درباره‌ی نوشتن

نوشتن در این روزگار اتفاق متفاوتی است. داریم عادت می‌کنیم به کوتاه٬ به خلاصه٬ به واضح است٬ و به زبان کنایی. دو ماه وقت گذاشتن روی دوازده یا پانزده صفحه‌ای که لایک و کامنتی به بار نمی‌آورد٬ اتفاق نامعمولی است. ادبیات متفاوت٬ زبانی که رسمی است و کوچکی دایره‌ای که تمام این دوازده صفحه در آن چرخ می‌زند٬ همه نکاتی هستند که مقاله علمی نوشتن را متفاوت می‌‌کنند. و البته تفاوت ابزار هم هست. محیط نوشتن Latex است و فایل تصویر eps است. ابزارها کد باز هستند و همه چیز بوی کهنگی می‌دهد. دایناسورهایی که وسط یک شهر بزرگ دوباره زنده شده‌اند.

در دنیای که همه فروشنده شده‌اند و هرکسی متاعش را گوشه‌ای داد می‌زند٬ و همه‌ی متاع‌ها بهترین هستند٬ این نوع از نوشتن راه رفتن عکس جهت ِ خیابان یک‌طرفه است. باید خودت را نقد کنی. باید از دیگران یاد کنی.

این٬ جمله‌ی مشهوری است که فروشنده‌ی موفق در جمله‌هایش از but استفاده نمی‌کند. همین یک نقطه‌ی تفاوت مهم مقاله‌ی علمی نوشتن است. باید از قامت آدمی که وسط بازار شلوغ بورس دارد سهامش را آب می‌کند بیایی بیرون و کنج کافه بنشینی و در هر جمله‌ات یک «البته» و «ولی» بگذاری.

می‌خواهم بیشتر درباره‌ی این تفاوت فکر کنم.

وضعیت ِ نمک‌سود

شهرداری تورنتو هرشب سطح خیابان‌ها را نمک‌سود می‌کند که صبح رانندگی ممکن‌تر بشود. نمک برف را آب می‌کند و روی لباس آدم‌ها و ماشین‌ها کبره می‌بندد. فلز ماشین‌ها زیر نمک کم‌کم زنگ می‌زند.

آشنایی می‌پرسد زیر ماشین را قیراندود نمی‌کنی؟ جواب می‌دهم که اجاره‌ی سه‌ساله است، اما می‌خواهم امروز ببرم بشویمش. توضیح می‌دهم که ظاهرش مال من است اما زنگ‌زدگی‌اش مال صاحب بعدی. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم که لعنت بر نظام سرمایه‌داری که آدم را به نوک ِ دماغش محدود می‌کند. آشنا اشاره می‌کند که دارم به چیزی فحش می‌دهم که خودم هم از منطق‌اش پیروی می‌کنم. توضیح می‌دهم که در عمل انجامش می‌دهم و در حرف ازش انتقاد می‌کنم. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم این هم منطق سرمایه‌داری است، در عمل سود می‌برم و در نظر ازش ابراز انزجار می‌کنم، و سود می‌برم.

عکس از این‌جا

نارنجی در فریم ِ سفید

ویدیویی که در صداوسیمای واحد کرمان پخش شده‌است٬ و به‌نظر می‌رسد به دستگیری وبلاگ‌نویسان نارنجی مرتبط باشد٬ با نمایی از جوانانی سفیدپوش آغاز می‌شود که رو به دیواری سفید ایستاده‌اند و دست‌بندهای نایلونی سفید بر مچ دارند. دستگیرشدگان٬ با فاصله از هم ایستاده‌اند. می‌شود تصور کرد که برای‌شان در آن وضعیت سخت باشد که با هم جمله‌ای رد و بدل کنند. همه٬ سرها را به دیوار تکیه داده‌اند. لوگوی سپاه پاسداران روی صفحه نقش شده‌است. در ویدیو چهارنفر دیده می‌شوند که همه پسر هستند. در فهرستی که نارنجی از بازداشت‌شدگان منتشر کرده‌بود٬ اسم ِ سه دختر دیده می‌شد٬ اما دختری در فریم نیستند.

به‌نظرم این ویدیو نمایش ِ موجزی از کلیت ِ اتفاق است. ایستاندن ِ«مجرمان» رو به دیوار٬ غیبت ِ دختران٬ بازداشت ِ اهالی ِ نارنجی در زندانی که همه‌چیزش سفید است. گاهی اوقات یک موقعیت ِتصادفی از هر وضعیت ِ دیگری نمادین‌‌تر است.

ماشین ِ قرمز رفت روی ناو

خبر پرده‌برداری از لامبورگینی چهار و نیم میلیون دلاری روی عرشه‌ی یک ناو هواپیمابر ایتالیایی در ابوظبی را می‌خوانم و از میزان ِ نمادین‌بودن ِ اتفاق حیرت می‌کنم. از این ماشین نه نمونه ساخته خواهد شد. مدیرعامل لامبورگینی می‌گوید خاورمیانه یکی از مهم‌ترین بازارهای این شرکت است.

ماشین ِقرمز، اختصاصی است. مال ِ من و تو نیست. نه نفر آدم ِ ویژه سوارش خواهند شد. روی ناو ِ جنگی به دنیا می‌آید و در یکی از عکس‌ها، دو خلبان ِ نظامی کنارش ایستاده‌اند. ناو، ابزار ِ حفظ ِ نظم است. لامبورگینی یکی از نمادهای نظم است. ناو، ساختار ِ قدرت را می‌سازد و راس ِ هرم ِ قدرت، سوار ِ لامبورگینی می‌شود. ماشین در این تصویرها ابزار ِ جابه‌جایی نیست. برچسبی است که نه نفر را از چند میلیارد نفر جدا می‌کند. هواپیمای جنگی در زمینه‌ی عکس، ضمانت ِاجرایی این جدایی است.

برادر ِ بزرگ همه‌چیز را می‌داند

از دوستی می‌پرسم ماشین را کی باید برای تعویض روغن ببرم. از روی دفترچه خوانده‌ام که هر ۱۰ هزار کیلومتر باید ماشین را برای بازرسی پیش یکی از تعمیرگاه‌های بزرگ برد و رسید گرفت. دوستم تاکید می‌کند که این کار را سر وقت انجام بدهم چون «تو دیتابیس‌شون ثبت می‌شه، و نمایندگی می‌تونه گارانتی‌ات رو لغو کنه». انگار بدیهی است که نمایندگی اجازه دارد بداند من کی ماشین‌ام را پیش تعمیرکار برده‌ام.

چند ساعت ِ بعد، صحبت ِ یک تصادف رانندگی می‌شود و این‌که پلیس کشف کرده است که یکی از ماشین‌ها سرعت ِ غیرمجاز داشته است. دوستی برای دوست ِ دیگری توضیح می‌دهد که این اطلاعات در سیستم ِ مرکزی ماشین موجود است و پلیس می‌تواند به آن دسترسی داشته باشد. فرصت نکردم در این باره تحقیق کنم اما حتی امکان ِ این اتفاق هم برایم شگفت‌آور است. می‌گویم جایی از من امضا نگرفتند که رضایت دارم که اطلاعات ِ رانندگی ِ من در دسترس ِ دیگری باشد. گویا این خیلی مهم نیست. «تصور کن چقدر جرم و جنایت رو می‌شه حل و فصل کرد وقتی همچین اطلاعاتی برای پلیس قابل دسترس باشه»، دوستم می‌گوید.

امروز می‌خواندم که پلیس ِ مرزی ِ آمریکا به زنی اجازه‌ی ورود به خاک این کشور را نداده است. زن ِ کانادایی برای یک سفر تفریحی می‌خواسته‌است از مرز ِ فرودگاه ِ تورنتو عبور کند که پلیس ِ آمریکا به او اطلاع داده است که به‌دلیل ابتلا به افسردگی امکان ورود ندارد. سوال ِ اصلی این نیست که آیا پلیس چنین اجازه‌ای دارد یا خیر، نکته‌ی اصلی این است که چطور پلیس مرزی ِ آمریکا مطلع شده است که یک شهروند کانادا برای درمان ِ افسردگی در بیمارستانی در خاک ِ کانادا بستری شده است.

اخذ، حفظ و پردازش ِ اطلاعات در محیط‌های الکترونیکی، امکاناتی برای انتقال و جستجو در اطلاعات فراهم آورده است که تصور نمی‌کنم قبل از این حتی قابل تصور بودند. شک دارم آدمیزادی باشد که سالی چند بار کارهایی نکند که کاملا برایش شخصی باشند و درصورت ِ فاش شدن برایش دردسر ایجاد کنند. در وضعیت ِ فعلی اما، تلفن ِ همراه و تلویزیون ِ هوشمند و ماشین، و لابد ابزارهای دیگری، آدمیزاد را در حین ِ هر عملی می‌پایند. این وضعیت ِ ویژه‌ای است.

عکس از این‌جا

چیزهایی هست، که نیست

دیروز از دوستی شنیدم که برخوردی بین پلیس کانادا RCMP و بومیان اتفاق افتاده‌است. جزییات اتفاق را نمی‌دانم. یک شرکت ِ نفت ِ تگزاسی در زمین‌های منطقه عملیات اکتشافی می‌کند و دلایلی وجود دارد که این آزمایش‌ها مقدمه‌ای برای Fracking هستند. این روش ِ استخراج ِ نفت، مبتنی بر تزریق ِ بخار ِ آب به زمین است و نگرانی‌های زیادی درباره‌ی تاثیرات ِ زیست‌محیطی آن وجود دارد. پلیس به جمعی از بومیان که با ورود ِ ماشین‌آلات ِ پلیس به منطقه مخالفت می‌کرده‌اند حمله کرده‌است و با گاز فلفل با آن‌ها برخورد کرده‌است. بومیان در پاسخ، ماشین‌های پلیس را به آتش کشیده‌اند.

ویدیوی رودررویی را می‌بینم. تصاویر در زمینه‌ی کانادا و سال ۲۰۱۳ نمی‌گنجد. توییت می‌کنم و در فیس‌بوک و گوگل+ می‌نویسم «حرف بزنیم». جز دوستی که چیزی کوتاه به طنز می‌نویسد، حرفی زده نمی‌شود. این چند ساعت قبل از این است که مذاکرات ِ ژنو به نتیجه برسد. قبل‌تر چیزی درباره‌ی احوال ِ شخصی‌ام نوشته‌ام و با لایک و کامنت پشتیبانی شده‌ام. بعدتر چند توییت درباره‌ی مذاکرات را ری‌توییت کرده‌ام و دوباره لایک و کامنت گرفته‌ام. مطلب ِ بومیان ِ کانادا اما واکنشی نگرفته‌است. ۲۳ نفر روی لینک کلیک کرده‌اند و سراغ ِ کارشان رفته‌اند.

لحظه‌ای فکر می‌کنم، کار، کار ِ فیس‌بوک است. بدبینانه تخیل می‌کنم که فیس‌بوک به‌دلیل ِ هش‌تگ‌های مطلب آن را مخفی کرده‌است. بعد فکر می‌کنم کار، کار ِ فیس‌بوک است، اما این‌جا فیس‌بوک مترادف ِ زاکربرگ نیست. چیزی در فیس‌بوک دیده می‌شود که دیده بشود. این ماشین، یک حلقه‌ی بازخورد ِ مثبت دارد، که درباره‌ی مطلب ِ حمله‌ی پلیس به بومیان فعال نشده‌است. در تخیل ِ جمعی ِ فیس‌بوک، پلیسی به بومیانی حمله نکرده‌است.

و این پیام مردم ایران است

به پیشنهاد ِ رفیق عزیزی، پیام محمد جواد ظریف در یوتیوب را نگاه می‌کنم. ویدیو که تمام می‌شود، رفیقم درباره وضعیت ِ زمانی پیام حرف می‌زند. زبان ِ ویدیو انگلیسی است و به مخاطب ِ خود می‌گوید ایران از حقوق ِ خود کنار نخواهد آمد. با این برداشت مخالف نیستم، اما در ویدیو پیام ِ ریشه‌ای‌تری می‌بینم که لزوما ارسال ِ آن برای محمد جواد ظریف منفعتی ندارد. یا بهتر، شاید کسی باید به وزیر امور خارجه‌ی ایران پیشنهاد می‌کرد که این ویدیو با زیرنویس ِ فارسی منتشر نشود.

ویدیو با این سوال شروع می‎شود «عزت چیست؟ احترام چیست؟ آیا اینها قابل مذاکره هستند؟ آیا می‌توان روی آن‌ها قیمتی گذاشت؟» آقای ظریف این‌طور ادامه می‌دهد «تصور کنید کاری را که همه انجام می‌دهند، شما نبایست انجام دهید، کاری که همه مجاز به انجام آن هستند. آیا شما کوتاه می‌آیید؟»

به رفیقم می‌گویم تک‌تک ِ این جملات با چهارچوب‌های ارزشی نظام ِ حاکم بر ایران مغایرت دارند. دقت کنید که آقای ظریف از اهمیت ِ این می‌گوید که من باید قادر باشم کاری را انجام دهم، به این دلیل که «همه آن را انجام می‌دهند» و نه مثلا به این دلیل که «سنت یا بزرگان آن را مشروع شمرده‌اند». آقای ظریف می‌گوید ما منطق را متوجه نمی‌شویم و کوتاه نمی‌آییم. می‌گوید «برموضع ِ خود پافشاری می‌کنیم». آقای ظریف از «موضع برابر، احترام ِ متقابل و منافع مشترک» صحبت می‌کند. و این‌گونه پیامش را تمام می‌کند «این پیام مردم ایران است».

می‌دانم که آقای ظریف این جملات را در زمینه‌ی روایی ِ خاصی می‌گوید و همین جاست که کار روی این ویدیو شروع می‌شود. در وضعیت ِ قدرت، دریچه‌ای از گفتگو توسط ِ بخشی از بالاتنه‌ی هرم باز شده است. نکته‌ی مهم این است که کنترل ِ فرایند ِ گفتگو و موضوعات ِ قابل گفتگو را باید از دست ِ ساختار بیرون آورد، و به مدد رسانه‌های جدید این کار ممکن است. و همین پیشنهاد ِ عملی ِ برای من برای برخورد با این ویدیو است. ساختار ِ روایی ِ این ویدیو را باید استخراج کرد و گزاره‌ها را در زمینه‌ی بزرگ‌تر بررسی کرد.

مثلا وقتی آقای ظریف از «عزت» در زمینه‌ی دسترسی به تکنولوژی هسته‌ای می‌گوید و از «حرکتی به‌سوی تعیین سرنوشت خویش، به‌جای این‌که اجازه دهیم دیگران برای ما تصمیم بگیرند» صحبت می‌کند، سوال ِ کلیدی این است که میل به «تعیین سرنوشت ِ خویش» و «تن ندادن به تصمیم ِ دیگران» در چه چهارچوب‌های دیگری مصداق دارد؟ نوک ِ پیکان ِ این سوال لزوما به خواسته‌های کلان ِ سیاسی اشاره نمی‌کند. هرجایی که کسی برای دیگری تصمیم می‌گیرد، یک زمینه‌ی بالقوه برای طرح همین روایت است که «حرکتی به‌سوی تعیین سرنوشت خویش» نه فقط ممکن که ستودنی است.

ویدیو با این سوال شروع می‌شود که «آیا شما (از عزت و احترام خود) کوتاه می‌آیید؟» و این‌گونه تمام می‌شود «و این پیام مردم ایران است». بین این دو نقطه، در زمینه‌های متفاوتی، خطوط ِ مهمی می‌توان کشید.

وضعیت ِ دوم

دیروز صبح، یک دوست ِ غیرایرانی ِ کانادازاده، که تازه از سفر آرژانتین برگشته‌است، داشت خطابه‌ی آشنای «ما چقدر خوشبختیم» را اجرا می‌کرد. هفت، هشت دقیقه‌ای که حرف زد بهش گفتم حواست هست همه‌ی متغیرهایی که با آن‌ها خوش‌حالی و خوش‌بختی را اندازه می‌گیری اقتصادی هستند؟

یکی از حظ‌های مهاجرت از ایران به کانادا، برای من، رفتن از سیطره‌ی یک روایت به روایت ِ دیگر بوده‌است. خوشمزه این است که روایت ِ کانادایی از زندگی، نسخه‌ی ایرانی را تحقیر می‌کند و ادعا می‌کند از قیدوبندهایی مثل آن آزاد است. من از تجربه‌ام این‌طور برداشت می‌کنم که بعضی تفاوت‌ها از جنس بد و خوب نیستند، از جنس آن و این هستند. و همین‌جاست که می‌شود اشتباه ِ بزرگ را مرتکب شد.

نسخه‌ی ساده‌سازی‌شده، از شباهت‌های دو محیط این نتیجه را می‌گیرد که این و آن فرقی با هم ندارند. کمی سرخوردگی از رسیدن به دروازه‌ی بهشت و ندیدن ِ شیر و عسل هم لابد کاتالیزور این برچسب ِ باینری است.

دیروز ظهر The Real World of Technology را می‌خواندم. جایی که درباره‌ی ورود ِ چرخ ِ خیاطی به خانه حرف می‌زند. زمان اواخر قرن ۱۹ام است و چرخ خیاطی قرار است زنان را از کار ِ سخت ِ لباس دوختن و تعمیرکردن با دست نجات بدهد و برای فقیران لباس تهیه کند. صد سال بعد، چرخ خیاطی در خیلی از خانه‌ها وجود دارد، اما کمتر کسی لباس خانه‌دوز می‌پوشد. لباس‌هایی که می‌پوشیم را زنان ِ مهاجر در کشورهای ِ دور با کار ِ زیاد و درآمد ِ کم روی چرخ‌خیاطی تولید می‌کنند و زنان ِ خانه‌دار ساعات ِ طولانی بیرون از خانه کار می‌کنند که برای لباس و غذا و وام ِ خانه پول دربیاورند.

این به‌نظرم یکی از تفاوت‌های دو محیط است که من این کتاب را در روز ِ روشن خریده‌ام و جلوی ِ چشم ِ دیگران می‌خوانم و خانم اورسلا فرنکیلن، نویسنده، چند مدال ِ دولتی دارد و دبیرستانی در تورنتو به نامش است. بوضوح خود ِ همین تفاوت را باید مفصل درباره‌اش حرف زد.

عکس از این‌جا – کارگر مزرعه‌ای در آرژانتین که احتمالا به‌دلیل ِ تماس ِ طولانی با آفت‌کش دچار عوارض مرگ‌بار شده‌است

از میخ و مهاجرت

آدم جاهایی از شهر را میخ می‌زند. یک کافه، میزی که گوشه‌ی کنار پنجره است، چهارراهی که آدم همیشه می‌خواهد چراغ قرمز شود که بتواند یک لحظه درنگ کند، محل ِ کار قدیمی که برایش انگشت هوا می‌کند، گوشه‌ی کنار ساحل که توش عربده کشیده‌است.

دیشب که به میخ‌زدن فکر می‌کردم به خیالم رسید که شاید FourSquare می‌خواهد نسخه‌ی مجازی همین قضیه باشد.

مهاجرت میخ‌های آدم را ذهنی می‌کند. خاطره‌های قدیمی از دسترس خارج می‌شوند و شهر ِ جدید خاطره ندارد. هیچ گوشه‌ایش با گوشه‌ی دیگر فرقی نمی‌کند. یک گستره‌ی مسطح است که توش راه می‌روی ولی نه از چیزی دور می‌شوی و نه به چیزی نزدیک می‌شوی.

وقتی حرف ِ برگشتن به ایران می‌شود، یک طرف ِ ذهنم می‌گوید حتما برمی‌گردم. طرف ِ دیگر نمی‌خواهد دوباره مهاجرت کند. می‌دانم که بعد از هشت، نه سال، دیگر کرج شهری که من می‌شناختم نیست. همان وقت که می‌آمدم هم شهر داشت پوست می‌انداخت. و در این پوست‌انداختن میخ‌های من هم گم و گور شدند. من حالا میخ‌هایم را در تورنتو زده‌ام.

عکس از این‌جا

از e-یقین

 

بارها در فیس‌بوک دیده‌ام که جمع ِ زیادی از آدم‌ها، در واکنش به یک گزاره، نظریه، تحلیل، یا برداشت، با جملات ِ یقینی جلو می‌آیند. این یعنی جمله‌ای را ذکر کرده‌ام و صبر کرده‌ام که واکنش‌هایی به آن نوشته شود. بعد به این واکنش‌ها دقیق شده‌ام. مستقل از این‌که چقدر ورودی به این ساختار یقینی بوده‌است، بخش ِ بزرگی از خروجی‌ها را بسیار یقینی یافته‌ام. یا این‌طور بگویم، و ساده‌سازی کنم، خیلی از آدم‌ها در فیس‌بوک درباره‌ی چیزهایی خیلی یقین دارند و این یقین را به‌روشنی و با اعتماد بیان می‌کنند.

تصور ِ اولیه‌ام این بود که آدم‌ها به این دلیل وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شوند که درباره‌ی چیزهایی سوال دارند. که نمی‌توانند ذهن‌شان را دور موضوعی بپیچانند و فرضیه‌ی قابل پذیرشی بسازند. فکر می‌کردم آن‌چه در فیس‌بوک اتفاق می‌افتد گفتگو است. با هم حرف زدن که جواب‌هایی برای سوال‌های مشترک پیدا شود. گویا اینطور نیست.

آزمون‌ام را یک قدم جلوتر هم برده‌ام. گاهی، در جمع‌های دوستانه، موضوعی که در فیس‌بوک مورد ِ بحث بوده است را وسط کشیده‌ام و واکنش ِ آدم‌ها را سنجیده‌ام. افراد ِ تشکیل‌دهنده‌ی این گروه‌ها در جمع ِ اول هم حضور دارند. دیده‌ام که در وضعیت ِ حضوری، آدم‌ها از تردیدهایشان بیشتر حرف می‌زنند و کمتر یقینی هستند. در وضعیتی ِ که روبروی کسی نشسته‌ام و به‌کمک امواج ِ صوتی گفتگو می‌کنیم، من بهتر فهمیده‌ام که طرفم چه می‌گوید و دیده‌ام که طرف ِ مقابلم هم کمتر یقینی واکنش نشان می‌دهد. با هم حرف زده‌ایم، نگاه ِ یکدیگر را فهمیده‌ایم و به یک جمع‌بندی رسیده‌ایم. تصور نمی‌کنم که تعداد ِ افراد، مهم‌ترین متغیر در این فرایند باشد. هرچند، جمع‌های حضوری، به دلیل ِ محدودیت‌های هندسی، کمتر از بیست نفر، و در بسیاری از اوقات پنج یا شش‌نفره بوده است.

فرضیه‌ام این است که وضعیت ِ ارتباطی در فیس‌بوک، یک واکنش ِ قابل ِ درک از طرف ِ انسانی است که زیر بمباران ِ ایده‌ها باید تمامیت ِ ذهنی‌اش را حفظ کند. بازکردن ِ صفحه‌ی فیس‌بوک مترادف ِ زیر هجوم قرارگرفتن توسط چند ده ابراز ِ نظر است که مشاهده‌کننده باید به‌نحوی در آن دوام بیاورد. اگر گفتگوی چند نفره را به جنگ تن‌به‌تن تشبیه کنم، و این metaphor از من نیست، وضعیت ِ فیس‌بوکی ایستادن درمیانه‌ی جنگی است که باران گلوله و خمپاره از هر طرف می‌آید. این یعنی می‌فهمم که آدمیزاد برای دفاع از ایده‌های خودش باید یک برخورد ِ یقینی با هر کدام از ایده‌های دیگر انتخاب کند (تایید یا رد). و باید این تصمیم را خیلی سریع بگیرد. علاوه بر این، گفتگو در فیس‌بوک مکتوب انجام می‌شود. این یعنی برای طرفین ِ گفتگو، برگشتن ِ از موضعی که قبل از این گرفته‌شده‌است، هزینه‌ی زیادی دارد.

عکس (  ِ تزیینی) از این‌جا