بطالت ِ متبختر ِ Soylent

ده روز پیش نهار Soylent خوردم. دو نفر از همکارهایم ایمیل زده‌بودند که می‌خواهند یک جعبه سفارش بدهند و من هم یکی از بسته‌هایی که برایشان آمد را ازشان خریدم. چیزی نزدیک ۱۲ دلار. محتوای بسته برای چهار وعده کافی بود. این یعنی وعده‌ای ۳ دلار، که از مک‌دونالد و همه‌ی فست‌فودهای دیگر ارزان‌تر است. آماده‌سازی Soylent هم ساده بود: دو پیمانه Soylent و چهار پیمانه آب را در ظرف در بسته‌ای برای چند دقیقه به‌هم زدم و گذاشتم خنک شود. حاصل، مایعی بی‌طعم و بی‌بو بود. تاکید می‌کنم؛ بی‌طعم و بی‌بو، نه بدطعم یا بد بو. چیزی مثل فرنی که مزه‌ای ندهد.

شعار Soylent این است: «بدن‌ات را آزاد کن». برایم سوال بود که دقیقا از چه چیزی قرار است بدنم را آزاد کنم که در وب‌سایت Soylent، کمی پایین‌تر، اشاره‌ای دیدم «تصور کن که دیگر هرگز لازم نباشد نگران غذا باشی!». این جمله روی تصویری از مردی نوشته شده‌است که دارد از پارچ برای خودش Soylent می‌ریزد. مرد، جوان و عضلانی است و ساعت ِ گران‌قیمتی به‌دست دارد. همان روز درباره‌ی Soylent، Joylent و نظایرشان خواندم. این دسته از محصولات ادعا می‌کنند که با ادغام ِ مواد غذایی‌ای که بدن به آن‌ها احتیاج دارد، جایگزینی برای غذا ساخته‌اند که هرآنچه انسان می‌خواهد را دارد و ارزان‌تر هم هست و دردسر ِ آماده‌سازی و نگه‌داری هم ندارد. اما ادعا صرفا این نیست که محصولاتی نظیر Soylent، جایگزین غذا، به مفهوم آشنای آن، هستند. Rob Rhinehart، سازنده‌ی Soylent، در مصاحبه‌ای می‌گوید «گیاهان لزوما برای این‌که غذای مناسبی برای آدمیزاد باشند فرگشت پیدا نکرده‌اند» و بنابراین عملا ادعا می‌شود که Soylent ممکن است حتی غذای بهتری برای انسان باشد.

تلاش برای ارایه‌ی جایگزین برای غذا، اتفاق جدیدی نیست. برای مثال، Foodini می‌خواهد فرایند آماده‌سازی غذا را به‌کمک یک پرینتر سه‌بعدی ساده کند. تکنولوژی‌های دیگری در زمینه‌ی تولید گوشت و نظایر آن با هزینه و صدمه‌ی کمتر به محیط زیست درحال توسعه هستند. در تب فعلی Start-upها، سوال مهم این است که در کدام جنبه از زندگی آدمیزاد، محلی برای تولید یک محصول جدید و ساخت پول وجود دارد و غذا به‌قول دوستی، که Start-up خودش را دارد، «چیزی است که تک تک اعضای بشریت روزی چند بار به آن نیاز دارند».

بعد از خوردن Soylent حال خوشی داشتم. سستی بعد از غذای سنگین، با Soylent اتفاق نمی‌افتد و حس خوبی از سبکی داشتم. درخیالم تصور کردم که Soylent می‌تواند راه‌حل مناسبی برای کم کردن میزان تلفات بعد از یک فاجعه باشد. Soylent نیاز به نگه‌داری ندارد و برای دو سال در بسته‌بندی‌اش قابل مصرف می‌ماند. برای مصرف ِ Soylent نیاز به آتش یا ظرف غذا نیست و هر وعده‌ی آن بخش مهمی، اگر نه همه‌ی، مواد لازم را به بدن می‌رساند. تخیل کردم که بعد از یک زلزله یا در حین یک بحران غذایی، بسته‌های Soylent به قربانیان داده می‌شود. علاوه بر این فکر کردم که خوب است که یک بسته Soylent را در صندوق عقب ماشین بگذارم. در روز مبادا با همین بسته می‌توانم چند روز دوام بیاورم. و همین نکته‌ی اصلی است: Soylent وارد این بازار نمی‌شود، چون سودی در آن نیست.

خط ِ تبلیغاتی Soylent این است که یک مهندس نرم‌افزار آن را برای کسانی مانند خودش ساخته است: آدم‌هایی که خیلی کار دارند و فرصت غذا خوردن ندارند، و افسانه می‌گوید که این اساسا دلیلی است که سازنده‌ی Soylent به فکر ساختن آن افتاد. وقتی درباره‌ی Soylent حرف می‌زدیم رفیق نازنینی سوال کرد «مردم Soylent بخورند که بعد وقت‌شان را صرف چه کاری کنند؟» و خودش جواب داد «که چیزهایی مثل Soylent بسازند و به آدم‌هایی مثل خودشان بفروشند». و همین دور ِ باطل، بطالت ِ Soylent است. Soylent می‌خواهد آدمیزاد ِ سیر ِ عضلانی را سیرتر و عضلانی‌تر کند. از هر نه نفر انسان، یکی دسترسی به غذای مناسب ندارد، اما این دغدغه‌ی Soylent نیست.

و بطالت ِ Soylent آکنده از تبختر است. Soylent غذا را به مواد سازنده‌ی آن تقلیل می‌دهد. وقتی به این نکته فکر کردم، به یاد تقلیل رابطه‌ی تنانه به تماشای پورنوگرافی و تقلیل سفر، به all-inclusive در مکزیک افتادم. اما این فقط نیمی از ادعا است. Soylent ادعا می‌کند که علم ِ کوچک ِ بشری به نقطه‌ای از اعتماد به نفس رسیده‌است که نه فقط می‌تواند غذا را آنالیز کند، که قدرت سنتز آن را هم دارد. این، خود ادعای بزرگی است که کسی بگوید «غذا مخلولی از این هشت‌صد ماده است»، اما Soylent از این هم پیش‌تر می‌رود و ادعا می‌کند «مخلوطی از این هشت‌صد ماده معادل غذا است».

Ronald Wright در کتابش A Short History of Progress درباره‌ی «تبختر آدمیزاد مدرن» می‌نویسد. به‌نظرم او می‌تواند در ویرایش بعدی کتابش، Soylent را بعنوان یک نمونه‌ ذکر کند.

از این ابزار ِ کند ِ دیجیتال

مدتی‌است که حواسم به این نکته جلب شده‌است که ابزار ِ مدرن ِ دیجیتالی، سرعتم را در انجام کارهایم می‌گیرد. این برداشت را برای مثال زمانی به‌روشنی دیدم، و از آن آزار دیدم، که به‌اقتضای قواعد ِ محل ِ کار، کاربر Mac شدم. تا قبل از این، همیشه، کارم را روی ماشین‌های ویندوزی و لینوکسی انجام داده بودم و حالا باید shortcutهای تازه و روش‌های جدید ِ انجام ِ کارهای آشنای همیشگی را یاد می‌گرفتم. یکی از این کارهای آشنا، برای مثال، کپی کردن مسیر یک شاخه بصورت یک رشته‌ی متنی است، که در Finder موجود نیست و باید به‌مدد ِ تعریف ِ چیزی از جنس یک ماکرو آن را ساخت. حدس می‌زنم از کاربر Mac انتظار نمی‌رود که احتیاج به این قابلیت داشته باشد، و همین، اصل ِ اتفاق است: برنامه‌نویسی بخش ِ مهمی از کاری است که با هر سیستم عاملی انجام می‌دهم و این سیستم عامل ِ خاص راهم را سنگلاخ می‌کند.

اما نکته صرفا وجود نداشتن ِ امکانات ِ لازم برای کاری که می‌خواهم انجام بدهم نیست. نه ویندوز و نه  Mac، هیچ‌کدام، یک محیط ویرایش‌گر فایل‌های متنی که سریع باشد و قابلیت جستجو در فایل‌های متعدد و فرمت‌دهی طبق زبان‌های برنامه‌نویسی مختلف را داشته باشد را ندارند. اما این مشکل ِ بزرگی نیست. روی ویندوز Notepad++ و روی Mac، TextWrangler وجود دارد که کار را راه می‌اندازند. Gimp و Paint.net هم ابزارهای دیگری هستند که به کمک آن‌ها می‌شود ویندوز و iOS را به محیط‌های مناسب برای کار تبدیل کرد. این، اساسا مشکل ِ بزرگ نیست. معضل ِ اساسی این محیط‌ها مساله‌ی سرعت است.

بلدم روی ویندوز تمام تزیینات را خاموش کنم و حداکثر ِ سرعت ِ ارتباطی را ایجاد کنم. برای من، سایه‌ی زیر نشانگر موس و خرامان باز شدن منوها نه فقط اهمیتی ندارد، که مزاحم کارم است. و همین، مشکل ِ بزرگم با سیستم‌عامل اپل است. در شش ماه گذشته بارها دنبال حذف انواع رفتارهای وقت‌تلف‌کن سیستم عامل گشته‌ام و گاهی موفق بوده‌ام، اما هنوز موقع رفتن از یک صفحه به صفحه‌ی دیگر باید رقص ِ موزون ِ صفحه را تحمل کنم و تماشا کنم که وقت ِ پردازشگر صرف ِ بطالتی می‌شود که برای من مهم نیست. این وضعیت با پیش‌رفتن ِ مدام نسخه‌های سیستم‌های عامل بدتر و تحمل‌ناپذیرتر می‌شود. نسخه‌ی جدید اندروید حرکت‌های جدیدی به رقص‌اش اضافه کرده‌است و ویندوز در هر به‌روزرسانی، اطوار جدیدی یاد می‌گیرد که مایه‌ی کندی بیشتر کار من می‌شوند.

این‌طور اتفاق را جمع‌بندی می‌کنم: من در جدالی دایم با مایکروسافت و اپل و گوگل بر سر منابع سیستم هستم. گوگل مدام کروم را سنگین‌تر می‌کند تا به مدد ِ «امکانات ِ تازه» من را مشتری ِ خودش نگه‌دارد. من از طرف دیگر احتیاج دارم Latex و Python و Matlab هرچه بیشتر به پردازشگر و حافظه دسترسی داشته باشند که کارم سریع‌تر پیش برود.

«ابزار» در پنج پرده

پرده‌ی اول: جمله‌ی آشنا - بارها شنیده‌ام که «تکنولوژی صرفا ابزار است و این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم که با آن چه می‌کنیم». اغلب در واکنش به این فرضیه تلاش می‌کنم نشانه‌هایی ارایه بدهم که تغییر ِ تکنولوژیک منجر به دگرگونی ِ ساختار ِ قدرت می‌شود و به این دلیل، جمله‌ی بالا تخیلی دل‌پذیر است که چندان قابل دفاع نیست. به‌تجربه کم‌تر دیده‌ام که گوینده‌ی جمله در ایمان‌اش به تکنولوژی تردید کند. تصور می‌کنم که یکی از دلایل ِ این وضعیت این است که این نگاه به تکنولوژی یکی از افسانه‌های آرامش‌بخش ِ مدرن است. این عنوان را از John Gray وام گرفته‌ام که در کتابش The Silence of Animals از «پیش‌رفت و دیگر افسانه‌های مدرن» می‌نویسد.

پرده‌ی دوم: خیلی سال پیش کمی دورتر از ده سال پیش و کمی جلوتر از پانزده سال پیش، دوستی، که می‌دانستم آشنایی کمی با کامپیوتر دارد، دیسکتی برایم آورد و گفت «بیا، چند تا برنامه برات روش ریختم». دوست به‌تازگی کامپیوتر خریده‌بود و تلاش می‌کرد خودش را در جرگه‌ی «کامپیوتردان‌ها» وارد کند. گفت Jet Audio و چند نرم‌افزار دیگر روی دیسکت برایم گذاشته‌است. می‌دانستم که هرکدام از این ابزارها حداقل چند مگابایت حجم دارد. حدس زدم، و مشاهده‌ی محتوای دیسکت حدسم را تایید کرد، که آیکون‌های روی دسک‌تاپ‌اش را درون دیسکت کشیده‌بود. برایش محترمانه توضیح دادم که چیزی که در دیسکت ریخته‌است خود ِ نرم‌افزارها نیستند و صرفا shortcut آن‌ها هستند. دل‌آزرده برایم توضیح داد که همین‌ّها روی کامپیوترش کار می‌کنند و شک کرد که می‌دانم راجع به چه‌چیزی حرف می‌زنم و با دلخوری دور شد.

پرده‌ی سوم: در جدال با فربه‌گی اصرار دارم که در محیط‌های دیجیتال اطلاعاتی جا نگذارم. قبلا به این وضعیت عنوان «فربه‌گی دیجیتال» دادم؛ این موقعیتی است که در آن فرد اطلاعات خصوصی‌اش را در محیط‌های دیجیتال جا می‌گذارد. ایمیل، چت فیس‌بوک و محیط‌های دیگر، شبکه‌های اجتماعی و فضاهای ابری در این وضعیت تبدیل به چربی دیجیتالی می‌شوند که سلامت روانی آدمیزاد را تهدید می‌کنند. راه چاره‌ام برای درمان فربه‌گی دیجیتال، مدیریت این محیط‌ها است. چت‌های فیس‌بوکی را بعد از استفاده پاک می‌کنم و ایمیلی که به آن نیاز ندارم را روی سرویس ایمیل‌ام جا نمی‌گذارم. فضاهای ابری را هم بعنوان انبانی از اطلاعات شخصی استفاده نمی‌کنم. برای ایجاد نسخه‌ی پشتیبان از اطلاعات، از حافظه‌ی UBS و یا هاردی استفاده می‌کنم که آن را رمزگذاری می‌کنم و در محل امنی قرار می‌دهم. این‌که غول‌های اینترنتی گوگل و فیس‌بوک آغوش‌شان را برای نگهداری از اطلاعات مهم من باز کرده‌اند اصلا دلیل خوبی نیست که من به این خواسته‌ی مشکوک تن بدهم.

پرده‌ی چهارم: فایل‌ها پاک شد مدتی بود که از گوگل درایو برای کارهایم استفاده کرده‌بودم و چندین گیگابایت اطلاعات در آن داشتم. از این وضعیت راضی نبودم، پس تصمیم گرفتم اطلاعات را از آن پیاده کنم و بصورت موازی در چند هارد ذخیره کنم. برای این کار، client گوگل درایو را روی لپ‌تاپ‌ام نصب کردم و یک نسخه از اطلاعات ساختم. بعد این نسخه را روی چند هارد دیسک کپی کردم و اطلاعات ِ روی گوگل درایو را پاک کردم و سطل آشغال را هم خالی کردم. این همه را چند هفته پیش انجام دادم و با خیال راحت مشغول کارهای دیگرم شدم تا این‌که چند روز پیش به یکی از فایل‌های روی گوگل درایو احتیاج‌ام شد. پس سراغ یکی از هاردها رفتم و تلاش کردم فایل را باز کنم. فایل مورد نظرم یک صفحه‌ی گسترده، Spreadsheet، بود که در درایو ساخته بودم. این فایل حالا با پسوند gsheet روی درایو بود، اما حجم ِ بسیار کم آن به من یادآوری می‌کرد که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام. حقیقت این است که یک فایل gsheet یا gdoc صرفا shortcutی به فایل اصلی است که روی درایو قرار دارد. از این نظر، نسخه‌ی پشتیبان گرفتن از چنین فایلی عملا مانند کشاندن آیکن‌های برنامه‌های ویندوز روی یک دیسکت است. در هر دو حالت، اطلاع مورد نظر کپی نمی‌شود. این همه یعنی بخشی از اطلاعاتم برای همیشه از دست رفت و روشی برای برگرداندن آن ندارم.

پرده‌ی پنجم: حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید John Ralston Saul کتابش The Unconscious Civilization را در سال ۹۵ نوشته‌است. جایی در کتاب درباره‌ی «امکانات ویژه‌ی» ویندوز ۹۵ به روایت بیل گیتس می‌نویسد: «حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید». واقعیت این است که آدمیزاد هزاران سال است که روی فایل‌هایش هر نامی می‌خواهد می‌گذارد و این‌که تا قبل از ویندوز ۹۵ اسم فایل به هشت حرف و پسوند آن به سه حرف محدود شده‌بود، عملا نشانی از نارسایی محیط‌های دیجیتال ِ وقت بود. از این دید، ویندوز ۹۵، و ابزارهای دیگر ِ دیجیتال، خیلی اوقات امکاناتی جدید ایجاد نمی‌کنند، بلکه محدودیت‌هایی که خود قبلا ایجاد کرده‌اند را رفع می‌کنند (وقتی روی HMD کار می‌کردم، یکی از روایت‌های آشنا این بود که شرکتی HMD جدیدی ساخته‌است که ایجاد حالت تهوع نمی‌کند. طنز ِ وضعیت این است که دنیای بیرون میلیون‌ها سال است به موجودات زنده حالت تهوع نمی‌دهد).

عکس، بوضوح، تزیینی است.

کسی برای حرف‌زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود

این متن را نوشتم و منتشر نکردم، چون نگران ِ نخوانده‌شدن و بدفهمیده‌شدن بودم. خودم را قانع کردم که نوشتن درباره‌ی موضوعی «سیاسی»، که این‌قدر نزدیک است، کار ِ نادرست و بیهوده‌ای است و بهتر است وقتم را صرف ِ مساله‌ی تکنولوژی کنم. این تصمیم، آرامش‌بخش و دل‌پذیر بود و می‌توانست از تنش‌های ممکن در آینده جلوگیری کند. با این‌حال روی این تصمیم نماندم و متن را کامل کردم و منتشر کردم. اول به این دلیل که مطمئن نیستم که دقیقا چه موضوعی «سیاسی» است و چه موضوعی نیست. از آن مهم‌تر، به این نکته فکر کردم که دوری کردن از گفتگو درباره‌ی بخشی از موضوعات، عملا به‌معنی پذیرفتن وضعیت موجود است و سکوت، در این وضعیت، مترادف ِ واگذار کردن ِ حیطه‌هایی از حیاط جمعی به دیگران است.

از برگزارکنندگان ِ مراسم یادبود آیت‌الله خمینی در تورنتو توضیح چندانی درباره‌ی این برنامه ندیده بودم، اما در واکنش‌های مخالفین، شواهد ِ نگران‌کننده‌ای از کلی‌گویی وجود داشت. برای مثال، متنی که نازنین افشین‌جم در مخالفت با  این برنامه در فیس‌بوک منتشر کرد با این جملات آغاز می‌شود: «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه در روز یک‌شنبه مراسمی به افتخار آیت‌الله خمینی در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار می‌کند». در این جمله، «آیت‌الله خمینی» با حروف بزرگ نوشته شده‌بود، AYATOLLAH KHOMEINI، و جمله با سه علامت تعجب پایان می‌گرفت. به‌نظرم شاهدی وجود ندارد که برنامه‌ی یک‌شنبه عصر به نمایندگی از طرف «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه» برگزار شده‌باشد. در دوستانم مسلمانان ِ زیادی را سراغ دارم که بعید می‌دانم با این برنامه موافق باشند. من البته از آن‌ها پرس‌وجو نکرده‌ام. تصور نمی‌کنم که نازنین افشین‌جم هم از حمایت ِ جمعی ِ آن‌ها از برنامه‌ای که توسط یک مرکز اسلامی در شمال کلان‌شهر تورنتو برگزار می‌شود اطمینان حاصل کرده‌باشد. زیر ِ مطلب ِ نازنین افشین جم نظرات زیادی نوشته شد. کسی به زبان انگلیسی نوشته بود «یک دلار برابر است با ۳۳۰۰۰ ریال یا ۳۳۰۰ تومان. افتضاح. من دیگر حرفی ندارم.» در برنامه‌ی «اعتراض به مراسم گرامیداشت روح الله خمینی – تورنتو» در فیس‌بوک هم لینک گزارش خطر امنیت ملی در وب‌سایت سازمان اطلاعات کانادا پست شده‌بود و از شرکت‌کنندگان خواسته شده بود که یادبود آیت‌الله را بعنوان «ناقض حقوق بشر» و اتفاقی که «امنیت ملی کانادا را به خطر می‌اندازد» گزارش دهند.

مسجدی که برنامه در آن اتفاق می‌افتاد در حومه‌ی شمالی تورنتو بود و بدون وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی راه ساده‌ای برای رسیدن به آن در آن بعدازظهر بارانی یک‌شنبه وجود نداشت. با این‌حال، از آخرین پیچ که رد شدیم، تجمع ماشین‌ها و آدم‌ها و چراغ‌های گردان پلیس نشان می‌داد که وضعیت اصلا معمولی نیست.

ماشین را کنار جاده‌ی دوبانده‌ پارک کردیم. تابلوی مرکز اسلامی در سمت شمال خیابان دیده می‌شد. روی خط ِ وسط ِ خیابان، ماموران پلیس با بارانی‌های زرد ایستاده بودند. مخالفین، که در سمت جنوبی خیابان صف کشیده‌بودند، پلاکاردهای یکسانی را تکان می‌دادند که نقش پوستر برنامه را با دو خط متقاطع قرمز و چند کلمه روی خود داشت. یک نفر عکسی از تلفیق ِ چهره‌ی آیت‌الله خمینی و دراکولا در دست داشت. روی حاشیه‌ی چپ خیابان چند چادر سفید برپا بود که حالا کارگران مشغول جمع‌کردن آن‌ها بودند. زیر یکی از چادرها کارتن بزرگی از پلاکاردها دیدم. جمعیت میان‌سال بود و ماشین‌های پارک‌شده در کنار جاده اغلب بیشتر از ده سال عمر داشتند. از مردی که کنار جاده پلاکارد ِ مخالفین را با حرارت تکان می‌داد اجازه گرفتم که از او عکس بگیرم. گفتم چهره‌اش را در کادر قرار نخواهم داد. کلاهش را درآورد و گفت «بگیر آقا! بذار قیافه‌ام کامل بیافته». در همین وقت چشمش به ماشینی افتاد که از دور می‌آمد، رو به سمت جمعیت برگرداند و گفت «یکی‌شون داره میاد، آماده باشید!» با نزدیک‌شدن ماشین مرد شروع به هو کشیدن کرد و دیگرانی در جمع با او همراهی کردند. داخل ماشین زنی با حجاب نشسته بود و از آینه‌ی ماشین نمادهای اسلامی آویزان بود. وقتی سرنشینان ماشین‌ها چنین ظاهری داشتند جمع فریاد می‌کشید «مزدور برو گمشو! ISIS go home!» چند نفر دور هم معادل ِ پاکستانی این کلمات را تمرین می‌کردند.

میان جمعیت و زیر چادر رفتیم و چند عکس گرفتیم. دو نفر پشت سرمان حرف می‌زدند. از کنگره‌ی ایرانیان و تیرگان گفتند که «معلوم نیست سرشون به کجا بنده». حیاط مسجد پر از ماشین بود. اغلب ِ ماشین‌هایی که به سمت مسجد می‌پیچیدند ون‌های خانوادگی بودند. تصمیم گرفتیم داخل مسجد برویم.

یکی از ماموران پلیس از ما خواست که بدون راهنما زدن داخل مسجد بپیچیم. احتمالا نگران واکنش مخالفین بود. سه مامور پلیس جلوتر از در مسجد ایستاده بودند، نگاهی به ما کردند و کنار رفتند. جلوتر، درست قبل از در حیاط، پنج یا شش مرد ۳۰ تا ۴۰ ساله ایستاده بودند. دو طرف ماشین را گرفتند و با صدایی که آرام نبود پرسیدند “Who are you?” قبل از این‌که توضیح بدهیم که خصومتی با آن‌ها نداریم و صرفا می‌خواهیم با سمت دیگر اتفاق هم حرف بزنیم، یکی از آن‌ها به‌سرعت جلوی ماشین پرید، که نگران شدم به او صدمه بزنیم. دیگری شروع به صدا کردن پلیس کرد. This is a private property, you cannot enter. در این حال پلیس به سمت ما آمد و ما به سمت جاده دنده عقب گرفتیم. از سمت جنوب جاده چند نفر صدا زدند «ترسوها!»

در راه برگشت، درباره‌ی دو طرف ِ اتفاق و شباهت‌های آن‌ها حرف زدیم. مشاهده‌ی دردناک این بود که حاضرین در مسجد و افرادی که به برنامه اعتراض داشتند در ظاهر با هم مخالف بودند و حضور پرشمار پلیس نشان می‌داد که این مخالفت مایه‌ی نگرانی است، اما در عمل دو طرفی وجود نداشت و این، صرفا ظاهر ادعاها بود که متفاوت بود. این‌طور بگویم، هر دو طرف صرفا برای مخالفت با دیگری آمده بودند و عملا حضور پلیس موهبتی برای هر دو طرف بود: بدون حضور پلیس احتمالا کار به دست به یقه شدن می‌کشید و در چنین وضعیتی بود که تشخیص طرفین حتی از آن‌چه بود دشوارتر می‌شد. در این یک‌شنبه‌ی بارانی در حومه‌ی شمالی تورنتو، در کنار مزرعه‌ها و باغ‌های میوه، کسی برای حرف زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود. نه صرفا این‌که دو طرف در موقعیت یقینی نسبت به موضع خود بودند، بلکه ادعا می‌کنم اساسا «خمینی» در این موقعیت ِ شگفت وضعیتی مشابه توپی را داشت که در میانه‌ی زمین ِ فوتبال این سو و آن سو می‌شود: هر دو گروه برای مخاطبان ویژه‌ی خودشان آمده بودند و به مرحمت ِ پلیس بازی عملا دو برنده و یک بازنده‌ی بزرگ داشت. برنده‌ها دو گروهی بودند که شب به خانه برگشتند و در فیس‌بوک و جمع‌های خودمانی به خودشان بالیدند و گروه مقابل را تحقیر کردند. بازنده‌ی بزرگ اتفاق، گفتگو و رفتار خردورزانه بود، که دو طرف از آن مرخصی گرفته‌بودند تا از کارناوال ِ کنار جاده‌ای لذت ببرند.

مرتبط: یادبود آیت‌الله در تورنتو

یادبود آیت‌الله در تورنتو

درباره‌ی مراسم بزرگداشت یاد آیت‌الله خمینی در تورنتو، از طریق دوستی خبردار شدم که پوستر مراسم را با این جملات روی دیوار من و چند نفر از ساکنین تورنتو و اطراف پست کرد: «مراسم بزرگداشت مرگ خمینی در تورنتو! ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»

مراسم، یک‌شنبه‌ی آینده در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار خواهد شد. با جستجویی در گوگل نتوانستم اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن به‌دست بیاورم. حتی روی وب‌سایت مرکز اسلامی هم اطلاعی درباره‌ی این برنامه پیدا نکردم. حقیقت این است که بیشتر از آن‌که به جزییات برنامه علاقه‌مند باشم، درگیر این نکته بودم که واکنش‌ها به این برنامه از چه جنسی است. حدس می‌زنم که برنامه با حضور پلیس اجرا خواهد شد و حتما گروهی از ایرانیان تورنتو برای اعتراض در اطراف مرکز اسلامی حاضر خواهند شد.

جمله‌ی دوستم که «ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»، با آن علامت تعجب ِ به‌جا در انتهایش را، دعوت به جنگ می‌بینم. عبارت «بچه‌های کانادا» به این برداشتم قدرت بیشتری می‌دهد. انگار شاهد یارکشی برای دعوای دو محله هستم. «بچه‌های خمینی» برنامه‌ای ترتیب داده‌اند و «بچه‌های کانادا» برای «حضور در صحنه» تهییج می‌شوند. («حضور در صحنه» را بی‌دلیل در گیومه نگذاشتم. ادبیات طرفین دعوا اغلب بسیار مشابه است)

با جستجو درباره‌ی عنوان برنامه به این صفحه در Jewish Defence League رسیدم. عنوان صفحه چیزی شبیه این است: «JDL به یارگیری تروریستی خمینی‌چی‌ها در تورنتو اعتراض خواهد کرد.» اعضای JDL را قبلا در یک راه‌پیمایی در تورنتو دیده بودم. طنز ِ تلخ ِ اتفاق این است که JDL از نظر FBI یک گروه تروریستی دست‌راستی است.

اما مخالفت با یادبود آیت‌الله در تورنتو بوضوح بسیار گسترده‌تر از گروه‌های افراطی دست‌راستی است و از وزیر دفاع دولت محافظه‌کار کانادا تا شهروندانی که از نظام جمهوری اسلامی صدمه دیده‌اند را شامل می‌شود. و به‌نظرم همین‌جاست که می‌شود با واقعه رفتاری قبیله‌ای کرد و یا میزانی از عقلانیت را برای مواجهه با یک واقعه‌ی تاریخی به کار گرفت. آیت الله خمینی و تمام آن‌چه به‌دلیل اقدامات ِ او در چهار دهه‌ی گذشته رخ داده است، بخشی از تاریخ ِ ایران هستند و قدم ِ اول در مواجهه با این دوران ِ پرتنش، گفتگو درباره‌ی آن است. فارغ از ملاحظات ِ مرتبط با آزادی بیان، برنامه‌ی تورنتو بخش کوچکی از جریانی است که به یک درک مشترک منتهی خواهد شد.

انتظار دارم که هفته‌ی آینده در تورنتو اتفاقی در مقیاس بسیار کوچک‌تر از جنسی بیافتد که در Discordia می‌بینیم: دعوت از نتانیاهو توسط یک گروه یهودی برای سخنرانی در دانشگاه کنکوردیا در سال ۲۰۰۲ منجر به تنش‌هایی شد که منتهی به لغو سخنرانی و درگیری بین دانشجویان شد. فیلم را با دوستی فلسطینی دیدم که وقتی فیلم تمام شد جلوگیری از سخنرانی را اقدامی کاملا قابل دفاع نمی‌دانست.

تنهایی و تکنولوژی و تکنولوژی و تنهایی

ویدیوی خانه‌ی نمونه‌ی Living Tomorrow را چند ماه پیش دیدم و یادداشت برداشتم که درباره‌اش بنویسم. نبود ِ وقت اما باعث شد این کار را نکنم تا چند روز پیش که ویدیوی دموی محصول جدید مایکروسافت، HoloLens، را دیدم. این، چند پاراگراف ِ منفصل درباره‌ی این اتفاق است.

ویدیوی زندگی فردا وقت را تلف نمی‌کند و فهرستی از انواع قابلیت‌های خانه‌ی فردا را در ۲۷۷ ثانیه ردیف می‌کند. طنز ِ اتفاق این است که ادعا می‌شود که این، زندگی ِ فردا است، و نه زندگی ِ آینده، و صدای روی ویدیو با این جملات شروع می‌شود که ایده‌های نشان‌داده شده در این ویدیو «تنها ۵ سال با بازار فاصله دارند». ویدیو اما ۸ ژانویه‌ی ۲۰۱۰ روی یوتیوب قرار داده شده است و با این‌که از تاریخ ِ انتشار ِ آن بیش‌تر از پنج سال می‌گذرد، مولفه‌های مهمی از «زندگی ِ فردا» هنوز به امروز نپیوسته‌اند.

ویدیوی زندگی ِ فردا، ساختاری آشنا دارد: شرحی از آن‌چه تکنولوژی مدرن دیجیتالی ممکن کرده است، یا ممکن خواهد کرد، ذکر می‌شود و بدون اشاره‌ای به این‌که آیا کسی هرگز منتظر چنین قابلیت‌هایی بوده‌است یا نه، تصویری از آینده‌ای نمایش داده می‌شود که جذاب و خواستنی است. در این چهارچوب، مختصات ِ تنها نماینده‌ی بشریت در در ویدیوی زندگی ِ فردا، ارزشی نمادین دارد. دختر در موقعیتی اروتیک در تصاویر حاضر می‌شود و اتفاقا رابطه‌ی مخاطب با تکنولوژی ِ نمایش داده شده هم از جنس اروتیک است. صدایی غلیظ از شهوت، درباره‌ی امکان سفارشی کردن خانه، با فشار یک دکمه، برای وضعیتی رومانتیک حرف می‌زند و حتی این سوال را به رسمیت نمی‌شناسد که آیا من و تو علاقه‌ای به رفتن از وضعیت غیررومانتیک به وضعیت رومانتیک با فشار یک دکمه داریم یا نه. بوضوح، دختر ِ سبزپوش ِ ویدیو، مولفه‌ی اروتیک‌اش را بیشتر از چند دهه حفظ نخواهد کرد، و قابل تصور است که خانه‌ی رویایی ِ شهوت‌ناک هم، چندان به آلودگی محیط زیست و نابرابری اجتماعی دامن خواهد زد که به بقای این اتاقک سفید چندان امیدی نیست. اما در این ویدیو، فردا موقعیتی است که حداقل برای زمانی کوتاه جذابیتی اروتیک دارد و سوال درباره‌ی عمر این وضعیت، محلی از اعراب ندارد.

هر دو ویدیو را با دقت تماشا کردم و روی لحظه‌های مختلف آن فکر کردم. مثلا این‌که این جهان ِ نو، از اساس محصولی است که برای فروش ساخته شده است. اتاقک سفیدی که در ویدیوی زندگی ِ فردا نمایش داده می‌شود، اساسا محصول مشترک ۷۰ شرکت است و ویدیوی HoloLens محصول جدیدی را نشان می‌دهد که مایکروسافت آن را برای عرضه آماده می‌کند. در مقایسه، تصور نمی‌کنم «خانه»، بعنوان یک اختراع بشری، بعنوان محصولی برای فروش توسعه داده شد و گواهی ثبت اختراعی ساخت ِ آن را در اختیار فرد یا گروه خاصی قرار می‌داد. بشر، خانه‌ی دیروز را اختراع کرد و ۷۱ شرکت خانه‌ی فردا را. در دنیایی که طبق آمار سال ۲۰۰۵، صد میلیون نفر از داشتن خانه‌ی دیروز محروم بودند، قابل تصور است که خانه‌ی فردا در بهترین وضعیت احتمالا سهم بیشتر از چند میلیون نفر نخواهد بود. به این دلیل، ادعای ویدیو، که «زندگی در آینده کاری است که همه‌ی ما انجام خواهیم داد»، امید ِ بزرگ ِ بشر در وضعیتی است که منابع کره‌ی زمین به‌دلیل زیاده‌روی‌های تکنولوژی مدرن در خطر ِ جدی قرار گرفته‌اند. به عبارت دیگر، انتظارمان از تکنولوژی مدرن در موقعیت فعلی، ساختن اتاقک‌های سفید با سنسورهای هوشمند نیست. ما احتیاج داریم کره‌ی زمین را از دست ندهیم.

نقدهایی از این دست، به این دو ویدیو و تخیلات ِ متعدد ِ دیگر ِ توسعه‌دهندگان و مصرف‌کنندگان ِ محصولات تکنولوژیک مدرن وارد است (و این هم بخشی از تلخی وضعیت است که طبقه‌ی توسعه‌دهنده‌ی تکنولوژی اتفاقا مصرف‌کننده‌ی اصلی تکنولوژی هم هست. به عبارت دیگر، بخشی از بشریت درگیر عشق‌بازی با تکنولوژی‌های دیجیتال است و هزینه‌ی آن را کلیت ِ نسل ِ بشر می‌دهد). اما یک نکته‌ی مرکزی در هر دوی این ویدیوها مساله‌ی تنهایی است. هر دو ویدیو درباره‌ی رابطه‌ی یک نفر با دنیای اطرافش هستند و اتفاقا کمی تخیل نشان می‌دهد که هر دو احتمالا به گسترش و عمق‌گرفتن ِ این تنهایی دامن خواهند زد.

کاربر ِ این تکنولوژی‌ها یک نفر است. یک جوان که منابع مالی مناسبی دارد که او را قادر کرده‌است که این ابزار ِ گران‌قیمت را در اختیار بگیرد. از این دید، تکنولوژی به داد ِ آدمیزاد ِ تنها می‌رسد و او را به دنیای اطرافش مرتبط می‌کند. به عبارت دیگر، تکنولوژی در این وضعیت، جایگزینی برای نگه‌داشتن ِ حیوان خانگی است: موجودیتی از جنس سیلیکون و پلاستیک که واکنش نشان می‌دهد و به زمان شکل می‌دهد. اما این حیوان ِ خانگی ِ پسامدرن، از دم تکان‌دادن و خرخر کردن پیش‌تر می‌رود و زمان را احاطه می‌کند؛ قابل تصور است که ساکن ِ خانه‌ی آینده، از جنسی که در این دو ویدیو تخیل می‌شود، تمایلی به خارج شدن از این فضای برساخته و ایجاد ارتباط با انسان‌های دیگر، خارج از محیطی که تکنولوژی مدرن ارتباطی علم کرده است نداشته باشد. وقتی با دوستانم در سن‌های حوالی بیست حرف می‌زنم به‌عیان می‌بینم که در دنیایی زندگی می‌کنند که حول ِ ابزار ِ مدرن ارتباطی ساخته شده‌است. یک‌بار به دوستی گفتم «وقتی روزی هشت ساعت بازی می‌کنی، با کسی هم حرف می‌زنی؟» جواب داد که «آره دیگه، تو همون گیم با دوستام حرف می‌زنم». در این چهارچوب، ابزار مدرن ارتباطی، راه رابطه‌ی انسان با انسان را سد نکرده‌است، بلکه به آن تعریفی جدید داده است. این وضعیت، لزوما Her نیست، بلکه نزدیک‌تر به White Christmas است؛ انسان‌ها لایه‌ای از تکنولوژی مدرن ارتباطی را پوشیده‌اند و از خلال آن با هم رابطه می‌گیرند. صحنه‌ی سکس در The Entire History of You  را تصور می‌کنم. وضعیتی که تو بخشی از موجودیتی هستی که آدمیزادی که روبروی تو است با او ارتباط دارد. موقعیت ِ دشوار ِ انتهای Sight. اما نکته لزوما این نیست که در موقعیت ِ مخاطب ِ رابطه بر ما چه خواهد گذشت. نگرانی اصلی در این وضعیت، آدمیزادی است که با HMD با دنیای اطرافش تماس خواهد گرفت. تخیل می‌کنم که وضعیتی که در آن باید برای نگاه دیگری با صفحه‌ی تلفن‌اش رقابت کرد، به موقعیتی بدل خواهد شد که در آن باید از دیگری خواست که عینک‌اش را از چشم بردارد و رابطه‌ی رو در رو با انسان ِ زنده‌ی محدود را به دنیای براق ِ تلویزیونی ترجیح دهد که همراه تو در خانه راه می‌رود و برایش مهم نیست که بوی عرق می‌دهی. چیزی مانند وضعیت زن ِ لخت ِ سکانس ِ رختخواب ِ Blind.

چند هفته پیش برای گرفتن پول نقد در بانک بودم. دختر ِ کارمند ِ بانک، بعد از وارسی کارت بانکی‌ام و پرسیدن مقدار ِ پولی که می‌خواستم، سراغ ماشین بزرگی رفت و اعداد را وارد کرد و ماشین اسکناس‌ها را شمرد و بیرون داد. ناگهان متوجه شدم که وارد دنیایی شده‌ام که مامور بانک‌اش به پول نقد دسترسی ندارد و برای بانک، امن‌تر، کم‌خطرتر، و قابل کنترل‌تر است که یک گاوصندوق ِ هوشمند را جانشین کشوی مامور بانک کند. دلیل اتفاق واضح است: مامور بانک شقیقه‌ای دارد که با گذاشتن لوله‌ی تفنگ روی آن می‌توان به محتویات کشو دسترسی پیدا کرد. گاوصندوق هوشمند اما نه شقیقه دارد و نه بعدا طلب ازکارافتادگی به‌دلیل قرارگرفتن در وضعیت خشونت می‌کند. و نکته‌ی کلیدی همین است. ماشین ادعا خواهد کرد که کاستی‌های آدمیزاد را ندارد و آدمیزاد در شهوت ِ به‌دست آوردن ِ انحنای ِ تن ِ تکنولوژی به این هوس تن خواهد داد (این مطلب در نیویورکر). دروغ بودن ِ این وعده وقتی فاش می‌شود که رابطه بسیار پیش‌تر از آن رفته است که بشود این راه را برگشت و باید برای مشکلات ِ بشرساخته، راه‌حل‌هایی شتاب‌زده و موقتی دست و پا کرد.

فراخوان «دماغ طبیعی من»: بازتولید خشونت در قالبی پیشرو

از صبح که «فراخوان عکس دماغ طبیعی من» را در صفحه‌ی «زنان ایرانی از نزدیک» دیدم، درگیر این اتفاق شدم. از یک طرف می‌فهمم که نگرانی درباره‌ی سیطره‌ی «زیبایی‌های قراردادی» کاملا به‌جاست و با این جمله موافقم که این‌که افراد ِ یک جامعه دلواپس زیبایی خود هستند و برای ارضای این فشار ِ اجتماعی تن به تیغ می‌دهند، شاهدی از بیماری ریشه‌دار ِ چنین محیطی است. با این‌همه، نمی‌توانم ناهنجاری‌های متعدد ِ مستتر در این اتفاق را نبینم. می‌خواهم ادعا کنم که این فراخوان، رخدادی زن‌ستیز و استبدادزده است. توضیح می‌دهم.

فراخوان «دماغ طبیعی من» حق انسان بر بدنش را ندیده می‌گیرد. آدمیزاد حق دارد گوشش را سوراخ کند، روی بدنش تتو کند، و بدنش را بیاراید. اما این فراخوان، تعریفی از «طبیعی بودن» ارایه می‌دهد و دیگری را، که به این تعریف تن نمی‌دهد، تحقیر می‌کند. نگرانی من از این است این فراخوان را کسانی برپا کرده‌اند و از آن حمایت می‌کنند که به یک «طبیعی‌انگاری» دیگر به‌شدت اعتراض دارند. از این دیدگاه، شباهت ِ زیادی بین این دیدگاه که «حجاب اسلامی طبیعی است» و «دماغ عمل‌نشده طبیعی است» می‌بینم. این شباهت، خطرناک است.

فراخوان «دماغ طبیعی من» علاوه بر این، دست به تقلیلی خطرناک می‌زند و موجودی به‌نام «انسان دماغ‌عملی» تعریف می‌کند و او را تحقیر می‌کند. این استریوتایپ‌سازی، همان اتفاق ِ آشنایی است که بعنوان مقدمه‌ی رفتارهای دیگرستیزانه اتفاق می‌افتد. نکته‌ی دردناک این است که فراخوان «دماغ طبیعی من» نشان می‌دهد که این عمل می‌تواند از سر خیرخواهی اتفاق بیافتد. تقلیل ِ جمع بزرگی از انسان‌ها، با همه‌ی تفاوت‌ها و خصوصیات‌شان، به یک موجود ِ یک بعدی (انسان=دماغ‌اش) از این دید تفاوتی کیفی با تقلیل یک گروه قومی به یک صفت، تقلیل یک گرایش جنسی به یک رفتار، و تقلیل یک گروه مذهبی به بخشی از فرهنگ آن ندارد. نکته‌ی کلیدی این است که اتفاقا این فراخوان، از اساس، نسخه‌ی برابر ِ اصل رفتاری دیگرستیز است که در جامعه‌ی مادر در جریان است. «زنان ایرانی از نزدیک» با انتشار این فراخوان، عملا تن به روایت مردانه‌ای داده‌است که زن را به دماغش تقلیل می‌دهد و او را دست می‌اندازد. این فراخوان، از اساس زن‌ستیز است.

اما فراخوان، به قربانی‌کردن «دماغ‌عملی»ها بسنده نمی‌کند و در دام اسطوره‌سازی از «دماغ عمل نکرده»ها می‌افتد. مجموعه‌ی تصاویر «دماغ طبیعی من» که توسط این فراخوان منتشر شده‌است، فهرست «خوب‌هایی» است که روی تخته‌سیاه فیس‌بوک نوشته شده‌است. از این دید، «دماغ‌طبیعی‌ها» هم استریوتایپ شده‌اند: دماغت را عمل نکن تا اسمت روی دیوار برود. مهم نیست که هستی، دماغت «طبیعی» است، پس خوب هستی.

آشنایان زیادی دارم که دماغ‌شان را عمل کرده‌اند. اغلب این افراد دختر هستند، اما پسرانی هم در این مجموعه سراغ دارم. این‌که این جمع ِ ناهمگون از افراد یک‌سان پنداشته‌شده‌اند را شاهدی بر بطالت ِ فراخوان می‌گیرم. مهم‌تر از آن، در زمانه‌ای که بیش از هرچیز نیاز به تولید سرمایه‌ی اجتماعی در جامعه‌ی ایرانی وجود دارد، فراخوان «دماغ طبیعی من» تبری دیگر بر تنه‌ی نحیف ِ هم‌دلی در فضای شبکه‌های اجتماعی است. نکته‌ی کلیدی این است که کسی که دماغش را عمل کرده‌است راهی برای ناعمل کردن دماغش ندارد. از این دید، این فراخوان، «انسان دماغ‌عملی» را تحقیر می‌کند و راهی برای آمرزش برای او باقی نمی‌گذارد.

و فراخوان کوته‌بین است و تن به تماشای «از نزدیک» می‌دهد. حقیقت این است که «دماغ عملی‌ها» تنها قربانیانی نیستند که تن به تیغ جراحی می‌دهند تا در جامعه پذیرفته شوند. جایی در «شبیه دیگران باش»، پسر هم‌جنس‌گرایی که تن به عمل تغییر جنسیت داده است به وضوح می‌گوید که مثله‌شدن تن‌اش را به این دلیل می‌پذیرد که جامعه برایش گزینه‌ای باقی نگذاشته است. او یا باید «مرد» باشد و یا «زن» و چون در چهارچوب مردانه‌ای که محیط خشن برایش تعریف کرده‌است نمی‌گنجد، روی تخت می‌خوابد که تنش را برایش زنانه کنند. روایت‌هایی می‌گویند که این پسر/دختر بعد از عمل، از خون‌ریزی و خیابان‌خوابی جان می‌دهد. تصور نمی‌کنم کشیدن خطی بین «آن‌ها که دماغ‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته شوند» و «آن‌ها که اندام جنسی‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته‌شوند» کار دشواری باشد. «زنان ایرانی از نزدیک» اما، به بازتولید ِ چهارچوب دست می‌زند: «فقط آن‌ها که دماغ‌شان عمل نشده‌است پذیرفتنی هستند». من از این بازتولید خشونت در قالبی که مدعی پیشرویی است می‌ترسم.

وضعیت ِ Cache ندیدگی

Cacheی Haneke را می‌بینم. مدتی پیش فیلم را کنار گذاشته‌بودم که ببینم و هر بار ازش گذشته بودم و سراغ ِ فیلم ِ دیگری رفته‌بودم. امشب بالاخره روی فیلم زدم که پخش شود. قبل از این، همان ده سال پیش که فیلم آمده‌بود، یک بار دیده‌بودم‌اش. می‌خواستم دوباره، سرفرصت، فیلم را تماشا کنم.

دوستی یک بار ازم پرسید «Cache رو ندیدی؟» طوری پرسید که انگار شنیدم «اکسیژن تنفس نکردی؟» یا «از بلاهت ِ سرنگون ِ پلشت بیرون نیامدی؟» وقتی کسی درباره‌ی فیلمی این طور حرف می‌زند، احوالم به دیدن‌اش نمی‌رود. انگار اگر فیلم را ببینم، تن به دسته‌بندی آدمیان به «آن‌ها که دیده‌اند» و «آن‌ها که ندیده‌اند» داده‌ام.

روایت چندباره‌ی Man is the measure

این‌که Man is the measure را می‌شود بصورت ایجابی استفاده کرد. این یعنی man باید measure باشد و قادر باشد جهانش را خودش تعریف کند. اما Man is the measure کارکرد توصیفی هم دارد. مثلا وقتی سوال این است که چه شد که جمعیت قابل توجهی از آدمیزاد به این نتیجه رسید، و برمبنای آن جنایت می‌کرد، که سفید بر سیاه برتری دارد، می‌شود به این فکر کرد که موجودیت ِ بیرونی‌ای وجود نداشت که بشود از او پرسید «آیا سفید بر سیاه برتری دارد؟» man، measure بود و آدم ِ سفید ِ مسلط به تکنولوژی ِ پرزورتر، به عیان می‌دید که از سیاه برتر است. man، measure بود.

کارکرد توصیفی ِ Man is the measure برایم نقطه‌ی شروع ِ فکر کردن درباره‌ی رفتارهایی از آدمیزاد است که در نگاه ِ اول «احمقانه»، «بزدلانه»، «حقیر»، «جنایتکارانه» و مستحق صفاتی از این دست به‌نظر می‌رسند. از خودم می‌پرسم، قبل از این‌که و بدون این‌که درباره‌ی انجام دهنده‌ی رفتاری قضاوت کنم، آیا می‌توانم تخیل کنم که جای‌اش هستم و رفتارش اتفاقا به‌نظرم کاملا منطقی است؟

دیروز با دوستی حرف می‌زدم و حرف را به مقاله‌ای که در رشته‌ی تخصصی‌ام نوشته‌ام و در جریان چاپ است رساند. گفت «خب همین که این مقاله‌ها رو می‌نویسی یعنی حالا لازم هم نیست پسا‌دکترا می‌گرفتی». در حرف، لایه‌ی زیرینی می‌بینم که سال‌هاست از دوستم شنیده‌ام؛ دوستم قویا اعتقاد دارد که این‌که بعد از دکترا وارد کار شده‌ام، شکست ِ خیلی بزرگی در زندگی‌ام بوده است. چند بار برای دوستم گفته‌ام که وضعیت برعکس است و خیلی اوقات آدمی که دکترا می‌گیرد وقتی نمی‌تواند موقعیت تحقیق در فضای صنعتی (این کلمه را معادل Industry استفاده می‌کنم) پیدا کند، در دانشگاه می‌ماند و در هیات پسادکترا برای یک موقعیت دانشگاهی یا صنعتی در آینده آماده می‌شود. گفته‌ام که آزادی عمل و دسترسی به امکانات می‌تواند در فضای صنعتی بیشتر باشد و چنین موقعیتی درآمد بهتری دارد و من به دانشگاه ترجیح‌اش می‌دهم. دوستم اما حرفش را تکرار می‌کند.

نکته این نیست که حرف، به نظر من، اشتباه است. مساله‌ی اساسی این است که دوستم نه هرگز در موقعیت ِ تحقیق در دانشگاه یا غیر آن بوده است و نه اساسا تجربه‌ی تحصیلات تکمیلی دارد. و همین نکته‌ی اساسی است. Man is the measure و دوستم دوستانی دارد که به‌دلایلی مستقل از موضوع ِ دکترا و پسادکترا، آن‌ها را به من ترجیح می‌دهد و این دوستان بعد از دکترا وارد پسادکترا شده‌اند و با حظ و اشتیاق از آن حرف می‌زنند. تصور می‌کنم دوستم با بحران ِ فکر ِ کمتری روبرو خواهد شد اگر measureاش را بر مبنای دوستانش بسازد و نه من. اما شاید دوستی ِ من هم برایش دردسر فکری می‌سازد و به‌این دلیل، به یک تلفیق ِ خلاقانه دست می‌زند: «آرش از موهبت پسادکترا محروم شده‌است، اما این خیلی مهم نیست، چون کارهایی می‌کند که شبیه پسادکترایان است.» این‌طور که نگاه کردم، اتفاق، پذیرش ِ من نبود، فروکردن من در قالبی بود که براساس measure دیگری ساخته شده‌است.

و البته این آینه روی من هم می‌چرخد. از تجربه‌ی دکترا خواندن به تصویری از تحقیق در محیط دانشگاهی رسیده‌ام که در آن آدم‌ها منزوی هستند و از دنیای بیرون  و پیاده‌سازی عملی کاری که می‌کنند دورند. تصور می‌کنم که این نکته و نیازم به داشتن ِ درآمد، من را به ساختن measureی متقاعد کرده‌است که در آن، آدم در محیط صنعتی کار تحقیقی می‌کند، مگر این‌که نتواند و لاجرم در دانشگاه بماند.

دیروز که به Man is the measure فکر می‌کردم، ذهنم به رابطه‌ی خطی بین اسب، اسب تروا و اتومبیل رفت. چهار پا، چهار پا با چرخی زیر هرکدام، و چهار چرخ. آدمیزاد دید که اسب بهتر از خودش و برده‌های دو پا بار می‌برد و فاصله‌ها را طی می‌کند و اسبی آهنی ساخت. نشستن و تماشای آدمیزاد، حظ ِ خاصی دارد. بخصوص وقتی با حرارت ِ زیاد از ایده‌ای دفاع می‌کند و یا پشت ِ تلفن با دیگری همدلی‌ای می‌کند که عملا به کام ِ خودش است.

به تماشای خود

امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.