یادبود آیت‌الله در تورنتو

درباره‌ی مراسم بزرگداشت یاد آیت‌الله خمینی در تورنتو، از طریق دوستی خبردار شدم که پوستر مراسم را با این جملات روی دیوار من و چند نفر از ساکنین تورنتو و اطراف پست کرد: «مراسم بزرگداشت مرگ خمینی در تورنتو! ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»

مراسم، یک‌شنبه‌ی آینده در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار خواهد شد. با جستجویی در گوگل نتوانستم اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن به‌دست بیاورم. حتی روی وب‌سایت مرکز اسلامی هم اطلاعی درباره‌ی این برنامه پیدا نکردم. حقیقت این است که بیشتر از آن‌که به جزییات برنامه علاقه‌مند باشم، درگیر این نکته بودم که واکنش‌ها به این برنامه از چه جنسی است. حدس می‌زنم که برنامه با حضور پلیس اجرا خواهد شد و حتما گروهی از ایرانیان تورنتو برای اعتراض در اطراف مرکز اسلامی حاضر خواهند شد.

جمله‌ی دوستم که «ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»، با آن علامت تعجب ِ به‌جا در انتهایش را، دعوت به جنگ می‌بینم. عبارت «بچه‌های کانادا» به این برداشتم قدرت بیشتری می‌دهد. انگار شاهد یارکشی برای دعوای دو محله هستم. «بچه‌های خمینی» برنامه‌ای ترتیب داده‌اند و «بچه‌های کانادا» برای «حضور در صحنه» تهییج می‌شوند. («حضور در صحنه» را بی‌دلیل در گیومه نگذاشتم. ادبیات طرفین دعوا اغلب بسیار مشابه است)

با جستجو درباره‌ی عنوان برنامه به این صفحه در Jewish Defence League رسیدم. عنوان صفحه چیزی شبیه این است: «JDL به یارگیری تروریستی خمینی‌چی‌ها در تورنتو اعتراض خواهد کرد.» اعضای JDL را قبلا در یک راه‌پیمایی در تورنتو دیده بودم. طنز ِ تلخ ِ اتفاق این است که JDL از نظر FBI یک گروه تروریستی دست‌راستی است.

اما مخالفت با یادبود آیت‌الله در تورنتو بوضوح بسیار گسترده‌تر از گروه‌های افراطی دست‌راستی است و از وزیر دفاع دولت محافظه‌کار کانادا تا شهروندانی که از نظام جمهوری اسلامی صدمه دیده‌اند را شامل می‌شود. و به‌نظرم همین‌جاست که می‌شود با واقعه رفتاری قبیله‌ای کرد و یا میزانی از عقلانیت را برای مواجهه با یک واقعه‌ی تاریخی به کار گرفت. آیت الله خمینی و تمام آن‌چه به‌دلیل اقدامات ِ او در چهار دهه‌ی گذشته رخ داده است، بخشی از تاریخ ِ ایران هستند و قدم ِ اول در مواجهه با این دوران ِ پرتنش، گفتگو درباره‌ی آن است. فارغ از ملاحظات ِ مرتبط با آزادی بیان، برنامه‌ی تورنتو بخش کوچکی از جریانی است که به یک درک مشترک منتهی خواهد شد.

انتظار دارم که هفته‌ی آینده در تورنتو اتفاقی در مقیاس بسیار کوچک‌تر از جنسی بیافتد که در Discordia می‌بینیم: دعوت از نتانیاهو توسط یک گروه یهودی برای سخنرانی در دانشگاه کنکوردیا در سال ۲۰۰۲ منجر به تنش‌هایی شد که منتهی به لغو سخنرانی و درگیری بین دانشجویان شد. فیلم را با دوستی فلسطینی دیدم که وقتی فیلم تمام شد جلوگیری از سخنرانی را اقدامی کاملا قابل دفاع نمی‌دانست.

تنهایی و تکنولوژی و تکنولوژی و تنهایی

ویدیوی خانه‌ی نمونه‌ی Living Tomorrow را چند ماه پیش دیدم و یادداشت برداشتم که درباره‌اش بنویسم. نبود ِ وقت اما باعث شد این کار را نکنم تا چند روز پیش که ویدیوی دموی محصول جدید مایکروسافت، HoloLens، را دیدم. این، چند پاراگراف ِ منفصل درباره‌ی این اتفاق است.

ویدیوی زندگی فردا وقت را تلف نمی‌کند و فهرستی از انواع قابلیت‌های خانه‌ی فردا را در ۲۷۷ ثانیه ردیف می‌کند. طنز ِ اتفاق این است که ادعا می‌شود که این، زندگی ِ فردا است، و نه زندگی ِ آینده، و صدای روی ویدیو با این جملات شروع می‌شود که ایده‌های نشان‌داده شده در این ویدیو «تنها ۵ سال با بازار فاصله دارند». ویدیو اما ۸ ژانویه‌ی ۲۰۱۰ روی یوتیوب قرار داده شده است و با این‌که از تاریخ ِ انتشار ِ آن بیش‌تر از پنج سال می‌گذرد، مولفه‌های مهمی از «زندگی ِ فردا» هنوز به امروز نپیوسته‌اند.

ویدیوی زندگی ِ فردا، ساختاری آشنا دارد: شرحی از آن‌چه تکنولوژی مدرن دیجیتالی ممکن کرده است، یا ممکن خواهد کرد، ذکر می‌شود و بدون اشاره‌ای به این‌که آیا کسی هرگز منتظر چنین قابلیت‌هایی بوده‌است یا نه، تصویری از آینده‌ای نمایش داده می‌شود که جذاب و خواستنی است. در این چهارچوب، مختصات ِ تنها نماینده‌ی بشریت در در ویدیوی زندگی ِ فردا، ارزشی نمادین دارد. دختر در موقعیتی اروتیک در تصاویر حاضر می‌شود و اتفاقا رابطه‌ی مخاطب با تکنولوژی ِ نمایش داده شده هم از جنس اروتیک است. صدایی غلیظ از شهوت، درباره‌ی امکان سفارشی کردن خانه، با فشار یک دکمه، برای وضعیتی رومانتیک حرف می‌زند و حتی این سوال را به رسمیت نمی‌شناسد که آیا من و تو علاقه‌ای به رفتن از وضعیت غیررومانتیک به وضعیت رومانتیک با فشار یک دکمه داریم یا نه. بوضوح، دختر ِ سبزپوش ِ ویدیو، مولفه‌ی اروتیک‌اش را بیشتر از چند دهه حفظ نخواهد کرد، و قابل تصور است که خانه‌ی رویایی ِ شهوت‌ناک هم، چندان به آلودگی محیط زیست و نابرابری اجتماعی دامن خواهد زد که به بقای این اتاقک سفید چندان امیدی نیست. اما در این ویدیو، فردا موقعیتی است که حداقل برای زمانی کوتاه جذابیتی اروتیک دارد و سوال درباره‌ی عمر این وضعیت، محلی از اعراب ندارد.

هر دو ویدیو را با دقت تماشا کردم و روی لحظه‌های مختلف آن فکر کردم. مثلا این‌که این جهان ِ نو، از اساس محصولی است که برای فروش ساخته شده است. اتاقک سفیدی که در ویدیوی زندگی ِ فردا نمایش داده می‌شود، اساسا محصول مشترک ۷۰ شرکت است و ویدیوی HoloLens محصول جدیدی را نشان می‌دهد که مایکروسافت آن را برای عرضه آماده می‌کند. در مقایسه، تصور نمی‌کنم «خانه»، بعنوان یک اختراع بشری، بعنوان محصولی برای فروش توسعه داده شد و گواهی ثبت اختراعی ساخت ِ آن را در اختیار فرد یا گروه خاصی قرار می‌داد. بشر، خانه‌ی دیروز را اختراع کرد و ۷۱ شرکت خانه‌ی فردا را. در دنیایی که طبق آمار سال ۲۰۰۵، صد میلیون نفر از داشتن خانه‌ی دیروز محروم بودند، قابل تصور است که خانه‌ی فردا در بهترین وضعیت احتمالا سهم بیشتر از چند میلیون نفر نخواهد بود. به این دلیل، ادعای ویدیو، که «زندگی در آینده کاری است که همه‌ی ما انجام خواهیم داد»، امید ِ بزرگ ِ بشر در وضعیتی است که منابع کره‌ی زمین به‌دلیل زیاده‌روی‌های تکنولوژی مدرن در خطر ِ جدی قرار گرفته‌اند. به عبارت دیگر، انتظارمان از تکنولوژی مدرن در موقعیت فعلی، ساختن اتاقک‌های سفید با سنسورهای هوشمند نیست. ما احتیاج داریم کره‌ی زمین را از دست ندهیم.

نقدهایی از این دست، به این دو ویدیو و تخیلات ِ متعدد ِ دیگر ِ توسعه‌دهندگان و مصرف‌کنندگان ِ محصولات تکنولوژیک مدرن وارد است (و این هم بخشی از تلخی وضعیت است که طبقه‌ی توسعه‌دهنده‌ی تکنولوژی اتفاقا مصرف‌کننده‌ی اصلی تکنولوژی هم هست. به عبارت دیگر، بخشی از بشریت درگیر عشق‌بازی با تکنولوژی‌های دیجیتال است و هزینه‌ی آن را کلیت ِ نسل ِ بشر می‌دهد). اما یک نکته‌ی مرکزی در هر دوی این ویدیوها مساله‌ی تنهایی است. هر دو ویدیو درباره‌ی رابطه‌ی یک نفر با دنیای اطرافش هستند و اتفاقا کمی تخیل نشان می‌دهد که هر دو احتمالا به گسترش و عمق‌گرفتن ِ این تنهایی دامن خواهند زد.

کاربر ِ این تکنولوژی‌ها یک نفر است. یک جوان که منابع مالی مناسبی دارد که او را قادر کرده‌است که این ابزار ِ گران‌قیمت را در اختیار بگیرد. از این دید، تکنولوژی به داد ِ آدمیزاد ِ تنها می‌رسد و او را به دنیای اطرافش مرتبط می‌کند. به عبارت دیگر، تکنولوژی در این وضعیت، جایگزینی برای نگه‌داشتن ِ حیوان خانگی است: موجودیتی از جنس سیلیکون و پلاستیک که واکنش نشان می‌دهد و به زمان شکل می‌دهد. اما این حیوان ِ خانگی ِ پسامدرن، از دم تکان‌دادن و خرخر کردن پیش‌تر می‌رود و زمان را احاطه می‌کند؛ قابل تصور است که ساکن ِ خانه‌ی آینده، از جنسی که در این دو ویدیو تخیل می‌شود، تمایلی به خارج شدن از این فضای برساخته و ایجاد ارتباط با انسان‌های دیگر، خارج از محیطی که تکنولوژی مدرن ارتباطی علم کرده است نداشته باشد. وقتی با دوستانم در سن‌های حوالی بیست حرف می‌زنم به‌عیان می‌بینم که در دنیایی زندگی می‌کنند که حول ِ ابزار ِ مدرن ارتباطی ساخته شده‌است. یک‌بار به دوستی گفتم «وقتی روزی هشت ساعت بازی می‌کنی، با کسی هم حرف می‌زنی؟» جواب داد که «آره دیگه، تو همون گیم با دوستام حرف می‌زنم». در این چهارچوب، ابزار مدرن ارتباطی، راه رابطه‌ی انسان با انسان را سد نکرده‌است، بلکه به آن تعریفی جدید داده است. این وضعیت، لزوما Her نیست، بلکه نزدیک‌تر به White Christmas است؛ انسان‌ها لایه‌ای از تکنولوژی مدرن ارتباطی را پوشیده‌اند و از خلال آن با هم رابطه می‌گیرند. صحنه‌ی سکس در The Entire History of You  را تصور می‌کنم. وضعیتی که تو بخشی از موجودیتی هستی که آدمیزادی که روبروی تو است با او ارتباط دارد. موقعیت ِ دشوار ِ انتهای Sight. اما نکته لزوما این نیست که در موقعیت ِ مخاطب ِ رابطه بر ما چه خواهد گذشت. نگرانی اصلی در این وضعیت، آدمیزادی است که با HMD با دنیای اطرافش تماس خواهد گرفت. تخیل می‌کنم که وضعیتی که در آن باید برای نگاه دیگری با صفحه‌ی تلفن‌اش رقابت کرد، به موقعیتی بدل خواهد شد که در آن باید از دیگری خواست که عینک‌اش را از چشم بردارد و رابطه‌ی رو در رو با انسان ِ زنده‌ی محدود را به دنیای براق ِ تلویزیونی ترجیح دهد که همراه تو در خانه راه می‌رود و برایش مهم نیست که بوی عرق می‌دهی. چیزی مانند وضعیت زن ِ لخت ِ سکانس ِ رختخواب ِ Blind.

چند هفته پیش برای گرفتن پول نقد در بانک بودم. دختر ِ کارمند ِ بانک، بعد از وارسی کارت بانکی‌ام و پرسیدن مقدار ِ پولی که می‌خواستم، سراغ ماشین بزرگی رفت و اعداد را وارد کرد و ماشین اسکناس‌ها را شمرد و بیرون داد. ناگهان متوجه شدم که وارد دنیایی شده‌ام که مامور بانک‌اش به پول نقد دسترسی ندارد و برای بانک، امن‌تر، کم‌خطرتر، و قابل کنترل‌تر است که یک گاوصندوق ِ هوشمند را جانشین کشوی مامور بانک کند. دلیل اتفاق واضح است: مامور بانک شقیقه‌ای دارد که با گذاشتن لوله‌ی تفنگ روی آن می‌توان به محتویات کشو دسترسی پیدا کرد. گاوصندوق هوشمند اما نه شقیقه دارد و نه بعدا طلب ازکارافتادگی به‌دلیل قرارگرفتن در وضعیت خشونت می‌کند. و نکته‌ی کلیدی همین است. ماشین ادعا خواهد کرد که کاستی‌های آدمیزاد را ندارد و آدمیزاد در شهوت ِ به‌دست آوردن ِ انحنای ِ تن ِ تکنولوژی به این هوس تن خواهد داد (این مطلب در نیویورکر). دروغ بودن ِ این وعده وقتی فاش می‌شود که رابطه بسیار پیش‌تر از آن رفته است که بشود این راه را برگشت و باید برای مشکلات ِ بشرساخته، راه‌حل‌هایی شتاب‌زده و موقتی دست و پا کرد.

فراخوان «دماغ طبیعی من»: بازتولید خشونت در قالبی پیشرو

از صبح که «فراخوان عکس دماغ طبیعی من» را در صفحه‌ی «زنان ایرانی از نزدیک» دیدم، درگیر این اتفاق شدم. از یک طرف می‌فهمم که نگرانی درباره‌ی سیطره‌ی «زیبایی‌های قراردادی» کاملا به‌جاست و با این جمله موافقم که این‌که افراد ِ یک جامعه دلواپس زیبایی خود هستند و برای ارضای این فشار ِ اجتماعی تن به تیغ می‌دهند، شاهدی از بیماری ریشه‌دار ِ چنین محیطی است. با این‌همه، نمی‌توانم ناهنجاری‌های متعدد ِ مستتر در این اتفاق را نبینم. می‌خواهم ادعا کنم که این فراخوان، رخدادی زن‌ستیز و استبدادزده است. توضیح می‌دهم.

فراخوان «دماغ طبیعی من» حق انسان بر بدنش را ندیده می‌گیرد. آدمیزاد حق دارد گوشش را سوراخ کند، روی بدنش تتو کند، و بدنش را بیاراید. اما این فراخوان، تعریفی از «طبیعی بودن» ارایه می‌دهد و دیگری را، که به این تعریف تن نمی‌دهد، تحقیر می‌کند. نگرانی من از این است این فراخوان را کسانی برپا کرده‌اند و از آن حمایت می‌کنند که به یک «طبیعی‌انگاری» دیگر به‌شدت اعتراض دارند. از این دیدگاه، شباهت ِ زیادی بین این دیدگاه که «حجاب اسلامی طبیعی است» و «دماغ عمل‌نشده طبیعی است» می‌بینم. این شباهت، خطرناک است.

فراخوان «دماغ طبیعی من» علاوه بر این، دست به تقلیلی خطرناک می‌زند و موجودی به‌نام «انسان دماغ‌عملی» تعریف می‌کند و او را تحقیر می‌کند. این استریوتایپ‌سازی، همان اتفاق ِ آشنایی است که بعنوان مقدمه‌ی رفتارهای دیگرستیزانه اتفاق می‌افتد. نکته‌ی دردناک این است که فراخوان «دماغ طبیعی من» نشان می‌دهد که این عمل می‌تواند از سر خیرخواهی اتفاق بیافتد. تقلیل ِ جمع بزرگی از انسان‌ها، با همه‌ی تفاوت‌ها و خصوصیات‌شان، به یک موجود ِ یک بعدی (انسان=دماغ‌اش) از این دید تفاوتی کیفی با تقلیل یک گروه قومی به یک صفت، تقلیل یک گرایش جنسی به یک رفتار، و تقلیل یک گروه مذهبی به بخشی از فرهنگ آن ندارد. نکته‌ی کلیدی این است که اتفاقا این فراخوان، از اساس، نسخه‌ی برابر ِ اصل رفتاری دیگرستیز است که در جامعه‌ی مادر در جریان است. «زنان ایرانی از نزدیک» با انتشار این فراخوان، عملا تن به روایت مردانه‌ای داده‌است که زن را به دماغش تقلیل می‌دهد و او را دست می‌اندازد. این فراخوان، از اساس زن‌ستیز است.

اما فراخوان، به قربانی‌کردن «دماغ‌عملی»ها بسنده نمی‌کند و در دام اسطوره‌سازی از «دماغ عمل نکرده»ها می‌افتد. مجموعه‌ی تصاویر «دماغ طبیعی من» که توسط این فراخوان منتشر شده‌است، فهرست «خوب‌هایی» است که روی تخته‌سیاه فیس‌بوک نوشته شده‌است. از این دید، «دماغ‌طبیعی‌ها» هم استریوتایپ شده‌اند: دماغت را عمل نکن تا اسمت روی دیوار برود. مهم نیست که هستی، دماغت «طبیعی» است، پس خوب هستی.

آشنایان زیادی دارم که دماغ‌شان را عمل کرده‌اند. اغلب این افراد دختر هستند، اما پسرانی هم در این مجموعه سراغ دارم. این‌که این جمع ِ ناهمگون از افراد یک‌سان پنداشته‌شده‌اند را شاهدی بر بطالت ِ فراخوان می‌گیرم. مهم‌تر از آن، در زمانه‌ای که بیش از هرچیز نیاز به تولید سرمایه‌ی اجتماعی در جامعه‌ی ایرانی وجود دارد، فراخوان «دماغ طبیعی من» تبری دیگر بر تنه‌ی نحیف ِ هم‌دلی در فضای شبکه‌های اجتماعی است. نکته‌ی کلیدی این است که کسی که دماغش را عمل کرده‌است راهی برای ناعمل کردن دماغش ندارد. از این دید، این فراخوان، «انسان دماغ‌عملی» را تحقیر می‌کند و راهی برای آمرزش برای او باقی نمی‌گذارد.

و فراخوان کوته‌بین است و تن به تماشای «از نزدیک» می‌دهد. حقیقت این است که «دماغ عملی‌ها» تنها قربانیانی نیستند که تن به تیغ جراحی می‌دهند تا در جامعه پذیرفته شوند. جایی در «شبیه دیگران باش»، پسر هم‌جنس‌گرایی که تن به عمل تغییر جنسیت داده است به وضوح می‌گوید که مثله‌شدن تن‌اش را به این دلیل می‌پذیرد که جامعه برایش گزینه‌ای باقی نگذاشته است. او یا باید «مرد» باشد و یا «زن» و چون در چهارچوب مردانه‌ای که محیط خشن برایش تعریف کرده‌است نمی‌گنجد، روی تخت می‌خوابد که تنش را برایش زنانه کنند. روایت‌هایی می‌گویند که این پسر/دختر بعد از عمل، از خون‌ریزی و خیابان‌خوابی جان می‌دهد. تصور نمی‌کنم کشیدن خطی بین «آن‌ها که دماغ‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته شوند» و «آن‌ها که اندام جنسی‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته‌شوند» کار دشواری باشد. «زنان ایرانی از نزدیک» اما، به بازتولید ِ چهارچوب دست می‌زند: «فقط آن‌ها که دماغ‌شان عمل نشده‌است پذیرفتنی هستند». من از این بازتولید خشونت در قالبی که مدعی پیشرویی است می‌ترسم.

وضعیت ِ Cache ندیدگی

Cacheی Haneke را می‌بینم. مدتی پیش فیلم را کنار گذاشته‌بودم که ببینم و هر بار ازش گذشته بودم و سراغ ِ فیلم ِ دیگری رفته‌بودم. امشب بالاخره روی فیلم زدم که پخش شود. قبل از این، همان ده سال پیش که فیلم آمده‌بود، یک بار دیده‌بودم‌اش. می‌خواستم دوباره، سرفرصت، فیلم را تماشا کنم.

دوستی یک بار ازم پرسید «Cache رو ندیدی؟» طوری پرسید که انگار شنیدم «اکسیژن تنفس نکردی؟» یا «از بلاهت ِ سرنگون ِ پلشت بیرون نیامدی؟» وقتی کسی درباره‌ی فیلمی این طور حرف می‌زند، احوالم به دیدن‌اش نمی‌رود. انگار اگر فیلم را ببینم، تن به دسته‌بندی آدمیان به «آن‌ها که دیده‌اند» و «آن‌ها که ندیده‌اند» داده‌ام.

روایت چندباره‌ی Man is the measure

این‌که Man is the measure را می‌شود بصورت ایجابی استفاده کرد. این یعنی man باید measure باشد و قادر باشد جهانش را خودش تعریف کند. اما Man is the measure کارکرد توصیفی هم دارد. مثلا وقتی سوال این است که چه شد که جمعیت قابل توجهی از آدمیزاد به این نتیجه رسید، و برمبنای آن جنایت می‌کرد، که سفید بر سیاه برتری دارد، می‌شود به این فکر کرد که موجودیت ِ بیرونی‌ای وجود نداشت که بشود از او پرسید «آیا سفید بر سیاه برتری دارد؟» man، measure بود و آدم ِ سفید ِ مسلط به تکنولوژی ِ پرزورتر، به عیان می‌دید که از سیاه برتر است. man، measure بود.

کارکرد توصیفی ِ Man is the measure برایم نقطه‌ی شروع ِ فکر کردن درباره‌ی رفتارهایی از آدمیزاد است که در نگاه ِ اول «احمقانه»، «بزدلانه»، «حقیر»، «جنایتکارانه» و مستحق صفاتی از این دست به‌نظر می‌رسند. از خودم می‌پرسم، قبل از این‌که و بدون این‌که درباره‌ی انجام دهنده‌ی رفتاری قضاوت کنم، آیا می‌توانم تخیل کنم که جای‌اش هستم و رفتارش اتفاقا به‌نظرم کاملا منطقی است؟

دیروز با دوستی حرف می‌زدم و حرف را به مقاله‌ای که در رشته‌ی تخصصی‌ام نوشته‌ام و در جریان چاپ است رساند. گفت «خب همین که این مقاله‌ها رو می‌نویسی یعنی حالا لازم هم نیست پسا‌دکترا می‌گرفتی». در حرف، لایه‌ی زیرینی می‌بینم که سال‌هاست از دوستم شنیده‌ام؛ دوستم قویا اعتقاد دارد که این‌که بعد از دکترا وارد کار شده‌ام، شکست ِ خیلی بزرگی در زندگی‌ام بوده است. چند بار برای دوستم گفته‌ام که وضعیت برعکس است و خیلی اوقات آدمی که دکترا می‌گیرد وقتی نمی‌تواند موقعیت تحقیق در فضای صنعتی (این کلمه را معادل Industry استفاده می‌کنم) پیدا کند، در دانشگاه می‌ماند و در هیات پسادکترا برای یک موقعیت دانشگاهی یا صنعتی در آینده آماده می‌شود. گفته‌ام که آزادی عمل و دسترسی به امکانات می‌تواند در فضای صنعتی بیشتر باشد و چنین موقعیتی درآمد بهتری دارد و من به دانشگاه ترجیح‌اش می‌دهم. دوستم اما حرفش را تکرار می‌کند.

نکته این نیست که حرف، به نظر من، اشتباه است. مساله‌ی اساسی این است که دوستم نه هرگز در موقعیت ِ تحقیق در دانشگاه یا غیر آن بوده است و نه اساسا تجربه‌ی تحصیلات تکمیلی دارد. و همین نکته‌ی اساسی است. Man is the measure و دوستم دوستانی دارد که به‌دلایلی مستقل از موضوع ِ دکترا و پسادکترا، آن‌ها را به من ترجیح می‌دهد و این دوستان بعد از دکترا وارد پسادکترا شده‌اند و با حظ و اشتیاق از آن حرف می‌زنند. تصور می‌کنم دوستم با بحران ِ فکر ِ کمتری روبرو خواهد شد اگر measureاش را بر مبنای دوستانش بسازد و نه من. اما شاید دوستی ِ من هم برایش دردسر فکری می‌سازد و به‌این دلیل، به یک تلفیق ِ خلاقانه دست می‌زند: «آرش از موهبت پسادکترا محروم شده‌است، اما این خیلی مهم نیست، چون کارهایی می‌کند که شبیه پسادکترایان است.» این‌طور که نگاه کردم، اتفاق، پذیرش ِ من نبود، فروکردن من در قالبی بود که براساس measure دیگری ساخته شده‌است.

و البته این آینه روی من هم می‌چرخد. از تجربه‌ی دکترا خواندن به تصویری از تحقیق در محیط دانشگاهی رسیده‌ام که در آن آدم‌ها منزوی هستند و از دنیای بیرون  و پیاده‌سازی عملی کاری که می‌کنند دورند. تصور می‌کنم که این نکته و نیازم به داشتن ِ درآمد، من را به ساختن measureی متقاعد کرده‌است که در آن، آدم در محیط صنعتی کار تحقیقی می‌کند، مگر این‌که نتواند و لاجرم در دانشگاه بماند.

دیروز که به Man is the measure فکر می‌کردم، ذهنم به رابطه‌ی خطی بین اسب، اسب تروا و اتومبیل رفت. چهار پا، چهار پا با چرخی زیر هرکدام، و چهار چرخ. آدمیزاد دید که اسب بهتر از خودش و برده‌های دو پا بار می‌برد و فاصله‌ها را طی می‌کند و اسبی آهنی ساخت. نشستن و تماشای آدمیزاد، حظ ِ خاصی دارد. بخصوص وقتی با حرارت ِ زیاد از ایده‌ای دفاع می‌کند و یا پشت ِ تلفن با دیگری همدلی‌ای می‌کند که عملا به کام ِ خودش است.

به تماشای خود

امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.

لا اله الا بایت

تجربه کرده‌ام که سوال درباره‌ی تکنولوژی، با دو واکنش ِ معمول مواجه می‌شود. اول، شرح ِ جزییات. این یعنی مخاطب ِ سوال، با ادبیات ِ تکنولوژی درباره‌ی میزان افزونگی در اطلاعات و استحکام رمزگذاری و اقتصادی بودن مورد سوال حرف می‌زند. با این ادبیات آشنا هستم و به این دلیل ساکت می‌نشینم و گفتگوی میان-جعبه‌ای را گوش می‌کنم. این‌جا «میان-جعبه‌ای» را در مقابل out-of-the-box استفاده کرده‌ام. این‌طور بگویم: توسعه‌دهنده‌ی تکنولوژی انگیزه‌ی کافی برای تولید ِ روایت ِ قابل دفاعی از آن را دارد (چون محصول را می‌فروشد، مقاله را چاپ می‌کند و در رزومه‌اش می‌گذارد، و الی آخر). نکته‌ی کلیدی، بررسی انتقادی تکنولوژی، خارج از چهارچوبی است که توسعه‌دهنده تعریف کرده‌است. این جنس نگاه را کم‌تر می‌بینم. دیده‌ام که واکنش ِ دوم به سوال درباره‌ی تکنولوژی، این است که غارنشین قلمداد می‌شوم. که «بدوی» هستم. یا در جرگه‌ی بالانشینان ِ آیفون‌دار نیستم. اغلب جزییات کارکرد ِ ابزار ِ تکنولوژیک را بیشتر از مخاطبم می‌دانم. به این دلیل، ساکت می‌شوم و از تماشای ایمان ۲.۰ حظی گناه‌آمیز می‌برم.

چند هفته پیش دوستی ناگهانی جمله‌ای کلی درباره‌ی «مذهبی‌ها» گفت. که دون هستند. یا «بدوی» هستند (همین که «بدوی» کلمه‌ای تحقیرآمیز است نکته‌ای است که درباره‌اش می‌شود خیلی حرف زد). حرف به موقعیت تکنولوژی در ساختار رشد‌محور رسید. که تکنولوژی مذهب آن است. این حرف من نیست که تکنولوژی، ایمان ۲.۰ است.

آشنایی توییت کرده‌است «به همون دلایلی که نمیشه روی چُرتکه، سیستم عامل نصب کرد، گنجاندن دموکراسی و جامعه ی مدنی در قالب دین هم غیر ممکنه». رودی ولتی کتابی دارد به نام «جامعه و تغییر تکنولوژیک». به این برداشت ِ شبه فاشیستی نزدیک هستم که اگر کسی درباره‌ی آخرین نسخه‌ی iOS حرف زد، از او بپرسم که این کتاب را خوانده است یا نه و اگر نخوانده بود بقیه‌ی حرف را بیشتر موضوعی برای گپ‌زدن در حین قهوه یا آبجوخوردن فرض کنم. ولتی جایی درباره‌ی تاثیرات غیرمستقیم تکنولوژی صحبت می‌کند و ماشین بخار و مفهوم بازخورد را مثال می‌زند (کتاب را دم دست ندارم و حرفم کاملا دقیق نیست. به کتاب مراجعه کنید). نکته‌ی مهم این است که ماشین بخار قبل از جیمز وات وجود داشت، اما اختراع مهم او، که این ابزار را قابل استفاده‌ی عملی کرد، ابداع ابزاری بود که با سنجش سرعت دوران محور، میزان بخار را کنترل می‌کرد. این، یکی از کاربردهای عملی مفهومی بود که در دنیای مدرن به نام feedback یا بازخورد شناخته می‌شود: با افزایش خروجی، ورودی محدود می‌شود و خروجی مدیریت می‌شود. این همان مفهومی است که در چهارچوب‌هایی از روابط انسانی گرفته تا مدیریت بازار سهام به‌کار گرفته می‌شود. نکته‌ی ولتی این است که این که مکانیزم ِ کنترلی بازخورد در یک موقعیت تک-متغیره (سرعت-میزان بخار) کار می‌کند، اصلا دلیلی بر این نیست که در موقعیت‌های چند متغیره و نادقیق هم کار خواهد کرد. آدمیزاد اما، در خمار تکنولوژیک‌اش، بازخورد را بعنوان یکی از ستون‌های دین جدید پذیرفته‌است و سوال درباره‌ی آن را با برخوردهایی از جنس پاراگراف اول مسدود می‌کند.

و همین اتفاقی است که منجر به توییت ِ چرتکه شده است. ماشین‌های دیجیتال چنان حضور پرشمار و پرنفوذی در اطراف‌مان دارند که جامعه‌ی انسانی بعنوان یک ماشین دیجیتال درنظر گرفته می‌شود و تشبیهی خطرناک اتفاق می‌افتد و بعد کسی در جواب توییت می‌نویسد «عالى ولى تکرارى». و همین یکی دیگر از مصیبت‌های تکنولوژی مدرن دیجیتال است: «تکراری» بودن به «عالی» بودن ترجمه می‌شود.

«ماچولند»: حرکتی زیبا برای مبارزه با «سخت نگیر بابا!»

اولین مطلبی که از «ماچولند» دیدم، اعتراض به استفاده‌ی حسن روحانی از عبارت «پیرزن هم به این می‌خندد، این مضحک است» بود. نکته‌ی مهم این است که دقیقا اصلا مهم نیست که نتانیاهو چه گفته است. رییس‌جمهور ایران بین «پیرزن بودن» و «مضحک بودن» خطی کشیده‌است و یکی را معادل دیگری دانسته‌است و این رفتاری «ماچو» است که در لایه‌ی اول «زن بودن» را تحقیر می‌کند و در لایه‌ی بعدی «پیر بودن» را. رفتارهایی از همین جنس، مردان ِ هم‌جنس‌گرا، زنی که به شغل‌اش «بیش از اندازه» توجه می‌کند، کسی که بیمار یا ناتوان است، و دیگری که به اقلیتی متعلق است را تحقیر می‌کند.

حدس می‌زنم که یکی از واکنشهای غالب به «ماچولند» از جنس «سخت نگیر بابا!» و «وسط این‌همه مشکل این و گرفتی!» باشد. نکته‌ی مهم این است که باید سخت گرفت. ذهنیت ِ تحقیرکننده، سنگ ِ بنای جامعه‌ای است که به اکثریت تعلق دارد و اقلیت را تحقیر می‌کند. در ترافیک ِ سنگین ِ شبکه‌های اجتماعی، به‌راحتی می‌توان از این نکته غفلت کرد و فیس‌بوک را به نقطه‌ی بازتولید ِ رفتارهای بیمار ِ جامعه‌ی بزرگ‌تر تبدیل کرد. علاوه بر این‌که به این دلیل، «سخت‌گرفتن» یک ضرورت است، اتفاقا ماچولند به قلب معضل زده است. اعدام، تحقیر جنسی و مذهبی، و بی‌صدا بودن بخش ِ بزرگی از جامعه، حاصل ِ مستقیم ِ این نکته هستند که مرد میان‌سالی در راس هرم قدرت، به پیرزنان می‌خندد و صدایی بلند نمی‌شود.

ایده ماچولند ساده اما مهم است و پیاده‌سازی خیلی خوب انجام شده است. در هرمورد، این سه سر فصل قید شده‌اند: «واقعیت این است که:»، «ما فکر می‌کنیم:» و «چه کنیم؟». خلاصه و دقیق. هر مورد، در چند کلمه توضیح داده شده است. این جنس از پیاده‌سازی، برای وضعیت ِ مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی کاملا مناسب است. کم‌تر حوصله‌ی خواندن ِ متن‌های بلند را داریم و ماچولند در چند جمله به هدف می‌زند: این فرم را پر کنید و به برنامه‌ی افق صدای آمریکا ایمیل بزنید و اعتراض کنید که چرا اغلب از مردان دعوت می‌کنند. یا، آیا مردان لباس نمی‌شویند؟ یا اگر مسیح علی‌نژاد مرد بود، در زندگی خصوصی‌اش دقیق می‌شدید؟

علاوه بر این، ماچولند حرکتی ضد ِ مرد نیست. نگاهی به سردر فیس‌بوک ِ ماچولند، مردان و زنانی را نشان می‌دهد که، به تصور من، ممکن است در هر طرف ِ مساله قرار داشته باشند. این طور بگویم: جنسیت لزوما عامل کلیدی در دامن‌زدن به رفتار ماچو، مبارزه با آن، بی‌واکنش گذشتن از آن، یا آسیب دیدن از آن، نیست. فرهنگ ِ ماچو موضوعی فراجنسیتی است و با رفتاری فراجنسیتی می‌توان بر آن غالب شد. به‌بیان صفحه‌ی توییتر ماچولند، «می‌خواهیم سرزمین سکسیسم را با هم اشغال کنیم!»

و حظ بزرگ‌تر که ماچولند بخشی از حرکت بزرگ‌تری است که از فرانسه شروع شده‌است، در قدم بعدی به ایران و ترکیه رسیده‌است و می‌خواهد در ژاپن و آلمان هم جا باز کند.

ماچولند را در فیس‌بوک دنبال کنید و به وب‌سایت‌اش سر بزنید.

نامه‌ی وارده: در وایبر چه خبر است؟

این نامه‌ی وارده و عکس را را «آرمان» فرستاده است.

سلام

خوبی آرش؟‌

ببین تو این دو هفته اخیر هر کی میشناسم تو ایران یه مسیج از وایبر براش اومده به این مضمون که

Your code is ######. Use this code to activate viber on Viber Out. If you didn’t ask for an activation code please ignore this message.

به وایبر ایمیل زدم میگه که نگران نباش و احتمالا یکی اشتباه شمارتو زده. ولی مساله اینه که همه دارن از این مسیج ها میگیرن و مساله بعدی اینه که چیزی به نام Viber Out اصلا به این شکل وریفیکیشن نمیخواد، یعنی جایی نیست که کسی بتونه همچین اشتباهی رو دستی مرتکب بشه. اما چون مسیج از خود اکانت وایبر داره میاد آدم مشکوک میشه میگه نکنه اینا یه سوراخی یه جا برا نفوذ پیدا کردن و دارن همه شماره ها رو،‌ رو یه دیوایس مجازی رجیستر میکنن که مسیجاشون رو اونجا داشته باشن؟‌ مثلا فرض کن وایبر از یه اینترفیسی استفاده کنه مثل این برای وریفیکیشن دیوایس:‌

/api/verify?number=&device=

و اینا اینو فراخونی کنن و همه شماره های ایران رو صدا میزنن. حالا از این چه استفاده ای میتونن بکنن رو نمیدونم،‌ شاید یه حفره امنیتی یه جا دیگه پیدا کرده باشن و بتونن وریفیکیشن رو هم انجام بدن،‌ یا ممکنه وایبر اس ام اس هم بفرسته و اینا بتونن اس ام اس ها رو بگیرن و قبل رسیدن به مقصد بخونن و نذارن به مقصد برسه.

من با ساپورت وایبر تماس گرفتم ولی واقعا نمیشه از این آدمای ساپورت رد شد و به آدمای فنی رسید که بتونی باهاشون فنی صحبت کنی. تو لینکی چیزی داری به یه شرکت امنیتی یا سایت امنیتی معتبر که یه خرده اینا رو انگولک کنه قضیه رو جدی بگیرن؟‌

عکسشو اتچ کردم

ارادت

«شهر»

نزدیک ِ دو ماه است که به اشتیاق کار کردن در یک Start-up، از تورنتو به واترلو آمده‌ام. بعد از شش سال زندگی در شهر ِ بزرگ، تجربه‌ی یک شهر دانش‌جویی با کافه‌های دنج و سینمای محلی، اتفاقی لذت بخش است. اما نکته این نیست.

دیروز به رفیق ِ تورنتونشینی پیغام احوال‌پرسی دادم و جواب گرفتم «کی می‌آی شهر؟ ببینیم هم و». درگیر ِ استفاده از «شهر» شدم. در لایه‌ی اول، حرف نادقیق است. در لایه‌ی دوم، جمله ساختار قدرتی می‌سازد که در آن گوینده بالا نشسته است. در لایه‌ی سوم، جمله آشناتر از آن است که ندیده بگیرمش.

شب، کتاب ِ این روزهایم را می‌خواندم. این فصل درباره‌ی تکنولوژی‌های ارتباطی حرف می‌زند. با گریزی به مک‌لوهان. بخشی که می‌خواندم درباره‌ی صنعت چاپ بود. و نظریه‌هایی که می‌گوید همه‌گیر شدن «کتاب» صرفا به مکتوب‌شدن و دردسترس قرار گرفتن دانش منجر نشد و عمل ِ کتاب خواندن به ساختار ذهنی خواننده‌ی کتاب شکلی ویژه می‌دهد. مطالعه، عملی فردی است و روالی رشته‌ای دارد. در مقایسه، بحث‌کردن در یک گروه، شاخه‌ای است و در جمع اتفاق می‌افتد. اما این‌همه زمانی عملی شد که کاغذ کالایی در دسترس شد و شمارگان کتاب بالا رفت.

ذهنم لحظه‌ای به پانصد سال پیش پر کشید. تخیل کردم که در اروپای قرن پانزدهم هستم و گسترش استفاده از کاغذ را می‌بینم. تصور کردم که شگفت‌زدگی من مشابه واکنشی است که چند سال پیش با دیدن اولین تبلت تجربه کردم. اتفاقی جدید در جهان افتاده بود. امکانی جدید. رابطه‌ای جدید با شی‌ای ناآشنا.

نمونه‌های زیادی از نگاه مبتنی بر «انتهای تاریخ» در اطرافم می‌بینم. انگار تاریخ خطی بوده است که به نقطه‌ی فعلی رسیده است که بوضوح از همه‌ی بقیه‌ی آن متفاوت، و حتی ممتاز، است. نکته‌ی مهم این است که دلیلی ندارم که فرض نکنم که آدمی که پنج قرن پیش برای اولین بار کاغذ در دستش گرفت هم، چنین تصویری از مرکز هستی بودن نکرده باشد. و نکته‌ی کلیدی همین است. دیدن ِ خود در مرکز هستی و در انتهای تاریخ، رفتار سهل و هیجان‌انگیزی است.

عکس از Akira