از این ذهن ِ تیزبین که کلید خاموش/روشن دارد

modern_timess

چند روز پیش برنامه‌ای در مرکز MaRS در تورنتو با عنوان #FutureofWork: Artificial Intelligence and Robotics برگزار شد. عنوان ِ دیگر این برنامه این بود: The robots are coming! با توجه به عنوان ِ برنامه، انتظار داشتم بخشی از بحث درباره‌ی پیامدهای اتوماسیون در بازار ِ کار باشد. کتاب Martin Ford در این زمینه را هفته‌ی پیش تمام کردم و بنابراین ذهنی تازه درمورد موضوع داشتم. حقیقت این است که با توجه به رویکرد مرکز MaRS، که تمرکز ِ ویژه‌ای روی فرهنگ Startup دارد، دقیقا انتظار نداشتم بررسی ِ بی‌طرفانه‌ای از مساله‌ی جایگزین‌شدن ذهن ِ انسانی با الگوریتم بشنوم، اما برداشتم این بود که در گفتگویی که برنامه‌ریزی شده است، حداقل یک صدای جامعه‌شناس یا نظیر آن وجود داشته باشد. مرکز MaRS اما چهار موسس Startupهایی در زمینه‌ی AI را کنار ِ آدمی بدون تخصص در زمینه‌ی AI گذاشته بود، که خلاصه‌ی جملات ِ طولانی و corporateای‌اش این بود که «نترسید، AI لولو نیست». البته کسی در جمع به‌نظرم از لولو نمی‌ترسید. حدس می‌زدم که اغلب ِ شرکت‌کنندگان حداقل فوق‌لیسانس دارند.

در نهایت برنامه درباره‌ی future of work بود، اما نه future of work برای «دیگری»، که future of work برای ما که الگوریتم‌ها را می‌نویسیم. حقیقت ِ صادقانه این است که به مدد ِ شراب ِ دل‌پذیری که قبل از برنامه و به مرحمت ِ گردانندگان از گلو پایین داده‌بودم، برای لحظات ِ طولانی به این فکر کردم که وقتی «دیگری» حتی ذهنش به خطری که او را تهدید می‌کند نمی‌رسد، چرا من از ریاضیات و البته عدد ِ حقوقم لذت نبرم و اساسا ذهنم را از درگیری با خطری که خیلی بیشتر از من دیگری را تهدید می‌کند آزاد نکنم؟ اما نکته این نیست.

دوستی خبر داد که او هم در برنامه شرکت می‌کند. به هم که رسیدیم از دوستم خواستم «در ۱۴۰ کاراکتر» درباره‌ی AI حرف بزند. پاسخ ِ دوستم همه‌ی خوش‌بینی‌های رسمی‌ای بود که از این شروع و به این ختم می‌شوند که «آدمیزاد از AI سود خواهد برد». وقتی اصرار کردم که توضیحش حتی در اندازه‌های ۱۴۰ کاراکتری هم بیش از انتظار من ساده‌انگارانه است، دوستم با نارضایتی اضافه کرد «البته ممکن است دوره‌ای از پستی و بلندی وجود داشته باشد، اما در نهایت همه چیز به نفع همه خواهد شد». دوستم در مواجهه با چهره‌ی درهم ِ من جمله‌اش را این طور تمام کرد «همان‌طور که تکنولوژی تا به حال همین‌طور پیش رفته است».

از دوستم پرسیدم به استناد چه تحلیلی، چه داده‌ای، چه کتابی این جملات را می‌گوید و جواب شنیدم «کلا خودم این‌طور فکر می‌کنم». دوستم دانشجوی دکتری است و در زمینه‌ی کلی من کار می‌کند و با این‌حال اگر بخواهد موضوع تزش را برای من توضیح بدهد باید حداقل یک ساعت وقت بگذارد. و دوستم هیچ نکته‌ای در موضوع تخصصی‌اش را بدون سوال نمی‌پذیرد. با این‌حال، همین آدمیزاد ِ «با سواد» ادعایی خیلی بزرگ‌تر، با تاثیراتی خیلی اساسی‌تر را، بدون توضیح می‌پذیرد. و این سوال ِ اساسی من است. هانس ماگنوس انسنس‌برگر در یکی از مقاله‌هایش که در نسخه‌ی فارسی ِ آن در کتاب «درستایش بی‌سوادی» چاپ شده است، این رفتار را «بیسوادی نوع دوم» می‌خواند.

نکته‌ی کلیدی این است که این نوع بی‌سوادی، رفتاری سودجویانه است. انسانی که نه فقط تکنولوژی اساس ِ هویتش است که راه نان‌خوردنش از تکنولوژی است، در زمینه‌ی پیامدهای اجتماعی و سیاسی ِ تکنولوژی راه ِ ساده‌انگاری را انتخاب می‌کند. نکته‌ی شگفت ِ اتفاق این است که لازمه‌ی درگیر بودن با تکنولوژی، مهارت در تفکر انتقادی است: هیچ معادله‌ای و هیچ ریاضیاتی صحیح نیست، مگر این‌که اثباتی objective برای آن باشد، و با این‌حال، آدمیزادی که در استفاده از تفکر انتقادی تسلط دارد تصمیم می‌گیرد که در موضوعی دیگر، و به زعم ِ من مهم، تفکر انتقادی‌اش را قربانی نگاهی ایدیولوژیک کند.

اما صرفا تکنولوژی نیست که در دنیای ایدیولوژیک ِ دور و اطراف از نگاه تیزبین تفکر انتقادی دور می‌ماند. در فیس‌بوک در اشاره به پیام ترودو در مناسبت مرگ کاسترو نوشتم «سوال این نیست که گروه بی‌سواد ایدئولوژی‌زده چرا از جملات ترودو درباره‌ی #کاسترو شاکی هستن. سوال مهم این‌ه که ترودو چرا اون جملات رو گفت.» آشنایی جواب داد «(ترودو به) یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده میگه رهبر بزرگ که به ملتش خدمت کرده»، پرسیدم اطلاق «یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده» به کاسترو از کدام منبع و از دل کدام تحلیل و کتاب بیرون آمده است و جواب شنیدم «به عمل کار براید… کتاب چی؟» جمله با یک خندانک تمام شده بود.

نکته در این بحث اساسا نه خدمت و خیانت کاسترو است (ملکوت در این زمینه خوب نوشته است) و نه خاصیت و حاصل تکنولوژی در دنیای مدرن (کتاب خوب در این زمینه خیلی زیاد هست). موضوع ِ اساسی آدمیزاد است که یاد گرفته‌است و عادت کرده است که از تفکر انتقادی هم به‌صورت ابزار استفاده کند: وقتی لازم است نقاب objectivity به چهره می‌زند و مو را از ماست می‌کشد، و وقتی سود در ایمان به «هدف کلی» است، مومن ِ دلبسته‌ی ساختار می‌شود. آدمیزاد در این فرایند ذهنش را فروخته است و یاد گرفته است وقتی فکر کند که فکر کردن به حساب ِ بانکی‌اش منتهی می‌شود. این، وضعیتی شگفت است.

درباره‌ی مکالمه‌های دیجیتالی

communications

با رفیق ِ عزیزی در کافه قرار داشتم. ساعت ِ خاصی قرار نگذاشته بودیم، هرکدام درگیر کاری بودیم و قرار بود در یک ساعت آینده در کافه استانبول باشیم. به کافه که رسیدم، برای رفیق کوتاه نوشتم «من اینجام»، قهوه‌ای گرفتم و پشت یکی از میزها جایی پیدا کردم و درگیر کارم شدم. نیم ساعت بعد رفیقم رسید. سلام و علیک و کردیم و پرسید «منظورت چی بود از پیغامت؟ می‌خواستی بگی من دیر کردم؟»

بعد از سال‌ها «با گرگ‌ها می‌رقصد» را دوباره می‌بینم. از حظ ِ موسیقی و تصویرها گذشته، فیلم بازی دل‌پذیری با مضمون frontier می‌کند. جان دانبار می‌خواهد «سرحد را ببیند، قبل از این‌که دیگر سرحدی نباشد»، یا چیزی شبیه به این، و در رابطه‌اش با قبیله‌ی بومی به مشاهده‌ی سرحد در خودش می‌رسد. یکی از پوسترهای فیلم این رفت و برگشت را این‌طور خلاصه می‌کند: John Dunbar is about to discover the frontier…within himself. رابطه‌ی بومیان با هم و با طبیعت، برای سرباز ِ سفید دریچه‌ای به دنیایی جدید است. بخشی از این رابطه را در جلسات ِ بومیان می‌بینم، زمانی که درباره‌ی این‌که باید با «مرد سفید» چه بکنند، حرف می‌زنند. این جلسات از یک طرف ساختاری دمکراتیک دارند و از طرف دیگر جمع ساختاری سنی دارد و لزوما موقعیت همه کاملا برابر نیست. در بخشی از یک جلسه، که یکی از بومیان می‌خواهد مقدس بودن ِ مرد سفید را با فرو کردن تیر در تنش بیازماید، دیگران به او می‌گویند «کسی نمی‌تواند به کسی بگوید چه بکند، اما کشتن مرد سفید حاصلی ندارد». آن‌چه از این سکانس برای من ماند، موقعیت ِ مکالمه در گروه بومی بود: شرکت‌کنندگان روبرو به هم نشسته بودند و هرکدام حرفی می‌زد و دیگران به او واکنش نشان می‌دادند. چند صد سال بعد، من در کافه برای رفیقم نوشتم «من اینجام» و در ذهن ِ رفیقم شماتتش کردم که دیر کرده‌است.

به رفیقم گفتم نکته‌ی کلیدی این است که رابطه‌ی ما از جنسی است که او از از من درباره‌ی برداشتش می‌پرسد و من توضیح می‌دهم. یادم به دوستی رفت که می‌گفت تلاشش برای نزدیک‌شدن به دختری در قدم‌های ابتدایی به سنگلاخ خورده بود و او از این رابطه صرف‌نظر کرده بود، چون «خیلی دیر به دیر جواب پیغام‌هام رو می‌داد». دوستم البته بعدا فهمیده بود که «محبوب بالقوه»ی مورد نظر روی تلفنش data ندارد و بنابراین پیغام‌های فیس‌بوک را صبح ِ زود و شب ِ دیر در خانه می‌بیند.

به همه‌ی مکالمه‌هایی فکر می‌کنم که در دنیای ده سال اخیر بین صدها میلیون نفر انجام شده است و گوینده حرفی زده است و شنونده حرفی دیگر شنیده است، و شنونده برمبنای برداشتش حرفی دیگر زده است که گوینده از اساس چیز دیگری شنیده است.

ابزارهای مدرن ارتباطی، زمینه، لحن و حالت چهره را از کلمات و جملات می‌گیرند و نسخه‌ی خشکیده‌ای تحویل ِ مخاطب می‌دهند که تنها سطح ِ قابل توجهی از آشنایی و تفاهم می‌تواند در آن روحی بدمد. این وضعیت لزوما موقعیتی نیست که آدمیزاد برای بقا در آن آمادگی داشته باشد.

ترامپ و AI، یا وقتی ماشین آدمیزاد را از خودش نجات می‌دهد

arrivals

به‌نظرم دو ادعای قابل دفاع درباره‌ی AI وجود دارد. اول این‌که اغلب آدم‌ها درگیری ِ ذهنی ِ ویژه‌ای با این اتفاق ِ تکنولوژیک ندارند، و دوم این‌که زندگی ِ اغلب ِ آدم‌ها در چند دهه‌ی آینده به‌شدت تحت تاثیر ِ این تکنولوژی‌ها قرار خواهد گرفت. بیشتر توضیح می‌دهم.

هر رفتار ِ شغلی که تکراری است و می‌توان با مشاهده، آن را فرا گرفت، در خطر اضافه شدن به پوشه‌ی قطور کارهایی است که الگوریتم می‌تواند آن‌ها را با کیفیت بهتر و با هزینه‌ی کم‌تر انجام دهد. یک شاهد ِ جالب توجه بر این اتفاق، ظهور stratupی مانند WorkFusion است که یک پروژه‌ی بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم می‌کنند و تصمیم می‌گیرد که کدام مرحله‌ها را به کمک الگوریتم انجام دهد. در قدم بعد، نرم‌افزار ِ WorkFusion برای مراحلی که نیاز به عملگر انسانی دارد، در وب‌سایت‌های محل تردد freelance ها آگهی می‌دهد، افراد را مصاحبه می‌کند، و بعد از انتخاب ِ فرد ِ مورد ِ نظر، روند پیش‌رفت ِ او را زیر نظر می‌گیرد. اما این فقط قدم اول است. WorkFusion در حین مشاهده‌ی افراد، تلاش می‌کند کاری که آن‌ها انجام می‌دهند را یاد بگیرد و، درصورت امکان، در پروژه‌ی بعدی، نیازمند ِ نیروی انسانی برای آن مرحله‌ی خاص نباشد. این مثال را از کتاب Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future انتخاب کرده‌ام. نویسنده، در این کتاب، تحلیل ِ کاملی روی زمینه‌های مختلف شغلی و تاثیر ِ احتمالی الگوریتم‌ها بر آن‌ها ارایه می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این است که Rise of the Robots نه یک پیش‌بینی درباره‌ی آینده است و نه به هجوم ِ خون‌بار ِ ربات‌های مکانیکی، از جنسی که در War of the Worlds ظاهر می‌شوند، اشاره می‌کند. «ربات»های منظور ِ نظر در این بحث، موجوداتی از جنس ریاضیات و نرم‌افزار هستند و خیلی وقت است که دوران ِ آن‌ها آغاز شده است. کاهش ِ ممتد ِ درآمد ِ شغل‌های بدون تخصص در دهه‌های اخیر، یکی از نشانه‌های این دوران است. نشانه‌ی دیگر، تعداد ِ کم ِ کارمندان ِ شرکت‌های موفق ِ نسل جدید، در مقایسه با شرکت‌های مشابه دهه‌های گذشته است. تحلیل کامل‌تر را در Rise of the Robots پیدا کنید، جایی که ارزش GM را، در دوران اوجش، با فیس‌بوک ِ امروز مقایسه می‌کند و این دو عدد را بر تعداد ِ کارمندان ِ این دو شرکت تقسیم می‌کند.

اما این همه چه ارتباطی به ظهور ِ دانلد ترامپ دارد؟

ظهور ماشین، بخوان AI، الگوریتم، ریاضیات، و ربات، ساختار ِ قدرت را دیگرگون می‌کند. ده سال پیش، اقدام نظامی در کشوری دیگر، نیازمند ِ جلب ِ نظر ِ جمع ِ بزرگی از آدم‌ها، از ژنرال‌ها گرفته تا سربازهای پیاده و خانواده‌های آن‌ها، بود. امروز اما، به مدد ماشین، می‌توان هدفی را در قلب ِ کشور دیگری با drone از بین برد، بدون این‌که خبری جایی درز کند یا واکنش ِ قابل توجهی ایجاد شود. به‌طریقی مشابه، نظارت بر شهروندان و مدیریت ِ رفتار ِ آن‌ها به‌کمک اینترنت، امکاناتی را ایجاد کرده است که چند دهه پیش صرفا با روانه کردن نفربر و سرباز به خیابان ممکن بود(نوشته‌های Morozov را در این زمینه از دست ندهید). نکته‌ی کلیدی این است که هرکسی که انگشتانش روی دکمه‌های ماشین است، و جزییات کارکرد الگوریتم‌ها را کنترل می‌کند، در موقعیتی کاملا نابرابر با دیگران قرار دارد.

از طرف ِ دیگر، جهان در حال ِ آشوب‌ناکی است و نابرابری شدید اقتصادی، وضعیت ِ وخیم ِ زیست‌محیطی، و عدد ِ بزرگ ِ جمعیت ِ آدمیان، آینده‌ای تاریک‌تر را کاملا قابل تصور می‌کند. به‌نظرم بیراه نیست که ظهور ِ ترامپ را نشانه‌ای بر این وضعیت بدانم؛ این‌که آدمیزادی زن‌ستیز و نژادگرا در موقعیت ِ قدرت قرار می‌گیرد را تنها می‌توانم این‌طور درک کنم که آدمیزاد در بحرانی ذهنی است: جهان بر مداری پیش می‌رفت که قرار بود به «رشد» و «پیشرفت» منتهی شود، اما این‌گونه نشد و یکی از خاصیت‌های کلیدی رییس‌جمهور ِ آینده‌ی آمریکا این است که «از خارج از ساختار آمده است».

اما ماشین می‌تواند چه دردی از این وضعیت درمان کند؟

اول، فرض می‌کنم که می‌توان ماشین را بصورتی دموکراتیک سازمان داد. از ویکیپدیا گرفته تا Ubuntu و Python و جمع گسترده‌ی پروژه‌های Gnu نشان داده‌اند که جمع قادر است ابزارهای open sourceی بسازد که یا با نظیر ِ تحت ِ مالکیت ِ خود قابل مقایسه هستند، مانند Octave، یا از نظیر ِ تحت مالکیت ِ خود بهتر هستند، مانند Ubuntu، و یا اساسا نظیر ِ تحت مالکیتی ندارند، مانند ویکیپدیا. به این دلیل، فرض می‌کنم نوشتن یک AI بزرگ که ورودی ِ آن اخبار ِ جهان، به‌عام‌ترین معنی ِ آن، و خروجی ِ آن تصمیم‌های اساسی، از جنسی که از ساختارهای سیاسی انتظار می‌رود، باشد، ناممکن نیست. حتی جلوتر می‌روم و ادعا می‌کنم که نوشتن AIهای رقیبی از این جنس کاملا ممکن است. هر کدام از این AIها، تابع ِ هدف ِ مخصوص به خود را خواهد داشت و نه تنها open source است، و نه تنها تاریخ‌چه‌ی تصمیم‌های آن کاملا در دسترس همه‌ی شهروندان است (ساختار ِ سیاسی‌ای را تصور می‌کنم که Wikileaks درونی خود را دارد)، بلکه، مهم‌تر از همه، می‌توان یک نسخه از آن را روی AWS اجرا کرد و تصمیم‌های احتمالی آن را در مواجهه با اتفاقات ِ آینده بررسی کرد و با AI های دیگر مقایسه کرد.

از این دید، انتخابات ِ آینده بین AIهای مختلف خواهد بود و نکته این نخواهد بود که کدام نامزد مرد یا زن است، جمله‌های کدام نامزد جذاب‌تر هستند، و کدام نامزد در استفاده از توییتر ماهرتر است. و این البته فقط شروع راه است. تصور می‌کنم که نسل ِ دومی از این AIها، APIی منتشر می‌کند که هرکسی می‌تواند به کمک برای آن plugin بنویسد. ایده‌هایی نظیر این را می‌توان خیلی بیشتر از این جلو برد و حتی روی آن‌ها کار کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که، اول، ظهور ترامپ برای بار چندم نشان داد که آدمیزاد یکی از بزرگ‌ترین خطرها برای خودش است. مهم‌تر از آن، ماشین، زمانی که از ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه‌دار بیرون می‌آید و بصورت دموکراتیک اداره می‌شود، می‌تواند راه اضافه کردن objectivity به جمع ِ انسانی باشد و از رفتارهای قبیله‌های جلوگیری کند. در چنین جهانی، دیگر ماشین خطری نیست که آدمیزاد را به دزدیدن کار ِ باطل ِ تکراری‌اش، مثل پختن همبرگر، تهدید می‌کند، بلکه نوید ِ رهایی انسان از ترامپ ِ بیرون و ترامپ ِ درون خواهد بود.

عکس را از Arrival برداشته‌ام.

از ترامپ ِ درون که طفره می‌رود

mytrumps

از دیروز که دانلد ترامپ برنده‌ی انتخابات شده است، آدم‌های زیادی به شبکه‌های اجتماعی پناه برده‌اند، که از او، و فرایندی که به انتخاب ِ او منجر شده است، اعلام انزجار کنند. ترامپ، نشانه‌های زیادی به دست داده است که دیدگاه‌های نژادپرستانه و زن‌ستیزانه دارد و به‌راحتی دروغ می‌گوید. بنابراین، این انزجار عجیب نیست. اما نکته اساسا این نیست.

وقتی رفتاری را از فرد یا گروهی می‌بینم، یا جمله‌ای را می‌شنوم، از خودم می‌پرسم که این اتفاق، حاصل چه معادله‌ی قدرتی بوده است. مثال می‌زنم. جنایتی در ایران اتفاق می‌افتد و ذهن ِ جمعی، بدون این‌که شاهدی داشته باشد، اقلیت ِ مهاجر ِ افغان را مسوول می‌شناسد. عده‌ای دست به خشونت می‌زنند و چند جوان ِ افغان کتک می‌خورند. چند هفته بعد، روشن می‌شود که جنایت‌کننده ایرانی بوده است. جمعیت ساکت می‌شود و صداهای کمی برای عذرخواهی بلند می‌شود. نکته اساسی این است که «اتهام زدن به دیگری»، آن‌هم دیگری که «غریبه» است، و حتی می‌شود نقش‌اش در ساختار اقتصادی را فراموش کرد و او را «مهاجم» دانست، هزینه‌ای برای اتهام زننده ندارد و حتی به او سود می‌رساند. در این اتفاق ِ فرضی، که اتفاقا اساسا فرضی هم نیست، گوینده از اتهام زدن به «افغان» سود می‌برد. من علاقه‌مندم انسان‌ها را وقتی جدی‌تری بگیرم که از رفتار و گفتارشان سود نمی‌برند. این‌طور می‌نویسم، طرفداری از نظریه‌ای که من را برتر از دیگری نشان می‌دهد، رفتاری مشکوک است.

این نظریه که زمین مرکز ِ جهان است، این ادعا که شیعه/کاتولیک/سفید، انسان ِ برتر است. این فرضیه که اساسا انسان موجود زنده‌ی برتر است. این ادعا که تکنولوژی، داروی دردهای جهان است. این فرض که من گرسنه نیستم، چون باهوش‌تر از دیگری هستم که گرسنه است. این ادعا که آفریقا فقیر است، چون بدیهی است که فقیر باشد. این نظریه که بدیهی است که آدم‌ها با جنس ِ مخالف عاشقیت کنند. هر نظریه‌ای که به گوینده‌ی آن سود می‌رساند، یا حداکثر او را در خطر قرار نمی‌دهد، برای من جمله‌ای مشکوک است.

دانلد ترامپ، تغلیط ِ بلاهت ِ انسانی است. او دروغ می‌گوید و دیگرستیز است. او روی موج ِ هیجان پیش می‌رود و اغلب ِ جمله‌هایش از سطح ِ بحث پایین‌تر نمی‌روند. اما نکته این نیست. خوابگرد امروز توییت کرد «آیا می‌دانید از سال ۸۸ تا کنون دست‌کم هفت کتاب ترجمه از دونالد ترامپ در ایران منتشر شده است؟» این کتاب‌ها در ایران، و حتما کشورهای دیگر، خوانندگانی داشته‌اند و عنوان یکی این است «چگونه در زندگی برنده شوید؟» خوانندگان ِ این کتاب‌ها چه کسانی هستند؟ جملات ِ ترامپ در این ویدیو هم چندان ناآشنا نیستند: ترامپ در جملاتی کوتاه، به‌کارگیری ِ انرژی ِ باد را به کشته‌شدن ِ پرندگان تقلیل می‌دهد و پرونده‌ی ارتباط ِ آلودگی محیط زیست و استفاده از سوخت‌های فسیلی را می‌بندد. و همین نکته‌ی کلیدی است. ترامپ ِ بیرون، آدمی با موهای زرد ِ مسخره است که در باد به پرواز درمی‌آیند. ترامپ ِ درون همان لمپنی است که حرف نمی‌زند، کتاب نمی‌خواند، مسحور «سادگی» است، وقت ِ لزوم دروغ می‌گوید، و رگ ِ گردنش یکی از ابزارهای مهم ِ پیش بردن ِ کارش است. نگرانی من این است که این‌همه ابراز ِ برائت از ترامپ ِ بیرون، دسیسه‌ی ترامپ ِ درون برای ندیده شدن باشد.

نکته‌ی کلیدی برایم، تعارض ِ منافع، یا conflict of interest، در گفتار و رفتار است. خیلی بعید می‌دانم که انسانی/گروهی/جمعی در گند ِ موجود ِ جهان، هیچ عاملیتی نداشته باشد. به این دلیل، هر جمله‌ای از جنس «دیگری حقیر است» را مشکوک می‌دانم، مگر این‌که جمله بخش ِ دومی داشته باشد که گوینده موقعیت خود را در برابر گند ِ مورد اشاره تحلیل کرده باشد.

موضوع اساسا این نیست که به کدام دلیل ِ هشتصدم ترامپ حقیر است. سوال ِ کلیدی این است که وضعیت ِ من در برابر ِ آن حقارت چیست.

عکس از این‌جا

درباره‌ی محمدعلی طاهری و حقوق متهم به «شیادی» #freetaheri

taheris

چند روز پیش، دوستی مطلبی از وبلاگ شاخه‌ی تورنتوی سازمان عفو بین‌الملل، درباره‌ی تلاش‌ها برای آزادی محمدعلی طاهری را، روی فیس‌بوک هم‌خوان کرد. درباره‌ی جزییات فعالیت‌های محمدعلی طاهری خیلی کم می‌دانم و به هر حرکت اجتماعی که کلمه‌ی مبهم ِ عرفان را در خود داشته باشد، با شک نگاه می‌کنم. اما نکته‌ی کلیدی این است که این هر دو، از اساس، بی‌اهمیت هستند. نکته این نیست که من درباره‌ی محمد علی طاهری چه فکری می‌کنم. مساله‌ی اساسی این است که کاملا محتمل است که ساختار ِ قدرت، انسانی را از حقوق اساسی‌اش محروم کرده است و من، بعنوان شهروند متعهد، وظیفه دارم که واکنش نشان بدهم.

به این دلیل، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+، نوشتم «محمدعلی طاهری». اطرافیانم به این اشاره، دو جنس واکنش نشان دادند. اول، توییت «محمدعلی طاهری»ام بیشتر از صد بار بازنشر شد. بخش ِ قابل توجهی از بازنشرکنندگان ِ توییتم، هشتگ ِ #freetaheri را هم به اضافه کردند. با مرور سطحی ِ اسم و مشخصات بازنشرکنندگان، متوجه شدم که بسیاری از آن‌ها عکس پروفایل‌شان را به چهره‌ی محمدعلی طاهری تغییر داده اند و یا این جمله را در سردر توییتر خود نوشته‌اند: «به حقانیت آموزه‌های استاد محمدعلی طاهری شهادت می‌دهم و …». برداشتم از این مشاهدات این است که، اول، محمدعلی طاهری طرفداران زیادی دارد، و دوم، بخشی از این طرفداران علاقه‌ی زیادی به ایشان دارند. و البته این دو نظریه از اساس در مساله اهمیتی ندارند: محمدعلی طاهری می‌توانست فردی منفور باشد و هم‌چنان دفاع از نقض ِ احتمالی ِ حقوق انسانی ایشان نکته‌ی بدیهی بود.

اما اتفاق ِ جالب‌تر، دو واکنش در فیس‌بوک به پست کوتاهم بود. آشنایی زیر مطلب نوشت «شیاد» و دوستی اضافه کرد «آرش جان این فرد واقعا شیاده، اینکه مخالف اعدام هستیم بحثی جداست، اینکه مخالف قوانین بد هستیم هم همینطور اما اینها دلیل نمیشه که پشت کسی بایستیم که واقعا آدم درستی نیست و از افرادی که از قشر آسیب پذیر جامعه اند تغذیه میکنه . ویدیوهاش رو دیدی؟»

من ویدیوهای محمدعلی طاهری را ندیده‌ام، اما با یکی از دوست‌داران ِ ایشان رفاقت کرده‌ام. در همان لحظاتی که در حال ِ باصفای چنگال کردن در کباب، در فاصله‌ی تماشای دو فیلم ِ خوب ِ ایرانی در سینمایی در تورنتو، درباره‌ی محمدعلی طاهری می‌شنیدم، می‌دانستم که کافی است به بخش ِ انتقادی ِ ذهنم اجازه‌ی دخالت بدهم، تا سوال‌های کلیدی‌ای درباره‌ی آموزه‌های ایشان بپرسد، که تصور نمی‌کنم همراه ِ عزیزم جوابی برای آن‌ها داشت. اما، تکرار می‌کنم، اساسا نگاه ِ من به مساله‌ی آموزه‌های محمدعلی طاهری هیچ اهمیتی ندارد. حتی این‌که این فرد احتمالا از «فرد آسیب‌پذیری» «تغذیه» کرده است، هم اهمیتی ندارد. آدم‌های زیادی را می‌شناسم، و می‌شناسیم، که از افراد آسیب‌پذیر ِ زیادی «تغذیه» کرده‌اند و هر روز کت و شلوار، یا عبای‌شان، را می‌پوشند، و پی زندگی‌شان می‌روند. برای مثال، من دقیقا نمی‌دانم بومیان داکوتای شمالی دقیقا چرا با ساخت خط لوله‌ی نفت در زمین‌های‌شان مخالفت می‌کنند، اما می‌دانم وقتی پلیس به ضرب اسلحه و نفربر به شهروندان حمله می‌کند، چیزی جایی خیلی خراب است. از جنسی مشابه، من نمی‌دانم، و دقیقا هم لازم نیست که بدانم، که اتهام ِ محمدعلی طاهری چیست. شواهد ِ قابل اعتنایی وجود دارد که محمدعلی طاهری از حقوق انسانی‌اش محروم شده است، و این، اتفاقی پذیرفتنی نیست.

تصور می‌کنم مساله‌ی واکنش‌ها، و عدم واکنش‌ها، به دستگیری و آزار محمدعلی طاهری، شاهدی از یک درد ِ بزرگ‌تر است. این نظریه که محمدعلی طاهری تنها زمانی حایز حقوق انسانی است که او، و اطرافیانش، ثابت کرده‌باشند که او «شیاد» نیست، ذهنیت ِ خطرناکی است، چون حقوق ِ بشر را نه یک حق ِ اساسی، که امکانی برای «پاکان» می‌داند. انسان، بنابر انسان بودنش، باید در ساختار ِ قضایی بی‌طرف و عادلانه محاکمه شود، و حتی در صورت اثبات ِ اتهام، هنوز حقوق ِ اساسی‌ای دارد که نقض ِ آن‌ها پذیرفتنی نیست.

Everybody is here *

everybodyisheres

دیروز، سر نهار، حرف ِ برنامه‌های Elon Musk برای انتقال ِ آدمیزاد به مریخ شد و جمله به جمله حرف جلو رفت تا به Fermi paradox رسید و جستجو به دنبال حیات در جهان ِ پیرامون. قبلا در یک جلسه درباره‌ی مساعد کردن مریخ برای حیات شرکت کرده بودم و شنیده بودم که ایده‌هایی مثل انفجار هسته‌ای در قطب‌های مریخ برای کمک به ایجاد جو هم کاملا جدی گرفته می‌شوند. وقتی از گوینده پرسیده‌بودند که این فرایند چقدر طول می‌کشد، گفته بود چیزی حدود هزار سال و البته سوال ِ مهم این بود، و هست، که در موقعیتی که نمی‌شود برای جلوگیری از تغییرات برگشت ناپذیر محیط زیست توافق جمعی ایجاد کرد، یک پروژه‌ی هزار ساله را چه کسی می‌خواهد پیش ببرد. علاوه بر این، هزار سال پرتاب ِ موشک و ساخت و ساز روی زمین برای انتقال به مریخ، وضعیت ِ زیست‌محیطی این سیاره را نگران‌کننده‌تر از موقعیت فعلی خواهد کرد. قبل‌تر از این خوانده بودم که خطر ِ بزرگ ِ امکان‌پذیر شدن زیست در نقاطی جز کره‌ی زمین این است که خدایگان قدرت و سرمایه حتی انگیزه‌ی کمتری برای حفظ زمین خواهند داشت. سرآخر، شهوت ِ آسمانی ِ آدمیزاد برایم یک علامت سوال ِ بزرگ است. و نکته‌ی کلیدی این است که سوال‌های مهم به دلیلی کنار زده می‌شوند و مساله در چهارچوبی فنی تعریف می‌شود. این یعنی انگار سوال این نیست که «چرا به مریخ برویم؟» بلکه سوال این است که «چگونه به مریخ برویم؟»

استدلال‌هایی در اهمیت ِ سفر به مریخ شنیده‌ام. این‌که کره‌ی زمین ممکن است در اثر حادثه‌ای غیرقابل جلوگیری و خارجی نابود شود و امکان ِ مهاجرت به مریخ، بیمه‌ی عمر مناسبی است. این استدلال را می‌فهمم. توضیح ِ دیگر، خطر ِ اتفاقاتی مانند تغییرات ِ آب و هوایی است. این توضیح را نمی‌فهمم. شواهدی که من دیده‌ام نشان می‌دهد که آدمیزاد در تغییرات آب و هوایی نقش ِ کلیدی دارد و بنابراین رفتن به مریخ تنها عقب انداختن زمان فاجعه است. مساله‌ی اساسی نرخ ِ بالای تولید مثل آدمیزاد و هجوم ِ وحشیانه‌اش به محیط زیست است. تصور نمی‌کنم رفتن به مریخ چیزی از این شهوت بکاهد. اما این همه توضیحی برای جستجو برای حیات نیست.

با دوستانم تخیل کردیم که آدمیزاد اتفاقا روی کره‌ای، جنسی از حیات پیدا کند، اما این موجودات چندان هوشمند نباشند. تصور کردیم که مثلا به سیاره‌ای از مورچه‌ها بربخوریم. احتمالا خیلی زود، سوال ِ مهم در این وضعیت این خواهد بود این سیاره چه معادن و منابع ِ دیگری دارد و آیا مورچه‌ها را می‌شود خورد یا نه. از این دید، جستجو، دقیقا برای حیات نیست. حیات ِ کم‌هوش، حداکثر موضوع مقاله و گوشت ِ روی میز است.

بعد تخیل‌مان را یک قدم جلوتر بردیم و تصور کردیم که به کره‌ای از موجودات خیلی هوشمندتر از آدمیزاد بربخوریم. این سناریو را فیلم‌های علمی-تخیلی به تفصیل درنوردیده‌اند، اما تخیل ِ ما این نبود که موجودات ِ سبز احتمالا درصدد ِ انقراض ِ هوموسیپین‌های حقیر برآیند. چنین تصوری عمیقا انسان-محور است. این یعنی چون رویه‌ی آدمیزاد در مواجهه با موجودات ِ زنده‌ی کم‌توان‌تر، بهره‌کشی و نابودی بوده است، تخیل می‌کنیم که موجودات ِ سبز ِ هوشمند هم به خرفتی آدمیزاد هستند.

دیروز سر نهار تخیل کردیم که آدمیزاد، کره‌ای از موجودات ِ هوشمند را پیدا می‌کند، که در برج و باروهای غول‌پیکر زندگی می‌کنند و روی نور راه می‌روند و الخ. آدمیزاد ِ هیجان‌زده پیامی برای دوستی می‌فرستد، و لابد چون خیلی زود دریافته است که تلاش برای استثمار راه به جایی نخواهد برد، پیامش را با موزیک واگنر و تابلوهای مونه آراسته می‌کند. در حالی‌که آدمیزاد کت و کلاهش را برای سفر فضایی آماده می‌کند، از طرف ِ دیگر پیغام می‌آید که «ما قرن‌هاست از حضور ِ شما خبر دار هستیم، اما نه انگیزه‌ای داشته‌ایم و نه داریم که با موجودات ِ حقیری مثل شما رابطه‌ای داشته باشیم».

این نگاه بوضوح مایه‌ای از طنز ِ تلخ دارد، اما نکته‌ی کلیدی این است که پیدا کردن ِ موجوداتی خیلی هوشمندتر از آدمیزاد، برای بشر چندان فایده‌ای ندارد. در بهترین حالت کاملا ممکن است موجودات ِ نویافته علاقه‌ای به در تماس بودن با مورچه‌هایی که هستیم نداشته باشند. در بدترین حالت، آدمیزاد، گوشت ِ سفره‌ی موجودات ِ سبز رنگ می‌شود و یا باید به شهروندی ِ درجه دو در میان ِ موجوداتی هوشمندتر تن بدهد.

دیروز سر نهار حرف بیشتر از یک ساعت طول کشید و درباره‌ی جزییات ِ دیگری حرف زدیم. مثلا این‌که اساسا آدمیزاد با موجودات هوشمندی که امیدوار است پیدا کند، چه کاری دارد. آیا در تاریخ تمدن بشر، هرگز پیش آمده است که قومی به دروازه‌های قوم ِ دیگری برسد، دانش و تکنولوژی کسب کند، و محترمانه خداحافظی کند؟ آیا اساسا آدمیزاد در جهان‌گردی‌هایش، دنبال درونیاتِ  ذهنی ِ نویافته‌ها بوده است یا فرش ِ زیر پایشان و قدرت ِ بازوی‌شان را طلب کرده است؟ آیا آدمیزاد به دنبال رسیدن به تنوع ژنتیکی و عاشقیت با نویافتگان بوده است؟

سرآخر نتیجه‌گیری کردم که آدمیزاد دقیقا دنبال ِ موجودات ِ زنده‌ی دیگر نیست، بلکه دنبال خودش می‌گردد. نه مورچه و نه موجودات ِ سبز رنگی که تله‌پاتی می‌کنند. اما سوال ِ کلیدی این است که آدمیزاد به چند میلیارد موجود زنده مانند خودش دسترسی دارد، لزوم ِ موشک هوا کردن چیست؟

نهار تمام شد و سر ِ کارمان برگشتیم و این سوال برای من ماند که انگار کسی دقیقا نمی‌داند که چرا می‌خواهیم به مریخ برویم، اما هم‌چنان می‌خواهیم به مریخ برویم. چنین وضعیتی من را یاد مذهب می‌اندازد: گروه‌های آدمیزاد رفتارهایی انجام می‌دهند که توضیحی برای آن ندارند، اما نه فقط رفتار را انجام می‌دهند که پرسش درباره‌ی موضوع را هم عجیب می‌بینند. سفر به مریخ، تلاش برای رسیدن به آینده‌ای است که نمی‌دانیم چیست، اما یقین داریم که خوب است. و آیا بهشت چیزی جز این است؟ آیا در این نگاه، مریخ نسخه‌ی پست مدرن بهشت است؟

* اشاره به جمله‌ی انریکو فرمی که در اشاره به حیات خارج از زمین پرسیده بود Where is everybody?

روزی اسنودن روی صندلی مترو نشسته بود

snowdens

از شش ماه پیش که محل کارم را تغییر داده‌ام و روزانه به مرکز شهر رفت و آمد می‌کنم، لحظه‌های دل‌پذیری از مشاهده‌ی رفتارهای آدم‌ها داشته‌ام. آن‌چه مشاهده می‌کنم لزوما خواستنی یا شادی‌آور نیست، اما ذات ِ مشاهده‌ها برایم جالب بوده است. این‌طور بگویم، گاهی با مشاهده‌ی رفتارهای «کوچک»ی از آدم‌ها، به برداشتی از چرایی و چگونگی وضعیت ِ آدمیزاد در چهارچوب‌های «بزرگ»تر می‌رسم. کوچک و بزرگ را در گیومه می‌گذارم، چون نگرانم که در غیاب ِ خط‌کشی قابل اتکا، حرفم چندان دقتی ندارد.

خانه‌ی من درست در وسط دو ایستگاه مترو قرار گرفته است و از هرکدام تقریبا ۷۵۰ متر فاصله دارد. به این دلیل، برای رسیدن به مترو دو گزینه دارم: قدم زدن تا ایستگاه Empress، که مسیرش سرازیری است، و یا رفتن به ایستگاه Finch، که اول خط است. صبح‌ها گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم، چون علاقه‌مندم ۴۰ دقیقه‌ی بعدی را نشسته باشم و کتابم را بخوانم.

حوالی ساعت ۸، هر ۵ تا ۱۰ دقیقه یک‌بار، قطاری وارد ایستگاه می‌شود. به این دلیل، خیلی زیاد می‌بینم که در حالی‌که قطاری در ایستگاه است، کسانی منتظر قطار بعدی هستند. من هم معمولا همین کار را می‌کنم. روال ِ اتفاق به این شکل است که قطار وارد ایستگاه می‌شود، مردم روی سکو از جلوی درها کنار می‌روند، مسافران پیاده می‌شوند، و تازه واردین تلاش می‌کنند جایی برای نشستن پیدا کنند. اتفاق به آرامی رخ می‌دهد و ندیده‌ام کسی دیگری را هل بدهد، اما دیده‌ام که در لحظه‌ی نشستن روی صندلی، رنگی از موفقیت در چهره‌ی نشستگان برق می‌زند. در چهره‌ی ایستادگان هم تلخی شکست را دیده‌ام. اما این همه چه اهمیتی دارد؟

در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار شاهد این رقابت ِ خاموش و زیرپوستی بوده‌ام. دقیق‌تر بگویم، در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار در این رقابت شرکت کرده‌ام، و اغلب موفق شده‌ام، که اگر نشده‌ام از قطار بیرون آمده‌ام و منتظر قطار بعدی مانده‌ام. امروز صبح اما اتفاق شگفتی افتاد. درست در لحظه‌ای که نشستگان شادی کردند و ایستادگان در دل‌شان گفتند «مهم نیست»، ذهنم سراغ وضعیتی مشابه رفت، که نه روزی یک‌بار اتفاق می‌افتد و نه سرشکستگی‌اش بعد از ۴۰ دقیقه فراموش می‌شود.

هر روز در مرکز شهر تورنتو از کنار آدم‌های خیابان‌خوابی می‌گذرم که اغلب مریض‌حال و ناآرام هستند. تصور می‌کنم این ادعای قابل دفاعی است که در شهر تورنتو هیچ شبی هیچ کسی سر گرسنه روی زمین نمی‌گذارد، اما نکته این نیست. فقر در چهارچوب سطح رفاه متوسط یک جامعه تعریف می‌شود و در تورنتو فقیر وجود دارد. سوال ِ کلیدی این است که من، یا حتی تو، دقیقا چرا در همین لحظه کنار خیابان دراز نکشیده‌ایم. حدس می‌زنم یک جواب ِ پیش‌آماده و دل‌آرام‌کن برای این سوال، توانایی‌ها، سطح هوش و نظایر آن باشد. این شبه جواب ِ دل‌خنک‌کن را حتی به رسمیت نمی‌شناسم و به‌کاربرنده‌اش را به کتاب Biology as Ideology: The Doctrine of DNA ارجاع می‌دهم. به‌نظرم این ادعا که من خاصیتی دارم که باعث می‌شود با لباس ِ تمیز از کنار خیابان‌خواب بگذرم، همان‌قدر قابل دفاع است که من ادعا کنم بدلیل توانایی‌هایم توانستم امروز صبح در مترو صندلی برای نشستن پیدا کنم. و نکته‌ی کلیدی همین است.

درست در لحظه‌ای که شادی را روی صورت نشستگان و دل‌خوری را در چهره‌ی ایستادگان  می‌دیدم، به این نکته فکر کردم که نشسته بودن و ایستاده بودن، در کلیدی‌ترین موقعیت‌های زندگی مدرن وجود دارند. این‌که چه کسی سیر است و چه کسی گرسنه است. این‌که چه کسی در نقطه‌ی فرود موشک و بمب زندگی می‌کند و چه کسی مالیات به ساختار حکومتی‌ای می‌دهد که موشک و بمب را فرو می‌ریزد. این‌که چه کسی ابزار تولید را می‌سازد و چه کسی تبدیل به ماشینی می‌شود که ابزار تولید را در دست می‌گیرد. و نکته‌ی کلیدی این است که تصادف ِ محض، در بهترین حالت، و ساختار طبقاتی، در اغلب مواقع، تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی بین این انتخاب‌هاست. نکته‌ی کلیدی دیگر این است که نشستگان مهارت ِ شگرفی در نظریه‌پردازی درباره‌ی طبیعی بودن نشسته بودن‌شان دارند.

وقتی فیلم جدید Oliver Stone درباره‌ی اسنودن را می‌دیدم، دنبال جواب این سوال بودم که چه شد که اسنودن از نشستن در قطار «پیشرفت» رو برگرداند، زندگی و هویت‌اش را به خطر انداخت، و روبروی قطار ایستاد. حداقل دو سکانس در فیلم جواب‌هایی برای این سوال دارند. اول، بیماری ِ اسنودن و دوم عشق‌بازی‌اش روبروی وبکم. در سکانس ِ دوم، اسنودن به وب‌کم زل زده است و لابد تخیل می‌کند که چه کسی همین حالا دارد او را در خصوصی‌تری لحظه‌اش تماشا می‌کند. و ما دیده‌ایم که کمی قبل، اسنودن در حال تماشای کسی بوده است.

رقابت بر سر صندلی ِ مترو، روزی یک بار اتفاق می‌افتد، و همیشه می‌شود با انتظار برای قطار ِ بعدی، رقابت را از صفر شروع کرد، و سرآخر، ناکامی در این رقابت صرفا ۴۰ دقیقه طول می‌کشد. رقابت ِ بزرگ‌تر اما، تنها یک بار اتفاق می‌افتد، ناکامی در آن عمری طولانی دارد، و موفقیت یا شکست در آن، از طریق ِ تولیدمثل سرایت می‌کند.

از حاصل‌ضرب ِ مشکوک متن و سرعت

اتفاقی شگفت افتاده است. اتفاقی که فراگیر است و در لایه‌ای پایین‌تر از سطح ِ دید رخ داده است. جهان ِ پیرامون، در بازه‌ای چند ده ساله، تغییری ریشه‌ای کرده‌است. این تغییر، در منظر ِ جمعی اتفاق افتاده است. آدم‌ها شاهد ِ اتفاق بوده‌اند و به آن تن داده‌اند. نه، آدم‌ها به استقبال ِ اتفاق رفته‌اند. احوال ِ روزمره‌شان را دست‌کاری کرده‌اند که به اتفاق تن بدهد. این اتفاق، دقیقا اینترنت نیست. اتفاق، حتی شبکه‌های اجتماعی نیست. رخ‌داد ِ بزرگ، حاصل ضرب ِ متن و سرعت است.

توییت ۱۴۰ حرف است. صفحه‌ی ارسال ِ پیغام ِ متنی روی تلفنم، شمارنده‌ای دارد که با هر ۷۰ حرف، کم و بیش، یک صفحه جلو می‌رود. انگار ابزار تعجب می‌کند که چرا حرافی می‌کنم. ۷۰ حرف، از نظر ابزار، برای ارتباط کافی است. و من و آدمیان ِ اطرافم، نه فقط به این نظریه تن داده‌ایم، که آن را درونی کرده‌ایم. کلام ِ کوتاه، ابزار ِ ارتباطی ِ آدمیزاد، در اطراف ِ من است. روی تابلوهای تبلیغاتی را عکس‌های بزرگ آدم‌های خندان اشغال کرده است و جا برای بیشتر از چند کلمه نیست. وقتی کتابی را برای خواندن برمی‌دارم، یک سوال ِ مهم‌ام این است که کتاب چند صفحه است و هر صفحه چند سطر دارد. گفتگو در وسواس ِ بهینگی، به جمله، کلمه و شکلک تقلیل داده شده است.

اینترنت که بر بستر فشرده‌سازی تصویر و صوت و ویدیو جنینی‌اش را طی کرد، در نوجوانی‌اش به فشرده‌سازی متن و زمان دست زده است. رفیقم یک رابطه‌ی پیچیده‌ی انسانی را در یک پیغام متنی خلاصه می‌کند و من در چند جمله به او پاسخ می‌دهم و رفاقت ِ چندساله به فنا می‌رود. این بستر ِ بی‌حوصله‌ی عبوس ادعا می‌کند که نه فقط آینده‌ی نوع ِ بشر را رقم خواهد زد، که آن را بهتر خواهد کرد. و درد ِ اساسی این است که تنها شاهد برای این ادعای بزرگ، صورت خندان ِ زاکربرگ ِ بزرگ است. اتفاقی شگفت افتاده است و آدمیزاد، کاسه‌ی پاپ‌کورن در یک دستش و کنترل ِ تلویزیون در دست ِ دیگرش، برای تماشای مناظره‌ی ترامپ و کلینتون آماده می‌شود.

برای پانزده‌سالگی وبلاگستان

theylives

دوست ِ تازه‌آشنایی پیغام داد که «وبلاگ‌ت رو دیدم» و حرف‌زدن‌مان انگاری از زمین نیم‌متر بالاتر رفت. تخیل کردم که انگار با لباس ِ کثیف و تن بویناک با کسی آشنا شده‌ام و بار ِ دیگری که گذارم به همان آدم افتاده است، ظاهر ِ آراسته‌ای داشته‌ام و می‌بینم که طرف ِ مقابلم، تصویر ِ ذهنی‌اش از من را اصلاح می‌کند.

خودم را، آن‌چنان که در فیس‌بوک و توییتر هستم، مشاهده کردم. ناله‌های شکم‌سیرانه از معشوق ِ سال ِ دور، که خیال و تخیلش به سنگ ِ داروینی شکست؛ عوالم ِ دلبرانه با ماشینی که سه سال با آن و در آن وقت گذراندم؛ خیالات ِ لحظه‌ای و صعود و نزول ِ معمول ِ آدمیزادی که نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. سوال ِ مهم برایم این بود که این کیست و من کیستم.

وقتی وبلاگ می‌نوشتیم، سفره‌ای پهن نبود. می‌نوشتیم و کار دشواری بود. نسل ِ قبل از من، به ضرب دستکاری کد html وبلاگ می‌نوشت. مشقت بود. و حظ بود. نوشتن در فیس‌بوک و توییتر اما، حضور در محیطی است که لشگری از کدنویسان و مهندسان هر لحظه در تیمار آن هستند که سرپا باشد، که نوشتن به سادگی ِ بیرون کشیدن تلفن، انگشت مالیدن روی صفحه‌ی آن، و ابلاغ ِ حاصل به جهان و جهانیان باشد. حتی شک دارم که استفاده از فعل «نوشتن» برای این رفتار، معنی‌دار باشد. این نوشتن نیست، چنان که مولانا می‌نوشت و جرج اورول می‌نوشت و هوشنگ گلشیری می‌نوشت و وبلاگ‌نویس ِ دهه‌ی قبل می‌نوشت. اگر آن، موج ِ ذهنی بود، این ترشح است. آن رفتاری عامدانه بود، این جبر ِ حضور است. آن حاصل زمانی طولانی بود و در خلوت اتفاق می‌افتاد، این حاصل لحظه است و در میانه‌ی شلوغی اتفاق می‌افتد.

رابطه در وبلاگ در اندازه‌ی پاراگراف و با درنگ ِ روز اتفاق می‌افتاد. در شبکه‌های اجتماعی، حجم به کلمه و جمله، و حتی شصتک، تقلیل داده شده است و درنگ، ثانیه است. جدال ِ ذهنی در وبلاگ چیزی از جنس دوئل بود، آدابی داشت، طولانی بود، و قابل تماشا بود. جدال ِ ذهنی در فیس‌بوک، گلوله‌باران است. جملات ِ کوتاه، جواب‌های پیش‌ساخته، رگبار. وبلاگ‌نویسی ساختن مجسمه از گل بود. فیس‌بوک لگو بازی است. و زاکربرگ ِ بزرگ، به مثابه‌ی خدایگان ِ این همهمه‌ی انسانی، فروشنده‌ی انحصاری لگو است.

چند سال پیش با جمعی از دوستان تحقیقی منتشر کردیم که عنوان آن را می‌شود این‌گونه ترجمه کرد «بر وبلاگستان چه گذشت؟». به‌نظرم بحث ِ George Ritzer در کتابش «مک‌دونالدی‌شدن جامعه»، راهی برای درک ِ اتفاقی است که بر وبلاگستان گذشت*. از این دید، وبلاگستان برای ذایقه‌ی مدرن روی فضای نوپای وب، سفره‌ای غنی پهن کرد. این، اتفاقی شگفت بود. حالا می‌شد «نوشت». برای همه‌ی دیگران و فارغ از زنجیر ِ روش‌های معمول ِ انتشار. بی‌دلیل نیست که حسین درخشان عنوان وبلاگش را «سردبیر: خودم» گذاشت. وبلاگ، نوید ِ آزادی بود. اما این آزادی، در چهارچوب سودمحور، که به‌دنبال بازارهای جدید برای توسعه می‌گردد، طلیعه‌ی زمینی نویافته و بزرگ بود. کافه‌ی وبلاگستان، زاکربرگ و شرکا را به تخیل مک‌دونالد انداخت. و این، وضعیت ِ موجود است؛ موقعیتی که در آن وب، به همان وقاحت ِ خیابان، به انحصار کشیده شده است و ساکنان وب، به همان ساده‌دلی ِ عابران ِ خیابان، به عینک ِ نابینایی They Live خو کرده‌اند.

با بخش اول جمله‌ی اول سلمان موافق نیستم که «چاره‌ای نداریم جز اینکه با تغییرات همراه بشیم». با بخش ِ دوم آن اما هم‌دلی دارم، حتی اگر از سر عجز، «تلاش کنیم در هر پلتفرم و جا و مکانی که هستیم، با مقاله و نوشته و عکس و حتی بذله‌گویی دردی از کسی دوا کنیم». اضافه می‌کنم که دردی برای خدایگان ِ آسمان ِ فاجعه‌ی انسانی باشیم.

صادق ِ عزیز هم نوشته است.

* Ritzer مقاله‌ای هم با این عنوان ِ دل‌پذیر دارد: Production, Consumption, Prosumption The nature of capitalism in the age of the digital prosumer

از این خط‌کش ِ کج‌کش

whynots

جمعه شب، چند رفیق ِ عزیز، مهمانم بودند. قرار گذاشته‌بودیم که شراب بخوریم و موسیقی گوش کنیم و تا نیمه‌های شب حرف بزنیم. و همین کار را کردیم. موسیقی مناسب بود و حال ِ جمع خوش بود و شب ِ تابستانی دل‌پذیر بود، تا صدای در بلند شد. نگهبان بود. همسایه‌ای از صدا شکایت کرده بود. صدا را کم کردم و دوباره به حظ نشستیم. نمی‌دانم چقدر گذشته بود که دوباره صدای در بلند شد. این بار، کوبه‌ها بلندتر و پرادعاتر بود. پشت ِ در، دو مامور پلیس ایستاده بودند. نگاهی به تاریکی ِ داخل خانه انداختند و محترمانه توضیح دادند که کسی از صدا شکایت دارد. صدایی نبود. ساکت‌تر هم شدیم و شب، بی‌حادثه گذشت.

امروز صبح با رفیق ِ عزیزی درباره‌ی اتفاق حرف زدم. گفتم می‌توانم بفهمم که صدای موسیقی احتمالا بلند بوده است و کسی آزار دیده است. به‌نظرم، این حق ِ همسایه‌ام است که از صدای بلند شکایت کند. اما این اتفاق، یک‌طرفه است و حقوق ِ من در آن رعایت نمی‌شود. من هم باید حق داشته باشم شکایت کنم که در همان نیمه‌های شب، زوج‌های زیادی در اطراف ِ من درحال ِ رفتاری هستند که ممکن است به تولیدمثل منجر شود. نکته‌ی کلیدی این است که صدای موسیقی ِ من را می‌توان در لحظه ساکت کرد؛ پیچی که گردانده می‌شود و سکوتی که فراگیر می‌شود، اما هزینه‌ی رفتار ِ تولیدمثلی ِ دیگری برای من را نمی‌توان صفر کرد. آدمیزادی که در آن جمعه شب تولید شده است، خودش و نوزادان ِ احتمالی‌اش، سهم ِ من را در محیط ِ زیستی که همین حالا در وضعیت ِ بحرانی است، در خطر می‌اندازد. و من نمی‌توانم از این رفتار ِ خطرناک شکایت کنم.

رفیقم البته با من موافق نبود و خنده‌ی دل‌پذیری سر داد، اما این فکر با من ماند. این خط‌کش ِ کج‌کش ِ جامعه. و اخلاقیات ِ تولیدمثلی‌اش. چند ساعت ِ پیش که با رفیق ِ دیگری حرف می‌زدم، مثال ِ دیگری داشت: مرخصی ِ بارداری که از جیب ِ مشترک، به حساب ِ بخشی از جامعه می‌رود، مثال ِ دیگری است. و نکته‌ی کلیدی همین است. نظام ِ ارزش‌گزاری‌ای که همه جا حاضر است و با مهارت وانمود می‌کند حتی وجود ندارد. این جمله‌ی نغز ِ Usual Suspects که The greatest trick the Devil ever pulled was convincing the world he didn’t exist.

عکس از این‌جا