیزاد، به شدت به آن وابسته است. سوال کلیدی این است که چه چیزی به مک‌کلوسکی، و پال کاداریو، مدیر ارشد سابق بانک جهانی، که این سخنرانی به مرحمت ِ حساب ِ بانکی او برگزار شده بود، این عاملیت را می‌دهد که در تعیین آینده‌ی آدمیزاد نقشی مهم‌تر از یک خیابان‌خواب ِ تورنتویی داشته باشند؟

عکس از این‌جا

چرا روز زن، روز مارتی هم هست

martyandmarch8ths

دیشب، به عادت این روزها، kodi را باز کردم و در فهرست فیلم‌های اسکارگرفته پایین رفتم تا به Marty رسیدم. فیلم در سال ۱۹۵۵ ساخته شده است و داستان ِ ساده‌ای را روایت می‌کند: مارتی قصابی است که با مادر ِ ایتالیایی‌اش دربرانکس زندگی می‌کند. مارتی، به زعم خودش، چاق و زشت است و چاره‌ای جز تنهایی ندارد. در این احوال، مارتی با کلارا آشنا می‌شود که نه فقط خودش، که مارتی هم باور دارد که او زیبا نیست.

درحالی‌که مارتی در فکر پیش رفتن در علاقه است، مادرش، که نگران تنها شدن است، او را برحذر می‌دارد و دوستان مارتی تاکید می‌کنند که کلارا «چیز خاصی» نیست. روایت از این جنس تا دقیقه‌ی سوم یا چهارم مانده به پایان فیلم پیش می‌رود تا این‌که مارتی بر لذت‌مداری ِ دوستانش و ترس ِ خودش چیره می‌شود و به کلارا تلفن می‌زند تا هم‌دیگر را ببینند.

حظ ِ اولم از فیلم، تجربه‌ی غرقه‌شدن در سال‌های ۱۹۵۰ آمریکا و لهجه و ادبیات مارتی، مادرش، و دوستانش بود. مثلا این‌که tomato اصطلاحی برای اشاره به دختر زیباست و dog کلمه‌ای است که به مرد یا زن نخواستنی اطلاق می‌شود. تصادفا اما فیلم را در شب هشتم مارس می‌دیدم و ذهنم به «روز جهانی زن» رفت.

حرف زدن درباره‌ی ظلم کار سختی است که دقت ِ ویژه‌ای می‌طلبد. مثلا این جمله که «یهودیان تنها قربانیان هلوکاست نبوده‌اند» را، باید با احتیاط بر زبان آورد، تا کلمات در ورطه‌ی کاستن از درد ِ کسی، «در مقایسه» با درد ِ دیگری، نیافتند. من معیاری برای اندازه‌گیری درد نمی‌شناسم، پس گفتگو درباره‌ی «میزان» آزاری که بر کولی‌ها و یهودیان در آلمان نازی رفت، و احتمالا مقایسه‌ی آن دو را، از اساس باطل می‌دانم. به همین سیاق، گفتگو درباره‌ی «مظلومین» نظام مردسالار کار سختی است. اما هم‌چنان می‌خواهم تلاش کنم.

تردید نمی‌کنم که نظامی ذهنی بر آدمیزاد مسلط است که آدمیان ِ مختلف را در موقعیت‌های قدرت ِ متفاوتی قرار داده است و می‌دهد. رنگ پوست، مذهب، زبان، جنسیت، ترجیحات عاشقانه، و موضوعاتی شخصی‌تر، هرم قدرتی را بر جمعیت کره‌ی زمین نقش زده‌اند. تقسیم آدمیزاد به «زن» و «مرد» یکی از خطوطی است که این نظام ترسیم کرده است و حقیقت ِ امر این است که هر چه بیشتر فکر می‌کنم، کم‌تر قادر هستم، حقیقتی بیرونی برای این تقسیم بندی ذهنی پیدا کنم. اما نکته این نیست. بدون این‌که تردید کنم که زن، به‌معنی بیولوژیک آن، در چند هزار سال اخیر مورد ظلم قرار گرفته است، می‌خواهم اضافه کنم که تنها قربانی نظام مردسالار، زنان نیستند. و این‌جاست که تصادف زمانی تماشای Marty به اتفاقی ویژه تبدیل می‌شود.

مارتی هم، قربانی همان ساختار ذهنی است که کلارا را قانع کرده است که «خواستنی نیست». مارتی می‌خواهد کسی در زندگی‌اش باشد، اما دوستانش مجله‌ی TV Girls and Gags را در صورتش فرو می‌کنند (اسم مجله را از روی فریمی از فیلم خواندم و بعدا نسخه‌های مختلفش را در اینترنت پیدا کردم. به‌نظر چیزی از جنس Playboy است و عجیب این‌که اثری از آن در ویکیپدیا پیدا نکردم). مارتی از دید دوستانش، به‌اندازه‌ی کافی «مرد» نیست. نکته‌ی کلیدی این است که در این جمله، مفهومی به عنوان «مرد» تعریف شده است که از همان جنس، مرد، به معنی بیولوژیک آن را، شکنجه می‌دهد که تعریف «زن»، انسان حایز شرایط بیولوژیک زن را.

از این دید، هشتم مارس، صرفا روز زن، به معنی بیولوژیک آن، نیست، بلکه روزی است برای به یاد آوردن دو نکته. اول این‌که وضعیت‌های بیولوژیک ِ مختلف، لزوما حتما به موقعیت‌های ذهنی ِ متفاوت منتهی نمی‌شوند. واضح‌تر: لزوما دو  نفر که هر دو رَحِم دارند، به هم شبیه‌تر نیستند تا هر یک به نفر سومی که رَحِم ندارد. نکته‌ی دوم، و دردناک‌تر، این است که شواهد ِ زیادی وجود دارد که رَحِم‌دارندگان و رَحِم‌ندارنگان ِ زیادی، به فرضیه‌ی مجعول ِ اهمیت ِ کلیدی ِ رَحِم در هویت، تن داده‌اند و این وضعیت لزوما به آرامش ِ آن‌ها منتهی نشده‌است. این دومی موقعیتی است که مارتی در هشتاد و هفت دقیقه‌ی اول فیلم دارد و در سکانس ِ آخر آن را می‌شکند: او می‌پذیرد که مرد بودن لزوما به معنی «شکار کردن» «بهترین» tomato نیست. مطمئن نیستم که در موقعیت ِ پرشتاب ِ زندگی مدرن، در سال ۲۰۱۷، چه کسری از جمعیت ِ شکم‌سیر ِ انسانی به این شهود ِ کلیدی می‌رسد.

ترامپ و سوال ِ اساسی: سوال چیست؟

posttrump

دانلد جان ترامپ کمتر از یک ماه است که بر صندلی ریاست‌جمهوری ایالات متحده‌ی آمریکا تکیه زده است، و در همین دوران ِ کوتاه، اقدامات او و واکنش‌ها به اقدامات او و واکنش‌ها به واکنش‌ها به اقدامات او، منجر به گفتارها و رفتارهای متعددی در سراسر جهان شده است. در تورنتو، در دو هفته‌ی گذشته، دو اعتراض ِ رسمی به ترامپ برگزار شد و دیروز بخش‌های مهمی از مرکز شهر تورنتو برای ساعاتی در اشغال راه‌پیمایان بود. اما سوال اساسی این است که آیا این اقدامات فراتر از لحظه، کارکردی دارند؟ یا بهتر بپرسم: با ترامپ دقیقا باید چه کرد؟

به‌نظرم، سوال ِ مهم‌تر این است که ترامپ دقیقا چیست؟ آیا این همه گفتار و رفتار، درباره‌ی مردی ۷۰ ساله با موهای زرد ِ بی‌قواره است؟ آیا نوک ِ اعتراضات، متوجه گروهی از سیاست‌پیشه‌گان جمهوری‌خواه ِ آمریکایی است؟ آیا موضوع ِ اعتراض، ساختار سیاسی کشوری با ۳۰۰ میلیون جمعیت است؟ آیا لیبرالیسم، کپیتالیسم، جهانی‌سازی، رسانه، مرزهای سیاسی، یا مفهوم ِ دیگری در این اندازه‌ها، موضوع سوال است؟

قانع‌کننده‌ترین جواب ِ من به این سوال، این است که لزوما سوال ِ ویژه‌ای در مرکز نیست و مساله، بیش‌تر از آنکه سوال ِ خاصی باشد، ذات ِ وجود ِ یک سوال است. از این دید، وضعیت همان موقعیتی است که واچوفسکی‌ها هجده سال پیش Matrix را بر آن بنا نهادند: یک سوال وجود دارد و قدم اول، پذیرش و پذیراندن وجود این سوال است. قدم دوم، درک ِ مضمون و حواشی این سوال است.

تصور، و تخیل، جمعی، در گروه ِ انسانی که من در آن زمان می‌گذرانم، این بوده‌است که وضعیتی به نام «پیشرفت» رخ داده است و گرسنگی و بیماری یا از بین رفته‌اند و یا در حال از بین رفتن هستند و انسان، انسان است، فارغ از رنگ ِ پوستش، و تکنولوژی یار ِ آدمی است و گوگل طلیعه‌ی آینده‌ای خوش است و الخ. این تخیل ِ دل‌پذیر اما، روبروی مشاهده‌ها کم‌تر و کم‌تر قابل دفاع است. مشاهدات و اعداد و ارقام، نشان‌دهنده‌ی نابرابری گسترده و پیش‌رونده‌ی اقتصادی است و علم به ابزاری در خدمت تکنولوژی تبدیل شده است که کارکردی طبقاتی دارد. آدمیزاد، حداقل در بخش‌هایی از کره‌ی زمین، از گرسنگی نمی‌میرد، اما مرگ از دیابت و اشتباه پزشکی از اساس برای کسی که می‌میرد چندان توفیری ندارند. تحصیل به اشتغال نمی‌انجامد. مرزهای سیاسی و دیوارهای شیشه‌ای پررنگ‌تر شده‌اند. انکار آلودگی محیط زیست و نقش آدمیزاد در آن دیگر گزینه نیستند. و سوال ِ اساسی این است: چه شد؟

چیزی جایی خراب است و ظهور ِ ترامپ، تنها آخرین نشانه از یک تباهی ریشه‌دار است. از این دید، ترامپ هسته‌ی سوال نیست، شاهدی است بر این‌که سوالی وجود دارد که باید پرسیده شود. و قدم اول برای پرسیدن ِ‌ این سوال، شناختن آن است. سوال چیست؟

راه حل ِ شخصی‌ام در مواجهه با این سوال، که «سوال چیست؟»، مراجعه به اندوخته‌ی تجربه‌های بشری است. در موقعیت ِ فعلی، رسانه‌های جریان اصلی بخشی از سوال هستند، و بنابراین منابع ِ قابل اتکایی برای کسب اطلاع نیستند. اما این چندان حرمان ِ بزرگی نیست، چون آدمیزاد در صد سال اخیر با سوال‌های بسیار مشابهی درگیر بوده‌است و اتفاقا مراجعه نشان می‌دهد که اگرچه وضعیت ِ انسانی در ظاهر بسیار تغییر کرده‌است، اما دغدغه‌ها، امیدها و نگرانی‌ها از اساس همان هستند. برای مثال، Brave New World نوشته‌ی Aldous Huxley و Player Piano نوشته‌ی Kurt Vonnegut و The Bluest Eye نوشته‌ی Toni Morrison با فاصله‌های ۲۰ ساله نوشته شده‌اند و از زمان نگارش ِ آخری بیشتر از ۴۵ سال می‌گذرد، اما مضمون ِ هر سه کتاب هم‌چنان عمیقا موضوعیت دارند: آیا مجازات تنها روش کنترل ِ آدمیزاد است و تشویق و شادمانگی هم کارکردی مشابه ندارند؟ رابطه‌ی انسان و تکنولوژی چیست؟ آیا کلیت ِ آدمیزاد، افسار ِ تکنولوژی را در دست دارد، یا بخشی از آدمیزاد قربانی ِ آن است؟ آیا قابل تصور است که وضعیت ِ سومی اتفاق افتاده است که اتفاقا ریشه‌ی موقعیت ِ فعلی است؟ تعریف ِ جامعه از زیبایی با آدمیزاد چه می‌کند؟ آیا ممکن است که آدمی قربانی تصور ِ خودش از زیبایی شود؟

پیشنهادم برای زمان ِ پسا-ترامپ، خواندن است. و دیدن (این فعل را با دقت استفاده می‌کنم و تماشای Prison Break یا آخرین بلاهت HBO منظور من نیست). و حرف زدن. قدم ِ اول، دریافتن ِ جواب ِ این سوال است که «سوال چیست؟»

ترامپ، دنیای قشنگ نو، و نزدیک شدن به ساعت صفر

trumps

دیشب، قبل از این‌که داریوش روی صحنه بیاید، اجرایی از آهنگ «صفر»، از آلبومی به همین نام، پخش شد. کنسرت در سالن Sony Center در مرکز ِ شهر ِ تورنتو برگزار شده بود، و نه فقط همه‌ی صندلی‌ها پر بود، که صفی بلند از جویندگان، تلاش می‌کردند که در آخرین لحظات بلیطی تهیه کنند.

پرده‌ای بزرگ روی صحنه، تصاویری را همراه کلمات و موسیقی نمایش می‌داد. وقتی سالن را صدای داریوش پر کرده بود که «بعد از حریق و انفجار، فرونشستن غبار، به سال صفر می‌رسیم، ساعت صفر می‌رسد»، تصویر ِ بزرگ ِ ترامپ دیدها را پر کرد. در چهل و هشت ساعتی که تا آن لحظه گذرانده بودم، این دومین بار بود که تصویر ِ ترامپ، به نمایندگی از شر، روی پرده‌ای رفته بود. بار قبل، جمعه شب بود که در اجرای Unholy از این تجسم ِ بلاهت ِ انسانی ذکرهای مکرری رفته بود.

چند ماه بود که تصمیم گرفته بودم اوایل فوریه را در جایی گرم، کنار اقیانوس، سپری کنم، اما هیچ وقت فرصت نکرده بودم برای سفر برنامه‌ریزی کنم. صرفا به محل کارم گفته بودم که ده روز ابتدای فوریه را کار نمی‌کنم و فهرستی از گزینه‌های سفر تهیه کرده بودم. این فهرست از شیلی و پرو شروع می‌شد و به ایران و اسراییل ختم می‌شد. از این پیش‌تر نرفته بودم، تا چند شب پیش که رفیق نازنینی از برنامه‌ام برای سفر خبر گرفت و از سر رفاقت خبر داد که کارهای سفرم را برایم انجام خواهد داد. چند ساعت ِ بعد ِ پشت و روی کردیت کارت و تصویری از پاسپورتم را برایش فرستادم و دو هفته بعد، در خیالم، عازم میامی، فلوریدا، و باهاما بودم. رفیقم گفته بود که صبح با آژانس مسافرتی تماس بگیرم و کارها را نهایی کنم.

دیشب، داریوش نگران پسری بود که در گروهش کیبرد می‌زد. توضیح داد که پسر گرین‌کارت دارد، و کاملا ممکن است که با فرمان جدید ترامپ از ورود به آمریکا منع شود. چند ساعت قبل‌تر در توییتر خوانده بودم که فرمان لزوما صرفا به دارندگان ویزا منحصر نمی‌شود و دارندگان تابعیت دوگانه را هم شامل خواهد شد.

وقتی برای نهایی‌کردن سفرم تماس گرفتم، مشکل کوچکی در پروازم به میامی پیش آمد و چون در طول روز چند جلسه‌ی سنگین کاری داشتم، سفر را پیگری را نکردم. سرآخر، دم عصر به رفیق نازنینم خبر دادم که احتمالا به سفر نخواهم رفت، چون فرصت حل مشکل را ندارم. واکنش دوستم البته سرزنشی رفیقانه بود که «یعنی این یک‌ذره رو هم نمی‌خوای خودت انجام بدی؟»

وقتی ترامپ فرمان منع ورود «مسلمانان» به آمریکا را اعلام کرد، واکنش ِ ذهنی‌ام تهوع ِ بیشتر از ترامپ و ترامپیسم بود. و روی این دومی تاکید می‌کنم، چون عمیقا باور دارم که ترامپ، صرفا نمایشی بیرونی و لحظه‌ای از بلاهتی درونی و عمیق است، که نه اتفاقی جدید است و نه لزوما با رفتن ترامپ کنار می‌رود. اما اتفاق ِ شگفت زمانی بود که نوک ِ شمشیر ِ فرمان، به سمت خودم اشاره رفت. نکته، دیگر، «دیگری» نبود. حالا من از ورود به مکانی منع شده بودم، چون متولد سرزمینی هستم که در رفتاری غیرقابل توضیح، مذموم شناخته شده است.

نکته اساسا این نیست که مردمان ِ متولد در منطقه‌ی جغرافیایی‌ای که به نام «ایران» خوانده می‌شود، دست به رفتارهایی که به عنوان مبهم و مشکوک «تروریسم» شناخته می‌شوند، نزده‌اند. چامسکی بزرگ توضیح می‌دهد که دولت ایالات متحده‌ی آمریکا، بزرگ‌ترین موجودیت تروریستی روی کره‌ی زمین است. صرفا بیرون کردن ِ سر از گفتمان ِ غالب، نشانه‌های واضحی از نقش ِ مستقیم ِ امپراطور در شکل‌گیری ِ القاعده  دست می‌دهد. تنها یک نمونه از تحلیل‌ها در این زمینه، کارهای احمد رشید است. شهروند ِ طبقه‌ی متوسط ِ دنیای سال ۲۰۱۷ اما، درگیر تماشای قسمت «جدید» Game of Thrones و آخرین بلاهت Pixar است. او از آخرین سلفی کیم کارداشیان مطلع‌تر است، تا ردپای وسیع ِ کربنی‌اش روی کره‌ی خاکی. این ساکن ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط، حتی نظریه‌هایی در توضیح ِ لزوم دوری از شبکه‌های اجتماعی دارد، چون «در این فضا غم و غصه زیاد است» و خاطر ِ خطیر ِ مخاطب آزرده می‌شود.

داریوش، جایی در توضیح «همبستگی»، تصویری از هم‌وطنی طرح کرد که «پناهندگی‌ش رو گرفته و داره برج می‌سازه و دیگه خیالش به احوال دیگران نیست». من البته در کار برج ساختن نیستم، اما درست در زمانی که ترامپ برنامه‌ی مسافرتی‌ام را لغو کرد، تغییری در وضعیتی ذهنی‌ام تجربه کردم. درست در آن لحظه، درد از اتفاقی برای دیگری اوج گرفت، و من را هم در بر گرفت. من نه مسلمان هستم، نه هرگز رفتاری «تروریستی»، با هر توضیحی، انجام داده‌ام، نه هم‌دلی‌ای با ساختار فرهنگی حاکم بر منطقه‌ی جغرافیایی ایران دارم، و با این حال تیغ ترامپ به سمت‌ام اشاره رفته است. نکته‌ی کلیدی، تغییر ِ مساله، از اذیتی برای دیگری، به سردردی برای خود، و متعاقب ِ آن، تصور ِ درد ِ همه‌ی دیگرانی است که من، خوش‌دلانه، آن‌ها را از چهارچوب ِ آسودگی‌ام بیرون گذاشته‌ام.

سر صبح با دوستی حرف زدم که نگران رفیقی بود که در چند روز‌ آینده برای ادامه‌ی تحصیل عازم آمریکا است. چند ساعت بعد دوستی سراغ گرفت که عزیزی‌ش برای کار عازم آمریکا است. با اشاره‌ی قلم ِ ترامپ، این دو فعل، و فعل‌های متعدد دیگری، از وضعیت آینده‌ی پرامید به موقعیت گذشته‌ی ملغی تبدیل شده‌اند. و این، همان نکته‌ی اساسی است. دیگری در «دنیای قشنگ نو» درحال ِ آزار دیدن است و من و تو، که ساکنان ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط هستیم، نه فقط این آزار را نمی‌بینیم، که دیده‌ام که آن را کتمان هم می‌کنیم.

عکس تزیینی نیست.

وضعیت ِ تراکتور در سیرک

elephants

چند روز پیش با دوستی درگیر ِ حرفی دنباله‌دار درباره‌ی تکنولوژی بودیم. در چند هفته‌ای که این حرف را می‌زده‌ایم، رویه‌ی دوستم این بوده است که با تحسین و اشتیاق از یک «پیشرفت» تکنولوژیک حرف بزند، و همیشه من سوال‌هایی داشته‌ام.

دوستم به آدمیزاد خوش‌بین است و برای این خوش‌بینی دلیلی ندارد، اما مدام تلاش می‌کند شواهدی برای به‌جا بودن خوش‌بینی‌اش ارایه کند. این شواهد معمولا درظاهر قانع‌کننده هستند، اما اولین سوال ِ اساسی درباره‌ی آن‌ها با چند دقیقه دقت در ذهن ِ من ساخته می‌شود. دوستم جوابی برای این سوالات ندارد. هفته‌ی پیش به دوستم توضیح دادم که منبع ِ این سوال‌ها دقیقا من نیستم و این سوال‌ها اساسا چندان حاصل ذهن من نیستند، بلکه کافی است نگاهی به تاریخ‌نگاری‌های جدی تکنولوژی بیندازد تا فهرست بلندتری از این سوال‌ها را در آن‌ها پیدا کند. بعنوان فقط یک نمونه کتاب Rudi Volti را به دوستم دادم. نگفت که به کتاب نگاهی کرده باشد و به سرور ِ خوش‌بینانه‌اش ادامه داد.

چند روز پیش روزنامه‌ی National Post عکس بزرگی از دختری روی یک فیل سیرک در صفحه‌ی اول چاپ کرده بود و توضیح داده بود که این آخرین نمایش این سیرک است. دوستم البته در این اتفاق نشانه‌ای دیگر از «پیشرفت آدمیزاد» می‌دید، و برایم توضیح داد که این «اثر بازار» است: مردم فهمیده‌اند که نمایش‌های حیوانات در سیرک منوط به سابقه‌ای از آزار آن‌هاست و بنابراین سیرک‌ها حالا مجبور شده‌اند از آزار حیوانات دست بردارند. دوستم با لبخندی بزرگ جمله‌اش را تمام کرد.

از دوستم پرسیدم تخمین‌اش از تعداد کل فیل‌هایی که در این لحظه در سرتاسر جهان در سیرک به کار گرفته شده‌اند چیست. جوابش «چیزی بین هزار و ده هزار» بود. توضیح دادم که من نمی‌دانم که این تخمین چقدر درست است، اما می‌دانم که تعداد حیواناتی که در دامداری‌های صنعتی به ماشین تقلیل داده شده‌اند، و با آن‌ها بدرفتاری می‌شود، چند صد هزار برابر ِ این عدد است. و در این لحظه بود که دوستم کارت ِ اصلی را زمین زد و گفت «فیل یا گاو عملا یک ماشین‌ه، پس بدرفتاری با اون معنی نداره، با تراکتور که نمی‌شه بدرفتاری کرد».

برداشت اولم این بود که این نظریه، شادی برای بسته شدن ِ سیرک ِ مورد اشاره را از اساس مردود می‌کند. کمی که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی در سال ۲۰۱۷ «فیل نوعی تراکتور است»، قابل تصور است که در سال ۱۸۱۷ «آدم تیره‌پوست نوعی تراکتور است». تا همین‌جا می‌شود درک کرد که شکر ِ چای ِ آدمیزاد ِ طبقه‌ی متوسط ِ انگلیسی از حاصل کار برده‌های تیره‌پوست در آمریکای تازه کشف شده می‌آمد و تخیل ِ این ارتباط، کام ِ کمتر کسی را تلخ می‌کرد.

عصر همان‌روز که به سمت خانه می‌رفتم به این فکر کردم که چند هفته حرف زدن لازم بود تا به کنه مساله برسیم: این‌که به‌نظر دوستم فیل چیزی از جنس تراکتور است و به‌نظر من، من و دوستم چیزی از جنس فیل هستیم. از این دید، رسیدن به این نقطه، هرچند درابتدا آزارنده بود، اما عملا حرف را از مصداق‌ها بیرون کشید و به فرض‌های پایه‌ای رساند. سوالی که برایم ماند این بود که با توجه به افزایش جمعیت در دهه‌های اخیر و ظهور و همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی در بخشی از جهان، احتمالا قابل تصور است که در این دوران بیشتر از هر زمان دیگری آدمیزاد درگیر گفتگوی جمعی باشد. اما این گفتگو دقیقا در چه لایه‌ای اتفاق می‌افتد: مصداق‌ها یا فرض‌های اساسی؟ آیا اساسا آدمیزاد خودش از فرض‌های اساسی خودش آگاه است؟ آیا آدمیزاد بعد از این همه status گذاشتن و comment نوشتن و like زدن، به شناخت خودش و دیگری نزدیک‌تر شده است؟