رضایت خداوند و پنج صفر ِ اضافه – درباره‌ی قضیه‌ی «نقی»

سوال مهم این نیست که آیا «نقی» توهین‌آمیز است یا نه. دقت کن که می‌گویم «توهین‌آمیز» و نه «آزارنده». کار شاهین نجفی آزارنده است. آزار دادن لزوما کار مجرمانه‌ای نیست. تظاهرات کردن در خیابان و اعتصاب هم آزارنده هستند.

نکته‌ی مهم این است که خط‌کش «توهین‌آمیز بودن نسبت به دین» را باید از توی خیابان جمع کرد و روال ِ دموکراتیکی برایش دست‌وپا کرد. این نمی‌شود که هر گروهی برای خودش خط قرمز تعریف کند و برای بریدن سر مردم جایزه تعریف کند.

و قضیه دقیقا همین است. اگر شاهین نجفی توهین کرده و در عقل ِ سلیم ِ مسلمانی توهین‌کننده را باید سر برید، که پس لابد خیل ِ مومنین ِ مشتاق حالا در حال ِ کشف موقعیت جغرافیایی خواننده‌ی موهن باید باشند. این قضیه‌ی جایزه تعریف‌کردن برای این امر الهی من را یاد آگهی‌های فروش تشک می‌اندازد که می‌گویند رویش یک بالشت و تلویزیون هم مجانی می‌دهند. تشک اگر خوب است که بالشت و تلویزیون نمی‌خواهد. دینی که برای جاری کردن حکم‌اش به مومنانش رشوه بدهد یا حکم‌اش جایی‌اش می‌لنگد یا مومنانش ته‌دلشان به سربریدن راضی نیستند. و همین این است که اتفاق خوبی است.

نامه‌ی وارده – سرخوشی میهن‌پرستانه در صفحه‌ی فیس‌بوک ِ یک «عرب»

این نامه‌ی وارده را سهیل عزیز فرستاده است. کارتون را من اضافه کرده‌ام و در متن دست ِ کوچکی برده‌ام. عنوان هم از من است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

سرخوشی میهن‌پرستانه در صفحه‌ی فیس‌بوک ِ یک «عرب»

این روزها فضای وب فارسی آکنده از به عینیت رسیدن غیرت ایرانی ها است. شیرزنان و غیور مردان ایرانی در فیس بوک و توییتر به توهین و تحقیر همسایگان جنوبی کشورمان مشغولند و در آخرین تحولات نیز موفق به فتح صفحه ملک عبدالله شده اند و بعد از نثار توهین آمیز ترین واژه ها به رییس دولت عربستان و قوم عرب کماکان پیروزمندانه می تازند و حریف می طلبند.

دولت مردان ایران همیشه به جبهه گرفتن در مقابل دولت ها و ملت های دیگر شهره بودند. از رییس دولت فعلی مان تا زمان صدر انقلاب دولت ما همیشه به دیگران تاخته است. اما ملت ایران اینگونه نبوده. اگر روزهای هیجانی انقلاب را کناری قرار دهیم، مردم ایران معمولا در این بازی دولت، که به خصوص غربی ها را تحقیر می کند، شرکت نکرده اند. این روزها که تعارفات هم خیلی کمتر شده، هر گاه دولت مردی توهینی به سمت غرب روانه می کند، مردم اکثرا آن را با چاشنی طنز به خود گوینده باز می گردانند و حرف مقام رسمی و غیر رسمی کوچک ترین اهمیتی برای هیچ کس ندارد.

اما این بار داستان متفاوت است. وقتی مقام رسمی می گوید آن کشور عددی نیست که بخواهد عرض اندام کند و با ادبیاتی صحبت می کند که همتای غربی در مورد صدام، حتی در هنگام جنگ، از آن استفاده نکرده، این بار فعال ایرانی که کارش از صبح تا شب نقد دولت است آن را با آب و تاب نقل می کند و آخر هم اضافه می کند این یکی را درست گفتی.

چرا چنین است؟ چرا ما این روزها به راحتی به قومیت عرب توهین می کنیم و اصل وجودی شان زیر سوال می بریم و حرف ۳۰ سال و ۲۵۰۰ سال می زنیم.

فکر می کنم ما و به خصوص آنهایی که تلاششان برای کوبیدن بیشتر است به خاطر تحقیر شدن و احساس وکوچکی دست به این کار می برد. درست یا غلط فکر می کنیم شیخ نشین از صدقه سر ما به این روزگار رسیده است و چون خودمان را عقب می بینیم این فرصت بهترین زمان برای گشودن این عقده ها است. خوب می دانیم ته دل خیلی از ایرانی ها، رسیدن به وضعی که آنها دارند، اگر نگوییم آرزو، اما خواسته بزرگی است.

واقعیت این است که اسکن چشم شیخ نشین برای ما خیلی بیشتر از انگشت نگاری در فرودگاه جان اف کندی زور دارد. عربی که وجود امروز اش متکی به ما و سفر ما است حق ندارد برای ما تکلیف تعیین کند. ولی چون کرده و ما هم چشم به اسنکر سپرده ایم امروز پیروزمندانه در صفحه فیس بوک ملک عبدالله عربستان می نویسم . Go Fuck yourself Arab

شاید سخت باشد و احساسات میهن پرستانه را قلقلک بدهد، اما خود بزرگ بینی حقیرانه ما روزی باید به پایان برسد و واقعا بزرگ شویم. شاید الان وقت مناسبی باشد که احترام گذاشتن به دیگران را دوباره تمرین کنیم و سرخوشی را در جای دیگر جستجو کنیم.

عکس از اینجا

خطر ِ موجود و خطر ِ برساخته

مساله‌ی افشای اطلاعات بانکی چند میلیون ایرانی را از وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های مختلف دنبال می‌کنم. این مصاحبه‌ی بی‌بی‌سی و این مطلب از جادی به‌خصوص اتفاق را تشریح می‌کنند.

این‌که یک کارمند، اختلاف‌نظر با روسای خود را از محیط ِ کاری بیرون ببرد و جنجالی بزرگ ایجاد کند، اتفاق ِ جدیدی نیست. بخش ِ بزرگی از مدارکی که به ویکی‌لیکس می‌رسد، دقیقا از همین مسیر تغذیه می‌شود. اقدام ِ آقای خسرو زارع اما وضعیت ِ روشنی دارد. همان‌طور که جادی می‌نویسد او هکر نیست و، به‌نظر من، رفتار ِ قابل ِ دفاعی انجام نداده‌است. اقدام ِ مناسب در این وضعیت، درخواست از گوگل برای بستن وبلاگ ِ او و خواستن از پلیس بین‌الملل برای بازداشت ِ او است.

و نکته‌ی مهم همین است که هیچ‌یک از این دو اقدام در وضعیت ِ فعلی به‌راحتی ممکن نیست.

فضای آنلاین محیطی پرخطر است. این واقعیت که در فضای آنلاین می‌توان به‌راحتی به‌صورت مخفی فعالیت کرد و خارج از قیدوبند فیزیکی به دیگران تعرض کرد، آن‌را بسیار خطرناک‌تر از فضای فیزیکی می‌کند. بدون ِ داشتن ِ یک مجموعه دستورالعمل برای اقدام دروضعیت ِ بحران، وارد شدن به فضای مجازی یک قمار بزرگ است.

معضل ِ اساسی رفتار آقای زارع نیست. نمونه‌های نظیر ِ این اتفاق بارها رخ‌داده‌اند و بارهای دیگری هم اتفاق خواهندافتاد. مشکل ِ بزرگ این است که ما ارتباط ِ قابل اتکایی با نهادها و موجودیت‌های بین‌المللی نداریم. این‌جا «ما» یعنی ساختاری که گویا نماینده‌ی اجرایی من و تو است. گوگل به هر درخواستی از طرف ِ یک نهاد ِ حکومتی ایرانی با تردید نگاه خواهد کرد و پلیس بین‌الملل تعدادی از سران ِ نظام حاکم بر ایران را تحت تعقیب دارد.

آقای خسروزارع نشان داد که اینترنت نهادی خطرساز در ایران است. پیش‌بینی ِ من این است که نهادهای امنیتی ِ ایران از این اتفاق برای توجیه ِ حضور ِ خود و بسته‌تر کردن ِ فضا استفاده خواهند کرد. اگر این‌طور شود، از این اتفاق نتیجه‌ی دقیقا معکوس خواهیم گرفت. خطر،  آدمیزادی نیست که در وبلاگش درباره‌ی آزادی می‌نویسد. خطر، آدمیزادی است که رمز ِ بانکی مردم را در وبلاگش منتشر می‌کند. با تمرکز روی اولی، ابزارهای مقابله با دومی را از دست می‌دهیم. و البته این همه با این فرض است که برای این ساختار، سرکوب ِ آزادی مهم‌تر از حفظ ِ رمز ِ بانکی مردم نیست.

جایی بین دو گودال

دیشب در جمعی از رفقا حرف به ایران کشید. شهرام ناظری و دنگ‌شو و «یک خواننده‌ی اسراییلی-اسپانیایی» را گوش کرده‌بودیم و ساعت نزدیک دو شب بود و لابد نمی‌شد که شب ِ خوب بدون حرف‌زدن درباره‌ی «قضیه‌ی ایران» تمام شود.

حرف‌مان توی ذهنم ماند. گفتم این‌جا هم بنویسم‌اش.

وضعیت ِ ما ایستادن بین دو گودال است. گودال ِ اول این است که وضعیت ِ ایران بد ِ مطلق است. که دارد کره‌ی شمالی می‌شود. که «سپاهی»ها همه‌چیز را دست گرفته‌اند. که همه‌چیز خراب است، یا دارد خراب می‌شود. گودال ِ دوم این است که نه، خیلی خبری نیست. همین کانادا هم سر ِ زمستان در یک منطقه‌ی سرخ‌پوست‌نشین‌اش وضعیت ِ اضطراری اعلام شد. که آمریکا هم گوآنتانومو دارد. که فرانسه چنین و آلمان طور دیگر. و اقتصاد ایران خیلی بد نیست.

نکته‌ی مهم این است که این دو گودال هردو بخشی از وضعیت را توضیح می‌دهند.

حقیقت این است که در ایران زندگی جریان دارد. هرکسی که از ایران آمده گفته هنوز مردم سرکار می‌روند و تفریح می‌کنند و هرکار ِ دیگری که قبلا می‌کرده‌اند را طوری و به میزانی می‌کنند. خیلی غیرقابل‌تصور نیست که هفتاد میلیون آدم، بی‌کار زیر ِ آفتاب منتظر نمی‌نشینند که کسی بیاید و «نجات»شان بدهد.

حقیقت ِ دیگر این است که ایران دارد نفت‌اش را به سختی می‌فروشد و در سال‌های اخیر، و قبلا هم، آدم‌های زیادی در آن کشور چون حرف زده‌اند زندانی شده‌اند. ایران مشکل ِ جدی موادمخدر دارد، آدم‌های زیادی تلاش می‌کنند ازش مهاجرت کنند و خطر ِ درگیری نظامی بیخ ِ گوش‌اش است.

نکته‌ی مهم این است که دو پاراگراف ِ بالا هردو تعریف‌کننده‌ی وضعیت یک جامعه هستند و هر دو بخشی از وضعیت را توضیح می‌دهند. زیاد اما دیده‌ام که خودم و دیگران در یکی از چاله‌ها می‌افتیم و وضعیت بعد از این رادیکال می‌شود؛ یکی به دیگری می‌گوید از ایران بیرون آمده و نفس‌اش از جای گرم درمی‌آید یا دارد بی‌خود سیاه می‌بیند و تحت تاثیر رسانه است.

دیشب هم حرف‌مان به این‌جا رسید که وضعیت چیزی بین این دو است. چیزهایی بد هستند. چیزهای ِ خوبی هم هنوز هستند. ساده‌کردن چنین موقعیت ِ پیچیده‌ای توضیح‌دادنش را یک‌جمله‌ای ممکن می‌کند. همه‌ی ما می‌دانیم که توضیح‌های یک‌جمله‌ای معمولا نادقیق و گم‌راه‌کننده هستند.

عکس از اینجا

از رفتن، از نرفتن

حقیقت ِ وضعیت این است که من نرفته‌ام.

رفتن یک گزینه نیست. چیزی نیست که انتخاب کنی. که بتوانی انتخاب کنی. که انتخاب‌اش ممکن باشد.

مساله جغرافیایی نیست؛ آن مکانی که ازش گریزی نداری بیرون نیست، که بشود ازش بروی. دور بشوی. درون جمجمه‌ات است. ازش نمی‌شود «رفت». مگر اینکه مثلا وسط اتوبان بایستی که اتوبوس بیاید و نصف جمجمه‌ات را بکند و ببرد.

این اصلا یک علاقه‌ی رمانتیک نیست. یا مثلا از جنس نوستالژی ذهنی نیست. مساله کاملا جسمی است. بیست و خرده‌ای سال در آن محدوده‌ی جغرافیایی بزرگ‌شده‌ای. و این یک جور نقشی بر بدنت نیست که مثلا با صابون و آب ِ فراوان بشویی. این یعنی رفتن یک گزینه نیست. نه من رفته‌ام و نه تو. تو اگر رفته‌بودی الان این متن را نمی‌خواندی.

حتمی نیست که آن‌چیزی که نمی‌شود ازش رفت، بر تعریف ِ نقشه‌ای ِ ایران، که مثلا در ویکیپدیا تعریف شده، منطبق باشد. مثلا برای من، «آن چیز» کرج و طالقان است. باغ‌های جهان‌شهر، که توش راه می‌رفتم و کولج که تابستان بود. باغ‌ها را ساخته‌اند و روی رودخانه سد زده‌اند و من اگر طالقان بروم لابد دیگر نمی‌شناسمش.

می‌شود بایگانی‌اش کرد. می‌شود در ذهن کنارش زد و گذاشتش گوشه‌ای و سمت‌اش نرفت. اما نمی‌شود ازش رفت. بهش هم برنمی‌شود گشت. چیزی است که جایی بیرون جمجمه نیست. و خلاصه‌ی کلام همین است. نه می‌شود «رفت» و نه می‌شود «برگشت».

این نوشته برای «حلقه‌ی گفتگو» نوشته‌شده‌است.

نوشته‌های دیگر از حلقه،

عکس از اینجا