«ماچولند»: حرکتی زیبا برای مبارزه با «سخت نگیر بابا!»

اولین مطلبی که از «ماچولند» دیدم، اعتراض به استفاده‌ی حسن روحانی از عبارت «پیرزن هم به این می‌خندد، این مضحک است» بود. نکته‌ی مهم این است که دقیقا اصلا مهم نیست که نتانیاهو چه گفته است. رییس‌جمهور ایران بین «پیرزن بودن» و «مضحک بودن» خطی کشیده‌است و یکی را معادل دیگری دانسته‌است و این رفتاری «ماچو» است که در لایه‌ی اول «زن بودن» را تحقیر می‌کند و در لایه‌ی بعدی «پیر بودن» را. رفتارهایی از همین جنس، مردان ِ هم‌جنس‌گرا، زنی که به شغل‌اش «بیش از اندازه» توجه می‌کند، کسی که بیمار یا ناتوان است، و دیگری که به اقلیتی متعلق است را تحقیر می‌کند.

حدس می‌زنم که یکی از واکنشهای غالب به «ماچولند» از جنس «سخت نگیر بابا!» و «وسط این‌همه مشکل این و گرفتی!» باشد. نکته‌ی مهم این است که باید سخت گرفت. ذهنیت ِ تحقیرکننده، سنگ ِ بنای جامعه‌ای است که به اکثریت تعلق دارد و اقلیت را تحقیر می‌کند. در ترافیک ِ سنگین ِ شبکه‌های اجتماعی، به‌راحتی می‌توان از این نکته غفلت کرد و فیس‌بوک را به نقطه‌ی بازتولید ِ رفتارهای بیمار ِ جامعه‌ی بزرگ‌تر تبدیل کرد. علاوه بر این‌که به این دلیل، «سخت‌گرفتن» یک ضرورت است، اتفاقا ماچولند به قلب معضل زده است. اعدام، تحقیر جنسی و مذهبی، و بی‌صدا بودن بخش ِ بزرگی از جامعه، حاصل ِ مستقیم ِ این نکته هستند که مرد میان‌سالی در راس هرم قدرت، به پیرزنان می‌خندد و صدایی بلند نمی‌شود.

ایده ماچولند ساده اما مهم است و پیاده‌سازی خیلی خوب انجام شده است. در هرمورد، این سه سر فصل قید شده‌اند: «واقعیت این است که:»، «ما فکر می‌کنیم:» و «چه کنیم؟». خلاصه و دقیق. هر مورد، در چند کلمه توضیح داده شده است. این جنس از پیاده‌سازی، برای وضعیت ِ مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی کاملا مناسب است. کم‌تر حوصله‌ی خواندن ِ متن‌های بلند را داریم و ماچولند در چند جمله به هدف می‌زند: این فرم را پر کنید و به برنامه‌ی افق صدای آمریکا ایمیل بزنید و اعتراض کنید که چرا اغلب از مردان دعوت می‌کنند. یا، آیا مردان لباس نمی‌شویند؟ یا اگر مسیح علی‌نژاد مرد بود، در زندگی خصوصی‌اش دقیق می‌شدید؟

علاوه بر این، ماچولند حرکتی ضد ِ مرد نیست. نگاهی به سردر فیس‌بوک ِ ماچولند، مردان و زنانی را نشان می‌دهد که، به تصور من، ممکن است در هر طرف ِ مساله قرار داشته باشند. این طور بگویم: جنسیت لزوما عامل کلیدی در دامن‌زدن به رفتار ماچو، مبارزه با آن، بی‌واکنش گذشتن از آن، یا آسیب دیدن از آن، نیست. فرهنگ ِ ماچو موضوعی فراجنسیتی است و با رفتاری فراجنسیتی می‌توان بر آن غالب شد. به‌بیان صفحه‌ی توییتر ماچولند، «می‌خواهیم سرزمین سکسیسم را با هم اشغال کنیم!»

و حظ بزرگ‌تر که ماچولند بخشی از حرکت بزرگ‌تری است که از فرانسه شروع شده‌است، در قدم بعدی به ایران و ترکیه رسیده‌است و می‌خواهد در ژاپن و آلمان هم جا باز کند.

ماچولند را در فیس‌بوک دنبال کنید و به وب‌سایت‌اش سر بزنید.

نامه‌ی وارده: در وایبر چه خبر است؟

این نامه‌ی وارده و عکس را را «آرمان» فرستاده است.

سلام

خوبی آرش؟‌

ببین تو این دو هفته اخیر هر کی میشناسم تو ایران یه مسیج از وایبر براش اومده به این مضمون که

Your code is ######. Use this code to activate viber on Viber Out. If you didn’t ask for an activation code please ignore this message.

به وایبر ایمیل زدم میگه که نگران نباش و احتمالا یکی اشتباه شمارتو زده. ولی مساله اینه که همه دارن از این مسیج ها میگیرن و مساله بعدی اینه که چیزی به نام Viber Out اصلا به این شکل وریفیکیشن نمیخواد، یعنی جایی نیست که کسی بتونه همچین اشتباهی رو دستی مرتکب بشه. اما چون مسیج از خود اکانت وایبر داره میاد آدم مشکوک میشه میگه نکنه اینا یه سوراخی یه جا برا نفوذ پیدا کردن و دارن همه شماره ها رو،‌ رو یه دیوایس مجازی رجیستر میکنن که مسیجاشون رو اونجا داشته باشن؟‌ مثلا فرض کن وایبر از یه اینترفیسی استفاده کنه مثل این برای وریفیکیشن دیوایس:‌

/api/verify?number=&device=

و اینا اینو فراخونی کنن و همه شماره های ایران رو صدا میزنن. حالا از این چه استفاده ای میتونن بکنن رو نمیدونم،‌ شاید یه حفره امنیتی یه جا دیگه پیدا کرده باشن و بتونن وریفیکیشن رو هم انجام بدن،‌ یا ممکنه وایبر اس ام اس هم بفرسته و اینا بتونن اس ام اس ها رو بگیرن و قبل رسیدن به مقصد بخونن و نذارن به مقصد برسه.

من با ساپورت وایبر تماس گرفتم ولی واقعا نمیشه از این آدمای ساپورت رد شد و به آدمای فنی رسید که بتونی باهاشون فنی صحبت کنی. تو لینکی چیزی داری به یه شرکت امنیتی یا سایت امنیتی معتبر که یه خرده اینا رو انگولک کنه قضیه رو جدی بگیرن؟‌

عکسشو اتچ کردم

ارادت

«شهر»

نزدیک ِ دو ماه است که به اشتیاق کار کردن در یک Start-up، از تورنتو به واترلو آمده‌ام. بعد از شش سال زندگی در شهر ِ بزرگ، تجربه‌ی یک شهر دانش‌جویی با کافه‌های دنج و سینمای محلی، اتفاقی لذت بخش است. اما نکته این نیست.

دیروز به رفیق ِ تورنتونشینی پیغام احوال‌پرسی دادم و جواب گرفتم «کی می‌آی شهر؟ ببینیم هم و». درگیر ِ استفاده از «شهر» شدم. در لایه‌ی اول، حرف نادقیق است. در لایه‌ی دوم، جمله ساختار قدرتی می‌سازد که در آن گوینده بالا نشسته است. در لایه‌ی سوم، جمله آشناتر از آن است که ندیده بگیرمش.

شب، کتاب ِ این روزهایم را می‌خواندم. این فصل درباره‌ی تکنولوژی‌های ارتباطی حرف می‌زند. با گریزی به مک‌لوهان. بخشی که می‌خواندم درباره‌ی صنعت چاپ بود. و نظریه‌هایی که می‌گوید همه‌گیر شدن «کتاب» صرفا به مکتوب‌شدن و دردسترس قرار گرفتن دانش منجر نشد و عمل ِ کتاب خواندن به ساختار ذهنی خواننده‌ی کتاب شکلی ویژه می‌دهد. مطالعه، عملی فردی است و روالی رشته‌ای دارد. در مقایسه، بحث‌کردن در یک گروه، شاخه‌ای است و در جمع اتفاق می‌افتد. اما این‌همه زمانی عملی شد که کاغذ کالایی در دسترس شد و شمارگان کتاب بالا رفت.

ذهنم لحظه‌ای به پانصد سال پیش پر کشید. تخیل کردم که در اروپای قرن پانزدهم هستم و گسترش استفاده از کاغذ را می‌بینم. تصور کردم که شگفت‌زدگی من مشابه واکنشی است که چند سال پیش با دیدن اولین تبلت تجربه کردم. اتفاقی جدید در جهان افتاده بود. امکانی جدید. رابطه‌ای جدید با شی‌ای ناآشنا.

نمونه‌های زیادی از نگاه مبتنی بر «انتهای تاریخ» در اطرافم می‌بینم. انگار تاریخ خطی بوده است که به نقطه‌ی فعلی رسیده است که بوضوح از همه‌ی بقیه‌ی آن متفاوت، و حتی ممتاز، است. نکته‌ی مهم این است که دلیلی ندارم که فرض نکنم که آدمی که پنج قرن پیش برای اولین بار کاغذ در دستش گرفت هم، چنین تصویری از مرکز هستی بودن نکرده باشد. و نکته‌ی کلیدی همین است. دیدن ِ خود در مرکز هستی و در انتهای تاریخ، رفتار سهل و هیجان‌انگیزی است.

عکس از Akira

Not Like This!

سکانس اول: ترمیناتور ۲. دوربین روی جمجمه‌های پخشْ روی زمین حرکت می‌کند، با ضربه‌ی موسیقی یک پای مکانیکی جمجمه‌ای را خرد می‌کند، دوربین از زمین فاصله می‌گیرد، و آدمکی، که فاتحانه ایستاده است، تصویر را پر می‌کند. ادعا می‌کنم که اتفاقا این یکی از کم‌بدترین سناریوهای له‌شدن توسط ماشین است. روایت مجموعه‌ی ترمیناتور، که نسخه‌ی جدیدش تابستان دیگر به سینما می‌آید، هم می‌گوید با این نوع ماشین می‌شود مبارزه کرد. می‌شود نیتروژن مایع رویش ریخت و منجمدش کرد، می‌شود زیر پرس له‌اش کرد و می‌شود در حوضچه‌ی مذاب حل‌اش کرد.

سکانس دوم: ماتریکس. سایفر به یاغیان ماتریکس خیانت کرده‌است و یکی‌یکی کابل ارتباطی‌شان با ماتریکس را قطع می‌کند. دوربین روی چهره‌ی یکی از اهالی زیردریایی می‌رود که مرگ دیگران را دیده‌است و می‌داند که نوبت‌اش نزدیک است. زیر لب می‌گوید “Not like this! Not like this!” و فرو می‌ریزد.

مرگ ِ ترمیناتور، نوع ِ آشنایی از کشته‌شدن است. چیزی است از جنس ِ کشته‌شدن به‌دلیل خورده‌شدن توسط ببر، به‌قتل رسیدن توسط آدمیزاد ِ دیگر و کشته‌شدن به‌دلیل سقوط از ارتفاع. مرگ ِ ماتریکس اما از جنس سکته‌ی قلبی یا بیماری ناگهانی است. مرگ از درون اتفاق می‌افتد، نه به‌دلیل یک عامل ِ بیرونی که می‌شود با آن وارد رابطه شد. اما وضعیت ِ خطرناک‌تر این است که ترمیناتور می‌کشد، اما ماتریکس می‌تواند تکثیر کند.

سکانس سوم: Chappie. یولاندی، که با Chappie رابطه‌ای مادری-فرزندی ساخته‌است، در درگیری کشته می‌شود. نینجا، معشوقش، در حین ِ سوزاندن ِ خاطراتش از او، یک flash memory پیدا می‌کند که Chappie در یکی از آزمایش‌هایش «هشیاری» یولاندی را در آن ذخیره کرده‌است. هشیاری در یکی از سکانس‌های انتهایی ِ فیلم به رباتی منتقل می‌شود. جایی دیگر دیده‌ایم که هشیاری «سازنده» به رباتی منتقل شده‌است. در هر دو اتفاق، صاحب اولیه‌ی هشیاری دیگر زنده نیست. تصور می‌کنم که نویسنده، چاره‌ای جز کشتن این دو نفر نداشته است: تصور ِ این‌که بیشتر از یک بدن حاوی هشیاری واحدی باشند، شگفت است. در قسمت سوم Black Mirror، آدم‌ها ابزار کوچکی زیر پوست ِ پشت گوش‌شان می‌گذارند که برایشان کار حافظه‌ای نامتناهی و قابل دسترسی را انجام می‌دهد. در یکی از سکانس‌ها با دختری آشنا می‌شویم که حافظه‌اش را به‌زور از او دزدیده‌اند. «لابد یه پول‌دار حالا داره خاطره‌هام و تماشا می‌کنه»، دختر می‌گوید.

چندان نگران این نیستم که جمجمه‌ام با فشار یک پای فولادی از هم بپاشد. نگرانی‌ام از جنس ِ اضمحلال درونی است. و نکته‌ی مهم این است که این اتفاقی در آینده نخواهد بود. چیزی که از نویسنده‌ی Society and Technological Change می‌شنوم این است که این فرایند مدتهاست آغاز شده است.

درباره‌ی نوشتن

نوشتن در این روزگار اتفاق متفاوتی است. داریم عادت می‌کنیم به کوتاه٬ به خلاصه٬ به واضح است٬ و به زبان کنایی. دو ماه وقت گذاشتن روی دوازده یا پانزده صفحه‌ای که لایک و کامنتی به بار نمی‌آورد٬ اتفاق نامعمولی است. ادبیات متفاوت٬ زبانی که رسمی است و کوچکی دایره‌ای که تمام این دوازده صفحه در آن چرخ می‌زند٬ همه نکاتی هستند که مقاله علمی نوشتن را متفاوت می‌‌کنند. و البته تفاوت ابزار هم هست. محیط نوشتن Latex است و فایل تصویر eps است. ابزارها کد باز هستند و همه چیز بوی کهنگی می‌دهد. دایناسورهایی که وسط یک شهر بزرگ دوباره زنده شده‌اند.

در دنیای که همه فروشنده شده‌اند و هرکسی متاعش را گوشه‌ای داد می‌زند٬ و همه‌ی متاع‌ها بهترین هستند٬ این نوع از نوشتن راه رفتن عکس جهت ِ خیابان یک‌طرفه است. باید خودت را نقد کنی. باید از دیگران یاد کنی.

این٬ جمله‌ی مشهوری است که فروشنده‌ی موفق در جمله‌هایش از but استفاده نمی‌کند. همین یک نقطه‌ی تفاوت مهم مقاله‌ی علمی نوشتن است. باید از قامت آدمی که وسط بازار شلوغ بورس دارد سهامش را آب می‌کند بیایی بیرون و کنج کافه بنشینی و در هر جمله‌ات یک «البته» و «ولی» بگذاری.

می‌خواهم بیشتر درباره‌ی این تفاوت فکر کنم.

وضعیت ِ نمک‌سود

شهرداری تورنتو هرشب سطح خیابان‌ها را نمک‌سود می‌کند که صبح رانندگی ممکن‌تر بشود. نمک برف را آب می‌کند و روی لباس آدم‌ها و ماشین‌ها کبره می‌بندد. فلز ماشین‌ها زیر نمک کم‌کم زنگ می‌زند.

آشنایی می‌پرسد زیر ماشین را قیراندود نمی‌کنی؟ جواب می‌دهم که اجاره‌ی سه‌ساله است، اما می‌خواهم امروز ببرم بشویمش. توضیح می‌دهم که ظاهرش مال من است اما زنگ‌زدگی‌اش مال صاحب بعدی. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم که لعنت بر نظام سرمایه‌داری که آدم را به نوک ِ دماغش محدود می‌کند. آشنا اشاره می‌کند که دارم به چیزی فحش می‌دهم که خودم هم از منطق‌اش پیروی می‌کنم. توضیح می‌دهم که در عمل انجامش می‌دهم و در حرف ازش انتقاد می‌کنم. کمی سکوت می‌کنم و ادامه می‌دهم این هم منطق سرمایه‌داری است، در عمل سود می‌برم و در نظر ازش ابراز انزجار می‌کنم، و سود می‌برم.

عکس از این‌جا

نارنجی در فریم ِ سفید

ویدیویی که در صداوسیمای واحد کرمان پخش شده‌است٬ و به‌نظر می‌رسد به دستگیری وبلاگ‌نویسان نارنجی مرتبط باشد٬ با نمایی از جوانانی سفیدپوش آغاز می‌شود که رو به دیواری سفید ایستاده‌اند و دست‌بندهای نایلونی سفید بر مچ دارند. دستگیرشدگان٬ با فاصله از هم ایستاده‌اند. می‌شود تصور کرد که برای‌شان در آن وضعیت سخت باشد که با هم جمله‌ای رد و بدل کنند. همه٬ سرها را به دیوار تکیه داده‌اند. لوگوی سپاه پاسداران روی صفحه نقش شده‌است. در ویدیو چهارنفر دیده می‌شوند که همه پسر هستند. در فهرستی که نارنجی از بازداشت‌شدگان منتشر کرده‌بود٬ اسم ِ سه دختر دیده می‌شد٬ اما دختری در فریم نیستند.

به‌نظرم این ویدیو نمایش ِ موجزی از کلیت ِ اتفاق است. ایستاندن ِ«مجرمان» رو به دیوار٬ غیبت ِ دختران٬ بازداشت ِ اهالی ِ نارنجی در زندانی که همه‌چیزش سفید است. گاهی اوقات یک موقعیت ِتصادفی از هر وضعیت ِ دیگری نمادین‌‌تر است.

ماشین ِ قرمز رفت روی ناو

خبر پرده‌برداری از لامبورگینی چهار و نیم میلیون دلاری روی عرشه‌ی یک ناو هواپیمابر ایتالیایی در ابوظبی را می‌خوانم و از میزان ِ نمادین‌بودن ِ اتفاق حیرت می‌کنم. از این ماشین نه نمونه ساخته خواهد شد. مدیرعامل لامبورگینی می‌گوید خاورمیانه یکی از مهم‌ترین بازارهای این شرکت است.

ماشین ِقرمز، اختصاصی است. مال ِ من و تو نیست. نه نفر آدم ِ ویژه سوارش خواهند شد. روی ناو ِ جنگی به دنیا می‌آید و در یکی از عکس‌ها، دو خلبان ِ نظامی کنارش ایستاده‌اند. ناو، ابزار ِ حفظ ِ نظم است. لامبورگینی یکی از نمادهای نظم است. ناو، ساختار ِ قدرت را می‌سازد و راس ِ هرم ِ قدرت، سوار ِ لامبورگینی می‌شود. ماشین در این تصویرها ابزار ِ جابه‌جایی نیست. برچسبی است که نه نفر را از چند میلیارد نفر جدا می‌کند. هواپیمای جنگی در زمینه‌ی عکس، ضمانت ِاجرایی این جدایی است.

برادر ِ بزرگ همه‌چیز را می‌داند

از دوستی می‌پرسم ماشین را کی باید برای تعویض روغن ببرم. از روی دفترچه خوانده‌ام که هر ۱۰ هزار کیلومتر باید ماشین را برای بازرسی پیش یکی از تعمیرگاه‌های بزرگ برد و رسید گرفت. دوستم تاکید می‌کند که این کار را سر وقت انجام بدهم چون «تو دیتابیس‌شون ثبت می‌شه، و نمایندگی می‌تونه گارانتی‌ات رو لغو کنه». انگار بدیهی است که نمایندگی اجازه دارد بداند من کی ماشین‌ام را پیش تعمیرکار برده‌ام.

چند ساعت ِ بعد، صحبت ِ یک تصادف رانندگی می‌شود و این‌که پلیس کشف کرده است که یکی از ماشین‌ها سرعت ِ غیرمجاز داشته است. دوستی برای دوست ِ دیگری توضیح می‌دهد که این اطلاعات در سیستم ِ مرکزی ماشین موجود است و پلیس می‌تواند به آن دسترسی داشته باشد. فرصت نکردم در این باره تحقیق کنم اما حتی امکان ِ این اتفاق هم برایم شگفت‌آور است. می‌گویم جایی از من امضا نگرفتند که رضایت دارم که اطلاعات ِ رانندگی ِ من در دسترس ِ دیگری باشد. گویا این خیلی مهم نیست. «تصور کن چقدر جرم و جنایت رو می‌شه حل و فصل کرد وقتی همچین اطلاعاتی برای پلیس قابل دسترس باشه»، دوستم می‌گوید.

امروز می‌خواندم که پلیس ِ مرزی ِ آمریکا به زنی اجازه‌ی ورود به خاک این کشور را نداده است. زن ِ کانادایی برای یک سفر تفریحی می‌خواسته‌است از مرز ِ فرودگاه ِ تورنتو عبور کند که پلیس ِ آمریکا به او اطلاع داده است که به‌دلیل ابتلا به افسردگی امکان ورود ندارد. سوال ِ اصلی این نیست که آیا پلیس چنین اجازه‌ای دارد یا خیر، نکته‌ی اصلی این است که چطور پلیس مرزی ِ آمریکا مطلع شده است که یک شهروند کانادا برای درمان ِ افسردگی در بیمارستانی در خاک ِ کانادا بستری شده است.

اخذ، حفظ و پردازش ِ اطلاعات در محیط‌های الکترونیکی، امکاناتی برای انتقال و جستجو در اطلاعات فراهم آورده است که تصور نمی‌کنم قبل از این حتی قابل تصور بودند. شک دارم آدمیزادی باشد که سالی چند بار کارهایی نکند که کاملا برایش شخصی باشند و درصورت ِ فاش شدن برایش دردسر ایجاد کنند. در وضعیت ِ فعلی اما، تلفن ِ همراه و تلویزیون ِ هوشمند و ماشین، و لابد ابزارهای دیگری، آدمیزاد را در حین ِ هر عملی می‌پایند. این وضعیت ِ ویژه‌ای است.

عکس از این‌جا

چیزهایی هست، که نیست

دیروز از دوستی شنیدم که برخوردی بین پلیس کانادا RCMP و بومیان اتفاق افتاده‌است. جزییات اتفاق را نمی‌دانم. یک شرکت ِ نفت ِ تگزاسی در زمین‌های منطقه عملیات اکتشافی می‌کند و دلایلی وجود دارد که این آزمایش‌ها مقدمه‌ای برای Fracking هستند. این روش ِ استخراج ِ نفت، مبتنی بر تزریق ِ بخار ِ آب به زمین است و نگرانی‌های زیادی درباره‌ی تاثیرات ِ زیست‌محیطی آن وجود دارد. پلیس به جمعی از بومیان که با ورود ِ ماشین‌آلات ِ پلیس به منطقه مخالفت می‌کرده‌اند حمله کرده‌است و با گاز فلفل با آن‌ها برخورد کرده‌است. بومیان در پاسخ، ماشین‌های پلیس را به آتش کشیده‌اند.

ویدیوی رودررویی را می‌بینم. تصاویر در زمینه‌ی کانادا و سال ۲۰۱۳ نمی‌گنجد. توییت می‌کنم و در فیس‌بوک و گوگل+ می‌نویسم «حرف بزنیم». جز دوستی که چیزی کوتاه به طنز می‌نویسد، حرفی زده نمی‌شود. این چند ساعت قبل از این است که مذاکرات ِ ژنو به نتیجه برسد. قبل‌تر چیزی درباره‌ی احوال ِ شخصی‌ام نوشته‌ام و با لایک و کامنت پشتیبانی شده‌ام. بعدتر چند توییت درباره‌ی مذاکرات را ری‌توییت کرده‌ام و دوباره لایک و کامنت گرفته‌ام. مطلب ِ بومیان ِ کانادا اما واکنشی نگرفته‌است. ۲۳ نفر روی لینک کلیک کرده‌اند و سراغ ِ کارشان رفته‌اند.

لحظه‌ای فکر می‌کنم، کار، کار ِ فیس‌بوک است. بدبینانه تخیل می‌کنم که فیس‌بوک به‌دلیل ِ هش‌تگ‌های مطلب آن را مخفی کرده‌است. بعد فکر می‌کنم کار، کار ِ فیس‌بوک است، اما این‌جا فیس‌بوک مترادف ِ زاکربرگ نیست. چیزی در فیس‌بوک دیده می‌شود که دیده بشود. این ماشین، یک حلقه‌ی بازخورد ِ مثبت دارد، که درباره‌ی مطلب ِ حمله‌ی پلیس به بومیان فعال نشده‌است. در تخیل ِ جمعی ِ فیس‌بوک، پلیسی به بومیانی حمله نکرده‌است.